X
خدایابه کل قرآن و سایرکتب آسمانی نازل شده از سوی تو ایمان دارم


          ==================صاحب وبلاگ: عبدالرحمن عباسی ========= =========كارشناس ارشدتعليم و تربيت(اسلامي)

خدایابه کل قرآن و سایرکتب آسمانی نازل شده از سوی تو ایمان دارم


و لقد یسرنا القرآن لذکر فهل من مدکر. راه رسیدن به خدا : خواندن قرآن و عمل به آن.

پیامبر اسلام ص میفرماید بهترین شما کسی است که قرآن را یاد بگیرید آن را به دیگران بیاموزد.

امام احمد رح میفرماید شبی در خواب الله جل جلا له را دیدم از وی پرسیدم ای پرردگار عالمیان بندگانت چطور به تو نزدیک شوند الله جل جلا له فرمود از طریق قرآن، سپس پرسیدم با خواندن قرآن یا عمل به آن، الله جل جلا له فرمود: با هر دو.



به نام خداوند رحمتگر مهربان


بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

ستايش خدايى را كه اين كتاب [آسمانى] را بر بنده خود فرو فرستاد و هيچ گونه كژى در آن ننهاد (1)


الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي أَنزَلَ عَلَى عَبْدِهِ الْكِتَابَ وَلَمْ يَجْعَل لَّهُ عِوَجَا ﴿1

[كتابى] راست و درست تا [گناهكاران را] از جانب خود به عذابى سخت بيم دهد و مؤمنانى را كه كارهاى شايسته مى‏كنند نويد بخشد كه براى آنان پاداشى نيكوست (2)


قَيِّمًا لِّيُنذِرَ بَأْسًا شَدِيدًا مِن لَّدُنْهُ وَيُبَشِّرَ الْمُؤْمِنِينَ الَّذِينَ يَعْمَلُونَ الصَّالِحَاتِ أَنَّ لَهُمْ أَجْرًا حَسَنًا ﴿2

در حالى كه جاودانه در آن [بهشت] ماندگار خواهند بود (3)


مَاكِثِينَ فِيهِ أَبَدًا ﴿3

و تا كسانى را كه گفته‏اند خداوند فرزندى گرفته است هشدار دهد (4)


وَيُنذِرَ الَّذِينَ قَالُوا اتَّخَذَ اللَّهُ وَلَدًا ﴿4

نه آنان و نه پدرانشان به اين [ادعا] دانشى ندارند بزرگ سخنى است كه از دهانشان برمى‏آيد [آنان] جز دروغ نمى‏گويند (5)


مَّا لَهُم بِهِ مِنْ عِلْمٍ وَلَا لِآبَائِهِمْ كَبُرَتْ كَلِمَةً تَخْرُجُ مِنْ أَفْوَاهِهِمْ إِن يَقُولُونَ إِلَّا كَذِبًا ﴿5

شايد اگر به اين سخن ايمان نياورند تو جان خود را از اندوه در پيگيرى [كار]شان تباه كنى (6)


فَلَعَلَّكَ بَاخِعٌ نَّفْسَكَ عَلَى آثَارِهِمْ إِن لَّمْ يُؤْمِنُوا بِهَذَا الْحَدِيثِ أَسَفًا ﴿6

در حقيقت ما آنچه را كه بر زمين است زيورى براى آن قرار داديم تا آنان را بيازماييم كه كدام يك از ايشان نيكوكارترند (7)


إِنَّا جَعَلْنَا مَا عَلَى الْأَرْضِ زِينَةً لَّهَا لِنَبْلُوَهُمْ أَيُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا ﴿7

و ما آنچه را كه بر آن است قطعا بيابانى بى‏گياه خواهيم كرد (8)


وَإِنَّا لَجَاعِلُونَ مَا عَلَيْهَا صَعِيدًا جُرُزًا ﴿8

مگر پنداشتى اصحاب كهف و رقيم [=خفتگان غار لوحه‏دار] از آيات ما شگفت بوده است (9)


أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحَابَ الْكَهْفِ وَالرَّقِيمِ كَانُوا مِنْ آيَاتِنَا عَجَبًا ﴿9

آنگاه كه جوانان به سوى غار پناه جستند و گفتند پروردگار ما از جانب خود به ما رحمتى بخش و كار ما را براى ما به سامان رسان (10)


إِذْ أَوَى الْفِتْيَةُ إِلَى الْكَهْفِ فَقَالُوا رَبَّنَا آتِنَا مِن لَّدُنكَ رَحْمَةً وَهَيِّئْ لَنَا مِنْ أَمْرِنَا رَشَدًا ﴿10

پس در آن غار ساليانى چند بر گوشهايشان پرده زديم (11)


فَضَرَبْنَا عَلَى آذَانِهِمْ فِي الْكَهْفِ سِنِينَ عَدَدًا ﴿11

آنگاه آنان را بيدار كرديم تا بدانيم كدام يك از آن دو دسته مدت درنگشان را بهتر حساب كرده‏اند (12)


ثُمَّ بَعَثْنَاهُمْ لِنَعْلَمَ أَيُّ الْحِزْبَيْنِ أَحْصَى لِمَا لَبِثُوا أَمَدًا ﴿12

ما خبرشان را بر تو درست‏حكايت مى‏كنيم آنان جوانانى بودند كه به پروردگارشان ايمان آورده بودند و بر هدايتشان افزوديم (13)


نَحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ نَبَأَهُم بِالْحَقِّ إِنَّهُمْ فِتْيَةٌ آمَنُوا بِرَبِّهِمْ وَزِدْنَاهُمْ هُدًى ﴿13

و دلهايشان را استوار گردانيديم آنگاه كه [به قصد مخالفت با شرك] برخاستند و گفتند پروردگار ما پروردگار آسمانها و زمين است جز او هرگز معبودى را نخواهيم خواند كه در اين صورت قطعا ناصواب گفته‏ايم (14)


وَرَبَطْنَا عَلَى قُلُوبِهِمْ إِذْ قَامُوا فَقَالُوا رَبُّنَا رَبُّ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ لَن نَّدْعُوَ مِن دُونِهِ إِلَهًا لَقَدْ قُلْنَا إِذًا شَطَطًا ﴿14

اين قوم ما جز او معبودانى اختيار كرده‏اند چرا بر [حقانيت] آنها برهانى آشكار نمى‏آورند پس كيست‏ستمكارتر از آن كس كه بر خدا دروغ بندد (15)


هَؤُلَاء قَوْمُنَا اتَّخَذُوا مِن دُونِهِ آلِهَةً لَّوْلَا يَأْتُونَ عَلَيْهِم بِسُلْطَانٍ بَيِّنٍ فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرَى عَلَى اللَّهِ كَذِبًا ﴿15

و لقد یسرنا القرآن لذکر فهل من مدکر. راه رسیدن به خدا : خواندن قرآن و عمل به آن.

لازم است
اداره کلاسهای آموزش قرآن توسط افرادی جایز و مثمر ثمر است که به هیچ وجه چشمداشتی مادی و حتی معنوی به آنها نداشته باشند فقط و فقط تعلیم دستورات دینی جهت کسب رضای خدا در قیامت. به بهانه سده بیست  یا چهل نباید دعوت دین به روش خلاف صورت پذیرد. و به همین دلیل است خداوند به اهل بیت(همسران پیامبرص) سختگیری میکند که همانطور ثوابشان باضریب2(20=10*2) میباشد خطایشان هم با ضریب2- (20-=10*2-) در نظر میگیرد تا همه مسلمانان واقعی احترام اهل بیت نبوت رابطور شایسته رعایت کنند و پاکی به معنای معصومیت و عدم خطا بطور مطلق نیست و فقط پیامبرص بطور مطلق در ابلاغ رسالت و عمل به وحی معصوم است و خود قرآن هم در جاهای زیادی پیامبرص را امر و نهی میکند یعنی وی اولین کسی است که رسالت را عملاً انجام میدهد و حتی گاهاً کاری را که پیامبر ص انجام داده سرزنش کرده است این خطای جزئی حوزه شخصی و انسانی است که سایر پیامبران نیز داشته اند اما به محض تذکر الهی توبه کرده اند در مسیر کمال انسان از ارتکاب یا انجام خطا گریزی نیست و خطای پیامبران هم جزئی بوده و از نوع قصور در عبادت و یا تسلیم طغیان طاغوت نیست و نحوه ی برخورد با گناهان بسیار مهم است که مثل شیطان برتری و غرور بعنوان دلیل بیان گردد و یا مثل آدم و نوح و ... توبه در پیش گرفته شود. و این حدیث شریف : اگر شما انسانهای مسلمان گناه نمیکردید خداوند شما را از بین می برد و انسانهای دیگری را جایگزینتان میکرد تا گناه کنند و پس از آن با توبه و خشوع به سوی خدا باز گردند، مجوز گناهان کوچک یا بزرگ را صادر نمیکند بلکه بیانگر این مطلب مهم است که مسیر تربیت انسان نوسانی و رمز هدایت در دست خداست که در هر نقطه ای احتمال صعود بسوی حق یا سقوط به عمق جهنم ممکن است آنطور که خداوند در این فرآیندبا هيچكس حتي نوح نبی ع هم  باشد رو در بایستی ندارد.

و چون از آنها و از آنچه كه جز خدا مى‏پرستند كناره گرفتيد پس به غار پناه جوييد تا پروردگارتان از رحمت‏خود بر شما بگستراند و براى شما در كارتان گشايشى فراهم سازد (16)


وَإِذِ اعْتَزَلْتُمُوهُمْ وَمَا يَعْبُدُونَ إِلَّا اللَّهَ فَأْوُوا إِلَى الْكَهْفِ يَنشُرْ لَكُمْ رَبُّكُم مِّن رَّحمته ويُهَيِّئْ لَكُم مِّنْ أَمْرِكُم مِّرْفَقًا ﴿16

و آفتاب را مى‏بينى كه چون برمى‏آيد از غارشان به سمت راست مايل است و چون فرو مى‏شود از سمت چپ دامن برمى‏چيند در حالى كه آنان در جايى فراخ از آن [غار قرار گرفته]اند اين از نشانه‏هاى [قدرت] خداست‏خدا هر كه را راهنمايى كند او راه‏يافته است و هر كه را بى‏راه گذارد هرگز براى او يارى راهبر نخواهى يافت (17)


وَتَرَى الشَّمْسَ إِذَا طَلَعَت تَّزَاوَرُ عَن كَهْفِهِمْ ذَاتَ الْيَمِينِ وَإِذَا غَرَبَت تَّقْرِضُهُمْ ذَاتَ الشِّمَالِ وَهُمْ فِي فَجْوَةٍ مِّنْهُ ذَلِكَ مِنْ آيَاتِ اللَّهِ مَن يَهْدِ اللَّهُ فَهُوَ الْمُهْتَدِ وَمَن يُضْلِلْ فَلَن تَجِدَ لَهُ وَلِيًّا مُّرْشِدًا ﴿17

و مى‏پندارى كه ايشان بيدارند در حالى كه خفته‏اند و آنها را به پهلوى راست و چپ مى‏گردانيم و سگشان بر آستانه [غار] دو دست‏خود را دراز كرده [بود] اگر بر حال آنان اطلاع مى‏يافتى گريزان روى از آنها برمى‏تافتى و از [مشاهده] آنها آكنده از بيم مى‏شدى (18)


وَتَحْسَبُهُمْ أَيْقَاظًا وَهُمْ رُقُودٌ وَنُقَلِّبُهُمْ ذَاتَ الْيَمِينِ وَذَاتَ الشِّمَالِ وَكَلْبُهُم بَاسِطٌ ذِرَاعَيْهِ بِالْوَصِيدِ لَوِ اطَّلَعْتَ عَلَيْهِمْ لَوَلَّيْتَ مِنْهُمْ فِرَارًا وَلَمُلِئْتَ مِنْهُمْ رُعْبًا ﴿18

و اين چنين بيدارشان كرديم تا ميان خود از يكديگر پرسش كنند گوينده‏اى از آنان گفت چقدر مانده‏ايد گفتند روزى يا پاره‏اى از روز را مانده‏ايم [سرانجام] گفتند پروردگارتان به آنچه مانده‏ايد داناتر است اينك يكى از خودتان را با اين پول خود به شهر بفرستيد تا ببيند كدام يك از غذاهاى آن پاكيزه‏تر است و از آن غذايى برايتان بياورد و بايد زيركى به خرج دهد و هيچ كس را از [حال] شما آگاه نگرداند (19)


وَكَذَلِكَ بَعَثْنَاهُمْ لِيَتَسَاءلُوا بَيْنَهُمْ قَالَ قَائِلٌ مِّنْهُمْ كَمْ لَبِثْتُمْ قَالُوا لَبِثْنَا يَوْمًا أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ قَالُوا رَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِمَا لَبِثْتُمْ فَابْعَثُوا أَحَدَكُم بِوَرِقِكُمْ هَذِهِ إِلَى الْمَدِينَةِ فَلْيَنظُرْ أَيُّهَا أَزْكَى طَعَامًا فَلْيَأْتِكُم بِرِزْقٍ مِّنْهُ وَلْيَتَلَطَّفْ وَلَا يُشْعِرَنَّ بِكُمْ أَحَدًا ﴿19

چرا كه اگر آنان بر شما دست‏يابند سنگسارتان مى‏كنند يا شما را به كيش خود بازمى‏گردانند و در آن صورت هرگز روى رستگارى نخواهيد ديد (20)


إِنَّهُمْ إِن يَظْهَرُوا عَلَيْكُمْ يَرْجُمُوكُمْ أَوْ يُعِيدُوكُمْ فِي مِلَّتِهِمْ وَلَن تُفْلِحُوا إِذًا أَبَدًا ﴿20

و بدين گونه [مردم آن ديار را] بر حالشان آگاه ساختيم تا بدانند كه وعده خدا راست است و [در فرا رسيدن] قيامت هيچ شكى نيست هنگامى كه ميان خود در كارشان با يكديگر نزاع مى‏كردند پس [عده‏اى] گفتند بر روى آنها ساختمانى بنا كنيد پروردگارشان به [حال] آنان داناتر است [سرانجام] كسانى كه بر كارشان غلبه يافتند گفتند حتما بر ايشان معبدى بنا خواهيم كرد (21)


وَكَذَلِكَ أَعْثَرْنَا عَلَيْهِمْ لِيَعْلَمُوا أَنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ وَأَنَّ السَّاعَةَ لَا رَيْبَ فِيهَا إِذْ يَتَنَازَعُونَ بَيْنَهُمْ أَمْرَهُمْ فَقَالُوا ابْنُوا عَلَيْهِم بُنْيَانًا رَّبُّهُمْ أَعْلَمُ بِهِمْ قَالَ الَّذِينَ غَلَبُوا عَلَى أَمْرِهِمْ لَنَتَّخِذَنَّ عَلَيْهِم مَّسْجِدًا ﴿21

به زودى خواهند گفت‏سه تن بودند [و] چهارمين آنها سگشان بود و مى‏گويند پنج تن بودند [و] ششمين آنها سگشان بود تير در تاريكى مى‏اندازند و [عده‏اى] مى‏گويند هفت تن بودند و هشتمين آنها سگشان بود بگو پروردگارم به شماره آنها آگاه‏تر است جز اندكى [كسى شماره] آنها را نمى‏داند پس در باره ايشان جز به صورت ظاهر جدال مكن و در مورد آنها از هيچ كس جويا مشو (22)


سَيَقُولُونَ ثَلَاثَةٌ رَّابِعُهُمْ كَلْبُهُمْ وَيَقُولُونَ خَمْسَةٌ سَادِسُهُمْ كَلْبُهُمْ رَجْمًا بِالْغَيْبِ وَيَقُولُونَ سَبْعَةٌ وَثَامِنُهُمْ كَلْبُهُمْ قُل رَّبِّي أَعْلَمُ بِعِدَّتِهِم مَّا يَعْلَمُهُمْ إِلَّا قَلِيلٌ فَلَا تُمَارِ فِيهِمْ إِلَّا مِرَاء ظَاهِرًا وَلَا تَسْتَفْتِ فِيهِم مِّنْهُمْ أَحَدًا ﴿22

و زنهار در مورد چيزى مگوى كه من آن را فردا انجام خواهم داد (23)


وَلَا تَقُولَنَّ لِشَيْءٍ إِنِّي فَاعِلٌ ذَلِكَ غَدًا ﴿23

مگر آنكه خدا بخواهد و چون فراموش كردى پروردگارت را ياد كن و بگو اميد كه پروردگارم مرا به راهى كه نزديكتر از اين به صواب است هدايت كند (24)


إِلَّا أَن يَشَاءَ اللَّهُ وَاذْكُر رَّبَّكَ إِذَا نَسِيتَ وَقُلْ عَسَى أَن يَهْدِيَنِ رَبِّي لِأَقْرَبَ مِنْ هَذَا رَشَدًا ﴿24الکهف

پیامبر اسلام ص میفرماید بهترین شما کسی است که قرآن را یاد بگیرید آن را به دیگران بیاموزد.

امام احمد رح میفرماید شبی در خواب الله جل جلا له را دیدم از وی پرسیدم ای پرردگار عالمیان بندگانت چطور به تو نزدیک شوند الله جل جلا له فرمود از طریق قرآن، سپس پرسیدم با خواندن قرآن یا عمل به آن، الله جل جلا له فرمود: با هر دو هم خواندن قرآن،  و هم عمل کردن به آن. البته به بهانه تعلیم قرآن دایر نمودن کلاسهای دخترانه که مربی آنها مرد باشد و یا برای افراد باهوش به هر قیمتی خواستگاری نمایند اما به دخترانی که از حیث ظاهری زیبا نباشند بی تفاوتی بخرج دهند خلاف عدل و سنت و انصاف است. و اداره کلاسهای آموزش دختران توسط افرادی جایز و مثمر ثمر است که به هیچ وجه چشمداشتی مادی و حتی معنوی به آنها نداشته باشند فقط و فقط تعلیم دستورات دینی جهت کسب رضای خدا در قیامت. اینکه سده بیست است یا چهل و یا در خیابان رخص و پایکوبی است  یا در مطلب دکتر مرد، زن جوان و زیبا به تنهایی مورد طبابت قرار میگیرد دلیلی نیست که به تبع آن خلافها دعوت دین هم به روش خلاف صورت پذیرد. و به همین دلیل است خداند به اهل بیت(همسران پیامبرص) سختگیری میکند که همانطور ثوابشان باضریب2(20=10*2) میباشد خطایشان هم با ضریب2- (20-=10*2-) در نظر میگیرد تا همه مسلمانان واقعی احترام اهل بیت نبوت رابطور شایسته رعایت کنند و پاکی به معنای معصومیت و عدم خطا بطور مطلق نیست و فقط پیامبرص بطور مطلق در ابلاغ رسالت و عمل به وحی معصوم است و خود قرآن هم در جاهای زیادی پیامبرص را امر و نهی میکند یعنی وی اولین کسی است که رسالت را عملاً انجام میدهد و حتی گاهاً کاری را که پیامبر ص انجام داده سرزنش کرده است این خطای جزئی حوزه شخصی و انسانی است که سایر پیامبران نیز داشته اند اما به محض تذکر الهی توبه کرده اند در مسیر کمال انسان از ارتکاب یا انجام خطا گریزینیست و خطای پیامبران هم جزئی بوده و از نوع قصور در عبادت و یا تسلیم طغیان طاغوتنیست و نحوه ی برخورد با گناهان بسیار مهم است که مثل شیطان برتری و غرور بعنوان دلیل بیان گردد و یا مثل آدم و نوح و ... توبه در پیش گرفته شود. و این حدیث شریف : اگر شما انسانهای مسلمان گناه نمیکردید خداوند شما را از بین میبرد و انسانهای دیگری را جایگزینتان میکرد تا گناه کنند و پس از آن با توبه و خشوع به سوی خدا باز گردند، مجوز گناهان کوچک یا بزرگ را صادر نمیکند بلکه بیانگر این مطلب مهم است که مسیر تربیت انسان نوسانی و رمز هدایت در دست خداست که در هر نقطه ای احتمال صعود بسوی حق یا سقوط به عمق جهنم ممکن است آنطور که خداوند در این فرآیندبا نوح نبی ع هم رو در بایستی ندارد.

و به راستى در اين قرآن براى مردم از هر گونه مثلى آورديم و[لى] انسان بيش از هر چيز سر جدال دارد (54)


وَلَقَدْ صَرَّفْنَا فِي هَذَا الْقُرْآنِ لِلنَّاسِ مِن كُلِّ مَثَلٍ وَكَانَ الْإِنسَانُ أَكْثَرَ شَيْءٍ جَدَلًا ﴿54

و چيزى مانع مردم نشد از اينكه وقتى هدايت به سويشان آمد ايمان بياورند و از پروردگارشان آمرزش بخواهند جز اينكه [مستحق شوند] تا سنت [خدا در مورد عذاب] پيشينيان در باره آنان [نيز] به كار رود يا عذاب رويارويشان بيايد (55)


وَمَا مَنَعَ النَّاسَ أَن يُؤْمِنُوا إِذْ جَاءهُمُ الْهُدَى وَيَسْتَغْفِرُوا رَبَّهُمْ إِلَّا أَن تَأْتِيَهُمْ سُنَّةُ الْأَوَّلِينَ أَوْ يَأْتِيَهُمُ الْعَذَابُ قُبُلًا ﴿55

و پيامبران [خود] را جز بشارت‏دهنده و بيم‏رسان گسيل نمى‏داريم و كسانى كه كافر شده‏اند به باطل مجادله مى‏كنند تا به وسيله آن حق را پايمال گردانند و نشانه‏هاى من و آنچه را [بدان] بيم داده شده‏اند به ريشخند گرفتند (56)


وَمَا نُرْسِلُ الْمُرْسَلِينَ إِلَّا مُبَشِّرِينَ وَمُنذِرِينَ وَيُجَادِلُ الَّذِينَ كَفَرُوا بِالْبَاطِلِ لِيُدْحِضُوا بِهِ الْحَقَّ وَاتَّخَذُوا آيَاتِي وَمَا أُنذِرُوا هُزُوًا ﴿56

و كيست‏ستمكارتر از آن كس كه به آيات پروردگارش پند داده شده و از آن روى برتافته و دستاورد پيشينه خود را فراموش كرده است ما بر دلهاى آنان پوششهايى قرار داديم تا آن را درنيابند و در گوشهايشان سنگينى [نهاديم] و اگر آنها را به سوى هدايت فراخوانى باز هرگز به راه نخواهند آمد (57)


وَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّن ذُكِّرَ بِآيَاتِ رَبِّهِ فَأَعْرَضَ عَنْهَا وَنَسِيَ مَا قَدَّمَتْ يَدَاهُ إِنَّا جَعَلْنَا عَلَى قُلُوبِهِمْ أَكِنَّةً أَن يَفْقَهُوهُ وَفِي آذَانِهِمْ وَقْرًا وَإِن تَدْعُهُمْ إِلَى الْهُدَى فَلَن يَهْتَدُوا إِذًا أَبَدًا ﴿57

و پروردگار تو آمرزنده [و] صاحب رحمت است اگر به [جرم] آنچه مرتكب شده‏اند آنها را مؤاخذه مى‏كرد قطعا در عذاب آنان تعجيل مى‏نمود [ولى چنين نمى كند] بلكه براى آنها سر رسيدى است كه هرگز از برابر آن راه گريزى نمى‏يابند (58)


وَرَبُّكَ الْغَفُورُ ذُو الرَّحْمَةِ لَوْ يُؤَاخِذُهُم بِمَا كَسَبُوا لَعَجَّلَ لَهُمُ الْعَذَابَ بَل لَّهُم مَّوْعِدٌ لَّن يَجِدُوا مِن دُونِهِ مَوْئِلًا ﴿58الکهف




امام محمد غزالی رح میفرماید در مسیر اسلام و ایمان مادام که خام و ناپخته هستید در ادعای تقوا و اخلاص انبیاء، جسور و مغرور نباشید چون از هزاران طالب و سالک راه زهد و طریق حق و حقیقت، سرانجام فقط تعدادی انگشت شماری با نتیجه مطلوب به مقصد اصلی میرسند، و اکثر افراد در امتحانات بین راه سقوط میکنند. خداندا ما را به حال خویش رها مکن و شر کسانی را که از حرکت بر نردبان دنیاپرستی و دروغ و بهتان بر بندگانت هراسی ندارند از ما دور کن آن کسانی که خود را بطور مطلق صاحب دین و دنیای مردم میدانند و سایرین را عبد و بنده ی خود. خدایا آنکس را که در پی فساد و رسوایی مظلومان است، اصلاح فرما و اگر قابل اصلاح نیستند نیست و نابود بگردان،که عاقبت و سرانجام همگان در دستتان قدرت توست. و ذره ای از اعمال خیر یا شر بندگان در میزان دقیق تو فراموش نشده و نخواهد شد. ای پادشاه لایق و بی نظیر عالمیان دشمنان محمد ص و اصحابش را که قابل هدایت نیستند به بدترین بلاهای دنیا گرفتار کن و در آخرت هم آنها را در پایین ترین سطح جهنم قرار بده چون دشمنان محافظان و یاران محمدص، شخصی که از وی بعنوان رئوف و رحیم نسبت به بندگان مؤمنت یاد کرده ای بدترین انسانها بوده و لایق هیچ گونه بخشش و مروت و شفاعتی نیستند.

و كارنامه [عمل شما در ميان] نهاده مى‏شود آنگاه بزهكاران را از آنچه در آن است بيمناك مى‏بينى و مى‏گويند اى واى بر ما اين چه نامه‏اى است كه هيچ [كار] كوچك و بزرگى را فرو نگذاشته جز اينكه همه را به حساب آورده است و آنچه را انجام داده‏اند حاضر يابند و پروردگار تو به هيچ كس ستم روا نمى‏دارد (49)


وَوُضِعَ الْكِتَابُ فَتَرَى الْمُجْرِمِينَ مُشْفِقِينَ مِمَّا فِيهِ وَيَقُولُونَ يَا وَيْلَتَنَا مَالِ هَذَا الْكِتَابِ لَا يُغَادِرُ صَغِيرَةً وَلَا كَبِيرَةً إِلَّا أَحْصَاهَا وَوَجَدُوا مَا عَمِلُوا حَاضِرًا وَلَا يَظْلِمُ رَبُّكَ أَحَدًا ﴿49

و [ياد كن] هنگامى را كه به فرشتگان گفتيم آدم را سجده كنيد پس [همه] جز ابليس سجده كردند كه از [گروه] جن بود و از فرمان پروردگارش سرپيچيد آيا [با اين حال] او و نسلش را به جاى من دوستان خود مى‏گيريد و حال آنكه آنها دشمن شمايند و چه بد جانشينانى براى ستمگرانند (50)


وَإِذْ قُلْنَا لِلْمَلَائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلَّا إِبْلِيسَ كَانَ مِنَ الْجِنِّ فَفَسَقَ عَنْ أَمْرِ رَبِّهِ أَفَتَتَّخِذُونَهُ وَذُرِّيَّتَهُ أَوْلِيَاء مِن دُونِي وَهُمْ لَكُمْ عَدُوٌّ بِئْسَ لِلظَّالِمِينَ بَدَلًا ﴿50

[من] آنان را نه در آفرينش آسمانها و زمين به شهادت طلبيدم و نه در آفرينش خودشان و من آن نيستم كه گمراهگران را همكار خود بگيرم (51)


مَا أَشْهَدتُّهُمْ خَلْقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَلَا خَلْقَ أَنفُسِهِمْ وَمَا كُنتُ مُتَّخِذَ الْمُضِلِّينَ عَضُدًا ﴿51

و [ياد كن] روزى را كه [خدا] مى‏گويد آنهايى را كه شريكان من پنداشتيد ندا دهيد پس آنها را بخوانند و[لى] اجابتشان نكنند و ما ميان آنان ورطه‏اى قرار دهيم (52)


وَيَوْمَ يَقُولُ نَادُوا شُرَكَائِيَ الَّذِينَ زَعَمْتُمْ فَدَعَوْهُمْ فَلَمْ يَسْتَجِيبُوا لَهُمْ وَجَعَلْنَا بَيْنَهُم مَّوْبِقًا ﴿52

و گناهكاران آتش [دوزخ] را مى‏بينند و درمى‏يابند كه در آن خواهند افتاد و از آن راه گريزى نيابند (53)


وَرَأَى الْمُجْرِمُونَ النَّارَ فَظَنُّوا أَنَّهُم مُّوَاقِعُوهَا وَلَمْ يَجِدُوا عَنْهَا مَصْرِفًا ﴿53 الکهف

و از تو در باره ذوالقرنين مى‏پرسند بگو به زودى چيزى از او براى شما خواهم خواند (83)


وَيَسْأَلُونَكَ عَن ذِي الْقَرْنَيْنِ قُلْ سَأَتْلُو عَلَيْكُم مِّنْهُ ذِكْرًا ﴿83

ما در زمين به او امكاناتى داديم و از هر چيزى وسيله‏اى بدو بخشيديم (84)


إِنَّا مَكَّنَّا لَهُ فِي الْأَرْضِ وَآتَيْنَاهُ مِن كُلِّ شَيْءٍ سَبَبًا ﴿84

تا راهى را دنبال كرد (85)


فَأَتْبَعَ سَبَبًا ﴿85

تا آنگاه كه به غروبگاه خورشيد رسيد به نظرش آمد كه [خورشيد] در چشمه‏اى گل‏آلود و سياه غروب مى‏كند و نزديك آن طايفه‏اى را يافت فرموديم اى ذوالقرنين [اختيار با توست] يا عذاب مى‏كنى يا در ميانشان [روش] نيكويى پيش مى‏گيرى (86)


حَتَّى إِذَا بَلَغَ مَغْرِبَ الشَّمْسِ وَجَدَهَا تَغْرُبُ فِي عَيْنٍ حَمِئَةٍ وَوَجَدَ عِندَهَا قَوْمًا قُلْنَا يَا ذَا الْقَرْنَيْنِ إِمَّا أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْنًا ﴿86

گفت اما هر كه ستم ورزد عذابش خواهيم كرد سپس به سوى پروردگارش بازگردانيده مى‏شود آنگاه او را عذابى سخت‏خواهد كرد (87)


قَالَ أَمَّا مَن ظَلَمَ فَسَوْفَ نُعَذِّبُهُ ثُمَّ يُرَدُّ إِلَى رَبِّهِ فَيُعَذِّبُهُ عَذَابًا نُّكْرًا ﴿87

و اما هر كه ايمان آورد و كار شايسته كند پاداشى [هر چه] نيكوتر خواهد داشت و به فرمان خود او را به كارى آسان واخواهيم داشت (88)


وَأَمَّا مَنْ آمَنَ وَعَمِلَ صَالِحًا فَلَهُ جَزَاء الْحُسْنَى وَسَنَقُولُ لَهُ مِنْ أَمْرِنَا يُسْرًا ﴿88

سپس راهى [ديگر] را دنبال كرد (89)


ثُمَّ أَتْبَعَ سَبَبًا ﴿89

تا آنگاه كه به جايگاه برآمدن خورشيد رسيد [خورشيد] را [چنين] يافت كه بر قومى طلوع مى‏كرد كه براى ايشان در برابر آن پوششى قرار نداده بوديم (90)


حَتَّى إِذَا بَلَغَ مَطْلِعَ الشَّمْسِ وَجَدَهَا تَطْلُعُ عَلَى قَوْمٍ لَّمْ نَجْعَل لَّهُم مِّن دُونِهَا سِتْرًا ﴿90

اين چنين [مى‏رفت] و قطعا به خبرى كه پيش او بود احاطه داشتيم (91)


كَذَلِكَ وَقَدْ أَحَطْنَا بِمَا لَدَيْهِ خُبْرًا ﴿91

باز راهى را دنبال نمود (92)


ثُمَّ أَتْبَعَ سَبَبًا ﴿92

تا وقتى به ميان دو سد رسيد در برابر آن دو [سد] طايفه‏اى را يافت كه نمى‏توانستند هيچ زبانى را بفهمند (93)


حَتَّى إِذَا بَلَغَ بَيْنَ السَّدَّيْنِ وَجَدَ مِن دُونِهِمَا قَوْمًا لَّا يَكَادُونَ يَفْقَهُونَ قَوْلًا ﴿93

گفتند اى ذوالقرنين ياجوج و ماجوج سخت در زمين فساد مى‏كنند آيا [ممكن است] مالى در اختيار تو قرار دهيم تا ميان ما و آنان سدى قرار دهى (94)


قَالُوا يَا ذَا الْقَرْنَيْنِ إِنَّ يَأْجُوجَ وَمَأْجُوجَ مُفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ فَهَلْ نَجْعَلُ لَكَ خَرْجًا عَلَى أَن تَجْعَلَ بَيْنَنَا وَبَيْنَهُمْ سَدًّا ﴿94

گفت آنچه پروردگارم به من در آن تمكن داده [از كمك مالى شما] بهتر است مرا با نيرويى [انسانى] يارى كنيد [تا] ميان شما و آنها سدى استوار قرار دهم (95)


قَالَ مَا مَكَّنِّي فِيهِ رَبِّي خَيْرٌ فَأَعِينُونِي بِقُوَّةٍ أَجْعَلْ بَيْنَكُمْ وَبَيْنَهُمْ رَدْمًا ﴿95

براى من قطعات آهن بياوريد تا آنگاه كه ميان دو كوه برابر شد گفت بدميد تا وقتى كه آن [قطعات] را آتش گردانيد گفت مس گداخته برايم بياوريد تا روى آن بريزم (96)


آتُونِي زُبَرَ الْحَدِيدِ حَتَّى إِذَا سَاوَى بَيْنَ الصَّدَفَيْنِ قَالَ انفُخُوا حَتَّى إِذَا جَعَلَهُ نَارًا قَالَ آتُونِي أُفْرِغْ عَلَيْهِ قِطْرًا ﴿96

[در نتيجه اقوام وحشى] نتوانستند از آن [مانع] بالا روند و نتوانستند آن را سوراخ كنند (97)


فَمَا اسْطَاعُوا أَن يَظْهَرُوهُ وَمَا اسْتَطَاعُوا لَهُ نَقْبًا ﴿97

گفت اين رحمتى از جانب پروردگار من است و[لى] چون وعده پروردگارم فرا رسد آن [سد] را درهم كوبد و وعده پروردگارم حق است (98)


قَالَ هَذَا رَحْمَةٌ مِّن رَّبِّي فَإِذَا جَاء وَعْدُ رَبِّي جَعَلَهُ دَكَّاء وَكَانَ وَعْدُ رَبِّي حَقًّا ﴿98

و در آن روز آنان را رها مى‏كنيم تا موج‏آسا بعضى با برخى درآميزند و [همين كه] در صور دميده شود همه آنها را گرد خواهيم آورد (99)


وَتَرَكْنَا بَعْضَهُمْ يَوْمَئِذٍ يَمُوجُ فِي بَعْضٍ وَنُفِخَ فِي الصُّورِ فَجَمَعْنَاهُمْ جَمْعًا ﴿99

و آن روز جهنم را آشكارا به كافران بنماييم (100)


وَعَرَضْنَا جَهَنَّمَ يَوْمَئِذٍ لِّلْكَافِرِينَ عَرْضًا ﴿100

[به] همان كسانى كه چشمان [بصيرت]شان از ياد من در پرده بود و توانايى شنيدن [حق] نداشتند (101)


الَّذِينَ كَانَتْ أَعْيُنُهُمْ فِي غِطَاء عَن ذِكْرِي وَكَانُوا لَا يَسْتَطِيعُونَ سَمْعًا ﴿101

آيا كسانى كه كفر ورزيده‏اند پنداشته‏اند كه [مى‏توانند] به جاى من بندگانم را سرپرست بگيرند ما جهنم را آماده كرده‏ايم تا جايگاه پذيرايى كافران باشد (102)


أَفَحَسِبَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَن يَتَّخِذُوا عِبَادِي مِن دُونِي أَوْلِيَاء إِنَّا أَعْتَدْنَا جَهَنَّمَ لِلْكَافِرِينَ نُزُلًا ﴿102

بگو آيا شما را از زيانكارترين مردم آگاه گردانم (103)


قُلْ هَلْ نُنَبِّئُكُمْ بِالْأَخْسَرِينَ أَعْمَالًا ﴿103

[آنان] كسانى‏اند كه كوشش‏شان در زندگى دنيا به هدر رفته و خود مى‏پندارند كه كار خوب انجام مى‏دهند (104)


الَّذِينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَهُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعًا ﴿104

[آرى] آنان كسانى‏اند كه آيات پروردگارشان و لقاى او را انكار كردند در نتيجه اعمالشان تباه گرديد و روز قيامت براى آنها [قدر و] ارزشى نخواهيم نهاد (105)


أُولَئِكَ الَّذِينَ كَفَرُوا بِآيَاتِ رَبِّهِمْ وَلِقَائِهِ فَحَبِطَتْ أَعْمَالُهُمْ فَلَا نُقِيمُ لَهُمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَزْنًا ﴿105

اين جهنم سزاى آنان است چرا كه كافر شدند و آيات من و پيامبرانم را به ريشخند گرفتند (106)


ذَلِكَ جَزَاؤُهُمْ جَهَنَّمُ بِمَا كَفَرُوا وَاتَّخَذُوا آيَاتِي وَرُسُلِي هُزُوًا ﴿106

بى‏گمان كسانى كه ايمان آورده و كارهاى شايسته كرده‏اند باغهاى فردوس جايگاه پذيرايى آنان است (107)


إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ كَانَتْ لَهُمْ جَنَّاتُ الْفِرْدَوْسِ نُزُلًا ﴿107

جاودانه در آن خواهند بود و از آنجا درخواست انتقال نمى‏كنند (108)


خَالِدِينَ فِيهَا لَا يَبْغُونَ عَنْهَا حِوَلًا ﴿108

بگو اگر دريا براى كلمات پروردگارم مركب شود پيش از آنكه كلمات پروردگارم پايان پذيرد قطعا دريا پايان مى‏يابد هر چند نظيرش را به مدد [آن] بياوريم (109)


قُل لَّوْ كَانَ الْبَحْرُ مِدَادًا لِّكَلِمَاتِ رَبِّي لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ أَن تَنفَدَ كَلِمَاتُ رَبِّي وَلَوْ جِئْنَا بِمِثْلِهِ مَدَدًا ﴿109

بگو من هم مثل شما بشرى هستم و[لى] به من وحى مى‏شود كه خداى شما خدايى يگانه است پس هر كس به لقاى پروردگار خود اميد دارد بايد به كار شايسته بپردازد و هيچ كس را در پرستش پروردگارش شريك نسازد (110)


قُلْ إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ مِّثْلُكُمْ يُوحَى إِلَيَّ أَنَّمَا إِلَهُكُمْ إِلَهٌ وَاحِدٌ فَمَن كَانَ يَرْجُو لِقَاء رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلًا صَالِحًا وَلَا يُشْرِكْ بِعِبَادَةِ رَبِّهِ أَحَدًا ﴿110

کلام خداوند در خصوص اهمیت توجه به ذکر و یاد خداوند و نکوهش تمسخر و بی توجهی به  کتابهای آسمانی:

بگو خدا به آنچه درنگ كردند داناتر است نهان آسمانها و زمين به او اختصاص دارد وه چه بينا و شنواست براى آنان ياورى جز او نيست و هيچ كس را در فرمانروايى خود شريك نمى‏گيرد (26)

say: 'none but allah knows how long they stayed. to him belong the unseen in the heavens and the earth. how well he sees, and how well he hears! they have no other guardian, other than him, and he allows no one (to share) his rule. ' (26)


قُلِ اللَّهُ أَعْلَمُ بِمَا لَبِثُوا لَهُ غَيْبُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ أَبْصِرْ بِهِ وَأَسْمِعْ مَا لَهُم مِّن دُونِهِ مِن وَلِيٍّ وَلَا يُشْرِكُ فِي حُكْمِهِ أَحَدًا ﴿26

و آنچه را كه از كتاب پروردگارت به تو وحى شده است بخوان كلمات او را تغييردهنده‏اى نيست و جز او هرگز پناهى نخواهى يافت (27)

recite what is revealed to you in the book of your lord. no one can change his words. you shall find no refuge other than him. (27)


وَاتْلُ مَا أُوحِيَ إِلَيْكَ مِن كِتَابِ رَبِّكَ لَا مُبَدِّلَ لِكَلِمَاتِهِ وَلَن تَجِدَ مِن دُونِهِ مُلْتَحَدًا ﴿27

و با كسانى كه پروردگارشان را صبح و شام مى‏خوانند [و] خشنودى او را مى‏خواهند شكيبايى پيشه كن و دو ديده‏ات را از آنان برمگير كه زيور زندگى دنيا را بخواهى و از آن كس كه قلبش را از ياد خود غافل ساخته‏ايم و از هوس خود پيروى كرده و [اساس] كارش بر زياده‏روى است اطاعت مكن (28)

and be patient with those who call to their lord in the morning and evening, desiring his face. and do not turn your eyes away from them desiring the good things of this life, nor obey he whose heart we have made neglectful of our remembrance; so that he follows his own lust, and his affair has become excessive. (28)


وَاصْبِرْ نَفْسَكَ مَعَ الَّذِينَ يَدْعُونَ رَبَّهُم بِالْغَدَاةِ وَالْعَشِيِّ يُرِيدُونَ وَجْهَهُ وَلَا تَعْدُ عَيْنَاكَ عَنْهُمْ تُرِيدُ زِينَةَ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَلَا تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنَا قَلْبَهُ عَن ذِكْرِنَا وَاتَّبَعَ هَوَاهُ وَكَانَ أَمْرُهُ فُرُطًا ﴿28

و بگو حق از پروردگارتان [رسيده] است پس هر كه بخواهد بگرود و هر كه بخواهد انكار كند كه ما براى ستمگران آتشى آماده كرده‏ايم كه سراپرده‏هايش آنان را در بر مى‏گيرد و اگر فريادرسى جويند به آبى چون مس گداخته كه چهره‏ها را بريان مى‏كند يارى مى‏شوند وه چه بد شرابى و چه زشت جايگاهى است (29)

say: 'this is the truth from your lord. let whosoever will, believe, and whosoever will, disbelieve it. ' for the harmdoers, we have prepared a fire, the pavilion of which encompasses them. when they cry out for relief, they shall be showered with water as hot as molten copper, which will scald their faces; how evil a drink, and how evil a restingplace! (29)


وَقُلِ الْحَقُّ مِن رَّبِّكُمْ فَمَن شَاء فَلْيُؤْمِن وَمَن شَاء فَلْيَكْفُرْ إِنَّا أَعْتَدْنَا لِلظَّالِمِينَ نَارًا أَحَاطَ بِهِمْ سُرَادِقُهَا وَإِن يَسْتَغِيثُوا يُغَاثُوا بِمَاء كَالْمُهْلِ يَشْوِي الْوُجُوهَ بِئْسَ الشَّرَابُ وَسَاءتْ مُرْتَفَقًا ﴿29

و آن روز جهنم را آشكارا به كافران بنماييم (100)

on that day we shall present gehenna (hell) to the unbelievers, (100)


وَعَرَضْنَا جَهَنَّمَ يَوْمَئِذٍ لِّلْكَافِرِينَ عَرْضًا ﴿100

[به] همان كسانى كه چشمان [بصيرت]شان از ياد من در پرده بود و توانايى شنيدن [حق] نداشتند (101)

whose eyes were blinded to my remembrance and they were not able to hear. (101)


الَّذِينَ كَانَتْ أَعْيُنُهُمْ فِي غِطَاء عَن ذِكْرِي وَكَانُوا لَا يَسْتَطِيعُونَ سَمْعًا ﴿101

آيا كسانى كه كفر ورزيده‏اند پنداشته‏اند كه [مى‏توانند] به جاى من بندگانم را سرپرست بگيرند ما جهنم را آماده كرده‏ايم تا جايگاه پذيرايى كافران باشد (102)

do the unbelievers think that they can take my worshipers as guides other than me? we have prepared gehenna to be the hospitality of the unbelievers. (102)


أَفَحَسِبَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَن يَتَّخِذُوا عِبَادِي مِن دُونِي أَوْلِيَاء إِنَّا أَعْتَدْنَا جَهَنَّمَ لِلْكَافِرِينَ نُزُلًا ﴿102

بگو آيا شما را از زيانكارترين مردم آگاه گردانم (103)

say: 'shall we tell you of those who are the greatest losers in deeds? ' (103)


قُلْ هَلْ نُنَبِّئُكُمْ بِالْأَخْسَرِينَ أَعْمَالًا ﴿103

[آنان] كسانى‏اند كه كوشش‏شان در زندگى دنيا به هدر رفته و خود مى‏پندارند كه كار خوب انجام مى‏دهند (104)

(they are) those whose striving in this world go astray, while they think that what they are doing are good deeds. (104)


الَّذِينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَهُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعًا ﴿104

[آرى] آنان كسانى‏اند كه آيات پروردگارشان و لقاى او را انكار كردند در نتيجه اعمالشان تباه گرديد و روز قيامت براى آنها [قدر و] ارزشى نخواهيم نهاد (105)

those are they who disbelieve the verses of their lord and deny that they will ever meet him their deeds have failed. on the day of resurrection, we shall not give any weight to them. (105)


أُولَئِكَ الَّذِينَ كَفَرُوا بِآيَاتِ رَبِّهِمْ وَلِقَائِهِ فَحَبِطَتْ أَعْمَالُهُمْ فَلَا نُقِيمُ لَهُمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَزْنًا ﴿105

اين جهنم سزاى آنان است چرا كه كافر شدند و آيات من و پيامبرانم را به ريشخند گرفتند (106)

gehenna is their recompense; because they disbelieved and mocked my verses, and my messengers. (106)


ذَلِكَ جَزَاؤُهُمْ جَهَنَّمُ بِمَا كَفَرُوا وَاتَّخَذُوا آيَاتِي وَرُسُلِي هُزُوًا ﴿106

بى‏گمان كسانى كه ايمان آورده و كارهاى شايسته كرده‏اند باغهاى فردوس جايگاه پذيرايى آنان است (107)

the hospitality of those who believe and do good works shall be the gardens of paradise (107)


إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ كَانَتْ لَهُمْ جَنَّاتُ الْفِرْدَوْسِ نُزُلًا ﴿107

جاودانه در آن خواهند بود و از آنجا درخواست انتقال نمى‏كنند (108)

where they will live for ever and never wish that they should be removed from it. (108)


خَالِدِينَ فِيهَا لَا يَبْغُونَ عَنْهَا حِوَلًا ﴿108

بگو اگر دريا براى كلمات پروردگارم مركب شود پيش از آنكه كلمات پروردگارم پايان پذيرد قطعا دريا پايان مى‏يابد هر چند نظيرش را به مدد [آن] بياوريم (109)

say: 'if the sea were ink for the words of my lord, the sea would surely be spent before the words of my lord are spent, even if we brought its like for replenishment. ' (109)


قُل لَّوْ كَانَ الْبَحْرُ مِدَادًا لِّكَلِمَاتِ رَبِّي لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ أَن تَنفَدَ كَلِمَاتُ رَبِّي وَلَوْ جِئْنَا بِمِثْلِهِ مَدَدًا ﴿109

بگو من هم مثل شما بشرى هستم و[لى] به من وحى مى‏شود كه خداى شما خدايى يگانه است پس هر كس به لقاى پروردگار خود اميد دارد بايد به كار شايسته بپردازد و هيچ كس را در پرستش پروردگارش شريك نسازد (110)

say: 'i am only a human like you, revealed to me is that your god is one god. let him who hopes for the encounter with his lord do good work, and not associate anyone with the worship of his lord. ' (110)


قُلْ إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ مِّثْلُكُمْ يُوحَى إِلَيَّ أَنَّمَا إِلَهُكُمْ إِلَهٌ وَاحِدٌ فَمَن كَانَ يَرْجُو لِقَاء رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلًا صَالِحًا وَلَا يُشْرِكْ بِعِبَادَةِ رَبِّهِ أَحَدًا ﴿110الکهفصدقالله العظیم

به نام خداوند رحمتگر مهربان

In the name of Allah, Most Gracious, Most Merciful


بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

آنچه در آسمانها و آنچه در زمين است‏خدايى را كه پادشاه پاك ارجمند فرزانه است تسبيح مى‏گويند (1)

all that is in heavens and earth exalt allah, the king, the pure, the almighty, the wise. (1)


يُسَبِّحُ لِلَّهِ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الْأَرْضِ الْمَلِكِ الْقُدُّوسِ الْعَزِيزِ الْحَكِيمِ ﴿1

اوست آن كس كه در ميان بى‏سوادان فرستاده‏اى از خودشان برانگيخت تا آيات او را بر آنان بخواند و پاكشان گرداند و كتاب و حكمت بديشان بياموزد و [آنان] قطعا پيش از آن در گمراهى آشكارى بودند (2)

it is he who has raised among the illiterate (arabs), a messenger from themselves, to recite to them his verses, to purify them, and to teach them the book and the wisdom, though before that they were in clear error, (2)


هُوَ الَّذِي بَعَثَ فِي الْأُمِّيِّينَ رَسُولًا مِّنْهُمْ يَتْلُو عَلَيْهِمْ آيَاتِهِ وَيُزَكِّيهِمْ وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَإِن كَانُوا مِن قَبْلُ لَفِي ضَلَالٍ مُّبِينٍ ﴿2

و [نيز بر جماعتهايى] ديگر از ايشان كه هنوز به آنها نپيوسته‏اند و اوست ارجمند سنجيده‏كار (3)

together with others who have not as yet joined them. he is the almighty, the wise. (3)


وَآخَرِينَ مِنْهُمْ لَمَّا يَلْحَقُوا بِهِمْ وَهُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ ﴿3

اين فضل خداست آن را به هر كه بخواهد عطا مى‏كند و خدا داراى فضل بسيار است (4)

such is the favor of allah; he gives it to whom he will, and allah is of abounding favors. (4)


ذَلِكَ فَضْلُ اللَّهِ يُؤْتِيهِ مَن يَشَاءُ وَاللَّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِيمِ ﴿4

مثل كسانى كه [عمل به] تورات بر آنان بار شد [و بدان مكلف گرديدند] آنگاه آن را به كار نبستند همچون مثل خرى است كه كتابهايى را برپشت مى‏كشد [وه] چه زشت است وصف آن قومى كه آيات خدا را به دروغ گرفتند و خدا مردم ستمگر را راه نمى‏نمايد (5)

the likeness of those who were loaded with the torah, but did not carry it, is like that of a donkey carrying books. evil is the example of the people who have belied the verses of allah. allah does not guide the evildoers. (5)


مَثَلُ الَّذِينَ حُمِّلُوا التَّوْرَاةَ ثُمَّ لَمْ يَحْمِلُوهَا كَمَثَلِ الْحِمَارِ يَحْمِلُ أَسْفَارًا بِئْسَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآيَاتِ اللَّهِ وَاللَّهُ لَا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ ﴿5الجمعه

صدق الله العظیم

بخشی از تفسیر قرآن {تابش}توسط علامه برقعی(رح):




إِنَّ هَذَا الْقُرْآنَ يِهْدِي لِلَّتِي هِيَ أَقْوَمُ ... ﴿9﴾ الإسراء
این قرآن افراد بشر را به بهترین راه هدایت می‌کند



تابشی از قرآن
(جلد اول)




تألیف:
آیت الله العظمی
سید ابوالفضل ابن الرضا برقعی قمی



 


 


























 
فهرست
فهرست    1
پيشگفتار    5
مقدّمه    11
1- قرآن و تواتر آن از رسول خداص    14
2- کسانی که بنام و نشان حافظ قرآن بودند از صحابه    18
3- کتابت قرآن در حضور رسول خداص    19
4- به نوشتن قرآن أهمّیّت می‌دادند    20
5- نویسندگانی که قرآن خود را به رسول خداص عرضه کردند    22
6- عثمان رض به رأی اکثریّت قرائت مشهور را انتخاب کرد    24
7- عثمان رض کار واجبی را به تأیید علی   ع انجام داد    25
8- دلائل دیگر بر جمع قرآن زیر نظر حضرت رسولص    28
9- ترتیب قرآن فعلی  زیر نظر رسول خداص    34
10- قرآن از نظر علی   ع و أئمه †    35
11- قرآن حجّت کافیه و معجزة باقیه و امام است    44
12- قرآن امام هر مسلمان و پرچم هدایت است    49
13- قرآن رافع اختلافات و دافع گمراهی مسلمین است    53
هر گمراهی از بیاطلاعی از قرآن است    55
14- سنّت رسول خداص مبیّن مجملات قرآن است    56
15- قرآن برای همه قابل فهم است    63
16- قرآن احتیاج به تفسیر نداشته و ندارد    73
17- قرآن از کم و زیاد مصون مانده و تحریف لفظی نشده    78
أدلّة دیگر بر نفی تحریف لفظی    81
18- قائلین به تحریف، با کتاب خدا بازی‌ کردهاند    86
19- متشابهات قرآن چه آیاتی است؟    101
20- متشابهات، قابل درک و فهم است    106
21- میزان صحت و بطلان مطالب اسلامی قرآن است    110
و اما روایات رسول اکرمص و امام ع    112
22- در ترجمة قرآن نباید خیانت کرد    118
23- تقلید یعنی چه، و چه وقت میان مسلمین آمده؟!    122
مضّرات تقلید و زیانهای آن    124
حق صدور حکم منحصر به خدا است    134
تعلیم و تعلم واجب، و تقلید حرام است    135
اخبار متواتره در ذّم تقلید    137
آیا تقلید مدرکی دارد؟    140
24- بی‌خبری از قرآن ضررهای مادّی و معنوی دارد    149
25- جهات إعجاز قرآن و کیفیّت آن    162
معجزه بر سه قسم است    164
26- معجزة هر پیغمبری باید مناسب زمان او باشد    165
امتیاز قرآن از سایر معجزات    166
اشکال و جواب آن    167
27- قرآن از جهاتی معجزه است    168
وجه اول: هدایت    168
قرآن دانش جدید و راه نوی آورد    171
لغت هر کس نمایندة افکار اوست    172
قرآن سرچشمه علوم می‌باشد    173
خصائص قرآن و امتیاز آن    174
درکلام فصحاء، جای معارضه و اختلاف است    176
اشکال و جواب آن    187
سورة الفاتحة    195
سورة البقرة    199
فرق بین دین و مذهب    297
سورة آل عمران    298
سورة النساء    298

 


پيشگفتار
به نام او كه زينت زبانها ويادگار جانها نام او...
به نام او كه آسايش دلها وآرايش كارها نام او...
به نام او كه رَوح رُوحها ومفتاح فتوحها نام او...
به نام او كه فرمانها روان وحالها بر نظام از نام او...
بس قفلها كه به اين نام از دلها برداشته، بس رقمهای محبت كه به اين نام در سينه ها نگاشته، بس بيگانگان كه به وی آشنا گشته، بس غافلان كه به وی هشيار شده، بس مشتاقان كه به اين نام دوست را يافته...
هم ياد است وهم يادگار، به نازش می دار تا وقت ديدار...
گِل را اثر روی تو گُلپوش كند

آتش كه شراب وصل تو نوش كند
        جان را سخن خوب تو مدهوش كند

از لطف تو سوختن فراموش كند!

در هر سخنی از سخنان گهر بار رسول اكرم ص معجزاتی ودنيايی از معانی نهفته است كه از پشت كوههای سر بفلك كشيده زمان يكی يكی طلوع می كنند. از آنجمله است؛ آن سخن گرانبهايی كه در حقيقت نشان فخری است برای ايرانيان؛ بدان افتخار می ورزند و آن را تاج سر خود می دانند!.. آن روزی كه پيام آور آسمان به سلمان فارسی؛ پيك هدايت سرزمين فارس، ومعجزه وشهادت راستينی كه ايران زمين با او مهر "صدقت يا رسول الله" بر دعوت توحيد ويكتاپرستی زدند، خيره شده فرمودند:
" لو كان هذا الدين بالثريا لبلغه رجال من هؤلاء"
اگر اين دين در آسمانها می بود، مردانی از سرزمين فارس آنرا در می يافتند...
حقا! چه راست گفتاری ای رسول پاك هدايت... سلام ودرود خدا بر تو بادا به عدد دانه های باران وقطره های اقيانوسها تا به روز قيامت، به بی‌نهايتها بار...
سرزمين فارس از ابتدای طلوع خورشيد هدايت بر آن هميشه چون ستاره ای تابان در آسمان دعوت وعلم اسلامی تجلی كرده است. وبر فطرت زمين گَه گُداری مورد تاخت وتاز بدعتها وگمراهيها نيز بوده، ولی هميشه پرچم توحيد "لا إله إلا الله محمد رسول الله" يگانه پرچمی بوده كه سقف اين سرزمين را زينت می بخشيده...
وتنها سه قرن است كه پرچم توحيد با آمدن موج تكفيری وخون آشام صفويت سرنگون گشته است!..
اما بايد كه صدق كلام رسالت همواره تجلی گرا باشد... وچنين است...
در بين اين گرد بادهای هولناك بدعت وگمراهی هميشه مهره های تابانی از لعل وياقوت وزمرد درخشيده اند...
حضرت آيت الله العظمی ابو الفضل برقعی يكی از اين ستاره های تابان آسمان تاريك اين سرزمين است. ايشان سالهای متمادی عمر خويش را در گمراهی وبدعتهای جامعه بسر بردند... ولی چون روحی پويا وقلبی شيدای حقيقت داشتند سلمان گونه در پی حقيقت از كتابی به كتابی و از شهری به دياری و از آيه ای‌ به حديثی پريدند، تا در نهايت شاهين وار بر فراز قله توحيد جای گرفتند...
سختيها ومرارتهايی كه اين امام موحد ايران زمين معاصر در راستای حق گويی وحقيقت جويی تحمل كرده اند داستانها دارد كه اين كوتاه سخن ميدان آن نيست..
ايشان چون از شراب حقيقت توحيد مدهوش شدند در راستای اصلاح هم كيشان خويش قلم بدست جهادی بزرگ را آغاز نمودند كه بر اثر آن موجی از خداپرستی واصلاح را در جامعه شرك آلود ايران شاهديم.
شاهكار علمی ايشان تفسير تابش است كه در آن امام توحيد ابراهيم وار سعی نموده واقعيت دين را با سخنان قرآن وكلام پاك يزدان به مسلمانان بفهماند.
تفسير تابش به مردم می گويد كه كتاب الهی برای همگان آمده است. و برای همگان قابل فهم و درك و هضم است. اين تفسير سدهای ساختگی بين قرآن و ملت را درهم می شكند، و ترس و واهمه ای كه مردم از قرآن كتاب پروردگارشان دارند را به يكباره از بين می برد.
از آنجا که امام ابو الفضل برقعی علیه الرحمه از متن جامعه تشیع برخواسته است، با بدعتها و تصورات جاهلانه ای که در این جامعه رسوخ پیدا کرده آشنائی کامل دارد در این تفسیر ایشان با اسلوبی بسیار شیوا و قابل فهم برای همگان عمده ترین قضایای فساد دینی را با استناد به کلام پاک الهی و فرموده هاي گهربار پیامبر اکرم ص و روایات وارده از ائمه اهل بیت به بهترین وجهی اصلاح می نماید.
و از آنجا که تهیه یک فهرست تفصیلی برای چنین کتاب تفسیری کاری است بسیار طولانی و پر حجم از آن دست برداشته تنها به مهمترین اشکالات مذهبی ای که جامعه تشیع ما بشدت با آن دست به گریبان است و در واقع این مسائل سد راههایی است که کور دلان و دکانداران مذهبی در برابر فهم درست و صحیح دین قرار داده اند، در اینجا به جاههایی که در این تفسیر مبارک می توانید آنها را بیابید اشاره می کنیم:
1.    شفاعت. آیه 254 سوره بقره. و سوره سبأ، آیه/23، ج/3. و سوره زمر، آیه/19، ج/4. و سوره الزخرف، آیه86، ج/4.
2.    اولو الأمر، سوره نساء، آيه 58 و 59 .
3.    كرامات أولياء سوره كهف آيه 12 ج/3
4.    استخلاف ائمه سوره نور آيه 55، ج/3
5.    عدم انحصار امامت سوره الفرقان آيه74،ج/3.
6.    مفاسد اشعار شعراء سوره الشعرء آیه/227، ج/3.
7.    حکم شنیدن مردگان، و گنبد و سنگ قبر سازی بر قبرها؛ سوره نمل آیه 80، ج/3. و سوره فاطر، آیه/22،ج/3.
8.    انتخاب امام از سوی خداست یا مردم، سوره قصص آیه68، ج/3.
9.    حکم زکات، سوره لقمان آیه/4، ج/3.
10.    اهل بیت چه کسانید و طهارت آنها به چه معناست؟ سوره احزاب، آیه/33، ج/3.
11.    آیا ائمه واجب الاطاعه هستند؟ سوره احزاب آیه/38، ج/3
12.    حکم تعویذات وشگون، سوره یس، آیه/18، ج/4.
13.    آیا امامان معصومند؟! سوره الزمر، آیه 13، ج/4. و سوره غافر، آیه/55، ج/4.
14.    آیا صحابه مرتد شدند؟ سوره الفتح، آیه/18و آیه/29، ج/4. و سوره الواقعه، آیه/39، ج/4. و سوره الحدید، آیه/10،ج/4. و سوره الحشر، آیه/9و10، ج/4.
15.    خواندن غیر خدا در دعاء، سوره شعراء، آیه/213،ج/3. و سوره جن، آیه 20.
16.     شفا دهنده تنها خداست! سوره عبس، آیه 2، ج/4. و سوره غاشیه، آیه/3،ج/4.
17.    آیا پیامبران و امامان علم غیب دارند؟ و سوره قصص، آیه/44ـ46، ج/3.
نقطه دیگر اینکه ما در طول مسیر تهیه و ترتیب این کتاب سعی نموده ایم متن اصلی تفسیر امام برقعی را به خواننده آنچنان که قلم ایشان نقش زده اند عینا برسانیم، تنها در مواردی که کلمه ای عربی را مؤلف در ضمن جمله فارسی جای داده اند و گمان برده ایم که فهم آن شاید برای برخی از خوانندگان واضح نباشد تنها مرادف فارسی آن کلمه را در بین دو پرانتز آورده ایم تا درک جمله برای خواننده آسانتر باشد.
اشاره به این نقطه را لازم می دانیم که امام برقعی در طول مسیر علمی وپژوهشی خود که بدون تعصب و با چشمانی باز و با قلبی آماده پذیرش حقیقت طی نموده اند توانسته اند از بسیاری از خرافات و اجتهادات نادرست و یا ضعیف خود را سالم بیرون کشند که این نقطه در مؤلفات ایشان واضح و روشن است. از جمله مسائلی که شاید عمر بدو اجازه نداده بود که با مداد قرمز بر آنها خط بطلان زند برخی رسوباتی است که از عقیده اعتزالی پیشین ایشان هنوز بر ذهنشان مانده بود، چون؛ عدم ملاقات مؤمنان با پروردگار خویش! که قرآن کریم و پیامبر اکرم ص آنرا دقیقا روشن ساخته اند، و تفسیر بی مورد برخی از صفات الهی به معانی مجازی آنها! که اینچنین موارد را ما در پاورقی سخنان مؤلف بزرگوار روشن ساخته ایم تا خواننده محترم با حقیقت امر از دیدگاه قرآن کریم و پیامبر اکرم ص آشنا گردد.
البته باز هم جای دارد اشاره کنیم که وجود اینگونه مسائل نه تنها قدحی بر مؤلف حقیقت جوی نیست بلکه به این نقطه اشاره دارد که انسان جائز الخطا می باشد، و سخن هر کس جز خدای متعان و پیام آور او قابل بازنگری است، و هر انسانی جز پیامبران هر چند عالم و دانشمند و صاحب مقامات عالیه و مؤلفات بزرگ باشد باز هم ممکن است اشتباه کند و مؤمن همواره در پی حقیقت است نه در پی مردان و یا به اصطلاح بزرگان! و او بزرگان را با میزان حق می سنجد نه اینکه حق را با زبان بزرگان!
با اين اميد كه خواننده محترم پس از خواندن اين گنجينه، آنرا به ساير دوستان و آشنايان خويش معرفی كند، دست به ترتيب و بازنگری اين كتاب ارزشمند زده ايم. شايد كه ما نيز از جمله آن کسانی باشيم كه در زير چتر آن سخن گهر بار و معجزه آساي رسول هدايت جايی دارند.
" الله أرنا الحق حقا وارزقنا اتباعه ، وأرنا الباطل باطلا وارزقنا اجتنابه"
بار الها! زيبايی حقيقت را به ما بنمايان و ما را در راستای پيروی آن ياری ده. و زشتی باطل را بر ما آشكار ساز، و ما را از آن دوری ده!

الهی آمين!
ناشر،،،

 
مقدّمه

الحمدلله الذی هدانا بکتابه و ما کنا لنهتدی لو لا أن هدانا الله.
پروردگارا تو را شکر و سپاس‌گذاریم، وفقط هدایت تو را هدایت می‌دانیم و چنانچه خود فرموده‌ای: " إِنَّ هُدَى اللَّهِ هُوَ الْهُدَى"، ما نیز به این نعمت اقرار و اذعان داریم و کتاب تو را "هُدىً لِلنَّاسِ" می‌دانیم، و به أمر تو که فرموده‌ای: " كِتَابٌ أَنْزَلْنَاهُ إِلَيْكَ مُبَارَكٌ لِيَدَّبَّرُوا آيَاتِهِ وَلِيَتَذَكَّرَ أُولُو الْأَلْبَابِ"، در کتابت تدبّر کرده و آنرا مبارک و با برکت و خیر می‌دانیم، و طبق "لِيَتَذَكَّرَ" بتذکرات کتابت فکر خود را بکار می‌اندازیم، تا از صاحبان اندیشه و خرد محسوب شویم، و قفل جهالت و سفاهتی که بواسطة عدم تدبّر در کتابت برای دیگران فراهم آمده بدلیل آیة (محمد/24): أَفَلَا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلَى قُلُوبٍ أَقْفَالُهَا ﴿24﴾.
می‌شکنیم و ما قرآن تو را شفاء و نور و رحمت و برهان هدایت و کمت و پند و موعظة روشن می‌دانیم و به آیة: (الإسراء/82): وَنُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مَا هُوَ شِفَاء وَرَحْمَةٌ لِّلْمُؤْمِنِينَ وَلاَ يَزِيدُ الظَّالِمِينَ إَلاَّ خَسَارًا ﴿82﴾
و آیة  (النساء/174): يَا أَيُّهَا النَّاسُ قَدْ جَاءكُم بُرْهَانٌ مِّن رَّبِّكُمْ وَأَنزَلْنَا إِلَيْكُمْ نُورًا مُّبِينًا ﴿174﴾ اى مردم در حقيقت براى شما از جانب پروردگارتان برهانى آمده است و ما به سوى شما نورى تابناك فرو فرستاده‏ايم (174).
و آیة: (الجاثية/20):
هَذَا بَصَائِرُ لِلنَّاسِ وَهُدًى وَرَحْمَةٌ لِّقَوْمِ يُوقِنُونَ ﴿20﴾ اين [كتاب] براى مردم بينش‏بخش و براى قومى كه يقين دارند رهنمود و رحمتى است (20).
   
ایمان داریم و چنانچه در سورة(العنكبوت/51) فرموده‌ای: أَوَلَمْ يَكْفِهِمْ أَنَّا أَنزَلْنَا عَلَيْكَ الْكِتَابَ يُتْلَى عَلَيْهِمْ إِنَّ فِي ذَلِكَ لَرَحْمَةً وَذِكْرَى لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ ﴿51﴾ آيا براى ايشان بس نيست كه اين كتاب را كه بر آنان خوانده مى‏شود بر تو فرو فرستاديم در حقيقت در اين [كار] براى مردمى كه ايمان دارند رحمت و يادآورى است (51).
       
و در سورة (النحل/89) فرموده‌ای:
وَيَوْمَ نَبْعَثُ فِي كُلِّ أُمَّةٍ شَهِيدًا عَلَيْهِم مِّنْ أَنفُسِهِمْ وَجِئْنَا بِكَ شَهِيدًا عَلَى هَؤُلاء وَنَزَّلْنَا عَلَيْكَ الْكِتَابَ تِبْيَانًا لِّكُلِّ شَيْءٍ وَهُدًى وَرَحْمَةً وَبُشْرَى لِلْمُسْلِمِينَ ﴿89﴾ و [به ياد آور] روزى را كه در هر امتى گواهى از خودشان برايشان برانگيزيم و تو را [هم] بر اين [امت] گواه آوريم و اين كتاب را كه روشنگر هر چيزى است و براى مسلمانان رهنمود و رحمت و بشارتگرى است بر تو نازل كرديم (89).
آنرا برای راهنمائی امور دینی کافی و جامع می‌دانیم.
و صلوات و سلام بر پیروان کتاب تو حضرت محمّدص و یاران و اهل بیت و أتباع او که راه‌‌یافتگان راه هدایت می‌باشند.
و بعد؛ چون اکثر اهل زمان ما که نام مسلمانی برخود گذاشته‌اند از کتاب دینی و آسمانی خود بی‌خبرند و لذا بعقائد متفرقة باطله و ذلّت نفاق و تفرقه گرفتار شده و برای تمیز بین حق و باطل بمیزانی چنگ نزده‌اند، و هر کس بدنبال هر عالم نمائی رفته و بواسطة دین تقلیدی تحقیقات دینی را جائز نمی‌شمرد، و درصدد تحقیق نمی‌باشد. و اگر گاهی به فکر تحقیق افتاده معیاری که حق را از ناحق جدا سازند ندارند، و می‌توان گفت در امر دین حیران و سرگردانند و راه‌نمایان دلسوز خیرخواه بیداری که از میزان و معیار دین آگاه باشند ندارند، و غالباً دنیا طلبانی بنام دین برگردن ایشان سوار بوده‌اند. و عالم و جاهل توجّهی که شاید و باید بکتاب إلهی ندارند و آنرا مهجور و متروک نموده و بهرة شایسته از آن نبرده‌اند، و حتّی در حوزه‌های علمی دینی تدریس آن جزء برنامه نیست، در صورتیکه خدا و رسول و سایر پیشوایان اسلام تماماً قرآن را میزانِ حقّ و باطل و رهنمای سعادت و برای همه آنرا امام و حجّت، و پیشوای خود و سایرین دانسته و برای تصفیة حقایق دین از خرافات: قرآن را معرّفی کرده‌اند. متأسّفانه علل فراوانی باعث شده که مردم را از این واقعیّات دور و بی‌خبر داشته‌اند، و از راهنمائی قرآن در امور دین و دنیا بی‌اطلاعند. و بهمین جهت است که در سورة فرقان آیة 30 ذکر شده که رسول خداص روز قیامت در پيشگاه عدل إلهی از قوم و از أمّت در عوض شفاعت شکایت می‌کند، در سورة فرقان آیة 30 فرموده: وَقَالَ الرَّسُولُ يَا رَبِّ إِنَّ قَوْمِي اتَّخَذُوا هَذَا الْقُرْآنَ مَهْجُورًا ﴿30﴾ «رسول خدا گوید پروردگارا قوم من این قرآن را متروک نمودند».
یکی از علل بی‌خبری مردم از حقائق قرآنی همانا کسانیند که از بیداری مردم بتوسط قرآن وحشت دارند، و برای حفظ خرافات خود مردم را از فهم قرآن دور داشته‌اند. همان گویندگانی که گاهی خود را مبلغ قرآن می‌دانند، در صورتیکه باقرار خود قرآن را قابل فهم نمی‌دانند، و می‌گویند: باید امام بیاید و آنرا بیان کند. کسی نیست به آنان بگوید: پس چرا رسول خداص و یازده امام بیان نکردند؟! و اگر بیان کردند پس قابل فهم شده چرا می‌گوئید نمی‌فهمیم؟ خدایتعالی بامت یهود که به دروغ مدعی یپروی کتاب تورات بودند و بگفتار آن اعتنا نداشتند در سورة جمعه آیة 5 فرموده: مَثَلُ الَّذِينَ حُمِّلُوا التَّوْرَاةَ ثُمَّ لَمْ يَحْمِلُوهَا كَمَثَلِ الْحِمَارِ يَحْمِلُ أَسْفَارًا بِئْسَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآيَاتِ اللَّهِ وَاللَّهُ لَا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ ﴿5﴾ «آنانکه مدعی حمل توراتند سپس حامل آن نشده‌اند بمانند خری باشند که بار آن کتاب باشد، بد است مَثَل آنانکه به آیات إلهی تکذیب کرده‌اند، و خدا این قوم ستمگر را هدایت نمی‌کند.».
در این آیه خدا ایشان را خر و ستمگر و محروم از هدایت خوانده. در این صورت؛ بکسانیکه مدعی حمل قرآن و از آن بی‌خبرند چه باید گفت؟ و آیا نباید ایشان را ستمگر و دور از هدایت و بی‌سعادت دانست؟
به هرحال ما برای وظیفة دینی و وجدانی بر آن شدیم که مردم را بیدار و براهنمائی قرآن ایشان را هشیار سازیم، و با قلم ساده و روان با دلیل و برهان بمردم خود اعلان نمائیم که این ذلّت و بیچارگی و سرگردانی شما بواسطة بی‌اطلاعی و عدم تدبّر در آیات قرآن است و لذا باشاره و مشورت دوستان بنوشتن کتاب (تابشی از قرآن) پرداختیم. و امید أجر از پروردگار جهان و نازل‌کنندة قرآن داریم. شاید جوانان روشن دلِ حق‌جو بوسیلة آن راهنمائی شده و بدین وسیله هر یک خود پرچمدار هدایت دیگران شوند. در این کتاب پس از چند فصل مقدّمات مفیده، ترجمة روانی از قرآن و توضیحاتی از بعضی از نکات آن نگاشته می‌شود. و مقدّمات لازمه که دانستن آن بر هر مسلمانی واجب می‌باشد ذیلاً ذکر می‌شود:
1- قرآن و تواتر آن از رسول خداص
دلائل بسیاری موجود است بر اینکه قرآن معمولی در بین مسلمین، همان قرآنی است که به رسول خداص نازل شده، و خود آن حضرت مدوّن آن بود، و در حضور او و بدستور او جمع‌آوری و تنظیم و تدوین‌شده و بعد به صورت فعلی درآمده، و اصحاب گراميش در زیر نظر او بهمین ترتیب درآورده‌اند، و آن جناب تصویب نموده و برای أمّت خود گذاشته:
دلیل اول: احادیث و روایات بسیاری رسیده که هر چه نازل می‌شد به اصحاب خود قرائت می‌نمود و می‌فرمود: بنویسید و از حفظ کنید. و بسیاری از این روایات در کتاب "الاتقان" سیوطی و کتاب "تاریخ القرآن" زنجانی ص 35 و تفسیر "مجمع‌البیان" و "صحیح بخاری" و "تفسیرالبیان" خوئی و سایر کتب آمده. از آن جمله روایت کرده‌اند از عبدالله بن مسعود که گفت: من هفتاد و چند سوره از دهان مبارک رسول خداص فرا گرفتم. و نیز روایت کرده‌اند که ابن مسعود گفت: رسول خداص درغاری بود که سورة المرسلات بر او نازل شد و من از او فراگرفتم. و نیز روایت کرده‌اند از ابوعبیده وابن جریر و ابن منذر و ابن مردویه از عمر بن عامر انصاری که گفت عمر بن خطاب آیة 100 سورة توبه را قرائت کرد: وَالسَّابِقُونَ الأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهَاجِرِينَ وَالأَنصَارِ وَالَّذِينَ اتَّبَعُوهُم بِإِحْسَانٍ رَّضِيَ اللّهُ عَنْهُمْ وَرَضُواْ عَنْهُ وَأَعَدَّ لَهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي تَحْتَهَا الأَنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا أَبَدًا ذَلِكَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ ﴿100﴾ و پيشگامان نخستين از مهاجران و انصار و كسانى كه با نيكوكارى از آنان پيروى كردند خدا از ايشان خشنود و آنان [نيز] از او خشنودند و براى آنان باغهايى آماده كرده كه از زير [درختان] آن نهرها روان است هميشه در آن جاودانه‏اند اين است همان كاميابى بزرگ (100).
و کلمة "الأنصار" را برفع خواند و بدون "واو" قبل از کلمة "الذین"، زید بن ثابت گفت: "والذین" با "واو" است، عمر گفت بروید أبی بن کعب را بیاورید، چون آبی آمد عمر از او سؤال کرد که؛ الّذین با "واو" است یا خیر؟ ابی‌ گفت: بلی رسول خداص آنرا با "واو" برای من قرائت کرد وقتیکه تو مشغول فروش گندم بودی. عمر قبول کرد. و باز عامة و خاصّه نوشته‌اند و روایت کرده‌اند که أبیّ بن کعب گفت رسول خداص بمن فرمود خدا مرا أمر کرده که قرآن را بر تو قرائت نمایم و بتو یاد دهم، أبی گفت آیا خدای تعالی مرا نام برده؟ رسول خداص فرمود: بلی پروردگار جهان تو را یاد نموده. ابی از شوق چشمهایش پر از اشک شد.
وباز روایت کرده‌اند که عمر گفت: رسول خدا ص سوره‌هائی از قرآن به من آموخت. و من شنیدم که هشام بن حکیم سورة فرقان را می‌خواند در زمان رسول خداص. من گوش دادم دیدم آن طوریکه او قرائت می‌کند رسول خداص به من نیاموخته. صبر کردم تا نمازش تمام شد، رداء او را گرفتم و گفتم: چه کس چنین قرائت را بتو آموخته؟ گفت رسول خداص. گفتم: دروغ می‌گوئی، چون رسول خداص این سوره را به من آموخته نه این چنین که تو می‌خوانی، پس با او به خدمت رسول خداص رفتیم، من عرض کردم: یا رسول الله این سورة فرقان را به لهجه‌ای می‌خواند که بمن نیاموخته‌ای؟ حضرت فرمود: او را رها کن و به هشام فرمود: بخوان. پس او همانطوریکه من از او شنیده بودم قرائت کرد. رسول خداص فرمود: صحیح می‌خواند این چنین نازل شده! پس ازهشام من قرائت کردم، حضرت فرمود: قرائت تو نیز صحیح است، قرآنی که نازل شده هر طور و هر لهجه که برای شما آسان است بخوانید. و باز روایت کرده‌اند که رسول خداص برای تشویق اصحاب خود به حفظ قرآن فرمود: «فلیؤمکم أقرئکم». یعنی در نمازها هر کس به قرائت قرآن و حفظ آن بهتر وارد است برای شما امامت کند. و باز روایت مشهور آمده که رسول خداص فرمود: «أبی أقرئکم». و نیز عامه و خاصه روایت کرده‌اند که آیة 12 سورة الحاقّه:
لِنَجْعَلَهَا لَكُمْ تَذْكِرَةً وَتَعِيَهَا أُذُنٌ وَاعِيَةٌ ﴿12﴾ الحاقه تا آن را براى شما [مايه] تذكرى گردانيم و گوشهاى شنوا آن را نگاه دارد (12).
   
نازل شد در مدح کسانی که چون قرآن نازل می‌شد آنرا از حفظ می‌کردند. از این قبیل اخبار متواتر است که دلالت دارد بر اینکه رسول خداص قرآن را به بزرگ و کوچک اصحاب خود یاد می‌داده و همّت می‌گماشته که از حفظ کنند و اصحاب او چون عرب فصیح بودند و لطافت معانی قرآن را درک می‌کردند و لذا با شوق و شغف زیادی به حفظ آن می‌کوشیدند و آیات قرآن در مذاق ایشان بسیار شیرین و دل‌نشین بود. و باز عدة زیادی نوشته‌اند که اصحاب رسول خداص آیه‌ای را که فرا می‌‌گرفتند مکرّر می‌آمدند نزد رسول خداص می‌خواندند تا در حافظة ایشان بماند، و عرض می‌کردند: یا رسول الله آن طوریکه نازل شده آیا من حفظ کرده‌ام یا خیر؟ تا اینکه رسول خداص می‌فرمود: بلی، و حفظ ایشان را تقریر می‌نمود. اصحاب رسول خداص چنان بودند که حضرت علی   ع در زمان خلافت خود در خطبة 121 یادی از ایشان نمود و بر فقدان ایشان تأسّف می‌خورد و آرزوی ملاقات ایشان را داشت و می‌فرمود: «أین القوم الذین دعوا إلی الإسلام فقبلوه و قرؤا القرآن فأحکموه». یعنی؛ کجایند آن عده‌ای که به اسلام دعوت شده و آنرا پذیرفتند و قرآن را قرائت نموده و محکم کردند.
بسیاری از مورّخین و محدّثین روایت کرده‌اند از خارجه بن زید از پدرخود که گفت: رسول خداص وارد مدینه شد در حالیکه من هفده سوره قرائت کرده و از حفظ داشتم و بر رسول خداص خواندم، حضرت را خوش‌آمد و فرمود: ای زید نوشتن یهود را یاد بگیر زیرا من از یهود بر این قرآن، ایمن نیستم. زید گفت: من نوشتن یهود را در نصف ماه به خوبی یاد گرفتم. و اصحاب رسول خداص را عادت چنین بود که چون قرآن را یاد می‌گرفتند، به دیگران تعلیم می‌نمودند، به اولاد خود و به کسانیکه وقت نزول حاضر نبودند از اهل مدینه و مکه و اطراف آن و به همه قرائت می‌کردند، پس یک روز و یا دو روز از نزول سوره‌ای نمی‌گذشت مگر اینکه اشخاص بسیاری آنرا در سینه‌های خود حفظ کرده بودند و می‌آمدند نزد حضرت رسولص قرائت می‌کردند و به أمر او می‌خواندند و ختم می‌کردند. "آمِدی" که یکی از بزرگان علما می‌باشد و ـ هم دیگران ـ نقل کرده‌اند که قرآن‌هائی که در دست اصحاب رسول خداص بود بر آن حضرت عرضه و قرائت شده بود و آخرین قرآنهائی که بر آن حضرت عرضه شد قرآن عثمان رض بود، و نماز را طبق قرآن عثمان رض می‌خواندند. تا اینکه رسول خداص وفات نمود. و نیز از عبیدة سلمانی که از ثقات اصحاب امیرالمؤمنین علی   ع است روایت کرده‌اند که گفته: قرآنی را که امروزه مردم قرائت می‌کنند همان قرآنی است که به رسول خداص عرضه شد در سالیکه آن حضرت وفات نمود. و نیز روایت کرده‌اند از زید بن ثابت که گفت: در آخرین مرتبه‌ایکه قرآن به رسول خداص عرضه شد من حضور داشتم و در حضور آن حضرت استنساخ شد. و خود زید گوید: من برای حضرت رسول خداص قرآنی نوشتم و بر آن حضرت قرائت کردم و مردم طبق همان قرائت، قرائت می‌کردند تا آنکه حضرت وفات نمود. و لذا این زید مورد اعتماد خلفاء و سایر مردم بود وحتّی برای عثمان رض چنانچه خواهد آمد، یک مرتبة دیگر به تصویب امیرالمؤمنین علی   ع قرآنی نوشت، و چندین قرآن دیگر طبق همان نوشت. و باز روایت کرده‌اند که رسول خداص زمانیکه مکّه بود جماعتی را به سوی مدینه فرستاد تا به اهل مدینه قرآن بیاموزند. از جمله کسانی وجوانانی که فرستاد مصعب بن عمیر و عمار و بلال و ابن امّ مکتوم بود، و پس از هجرت بسوی مدینه چون مکّه را فتح کرد معاذ بن جبل را درمکّه گذاشت برای اینکه قرآن به مردم یاد دهد، و هر کس به سوی مدینه هجرت می‌کرد رسول خداص او را به یکی از حافظین قرآن می‌سپرد، که به او قرآن تعلیم دهد. مختصر اینکه شهر مدینه مانند دانشگاهی شده بود که مرد و زن و کوچک و بزرگ آن در شب و روز به قرائت قرآن و یا تعلیم و یا تعلّم و یا کتابت آن مشغول بودند، یکی می‌گفت دیگری می‌نوشت. و درس دیگر و حدیث دیگر و علم دیگر نبود جز قرآن تا اینکه صدها و هزارها حافظ قرآن و قاری قرآن بوجود آمد. و در این دانشگاه شاگرد مکتبی مانند أمیرالمؤمنین علی   ع بود که افتخار داشت به شاگردی مکتب قرآن. وحتّی آن حضرت قرآن را امام خود می‌دانست چنانچه بنام «قرآن از نظرعلی   ع» خواهد آمد. کار به جائی رسید که برای جهاد سپاهیانی تشکیل می‌شد که تمام افراد آن سپاه حافظان و قاریان قرآن بودند و سپاهی که بنام کتیبة القرآء بود از تمام سپاهیان کاری‌تر و شجاعتر بود و «کتیبه القراء» که پرچم آن کتیبه القرّآء بود بر سایر سپاهیان افتخار و مزیّت داشت. یکی از غزوات چنانکه تمام مورخین نوشته‌اند غزوة بئر معونه است که غزوة کوچکی بود هفتاد نفر از قراء و حافظان قرآت که اصحاب رسولص بودند و در آن سال قاریان کمتر بودند در آن غزوه شهید شدند. و لذا رسول خداص بسیار متأثّر شد، درحالي که غزوة بئر معونه در سال چهارم هجرت بود و در آن سال قاریان و حافظان قرآن کمتر بودند، در این سال که چنین باشد باید فهمید سالهای بعد که اسلام منتشر شده و مسلمین یک به صد برابر زیاد شده‌اند چگونه بود، خصوصا اهل حجاز که آنجا هوای خشک وگرمی دارد و حافظة اهالی آن بسیار خوبست که بخواندن و یا بشنیدن یک مرتبه اکثراً هر چیز را حفظ می‌کردند، و خدا خواسته بود که کتاب او محفوظ بماند و از کم و زیاد مصون باشد ولذا آن را در میان مردمی قوی حافظه نازل فرمود.
2- کسانی که بنام و نشان حافظ قرآن بودند از صحابه
در کتب فریقین نوشته‌اند یکی از کسانیکه در زمان رسول خداص قرآن را حفظ کرده بود ابوبکر بود. و ازجمله کسانیکه نام ایشان مخصوصاً برده شده که تمام قرآن را حفظ داشته‌اند، از مهاجرین اصحاب رسول؛ حضرت أمیر   علی  بن ابیطالب ع و طلحه و زبیر و سعد بن وقاص و ابن مسعود و حذیفه بن یمان و سالم و ابوهریره و عبیدالله ابن السائب وعبدالله بن عمر بن خطاب و عبدالله بن عمرو بن عاص و عثمان رض و عایشه و حفصه و امّ سلمه و مصعب بن عمیر و عمّار و بلال و ابن امّ مکتوم.
و أما از انصار نیز کسانی را به خصوصه نام برده‌اند از جمله: عباده بن الصامت و معاذ مکنی به أبی حلیمه و مجمع بن جاریه و فضاله بن عبید و مسلمه من مخلد. و أما کسانیکه نام ایشان ذکر نشده و حافظ قرآن بوده‌اند چه بسیار بوده و بسیاری از افراد که حافظ قرآن بودند أما نه تمام آن و پس از رسول خداص آنرا کامل نمودند از آن جمله: تمیم‌داری و عقبه بن عامر را نوشته‌اند و هزاران نفر از اصحاب بودند که بعضی از سوره‌های قرآن را حفظ داشته و در نمازها قرائت می‌کردند. و از جمله کسانی که تمام قرآن را حفظ داشته ومورخین و محدثین از او نام برده‌اند زنی بود بنام امّ ورقه بنت عبدالله بن الحارث که رسول خداص مکرر به زیارت او می‌رفته و او را شهیده می‌خواندند،  او تمام قرآن را جمع کرده بود. رسول خداص به او فرمود: تو امامت کن برای خانواده‌ات. و چنانچه مورخین نوشته‌اند آن قدر حافظ قرآن زیاد شد که سپاهیان مرتب می‌شد از صف‌های مجاهدین قرّاء که در جنگ یمامه با مسیلمة کذاب هفتصد نفر قاری قرآن شهید شد، و عدة زیادی در جنگ قادسیه، شهید شدند. و پی‌درپی کتیبه‌هائی که مرکب از قاریان قرآن بود به طرف آذربایجان و ایران و شامات و ارمنیه و سایر بلاد در حرکت بودند و همان قرآن بود که ایشان را به اوج عزّت و عظمت و پیروزی دنیا و آخرت رسانید.
3- کتابت قرآن در حضور رسول خداص
برای رسول خداص نویسندگانی بود که کتابت قرآن می‌نمودند. ابوعبدالله زنجانی در ص 42 "تاریخ القرآن" و سیوطی در کتاب "الاتقان" ص 57 تا ص 73 و جمع دیگری نوشته‌اند که نویسندگان وحی 43 نفر بودند که از طرف رسول خداص مأمور به نوشتن قرآن بودند. از جمله کسانی‌ را که نام برده‌اند: علی  بن أبی‌طالب ع و عثمان رض بن عفان و ابوبکر و عمرو ابوسفیان ومعاویه بن ابی سفیان و یزید بن ابی‌سفیان و سعید بن عاص و دو فرزندش: ابان بن سعید و خالد بن سعید و زید بن ثابت و زبیر بن عوام و طلحه بن عبیدالله و سعد بن أبی وقاص و عامر بن فهیره وعبدالله بن رواحه وعبدالله بن سعیدبن أبی السرح و أبیّ بن کعب و عبدالله بن الأرقم و ثابت بن قیس و حنظله بن الرّبیع و شرحبیل بن حسنه و علاء الحضرمی و خالد بن ولید و عمرو بن عاص و مغیره بن شعبه و معیقب ابن ابی فاطمه الدّوسی و حذیفه بن یمان وحویطب بن عبدالعزیز العامری، و از جملة آنان که بیشتر ملازم رسول خداص بودند و کتابت می‌کردند یکی زید بن ثابت و دیگری علی  بن ابی‌طالب ع بود. البته بعداً کاتبان و قاریان و حافظان قرآن در میان اصحاب و تابعین به قدری زیاد شدند که مساجد اسلامی شب و روز پر بود از متعلّم و معلّم و استاد و شاگرد و نویسنده و گویندة قرآن و مانند ربیع بن خشیم چهارصد شاگرد قاری قرآن داشت چنانکه اکثر مورخین و محدثین نوشته‌اند.
4- به نوشتن قرآن أهمّیّت می‌دادند
ازتاریخ و روایات معلوم می‌شود که رسول خداص و اصحاب او و همچنین تابعین بعدی به نوشتن قرآن اهمّیّت بسیار و فوق‌العاده می‌دادند و هر وقت آیه و یا سوره‌ای نازل می‌شد، فوری می‌نوشتند چنانکه در خبر آمده که چون «لایستوی القاعدون» نازل شد، رسول خداص فرمود به زید بن ثابت بگوئید بیاید و کاغذ و دوات بیاورد، پس به او فرمود بنویس. رسول خداص و اصحاب او از اوّل بعثت در این کار سعی داشتند چنانکه در اخبار آمده که عمر بن خطاب در اوائل بعثت رسول خداص چون شنید خواهرش مسلمان شده به حالت غضب به خانة او وارد شد، دید گوشه‌ای از خانه صفحه‌ایست و در آن از آیات قرآن سورة حدید نوشته شده، و صفحة دیگری دید که در آن سورة طه نوشته شده. معلوم می‌شود دراین کار جدّیّت داشتند. و حتّی کاتبان وحي و قاریان به این کار افتخار می‌کردند. هر کس کاغذ داشت در کاغذ و هر کس نداشت در کتف گوسفند و یا پوست آهو و یا برگ و یا سنگ صاف می‌نوشت. از آیة 7 سورة انعام: وَلَوْ نَزَّلْنَا عَلَيْكَ كِتَابًا فِي قِرْطَاسٍ فَلَمَسُوهُ بِأَيْدِيهِمْ لَقَالَ الَّذِينَ كَفَرُواْ إِنْ هَذَا إِلاَّ سِحْرٌ مُّبِينٌ ﴿7﴾ و اگر مكتوبى نوشته بر كاغذ بر تو نازل مى‏كرديم و آنان آن را با دستهاى خود لمس مى‏كردند قطعا كافران مى‏گفتند اين [چيزى] جز سحر آشكار نيست (7).
       
معلوم می‌شود کاغذ در دسترس ایشان بوده، چون قرطاس به معنی کاغذ است و همچنین از آیة 91 همان سوره که فرموده: «تجعلونه قراطیس تبدونها و تخفون کثیراً».
به هر حال آنقدر به کتابت و حفظ قرآن اهمیّت می‌دادند تا آنجا که آقای خوئی در ص 169 "تفسیرالبیان" می‌نویسد که؛ زنان مسلمه مهریّة خود را تعلیم و تعلّم سورة قرآن قرار می‌دادند. و معلمین صدر اسلام مواظب بودند که قرآنهای خود را مطابق قرآنی که به رسول خداص عرضه شده بود بنویسند، پس اگر قرآن عرضه شده در کلمه‌ای تاء مستطیل داشت آنها مواظبت می‌کردند که مستطیل نوشته شود و اگر تاء مدوّر بود مواظبت می‌ردند مدوّر نوشته شود. و مثلاً اگر بعد از واو جمع هر جا الف بود همه الف می‌گذاشتند. و بعد از واو مفرد الف نمی‌گذاشتند مگر جائیکه قرآن اصحاب اوّلیّه، الف داشته باشد، آنجا را مواظب بودند که الف داشته باشد. چنان سعی و کوشش در ضبط کمّیّت و کیفیّت آن داشتند که در هیچ کتابی چنین مواظبت نشده. چون حق تعالی وعده فرموده ﴿إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ﴾: او خواست که چنین مواظبتی از قرآن بعمل آید، ناگفته نماند چه بسیار عوام و نفهمند بعضی از گویندگان مذهبی که می‌گویند این قرآنها اهمیت ندارد، زیرا کاغذ و مرکّب است و قرآن حقیقی خود رسول و یا خود امام است. اینان ندانسته‌اند که خود رسول خداص تابع همین قرآنهای کاغذی بود که روی کاغذ نوشته بودند، خدا به او فرمود:
 وَالَّذِينَ يُمَسِّكُونَ بِالْكِتَابِ وَأَقَامُوا الصَّلاةَ إِنَّا لا نُضِيعُ أَجْرَ الْمُصْلِحِينَ
(الأعراف: 170)
و خود رسول باید به همین قرآن ایمان آورد تا مصداق یؤمنون بالکتاب باشد. و کتاب إلهی عبارتست از همین قرآن‌ها که روی کاغذها نوشته شده. همین گوینده که توهین به قرآن می‌کند و می‌گوید کاغذ و مرکّب است برود در دادگستری حضور دادستان و بگوید این کتاب قانون را دور بیندازید، زیرا کاغذ و مرکّب است او را زنجیری و زندانی خواهند کرد، و به او می‌فهمانند که هر قانونی در کاغذ و صفحات کتابست، نه در جای دیگر. حال ببینید چه قدر نادانست آن گویندة دشمن علی   ع که مدّعی دوستی اوست و می‌گوید در جنگ صفّین چون معاویه قرآن‌ها را سرنیزه کرد، علی   ع فرمود: نعوذ بالله این قرآن‌ها کاغذ ومرکب است! دروغ به این بزرگی را به آن امام نسبت می‌دهند، در حالیکه تمام مورّخین نوشته‌اند حتّی در نهج‌البلاغه موجود است که آن امام ع فرمود ما سزاوارتریم که بدعوت به قرآن لبّیک بگوئیم و اجابت کنیم. و تمام فقها و أئمّه ع فرموده‌اند که هرکس به همین قرآنهای معمول در کاغذ و مرکب توهین کند، کافر و مرتدّ است و در هیچ تاریخی ذکر نشده که آن حضرت چنین توهین کرده باشد، بلکه حضرت فرمود: «نحن أحق بمتابعة القرآن» و ما از این دعوت به قرآن سرپیچ نیستیم. علی   ع چنین می‌گوید، ولی مدّعیان دوستی او که دشمن اسلام و قرآنند چنان نسبت‌ها باو بسته‌اند. و ما آن حضرت را از این تهمت‌ها پاک خواهیم کرد. در ذیل عنوان «قرآن از نظر علی   ع».
5- نویسندگانی که قرآن خود را به رسول خداص عرضه کردند
بسیاری از مورّخین و محدّثین از آن جمله ابوعبیده در کتاب "القراءات" و ابوعبدالله زنجانی در "تاریخ القرآن" و مجلسی در ص77، ج 92 "بحار" جدید و سیوطی در کتاب "اتقان" و محمد بن اسحق در "فهرست" خود و بخاری در صحیح خود نوشته‌اند که در زمان رسول خداص بعضی از اصحاب او قرآن را در حضور او جمع کرده و به آن حضرت عرضه می‌داشتند، از آن جمله علی  بن ابیطالب ع و سعد بن عبيد بن النعمان و ابوالدرداء و معاذ بن جبل و ابوزید ثابت بن زید و أبیّ بن کعب و عبید بن معاویه و زید بن ثابت.
بخاری در یک جا روایت کرده از قتاده که گفت سؤال کردم از انس بن مالک خادم رسول خداص که در زمان پیغمبر چه کسی جمع کرد قرآن را؟ او چهار نفر را نام برد که همه از انصار بودند: 1- ابیّ بن کعب، 2- معاذ بن جبل، 3- زید بن ثابت، 4- ابو زید. و در جای دیگر نقل کرده که یکی از جمع‌کنندگان قرآن در زمان رسول خداص ابوالدرداء بود و در کتاب "اتقان" سیوطی روایت کرده که جامعین قرآن عده‌ای بودند و پنج نفر را نام برده: معاذ و عبادة بن الصامت و أبی بن کعب و ابوالدرداء و ابو ایّوب انصاری. و جای دیگر یکی از جمع‌کنندگان قرآن را در زمان رسول خداص عثمان رض شمرده و دیگر تمیم‌داری را نام برده. بیهقی و ابی‌داود و شعبی شش نفر را نام برده‌اند و اضافه بر کسانیکه ذکر شد مجمع بن جاریه را شمرده. و خوارزمی در کتاب مناقب خود روایت کرده و دو نفر را نام برده که زمان رسول خداص قرآن را جمع کردند: علی  بن ابیطالب ع و أبیّ بن کعب.
به هر حال از مجموع اخبار و روایات مسلم می‌شود که‌ عده‌ای در زمان رسول خداص نویسنده و جمع‌کنندة قرآن بودند در حضور رسول خداص و حضور هزاران نفر اصحاب او. و همان قرآن‌ها بتوسط رونویس بتدریج زیاد شد که در خانة هر یک از مسلمین چه اصحاب رسولص و چه تابعین، یک قرآن یا بیشتر موجود بوده، تا بجائیکه یک نفری مانند ربیع بن خثیم چهار صد نفر شاگرد قاری قرآن داشت، و او بود که از طرف حضرت علی  رض مأمور سرحد قزوین شد. و آن قدر نسخه‌های قرآن در عصر صحابه و تابعین زیاد شده بود که در دسترس تمام مسلمین بود و بهمین صورت نسخه‌ها رو به ازدیاد بود، و مسلمین از پدران خویش گرفتند و به فرزندان خود رسانیدند و نشر شده و تمام مسلمین‌ سابقین و لاحقین راویان و ناقلان و کاتبان این قرآن بوده‌اند، از زمان ما تا زمان رسول خداص بتواتر رسیده، و هیچ کتابی این چنین تواتری بخود ندیده. متأسفانه مسلمین که باید تواتر قرآن را بدانند و متوجه باشند که قرآن سند دین و مدرک رسالت پیغمبر و سند شریعت ایشان است، در عین بی‌خبری مانده و متوجه نشده‌اند تا جائیکه بعضی از ايشان خیال کرده‌اند این قرآن نوشتة یکی از اصحاب و راوی آن عثمان رض می‌باشد، غافل از آنکه عثمان رض مردم رابه قرائت واحد دعوت کرد، آن هم قرآنی که بین اصحاب رسول مشهور بود و به رسول خداص عرضه شده بود، و این عمل مورد قبول اصحاب رسولص با تأیید علی  بن ابیطاب ع بود نه اینکه عثمان رض قرآن خود را که مدوّن کرده بزور بر سایرین تحمیل کرده باشد! خیر چنین نبوده، چون پس از رسول خداص در کیفیّت قرائت بسیاری از کلمات قرآن اختلاف بود مثلا یکی "مَالِكِ يَوْمِ الدِّينِ" و دیگری "ملک یوم الدین" می خواند یکی "يَطْهُرْنَ" بتخفف و ديگري "یطّهرن" بتشدید طاء قرائت می‌نمود. خلیفة سوم که آنروز زمامدار مسلمین بود اصحاب رسول خداص راخواست برای رفع اختلاف چنانکه ذیلا بیان می‌شود:
6- عثمان رض به رأی اکثریّت قرائت مشهور را انتخاب کرد
آقای خوئی در کتاب "البیان" ص 171 و ابوعبدالله زنجانی در "تاریخ القرآن" ص 65 و سیوطی در "اتقان" و صاحب کتاب فهرست در "الفهرست" و بخاری در صحیح خود و هم دیگران نوشته‌اند که پس از رسول خداص اختلاف قرائت در بعضی از کلمات قرآن آن هم در صدر اسلام زیاد موجب تشتت و نفاق بود تا زمان عثمان رض این اختلاف شدّت پیدا کرد، بعضی از مسلمین مآل‌اندیش به فکر رفع اختلاف افتادند، کار به جائی رسید که معلّمین قرآن با شاگردان خود به نزاع و مشاجره پرداختند و قرّاء و حافظان قرآن در شام و یمن و عراق و آذربایجان و ارمنستان پراکنده شدند و بواسطة مجاورت عرب با عجم و اختلاط لغات، این اختلاف زیادتر می‌شد به طوریکه باعث تأثر یک نفر مسلمان فهمیده می‌شد. در این هنگام حذیفه بن یمان که یکی از بزرگان اصحاب رسول خداص بود از استمرار این اختلاف احساس خطر کرد و او با اهل شام در فتح ارمنیّه و آذربایجان شرکت کرده بود و اختلاف و جدال قراء را دیده بود، چون وارد بر عثمان رض شد عاقبت سوء اختلاف قراء را اعلام و اظهار وحشت کرد، و فریاد زد ای خلیفة رسول، أمّت اسلامی را دریاب، پیش از آنکه مانند یهود ونصاری در کتاب آسمانی خود اختلاف کنند. لذا عثمان رض فرستاد نزد حفصه و قرآنیکه نزد او بود خواست، سپس دوازده نفر از مهاجر و انصار را که اکثرشان جوان و با سواد بودند خواست از آن جمله بود: زید بن ثابت و عبدالله بن زبیر و سعید بن عاص و عبدالرحمن بن حارث. و پس از آن أمر کرد که قرآن را چند نسخة موافق یکدیگر استنساخ کنند و دستور داد اگر در کیفیّت نوشتن یک کلمه اختلاف کردید آن طوریکه در زبان قریش معمول است بنویسید زیرا قرآن به زبان ایشان نازل شده، و خود عثمان رض نیز نظارت می‌کرد و سایر اصحاب رسول خداص را نیز خواست وگفت آنچه نوشته می‌شود نظارت کنید و آن قرائتی که محلّ اتّفاق و مشهور بین اصحاب و محقّق باشد که همان "ما أنزل الله" می‌باشد درج کنید. تا اینکه چهار نسخة قرآن موافق یکدیگر در حضور اصحاب رسول عرضه داشتند، و طبق همان قرائتی که به رسول خداص عرضه شده بود تهیّه کردند. و سپس یک نسخه ببصره و یکی به کوفه و یکی به شام فرستادند و یکی را در مدینه گذاشتند و مقرّر شد که هر کس در هر شهری قرائت و استنساخ می‌کند، باید مطابق همان نسخ باشد که دیگر اختلافی بین مسلمین نباشد. در "تاریخ القرآن" زنجانی می‌نویسد نسخه‌ایکه به شام فرستادند تا قرن هشتم هجری در مسجد دمشق باقی بود و بعداً به لنینکراد و سپس به جای دیگر نقل شد.
7- عثمان رض کار واجبی را به تأیید علی  رض انجام داد
چنانکه در "تاریخ‌القرآن" زنجانی ص 68 مسطور شده و ابن طاوس در کتاب "سعدالسعود" و سیوطی در "الاتقان" و شهرستانی در مقدمة تفسیرخود نوشته‌اند: عثمان رض برای امیرالمؤمنین علی  ع و به تأیید او و به اشارة او قرآن‌ها را جمع و نسخه‌های متّحده‌ای مانند یکدیگر نمود. کتب مذکوره روایت کرده‌اند از سوید بن علقمه که گفت شنیدم علی  رض در خطابه و خطبة خود می‌فرمود: « أیها الناس ألله ألله إیاکم و الغلو فی أمر عثمان رض وقولکم حرّاق المصاحف فوالله ماحرّقها إلا من ملاٍ من أصحاب رسول الله ص، جمعنا و قال: ما تقولون فی هذه القرائة التی اختلف الناس فیها: یلقی الرجل الرجل فیقول قرائتی خیر من قرائتک و هذا یَجُرُّ إلي الکفر. فقلنا: ما الرّأي؟ قال: أرید أن أجمع الناس علی  مصحف واحد فإنکم إن اختلفتم الیوم کان من بعدکم أشدّ اختلافا. فقلنا: نِعمَ ما رأیت. فأرسل إلی زید بن ثابت و سعید بن العاص و قال: یکتب أحدکما و یملی الآخر، فلم یختلفا فی شيء إلا في حرف واحد فی سورة البقرة فقال أحدهما «التابوت» و قال الآخر «التابوة» و اختار قرائة زیدبن ثابت لأنه کتب الوحی». یعنی فرمود ای مردم خدا را ملاحظه کنید و از خدا بترسید و از زیاده‌روی در امر عثمان رض و بدگوئی به او خودداری کنید و از گفتن سوزانندة مصاحف به او خودداری نمائید، زیرا به خدا قسم عثمان رض این کار را نکرد مگر پس از اشارة گروهی از اصحاب رسول خداص. عثمان رض ما را جمع کرد و بما گفت چه می‌گوئید در این قرائت که مردم در آن اختلاف کرده‌اند، این مرد آن مرد را ملاقات می‌کند و می‌گوید قرائت من بهتر از قرائت تو است و این کار منجر به کفر می‌شود؟ پس ما گفتیم رأی خود را بگو. گفت می‌خواهم مردم را جمع کنم و متّحد نمایم بر مصحف واحد و قرائت واحد، زیرا گر شما امروز (که صدر اسلام است) اختلاف کنید، پس از شما اختلاف شدیدتر خواهد شد؟ ما گفتیم این رأی خوبی است، همین کار را بکن. پس عثمان رض فرستاد و زید بن ثابت و سعید بن عاص را حاضر کرد و گفت یکی از شما بنویسد و دیگری بخواند. پس این دو نفر اختلافی نکردند در کتابت قرآن مگر در یک حرف که در سورة بقره آیة 248 می‌باشد، پس یکی از ایشان گفت «تابوت» بتاء مستطیل و دیگری گفت «تابوه» بتاء مستدیر. و قرائت زید بن ثابت انتخاب شد زیرا کاتب وحی بود نزد رسول خداص (و بتاء مستطیل نوشته شد).
بنابر آنچه ذکر شد قرآنی که فعلاً در دسترس هشتصد میلیون مسلمین است همان قرآن رسول خداص و اصحاب او است و قرآنی است که به نظارت امیرالمؤمنین علی   ع و تصویب و تأیید او تهیّه شده و آن حضرت در خطب نهج‌البلاغه همین قرآن معمول را حجّت بر خلق و امام همه دانسته و أمر بانتفاع و اتّباع از آن نموده، چنانکه خواهد آمد. و اگر کم و یا زیاده شده بود بر آن حضرت واجب بود در زمان خلافت خود آنرا تصحیح و یا لااقلّ گوشزد کند زیرا این کار از هر کاری واجب‌تر و موجب حفظ سند شریعت و میزان حقّ و باطل بود. اضافه بر اینکه آن حضرت اشکالی نکرده در زمان خلافتش، بلکه در حضور مستمعین خود همین قرآن را واجب الاتّباع و کافی دانسته و فرموده در اختلافات دینی باید به آن رجوع کنند، چنانچه کلمات او در فصل دهم خواهد آمد. بنابراین برای احدی از مسلمین عذری پذیرفته نخواهد بود در ترک تمسّک به قرآن. و این حجّت باقیه و معجزة متواتره موجود مانده بدون نقص و تحریف.
آقای خوئی در ص 170 کتاب "البیان" می‌نویسد. نسبت‌دادن جمع قرآن را به خلفاء امر موهومی است که مخالف کتاب خدا و سنت رسولص و اجماع أمّت و مخالف عقل می‌‌باشد،  اگر بگوئیم جمع‌کنندة قرآن ابوبکر بوده در أیّام خلافتش، چنین بوده که ابوبکر همان قرآن مشهور بین اصحاب را برای خود رونویسی کرده و تدوین نموده. وشکی نیست که عثمان رض نیز قرآن را جمع و مدوّن نموده زمان خلافتش، أما نه بمعنای اینکه آیات و سور آنرا بسلیقة خود جمع کرده باشد، خیر، بلکه باین معنی که مسلمین را جمع نموده بر یک قرائت مشهور متواتر بین اصحاب و از تشتّت و تفرقة در قرائت جلوگیری کرده، ومسلمین را از اختلافات در قرائت بازداشته. و گفتار آقای خوئی را جمعی از بزرگان دیگر نیز نوشته‌اند.
حارث محاسبی گفته: مشهور بین مردم این است که قرآن را عثمان رض جمع نموده، ولی چنین نیست، و این شهرت اصلی و مدرکی ندارد فقط عثمان رض مردم را بر قرائت به طریق واحد وادار کرد و آنهم باشاره و اختیار مهاجرین و انصار. آقای خوئی می‌نویسد عثمان رض مردم را وادار کرد به قرائت واحده همان قرائتی که متعارف بین مسلمین بود و از رسول خداص گرفته بودند و این کار عثمان رض کار خوبی بود و خدمتی بود که احدی از مسلمین بر او انتقاد نکرد. أما انتقادی که بر او داشتند این بود که چرا ولایات را به بستگان و فامیل خود سپرده و بیت‌المال را حیف و میل می‌کنند. و چرا بعضی از قرآنهای مخالف قرائت مشهور را از بین برداشت. و در ص 173 می‌نویسد: اگر قرآنی برخلاف قرآن معمولی طبق روایات آحاد نزد امیرالمؤمنین ع بوده، دلیل بر این نمی‌شود که آن قرآن کمتر و یا زیادتر از این قرآن معمولی بوده، بلکه در آن چیزی از تأویل و مورد نزول و یا شرح مراد بوده، و ممکن است در مورد نزول نام بعضی از منافقین بوده که انتشار آنرا مصحلت ندانسته، ولذا علی   ع آنرا از جامعه برکنار داشته. باضافه روش رسول خداص و حسن اخلاق او منافات داشت با اینکه اسماء منافقین را در کتاب خدا یعنی در ذیل آن ذکر کند. و سنت خدا نیز بر این جاری نشده که اسرار و نفاق بندگان را فاش کند و مسلمین را وادار کند که به یکدیگر فحش و سبّ و لعن کنند و بجان هم بیفتند، پس اگر اسماء منافقین در قرآن علی   ع بوده در متن آن قرآن نبوده بلکه بعنوان توضیح بوده، و دانستن آن هم بر کسی لازم نبوده است.
8- دلائل دیگر بر جمع قرآن زیر نظر حضرت رسولص
از تواریخ و روایات مسلم می‌شود که در زمان رسول خداص قرآن جمع و مدون شده بشکل کتابی، اضافه بر دلائلی که ذکر شد دلائل دیگری نیز در اینجا می‌باشد:
دلیل اول: خبر متواتریکه فرق مسلمین از رسول خداص روایت کرده‌اند که فرمود: «إنی تارک فیکم الثقلین کتاب الله و عترتی» و یا «کتاب الله و سنتی». یعنی من دو چیز گران را در میان شما می‌گذارم یکی کتاب خدا و هو "الثقل الاکبر" که آن بزرگتر است، بنابراین رسول خداص کتابی داشته و موجود بوده که در دسترس و میان أمّت گذاشته، و چنین استفاده می‌شود که قرآن به شکل کتابی بوده مدوّن، نه اینکه آیات متفرقه‌ای در احجار و برگ‌ها و سنگها و پوستها باشد. و دیگر اینکه متعدّد بوده، که در دسترس همه باشد و إلا اگر یک قرآن باشد، آنهم تحت نظر وصی خود در میان صندوقی مقفل بگذارد صدق تارک فیکم نمی‌کند.
دلیل دوم: آیات خود قرآن که مکرر اطلاق کتاب بر قرآن شده و اگر بشکل کتاب مدوّن نبود اطلاق کتاب بر او صحیح نبود، مثلاً در آیة 119 سورة آل عمران فرموده: هَاأَنتُمْ أُوْلاء تُحِبُّونَهُمْ وَلاَ يُحِبُّونَكُمْ وَتُؤْمِنُونَ بِالْكِتَابِ كُلِّهِ وَإِذَا لَقُوكُمْ قَالُواْ آمَنَّا وَإِذَا خَلَوْاْ عَضُّواْ عَلَيْكُمُ الأَنَامِلَ مِنَ الْغَيْظِ قُلْ مُوتُواْ بِغَيْظِكُمْ إِنَّ اللّهَ عَلِيمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ ﴿119﴾ هان شما كسانى هستيد كه آنان را دوست داريد و [حال آنكه] آنان شما را دوست ندارند و شما به همه كتابها[ى خدا] ايمان داريد و چون با شما برخورد كنند مى‏گويند ايمان آورديم و چون [با هم] خلوت كنند از شدت خشم بر شما سر انگشتان خود را مى‏گزند بگو به خشم خود بميريد كه خداوند به راز درون سينه‏ها داناست (119).
که این صریح است تمام قرآن مجموع و مدون بوده بشکل کتابی که خدا ایمان به تمام آنرا خواسته. و در سورة بقره آیة 2 فرموده: ذَلِكَ الْكِتَابُ لاَ رَيْبَ فِيهِ هُدًى لِّلْمُتَّقِينَ ﴿2﴾ اين است كتابى كه در [حقانيت] آن هيچ ترديدى نيست [و] مايه هدايت تقواپيشگان است (2).
و در آیة 7 آل عمران فرموده: هُوَ الَّذِيَ أَنزَلَ عَلَيْكَ الْكِتَابَ مِنْهُ آيَاتٌ مُّحْكَمَاتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتَابِ وَأُخَرُ مُتَشَابِهَاتٌ ....﴿7﴾. «آن خدا خدائی است که نازل کرده بر تو این کتاب را که قسمتی از آن آیات محکماتست و آن امّ‌الکتاب واصل کتابست، و قسمت دیگر از آن متشابهاتست».
و چنین سخنی در جائی گفت می‌شود که کتاب مدوّن مجموعی باشد دارای دو قسمت، سپس بگوید قسمتی از آن چنین و قسمت دیگر چنانست. و مانند آنکه در سورة نحل آیة 89 فرموده: وَنَزَّلْنَا عَلَيْكَ الْكِتَابَ تِبْيَانًا لِّكُلِّ شَيْءٍ وَهُدًى وَرَحْمَةً وَبُشْرَى لِلْمُسْلِمِينَ ﴿89﴾.
که به کتاب مدوّن معیّنی گفته می‌شود که در آن بیان هر چیزی می‌باشد، و مانند آنکه در سورة آل عمران آیة 3 فرموده: نَزَّلَ عَلَيْكَ الْكِتَابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقًا لِّمَا بَيْنَ يَدَيْهِ وَأَنزَلَ التَّوْرَاةَ وَالإِنجِيلَ ﴿3﴾.
چنانچه نمی‌توان گفت مقصود از تورات و انجیل کتاب مدوّنی نبوده بلکه پس از موسی و عیسی ع مدوّن شده همینطور نمی‌توان گفت کتابی مدوّن نزد محمدص نبوده بلکه پس از فوت او مدوّن شده، اگر بحضرت موسی و حضرت عیسی ع کتابی مدوّن در زمان خودشان نازل نبوده: و َإِذْ آتَيْنَا مُوسَى الْكِتَابَ وَالْفُرْقَانَ لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ ﴿53﴾
که در سورة بقره آیة 53 ذکر شده نعوذ بالله غلط است. پس همانطور که نمی‌توان گفت در زمان موسی ع کتابی نبوده و پس از فوت او کتابی شده، همین‌طور نسبت به قرآن نمی‌توان چنین سخنی گفت. و اینکه خدا در سورة انعام آیة 38 فرموده: مَّا فَرَّطْنَا فِي الكِتَابِ مِن شَيْءٍ ثُمَّ إِلَى رَبِّهِمْ يُحْشَرُونَ ﴿38﴾.
که الف و لام الکتاب اشاره به همان کتاب مدوّنی می‌باشد که بدست رسول خداص بوده و همه چیز در آن ذکر شده، و اگر چنین نبود مردم سؤال می‌کردند: کو آن کتاب؟ و همچنین آیات دیگریکه فرموده:
وَهَذَا كِتَابٌ أَنْزَلْنَاهُ مُبَارَكٌ فَاتَّبِعُوهُ...      (الأنعام: من الآية155)
و فرموده الله:
 اللَّهُ الَّذِي أَنْزَلَ الْكِتَابَ بِالْحَقِّ وَالْمِيزَانَ  (الشورى: 17)  و: إِنَّا أَنْزَلْنَا إِلَيْكَ الْكِتَابَ بِالْحَقِّ لِتَحْكُمَ بَيْنَ النَّاسِ... (النساء: من الآية105)
و در سورة یونس آیة 37 فرموده: وَمَا كَانَ هَذَا الْقُرْآنُ أَن يُفْتَرَى مِن دُونِ اللّهِ وَلَكِن تَصْدِيقَ الَّذِي بَيْنَ يَدَيْهِ وَتَفْصِيلَ الْكِتَابِ لاَ رَيْبَ فِيهِ مِن رَّبِّ الْعَالَمِينَ ﴿37﴾ و چنان نيست كه اين قرآن از جانب غير خدا [و] به دروغ ساخته شده باشد بلكه تصديق [كننده] آنچه پيش از آن است مى‏باشد و توضيحى از آن كتاب است كه در آن ترديدى نيست [و] از پروردگار جهانيان است (37).
       
که در تمام این اطلاقات و موارد مقصود مجموعة مدوّنی بوده به شکل کتاب، و إلّا چند آیة متفرّقه میزان صحّت و سقم تمام مطالب دینی نمی‌شود. و اگر کسی بگوید چنین کتابی در زمان رسول خداص نبوده و بعداً بوجود آمده، یعنی پس از وفات آن حضرت بدست علی   ع و یا بدست عثمان رض مدوّن شده، تمام این آیات قرآن را تکذیب کرده و چنین کسی را نمی‌توان مسلمان نامید. آری تفرقه و نفاق ریشة اسلام را متزلزل کرده و آبرو و حیثیّت مسلمین و کتاب إلهی آنان را برده و خودشان بدست خود احادیث ضدّ قرآنی جعل کردند و گویا خواسته‌اند که لطمه باعتبار قرآن بزنند، اگرچه خدا فرموده:
 يُرِيدُونَ لِيُطْفِئُوا نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَاللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ...  (الصف: من الآية8)
ملاحظه کنید دو فرقة شیعه و سنّی آمدند هر یک برای اعتبار خود و کوبیدن طرف اخباری جعل کردند ضدّ تمام آن آیاتی که فوقاً ذکر شد و اصل مدرک اسلام و سند شریعت خود قرآن را تضعیف کردند. یکی خبری جعل کرد که پس از رسول خداص، علی   ع خانه نشست و قرآن را جمع کرد و بشکل کتاب نموده، و قرآنی را که خدا برای هدایت جهانیان نازل فرموده نزد خود در صندوقی مقفل گذاشت و آنرا نزد وصی خود امام حسن ع مخفی کرد و مسلمین را از فیض قرآن محروم کرد. باید گفت: راوی این خبر به خدا و اسلام و قرآن عقیده نداشته زیرا علی   ع در زمان خلافت خود در بالای منبر همین قرآن معمولی را حجت و امام دانسته و در خطبة 133 نهج‌البلاغه وسایر خطب خود مردم را به آن ترغیب کرده، و خود از قرآن مخفی نام نبرده به اضافه حق تعالی مکرر در قرآن فرموده: ‌ای مسلمین قرآن بسوی شما و برای شما نازل شده مانند آیة 174 سورة نساء: يَا أَيُّهَا النَّاسُ قَدْ جَاءكُم بُرْهَانٌ مِّن رَّبِّكُمْ وَأَنزَلْنَا إِلَيْكُمْ نُورًا مُّبِينًا ﴿174﴾. اى مردم در حقيقت براى شما از جانب پروردگارتان برهانى آمده است و ما به سوى شما نورى تابناك فرو فرستاده‏ايم (174).
       
و در سورة بقره آیة 136 فرموده:
قُولُواْ آمَنَّا بِاللّهِ وَمَا أُنزِلَ إِلَيْنَا وَمَا أُنزِلَ إِلَى إِبْرَاهِيمَ وَإِسْمَاعِيلَ وَإِسْحَاقَ وَيَعْقُوبَ وَالأسْبَاطِ وَمَا أُوتِيَ مُوسَى وَعِيسَى وَمَا أُوتِيَ النَّبِيُّونَ مِن رَّبِّهِمْ لاَ نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِّنْهُمْ وَنَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ ﴿136﴾ بگوييد ما به خدا و به آنچه بر ما نازل شده و به آنچه بر ابراهيم و اسحاق و يعقوب و اسباط نازل آمده و به آنچه به موسى و عيسى داده شده و به آنچه به همه پيامبران از سوى پروردگارشان داده شده ايمان آورده‏ايم ميان هيچ يك از ايشان فرق نمى‏گذاريم و در برابر او تسليم هستيم (136).
و در آیة 185 بقره فرموده:
شَهْرُ رَمَضَانَ الَّذِيَ أُنزِلَ فِيهِ الْقُرْآنُ هُدًى لِّلنَّاسِ وَبَيِّنَاتٍ مِّنَ الْهُدَى وَالْفُرْقَانِ فَمَن شَهِدَ مِنكُمُ الشَّهْرَ فَلْيَصُمْهُ وَمَن كَانَ مَرِيضًا أَوْ عَلَى سَفَرٍ فَعِدَّةٌ مِّنْ أَيَّامٍ أُخَرَ يُرِيدُ اللّهُ بِكُمُ الْيُسْرَ وَلاَ يُرِيدُ بِكُمُ الْعُسْرَ وَلِتُكْمِلُواْ الْعِدَّةَ وَلِتُكَبِّرُواْ اللّهَ عَلَى مَا هَدَاكُمْ وَلَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ ﴿185﴾ ماه رمضان [همان ماه] است كه در آن قرآن فرو فرستاده شده است [كتابى ] كه مردم را راهبر و [متضمن] دلايل آشكار هدايت و [ميزان] تشخيص حق از باطل است پس هر كس از شما اين ماه را درك كند بايد آن را روزه بدارد و كسى كه بيمار يا در سفر است [بايد به شماره آن] تعدادى از روزهاى ديگر [را روزه بدارد] خدا براى شما آسانى مى‏خواهد و براى شما دشوارى نمى‏خواهد تا شماره [مقرر] را تكميل كنيد و خدا را به پاس آنكه رهنمونيتان كرده است به بزرگى بستاييد و باشد كه شكرگزارى كنيد (185).
و در سورة زمر آیة 41 فرموده: إِنَّا أَنزَلْنَا عَلَيْكَ الْكِتَابَ لِلنَّاسِ بِالْحَقِّ فَمَنِ اهْتَدَى فَلِنَفْسِهِ وَمَن ضَلَّ فَإِنَّمَا يَضِلُّ عَلَيْهَا وَمَا أَنتَ عَلَيْهِم بِوَكِيلٍ ﴿41﴾ ما اين كتاب را براى [رهبرى] مردم به حق بر تو فروفرستاديم پس هر كس هدايت‏شود به سود خود اوست و هر كس بيراهه رود تنها به زيان خودش گمراه مى‏شود و تو بر آنها وكيل نيستى (41).
       
باید گفت نعوذ بالله تمام این آیات دروغ است، زیرا زمان رسول خداص کتابی نبوده، و پس از رسول خداص هم کتابی در صندوقی مقفّل شده و مردم مسلمین همه بی‌کتاب بودند تا علی   ع پس از مدّتی آمده چنین و چنان کرده.
و از آن طرف سنّیان برای بالا بردن خلفاء و جعل فضیلت برای ایشان آمدند اخباری جعل کردند که جمع‌کنندة قرآن پس از رسول خداص ابوبکر بود و او بود که چنین خدمتی به جامعة مسلمین نمود و آنان را از بی‌کتابی نجات داد، و در بعضی از اخبار دیگرشان جامع قرآن خلیفة دوم عمر بود و در بعضی از اخبار دیگر جامع قرآن عثمان رض بوده، آقای خوئی و هم سیوطی در کتاب "البیان" و "الاتقان" این اخبار را ذکر کرده‌اند، ولی آقای خوئی می‌گوید این اخبار؛ اخبار آحاد و تماماً بی‌اعتبار است و گویا دست دشمن اسلام در کار بوده و اینان متوجه نشده‌اند. آقای خوئی در ص 171 کتاب "البیان" می‌گوید نسبت‌دادن جمع قرآن به هر یک از خلفا امر موهومی است که مخالف است با کتاب خدا و سنت رسولص و عقل و اجماع مسلمین.
دلیل سوم: فصاحت و بلاغت و شیرینی و دل‌نشینی قرآن محرّک آن بوده که اصحاب رسولص آنرا جمع کنند، عربی که اشعار و خطب فصیح جاهلیّت را جمع می‌کرده، چگونه ممکن است قرآنی را که هر فصیح و بلیغی را عاجز کرده بود جمع نکند، و حال آنکه تمام عرب دلباختة آن بودند، مؤمن عرب برای ایمانش و کافر عرب برای معارضه و آوردن مثل آیاتش.
دلیل چهارم: زعامت و سلطنت رسول خداص و میل و رغبت او به قرآن، و حفظ و نوشتن آن. اگر سلطان قومی به چیزی متمایل شد، تمام ملّتش به آن رغبت پیدا می‌کنند، خصوصاً سلطنتی که عنوان دینی نیز داشته باشد، در این صورت مردم برای طلب‌دنیا و دین به قرآن راغب بودند و حافظ قرآن مانند استاد دانشگاه مقامی داشت که برای هر کس مورد رغبت است. و اگر نباشد مگر همین علل برای تدوین قرآن در زمان رسول خداص، کافی خواهد بود.
دلیل پنجم: اجرها و ثوابها و بهره‌هائیکه برای قرآن ذکر شده، رسول خداص برای قرائت و حفظ و جمع و کتابت آن چقدر بیانات دارد، شیخ صدوق در "جامع الاخبار" روایت کرده از رسول خداص که فرمود: «یا سلمان لیس شيء بعد تعلیم العلم أحب إلی الله تعالی من قرأة القرآن». و نیز فرمود: «فضل القرآن علی  سائر الکلام کفضل الله علی  خلقه». و فرمود: «القرآن أفضل کل شی دون الله». و فرمود: «من أعطاه الله القرآن فرآی أن أحدا أُعطي شیئا أفضل مما أعطي فقد صغَّر عظیما و عظَّم صغیرا». و فرمود: «إقرؤا القرآن و استظهروه فإن الله تعالی لا یُعَذَّبُ قلبا وعی القرآن». یعنی: قرائت قرآن کنید و آنرا تکیه‌گاه خود قرار دهید زیرا خدایتعالی عذاب نمی‌کند دلیرا که ظرف قرآن باشد. و فرمود: روز قیامت بقاری قرآن گفته شود «إقرء و ارقأ» یعنی: از آیات قرآن بخوان و بالا برو. زیرا درجات بهشت به مقدار شمارة آیات قرآن است که بهر آیه درجه‌ای عنایت می‌شود، و هزاران حدیث دیگر که مقداری از آن را از نهج‌البلاغه نقل خواهیم کرد و لذا حفظ و جمع قرآن مورد رغبت جوانان بود. آقای خوئی در ص 165 کتاب "البیان" بسند صحیح نقل کرده از عبدالله بن عمر رض که گفت جمع کردم قرآن را و هر شب می‌خواندم، خبر من به رسول خداص رسید، فرمود: قرآن را ماهی یک مرتبه ختم کن. و برای اصحاب رسول خداص جمع قرآن و قرائت آن یکی از بزرگترین عبادت‌ها بود، چنانکه کلیب اسدی گوید: آنقدر صدای زمزمه و ضجّه قاریان قرآن در مسجد رسول خدا بلند بود که علی   ع می‌فرمود: «طوبی لهولاء» یعنی؛ خوشا به حال این قوم! و رسول خداص چون کثرت ضجه قاریان را بتلاوت قرآن دید، أمر نمود که؛ صداهای خود را کوتاه کنید تا یکدیگر را به غلط نیفکنید.
دلیل ششم: اجماع أمّت بر اینکه قرآن متواتر است و اگر بگوئیم قرآن پس از رسول خداص جمع و مدوّن شده بدست دو نفر، برخلاف اجماع سخن گفته‌ایم و این باطل است. پس چنانکه ذکر شد عدة زیادی در حضور رسول خداص و در محضر صدها نفر از اصحاب او این قرآن را جمع و مدوّن و نشر نموده‌اند، و در زمان رسول خداص و خلفای پس از او هر کس قرآن را نوشته بنظارت و تأیید سایر اصحاب بوده و خصوصاً امیرالمؤمنین ع و خانواده و اصحاب او نیز در آن نظارت داشته‌اند و اکثر اصحاب حضرت أمیر   ع قاریان قرآن بوده‌اند و لذا قرآن از کم و زیاد مصون مانده است، چنانچه در فصل 17 بیان خواهد شد.
9- ترتیب قرآن فعلی  زیرنظر رسول خداص
چنانکه از فصول گذشته ظاهر شد تدوین و تنظیم این قرآن فعلی  زیر نظر رسول خداص انجام شده و از فریقین بکثرت روایات نقل شده که هر آیه و سوره‌ای نازل می‌شد، رسول خداص بکاتبان وحی می‌فرمود: آنرا در کجای قرآن و آیه را در کدام سوره قرار دهید، و فلان سوره را پس از فلان سوره قرار دهید، مانند حدیثی که در مقدمة مجمع‌البیان طبرسی و سایر کتب وارد شده که رسول خداص فرمود: بجای تورات سوره‌های طولانی که اول قرآن است بمن عطا شده و بجای زبور سوره‌های مئین یعنی سوره‌هائیکه دارای صد آیه می‌باشد که در وسط قرآن است بمن عطا شده، و با سوره‌های مفصّل، برتری یافتم بر سایر أنبیاء، سوره‌های طولانی از بقره می‌باشد تا سورة یونس، و سوره‌های مفصّل، سوره‌های کوچک است، و اگر بنا بود ترتیب و تنظیم قرآن بنظر مردم واگذار شود، هزاران قرآن‌های مختلف التّرتیب باختلاف ذوق ها بوجود می‌آمد، و حال آنکه نیامده، پس معلوم می‌شود بنظر مردم نبوده. از خود قرآن استفاده می‌شود که زمان رسول خداص سوره‌های قرآن معیّن و مرتّب بوده، و لذا با کفار مبارزه کرده که اگر می‌توانید یک سوره مانند آن بیاورید و فرموده: «فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِّنْ مِثْلِهِ» و در سورة نور فرموده: «سُورَةٌ أَنْزَلْنَاهَا» معلوم می‌شود سوره سوره بودن را نیز خدا تعیین فرموده، و نیز روایتی نقل شده در مقدّمة اوّل تفسیر "صافی" و تفسیر "نورالثّقلین" در تفسیر آیة 7 سورة آل عمران از رسول خداص که می‌فرمود: « جمیع سور القرآن مآة و أربع عشرة سورة و جمیع آیات القرآن ستة آلاف آیة  مأة آیة و ست و ثلاثون آیة ».   
این روایت روشن می‌کند که قرآن معمولی زمان ما، همان قرآن زمان رسول خداص است که خود رسولص تنظیم نموده و در زیر نظر آن حضرت ترتیب و تدوین یافته و مقدار سوره‌های آن 114 و آیاتش چنانکه فرموده 6336 عدد بوده است. دلیل دیگر بر تنظیم سوره‌ها در زمان رسول خداص این است که چون رسول خداص می‌فرمود: «شیبتنی سورة هود» اکثر اصحاب می‌دانستند سورة هود کدام و کجای قرآن است. و چون می‌فرمود در شب قدر سورة روم وعنکبوت بخوانید و یا سورة دخان قرائت کنید اهل مدینه می‌دانستند این سوره‌ها کدام و کجای قرآن است، و نمی‌پرسیدند یا رسول الله سورة روم یعنی چه.
10- قرآن از نظر علی   ع و أئمه †
چون در فصول گذشته ثابت شد که قرآن زمان ما همان قرآن رسول خداص و اصحابش می‌باشد که بتواتر بما رسیده، اکنون مدارکی از نهج‌البلاغه و سایر سخنان أئمه (علیهم السلام) می‌آورییم تا برای پیروان ایشان عذری نماند و از توجه به قرآن و تعلیم و تعلّم و عمل به آن کوتاهی نکنند. حضرت أمیر  رضع صریحاً در کلمات خود همین قرآن بین أمت را امام و حجّت برای همه دانسته و مردم را أمر باتباع آن نموده، در خطبة 1 فرموده: « و خلَّف فیکم ما خلفت الأنبیاء فی أممها إذ لم یترکوهم هَمَلا بغیر طریق واضح و لا علم قائم، کتاب ربکم فیکم: مبینا حلاله و حرامه». یعنی چون خدایتعالی رسول خدا را از دنیا برد، گذاشت در میان شما آنچه پیغمبران در میان أمم خود گذاشتند زیرا أنبیا أمم خود را مهمل و بلاتکلیف نگذاشتند بدون راه روشن و نشانة برپا، گذاشت میان شما کتاب پروردگارتان را در حالیکه حلال و حرام آن روشن و بیان شده بود. از این خطبه معلوم می‌شود که رسول خداص قرآن را در دسترس أمّت خود گذارده و رفته نه اینکه فقط بوصی خود سپرده باشد.
در خطبة 2 فرموده: « أرسله بالدین المشهور و العلم المأثور و الکتاب المسطور و النور الساطع و الضیاء اللامع و الأمر الصادع ازاحة للشبهات و احتجاجاً بالبینات و تحذیرا بالآیات». یعنی خدا فرستاده رسول خود را بدین مشهور و نشانة مأثور و کتاب نوشته شده و نور درخشان و روشنی نورافشان و امر آشکار برای برطرف کردن شبهات و حجّت‌آوردن به آیات روشن و حذردادن بواسطة آیات (یعنی قرآن که کتابی بود در زمان رسول نوشته شده).
در خطبة 18 فرموده: « والله سبحانه یقول: *مَا فَرَّطْنَا فِي الْكِتَابِ مِنْ شَيْءٍ & وفیه تبیان کل شی و ذکر أن الکتاب یصدّق بعضه بعضا و أنه لا اختلاف فیه فقال: *أَفَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَلَوْ كَانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللَّهِ لَوَجَدُوا فِيهِ اخْتِلافاً كَثِيراً&، و إن القرآن ظاهره أنیق و باطنه عمیق لا تفنی عجائبه و لا تنقضی غرائبه و لا تکشف الظلمات إلا به». یعنی خدای سبحائنه می‌فرماید ما فروگذار نکردیم در این قرآن چیزی را و در این کتاب بیان هر چیزیست و ذکر نمود که این کتاب بعضی از آن بعض دیگر را تصدیق می‌کند و اختلافی در آن نیست، پس خدا سبحانه فرمود و اگر قرآن از نزد غیرخدا بود در آن اختلاف بسیاری پیدا می‌کردند و به تحقیق قرآن ظاهرش زیبا و باطنش عمیق است. عجائب آن از بین نمی‌رود و مطالب بلند آن تمام نمی‌شود تاریکیها جز با آن برطرف نمی‌شود.
در خطبة 83 فرموده: «و کفی بالکتاب حجیجا و خصیما»، یعنی این قرآن برای حجت و بحث در مقابل دشمن کافی است.
در خطبة 86 فرموده: «و أنزل علیکم الکتاب تبیانا لکل شيء و عَمَّر فیکم نبیه أزمانا حتی أکمل له و لکم فیما أنزل من کتابه دینه». یعنی: خدا این کتاب را بر شما نازل نمود که بیان‌کنندة هر چیزی است و پیغمبر خود را در میان شما عمر داد، تا برای او و شما در کتابیکه نازل نمود دین خود را کامل نمود.
در خطبة 91 فرموده: «فما ذلک القرآن علیه من صفته فأئتم به». یعنی آنچه را که قرآن تو را راهنمائی کرده از صفت حقّتعالی به آن اقتدا کن و او را امام قرار ده.
در خطبة 110 فرموده: «و تعلموا القران فإنه أحسن الحدیث و تفقهوا فیه، فإنه ربیع القلوب و استشفوا بنوره فإنه شفاء الصدور و أحسنوا تلاوته فإنه أنفع القصص». یعنی قرآن را فرا گیرید زیرا قرآن نیکوترین حدیث است و در قرآن فقیه شوید، زیرا قرآن زنده‌کنندة دلها است و بنور قرآن شفا جوشید زیرا شفاء سینه‌ها است و آنرا نیکو تلاوت کنید که نافع‌ترین قصّه‌ها است.
در خطبة 127 فرموده: « فإنما حُکّم الحکمان لیحییا ما أحیا القرآن و یمیتا ما أمات القرآن و إحیاؤه الاجتماع علیه و إماتته الافتراق عنه». یعنی همانا دو نفر حاکم شدند (در صفّین) برای آنکه آنچه قرآن زنده کرده زنده کنند و آنچه را قرآن میرانیده بمیرانند، و احیاء قرآن اجتماع بر آن است و میرانیدن قرآن جدا شدن از آن است، در این خطبه مردم را ترغیب کرده که بر قرآن اجتماع کنند، معلوم می‌شود قرآن در دسترس مردم بوده نه آنکه در صندوق مخفی باشد.
در خطبة 133 فرموده: «وکتاب الله بین أظهرکم ناطق لایعیا لسانه و بیت لا تهدم أرکانه و عز لاتهزم أعوانه». یعنی: کتاب خدا بین شما است (نه اینکه در صندوقی مخفی باشد) کتاب خدا ناطقی است که خسته نمی‌شود و خانه‌ای است که خراب نمی‌گردد، و عزّتی است که یارانش شکست نمی‌خورند. (در این خطبه صریحاً همان قرآنی که بین مردم بود را توصیف می‌کند).
در خطبة 133 فرموده: «کتاب الله تبصرون به و تنطقون به و تسمعون به و ینطق بعضه ببعض و یشهد بعضه علی  بعض و لایختلف فی الله و لایخالف بصاحبه عن الله». یعنی: کتاب خدا قرآن را می‌بینید و به آن تکلم می‌کنید و به آن می‌شنوید و این کتاب بعضی از آن ببعض دیگر گواه است، در شناسانیدن خدا و راه او اختلاف ندارد و رفیق خود را دور نگرداند.
در خطبة 138 فرموده: «یعطف الهوی علی الهدی إذا عطفوا الهدی علی الهوى، و یعطف الرأي علی  القرآن إذا عطفوا القرآن علی  الرأي». یعنی مرد عاقل دین‌دار، میل خود را بر هدایت می‌گرداند وقتیکه می‌روند مردم به هوی، و رأی خود را بر قرآن برمی‌گرداند، یعنی رأی خود را تابع قرآن می‌کند وقتیکه دیگران قرآن را بر رأی خود برمی‌گردانند.
در خطبة 156 فرموده: «و علیکم بکتاب الله فإنه الحبل المتین و النور المبین و الشفاء النافع و الرّي النافع والعصمة للمتمسک و النجاة للمتعلق لا یعوج فیقام و لا یزیع فیستعتب و لاتخلقه کثرة الرد و لوج السمع من قال به صدق و من عمل به سبق». یعنی: بر شما باد بکتاب خدا؛ زیرا که آن ریسمانی است محکم، و نوری است روشن، و شفائی است نافع، از عطش سیراب می‌کند، برای چنگ‌زننده دستگیری است، و نجاتی است برای دست‌آویز، کج نشود تا آن را راست کنند، و منحرف نکند تا مورد عتاب گردد، به شنیدن کهنه نشود، کسیکه بر طبق قرآن سخن گوید گفتارش راست باشد، و کسیکه به آن عمل کند پیشی گرفته است.
در خطبة 158 فرمود: «فجاءهم بتصدیق الذی بین یدیه و النور المقتدی به؛ ذلک القرآن لاستنطقوه و لن ینطق ولکن أخبرکم عنه: ألا إن فیه علم ما یأتی و الحدیث عن الماضی و دوآء دآئکم و نظم ما بینکم». یعنی پس از زمان فترت، خدا او را فرستاد کتابی آورد که تصدیق کتب گذشته و نور مورد اقتدا باشد، آن قران است، از او سخن بخواهید و او هرگز بزبان سخن نگوید، آگاه باشید در اوست علم آنچه بیاید و خبر از آنچه گذشته است، در اوست دواء درد شما و نظم بی‌سروسامانی شما. مؤلف گوید خدایتعالی نامة اعمال و کتب آسمانی را ناطق خوانده، در سورة جاثیه آیة 29 فرموده: هَذَا كِتَابُنَا يَنطِقُ عَلَيْكُم بِالْحَقِّ إِنَّا كُنَّا نَسْتَنسِخُ مَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ ﴿29﴾ اين است كتاب ما كه عليه شما به حق سخن مى‏گويد ما از آنچه مى‏كرديد نسخه بر مى‏داشتيم (29).
پس ممکن است به کتابیکه مطالب آن روشن باشد ناطق گفته شود مانند قرآن، و حضرت أمیر   ع قرآن را ناطق خوانده در خطبة 145 و 181 و خطبة 131، و چون مانند انسان زبان گوشتی ندارد باعتباری آنرا صامت خوانده در خطبة 145 و 181.
در خطبة 176 فرموده: «واعلموا أن هذا القرآن هو الناصح الذی لا یغش و الهادي الذی لا یضل و المحدث الذی لا یکذب، وما جالس هذا القرآن أحد إلا قام عنه بزیادة أو نقصان: زیادة فی هدی و نقصان من عمی، و اعلموا أنه لیس علی أحد بعد القرآن من فاقة و لا لأحد قبل القرآن من غنی، فاستشفوه من أدوائکم و استعینوا به علی لأوائکم فإن فیه شفاءا من أکبر الداء و هو الکفر و النفاق و الغی و الضلال، فاسئلوا الله به و توجهوا إلیه بحبه و لا تسئلوا به خلقه إنه ما توجه العباد إلی الله بمثله، و اعلموا أنه شافع و مشفع وقائل و مصدق و أنه من شفع له القرآن یوم القیامة شفع فیه و من محل به القرآن یوم القیامة صدق علیه فإنه ینادی مناد یوم القیامة ألا إن کل حارث مبتلی فی حرثه و عاقبة عمله، غیر حرثة القرآن، فکونوا من حرثته و أتباعه و استدلوه علی ربکم، و استنصحوه علی أنفسکم و اتهموا علیه آرائکم و استغشوا فیه أهوائکم». یعنی: بدانید که این قرآن همان نصیحت‌گوئی است که گول نمی‌زند و رهنمائی است که گمراه نمی‌کند، و گوینده‌ای است که دروغ نمی‌گوید، و کسی با آن ننشست مگر اینکه پس از کنار آن، بزیاده و یا نقصان برخاست، زیادتی در هدایت، و نقصان از کوری، و بدانید که برای احدی پس از قرآن و آشنائی با آن، احتیاجی و کمبودی نمی‌ماند (یعنی به هیچ کتابی محتاج نخواهد بود) و برای احدی پیش از قرآن بی‌نیازی نیست (یعنی اگر هزاران کتاب بخوانی بدون قرآن فقیر خواهی بود)، از قرآن شفا بجوئید برای دردهای خود، و بر سختیها، به آن یاری جوئید، زیرا در آن شفاء است از بزرگترین درد و آن کفر و نفاق و گمراهی و ضلالت است. و به برکت قرآن از خدا درخواست کنید (یا بدستور او و با دوستی قرآن ویاری او بسوی خدا توجه کنید)، و با بودن قرآن از مخلوق چیزی نخواهید، زیرا بندگان توجه نکرده‌اند بسوی خدا بدستور چیزی مانند قرآن، بدانید که این قرآن شافعی است مورد قبول و گوینده‌ایست مورد تصدیق، و محققا هر که را قرآن شفاعت کند پذیرفته شود، و کسیکه قرآن علیه او بگوید تصدیق گردد، محققا روز قیامت منادی ندا کند که آگاه باشید هر زارعی مبتلا بزراعت و عاقبت عمل خود می‌باشد جز آنانکه در دل خود بذر قرآن کاشته باشند، از حافظان و پیروان قرآن باشید و او را دلیل و راهنمای خود قرار دهید و از آن پند بخواهید، و عقائدخود را متّهم بدانید و بر قرآن عرضه بدارید و آراء و خود را در قرآن تصفیه کنید.
در خطبة 176 نیز فرموده: «و إن الله سبحانه لم یعظ أحدا بمثل هذا القرآن فإنه حبل الله المتین و سببه الأمین و فیه ربیع القلب، و ینابیع العلم، وما للقلب جلاء غیره». یعنی: خدای سبحانه به احدی پند نداده بمانند این قرآن، زیرا قرآن ریسمان محکم خدا، و سبب و وسیلة امن‌آور اوست، و در آن زندگی دلها و چشمه‌های دانش است، و برای دل جز قرآن جلائی نیست.
و در صدر همین خطبه فرموده: «إنتفعوا ببیان الله و اتعظوا بمواعظ الله و اقبلوا نصیحة الله فإن الله قد أعذر إلیکم بالجلیة و أخذ علیکم الحجة». یعنی: ببیان خدا بهره برید و نصایح خدا را بگیرید و پندهای خدا را بپذیرید، زیرا خدا راه عذر را بر شما بسته و بر شما حجّت گرفته. (و اگر این قرآن میان مردم صحیح نبود چگونه آنرا حجّت خوانده و فرموده از آن بهره برید).
و در خطبة 183 فرمود: «فالقرآن آمر زاجر و صامت ناطق، حجة الله علی  خلقه أخذ علیه میثاقهم و ارتهن علیه أنفسهم، أتم نوره، و أکمل به دینه و قبض نبیه وقد فرغ إلی الخلق من أحکام الهدی به، فعظموا منه سبحانه ما عظم من نفسه فإنه لم یخف عنکم شیئا من دینه و لم یترک شیئا رضیة أو کرهه إلا وجعل له علما بادیا و آیة محکمة تزجر عنه أو تدعو إلیه. و أعلموا أنه لن یرضی عنکم بشیء سخطه علی  من کان قبلکم و لن یسخط علیکم بشیء رضیه ممن کان قبلکم». یعنی: «پس قرآن امری است نهی‌کننده و ساکتی است گویا، حجّت خدا است بر خلق او، بر قرآن از ایشان پیمان گرفته و خودشان را بر آن گرو گرفته است، نور خود را به آن تمام، و دین خود را به آن کامل نموده و پیغمبر خود را از دنیا برد، درحالیکه از احکام هدایت بواسطة قرآن فارغ شده بود، پس آنچه او بزرگ شمرده شما بزرگش شمارید، بدرستیکه از شما پنهان نکرده چیزی از دین خود را و فروگذار نکرده چیزی را که مورد رضایت و کراهت او باشد، مگر آنکه برای آن در قرآن نشانة ظاهری و آیة محکمی قرار داده، تا از آن مکروه را نهی کند و به آن مورد رضایت را بخواند، و بدانیدکه خدا هرگز خوشنود نشود از شما بواسطة چیزیکه بر گذشتگان غضب نمود، و غضبناک نمی‌شود بر شما بواسطة چیزیکه از گذشتگان خوشنود بوده است».
در خطبة 198 فرموده: «ثم أنزل علیه الکتاب نورا لاتطفأ مصابیحه، و سراجا لایخبو توقده، و بحرا لا یدرک قعره و منهاجا لا یضل نهجه و شعاعا لا یظلم ضوؤه، فرقانا لا یخمد برهانه، و تبیانا لا تهدم أرکانه و شفاءا لا تخشی أسقامه، و عزا لا تهزم أنصاره و حقا لا تخذل أعوانه، فهو معدن الإیمان و بحبوحته، و ینابیع العلم و بحوره، و ریاض العدل و غدرانه، و أثافي الإسلام و بنیانه، و أودیة الحق و غیطانه و بحر لا ینزفه المستنزفون و عیون لا ینضبها الماتحون و مناهل لا یغیضها الواردون، و منازل لا یضل نهجها المسافرون، و أعلام لا یعمی عنها السائرون، و آکام لا یجوز عنها القاصدون، جعله الله ریّا لعطش العلماء، و ربیعا لقلوب الفقهاء، و محاج لطرق الصلحاء، و دواء لیس بعده داء، و نورا لیس معه ظلمة، و حبلا وثیقا عروته، ومعقلا منیعا ذروته، عزا لمن تولاه، و سلما لمن دخله، و هدی لمن ائتم به و عذرا لمن انتحله، وبرهانا لمن تکلم به، و شاهدا لمن خاصم به وفلجا لمن حاج به ....» تا آخر.
یعنی «و سپس نازل نمود بر او کتابی را که نوریست خاموش نشدنی، و چراغی است که فروغ آن محو نمی‌شود، و دریائی است که قعر آن ناپیداست، و راهی است که روندة آن گم نشود و پرتوی است که شعاع آن برطرف نشود، و جداکنندة حق و باطلی است که برهانش سست نباشد، و بیانی است که ارکانش خراب نگردد، و شفائی است که از امراض ترس نباشد، و عزّتی است که یارانش شكست نخورند، و حقّی است که یاران آن منکوب نگردند، پس قرآن معدن ایمان و مرکز آن است، و چشمه‌های علم و دریاهای آنست، و باغهای عدالت و منابع آنست، و ریشة اسلام و بنیان آن، و وادیهای حقّ و محلّ آن است، دریائی است که برندگان تمامش نکنند و چشمه‌هائی که نوشندگان کمش نکنند، نهرهائی است که واردین بر آن، از آن نکاهند، و نشانه‌های راهی است که سیرکنندگان گمش ننمایند، و تپّه‌هائی است که قاصدین از آن نگذرند، خدای تعالی قرار داد آنرا سیراب‌کننده برای تشنگی علما، و زندگی برای قلوب فقها، و راه‌گشاده برای صلحا، و دوائیکه پس ازآن دردی نباشد، و نوریکه با آن ظلمتی نباشد، و ریسمانی است که رشتة آن محکم، و پناهگاهی است که با روی آن بلند است، و عزّتی است برای دوستانش و نردبانی است برای بالاروندگان، و امام هدایت است برای مأمومینش، و عذر است برای چنگ‌زنندگان و برهانی است برای سخن گویانش، و شاهد پیروزی است برای بحث‌کنندگان و رستگاری است برای حجّت‌آورندگانش، تا آخر».
در خطبة 145 فرموده: «فبعث الله محمدا َ بالحق لیخرج عباده من عبادة الأوثان إلی عبادته، و من طاعة الشیطان إلی طاعته بقرآن قد بینه و أحکمه، فتجلی لهم سبحانه فی کتابه من غیر أن یكونوا رأوه بما أراهم من قدرته و خوّفهم من سطوته و إنه سیأتی علیکم من بعدی زمان لیس فیه شيء أخفی من الحق و لا أظهر من الباطل و لا أکثر من الکذب علی  الله و رسوله و لیس عند أهل ذلك الزمان سلعة أبور من الکتاب إذا تلي حق تلاوته، و لا أنفق منه إذا حرف عن مواضعه، و لا فی البلاد شيء أنکر من المعروف و لا أعرف من المنکر، فقد نبذ الکتاب حملته و تناساه حفظته، فالکتاب یومئذ و أهله طریدان منفیان و صاحبان مصطحبان فی طریق واحد لا یؤویهما مؤو، فالکتاب و أهله فی ذلک الزمان فی الناس و لیسا فیهم و معهم و لیسا معهم لأن الضلالة لا توافق الهدی و إن اجتمعا فاجتمع القوم علی الفرقة و افترقوا عن الجماعة کأنهم إئمة الکتاب و لیس الکتاب إمامهم فلم یبق عندهم منه إلا اسمه و لا یعرفون إلا خطه و زبره».
یعنی: «پس خدا محمّدص را بحقّ فرستاد تا اینکه بندگانش را از عبادت بت‌ها بسوی عبادت خودش، و از اطاعت شیطان بطاعت خودش بکشاند بوسیلة قرآنیکه آن را روشن و محکم نمود. پس خدایتعالی برای بندگاش در کتابش تجلّی نمود بدون آنکه او را ببینند بواسطة آنچه در کتابش از قدرت خود نشان داد و از سطوت خود ترسانید. و محقّقاً پس از من زمانی خواهد آمد که در آن زمان چیزی از حقّ مخفی‌تر و چیزی از باطل آشکارتر نیست، و چیزی از دروغ بر خدا و رسولص بیشتر نباشد، و متاعی نزد اهل آنزمان بی‌ارزش‌تر از قرآن نخواهد بود هرگاه چنانچه شاهد و باید خوانده شود، و چیزی با ارزش‌تر از قرآن نباشد هرگاه معنی آنرا از موضع خود تحریف کنند و در جوامع چیزی از کار خوب زشت‌تر و چیزی خوبتر از کار زشت نباشد، پس محقّقاً حاملین قرآن آنرا فراموش کرده‌اند (یعنی مبلّغین قرآن و مراجع مسلمین بکلّی از آن بی‌خبرند آنان که مدّعی نشر قرآنند چنین باشند) پس قرآن واهلش هر دو مطرود و از مردم دورند، و ایشان دو رفیق هم سفر در یکراهند کسی ایشان را جا ندهد. پس قرآن و اهل آن در آنزمان میان مردمند ولی گویا نیستند زیرا گمراهی با هدایت موافق نباشند اگرچه باهم در یکجا باشند، پس مردم بر تفرقه اتّحاد کنند و تماماً بتفرقه خوش باشند، گویا ایشان إمام و پیشوای قرآنند و قرآن امام ایشان نیست (در حالیکه باید قرآن امام باشد) پس باقی نماند از قرآن مگر نامش و نشناسند از قرآن مگر خط و حروفش».
ما فعلا تا همینجا اکتفا می‌کنیم بکلمات آن حضرت ع. خوانندة عزیز ملاحظه کن مصداق این خطبه اهل زمان ما می‌باشند. تو اگر از مبلّغین و مراجع اسلامی هستی بیدار شو و خودت را آشنای قرآن کن. فعلاً در تمام منابر و در تمام مطبوعات آنچه وجود ندارد مفاهیم قرآن است، وگویندگان و نویسندگان برای حفظ خرافات ضدّ قرآنی و ایجاد نفاق اتّحاد دارند، تعجب این است که علی   ع قرآن را امام همه دانسته و امام خود، ولی اینان برعکس قرآن عمل نموده، قرآن را امام خود نمی‌دانند، نعوذ بالله آن حضرت امام اعداءالقرآن شده است!
در فصول بعد کلمات حضرت زهرا و سایر أئمّه ع را که در حقّ قرآن فرموده‌اند، ذکر خواهیم کرد و حتّی حضرت أمیر   ع در صحیفة علویه قرآن را امام خود دانسته.
11- قرآن حجّت کافیه و معجزة باقیه و امام است
اگر کسی بگوید قرآن کتابی است کافی، بعضی از بی‌خبران فوری او را ببهانة اینکه "عمر" گفته حسبنا کتاب الله، می‌کوبند و به این بهانه از سخن حقّ اعراض می‌کنند، در صورتیکه خدا و رسول و أئمة هدی تماماً قرآن را برای أمّت اسلامی کافی شمرده و دانسته‌اند. حال اگر "عمر" چنین گفته باشد چه ضرر دارد، اگر "عمر" گفت من مسلمانم نباید کسی از مسلمانی فرار کند. بهرحال ما در اینجا کلمات خدا و رسول و ائمّه علیهم السّلام را می‌آوریم برای اتمام حجّت:
1- خدا در بسیاری از آیات قرآن را کافی، و هدایت را منحصر به آن دانسته و چیز دیگری را هادی مردم قرار نداده. در سورة انعام آیة 71 و سورة بقره آیة 120 فرموده:
قُلْ إِنَّ هُدَى اللّهِ هُوَ الْهُدَى «بگو محقّقاً هدایت خدا فقط هدایت است».
در این آیات ضمیر فصل دلیل بر حصر است، و در آیة 56 سورة قصص برسول خود فرموده: إِنَّكَ لَا تَهْدِي مَنْ أَحْبَبْتَ وَلَكِنَّ اللَّهَ يَهْدِي مَن يَشَاءُ وَهُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِينَ ﴿56﴾ «محقّقاً تو هر کسی را که بخواهی هدایت نمی‌کنی ولیکن خدا هدایت می‌کند هر که را بخواهد».
و خدا هدایت خود را در قرآن قرار داده، در سورة إسراء آیة 9 فرموده: إِنَّ هَذَا الْقُرْآنَ يِهْدِي لِلَّتِي هِيَ أَقْوَمُ وَيُبَشِّرُ الْمُؤْمِنِينَ الَّذِينَ يَعْمَلُونَ الصَّالِحَاتِ أَنَّ لَهُمْ أَجْرًا كَبِيرًا ﴿9﴾.
و در آیة 272 سورة بقره فرموده:
لَّيْسَ عَلَيْكَ هُدَاهُمْ وَلَكِنَّ اللّهَ يَهْدِي مَن يَشَاءُ ...﴿272﴾   
«هدایت مردم بر عهدة تو نیست، بلکه خواست خداست».
و در سورة روم آیة 53 فرموده: وَمَا أَنتَ بِهَادِي الْعُمْيِ عَن ضَلَالَتِهِمْ ... ﴿53﴾ «تو هدایت‌کنندة گمراهان از ضلالت نبوده‌ای».
پس جائیکه پیغمبرص هادی نباشد آیا ممکن است امام یا کس دیگر را هادی بدانیم؟! و اگر در بعضی از آیات پیغمبرص را هادی دانسته، فرموده تو بوسیلة قرآن هدایت می‌کنی و وسیلة هدایت خود تو و دیگران قرآنست، مانند آیة 52 سورة شوری: ... مَا كُنتَ تَدْرِي مَا الْكِتَابُ وَلَا الْإِيمَانُ وَلَكِن جَعَلْنَاهُ نُورًا نَّهْدِي بِهِ مَنْ نَّشَاء مِنْ عِبَادِنَا وَإِنَّكَ لَتَهْدِي إِلَى صِرَاطٍ مُّسْتَقِيمٍ ﴿52﴾ «تو نمی‌دانستی کتاب و ایمان چیست ما قرآن را نوری قرار دادیم که بسبب آن هر کس از بندگان را که بخواهیم هدایت کنیم».
و لذا حضرت أمیر   ع در خطب خود تذکر داده که رسول خداص بوسیلة قرآن هدایت می‌کرده، یعنی عربی که رسول خداص را قبول نداشتند بواسطة قرآن هدایت می‌شدند و باو ایمان می‌آوردند، چنانکه در خطبة 2 و خطبة 86 و خطبة 147 تذکر داده که؛ فبعث الله محمداص بالحق لیخرج عباده ... بقرآن قد بینه – به فصل سابق مراجعه شود – خدایتعالی در بسیاری از آیات تذکر داده که هدایت او و هادی ‌بودن رسول او بسبب قرآن است مانند آیة 15 و 16 سورة مائده که مي فرماید: ... قَدْ جَاءكُم مِّنَ اللّهِ نُورٌ وَكِتَابٌ مُّبِينٌ ﴿15﴾ يَهْدِي بِهِ اللّهُ مَنِ اتَّبَعَ رِضْوَانَهُ سُبُلَ السَّلاَمِ وَيُخْرِجُهُم مِّنِ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ بِإِذْنِهِ وَيَهْدِيهِمْ إِلَى صِرَاطٍ مُّسْتَقِيمٍ ﴿16﴾. «برای شما از طرف خدا نور و کتاب روشنی آمد که خدا بوسیلة آن هدایت می کند».
و حتّی قرآن را هادی برای خود محمّدص قرار داده. در سورة سبا آیة 50 فرموده: قُلْ إِن ضَلَلْتُ فَإِنَّمَا أَضِلُّ عَلَى نَفْسِي وَإِنِ اهْتَدَيْتُ فَبِمَا يُوحِي إِلَيَّ رَبِّي ... ﴿50﴾. «بگو اگر گمراه شوم پس همانا گمراهیم بر ضرر خودم، و اگر هدایت یابم پس به آن چیزی است که پروردگارم وحی می‌کند».
حال اگر قرآن که کلام خدا است برای هدایت کافی نباشد کلام پیغمبران و أوصیا یقیناً کافی نخواهد بود، سخن خدا که نور مبین و هدایت روشنی است اگر برای طالب هدایت کافی نباشد سخن مشکل دیگران یقیناً هادي نخواهد بود.
عجب این است که عدّه‌ای در زمان ما دم از اسلام می‌زنند، و کتاب خدا را کافی نمی‌دانند ولی کتاب کلینی را برای هدایت کافی می‌دانند، کتاب کلینی که صدها خرافات و ضد و نقیض و مطالب باطله دارد کافی می‌دانند! و به دروغ جعل کردند که: "الکافی کاف لشیعتنا". بهرحال این سخنان در جائی است که خدا کتاب خود را کافی و کامل ندانسته باشد، ولی خدا صریحاً کتاب خود را کافی و کامل دانسته، در سورة عنکبوت آیة 51 فرموده: أَوَلَمْ يَكْفِهِمْ أَنَّا أَنزَلْنَا عَلَيْكَ الْكِتَابَ يُتْلَى عَلَيْهِمْ ...﴿51﴾. «آیا کفایت ایشان نکرده که بر تو کتابی نازل نمودیم تا بر ایشان تلاوت شود».
پس خدا بدون قید و بطور اطلاق کتاب خود را کافی دانسته و بعضی گفته‌اند کتاب خدا از جهت معجزه‌بودن کافی است، زیرا این آیه در جواب یهودیان که معجزه می‌خواستند نازل شده؟ جواب این است که: اوّلاً؛ آیه اطلاق دارد و مورد نزول مخصّص آیه نمی‌شود. ثانیاً؛ اگر شما قبول دارید که از جهت معجزه‌بودن کافی است پس چرا صدها معجزه برای رسول خداص نقل کرده‌اید؟! آیا خدا که فرموده قرآن از جهت معجزه کافی است بقول خود عمل نکرده، و برای رسول خود معجزات دیگری ایجاد کرده، و یا می‌گوئید معجزات منقوله دروغ است. ثالثاً؛ کتابیکه از جهت اعجاز کافي بوده خود می‌گوید من هدایتم و برای هر چیز و هر کس بیانم، چنانکه در سورة انعام آیة 38 فرموده: مَّا فَرَّطْنَا فِي الكِتَابِ مِن شَيْءٍ ثُمَّ إِلَى رَبِّهِمْ يُحْشَرُونَ ﴿38﴾   
و در سورة نحل آیة 89 فرموده: ...  وَنَزَّلْنَا عَلَيْكَ الْكِتَابَ تِبْيَانًا لِّكُلِّ شَيْءٍ ... ﴿89﴾ «ما این کتاب را بر تو نازل نمودیم که برای هر چیزی بیان است».
البته برای هر چیزی از امور دینی و قانونی. حال ما می‌پرسیم بیان هر چیزی شده برای که و برای چه کسانی؟ قرآن جواب داده که؛ بیان برای همة مردم. از آن جمله در سورة آل عمران آیة 138 فرموده: هَذَا بَيَانٌ لِّلنَّاسِ وَهُدًى وَمَوْعِظَةٌ لِّلْمُتَّقِينَ ﴿138﴾ اين [قرآن] براى مردم بيانى و براى پرهيزگاران رهنمود و اندرزى است (138).
   
پس اگر کسی قرآن را بیان کافی و هادی برای مردم نداند قرآن را تکذیب کرده و به خدا ایمان نیاورده، ازملّت خود می‌پرسیم آیا از عقل و دیانت است که کسی قرآن را که رسولص و امام ع وهمة مسلمین باید از آن پیروی کنند، کافی نداند، ولی کتاب یک نفر آخوند را کافی بداند، آیا این از انصاف و عدالت و وجدان است؟!! یعنی بگوئیم ملّت اسلام و خود رسول خداص کتاب کفایت‌کننده نداشت تا پس از سیصد سال محمد بن یعقوب از کلین آمد و کتاب کافی کفایت‌کننده را آورد، مسلمانی که چنین می‌گوید لابدّ محمد بن یعقوب را ازمحمّد بن عبداللهص افضل و برتر می‌داند، حال باید دید این مسلمان تابع کیست، اگر پیرو خدا و رسول خداص و أئمَّة هدی است، ایشان همه قرآن را کافی دانسته‌اند. أمّا خدا که کتاب و آیات مربوط به آن ذکر شد.
و أمّا رسول خداص در بسیاری از اخبار وارده فرموده قرآن امام همه و حجّت کافیه برای همه می‌باشد، در جلد 92 بحار جدید ص 17 فرموده: «فإذا التبست علیکم الفتن کقطع اللیل المظلم فعلیکم بالقرآن، من جعله امامه قاده إلی الجنة، و هو الدلیل علی خیر سبیل». یعنی: «هرگاه فتنه‌های دینی راه را مانند پاره‌های شب تاریک بر شما مشتبه کرد بر شما باد به قرآن، هر کس آنرا امام و پیشوای خود قرار دهد، قرآن او را به بهشت می‌برد و قرآن راهنمائی است برای بهترین راه». و در ص 19 همان جلد و در وسائل الشیعه باب اول قرائة القرآن روایت کرده‌اند از رسول خداص که فرموده: «القرآن غنی لا غنی دونه و لا فقر بعده و نجاة لمن تبعه». یعنی: «قرآن سبب بی‌نیازی است و پس از قرآن هیچ احتیاجی به چیزی نیست و برای پیروان خود نجاتست». و در ص 12 همان جلد رسول خداص فرموده: «من أعطاه الله القرآن فرآی أن أحدا أعطي شیئا أفضل مما أعطي فقد صغر عظیما و عظم صغیرا». و در ص 14 همان جلد روایت کرده از رسول خداص که فرمود: «من طلب الهدی من غیر القرآن أضله الله». یعنی: «هر کس هدایت را در غیر قرآن طلب کند خدا او را به گمراهی خودش واگذارد».
و أمّا علی  بن ابیطالب ع که کلمات او در فصل سابق ذکر شد، و در خطبة 83 وخطبة 159 و سایر خطب قرآن را هم امام و هم حجّت و کافی دانسته و همچنین در خطبة 86 فرموده: «فألقی ذلکم المعذرة، و اتخذ علیکم الحجة». یعنی: «پس خدا با قرآن جای عذر برای شما تمام کرد» و در خطبة 161 فرموده: «أرسله بحجة کافیة». یعنی: خداوند رسول خود را با حجّت کافیه که قرآن است فرستاد، و در خطبة 90 فرموده: «تمت بنبینا محمدص حجته»، و در جلد 92 بحار ص 26 در خطبة خود فرمود: «فجعل فی اتّباعه کل خیر یرجی، شرع فیه الدین إعذارا أمر نفسه و حجة علی  خلقه». یعنی: «خدا در پیروی قرآن هر خیری که امید باشد قرار داد، و در قرآن دین را تشریع کرد برای آنکه عذر را تمام و حجّت را بر خلق برساند».
و أما حضرت زهرا ع در خطبة خود که در ج 92 بحار ص 13 ذکر شده فرمود: «کتاب الله بینة بصائرها و آي منکشفة سرائرها و برهان متجلیة ظواهره مدیم للبریة استماعه و قائد إلی الرضوان اتّباعه و مؤدیا إلی النجاة أشیاعه فیه تبیان حجج الله المنیرة و جمله الکافیة». یعنی: «کتاب خدا روشن است دلائل آن، و آیاتی است که رازهای آن آشکار است و برهانی است که ظواهر آن هویدا است، مردم باید همواره آنرا استماع کنند، و پیروی از آن بسوی خوشنودی خدا می‌کشاند و پیروانش را به نجات می‌رساند، در آن است بیان حجت‌های نورانی و جملات کفایت کننده».
و أما امام باقر و صادق و سایر أئمه ع؛ وسائل الشیعه در باب اول از ابواب قرائة القرآن از امام باقر ع روایت کرده که فرمود: روز قیامت قرآن به نیکوتر صورتی در محکمة عدل إلهی می‌آید و عرض می‌کند پروردگارا «منهم من ضیعنی و استخف بحقی و کذبنی و أنا حجتک علی  خلقک». یعنی: خدایا بعضی از این مردم مرا ضایع گذاشته و بحقّ من استخفاف کردند و مرا تکذیب کردند و حال آنکه من حجّت تو بر بندگانت بودم.
در همان باب روایت کرده از امام صادق ع که فرموده: «یدعی ابن آدم للحساب فیتقدم القرآن أمامه فی أحسن صورة فیقول: یا رب أنا القرآن و هذا عبدک المؤمن قدکان یتعب نفسه بتلاوتی». یعنی روز قیامت دعوت می‌شود فرزند آدم برای حساب، پس قرآن جلو او می‌آید در بهترین صورتی، سپس می‌گوید پروردگارا منم قرآن و این بندة مؤمن تو است که خود را بواسطة تلاوت من برنج افکنده.
و در باب سوم روایت کرده از امام صادق ع که فرمود: « فعلیکم بالقرآن من جعله أمامه قاده إلی الجنة». یعنی: بر شما باد بقرآن، هرکس او را امام خود قرار دهد، قرآن او را به سوی بهشت سوق می‌دهد.
و ج 92 بحار ص 14 روایت کرده از امام رضا ع که: «ذکر الرضا ع یوما القرآن، فعظم الحجة فیه و الآیة المعجزة فی نظمه فقال: هو حبل الله المتین و عروته الوثقی و طریقته المثلی المودی إلی الجنة و المنجی من النار لایخلق من الأزمنة لأنه لم یجعل لزمان دون زمان بل جعل دلیل البرهان و الحجة علی کل إنسان». یعنی: روزی امام رضا ع یاد قرآن نمود و حجّت در آن و نشانة اعجازیکه درنظم آنست بزرگ شمرد و فرمود: قرآن ریسمانی است متین، و دست‌آویز محکم بسوی خدا است و بهترین راه. او است که بسوی بهشت می‌برد و از آتش دوزخ نجات می‌دهد، به گذشت زمانها کهنه نشود زیرا قرآن برای این زمان و آن زمان نیامده، بلکه قرآن برای هر انسانی دلیل و برهان و حجّت قرار داده شده.
12- قرآن امام هر مسلمان و پرچم هدایت است
درکلمات و خطبات رسول خداص و سایر أئمه ع در فصل سابق ذکر شد که قرآن برای همه حتّی برای رسول خداص و أئمة هدی ع امام و مقتدا و هدایت است. اکنون در اینجا نیز دلائل و کلماتی ذکر می‌شود:
در قرآن سورة هود آیة 17 تورات و قرآن را امام نامیده و فرموده: أَفَمَن كَانَ عَلَى بَيِّنَةٍ مِّن رَّبِّهِ وَيَتْلُوهُ شَاهِدٌ مِّنْهُ وَمِن قَبْلِهِ كِتَابُ مُوسَى إَمَامًا وَرَحْمَةً ... ﴿17﴾ «آیا آنکه بر دلیل روشنی از پروردگارش باشد (یعنی قرآنی به او نازل شده باشد) و با اضافه در پیروی قرآن شاهدی از خود داشته باشد و از پیش کتاب موسی یعنی تورات امام و رحمت بود».
خدا در اینجا تورات را امام و رحمت‌خوانده جائیکه تورات امام و رحمت باشد، به طریق أولی قرآن امام و رحمت است. خدایتعالی مکرّر به رسول خود فرموده: اتَّبِعْ مَا أُوحِيَ إِلَيْكَ مِن رَّبِّكَ لا إِلَهَ إِلاَّ هُوَ وَأَعْ عنِ الْمُشْرِكِينَ ﴿106﴾ الانعام از آنچه از پروردگارت به تو وحى شده پيروى كن هيچ معبودى جز او نيست و از مشركان روى بگردان (106).
و در احزاب آیة 2 فرموده: وَاتَّبِعْ مَا يُوحَى إِلَيْكَ مِن رَّبِّكَ إِنَّ اللَّهَ كَانَ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِيرًا ﴿2﴾ و آنچه را كه از جانب پروردگارت به سوى تو وحى مى‏شود پيروى كن كه خدا همواره به آنچه مى‏كنيد آگاه است (2).
و در اعراف آیة 203 فرمود: قُلْ إِنَّمَا أَتَّبِعُ مَا يِوحَى إِلَيَّ مِن رَّبِّي...﴿203﴾ «بگو فقط من از آنچه از طرف پروردگارم بمن وحی می‌شود پیروی می‌کنم».
و در سورة زخرف آیة 43 فرموده: فَاسْتَمْسِكْ بِالَّذِي أُوحِيَ إِلَيْكَ ...﴿43﴾ «چنگ بزن به آنچه به تو وحی می‌شود».
پس چون به رسول خداص واجب شده پیرو قرآن باشد یقیناً به حکم آیة: لَقَدْ كَانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِّمَن كَانَ يَرْجُو اللَّهَ وَالْيَوْمَ الْآخِرَ وَذَكَرَ اللَّهَ كَثِيرًا ﴿21﴾ قطعا براى شما در [اقتدا به] رسول خدا سرمشقى نيكوست براى آن كس كه به خدا و روز بازپسين اميد دارد و خدا را فراوان ياد مى‏كند (21). الأحزاب
       
بر تمام امامان ع و سایر افراد أمّت واجب است پیرو قرآن باشند. به اضافه حقّ تعالی در سورة اعراف بر عموم مسلمین واجب فرموده پیروی قرآن را و در آیة 3 فرموده: اتَّبِعُواْ مَا أُنزِلَ إِلَيْكُم مِّن رَّبِّكُمْ ... ﴿3﴾ «پیروی کنید آنچه را به سوی شما از پروردگارتان نازل شده».
اگرچه در فصول سابق از کلمات علی  رض و سایر ائمّه ع بسیار نقل کردیم که صریحاً فرموده‌اند قرآن إمام و مقتدای همه می‌باشد، اکنون می‌گوئیم حضرت علی  رض در صحیفة علویه در دعای بعد تسلیم الصّلاه عرض می‌کند: «أن رسولک محمداص نبیی و أن الدین الذی شرعت له دینی و أن الکتاب الذی أنزل إلیه إمامی»، یعنی: «خدایا من شهادت می‌دهم که پیغمبرت محمّدص پیغمبر من است و محققا آن دینی که برای او تشریع کردی دین من است و محقّقا آن کتابی که به او نازل نمودی إمام من است، و باضافه در نهج‌البلاغه در خطبة 180 و سایر خطب خود فرمودند که؛ قرآن حجّت الله علی خلقه و قرآن را برای تمام خلق حجّت دانسته، و خود او از این حجّت پیروی کرده، و در وسائل الشّیعه باب سوّم از أبواب القراءة روایت کرده از آن حضرت که فرمود: «ألا أخبرکم بالفقیه حقا من لم یترک القرآن رغبة عنه إلی غیره». یعنی آیا خبردهم شما را به فقیه حقیقی، آن است که قرآن را رها نکند در حالیکه از آن اعراض کند و به غیر قرآن توجّه نماید.
پس چنانکه ذکر شد آن حضرت رض قرآن را هم إمام و هم حجّت می‌داند، و خود متدّین به قرآن و احکام و آیات آن بوده، چگونه عدّه‌ای از عوام خود را پیرو علی رض دانسته و از قرآن بی‌خبر و بلکه به آن توهین می‌کنند، و می‌گویند قرآن کافی نیست، آن وقت همان عوام چون بخواهند اثبات امامت آن حضرت کنند به قرآن چنگ می‌زنند، آیاتی را به ميل خود تأویل بامامت می‌کنند در صورتیکه تأویل قرآن برای غیر خدا جائز نيست چنانچه در بحث تأویل خواهد آمد. حال بایدگفت دوست ادّعائی علی رض که از قرآن بی‌خبر و برخلاف آیات آن رفتار و عقائدی دارد قطعاً دشمن علی رض است. و اگر پیغمبری از طرف خدا کتابی آورد و در آن کتاب ذکر شده باشد که در این کتاب هر چیزی بیان شده و برای رسالت من و تکالیف أمّتم کافی است، سپس بعد از هزار سال عده‌ای بیايند و بگویند این کتاب برای أمّتش کافی نیست، آیا می‌توان آنان را پیرو او شمرد؟
لا والله، چگونه درصدر اسلام که هیچ کتابی نبود جز قرآن، قرآن را امام و حجبت خدا و برای خود کافی می‌دانستند، و به همین جهت ترقّی نموده و بر تمام جهان آن روز مسلّط شدند، ولی پس از آنکه هزار کتاب دینی پیدا شد مسلمین روز بروز در انحطاط و پستی و ذلّت خرافات فرو می‌روند. آیا می‌توان علّتی پیدا کرد جز دوری از قرآن؟ پس مسلمین اگر بخواهند ترقّی نموده و به عزّت اوّلیّه برسند، باید تماماً مراجعه به متن قرآن نمایند و إلّا روز بروز جهل و پراکندگی و بیچارگی ایشان افزون خواهد شد. آیا کلمات رسول خداص که در فصل سابق فرمود: «من جعله أمامه قاده إلی الجنة»، و خطبات دیگر برای بیداری مردم ما کافی نیست؟ آیا به خطبة 145 و 198 که حضرت أمیر  رض صریحاً می‌فرماید: قرآن إمام هدایت است نباید اعتنا کرد؟ خدا در سورة اعراف آیة 170 فرموده: وَالَّذِينَ يُمَسَّكُونَ بِالْكِتَابِ وَأَقَامُواْ الصَّلاَةَ إِنَّا لاَ نُضِيعُ أَجْرَ الْمُصْلِحِينَ ﴿170﴾ «آنانکه بکتاب إلهی تمسّک جویند و نماز را به پاداشته‌اند، به تحقیق ما ضایع نمی‌گذاریم أجر اصلاح کنندگان را».
طبق این آیه باید مسلمین به کتاب إلهی تمسّک جویند تا امور دین و دنیايشان تنظیم شود، باید همه قرآن را امام خود بدانند و آیات آنرا بفهمند و خود را به آن مجهّز سازند تا نجات یابند، و مانند بعضی از افراد که اصلاح را از دیگران خواسته و به اصلاح خود نپرداخته‌اند نباشند، زیرا اگر امام و مصلحی بیاید مردم را به پیروی همین قرآن دعوت خواهد کرد، و برخود او نیز واجب است از همین قرآن پیروی کند، در اینجا روایتی از حضرت عسکری ع وارد شده در مقدمة اول تفسیر صافی که فرمود: «قال رسول اللهص: إن هذا القرآن هو النور المبین، و الحبل المتین، و العروة الوثقی، و الدرجة العلیا، و الشفاء الأشفی، و الفضیلة الکبری، و السعادة العظمی، من استضاء به نوره الله، و من عقد به أموره عصمه الله، و من تمسک به أنقذه الله، و من لم یفارق أحکامه رفعه الله، و من استشفی به شفاه الله، و من آثر علی ماسواه هداه الله، و من طلب الهدی فی غیره أضله الله، و من جعله شعاره و دثاره أسعده الله و من جعله امامه الذی یقتدی به و معوله الذی ینتهی إلیه أداه الله إلی جنات النعیم». یعنی: «رسول خداص فرمود: محقّقاً این قرآن همان نور روشن، و ریسمان متقن و طناب محکم، و درجة بالا، و شفاء بهتر، و فضیلت بزرگتر، و سعادت عظیم‌تر است، کسیکه به نور او استفاده کند خدا او را حفظ کند،  و کسیکه به آن چنگ زند خدا نجاتش دهد، آنکه از احکام او جدا نگردد خدا او را با بالا برد، و آنکهاز آن شفاجوید خدایش شفا دهد، و آنکه قرآنرا بر غیر قرآن ترجیح دهد خدا او را هدایت کند، و هر کس هدایت را در غیر آن جوید خدا به گمراهیش واگذارد، و کسیکه قرآن را ظاهر و باطن خود قرار دهد خدا او را نیک بخت کند، و کسیکه آنرا إمام و پیشوای خود کند که مقتدا و مرجع او باشد خدا او را به سوی بهشتهای نعمت خود بکشاند. وحضرت أمیر   ع در خطبة 98 نهج‌البلاغه فرموده: «و نشهد أن لا إله غیره، و أن محمد عبده و رسوله، أرسله بأمره صادعا، و بذکره ناطقا فأدی أمینا، و مضی رشیدا، و خلف فینا رایة الحق، من تقدمها مرق، و من تخلف عنها زهق، و من لزمها لحق». یعنی: ما گواهیم که برآوردندة حاجتی غیر خدا نیست، و محمّدص بندة او و رسول او است، او را به أمر خود فرستاد تا آشکار کند و به یاد او نطق کند، پس وظیفة خود را به امانت انجام داد، و در حال کمال رفت، و گذاشت در میان ما پرچم حقّ (قرآن) را، هر کس بر قرآن تقدّم جوید از دین خارج شده، و هر کس از آن عقب مانده هلاک شده، و هر کس لازم آن باشد به مقصد رسد.
و کتاب وسائل الشیعه باب 27 قرائة القرآن روایت کرده از امام رضا ع که: «کان کلامه کله و جوابه و تمثله إنتزاعات من القرآن»، یعنی: عادت حضرت رضا ع چنین بود که سخن او و جواب او و استشهاد او در مطالب، جملاتی از قرآن بود.
با این همه کلمات ایشان باز اگر مردم از خواب غفلت و جهل بیدار نشوند دیگر کسی جز خودشان مسئول نخواهد بود.
13- قرآن رافع اختلافات و دافع گمراهی مسلمین است
مسلمین اگر بخواهند به عزّت و برتری و دولت حقّة از دست رفتة خود برسند، باید اختلافات خود را حلّ کنند و حلّ اختلافات ایشان ممکن نیست مگر با مراجعة به قرآن، زیرا خدایتعالی قرآن را رافع اختلاف آنان قرار داد، و فرق مسلمین تماماً قرآن را قبول دارند، اگرچه بزبان باشد، «اگر کسی ایمان به خدا دارد باید سخن خدا را بپذیرد و برای رفع اختلاف و دفع عداوت رجوع به قرآن کند، در سورة نحل آیة 64 فرموده: وَمَا أَنزَلْنَا عَلَيْكَ الْكِتَابَ إِلاَّ لِتُبَيِّنَ لَهُمُ الَّذِي اخْتَلَفُواْ فِيهِ وَهُدًى وَرَحْمَةً لِّقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ ﴿64﴾ «ما نازل نکردیم این کتاب را مگر برای ایشان بيان کنی آنچه را در آن اختلاف دارند و این کتاب هدايت و رحمت است برای مردم با ایمان».
پس پیغمبر اسلامص به توسّط قرآن رفع اختلاف می‌کرده، پس مرجع حلّ اختلاف قرآن است. متأسفانه فرق اسلامی هر فرقه بنفع خود اخباری دارند که مرجع ایشان همان اخبار است و آن اخبار اختلاف و شقاق و نفاق و عداوت را دامن می‌زند و زیاد می‌گرداند. اگر کسی بگوید رسول خداص و یا امام ع باید رفع اختلاف کنند، جواب او این است که؛ اوّلاً: رسولص و امام ع هر دو تابع قرآنند، و خدا قرآن را رافع اختلاف قرار داده. ثانیاً: زمان ما نه رسولی و نه امامی حاضر است، و خدا صریحاً هیچ کس و هیچ چیز را رافع اختلاف قرار نداده جز قرآن را، و در آیة 213 سورة بقره فرمود: كَانَ النَّاسُ أُمَّةً وَاحِدَةً ... ﴿213﴾ «مردم یک أمّت بوده‌اند (و چنانچه در سورة یونس آیة 19 فرموده پس ازوحدت اختلاف کردند، روی هوی و هوس) پس خدا پیغمبرانرا برای بشارت و انذار فرستاد و با ایشان طبق واقع کتاب فرستاد تا آن کتاب حکم کند بین مردم در آنچه در ان اختلاف کرده‌اند و اختلاف در آن کتاب نکردند مگر کسانیکه کتاب به ایشان داده شده بود، پس از آنکه آیات روشن برای ایشان آمد برای ستم بین خودشان اختلاف ایجاد کردند».
در این آیه حقّ تعالی قرآن را حاکم و رافع اختلاف نموده، زیرا ضمیر"یحکم" که فاعل آن باشد برمی‌گردد به کتاب که نزدیک‌ترین مرجع است نسبت به آن، و به انبیا برنمی‌گردد. زیرا أنبياء جمع ولي ضمير مفرد است، وخدا در اين آيه أهل قرآن را موجد اختلاف قرار داده و کسیکه خود موجد اختلاف باشد، رافع اختلاف نمی‌شود بدلیل اینکه فرموده: «ما اختلف فیه إلا الذین أوتوه»، پس به خود قرآن باید رجوع داده شود نه به اهل آن چنانکه در ترجمة آیات بیان شد. حضرت أمیر  رضالمؤمنین ع نیز چنانچه در نهج‌البلاغه در فصل 21 این کتاب خواهد آمد و سایر أئمّه ع از اولادش قرآن را رافع اختلاف خوانده‌اند. آیا خدا در سورة روم آیة 31 نفرموده: َلَا تَكُونُوا مِنَ الْمُشْرِكِينَ ﴿31﴾ مِنَ الَّذِينَ فَرَّقُوا دِينَهُمْ وَكَانُوا شِيَعًا كُلُّ حِزْبٍ بِمَا لَدَيْهِمْ فَرِحُونَ ﴿32﴾ «نباشید از مشرکین، آنانکه تفرقه آوردند در دین خود و شیعه شیعه شدند و هر دسته و حزبی به آنچه نزد ایشان است خوشند». (روم: 31-32)
آری این آیه معجزه است که حقِّ تعالی بیدار باش به مسلمین زده و در حال تفرقه ایشان را مشرک خوانده، و ما می‌بینیم در زمان ما هر شیعه و هر دسته به شعائر و مطالب من درآوردی خود خوشند، ولی از قرآن و شعائر اسلامی بی‌خبرند. در سورة شوری آیة 13 فرموده: أَنْ أَقِيمُوا الدِّينَ وَلَا تَتَفَرَّقُوا فِيهِ ... ﴿13﴾ «دین را بپا دارید و در آن تفرقه نیفکنید».
و در سورة آل عمران آیة 105 فرموده: وَلاَ تَكُونُواْ كَالَّذِينَ تَفَرَّقُواْ وَاخْتَلَفُواْ مِن بَعْدِ مَا جَاءهُمُ الْبَيِّنَاتُ ... ﴿105﴾ «نباشید مانند آنانکه ایجاد تفرقه کرده و اختلاف نمودند پس از آنکه برای ایشان آیات روشن آمد».
    پس آن چیزی را که خدا رافع اختلاف قرار داده، قرآن است نه چیز دیگر، و تا مسلمین رجوع به قرآن نکنند همواره در ضلالت و گمراهیند، ولذا رسول خداص و أئمّه ع فرموده‌اند هر مطلب دینی را با قرآن بسنجید. ما که می‌گوئیم به قرآن رجوع کنید مقصود ما این نیست که در مجالسِ قرائت و تجوید ویا مجالس بدعت فاتحه قرآن را بیاورند و یا سر قبر و یا در ضبط صوت‌ها براي خوشی صوت ضبط کنند، بلکه مقصود ما فهمیدن و عمل‌نمودن و با آیات آن حلّ اختلاف کردنست که قرآن را إمام خود قرار دهند. امروزه اکثر ملّت از اسلام بی‌خبر و فرقه فرقه از اسلام بیزارند و به کفر و بی‌دینی هجوم آورده‌اند، برای اینکه متدیّنین و مقدّسین ما غرق خرافات و مبلّغین ما اکثراً از قرآن بی‌خبرند، مجالس دینی ما و مدارس ما همه چیز دارد جز قرآن.
در سورة آل عمران آیة 101 فرموده: وَكَيْفَ تَكْفُرُونَ وَأَنتُمْ تُتْلَى عَلَيْكُمْ آيَاتُ اللّهِ وَفِيكُمْ رَسُولُهُ وَمَن يَعْتَصِم بِاللّهِ فَقَدْ هُدِيَ إِلَى صِرَاطٍ مُّسْتَقِيمٍ ﴿101﴾    «و چگونه کافر می‌شوید و حال آنکه کتاب خدا برای شما تلاوت می‌شود».
یعنی ملّتی که قرآن دارد، نباید کافر شود، پس آیات قرآن ناجی از کفر و تفرقه است.
هر گمراهی از بی‌اطلاعی از قرآن است
حق تعالی در سورة اعراف آیة 146 فرموده: ... وَإِن يَرَوْاْ كُلَّ آيَةٍ لاَّ يُؤْمِنُواْ بِهَا وَإِن يَرَوْاْ سَبِيلَ الرُّشْدِ لاَ يَتَّخِذُوهُ سَبِيلًا وَإِن يَرَوْاْ سَبِيلَ الْغَيِّ يَتَّخِذُوهُ سَبِيلًا ذَلِكَ بِأَنَّهُمْ كَذَّبُواْ بِآيَاتِنَا وَكَانُواْ عَنْهَا غَافِلِينَ ﴿146﴾ «و اگر هر آیه‌ای را ببینند به آن ایمان نیاورند و اگر راه رشد و سعادت را ببینند برای خود آنرا راه نمی‌گیرند و اگر راه ضلالت را ببینند آنرا برای خود راه می‌گیرند، این گمراهی برای این است که به آیات ما تکذیب کرده و از آن غافلند».
پس خدا گمراهی را در اعراض از قرآن و غفلت از آن دانسته، زمان ما هر فرقه از فرق مسلمین بنام مذهب و بزرگان مذهب، قصّه و معجزات و خوابها و کرامات تراشیده و معرفت بزرگان دین و مذهب را واجب‌تر از خود دین می‌دانند، از اسلام بی‌خبر و از بزرگان آن مدّاحی ونوحه‌سرائی می‌کنند، اینان معرفت متدیّنین را کافی از شناخت دین می‌دانند و بلکه از خود دین بیزارند. چرا این طور شده، جواب این است که از آیات قرآن بی‌خبرند، اینان نمی‌دانند متدیّن‌شناسی غیر از دین‌شناسی است، هزار سال است بر سر خلافت این و آن نزاع دارند، أمّا دین این و آن چه بوده نمی‌دانند! باید به ایشان فهمانید اظهار ارادت به متدیّنین صدر اسلام کافی از شناخت اسلام نیست و شناخت واسلام به شناخت قرآن و اطّلاع کامل از آن است و إلّا اثبات خلافت برای کسیکه فعلاً در دنیا نیست و هزار سال قبل بوده، چه فائده دارد.
در مقدمة تفسیر صافی روایت کرده از رسول خداص که فرمود: «القرآن هدی من الضلالة، و تبیان من العمی، و استقالة من العثرة، و نور من الظلمة، و ضیاء من الأحداث، و عصمة من الهلکة، و رشد من الغوایة، و بیان من الفتن، و بلاغ من الدنیا إلی الآخره، و فیه کمال دینکم، و ما عدل أحد من القرآن إلا إلی النار». یعنی: «قرآن رهنمای از گمراهی، و بیان نجات از کوری، و دستگیر از لغزش، نور از ظلمت و نگهدارندة از هلاکت، و نجات از گمراهی، و بیان فرار از فتنه‌ها، و زاد و توشة راه آخرتست، و در آن کمال دین شما است، و هیچ کس از قرآن سرپیچی نکرد مگر به سوی آتش رهسپار شد».
آیا نفاق و شقاق گمراهی و لغزش و فتنه نیست؟! اگر هست پس باید بدستور رسول خداص بواسطة قرآن از اینها نجات یافت، مسلّما دستور رسول خداص برای أمّت او حجّت است.
14- سنّت رسول خداص مبیّن مجملات قرآن است
قرآن که در او تبیان هر چیزی می‌باشد دستور اتّباع از سنّت را نیز داده، و حقّ تعالی برای مسلمین سنّت رسول خود را حجّت قرار داده و فرموده به آن رجوع کنید، در سورة احزاب آیة 21 فرموده: لَقَدْ كَانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِّمَن كَانَ يَرْجُو اللَّهَ وَالْيَوْمَ الْآخِرَ وَذَكَرَ اللَّهَ كَثِيرًا ﴿21﴾ «به طور تحقیق بر شما لازم است که به رسول خدا تأسّی کنید، تأسّی نیک».
اگرچه خدای تعالی اعمال و افعال تمام أنبیا را مورد تأسّی مسلمین قرار داده که باید بروش آنان تأسّی کرد، و سنّت به فارسی به معنی روش است، در سورة ممتحنه آیة 4 فرموده: قَدْ كَانَتْ لَكُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ فِي إِبْرَاهِيمَ وَالَّذِينَ مَعَهُ ... ﴿4﴾ «بتحقیق برای شما سزاوار بوده که تأسی نیکو کنید در ابراهیم و آنانکه با او بودند».
و در سورة انعام آیة 90 فرموده: أُوْلَئِكَ الَّذِينَ هَدَى اللّهُ فَبِهُدَاهُمُ اقْتَدِهْ ... ﴿90﴾ «ایشانند آنانکه خدا هدایتشان کرده، پس به هدایت ایشان اقتدا کن».
به هر حال سنّت رسول خداص یکی از دو چیزی است که در روایات و آیات به متابعت آن أمر شده، رسول خداص فرموده: «إنی تارک فیکم الثقلین کتاب الله و سنتی»، و در بعضی روایات آمده: «کتاب الله و عترتی»، ولی مخفی نماند عترت رسول خداص نیز تابع سنّت رسول خداص بوده‌اند، و سنّت یعنی روش رسول خداص، مبیّن مجملات قرآن است اگرچه مجملات قرآن قابل فهم است، ولی تفصیل آن در سنّت است یعنی اگر خدا فرموده: أقیموا الصِلاة، این جمله قابل فهم است ولی رسول خداص باید بعمل خود کیفیّت و حدود نماز را معیّن کند و در خارج نشان دهد، وقتیکه به تصریح قرآن خدا به رسول خود فرموده: «اتَّبِعْ مَا أُوحِيَ إِلَيْكَ»، و رسول او تابع قرآن است، عترت او نیز باید تابع قرآن و راوی سنّت او باشند، پس ذکر عترت در بعضی از روایات مقصود تمام افراد عترت نیست، بلکه همان افرادیکه از قرآن و سنّت جدا نشوند و مخالف قرآن و سنّت رسول عمل نکنند، همان طوریکه رسول خداص نمی‌تواند در دین خدا کم و زیاد کند عترت او نیز نمی‌توانند چیزی به قرآن و سنّت اضافه کنند، و خود عترت در صدها روایت سنّت را حجّت قرار داده و خود را پیرو سنّت معرّفی کرده‌اند. ما در اینجا بعضی از کلمات امیرالمؤمنین ع را که دربارة سنّت در نهج‌البلاغه آمده می‌آوریم:
درخطبة 108 فرموده: «و اقتدوا بهدي نبیکم فإنه أفضل الهدی،  واستنوا بسنته فإنها أهدی السنن». یعنی: «اقتداء کنید به هدایت پیغمبرتان زیرا که آن بهترین هدایت است، و به سنّت و روش او عمل کنید که آن روشن‌ترین سنّت است».
در خطبة 203 فرموده: «نظرت إلی کتاب الله و ما وضع لنا و أمرنا بالحکم به فاتبعته، و ما استن النبیص فاقتدیته». یعنی: «نظر کردم بکتاب خدا و آنچه برای ما مقرّر نمود که به آن حکم دهیم پیروی کردم و به آن چه رسول خداص عمل نموده بسنّت او اقتدا کردم.
و در وصیّت خود به ابن عباس فرموده: «حاججهم بالسنّة فإنهم لن یجدوا عنها محیصا». یعنی: با خوارج احتجاج و استدلال کن بسنّت رسولص زیرا ایشان را از سنّت رسول چاره‌ای نیست.
در خطبة 16 فرموده: «والطریق الوسطی هی الجادة، علیها باقی الکتاب و آثار النبوة، و منها منفذ السنة». یعنی: راه میانه که راه نجات باشد همان جادّه‌ایست که تمام کتاب خدا و آثار نبوّت بر آن است و روش رسول خداص از آن استخراج می‌شود.
در خطبة 103 فرموده: « لیس علی الإمام إلا ما حمل من أمر ربه الإبلاغ فی الموعظة، و الإجتهاد فی النصیحة، و الإحیاء للسنة، و إقامة الحدود علی مستحقّیها، و إصدار السّهمان علی  أهلها». یعنی: «بر عهدة امام نیست مگر آنچه از امر پروردگارش بر عهدة او آمده، و آن پنج چیزاست: رسانیدن موعظه، و در نصیحت کوشش نمودن، و سنّت رسول را زنده‌کردن، و حدود را بر مستحقّین جاری ساختن، و سهم هر کسی را از بیت‌المال رسانیدن».
در خطبة 129 فرموده: « لا ینبغی أن یکون الوالی علی  الفروج و الدماء و المغانم و الأحکام و إمامة المسلمین لمعطل للسنة فیهلک الأمّة» یعنی: «سزاوار نیست که زمامدارو متولّی بر فروج و دماء و غنائم و امامت مسلمین آن کسی باشد که سنّت رسولص را تعطیل کند که أمّت را به هلاکت می‌رساند».
در خطبة 180 تأسف می‌خورد از فراق رسول خداص و اصحاب بزرگوار او، و می‌فرماید: «أوة علی  إخوانی الذین تلوا القرآن فأحکموه، و تدبروا الفرض فأقاموه، أحیوا السنّة و أماتوا البدعة». یعنی: «آه از جدائی برادرانم که قرآن را تلاوت و آن را محکم نمودند، و در واجبات تدبّر و آنها را به پا داشته، سنّت رسول را زنده و بدعت را می‌رانیدند».
در وصیّت خود به فرزندانش پس از ضربت ابن ملجم(ر 23) می‌فرماید: « وصیتی لکم: أن لاتشرکوا بالله شیئا، و محمدص فلاتضیعوا سنته». یعنی: «وصیّت من به شما این است که شریک برای خدا قرار ندهید و سنّت و روش محمّدص را ضایع نکنید».
در خطبة 92 در تعریف رسول خداص فرموده: «سیرته القصد و سنته الرشد، و کلامه الفصل، و حکمه العدل». یعنی: «سیرة او میانه‌روی و معتدل، و روش او موجب ترقّی، و سخن او جدا کنندة حقّ و باطل، و فرمان او عدالت بود».
در عهدنامة بمالک اشتر نخعی(ره) (نامة 53) می‌فرماید: «و اردد إلی الله و رسوله ما یضلعک من الخطوب، و یشتبه علیک من الأمور، فقد قال الله تعالی لقوم أحب إرشادهم: *يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ فَإِنْ تَنَازَعْتُمْ فِي شَيْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَالرَّسُولِ & فالرد إلی الله: الأخذ بمحکم کتابه، و الرد إلی الرسول: الأخذ بسنته الجامعة غیر المفرقة». یعنی: «در کارهای مشکلی که موجب درماندگی و کارهائی که بر تو مشتبه گردد به کتاب خدا و سنّت رسول بازگردد، که خداوند سبحان برای قومیکه هدایت ایشان را خواسته، فرموده است: ( ای افراد با ایمان اطاعت کنید خدا را، و اطاعت کنید پیغمبر و صاحبان فرمان از خودتان را، پس اگر در چیزی با یکدیگر نزاع نمودید آنرا به خدا و رسول بازگردانید)پس مراد از ردّ‌کردن و برگرداندن به خدا گرفتن محکمات کتاب او است، و مقصود از ردّکردن و بازگشت به رسول، گرفتن سنّت جامعة پیغمبر (سنّت مورد اتفاق و موجب اتّحاد و رافع اختلاف) که باعث تفرقه نیست، می‌باشد».
و در خطبة 123 وقتیکه در جنگ صفین قرآن‌ها را بر سر نیزه کردند و بنا بر نصب حکمین شد که دو نفر بنشینند و در أمر خلافت طبق قرآن و سنّت قضاوت کنند، و هر چه صلاح باشد اظهار بدارند، می‌فرماید: «ولما دعانا القوم إلی أن نحکم بیننا القرآن لم نکن الفریق المتولی عن کتاب الله سبحانه و تعالی، و قد قال الله سبحانه: * فَإِنْ تَنَازَعْتُمْ فِي شَيْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَالرَّسُولِ& فرده إلی الله؛ أن نحکم بکتابه، و رده إلی الرسول؛ أن نأخذ بسنته، فإذا حکم بالصدق فی کتاب الله، فنحن أحق الناس به، و إن حکم بسنة رسول اللهص، فنحن أحق الناس و أولاهم بها».
یعنی: «و چون این قوم،ـ لشکر معاویه ـ ما را دعوت کردند به اینکه بین خودمان قرآن را حاکم قرار دهیم، ما گروه اعراض‌کننده از کتاب خدا نبودیم و حال آنکه خدای سبحانه و تعالی فرموده: (اگر در چیزی نزاع کردید آن را به خدا و رسول مراجعه دهید ) پس ارجاع به خدایتعالی این است کتاب او را حاکم قرار دهیم، و طبق آن حکم نمائیم و ارجاع به سوی رسول این است که؛ سنّت او را بگیریم. پس چون براستی در کتاب خدا و طبق ان حکم شود ما سزاوارترین مردم می‌باشیم به آن و قبول آن، و اگر به سنّت رسول خداص حکم شد باز ما سزاوارترین مردم و اولای بسنّت می‌باشیم. 
خواننده عزیز ملاحظه کن امیرالمؤمنین ع در قصّه حکمین و هنگام قرآن سرنیزه کردن لشکر معاویه چنین می‌گوید و خود را در قبول حکمیّت قرآن پیشقدم می‌شمارد، ولی یک عدّه روضه‌خوان بی‌اطّلاع بی‌خبر از دین بالای منبر تهمت به آن حضرت ع زده و می‌گویند: نعوذ بالله آن حضرت فرمود من قرآن ناطقم و آن قرآن‌ها کاغذ و مرکب، نعوذ بالله نعوذ بالله قرآن‌ها را پاره کنید. آیا هیچ دینداری چنین جسارتی به قرآن کرده و چنین کفری به امام خود نسبت داده؟! آن وقت مسلمین و پیروان آن امام زبان چنین اشخاص را که باید ببرند در عوض مزد منبر می‌دهند و بلکه اگر روحانی نمائی در زیر منبر باشد باو طیب الله هم می‌گوید.
و اما سایر امامان ع نیز خود را تابع سنّت رسول دانسته و آنرا واجب‌الاتّباع می‌دانند: چنانکه درکتاب بحار جلد دوم باب 29 حدیث 62 روایت کرده از امام صادق ع که فرمود: « لا تقبلوا علینا ما خالف قول ربنا و سنة نبینا محمدا ص، فإنا إذا حدّثنا قلنا قال الله عزوجل و قال رسول اللهص». یعنی: حدیث مخالف قول پروردگارمان و سنّت پیغمبرمان محمدص را از قول ما نپذیرید زیرا هر حدیثی که ما بگوئیم چنین است که می‌گوئیم: «خدای عزوجل فرمود و رسول خداص فرمود». و در همانجا روایت کرده از امام رضا ع که فرمود: «لا تقبلوا علینا خلاف القرآن فإنا إن تحدثنا حدثنا بموافقة القرآن و موافقة السنّة، و إنا عن الله و عن رسوله نحدث». یعنی: حدیثی که مخالف قرآن باشد از قول ما قبول نکنید چون اگر ما حدیثی گوئیم، بر طبق قرآن و سنّت می‌گوئیم زیرا ما از قرآن و از رسول خداص نقل قول می‌کنیم. ودر جلد دوم بحار صفحة 175 نقل کرده که امام صادق ع می‌فرماید: «لیس شی إلا فی الکتاب والسنة». یعنی هیچ چیز(از امور دین) نیست مگر اینکه یا در کتاب است و یا در سنّت و در حدیثی که بعد از حدیث فوق آورده: از امام صادق ع سؤال می‌شود:
«یکون شی لا یکون فی الکتاب و السنة؟ قال: لا». یعنی: «آیا چیزی (از امور دین) هست که در کتاب و سنّت نباشد؟ امام می‌فرماید: نه و در کتاب کافی جلد اول ص 70 و هم بحار جلد دوم ص 262 روایت کرده‌اند از امام صادق ع که فرمود: «من خالف کتاب الله و سنة محمدص فقد کفر» یعنی: «هرکس با کتاب خدا و سنّت محمّدص مخالفت کند کافر است». و در همان صفحه از بحار روایت کرده از رسول خداص که فرمود: «من تمسک بسنتی فی اختلاف أمتی کان له أجر مأة شهید». یعنی: هر کس چنگ زند به سنّت من در مورد اختلاف أمّت من برای او اجر صد شهید خواهد بود. و در صفحة 266 روایت کرده که علی  رض فرمود: «السنة ما سن رسول الله، و البدعة ما أحدث بعده». یعنی: سنّت آن است که رسول خداص عمل نموده باشد و بدعت چیزی است که پس از رسول خداص پیدا شده باشد. و از امام کاظم روایت کرده که فرمود: «ثلاث موبقات: نکث الصفقة و ترک السنة، و فراق الجماعة». یعنی: سه چیز موجب هلاک و نکبت است: شکستن پیمان، و ترک سنّت، وجداشدن از جماعت، و فریقین از رسول خداص روایت کرده‌اند که فرموده: «من رغب عن سنتی فلیس منی». یعنی: هر کس از سنّت من اعراض کند از من نیست. و در جلد اوّل سفینه البحار ص 665 روایت کرده از امام صادق ع که به اصحاب خود فرمود: «علیکم بآثار رسول الله و سنته»، یعنی: بر شما واجب است که بگیرید آثار رسول خداص و سنّت او را و صدها روایت دیگر. پس معنی کافی و جامع‌بودن قرآن که خدا فرموده در آن است تبیان هر چیزی، این است که هر مطلبی را قرآن بیان فرموده و بخصوص تمام عقایدی را که مسلمان باید داشته باشد در قرآن ذکر شده است.
و أمّا سنّت یعنی روش، که عملکردهای پیغمبر است و قرآن به طور اجمال سنّت رسول را حجّت قرار داده، و در سنّت رسول، هزاران دستور است. چون قرآن سنّت رسول را حجّت قرار داده و فرموده به آن عمل کنید. به طور کلّی، این حکم شامل هر سنّتی از رسول می‌گردد، و گویا تمام دستورات سنّت رسول خداص در قرآن است، چنانکه قرآن حکم عقل را تصویب کرده و هر جزئی جزئی از احکام عقل حجّت است، و گویا تمام آن در قرآنست، زیرا قرآن تمام را تصویب کرده بطور کلّی. پس قرآن بطور کلّی هر چیزی را بیان کرده و تفریع جزئیات بر آن، کار رسول خداص و سایر دانشمندان اسلامی است. بنابراین اگر چیزی از آیات قرآن مجمل باشد، باید رجوع کرد در جزئیات وتفصیل آن به سنّت رسولص و کیفیّت و کمّیّت و حدود آنرا باید از سنّت گرفت. پس در کتاب خدا آنچه محلّ احتیاج بشر بوده بیان شده به طور کلّی و دیگر ناقص نمانده تا علمای بشری تکمیل نمایند، چنانکه روایت کرده در ج 2 بحار جدید ص 170 که امام کاظم ع فرمود: «أتاهم رسول الله بما یستغنون به فی عهده و ما یکتفون به من بعده: کتاب الله و سنة نبيه». یعنی: رسول خداص برای مردم آورد آنچه را که به آن بی‌نیاز گردند در زمان خودش و آنچه به آن اکتفا کنند پس از زمان خودش؛ کتاب خدا و سنّت رسولص.
در سورة حجرات آیة 1 فرموده: يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تُقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيِ اللَّهِ وَرَسُولِهِ ... ﴿1﴾ «ای مؤمنین از خدا و رسول او جلو نیفتید».
و در سورة نساء آیة 80 فرموده: مَّنْ يُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطَاعَ اللّهَ ... ﴿80﴾ «هر کس رسول خدا را اطاعت کند پس به تحقیق خدا را اطاعت کرده».
و همین آیات دلیل است بر تصویب سنّت و لزوم اتّباع از آن. در کافی جلد 2 ص 606 و مقدّمة اوّل تفسیر صافی روایت کرده‌اند از امام باقر ع که رسول خداص فرمود: «یا معاشر القرآء اتقوا الله فیما حملکم من کتابه فإنی مسئول و إنکم مسئولون، إنی مسئول عن تبلیغ الرسالة و أما أنتم فتسئلون عما حملتم من کتاب الله و سنتی». یعنی: «ای گروه قاریان از خدا بترسید و خدا را ملاحظه کنید در آنچه حمل کرده‌اید از کتاب او زیرا که من مسئولم و شما مسئولید، من مسئولم از رسانیدن رسالت و أمّا شما مسئولید از آنچه از کتاب خدا و سنّت من فرا گرفته‌اید». و این فرمایش رسول خداص شامل امیرالمؤمنین ع نیز می‌شود. پس او نیز مسئول است نزد خدا از سنّت که به آن عمل نموده و تمام مسلمین همین حکم را دارند،  هیچ کس غیر از رسول در دین اسلام سنتّي ندارد، و اگر روش و یا سنّتی داشته باشد بايد طبق سنّت رسول خداص باشد. پس نه امیرالمؤمنین از خود سنّتی آورده و نه امامان دیگر و همه تابع سنّت رسول خداص بوده‌اند.
15- قرآن برای همه قابل فهم است
قرآن در لغت عرب بکتابی گویند که خواندن و فهم آن سهل و آسان باشد، ما نمی‌گوئیم همه کس قرآن را می‌فهمد، البته پرواضح است که هر کسی خصوصاً غیرعرب قرآن را نمی‌فهمند، ولی هر کسی اگر زحمت بکشد و مقداری بزبان عرب و ادبیّت عرب آشنا گردد و تدبّر در قرآن نماید، آنرا می‌فهمد. پس هر کسی ممکن است قرآن را بفهمد و قرآن برای او قابل فهم باشد، البتّه پس از زحمت و تعلیم و تعلّم. زیرا فراگرفتن اسلام و قوانین آن باید از قرآن باشد و یا از حدیث اگر موافق قرآن باشد. رسول خداص مأمور آموختن قرآن به مردم بوده؛ طبق آیة 2 سورة جمعه، و اگر قرآن قابل فهم نباشد چگونه به مردم بیاموزد، و در اینجا دلیلهای بسیار روشنی داریم بر اینکه تمام قرآن قابل فهم است.
دلیل اول – حسّی‌بودن آن که حساً می‌بینیم اشخاصی را که آن را می فهمند و از آن بهره می برند.
دلیل دوم – اگر قرآن قابل فهم نباشد، به طور یقین احادیث مشکل‌تراز قرآن است و باید احادیث نیز قابل فهم نباشد، زیرا خود أئمّه ع فرموده‌اند: أحادیثنا صعب مستصعب. یعنی: احادیث ما سخت و مشکل است. پس بنابراین نه قرآن قابل فهم است و نه احادیث و باید دور دین را قلم کشید، زیرا مدرک آن قابل فهم نیست. أئمّه ع احادیث را مشکل خوانده اند، ولی قرآن را روشن و واضح، چنانکه در فصل ده مدارک آن گذشت. و خدایتعالی قرآن را سهل و آسان خوانده، در سورة قمر چهار مرتبه مکرّر فرموده: ولقد یسرنا القرآن. یعنی: به تحقیق ما قرآن را آسان نمودیم. و در سورة مریم آیة 97 و سورة دخان آیة 58 فرموده: فَإِنَّمَا يَسَّرْنَاهُ بِلِسَانِكَ لِتُبَشِّرَ بِهِ الْمُتَّقِينَ وَتُنذِرَ بِهِ قَوْمًا لُّدًّا ﴿97﴾ و  فَإِنَّمَا يَسَّرْنَاهُ بِلِسَانِكَ لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُونَ ﴿58﴾. «ما قرآن را آسان نمودیم به زبان تو (یعنی به زبان عربی) تا شاید این مردم متذکّر شوند».
دلیل سوّم – آیاتیکه فرموده: «بیان للناس» و یا «مهدی للناس» و یا «بصائر للناس» مانند آیة 187 و آیة 221 سورة بقره که فرمود: تِلْكَ حُدُودُ اللّهِ فَلاَ تَقْرَبُوهَا كَذَلِكَ يُبَيِّنُ اللّهُ آيَاتِهِ لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَّقُونَ ﴿187﴾     وَيُبَيِّنُ آيَاتِهِ لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُونَ ﴿221﴾
و در سورة إسراء آیة 106 فرموده:
وَقُرْآنًا فَرَقْنَاهُ لِتَقْرَأَهُ عَلَى النَّاسِ عَلَى مُكْثٍ وَنَزَّلْنَاهُ تَنزِيلًا ﴿106﴾ «و قرآنیکه جزء جزء فرستادیم تا برای مردم قرائت کنی».
و در سورة یونس آیة 57 فرموده: يَا أَيُّهَا النَّاسُ قَدْ جَاءتْكُم مَّوْعِظَةٌ مِّن رَّبِّكُمْ ... ﴿57﴾ «آهای مردم به تحقیق برای شما، موعظه‌ای از پروردگارتان آمد».
پس چنانکه فرموده، این قرآن موعظه و بینائی مردم است، و اگر نفهمند چگونه بینائی مردم است. و آیات بسیاری آمده که قرآن برای عموم مردم نازل شده، اگر خدا چیزی را برای مردم نازل کند که نفهمند کار لغوی کرده نعوذ بالله.
بعضی خیال کرده‌اند که قرآن و آیات آن معمی و رمزی است که فقط رسول خداص می‌فهمید، و این خیال باطلی است و مدرکی ندارد. به اضافه اگر فهم آن منحصر به رسول و یا امام بود باید «یا أیها الإمام» بگوید و یا «هدی للإمام» و «یا بیان للإمام»، و حال آنکه نفرموده بلکه برسول خود در سورة انبیاء آیة 109 دستور می‌دهد که: فَإِن تَوَلَّوْا فَقُلْ آذَنتُكُمْ عَلَى سَوَاء وَإِنْ أَدْرِي أَقَرِيبٌ أَم بَعِيدٌ مَّا تُوعَدُونَ ﴿109﴾ «بگو که من اعلام و اخبار می‌کنم شما را بطور یکسان و بدون فرق».
پس قرآن و اسلام که دین سرّی نیست، در سورة انعام آیة 19 فرموده: وَأُوحِيَ إِلَيَّ هَذَا الْقُرْآنُ لأُنذِرَكُم بِهِ وَمَن بَلَغَ «بسوی من وحی شد این قرآن تا بواسطة آن بترسانم شما و هر کسی را که به او برسد».
که معلوم می‌شود انذار رسول خداص باید به قرائت آیات باشد. از این قبیل آیات استفاده می‌شود که قرآن برای همگان و عموم مردم است حتّی آیات متشابهاتش نیز قابل فهم مردم است چنانکه در فصل 20 بیان می‌شود.
دلیل چهارم – اخبار و احادیث دلالت دارد که قرآن واضح‌ترین سخن و قابل فهم مردم است و سرّی و رمزی نیست. علی   ع در خطبة 1 نهج‌البلاغه فرمود: «خلف فیکم ما خلفت الأنبیاء فی أممها کتاب ربکم فیکم، مبینا حلاله و حرامه». و هم در سایر خطب خود که در فصل 10 گذشت. در ص 31 بحار جلد 92 روایت کرده از رسول خداص که فرمود: «إن هذا القرآن هو النور المبین من اثره علی ماسواه هداه الله». یعنی: «محقق بدانید که این قرآن نور روشنی است، هرکس آنرا بر غیر آن مقدم بداند و بدارد خدا او را هدایت کند». و در ص 27 روایت کرده از رسول خداص که فرمود: «من ابتغی العلم فی غیره أضله الله و هو الذکر الحکیم و النور المبین». یعنی: «هر کس دانش خود را در غیر قرآن جوید، خدا او را به گمراهیش واگذارد و قرآن ذکر با حکمت و نور روشنی است». و عیّاشی روایت کرده که رسول خداص فرمود: «القرآن هدی من الضلالة و تبیان من العمی». یعنی: «قرآن راهنمای از گمراهی و بیان‌کنندة از کوری است». و علی  رض در خطبة 19 فرموده: «و نورا لیس معه ظلمة، و هدی لمن أئتم به». یعنی: «قرآن نوریست که ظلمت ندارد و هدایت برای کسی است که او را امام خود قرار دهد و به آن اقتدا کند».
دلیل پنجم – خطایات آن است که مکرّر فرموده: «یا أیها الناس» و «یا بنی آدم» و "یا أیها الذین آمنوا»، و مخاطب آن مردمند و مردم باید بفهمند و اگر قابل فهم نباشد برای مخاطب، پس چه کسی باید بفهمد؟
امام صادق ع فرموده: إنما یعرف القرآن من خوطب به. یعنی: «همانا قرآن را مخاطب می‌شناسد»، بعضی از مردم عوام می‌گویند قرآن را فقط امام باید بفهمد و بیان کند، در جواب او باید گفت:
 اوّلاً: خطاب به امام نیست. ثانیاً: باید امام بفهمد برای چه؟! برای اینکه به مردم بیان کند، پس رسول خداص و سایر أئمّه ع چرا بیان نکردند؟ آیا رسول خدا و یازده امام بیان کردند یا خیر؟ اگر بیان کردند پس مردم فهمیدند و اگر رسول خداص و أئمّه به مردم نفهمانیدند و بیان نکردند آیا بخل کردند و چرا انجام وظیفه نکردند؟! ثالثاً: شما اگر قول رسول و امام را قبول دارید آنان فرموده‌اند که قرآن بیان روشن و واضح و قابل فهم است.
دلیل ششم – تمام علمای مسلمین قرآن را حجّت دانسته به آیات آن در مطالب خود استدلال می‌کنند، و چگونه آن را حجّت دانسته و به آن استدلال می‌کنند و چگونه خودشان فهمیدند.
دلیل هفتم – قرآن دلیل بر رسالت و حجّت بر صدق نبوّت است و اگر مردم دلیل و حجّت را نفهمند چگونه رسالت پیغمبر اسلام را قبول کنند، و دلیل و حجّت که بدون فهم باشد دلیل و حجّت نمی‌شود و باعث ایمان مردم نمی‌گردد، و اگر قرآن معمّا و مبهم و قابل فهم نبود دیگر مبارزه‌طلبیدن معنی ندارد، قرآن که مکرّر مبارز می‌طلبد و می‌فرماید اگر می توانيد یک سوره مانند آن بیاورید، پس چیزی را اگر نفهمند چگونه مانند آنرا بیاورند؟ اگر زیدی به عمرو بنویسد یک میلیون پول بدهید بحامل نامه، و چون نامه را آورد برای عمرو، او نفهمد و نداند چه نوشته، آیا یک میلیون پول می‌دهد؟ حال خدائیکه نامه‌ای برای بندگانش فرستاده که مال و جان و عمر خود را باید برای من بدهید ولی بندگان نفهمند او چه خواسته، چگونه جان و مال خود را بدهند؟.
دلیل هشتم – رسول خداص و أئمّه‌ هدی ع فرموده‌اند احادیث ما را به قرآن عرضه بدارید و بسنجید، اگر موافق قرآن بود، بپذیرید و اگر مخالف آن بود نپذیرید، پس مردم باید قرآن را بفهمند تا به آن عرضه بدارند وگرنه با چیزیکه قابل فهم نباشد، چگونه بسنجند، بعضی از روحانی نمایان قرآن را با خبر امام می‌سنجند، پس اگر موافق خبر امام شد می‌پذیرند وگرنه می‌گویند ما نمی‌فهمیم. در جواب ایشان بایدگفت هیچ کس نگفته قرآن را با خبر بسنجید، ولی رسول خدا و أئمّه فرموده‌اند خبر را با قرآن بسنجید، باضافه آن وقت که قرآن نازل شد خبری نبود که به آن بسنجند. و به خبر عرضه نکرده فهمیدند.
دلیل نهم – کفّار قریش قرآن را می‌فهمیدند با اینکه خبر رسول خدا را قبول نداشتند و به برکت فهم قرآن هدایت شدند و حتّی ابوجهل و ابوسفیان که به مردم می‌گفتند به قرآن گوش ندهید و یا پنبه در گوش خود بگذارید معلوم می‌شود آن اعراب می‌فهمیدند. آن عرب پابرهنة بی‌سواد قرآن را می‌فهمید چگونه مدّعیان دانش می‌گویند قرآن قابل فهم نیست؟! و نباید مردم به آن تمسّک جویند، زیرا اگر مردم متوجّه قرآن بشوند دکّان ایشان کساد خواهد شد، واگر مردم به قرآن توجه كنند دروغهای ساخته ايشان آشكار خواهد شد. و لذا می‌گویند قرآن قابل فهم نیست و یا باید امام بیاید، مثلاً کسانیکه می‌گویند امام و امام‌زاده از نور خلق شده‌اند آیة قرآن بر ضرر ایشان خطاب به رسول خداص می‌فرماید: *هُوَ الَّذِي خَلَقَكُم مِّن تُرَابٍ ثُمَّ مِن نُّطْفَةٍ&، و یا می‌فرماید: *إِنَّا خَلَقْنَا الْإِنسَانَ مِن نُّطْفَةٍ&. یعنی ما انسان را از نطفه آفریدیم. پس معلوم می‌شود هر انسانی و حتّی رسول و امام از نطفه خلق شده و دروغگو رسوا می‌شود و لذا بناچاری می‌گویند قرآن قابل فهم نیست.
ثانیاً عدّه‌ای که از روایات مجعوله نان می‌خورند و روایات نامعقولی در تفسیر قرآن از قول امام پیش خود جعل کرده‌اند که با قرآن نمی‌سازد ناچار می‌گویند قرآن قابل فهم نیست تا مردم مجعولات ایشان را بپذیرند، و اگر قرآن را بفهمند آن مجعولات را دور می‌ریزند و جاعل آن را لعن می‌کنند. مثلاً در تفسیر آیة: والتین ... نوشته‌اند که تین امام حسن و زیتون امام حسین ع است که خدا به ایشان قسم خورده، در صورتیکه این سوره مکّی است و آن وقت که این سوره نازل شد نه امام حسنی بوده و نه امام حسینی! مثلاً در جلد اول کافی ص 195 نوشته‌اند از قول امام که مقصود از کلمة نور در هر جای قرآن، أئمّه می‌باشد، حال اگر کسی بگوید خدا فرموده: * وَأَنزَلْنَا إِلَيْكُمْ نُوراً مُّبِيناً &، بصریح آیات، قرآن است که نازل شده نه امام، در جواب می‌گویند ما قرآن را نمی‌فهمیم، باید از ایشان پرسید چگونه اگر برخلاف لغت عرب، نور به معنی امام باشد و یا تین به معنی امام حسن ع باشد و یا لیل به معنی عمر باشد قرآن را می‌فهمید، و أمّا اگر طبق لغت و عرف عرب، نور به معنی روشنی و یا تین به معنی انجیر و یا لیل به معنی شب باشد قابل فهم نیست؟! إن هذا لشيء عجاب و إن هو إلا قول الزور. هر کس می‌داند لیل به معنی شب است نه به معنی خلیفه، حال اگر به معنی شب باشد قبول نیست و اگر به معنی خلیفه باشد چگونه قبول است!!
دلیل دهم – قرآن نور مبین و در نورانیّت و روشنی و واضحی بالاترین کلام است و کلام بزرگان بشر چه امام و چه پیغمبر نسبت به کلام خدا مانند چراغ‌دستی و یا شمع است نسبت به خورشید، آیا از جهالت نیست که کسی کلام روشن خدا را نفهمد و بخواهد بواسطة کلمات دیگران بفهمد، در صورتیکه کلام خدا نور مبین و نور یقین است. باید گفت شما می‌خواهید با شمع خورشید را پیدا کنید:
زهی نادان که او خورشید تابان
        به نور شمع جوید در بیابان

دلیل یازدهم – برای اینکه قرآن قابل فهم است اینکه هر وقت رسول خداص و یا أئمّه ع مطلبی را بيان می‌کردند برای اثبات مطلب خود آیه‌ای از آیات قرآن دلیل می‌آوردند، و هر کس به ایشان می‌گفت مدرک شما در فلان حکم چیست؟ ایشان فوری آیه‌ای را نشان می‌دادند، مانند اینکه در وسائل الشیعه در باب مسح سر در وضوء زراره شنید که امام صادق ع می‌گوید؛ مسح را ببعض سر بايد كشيد، زراره پرسيد: از چه مدرك می فرمائيد؟ امام فرمود: بدليل "باء" در آيه *وَامْسَحُواْ بِرُؤُوسِكُمْ & كه برای تبعيض است. و مانند اینکه آن امام ع به منصور دوانقی فرمود: بقول نمّام گوش مده زیرا خدا در قرآن فرموده: *إِن جَاءكُمْ فَاسِقٌ بِنَبَأٍ فَتَبَيَّنُوا&، و منصور این آیه را شنید و فهمید، و مانند اینکه آن امام  به كسيكه در بیت الخلا می‌نشست برای استماع صوت زنان مغنیه فرمود: آیا نشنیدی که خدا در قرآن فرموده: *إِنَّ السَّمْعَ وَالْبَصَرَ وَالْفُؤَادَ كُلُّ أُولـئِكَ كَانَ عَنْهُ مَسْؤُولاً&، و او این آیه را فهمید و از نشستن در آنجا خودداری کرده و مانند اینکه امام صادق ع به فرزند خوداسماعیل فرمود هرگاه مؤمنون نزد تو شهادت دادند ایشان را تصدیق کن بدلیل اینکه خدا فرموده
 يُؤْمِنُ بِاللّهِ وَيُؤْمِنُ لِلْمُؤْمِنِينَ     (التوبه: 61)
و مانند اینکه آن امام ع فرمود اگر مطلقة ثلاثه را بنده‌ای نکاح کند و او را طلاق دهد برای شوهر سابق او به عقد جدید حلال می‌شود بدلیل اینکه در قرآن فرموده* حَتَّىَ تَنكِحَ زَوْجاً غَيْرَهُ &، و بنده هم زوج است، و مانند اینکه آن امام ع به کسیکه زمین خورده بود و ناخن او کنده شده بود و بر دست خود دوا گذاشته بود و عرض کرد در وضوء چه کنم؟ فرمود این و امثال این از کتاب خدا دانسته می‌شود که فرموده: * مَا جَعَلَ عَلَيْكُمْ فِي الدِّينِ مِنْ حَرَجٍ &.  مانند آنکه کتاب کافی و تفسیر صافی در مقدمه هفتم کتابش روایت کرده از امام باقر ع که به اصحاب خود فرمود: «إذا حدثتکم بشیء فاسئلونی أین هو من کتاب الله»، یعنی: هرگاه من برای شما حدیثی بیان کردم از من بپرسید این حدیث از کجای قرآن استفاده شده. سپس فرمود: رسول خداص نهی نمود از قیل و قال و فساد مال وکثره سؤال، یکی از اصحاب آن جناب عرض کرد این حدیث رسول خداص از کجای قرآن استفاده شده؟ فرمود از آیة:
  لاَّ خَيْرَ فِي كَثِيرٍ مِّن نَّجْوَاهُمْ إِلاَّ مَنْ أَمَرَ بِصَدَقَةٍ أَوْ مَعْرُوفٍ أَوْ إِصْلاَحٍ 
    (النساء: 114)
و آیة:
 وَلاَ تُؤْتُواْ السُّفَهَاء أَمْوَالَكُمُ                                        (النساء: 5)
و آیة:
 لاَ تَسْأَلُواْ عَنْ أَشْيَاء إِن تُبْدَ لَكُمْ تَسُؤْكُمْ                       (المائده: 101)
و هزاران ورد دیگر که أئمّه ع به آیات قرآن استدلال و استشهاد کرده‌اند برای مطالب خود. و اگر مردم آیات قرآن را نمی‌فهمیدند این استشهاد صحیح نبود.
دلیل دوازدهم – خود آیات قرآن که مردم را أمر به تدبّر و تفکّر در قرآن نموده، اگر قابل فهم نبود چگونه خدایتعالی در سورة نساء آیة 82 أمر به تدبّر نموده: أَفَلاَ يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ ... ﴿82﴾ «آیا چرا در قرآن تدبّر نمی‌کنند».
و در سورة محمّدص آیة 24 فرموده: أَفَلَا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلَى قُلُوبٍ أَقْفَالُهَا ﴿24﴾ «آیا چرا در قرآن تدبّر ندارند بلکه بر دلها قفل زده شده است».
و در سورة ص آیة 29 فرموده: كِتَابٌ أَنزَلْنَاهُ إِلَيْكَ مُبَارَكٌ لِّيَدَّبَّرُوا آيَاتِهِ ... ﴿29﴾ «کتاب با برکتی نازل نمودیم برای آنکه تدبّر کنند در آیاتش».
و مانند این آیات. پس در تمام آیات إلهی باید تدبّر نمود و حتی آیات متشابهاتش قابل تدبّر و قابل فهم است، چنانچه در فصل 20 خواهد آمد و تدبّر در آیات قرآن واجب است.
دلیل سیزدهم – اوامریستکه در قرآن أمر شده به پیروی قرآن و اگر بنا بود کسی نفهمد چگونه خدای تعالی أمر باتّباع آن فرموده، مانند آیة 3 سورة اعراف: اتَّبِعُواْ مَا أُنزِلَ إِلَيْكُم مِّن رَّبِّكُمْ ... ﴿3﴾ «پیروی کنید آنچه بسوی شما نازل گردیده از پروردگارتان».
و آیة 157: فَالَّذِينَ آمَنُواْ بِهِ وَعَزَّرُوهُ وَنَصَرُوهُ وَاتَّبَعُواْ النُّورَ الَّذِيَ أُنزِلَ مَعَهُ أُوْلَئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ ﴿157﴾ «پس آنانکه به این رسول ایمان آورند و او را بزرگ شمرند و یاری کنند و آن نوریکه به او نازل شده پیروی کنند ایشان رستگارند».
و در سورة بقره آیة 170: وَإِذَا قِيلَ لَهُمُ اتَّبِعُوا مَا أَنزَلَ اللّهُ قَالُواْ بَلْ نَتَّبِعُ مَا أَلْفَيْنَا عَلَيْهِ آبَاءنَا.... ﴿170﴾ «و چون به ایشان گفته شود پیروی کنید آنچه خدا نازل نموده گویند بلکه پیروی می‌کنیم آنچه را که پدران خود را بر آن یافته‌ایم».
و در سورة طه آیة 134 فرموده: ... رَبَّنَا لَوْلَا أَرْسَلْتَ إِلَيْنَا رَسُولًا فَنَتَّبِعَ آيَاتِكَ ... ﴿134﴾ «پروردگارا چرا نفرستادی به سوی ما رسولی که پیروی کنیم آیات تو را».
و همچنین در سورة قصص آیة 47 و در سورة لقمان آیة 21 فرموده. پس تمام مسلمین باید تابع آیات کتاب خدا باشند، ولی متأسّفانه زمان ما اگر بشیعه و یا سنّی بگوئی بیائید پیروی قرآن کنیم، ایشان مانند کفّار جاهلیّت می‌گویند پدران و علماء ما چنین و چنان گفته‌اند. پس بعد از ورود این همه آیات که أمر به پیروی قرآن و تدبّر در آن شده، اگر مسلمانی ندیده بگیرد و باز بدنبال افکار خود و یا افکار ملّت خود برود از کفّار جاهلیّت بدتر است، زیرا کفّار جاهلیّت قرآنی نداشتند و چون آمد پذیرفتند و متّحد شدند و از نفاق و عداوت دست برداشتند و نگفتند ما نمی‌فهمیم، ولی مردم ما ببهانة اینکه نمی‌فهمیم از کلام خدا اعراض کرده‌اند و در نتیجه کار بجائی رسیده که شیعه از سنّی، و سنّی از شیعه وحشت دارد، و دشمن جانی یکدیگرند، و یک عدّه بنام روضه‌خوان شب و روز در گویندگی خود مادّة فساد و دشمنی را زیاد می‌کنند و شیطان و استعمار و دشمنان دین اسلام را، از خود خوشنود و مسرور می‌گردانند، و منشإ تمام این بدبختیها و زیانها این است که در حوزه‌های علمیّه به طلّاب علوم دینی تزریق می‌کنند که قرآن ظنّیّ الدّلالة و حدیث قطعی الدّلاله است، و طلّاب سادة خوش‌باور خبر ندارند که این سخن از کجا پیدا شده و کدام دشمن این کلام را به میان ایشان آورده، و این کلام باطلی است و نتائج بسیار سوئی دارد، از آن جمله عدم توجّه محصلین به آیات قرآن و قطعی‌ندانستن مفاد آن، در حالیکه دلالت آیات قرآن بر معانی‌ آن از هر کلامی بهتر و قطعی‌تر است، شما یک خط نهج‌البلاغه را که حدیث است بگذارید در جنب یک آیه از قرآن، هر کم سوادی می‌فهمد که آیات قرآن از نهج‌البلاغه واضح‌تر و دلالتش بر معنی قطعی‌تر است، آیا دلالت جمله آیة:
 أَطِيعُواْ اللّهَ وَأَطِيعُواْ الرَّسُولَ    
(النساء: 59، والمائده: 92، والنور: 54، ومحمد: 33، والتغابن: 12)
و یا آیة:
 إِنَّ اللّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَالإِحْسَانِ    (النحل: 90)
قطعی نیست، اگر بگویند دلالت قرآن بر مطالب آن قطعی است ولیکن مطالب آن اجمالی است که تفصیل آن در آیه ذکر نشده، گوئیم باشد اخبار نیز چنین است، اخبارهم مجمل دارد، آیا حدیث: ما بعث الله نبیا إلا بصدق الحدیث و أداء الأمانة، مطلب آن مجمل نیست و تفصیل موارد صدق ذکر شده، البتّه مجمل است، حدیث فوق با آیة:
 إِنَّ اللّهَ يَأْمُرُكُمْ أَن تُؤدُّواْ الأَمَانَاتِ إِلَى أَهْلِهَا    ( النساء: 58)
هیچ فرقی ندارد، بلکه آیه روشن‌تر است، همانطوریکه قرآن گاهی باجمال سخن گفته و گاهی به تفصیل، اخبار و احادیث نیز چنین است، کلام اجمالی دلالت قطعی بر معنی اجمالی دارد و کلام مفصّل‌تر دلالت بر معنی تفصیلی، چه قرآن باشد و چه خبر. عده‌ای از بی‌سوادان چون تزریقات سوء در آنان اثر کرده، می‌گویند در جملة «أقیموا الصلاة و آتوا الزکاة» چون شرائط و آداب و کیفیّات ذکر نشده و مجمل است پس ظنّیّ الدّلالة می‌باشد، در جواب ایشان باید گفت: دلالت جملة: أقیموا الصْلاة قطعی است ولواینکه بر معنی اجمالی باشد مانند دلالت حدیث: «بنی الإسلام علی  خمس الصلاة و الزکاة و...» که تفصیل در این حدیث نیز ذکر نشده است.
به هر حال کلام خدا از هر کلامی بهتر و دلالت آن واضح‌تر و قطعی‌تر است، پس حوزه‌های علمیّه در عوض اینکه مسلمین را بیدار کنند و به طرف قرآن سوق دهند، خواب آنان را عمیق‌تر کرده‌اند. اگر کسی بگوید چون قرآن محکم و متشابه دارد و متشابه آنرا کسی نمی‌فهمد. جواب این است که اوّلاً متشابه قابل فهم است چنانکه در فصل 20 خواهد آمد. ثانیاً اگر علّت ظنّی و قطعیّ‌الدلاله بودن وجود متشابه است احادیث نیز محکم و متشابه دارد، باضافه بر اینکه ضدّ و نقیض دارد، به اضافه بر اینکه کم و زیاد شده، در بسیاری از احادیث. پس چرا اخبار را بدین واسطه ظنّیّ الدّلاله نمی‌دانید، اخبار بسیاری وارد شده که اخبار دینی محکم و متشابه دارد چنانکه مثلاً در ج 2 بحار ص 185 چندین خبر نقل کرده از حضرت رضا ع که فرمود: «إن فی أخبارنا متشابها کمتشابه القرآن، و محکما کمحکم القرآن، فردوا متشابهها دون محکمها». یعنی: «محققاً در اخبار ما متشابه است مانند متشابه قرآن، و محکم است مانند محکم قرآن، پس متشابه خبر را ردّ کنید به محکم آن».
16- قرآن احتیاج به تفسیر نداشته و ندارد
قرآن چون آیاتش نازل شد عرب زمان جاهلی آن را فهمید، و از آن متأثّر شد و با شنیدن آیاتش مجذوب گشت، و بواسطة آن از عقائد و خرافات پدر و مادری و قومی دست برداشت و به برکت آن بر جهان آن روز تفوّق پیدا کرد، اگر قرآن بدون تفسیر فهمیده نمی‌شد چگونه عرب جاهل آن را فهمید. باضافه اگر قرآن محتاج به تفسیر بود خدایتعالی تفسیری برای آن نازل می‌نمود، و یا رسول خداص تفسیری بر آن می‌نوشت، در حالیکه ننوشته و حتّی أئمة هدی ع که نسبتاً وقت داشتند تفسیری بر قرآن ننوشتند، پس معلوم می‌شود احتیاج به تفسیری نداشته است.
ثانیاً تفسیرهائی که نوشته‌اند همه کلام بشری است و کلام خدا روشن‌تراز کلام ایشانست، حقّتعالی درواضح‌گوئی و فهمانیدن مطالب از هر بشری استادتر است، اگر کسی کلام روشن خدا را نفهمد کلام مفسّرین را بطریق اولی نخواهد فهمید، شما بیائید این تفسیرهائی که نوشته شده بگذارید کنار قرآن و حسا ببینید کدام مشکل‌تر است، بلی برای کسی که لغت عرب را نمی‌داند ترجمة قرآن لازم است ولی ترجمه غیر از تفسیر است و خواهد آمد.
ثالثاًَ تفاسیری که نوشته شده در عوض اینکه مطالب قرآن را روشن‌تر کند تاریک‌تر نموده است مثلاً تفسیر منهج الصّادقین و مجمع‌البیان که بهترین تفاسیر است برای یک آیه چندین احتمال داده‌اند و برای یک کلمه چند معنی ذکر کرده‌اند و در ذیل آن چند روایت متعارض آورده‌اند و نفرموده‌اند کدام این احتمالات صحیح و کدام باطل است، خواننده را سرگردان می‌گذارند و می روند، مثلا شما به جملة: فَمَن تَطَوَّعَ خَيْرًا فَهُوَ خَيْرٌ لَّهُ وَأَن تَصُومُواْ خَيْرٌ لَّكُمْ إِن كُنتُمْ تَعْلَمُونَ ﴿184﴾و هر كس به ميل خود بيشتر نيكى كند پس آن براى او بهتر است و اگر بدانيد روزه گرفتن براى شما بهتر است (184). که در آیة 184 سورة بقره می‌باشد مراجعه كنيد. تا صدق گفتار ما روشن شود. اگر کسی این تفاسیر را ندیده باشد و خود به قرآن مراجعه کند و به زبان عربی و لغت قرآن وارد باشد هر معنی که ظاهرتر و روشن‌تر است بگیرد راحت می‌شود.
رابعاً این تفاسیری که نوشته‌اند غالباً آیات قرآن را حمل بر خرافات کرده‌اند واخبار غلوّآمیز را در ضمن آیات آورده‌اند قرآنی که مجموعه‌ای از حقائق است فعلا مملوّ از خرافات کرده‌اند، مثلا حقّ تعالی برای قدرت‌نمائی خود در سورة بقره آیة 26 مًثًل به پشه زده و بعوضه که حیوان کوچکی است و تمام قوای ظاهری و باطنی را واجد است آورده که هم خرطوم دارد برای مکیدن خون و هم پر دارد برای فرار، به طوری که اگر تمام علمای بشری جمع شوند به کیفیّت خلقت آن پی نمی‌برند، آن وقت مفسرّین شیعه – مانند علی  بن ابراهیم و تفسیر برهان و نور الثقلین و مانند آنها به تقلید از یکدیگر – گفته‌اند مقصود از " بَعُوضَةً" «پشه» علی  بن ابی طالب ع و مقصود از "فَمَا فَوْقَهَا" رسول خداص است! کسی نبوده به ایشان بگوید: مگر خدا نمی‌توانست و یا می‌ترسید نام علی   ع را ببرد که در عوض آن حضرت را بنام بعوضه ـ پشه ـ ذکر کرده، اینان هر کجای قرآن نام حیوانی آمده مانند بعوضه و ابل و دابّه همه را تأویل نموده‌اند به علی   ع برای اینکه به سایر فرق اسلامی بفهمانند آیاتی در شأن علی   ع نازل شده! و به این واسطه ندانسته به آن امام ع توهین و با قرآن بازی کرده و آن را موهون و مملوّ از خرافات نشان داده‌اند، شما اگر تفسیری را که به نام امام حسن عسکری ع جعل کرده‌اند مطالعه نمائید تعجّب می‌کنید و می‌بینید امامی که می‌گویند اعلم مردم می‌باشد از تاریخ و قرآن و سایر امور بی‌اطّلاع بوده چنانکه در کتاب اخبار الدّخیله بعضی از خرافات آن ذکر شده است.
یکی از گویندگان دینی نزد من آمد و گفت شما قبول دارید که سورة انسان(دهر) که در جزء 29 قرآن است در شأن امیرالمؤمنین و خانوادة او  نازل شده؟ گفتم بلی من قبول دارم، ولی شما چطور؟ من معتقدم شما قبول ندارید، بلکه آن امام را یيرو عقل و قرآن نمی‌دانيد و قرآن را هم موهون کرده‌اید گفت: چگونه تهمت می‌زنید؟ گفتم: تهمت نیست بلکه ادّعای با دلیل است، حال ثابت می‌کنم بطوری که خود شما آن را قبول کنی، آیا شما قبول داری که این سوره از اوّل تا به آخر آن در شأن علی  رض نازل شده؟ گفت: بلی، گفتم: خیلی خوب در اوّل این سوره می‌گوید: إِنَّا خَلَقْنَا الْإِنسَانَ.. ﴿2﴾ «ما انسان را خلق کردیم».
در تفاسیر شیعه آمده که مقصود از انسان علی   ع می‌باشد، شما قبول دارید؟ گفت: بلی، گفتم: بسیار خوب، بعد فرموده: إِنَّا خَلَقْنَا الْإِنسَانَ مِن نُّطْفَةٍ أَمْشَاجٍ .. ﴿2﴾ «ما او را از نطفة مخلوط آفریدیم».
آیا شما طبق این آیه قبول دارید که علی   ع از نطفة حضرت ابوطالب و فاطمة بنت اسد خلق شده؟ دیدم تأمل کرد و جواب نداد، و سپس گفت: خیر علی   ع از نور خلق شده و صدها هزار سال قبل از وجود پدرش بود، گفتم: پس معلوم شد که شما قبول ندارید که این آیه و این سوره در شأن علی   ع نازل شده، پس چرا اوّل اقرار کردی؟ و چرا در تفاسیر خود نوشته‌ايد که این سوره در شأن او است؟ باضافه در تفاسیر شیعه آمده که چون حضرات حسنین ع بیمار شدند برای سلامتی اینان علی  رض و فاطمه علیهما السلام نذر کردند سه روز، روزه بگیرند، و چون بیماری آنان رفع شد، علی   ع برای گرفتن روزه سه صاع جو تهیه کرده برای سه روز آرد کردند و هر روز برای افطار خود پنج گردة نان تهیه کردند. روز اوّل موقع افطار مسکینی آمد و هر پنج گردة نان را به او دادند، و خود حضرات با حسنین و کنیز ایشان فضّه بدون غذا مانده با آب افطار کردند، روز دوم نیز هر پنج گردة (قرص) نان را به یتیم دادند و خود گرسنه ماندند، و همچنین روز سوم، که از ضعف و گرسنگی چنین و چنان شدند، پس این آیات و آیة:
 وَيُطْعِمُونَ الطَّعَامَ عَلَى حُبِّهِ مِسْكِيناً وَيَتِيماً وَأَسِيراً      (الإنسان: 8)
نازل گردید، آیا شما این مطالب را قبول دارید؟ گفت: بلی، گفتم: خوب بنابراین اگر اینها راست باشد علی   ع و اهل بیت او ع از عقل و قرآن پیروی نکرده‌اند و برخلاف فرمان خدا رفتار کرده‌اند، گفت: چطور؟ گفتم: برای اینکه اوّلا مگر برای يك مسكين ويا يك نفر یتیم یک نصف نان کافی نبود؟ مگر آن یتیم می‌خواسته برود دکّان نانوائی باز کند؟ باضافه گویند چراغی که به خانه روا است به مسجد حرام است! کسانیکه خود گرسنه‌اند نصف یک نان را به مسکین می‌دادند و خود برای حفظ الصّحه و سدّ جوع با باقی نانها افطار می‌کردند، اینان بفرمان خدا که فرموده *وَلاَ تَبْسُطْهَا كُلَّ الْبَسْطِ & عمل نکردند. و از عقل هم که خدا حجّت قرار داده پیروی نکردند، آیا پیغمبرص و امام تابع قرآن نیستند؟ چگونه خدا برسول خود فرموده: * اتَّبِعْ مَا أُوحِيَ إِلَيْكَ مِن رَّبِّكَ& «از آنچه به تووحی شده پیروی کن» آیا خانوادة او نباید بامر "اتبع .." عمل کنند!؟ خدا پیروی عقل را حتّی بر رسول خود واجب نموده چگونه علی  رض و اهل بیت او پیروی عقل و قرآن را نکردند؟ چگونه علی   ع اهل بیت و اطفال خود را به ضعف و گرسنگی مبتلا کرد؟ آیا امامی که به وظائف عقلی و قرآنی خود آشنا نباشد امام است؟ باضافه کنیز بیچاره چه تقصیری کرده؟ باضافه مگر یتیم چه قدر شکم داشته؟ پس از این بیان آن گویندة دینی به فکر فرورفت و گفت راست می‌گوئی پس مقصود از این آیه چیست؟ گفتم ما امام را عالم و عاقل می‌دانیم و این آیه را هم طبق لغت عرب معنی می‌کنیم، چون قرآن به لغت عرف عرب نازل شده، آیه می‌گوید: مسکینا و یتیما و أسیرا و این سه را با واو عاطفه که دلالت بر جمع دارد آورده و معلوم می‌شود که این هر سه با هم در یک شب آمده اند درب خانة علی  رض و ایشان یک شب نانهای خود را به آنان داده و البتّه برای سحر خود نان تهیّه کردند از همان دوصاع جو باقی مانده، بنابراین تفسیر به سه روز بی‌مورد است هر کسی ممکن است یک مرتبه از غذا خودداری کند و در راه خدا بدهد، در این آیه مسکینا و یتمیا و اسیرا با کلمة "ثم" نیامده تا اینکه به سه روز تفسیر شود، پس آنچه در تفاسیر آمده هم بر خلاف قرآن است و هم برخلاف عقل، و قرآن را موهون ساخته و خانوادة رسول خداص را جاهل به قرآن نشان داده.
خدا برای تجلیل کسیکه جاهل به قرآن باشد و از عقل پیروی نکند آیه نازل نمی‌کند و در مدح ایشان سوره نمی‌آورد. عقیدة ما این است که قرآن مجموعه‌ای از حقائق است و خانوادة رسول هم عاقل و عالم بوده‌اند و آنچه شیعه نوشته تهمت بایشان است، تمام این سخنان وقتی است که گفته شود این سوره مدنی است، متأسّفانه بسیاری از مفسرین نوشته‌اند که این سوره مکّی است و در مکّه نه حسنی بوده و نه حسینی و نه نذری تا خدا سوره نازل کند!
خامساً: در این تفاسیری که نوشته‌اند. هر کس هرمذهبی داشته آیات قرآن را طبق مذهب خود معنی کرده، و با هر کس بد بوده آیات کفر وستم و نفاق را در شأن او نازل دانسته و حمل به او نموده، و با هر کس خوب بوده آیات ایمان و انفاق و نیکی را در شأن او، در مدح او، دانسته و قرآن را مدّاح‌نامه و یا قدّاح‌نامة اشخاص قرار داده، و جنگ داخلی بین مسلمین شعله‌ور نموده، اگر جبری بوده آیات قرآن را حمل به جبر نموده، و اگر اختیاری بوده حمل باختیار نموده، سابقین این کار را کرده و این خیانت را مرتکب شده‌اند و لاحقین ساده‌دل نیز از ایشان تقلید کرده و تمام همّت ایشان لعن و یا مدح نمودن از زید و عمرو است. می‌توان گفت رجوع به تفاسیر برای دانستن مورد نزول و کشف اقوال برای کسیکه مقلّد نباشد و قوّة ممیّزه داشته باشد خوبست تا گول اقوال را نخورد و قولی را که با ظاهر قرآن موافق است انتخاب کند و قرآن را حمل بر رأی ایشان نکند، و دیگر اینکه انسان می‌تواند آیات مجمله را بوسیلة آیات دیگر قرآن بفهمد زیرا: «القران یفسر بعضه بعضا» و یا از سنّت رسول خداص چنانکه در فصل سابق ذکر شد بدست آورد. و نیزباید دانست که قرآن اگرچه بیان روشن و واضحی است برای کسیکه بزبان عرب و ادبیّات عرب آشنا می‌باشد، ولی هر چه داناتر باشد، بیشتر از قرآن بهره می‌برد، عالم متبحّر می‌تواند ازتفریع قواعد و انطباق کلیات قرآن بر جزئیات و استخراج قواعد فقهیّه و عقلیِّه و استنباط مطالب به قدر حوصلة خود و زیادی درک خود بهره برد، شخص دانشمنداز تقدیم و تأخیر کلمه و از فتح و کسر حروف و از سیاق آیات و تناسب آنها چیزها درک می‌کند. پس درک جزئیات مطالب قرآن برای اشخاص نسبت بفهمشان تفاوت دارد و بسیاری از کلمات، یا جملات قرآن توسّط آیات دیگر و کلمات مشابه آن روشن می‌شود. مختصر اینکه کتاب خدا کتاب کاملی است و محتاج به اینکه بنده‌ای آنرا کامل نماید نیست و کتاب خدا از هر جهت مستغنی از مخلوق است، پس اگر مطلبی را بیان نکرده یا لازم نبوده علم آنرا از بندگان نخواسته، و یا در سنّت رسول بیان شده است.
17- قرآن از کم و زیاد مصون مانده و تحریف لفظی نشده
چنانچه در فصل تواتر قرآن تذکّر دادیم قرآن متواتر است، بنابراین اگر یک کلمه کم و یا زیاد می‌شد مسلمین مطّلع می‌شدند و جلوگیری می‌کردند. باضافه چون قرآن همه جا و در هر خانه و در تمام ممالک دنیا نشر شد، ممکن نبود کسی به تمام نسخ آن دست‌برد کند و اگر یک نسخه را کم یا زیاد می‌کرد با مطابقة با نسخ دیگر معلوم می‌شد. و بهر حال دلائل بسیاری از کتاب و سنّت و اجماع و عقل داریم که قرآن دست‌نخورده و کم و زیاد نشده یعنی تحریف لفظی نشده:
أمّا آیات: آيه اول: سورة حجر آیة 9:
إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ ﴿9﴾ «این قرآنرا ما نازل کردیم و بدرستی و تحقیق خود ما نگاهدارندة آن می‌باشیم».
و مقصود از ذکر قرآن است بقرینة آیة قبل که فرموده: *وَقَالُواْ يَا أَيُّهَا الَّذِي نُزِّلَ عَلَيْهِ الذِّكْرُ إِنَّكَ لَمَجْنُونٌ&. حقّ‌تعالی در آیة 9 وعده کرده که خود حافظ و نگهدارندة قرآن است، پس اگر کسی بگوید یک کلمه از آن کم و زیاد شده، یا خدا را قادر نمی‌داند  یا سخن او را دروغ می‌داند، و چنین کسی قطعاً بی‌دین و خدانشناس واز فرق مسلمین خارج است. حال اگر کسی بگوید مقصود از حفظ قرآن محفوظ‌بودن آن است از قدح و عیبجوئی مردم، جواب گوئیم؛ این صحیح نیست زیرا در زمان خود رسول خداص، قرآن هزار عیجبو داشت، و چه قدر از آن عیجبوئی کردند؛ گاهی سحرش خواندند، و گاهی شعرش گفتند، ولی چون طبق انصاف نبود مؤثّر نشد و فعلاً نصاری و یهود نیز از آن عیبجوئی می‌کنند. و اگر کسی بگوید چگونه خدا قرآن را حفظ کرد، و حال آنکه هزاران نسخه از آن پوسیده و پاره شده یا به آب و آتش رفته، جواب گوئیم: مقصود از حفظ قرآن حفظ هر نسخه از نسخه‌های آن نیست زیرا وجود خارجی کاغذی دوام نداردو پوسیده می‌شود، اگر گفتیم: فلان قصیدة فلان شاعر محفوظ مانده و یا فلان کتاب محفوظ مانده مقصود این نيست که هیچ نسخة از آن پاره نشده بلکه مقصود این است که از اوّل تا به آخر آن مانده و چیزی از آن از بین نرفته و لو اینکه از نسخه‌های متعدّد آن چند نسخه پاره و یا مفقود باشد. بهرحال خدا قول داده قرآن را حفظ کند، حال تو بگو از تمام جهات حفظ کرده ما نزاعی نداریم.
آیة دوم: سورة فصلت آیة 41 و 42: ... وَإِنَّهُ لَكِتَابٌ عَزِيزٌ ﴿41﴾ لَا يَأْتِيهِ الْبَاطِلُ مِن بَيْنِ يَدَيْهِ وَلَا مِنْ خَلْفِهِ تَنزِيلٌ مِّنْ حَكِيمٍ حَمِيدٍ ﴿42﴾ «به تحقیق این قرآن کتابی است عزیز که از جلو و عقب آن باطلی نیاید، نازل شده از جانب خدای حکیم بی‌نیاز».
این آیه دلالت دارد که هیچ باطلی بر قرآن وارد نشود و تحریف یکی از افراد باطلی است که بر قرآن وارد نشده. اگر کسی بگوید مقصود از باطل در این آیه این است که تناقض وکذب و بیهوده در مطالب قرآن وارد نمی‌شود و کتابیکه قبل یا بعد از آن بیاید و آن را باطل سازد وجود نداشته و ندارد، جواب این است که کلمة باطل عامّ است و تمام آنچه را که ذکر شد شامل می‌شود، چنانکه شامل تحریف نیز می شود، پس چنین باطلی بر قرآن وارد نشده، البته آیات دیگری نیز در قرآن وجود دارد که بر بطلان تحریف دلالت دارد اگرچه صریح نباشد و به اشاره دلالت کند مانند آیة 77 و 78 سورة واقعه: إِنَّهُ لَقُرْآنٌ كَرِيمٌ ﴿77﴾ فِي كِتَابٍ مَّكْنُونٍ ﴿78﴾ «به تحقیق این کتاب قرآنی است بزرگ در کتاب محفوظ». یعنی در پناه قدرت حق مصون است، و آیة 21 و 22 سورة بروج: بَلْ هُوَ قُرْآنٌ مَّجِيدٌ ﴿21﴾ فِي لَوْحٍ مَّحْفُوظٍ ﴿22﴾ «بلکه این کتاب قرآنی است دارای مجد ودر لوحی مصون خواهد بود». و آیة 34 سورة انعام: وَلاَ مُبَدِّلَ لِكَلِمَاتِ اللّهِ وَلَقدْ جَاءكَ مِن نَّبَإِ الْمُرْسَلِينَ ﴿34﴾ و براى كلمات خدا هيچ تغييردهنده‏اى نيست و مسلما اخبار پيامبران به تو رسيده است (34).
و آیة 114 و 115 همین سوره: وَالَّذِينَ آتَيْنَاهُمُ الْكِتَابَ يَعْلَمُونَ أَنَّهُ مُنَزَّلٌ مِّن رَّبِّكَ بِالْحَقِّ فَلاَ تَكُونَنَّ مِنَ الْمُمْتَرِينَ ﴿114﴾ و كسانى كه كتاب [آسمانى] بديشان داده‏ايم مى‏دانند كه آن از جانب پروردگارت به حق فرو فرستاده شده است پس تو از ترديدكنندگان مباش (114) وَتَمَّتْ كَلِمَتُ رَبِّكَ صِدْقًا وَعَدْلًا لاَّ مُبَدِّلِ لِكَلِمَاتِهِ وَهُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ ﴿115﴾ و سخن پروردگارت به راستى و داد سرانجام گرفته است و هيچ تغييردهنده‏اى براى كلمات او نيست و او شنواى داناست (115).
و آیة 27 سورة کهف: وَاتْلُ مَا أُوحِيَ إِلَيْكَ مِن كِتَابِ رَبِّكَ لَا مُبَدِّلَ لِكَلِمَاتِهِ وَلَن تَجِدَ مِن دُونِهِ مُلْتَحَدًا ﴿27﴾ و آنچه را كه از كتاب پروردگارت به تو وحى شده است بخوان كلمات او را تغييردهنده‏اى نيست و جز او هرگز پناهى نخواهى يافت (27).
   
که در تمام این آیات صریحاً می‌گوید کلمات قرآن را کسی نمی‌تواند تبدیل کند و یا عوض نماید.
و أمّا سنّت: یکی اخبار ثقلین است که رسول خداص فرموده: «إنی تارک فیکم الثقلین کتاب الله و هو الثقل الأکبر و عترتی و هم الثقل الأصغر لن یفترقا حتی یردا علی  الحوض، إن تمسکتم بهما لن تضلوا بعدی أبدا»، و در بعضی روایات: کتاب الله و سنتی که صحیح‌تر یعنی موافق با قرآن است، آمده. پس رسول خداص فرموده: این قرآن را میان شما می‌گذارم، و باید تا قیامت به آن متسمّک باشید، و اگر تحریف در آن شده باشد، قابل تمسّک نخواهد بود. قرآن حجّتی است مستقلّ چنانچه مدارک آن ذکر شد، و سنّت نیز حجّتی است مستقلّ، و هر یک از این دو دلالت بر مطلبی کرد آن مطلب صحیح است، پس قرآن و سنّت دو حجّت می‌باشند نه اینکه مجموعاً یک حجّت باشند، یعنی هر یک دلالت بر مطلبی کند کافی و لازم الأخذ است، و لذا أئمّه ع که عترت رسول خداص بودند همواره در مطالب خود و اثبات آن استدلال به ظاهر قرآن می‌کردند وگاهی نیز به سنّت رسولص استدلال می‌کردند، خصوصاً در مورد نزاع که در کلمات حضرت أمیر   ع در خطبة 23 و نامة 53 ذکر شد. از این تمسّک و استدلال مسلّم می‌شود که این حجّت یعنی قرآن و سنّت دست‌نخورده، و إلّا از حجّیّت ساقط می‌شد، و به اضافه؛ کتاب مدوّنی بوده که میان أمّت خود گذاشته.
دوم: در مقدّمة چهارم تفسیر صافی نقل کرده: از أمیرالمؤمنین ع سؤال کردند: «هل عندکم من رسول الله شیء من الوحی سوی القرآن؟ قال ع: لا و الّذی فلق الحبّة و برد النسمة إلا أن یعطی عبدا فهما فی کتابه»، یعنی: آیا نزد شما از رسول خداص غیر از قرآن چیزی از وحی مانده است؟ فرمود: نه، قسم به آنکه حبّه را شکافت و جان را ایجاد کرد جز اینکه خدا به بنده‌ای فهم در کتاب خودش را بدهد (که بتواند از قرآن چیزی استخراج کند). از این خبر معلوم می‌شود غیر از قرآن معمولی چیزی نزد آن حضرت از وحی نبوده چه بعنوان قرآن و چه بعنوان دیگر.
أدلّة دیگر بر نفی تحریف لفظی
1- قرآن میزان صحّت و سقم و کم و زیادی مطالب اسلامی است، اگر میزان خراب‌ شده باشد، یا یکی از ابزار و اساس آن کم شده باشد، نمی‌توان با آن میزان درست سنجید، پس اگر قرآن تحریف شده باشد نمی‌شود آنرا میزان قرار داد و نعوذ بالله خدا اشتباه کرده که آنرا میزان قرار داد، و یا نتوانسته میزان دین خود را حفظ کند و این سخن کفر و زندقه است و جائز نیست.
2- تمام فقهای شیعه می‌گویند پس از سورة حمد باید در نماز یک سورة تامّه از سور قرآن خوانده شود و در صلاة آیات پس از قرائت حمد بایدیک سورة تامّه بر پنج رکوع تقسیم شود، و هر سوره از سور قرآن را کافی دانسته‌اند. پس معلوم می‌شود سوره‌های قرآن را تامّ و تمام می‌دانند و هر سوره‌ای را از کم و زیاد مصون می‌دانند و إلاّ کافی نمی‌دانستند.
3- نبودن دلیلی بر تحریف، خود دلیل بر عدم تحریف است زیرا آنکه مدّعی تحریف است، یا می‌گوید رسول خداص برای امت خود قرآنی نگذاشته ورفته و یا می‌گوید گذاشته ولی خلفاء پس از او و یا دیگران کم و زیاد کردند، پس اگر بگوید رسول خداص قرآنی نگذاشته که سخن او بر خلاف اجماع است، و هم بر ضّد سخن خدا و رسول است، و اگر می‌گوید، گذاشته باید معلوم کند چه کس آنرا تحریف کرده، در صورتیکه دلیلی بر تحریف شخص معیّنی نیست، اگر شخص بی‌اطلاعی بگوید: "شیخین"، می‌گوئیم چگونه و برای چه. قرآنی را که تمام اصحاب رسول و سایر مسلمین در حفظ و نشرش می‌کوشیدند و آن همه برای حفظ آن همت داشته و جان‌‌فشانی می‌کردند چگونه "شیخین" کم و زیاد کردند که هیچ کس مطلع نشد و یا مطلع شد و اعتراضی نکرد، قرآنی که برای آن از جان می‌گذشتند و در راه آن از خانه و خانواده و مال خود صرفنظر می‌کردند و تمام هستی خود را نثار آن می‌نمودند چه شد که اعتنا بتحریف و محرّف آن نکردند، حتی اشخاصی مانند علی   ع و ابوذر و عمّار و سایر فدائیان اسلام با آن شدت ایمان، بقدر یکنفر از عوام زمان ما برای کتاب آسمانی خود دلسوزی نکردند؟! پس این مطلب یقینا باطل و گویندة آن از عقل تهی است، به اضافه می‌گوئیم در کدام یک از آیات قرآن دست بردند و يا کم و زیاد کردند؟ آیاتی که مربوط بریاست ایشان نبوده که قطعاً کم نکرده‌‌اند زیرا برای این کار غرضی نبوده و کسی هم چنین ادعائی نکرده و هیچ تاریخی متعرض آن نشده، حتی علی  بن ابیطالب ع که در بعضی از کلمات خود گله از خلفاء داشته از چنین موضوعی یاد نکرده و ادعا و اعتراض ننموده، اما اگر بگویی آیاتی که مربوط بزعامت و حکومت بوده کم کرده‌اند، خواهیم گفت حضرت أمیر   ع و سایر دوستان او که در ابتدای امر خلافت پس از وفات رسول خداص در امر خلافت با "شیخین" سخن گفته‌اند چنین سخنی راجع باین موضوع در احتجاجات خود نگفتند و نامی از کم کردن آیات قرآن نبردند. اگر آیاتی راجع بخلافت و زعامت حضرت أمیر   ع بود باید خود آنحضرت و سایر معترضین که اعتراض داشتند تذکر دهند و برای آنجناب استدلال و استشهاد کنند و حال آنکه چنین کاری نکردند، اگر چنین آیه‌ای بود تذکر آن برهر سخنی مقدم بود، پس در اول امر خلافت قبل از استقرار خلافت چنین صحبتی نشده و سخنی بمیان نیامده. اما زمان خلافت عثمان رض پس او محتاج بچنین کاری نبود زیرا پس از استقرار خلافت شیخین و گذشت سالها که خلافت بعثمان رض منتقل شد اگر چنین آیاتی بود باید در اول امر خلافت کم یا تحریف‌ کنند نه پس از گذشت سالها، آیاتی که برای خلافت شیخین ضرر نداشت برای خلافت عثمان رض بطریق اولی ضرر نداشته. باضافه زمان عثمان رض قرآن در شرق و غرب جهان منتشر شده بود و برای عثمان رض کم و زیاد آن امکان نداشت. باضافه اگر عثمان رض چنین کاری می‌کرد قاتلین او که بدور خانة او اجتماع کردند برای قتل او، باید احتجاج باین کار کنند، و لااقل یکمرتبه باو ایراد کنند و حال آنکه چنین ایرادی نکردند. و هیچ تاریخی نشان نمی‌دهد که اصحاب رسول خداص برای تحریف باو اشکالی کرده باشند، بلکه ایراد ایشان بعثمان رض راجع بحیف و میل بیت‌المال و نصب مأمورین نالایق بود، در حالیکه امر قرآن مهمتر بود، باضافه بر علی  ‌بن ابیطالب ع واجب بود که اگر عثمان رض قرآن را کم یا زیاد نموده در زمان خلافت خود قرآن را باصل آن برگرداند و کامل نماید و قرآن کامل را نشان دهد نه اینکه سکوت کند و لااقل اشاره هم نکند، علی   ع که در خلافت خود پس از قتل عثمان رض فرمان داد املاکی که در تصرف مأمورین عثمان رض بود بصاحبانش برگردانند. و حتی در نهج‌البلاغه در خطبه 15 فرموده: «والله لو وجدته قد تزوج به النسآء، و ملک به الإمآء لرددته، فإن فی العدل سعة». یعنی: بخدا قسم اگر بیابم که بآن املاک زنانی تزویج شده و کنیزانی خریده شده هر آینه آن را برگردانم زیرا در عدالت وسعتی است که در جور نیست. کسی که برای یک وجب زمین بیت‌المال این همه دلسوزی کرده و از دست مأمورین عثمان رض گرفته چگونه ممکن است ببیند قرآن کم می‌شود و بروی خود نیاورد و کلمه‌ای نگوید؟! باضافه مردم را امر کند به رجوع بقرآن معمولی و آنرا امام و حجت بخواند. پس مسلم بدست عثمان رض چنین عملی انجام نشده، و پس از او که دیگر برای احدی چنین احتمالی داده نشده، زیرا آنقدر در بلاد اسلامی در مساجد و محافل حافظ و قاری زیاد شده بود که برای احدی دسترسی به تمام آنان امکان نداشت و چنان بقرآن توجه داشتند که اگر در قرآن زمان رسول خداص یک واو در جایی از کلمات قرآن بود، یا پس از واو الفی بود همه خود را موظف می‌دانستند که آن واو یا الف را در سایر قرآن‌ها بگذارند واگر تائی مدّور بود همه سعی داشتند که در تمام نسخه‌ها مدّور باشد، مواظبتی که در نسخه‌برداری قرآن شده در هیچ کتابی نشده، پس چگونه ممکن است کسی در قرآن دست برد و کسی مطلع نشود، آری خدا روی جهل و نادانی را سیاه کند که پس از هزار و سیصد سال یکعدّه عوام برای ایجاد تفرقه و عناد و بدگویی بفرق مسلمین چند نفر اخباری کج سلیقةسفیه آمدند اخباری را برای اثبات تحریف از کتب مجعوله جمع‌آوری کردند که همان اخبار نیز دلالت بر تحریف ندارد، مگر برای کسی که از همه جا بی‌خبرباشد، ما آن اخبار را در نظر خواننده می‌گذاریم تا خود قضاوت کند.
4- اقوال بزرگان و علمای فریقین و تصریح ایشان بر عدم تحریف: در اینجا ما کلمات بعضی را از باب نمونه ذکر می‌کنیم: علاّمة طبرسی در مجمع البیان می‌گوید: اجماع مسلمین بر این است که بر قرآن چیزی زیاد نشده، اما اینکه کم شده یا خیر، نظر صحیح از مذهب ما این است که چیزی كم نشده. و سید مرتضی نیز چنین فرموده و در چند موضع فرموده: علم بصحّت نقل قرآن از رسول خداص و زیاد و کم نشدنش مانند علم ما است به شهرها و مانند علم ما بوقایع تاریخی و کتب مشهوره، زیرا عنایت مسلمین شدید و دواعی بسیاری بر نقل و حفظ قرآن از کم و زیاد بوده، زیرا قرآن معجزه رسالت و مأخذ علوم شرعیّه و احکام دینیه بوده و علمای مسلمین بنهایت در حفظ و حراست آن کوشیده‌‌اند، حتی شمارة حروف و اعراب و سکنات آنرا حفظ کرده‌‌اند (تا کم و زیاد نشود) و در جای دیگر فرموده: همانطوری که ما علم بدیهی داریم و بکتب مصنفه مانند کتاب "سیبویه" و امثال آن که تفصیل فصول و ابواب آن معلوم است و اگر کسی چیزی به آن بیفزاید و یا کم کند. معلوم و ممّیز می‌شود که ملحق است و یا از اصل کتاب، همانطور است قرآن در حالیکه عنایت بضبط قرآن بیشتر از کتب دیگر بوده، و نیز سید می‌نویسد: قرآن در زمان رسول خداص جمع و مدون شده بمانند همین قرآن که نزد ما است، و مکّرر به رسول خداص عرضه شده، و جماعتی از صحابه بر او تلاوت کرده‌اند، و اگر عده‌ای از حشوّیه و بعضی از اخباریه بر خلاف این گفته‌اند، اعتنایی به سخنان ایشان نباید کرد، زیرا اینان بگمان خود به بعضی از اخبار ضعیفه استناد کرده‌اند که علم قطعی بر خلاف آنها است. شیخ صدوق در کتاب خود فرموده‌اند: اعتقاد ما این است که اين قرآن میان جلد همان قرآنی است که خدا به رسول خود نازل نموده و زیادتر از این نبوده و کسی که غیر از این بما نسبت دهد دروغ گفته است (چنانکه از امیرالمؤمنین ع در نهج‌البلاغه به همین مضمون نقل شد). و شیخ طوسی در تفسیر تبیان خود فرموده: سخن گفتن در زیاده و نقصان قرآن سخنی است غیر لائق زیرا اجماع بر بطلان زیادتی در قرآنست و مذهب صحیح ما بر این است که چیزی از آن کم نشده. و آقای خوئی در کتاب بیان ادعای اجماع نموده بر تواتر قرآن و عدم زیاده و نقصان در آن، و شیخ طوسی فرموده: اخباریکه در زیاده و نقصان وارد شده تماما خبر واحد و قابل تأویل است و علمی بصحت آنها پیدا نمی‌شود. و بسیاری از اعلام دیگر ادعای اجماع نموده‌اند بر عدم تحریف، از آن جمله شیخ بهائی و محقق کلباسی و محقق بغدادی شارح وافیه و محقق کرکی و اجماع علماء و فضلای اهل سنّت نیز همین را گفته‌اند.
و البته دلیلهای دیگری نیز بر عدم تحریف هست که در این مختصر نمی‌گنجد.
18- قائلین به تحریف، با کتاب خدا بازی‌ کرده‌اند
مدعیان تحریف، به روایاتی استدلال کرده‌اند که تماما ضعیف السند و فاسد المتن و یا مخدوش المتن و یا قابل تأویل می‌باشد. یک روایت که از هر جهت صحیح باشد، در میان آنها نیست. متن تمام آنها دلالت بر جعل و غرض و عداوت دارد. ما مقداری از آن روایات را در اینجا می‌آوریم تا خواننده خود قضاوت کند، ناقل بسیاری از آن روایات، احمد‌بن محمد السیاری است که تمام علمای رجال گفته‌اند: او فاسد المذهب و قائل به تناسخ بوده. یا از علی  احمد الکوفی نقل شده که علمای رجال او را کذاب و فاسد المذهب می‌دانند. این روایات بر چند دسته می‌باشد. دسته‌ای از آنها می‌گوید: نام علی  رض و أئمه ع یا نام منافقین در قرآن بوده، راویان این دسته از غلاة (غلو‌کنندگان) می‌باشد و غلاة از اسلام خارج و محکوم به کفر و شرکند، مانند محمد بن فضیل و جابر بن یزید و امثال ایشان.
روایت اول: کافی از محمد بن فضیل از حضرت رضا ع روایت کرده که ولایت علی  بن ابیطالب ع در جمیع کتب انبیاء و از آنجمله در قرآن مکتوب بوده در جملة:
«ولن یبعث الله رسولا إلا بنبوة محمد و ولایة وصیه»، حال شما بروید در سوره غافر آیة 34 ملاحظه کنید: وَلَقَدْ جَاءكُمْ يُوسُفُ مِن قَبْلُ بِالْبَيِّنَاتِ فَمَا زِلْتُمْ فِي شَكٍّ مِّمَّا جَاءكُم بِهِ حَتَّى إِذَا هَلَكَ قُلْتُمْ لَن يَبْعَثَ اللَّهُ مِن بَعْدِهِ رَسُولًا كَذَلِكَ يُضِلُّ اللَّهُ مَنْ هُوَ مُسْرِفٌ مُّرْتَابٌ ﴿34﴾ غافر و به يقين يوسف پيش از اين دلايل آشكار براى شما آورد و از آنچه براى شما آورد همواره در ترديد بوديد تا وقتى كه از دنيا رفت گفتيد خدا بعد از او هرگز فرستاده‏اى را برنخواهد انگيخت اين گونه خدا هر كه را افراطگر شكاك است بى راه مى‏گذارد (34).
تا ببنید چگونه این راوی خدانشناس با آیة قرآن بازی کرده، این آیه را خدا از قول كفار قوم فرعون در مقابل مؤمن آل فرعون نقل کرده، در آنجا كه مؤمن آل فرعون می‌گوید: وَيَا قَوْمِ إِنِّي أَخَافُ عَلَيْكُمْ يَوْمَ التَّنَادِ*يَوْمَ تُوَلُّونَ مُدْبِرِينَ مَا لَكُم مِّنَ اللَّهِ مِنْ عَاصِمٍ وَمَن يُضْلِلِ اللَّهُ فَمَا لَهُ مِنْ هَادٍ* وَلَقَدْ جَاءكُمْ يُوسُفُ مِن قَبْلُ بِالْبَيِّنَاتِ فَمَا زِلْتُمْ فِي شَكٍّ مِّمَّا جَاءكُم بِهِ حَتَّى إِذَا هَلَكَ قُلْتُمْ لَن يَبْعَثَ اللَّهُ مِن بَعْدِهِ رَسُولاً كَذَلِكَ يُضِلُّ اللَّهُ مَنْ هُوَ مُسْرِفٌ مُّرْتَابٌ&. یعنی: مؤمن آل فرعون گفت: ای قوم من، من می‌ترسم عذابی بر شما نازل شود مانند روز احزاب، مثل قوم نوح و عاد و ثمود، ای قوم من می‌ترسم بر شما از روز قیامت، روزی که برای فرار از عذاب پشت کنید و هیچ پناهی شما را از عذاب خدا حفظ نکند، یوسف قبلاً با دلیل‌های روشن آمد و شما همواره در شک بودید تا وفات کرد، چون از دنیا رفت، گفتید: خدا پس از او پیغمبری نخواهد فرستاد: «وَلَقَدْ جَاءكُمْ يُوسُفُ مِن قَبْلُ بِالْبَيِّنَاتِ فَمَا زِلْتُمْ فِي شَكٍّ مِّمَّا جَاءكُم بِهِ حَتَّى إِذَا هَلَكَ قُلْتُمْ لَن يَبْعَثَ اللَّهُ مِن بَعْدِهِ رَسُولًا». خدای تعالی اهل شک و اسراف را اینطور گمراه می‌کند.
در این آیه قوم کافر فرعون گفتند، خدا این گفتار را از ضلالت ایشان شمرده، این جمله را خدا و أنبیاء نگفته‌اند و در کتب أنبیاء نبوده بلکه سخن کفار است، ولی راوی این قول باطل را بکتب انبیاء بسته ومحمد و علی  رض را نیز ضمیمة این قول نموده و با کتاب خدا بازی کرده، نعوذ بالله و «مِنْ بَعْدِهِ» را خلاف کرده است.
روایت دوم: کافی از امام باقر روایت کرده که جبرئیل آیه 23 سوره بقرة را چنین نازل کرد: ... «یعنی اگر شما در حق علی  ع از آنچه بر بندة خود نازل کردیم در شک و تردید هستید، سوره‌ای مانند آن بیاورید».
خوانندة با انصاف ملاحظه کن خدا به کفاری که نه رسول خداص را قبول داشتند نه قرآن را، می‌گوید: درباره این قرآن اگر شک دارید، سوره‌ای مثل آن بیاورید و هرگز نخواهید آورد. این چه ربطی به علی  رض دارد؟! باید پرسید آن آیاتی که خدا راجع به علی  رض نازل کرده و از کفار خواسته مانند آن را بیاورند کجاست؟ کفار که خدا را قبول ندارند چگونه یک سوره درباره علی  رض بیاورند. بقول شما قرآنی را که کسی جز امام نمی‌داند چگونه کفار فهمیدند درباره علی  رض نازل شده؟ آیا راوی این روایت عقل و ادراک را نداشته که چنین دروغی جعل کرده و با آیة قرآن بازی کرده است.
روایت سوم: در تفسیر آیة 143 سوره بقره: وَكَذَلِكَ جَعَلْنَاكُمْ أُمَّةً وَسَطًا لِّتَكُونُواْ شُهَدَاء عَلَى النَّاسِ ...﴿143﴾ و بدين گونه شما را امتى ميانه قرار داديم تا بر مردم گواه باشيد ... (143)
از امام صادق ع روایت کرده‌اند که فرموده این آیه «أئمة وسطا» بوده! همچنین آیه 110 سوره آل عمران: كُنتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ ... ﴿110﴾ شما بهترين امتى هستيد ... (110).
«خیر أئمة» بوده و تحریف شده.
معلوم می‌شود راوی این روایت دین اسلام و امت اسلامی را دین معتدل و امت معتدل نمی‌داند، و أمر به معروف و نهی از منکر را بر مسلمین واجب نمی‌داند و فقط أئمه را متصف به این صفت می‌داند که باید أمر به معروف و نهی از منکر کنند، نه سایرین، که خدا این آیات را به أئمه خطاب کرده.
باید از طرفداران این راوی پرسید: وقتی این آیات نازل شد، مخاطب جعلناکم و کنتم و تأمرون کدام اشخاص بوده‌اند؟! آن أئمه که هنوز بدنیا نیامده بودند چگونه مخاطب شدند؟ ولی مسلمین حاضر و خود رسول خداص مخاطب نبوده‌اند، خوب بود خدا بفرماید: جعلناهم و کانوا و یأمرون که بر غائبین صدق کند نه بر حاضرین، آنهم به صیغه استقبال نه صیغه ماضی. شما ملاحظه کنید این دشمنان دین چگونه بنام امام با قرآن بازی می‌کنند!!!
روایت چهارم: مجلسی در صفحة 64 جلد 92 بحارالانوار از امام باقر روایت کرده که آیه 89 سوره إسراء: وَلَقَدْ صَرَّفْنَا لِلنَّاسِ فِي هَذَا الْقُرْآنِ مِن كُلِّ مَثَلٍ فَأَبَى أَكْثَرُ النَّاسِ إِلاَّ كُفُورًا ﴿89﴾ و به راستى در اين قرآن از هر گونه مثلى گوناگون آورديم ولى بيشتر مردم جز سر انكار ندارند (89) إسراء.
چنين بوده: "فأبى أكثر الناس بولاية علي إلا كفورا"!
باید از راوی پرسید سورة إسراء که مکی است و در اوائل بعثت نازل شده، آن وقت صحبت و بحثی از خلافت ولایت علی  رض نبوده تا اکثر مردم به ولایت او کافر شوند، باضافه در آن زمان مردم ایمان نیاورده بودند تا اکثر ایشان کافر شوند.
شما ملاحظه کنید این نویسندگان کتب حدیث چه بر سر اسلام آورده‌اند، چگونه از حق تعالی نترسیدند.
روایت پنجم: در صفحه 61 جلد 92 بحار (چاپ آخوندی) روایت شده از امام صادق که فرمود: در سوره عمّ جمله:
*وَيَقُولُ الْكَافِرُ يَا لَيْتَنِي كُنتُ تُرَاباً&آنچه نازل شده: "ترابیا" یعنی "علویاً" بوده است. باید گفت: این سوره مکی است – در مکه نازل شده- مردم مشرک بودند و مذهب علوی ابوترابی در کار نبوده تا مشرکین تمنا کنند و بگویند یا لیتنی یعنی ای کاش من علوی بودم، کسانی که اسلام را قبول نداشتند چگونه می‌گویند: ای کاش ما علوی بودیم؟ آیا قائلین بتحریف و نویسندگان چنین روایاتی قوّة تعقل نداشتند؟ آیا با چنین روایات موهوم ثابت می‌شود که نام علی  رض و علوی در قرآن بوده؟
ما می‌بینیم فرزند همین علی  رض یعنی امام صادق ع مطالب مندرجة در این روایات را تکذیب کرده و می‌گوید: نام علی   ع و اولادش در قرآن نبوده چنانکه کافی بروایت صحیح از ابوبصير روایت کرده و آقای خوئی در کتاب البیان آن را روایت کرده که ابوبصیر می‌گوید از امام صادق ع دربارة آیة: *أَطِيعُواْ اللّهَ وَأَطِيعُواْ الرَّسُولَ وَأُوْلِي الأَمْرِ مِنكُمْ&  سوال کردم و گفتم مردم می‌گویند چرا نام علی   ع و حسن ع و حسین ع در قرآن ذکر نشده؟ فرمود: به مردم بگوئید: همانطوری که نام سه رکعت و چهار رکعت نماز را در خدا قرآن نیاورده تا رسول او بیان کند همانطور نام علی   ع و حسنین ع را هم قرآن نیاورده تا رسول خدا ع بیان کند. بنابراین روایت به تصدیق امام صادق نام علی  رض و اهل بیت او در قرآن نبوده و نیامده و تمام روایاتی که می‌گوید نام علی  رض در قرآن بوده، و مردود و مجعول است. باضافه دلیل بر اینکه نام علی  رض در قرآن نبوده قصّة غدیر و حدیث غدیر است که رسول خداص به امر خدا علی  رض را معرفی کرده و فرموده "من کنت مولاه فعلی  رض مولاه"، و اگر نام علی  رض در قرآن مذکور بود قبلاً معرفی شده بود و همه مسلمین دانسته بودند و محتاج به معرفی و اعلام نبود و آنهمه مقدمات و اجتماع در بیابان لازم نبود، حدیث غدیر به کذب تمام روایاتی که می‌گوید نام علی  رض در قرآن بوده حکم می‌کند. باضافه پس از وفات حضرت رسول خداص و قبل از استقرار حکومت بر ابوبکر، باید خود علی   ع و دوستانش که به مسجد آمدند و با ابوبکر محاجّه کردند قبل از هر چیز آیاتی که نام علی   ع در آن بوده بر مردم بخوانند زیرا در آن روز که هنوز قرآن تحریف نشده بود، اگر قول قائلین به تحریف را قبول کنیم، خوب بود آن آیات را تذکر می‌دادند و به آن استدلال می‌کردند، در صورتی که چنین گفتگو و استدلالی از کسی نشده، پس معلوم می‌شود که چنین آیاتی در کار نبوده است.
روایت ششم: مجلسی در جلد 92 بحار صفحة 42 روایت کرده که چون رسول خداص وفات کرد، علی   ع قرآن را جمع نموده و به مسجد رفت و به اصحاب رسول خدا عرضه کرد، همانطور که رسول خدا به او وصیت کرده بود. پس ابوبکر چون قرآن را باز کرد در اولین صفحه رسوائی‌های خودشان را دید، عمر برخاست و گفت: یا علی  رض آن را برگردان ما به قرآن تو احتیاج نداریم. بعد زید بن ثابت را خواند و گفت: علی  رض قرآنی آورده که رسوائی مهاجرین و انصار در آن می‌باشد، ما چنین صلاح می‌دانیم که قرآنی تألیف کنیم، و رسوائی مهاجرین و انصار را از آن ساقط سازیم. زید اجابت کرد قرآنی نوشت ... تا آخر. مانند این روایت، روایت دیگری در صفحة 60 جلد 92 بحار نقل شده: که علی  رض فرمود: این قرآن، آن قرآنی که نازل شده نیست، زیرا در آن قرآن، نام هفتاد نفر از منافقین با نام پدرانشان بوده که آن‌ها را پاک کرده‌اند و نام ابولهب را برای اذیت رسول خدا گذاشتند، زیرا ابولهب عموی رسول خدا بود. 
خوانندة عزیز ملاحظه نما و ببین:
اولاً: این دو روایت دلالتی بر تحریف ندارد، زیرا ممکن است بگوئیم نام منافقین در قرانی که علی   ع می‌گوید بعنوان تفسیر یا مورد نزول یا بعنوان تأویل بوده، این چه ربطی به خود قرآن دارد چنانکه همین مطلب را آقای خوئی در صفحة 184 کتاب البیان مرقوم داشته، اضافه بر این، سیرة رسول خداص ومعاشرت او با اصحاب خود چه مؤمن چه منافق یکسان بوده و با همه بخوبی معاشرت می‌کرده و بنای او بر تألیف قلوب بوده و بنا نبوده نفاق کسی را ظاهرکند.
خدا هم ستار العیوب است، بنا نبوده اسرار درون بندگان را بگوید و در کتاب خود علنی کند، چگونه ممکن است خدای ستار العیوب اسماء منافقین را در کتابش بگوید و مسلمین را بجان یکدیگر بیندازد که یکدیگر را سبّ و لعن کنند و ایشان را بر اختلاف و تشتّت تحریک کند، در حالی که اگر کسی واقعا منافق هم باشد ممکن است در آخر عمر توبه کند، در این صورت اگر نام او در کتاب آسمانی بماند صحیح نیست، اگر نام منافقین در زمان رسول خداص در قرآن بود، بواسطة نشر آن منافقین از اطراف پیغمبر متفرق می‌شدند و دیگر از خجالت نزد رسول خداص و اصحابش نمی‌ماندند و بکلی از مسلمین جدا می‌شدند، و دیگر احتیاجی به سفارشات در غدیر و غیر غدیر نبود، آیا هیچ مسلمان عاقلی چنین احتمالی می‌دهد که خدای ستار العیوب، کشاف العیوب شود و میان مسلمین تفرقه اندازد، اگر چنین بود پس چرا در آیة 101 توبه برسول خود فرموده: وَمِمَّنْ حَوْلَكُم مِّنَ الأَعْرَابِ مُنَافِقُونَ وَمِنْ أَهْلِ الْمَدِينَةِ مَرَدُواْ عَلَى النِّفَاقِ لاَ تَعْلَمُهُمْ نَحْنُ نَعْلَمُهُمْ ... ﴿101﴾ التوبه. «بعضی از اهل مدینه منافقند، تو ای رسول ما، آنان را نمی‌شناسی، ما که خدائیم آنان را می‌شناسیم...(101).».
در این حال چگونه رسول خداص که بقول شما نام منافقین در قرآنش بوده، آنها را نمی‌شناسد، ولی قائلین بتحریف پس از هزار سال آنها می‌شناسند؟ آیا این تکذیب قول خدا نیست؟ آیا نباید گفت: "لعنه الله علی  الکاذبین". باضافه اگر حضرت علی   ع مصحفی داشته، متن آن، با سایر قرآنهای رایج بین مسلمین هیچ اختلافی نداشته است و اشخاصی که قرآن آنحضرت را دیده‌اند باین مطلب تصدیق داشته‌‌اند. و از جمله کسانی که مصحف آنحضرت را دیده، ابن ندیم است که در کتاب الفهرست نوشته است که قرآنی را که بخط حضرت علی   ع بوده و مطابق معمول اولاد امام حسن ع آنرا از یکدیگر بارث می‌بردند، در نزد ابی یعلی  حمزه الحسنی(ره) یکی از فرزندان امام حسن ع دیده است. پس باید گفت قائلین بتحریف مردمانی احمق یا مغرض و ملعبة دست یهود وسایر دشمنان اسلام بوده‌اند و خواسته‌‌اند کتاب خدا و سند اسلام را با این سخنان پوچ و روایات جعلی بی‌اعتبار کنند. راستی راستی باعث خجالت وشرمندگی است که چند نفر آخوندی بنام حجت الاسلام و محدث ثقه خود را عالم نامیده و بکتاب خدا بتازند و برای ابطال سند اسلام کتابی بنام: «فصل الخطاب فی تحریف کتاب رب الأرباب» بنویسند و این روایات و خرافات و خزعبلات را درآن جمع کنند، و چاپ کرده بدست یهود و نصاری بدهند تا آنان مکرر چاپ کرده و آن را برخ مسلمین بکشند که هان این مسلمین بتصدیق شیخ العلماء و خاتم المحدثین خودتان کتاب آسمانی شما تحریف شده و بی‌اعتبار است و بقول ایشان شصت جزء قرآن ساقط شده (قرآن موجود سی‌ جزء است) و قرآن مانند تورات و انجیل‌ ما بی‌اعتبار است. آیا به چنین افرادی مسلمان و عالم اسلامی می‌توان گفت و کتاب دعائی که چنین اشخاصی می‌نویسند می‌توان بدست مؤمنین داد؟ نه و الله. ما چون طرفدار حق و حقیقتیم و این موهومات را می‌بینیم، ناچار باید با ایشان پیکار کنیم و مسلمین را بیدار و از شرّ آنها و از خواندن کتاب پر از شرک و خرافات آنان برهانیم. اگر چه عده‌ای از روحانی‌نمایان بی‌خبر یا ترسو که از عوام بی‌اطلاع و گمراه می‌ترسند از ترس عوام از ما بدگوئی کنند. بهرحال محال است خدای تعالی مقلّد شیعیان صفویه شود و تمام اصحاب رسول خدا را مرتد بخواند و رسوا کند و نام بزرگان اصحاب رسول خدا را منافق بگذارد و در کتاب آسمانی خود بیاورد و در زمان حیات رسول خداص جنگ داخلی بین مسلمین ایجاد کند، ولی کسی از مسلمین این آیات و أسماء منافقین را نداند و نشناسد و همه بی‌اطلاع بمانند جز علی   ع و جز حاجی نوری پس از هزار سال، و علی  رض هم کتاب خدا را در صندوقی مقفّل بگذارد و پنهان کند تا شیعة صفویه پس از هزار سال مطلع شوند و آن را بیان کنند.
ثانیا – اگر ذکر ابولهب در قرآن مانده و موجب اذیت رسول خداص بوده، باید خدا آن را نازل نکرده باشد تقصیر اصحاب رسول خدا چیست؟ دیگر اینکه ابولهب کافر بوده، کافر از دنیا رفت و علناً تکذیب رسول خداص می‌کرده، این چه ربطی به سایر مؤمنین دارد؟ آیا شما که اصحاب رسول خدا را اکثرا منافق می‌دانید و همت شما اثبات تحریف قرآن است از کجا خودتان منافق نباشید و نخواهید تیشه به ریشه اسلام بزنید؟
روایت هفتم: تفسیر صافی و بسیاری از کتب دیگر در تفسیر آیة 67 سوره مائده: يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَيْكَ مِن رَّبِّكَ وَإِن لَّمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَاللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللّهَ لاَ يَهْدِي الْقَوْمَ الْكَافِرِينَ ﴿67﴾ المائده.  اى پيامبر آنچه از جانب پروردگارت به سوى تو نازل شده ابلاغ كن و اگر نكنى پيامش را نرسانده‏اى و خدا تو را از [گزند] مردم نگاه مى‏دارد آرى خدا گروه كافران را هدايت نمى‏كند (67)
روایت کرده‌اند: که در خمّ غدیر نازل شده و آیه چنین است بلغ ما أنزل الیک من ربک فی علی  رض، و کلمه «فی علی  رض» را انداخته‌اند، و مقصود از کلمه ناس و کلمه القوم الکافرین اصحاب رسولند که همه کافر بودند، و رسول خداص از ایشان در مورد اظهار خلافت علی  ع می‌ترسید.
ومعنی آيه چنين است: «هان ای رسول آنچه دربارة علی   ع از طرف پروردگارت به تو نازل شده به مردم برسان و اگر اینکار را نکنی تبلیغ رسالت خود را نکرده‌ای، خدا ترا از مردم (یعنی از اصحابت) حفظ می‌کند، خدا قوم کفار (یعنی اصحابت) را هدایت نمی‌کند».
باید گفت:
 اولا: ما قبول داریم که در غدیر خمّ رسول خداص نسبت به علی   ع سفارش نموده، ولی این روایت را که می‌گوید کلمة «فی علی  رض» در آیه بوده بعداً آن را حذف کرده‌اند قبول نداریم و آن را دروغ محض می‌دانیم، زیرا خدا راستگو است، و خدا فرموده: *إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ&، و قول داده که قرآن را از کم و زیاد شدن حفظ کند و امام صادق ع بودن کلمه «علی  رض» را در قرآن تکذیب نموده و چنانکه در ذیل روایت پنجم فرمایش او ذکر شد.
ثانیا: اگر مقصود از کلمة: "ناس" و کلمه "القوم الکافرین" اصحاب رسول خداص باشد و بگوئیم اصحاب رسول جز سه نفر همه کافرند با آیات قرآن مخالفت کرده‌ایم، آیاتی از اصحاب رسول تعریف کرده و ایشان را مؤمن صادق و مورد رضایت خدا خوانده و مکرر در قرآن از ایشان مدح کرده. در سورة توبه آیه 100 فرموده: وَالسَّابِقُونَ الأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهَاجِرِينَ وَالأَنصَارِ وَالَّذِينَ اتَّبَعُوهُم بِإِحْسَانٍ رَّضِيَ اللّهُ عَنْهُمْ وَرَضُواْ عَنْهُ ...﴿100﴾ يعنی: «خدا از مهاجرین و انصاری که در ایمان بر دیگران سبقت گرفتند و اول ایمان آوردند و کسانی که با نیکوکاری از ایشان تبعیت کردند، راضی است».
در سوره فتح آیه 29 فرموده: مُّحَمَّدٌ رَّسُولُ اللَّهِ وَالَّذِينَ مَعَهُ أَشِدَّاء عَلَى الْكُفَّارِ رُحَمَاء بَيْنَهُمْ ....َ وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ مِنْهُم مَّغْفِرَةً وَأَجْرًا عَظِيمًا ﴿29﴾ الفتح. يعنی: «محمد رسول خدا و کسانی که با او هستند بر کفار سختگیر و میان خود بسیار مهربان هستند ... و خدا وعده داده ایشانرا که ایمان آورده و عملهای شایسته انجام دادند وعدة آمرزش و پاداش بزرگی».
و در آیة 18 همین سوره فتح راجع بتمام اصحاب رسول که در حدیبیّه زیر درختی با آن حضرت بیعت کردند فرموده: لَقَدْ رَضِيَ اللَّهُ عَنِ الْمُؤْمِنِينَ إِذْ يُبَايِعُونَكَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ َ...﴿18﴾ الفتح. يعنی: «خدا از مؤمنین که زیر درخت با تو بیعت می‌کنند راضی است».
و در آیات دیگر ایشان را مؤمن خوانده. پس آیة « بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ ...»، با این همه آیات منافات پیدا می‌کند، مگر اینکه خدا پشیمان شده و آخر عمر رسول همة اصحاب را کافر خوانده جز سه نفر که نه از مهاجرین بودند و نه از انصار، یا باید بگوئیم خدا از باطن ایشان وعاقبت امر ایشان اطلاع نداشته، چنین سخن عین کفر ونفاق است.
ثالثا: اگر روایات شیعیان صفوی راست باشد واصحاب رسولص همه کافربودند جز سه نفر، دیگر برای اسلام آبروئی نمی‌ماند، اسلامی که تمام مطالبش از این کفار نقل شده چه اعتبار دارد؟! اسلامی که فقط سه یا چهار نفر روای داشته باشد اخبارش خبر واحد است و خبر واحد در اصل دیانت حجت نیست، و کتاب اسلام و مطالب اسلامی مثل انجیل عیسی ع و مطالب نصاری و یهود می‌شود و از سه نفر مانند یوحنا و مرقس و لوقا نقل شده، آیا می‌شود گفت پیغمبرص از دنیان رفت و باندازة یکی از علمای امت خود پیرو و ارادتمند نداشت و تمام اصحابش بی‌دین بودند؟ آیا این باورکردنی است که بگوئیم اصحاب رسول یعنی حامیان قرآن و کسانی که اسلام را در عربستان و ایران و مصر و روم نشر دادند همه کافر بودند، ولی چند آخوند قائل بتحریف (که مخالف قرآنند و سعی می‌کنند آن را از حجّت بودن بیندازند) مسلمانند!؟
رابعاً: این آیه ردیف آیات قبل و بعد است که خدا به اهل کتاب اعلان خطر داده و طرف شده و ایشان را کافر خوانده، در آیة بعد به پیغمبر می‌گوید به یهود و نصاری بگو: قُلْ يَا أَهْلَ الْكِتَابِ لَسْتُمْ عَلَى شَيْءٍ حَتَّىَ تُقِيمُواْ التَّوْرَاةَ وَالإِنجِيلَ و در آخر می‌فرماید: فَلاَ تَأْسَ عَلَى الْقَوْمِ الْكَافِرِينَ. یعنی: «بگو ای اهل کتاب بر چیزی نیستند تا موقعی که تورات و انجیل را اقامه کنید ... برای قوم کفار غصّه‌ای نخور.» در این آیه صراحتا یهود ونصاری را کافر خوانده نه اصحاب رسول را، آنها را با الف ولام کافر خوانده همانطور که در آیه يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ... با الف و لام کافر خوانده، و الْكَافِرِينَ با الف و لام اشاره به همان کافرین معهود است، و مقصود از ناس و قوم کافرین یهود و نصاری است که این سوره برای مبارزه با ایشان و اعلام خطر به ایشان نازل شده و در آیات قبل نیز صحبت از یهود و نصاری است، همانطور که در آیه 66 می‌گوید: «اگر آنها تورات و انجیل و کتاب‌های آسمانی که به آنها نازل شده اقامه کنند...» در وقتی که این سوره نازل شد رسول خداص نه از اهل حجاز وحشت داشت، نه از اصحاب خود زیرا اسلام تمام حجاز را فرا گرفته بود و اصحاب آنحضرت تمام برای اسلام و نشر آن جانفشانی می‌کردند و رسول خداص جز از امپراطوری کفار که دارای قدرت و سطوت بودند ترسی نداشت مَا أُنزِلَ إِلَيْكَ که در این آیات خدا فرمود: آن را برسان، همان آیات رّد بر یهود و نصاری بوده که در این سوره (مائده) نازل شده به قرینة آیات قبل و بعد.
خامساً: کسی که می‌گوید مَا أُنزِلَ إِلَيْكَ راجع به ابلاغ آیاتی است که مربوط به خلافت علی   ع نازل شده بوده و خدا در اینجا می‌فرماید آن آیات را برسان و رسول خداص آنها را رسانید، آن آیات را بما نشان بدهد، این آیات کدام است، در کجای قرآن است؟ در کجای سورة مائده است؟ ما که چنین آیه‌ای در قرآن ندیدیم، اگر کسی دیده بما نشان بدهد تا ما هم بدانیم و امام صادق ع هم که می‌گوید نام علی   ع در قرآن نبوده نیز بداند و از اشتباه درآید. چون چنین آیه‌ای در قرآن نیست، پس بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَيْكَ هم راجع به آن نیست.
سادساً: جمله ما أنزل إلیک در قرآن مکرر آمده از آنجمله در اول سوره بقره والَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِمَا أُنزِلَ إِلَيْكَ وَمَا أُنزِلَ مِن قَبْلِكَ وَبِالآخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ ﴿4﴾ البقره
چگونه هیچکدام آنها مربوط به خلافت نبوده و فقط این جمله مربوط به خلافت است!؟ از کجای ما أنزل معلوم می‌شود راجع به خلافت چیزی نازل شده؟ آن کسی که روی تعصبات جاهلانه می‌خواهد بزور نام علی  رض را در آیه داخل کند، ناچار است قرآن را تحریف کند و آن را محرّف بخواند و با قرآن بازی کند و خدا را قادر بر حفظ قرآن نداند، چنین کسی معلوم می‌شود خدا را نشناخته و به کتاب او ایمان ندارد و بیهوده برای علی  رض سینه می‌زند. یقینا علی   ع که به قرآن ایمان داشت، از او و از خیانتی که بقرآن می‌کند بیزار است، علی   ع بیزار است از آنکه بنام او قرآن را تخریب و تحریف کند و بگوید آیه: «يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ...» ربطی به آیات قبل و بعد خود ندارد، و حق تعالی آن را مربوط بهم نیاورده و نعوذ بالله نامربوط گفته، و با این حرف خود قرآن را را از تناسب آیات بیندازد وفصاحت آن را منکر شود.
سابعاً: دلیل بر رسالت و نبوت محمدص همین قرآن و فصاحت و بلاغت و تناسب آیات آن است. اگر کسی قرآن را از تناسب و فصاحت بیندازد، اصل اسلام بی‌دلیل می‌ماند، پس آنکه نام علی   ع را روی تعصب جاهلانه می‌خواهد وارد آیه کند و قرآن را از فصاحت و بلاغت و تناسب می‌اندازد، دوست اسلام نیست، یا دوست نادان است، و علی   ع احتیاجی به چنین دوستانی ندارد. وقتی که خود آنحضرت زنده بود چنین دوستان نادانی او را در مقابل معاویه و طلحه و زبیر یاری نکردند. حال که علی   ع از دنیا رفته و خلافت و زعامتی باقی نمانده و کفار سال‌ها بر ممالک اسلامی چیره‌ شده‌اند، لازم نیست که ما قرآن و اسلام را از اعتبار بیندازیم برای خلافت که امروز موضوعی ندارد.
روایت هشتم: مجلسی روایت کرده (جلد 92 بحار جدید صفحة 48) که راوی گفت: خدمت امام صادق ع بودم، آن امام قرآن خود را باز کرد، در آن قرآن آیة 43 سوره الرحمن چنین بود:
" هذه جهنم التی کنتما بها تکذبان فاصلیا فیها لاتموتان و لاتحییان " یعنی: الأولین!
«این دوزخی است که شما آن را تکذیب می‌کردید، پس در آیید در آن نه می‌میرند و نه زنده می‌مانید ای دو خلیفه»!
حال باید ملاحظه کنید در این آیه و روایت، آیا خدا اشتباه کرده (نعوذ بالله) چون قبل از این آیه خطاب به گروه جن و انس کرده و فرموده: "یا معشر الجن و الإنس" در صورتیکه باید گفته باشد یا أیها الشیخان که با ذیل آن جور بیاید، یا امام صادق ع عربی نمی‌دانسته و از صدر آیه (یا معشر الجن و الإنس) خبر نداشته؟! یا راوی خواسته قرآن را مسخره کند و به بازی بگیرد، یا آن کسانی که این روایات را در کتب خود آورده‌اند دشمن اسلام بوده‌اند، یا دو خلیفه آنقدر مهم بوده‌اند که خدا در عوض جنّ و انس به ایشان خطاب نموده است. به اضافه این سوره مکی است و در آن زمان شیخان خلیفتان نبوده‌اند تا آیه نازل شود.
روایت نهم: مجلسی در صفحه 50 جلد 92 بحار روایت کرده است که امام صادق ع به ابن سنان فرمود: یابن سنان إن سورة الاحزاب فضحت نساء قریش من العرب و کانت أطول من سورة البقرة ولکن نقصوها وحرفوها. یعنی: «ای پسر سنان سوره احزاب زنان قریش را رسوا کرد و این سوره از سوره بقره طولانی‌تر بوده ولیکن آن را کم و تحریف کردند.»
 از راویان چنین روایت می‌پرسیم: خدا چه دشمنی با زنان قریش داشته که احدی از مردان را رسوا نکرده و خود از اینکار نهی کرده ولی زنان را رسواکرده؟ به اضافه زنان ممالک دیگر که بدتر از زنان عرب بوده‌اند رسوا نکرده و زورش به زنان عرب (آنهم قریش) رسیده؟ به اضافه خلفا و اصحاب رسول بد کردند (که همه مرتّد شدند جز سه نفر طبق خبر جعالین و کذابین) چرا که زنان قریش باید رسوا شوند؟ به اضافه چه کس قرآن را برای خاطر رسوائی زنان قریش کم و تحریف نموده؟ چگونه احدی از این قضایا خبر نداشته جز ابن سنان؟ شما ملاحظه کنید با چنین روایات و اخبار آحاد که کذب از سر و روی آن می‌بارد، اینان به جنگ قرآن آمده و می‌خواهند نقص قرآن را با چنین اخباری ثابت کنند و قدرت خدا را که فرموده إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ  منکر شوند.
روایت دهم: کافی از امام باقر ع روایت کرده که به سعد الخیر نوشت: و کان من نبذهم الکتاب أن أقاموا حروفه و حرفوا حدود‌ه فهم یروونه و لایرعونه و الجهال یعجبهم حفظهم للروایة و العلماء  یحزنهم ترکهم للرعایة. یعنی: «معنی اینکه کتاب را پشت سرانداختند این است که حروف آن را نگاشتند (یعنی در ضبط حروف و کلمات و آیاتش سعی کردند) ولی حدود آن را تحریف کردند (یعنی حدود الهی و اوامر و نواهی آن را عملاً به پشت سر انداختند) پس ایشان متن کتاب را روایت می‌کردند ولی احکام آن را رعایت نمی‌کردند، نادان‌ها از اینکه آنان متن کتاب را حفظ کرده‌اند خوششان آید و علماء چون طبق آن عمل نمی‌کنند، محزون شوند. این روایت را آقای خوئی در صفحة 136 بیان آورده و می‌فرماید: «ازاین روایت استفاده می‌شود که مقصود از ترک، ترک عمل به حدود قرآن است و مقصود از تحریف، کم و زیاد کردن کلمات و آیات نیست».
پس معلوم می‌شود اینان روایت قرآن را خوب حفظ کردند و به کلمات و آیات آن دست نزدند، لذا کلام خدا مصون و محفوظ مانده است.
روایت یازدهم: آقای خوئی در صفحة 176 البیان روایت کرده که امام حسین ع روز عاشورا خطبه خواند وخطاب به مردم فرمود: إنما أنتم من طواغیت الأمة ونبذة الکتاب و نفثة الشیطان و عصبة الآثام و محرفی الکتاب، یعنی «شما مردم کوفه از طاغوت‌های امت و رها‌کنندگان کتاب (قرآن) و برانگیخته‌شدگان شیطان و جرثومة گناهان و تحریف‌کنندگان کتابید». حال می‌گوئیم این در تمام تواریخ مسلم است که لشکر کربلا قرآن را کم و زیاد نکرده بودند و مقصود امام از تحریف‌کتاب این است که معنی آن را تغییر دادید و در عمل به قرآن اشتباه کردید، مثلاً آیات جهاد را منطبق با قتل آل رسول الله نمودید. پس تحریف در اینجا به اتفاق اهل لغت و مفسرین بمعنی: «حمل کردن معانی قرآن است برخلاف مقصود گویندة آن» و این را تحریف معنوی می‌گویند: مثلاً در آیات ربا حیلة شرعی تراشیدن و آن را حلال نمودن و امثال آن. این چنین تحریفی را بسیاری از مردم مرتکب شده و می‌شوند، خصوصاً گویندگان و عالم‌نمایان ما، و مخصوص به صدر اسلام نیست و بسیاری از روایاتی که می‌گویند قرآن را تحریف کرده‌اند مقصود تحریف معنوی است که به آن عمل نکرده و معنی آن را تغییر داده‌‌اند و دلالتی بر تحریف لفظی ندارد.
روایت دوازدهم: علی  بن ابراهیم از پدرش از حماد از حریز از امام صادق ع روایت کرده که در سورة حمد: « صِرَاطَ الَّذِينَ أَنعَمتَ » نبوده بلکه «صراط من أنعمت» قرائت کرده و کلمه «و َلاَ الضَّالِّينَ » را «و غیر الضالین» خوانده است.
باید گفت:
اولا: راویان این روایت اکثرا مجهول الحالند.
و ثانیا: این خبر، خبر واحد است و در مقابل آن قرآن متواترکه میلیون‌ها مسلمان راوی آنند که تماما از آباء و اجداد و دانشمندان خود نقل کرده‌اند بطور مسلسل و متواتر تا زمان رسول خداص که همه «صِرَاطَ الَّذِينَ أَنعَمتَ عَلَيهِمْ غَيرِ المَغضُوبِ عَلَيهِمْ وَلاَ الضَّالِّينَ ﴿7﴾ » خوانده و نوشته‌اند. و خواندن سوره حمد بر تمام مسلمین در نماز، واجب بوده و عالم و جاهل و صغیر وکبیر تمام فرق مسلمین آنرا خوانده و می‌خوانند و تواتری از این شدیدتر و محکم‌تر نیست، اگر کسی به خبر واحد علی   بن ابراهیم چنین قرآن متواتری را باطل سازد، می‌تواند تمام مطالب اسلامی و آیات قرآن را با خبر تخریب کند و فاتحه اسلام را بخواند و تکلیف از مردم ساقط می‌شود.
حاصل: خوانندة عزیز خوب تدّبر کن ببین ناقلین چنین اخباری خیر‌خواه اسلام بوده‌اند یا مخرب اسلام و قصدشان از ذکر چنین روایتی چه بوده است؟ اتفّاقا در زمان ما و در همسایگی ما عدّه‌ای ساده‌دل گول بخور از اسلام بی‌خبر پیدا شده‌اند و بنام همین روایت دکّان تفرقه و نفاق باز کرده‌اند. و بنام «صراط من أنعمت علی  رضهم» «برای خود حزبی درست کرده ‌و از سایر مسلمین جدا شده‌اند و نماز همه را جز نماز خود باطل می‌دانند «و صراط من أنعمت» می‌خوانند. یک نتیجة نوشتن تفسیر علی  بن ابراهیم این است که فعلاً پس از هزار سال یک دکّان بر دکّان‌‌های تفرقه افزوده شده است.
روایت سیزدهم: در کافی کتاب فضل قرآن در باب النوادر (جلد دوم صفحه 634) روایت شده که امام صادق فرمود: " إن القرآن الذی جاء به جبرئیل إلی محمد سبعة عشر ألف آیة". یعنی: «قرآنی که جبرئیل برای محمدص آورده هفده هزار آیه بود».
خوانندة مسلمان در اینجا کلینی خواسته بگوید: یازده هزار آیه (تقریباً) از قرآن ربوده شده و هیچ کس مطلع نشده، نه اصحاب رسول و نه أعوان و نه أنصار ونه تابعین تا زمان کلینی، و فقط او متوجه شده که دو ثلث قرآن (نعوذ بالله) ربوده شده، آیا کلینی روی سادگی چنین روایاتی را آورده یا جهت دیگری داشته؟ من نمی‌دانم.
ولی مسلم این است که دشمنان اسلام که در صدر اسلام بودند اتحّاد و شوکت و قدرت مسلمین را دیدند و ناچار تسلیم شدند. ولی بعداً با جعل چنین احادیث واخباری مسلمین را از قرآن جدا کردند (چون قرآن سبب رفعت و شوکت مسلمین بود) و مسلمین را به چنین ذلّت و روز سیاهی انداختند و ملت بیچاره ما هنوز به چنین کتب و به این محدّثین و مفسرین دل بسته و خیال می‌کنند چنین احادیثی برای ایشان مفید سعادت و نجات است.
عده دیگر می‌بینند که در آیات قرآن مطابق میل آنها بهشت‌فروشی و شفیع‌تراشی وجود ندارد و عمل به قرآن زحمت دارد، لذا به چنین احادیثی رو آورده و دین خدا را عوض کرده‌اند، همانطور که مجلسی در جلد 22 بحار جدید صفحة 385 از امام باقر ع روایت کرده که آنجناب از سلمان روایت کرده که سلمان مکرر می‌گفت: هربتم من القرآن إلی الأحادیث، وجدتم القرآن کتاباً دقیقا حوسبتم فیه علی  النقیر والقطمیر و الفتیل وحبة خردل فضاق علیکم ذلک وهربتم إلی الأحادیث التی اتسعت علکیم. یعنی: «شما از قرآن گریختید و به احادیث رو آوردید، زیرا قرآن را کتابی یافتید که شما را بر پوست پیازی و پوست هستة خرمائی و حبة خردلی محاسبه می‌کند (مو را از ماست می‌کشد) این بر شما سخت آمد، لذا به سوی احادیثی که جلوی شما را باز می‌کند گریختید». یعنی چیزی که جلوی شما را باز بگذارد و کارها را بدون حساب بداند و بی‌بند وباری شما را تأیید کند و بشما وعدة بهشت بدهد می‌خواستید و دنبال احادیثی که این کار را بکند، رفتید.
نویسنده گوید: خدا رحمت کند سلمان را، زمان او که چنین بوده وضع زمان ما روشن است، لذا می‌بینی گویندگان و روحانیون (روحانی‌نمایان) زمان ما به احادیث و فضایل و قصّه‌ها چنان رغبتی دارند که صد یک آن را به قرآن ندارند.
19- متشابهات قرآن چه آیاتی است؟
قرآن در لغت عرب کتابی را گویند که سهل القرائة و قابل فهم باشد و اطلاقات آیات: *وَلَقَدْ يَسَّرْنَا الْقُرْآنَ& و مانند آن می‌رساند که تمام قرآن سهل القرآئه و سهل التناول است و از آیة اول سوره هود که فرموده: لَر كِتَابٌ أُحْكِمَتْ آيَاتُهُ ثُمَّ فُصِّلَتْ مِن لَّدُنْ حَكِيمٍ خَبِيرٍ ﴿1﴾ هود
استفاده می‌شود که تمام آیات قرآن محکم و آیات محکماتست. و معنی محکم فصیح المعانی می‌باشد و بطور مسلم تمام آیات قرآن چنین است و چنانکه ذکر شد تمام آن قابل فهم است، ودر سوره زمر آیة 23 فرموده: اللَّهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الْحَدِيثِ كِتَابًا مُّتَشَابِهًا .... ﴿23﴾ الزمر. «خدایتعالی نازل نموده بهترین حدیث را کتابی است متشابه».
یعنی آیات آن شبیه به یکدیگر است در زیبایی و فصاحت، زیرا متشابه از باب تفاعل، و متشابه تشابه طرفین است، در این آیه خدا تمام قرآن را متشابه خوانده یعنی آیات با یکدیگری شبیه می‌باشد چنانچه خدایتعالی در وصف میوه‌های بهشت فرموده در سوره بقره آیه 25: ... كُلَّمَا رُزِقُواْ مِنْهَا مِن ثَمَرَةٍ رِّزْقًا قَالُواْ هَذَا الَّذِي رُزِقْنَا مِن قَبْلُ وَأُتُواْ بِهِ مُتَشَابِهًا ... ﴿25﴾ البقره. «هر چه روزی داده شوند از میوه گویند این است آنچه از قبل روزی ما شده بود و آورده شوند بمیوه شبیه یکدگر (در طعم ولذت و منظره) ».
به این معنی تمام آیات قرآن در فصاحت و صحت معنی و زیبایی شبیه یکدیگرند، پس قرآن در عین حال که تمام آیاتش محکم است در همان حال تمامش متشابه است، یعنی در زیبایی شبیه همدگر است.
حال باید دانست چگونه حقتعالی گاهی تمام قرآن را محکمات و گاهی متشابه و گاهی تقسیم کرده آنرا به محکم و متشابه و در سوره آل عمران آیه 7 فرموده: هُوَ الَّذِيَ أَنزَلَ عَلَيْكَ الْكِتَابَ مِنْهُ آيَاتٌ مُّحْكَمَاتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتَابِ وَأُخَرُ مُتَشَابِهَاتٌ فَأَمَّا الَّذِينَ في قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ مَا تَشَابَهَ مِنْهُ ابْتِغَاء الْفِتْنَةِ وَابْتِغَاء تَأْوِيلِهِ وَمَا يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلاَّ اللّهُ وَالرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ يَقُولُونَ آمَنَّا بِهِ كُلٌّ مِّنْ عِندِ رَبِّنَا ... ﴿7﴾ «آن خدا خدائی است که نازل نموده بر تو این قرآن را که بعضی از آن آیات محکماتی است که آنها اصل کتابند و بعضی دیگر آن متشابهاتست، اما آنکه در دلشان میل به باطل است متشابهات را پیروی کنند برای فتنه‌جوئی و برای جستن تأویل آن، و نمی‌داند تأویل آنرا جز خدا، و ثابتان در دانش می‌گویند ما ایمان آورده‌ایم به آن، تمام آن از نزد پروردگار ما است».
در اینجا آیات را چگونه بدو قسم کرده پس مقصود ازاین تقسیم چیست؟ گوئیم همانطور که ذکر شد چون آیات قرآن تماما فصیح و روشن و واضح الدّلاله می‌باشد به این اعتبار تماما محکم است، و چون در فصاحت شبیه بیکدگر است تماما متشابه است، ولی تحقق و وقوع خارجی بعضی از آیات در خارج و کیفیت و کمیّت وجود آنها در خارج چون معلوم کسی نیست جز خدا، از این جهت خدا آنها را متشابه خوانده و ممّیزی که خدا برای فرق بین محکم و متشابه قرار داده همین است که اگر تحقّق وجود خارجی آیه‌ای را کسی نداند آن آیه متشابه است و لو اینکه معنی وترجمه همان آیه روشن باشد، مثلا آیه 18 سوره عم که فرموده:
 يَوْمَ يُنفَخُ فِي الصُّورِ فَتَأْتُونَ أَفْوَاجاً   
«روزی که دمیده شود در صور، پس شما فوج فوج می‌آیید».
معنی این آیه واضح است و همه کس می‌فهمد، ولی تحقّق و وجود خارجی آن را که در خارج به چه کیفیتی است نمی‌داند که ماده صور چیست، و عرض و طول و کیفیت آن چگونه است و چگونه در آن دمیده می‌شود مردم از کجا می‌آیند و همچنین است میزان قیامت و تطایر کتب و سایر امور آخرت، خدایتعالی هر آیه‌ای که چنین باشد و تأویل یعنی تحقق آن را کسی نداند به این نظر متشابه خوانده، زیرا تأویل بمعنی اول و برگشت از ظاهر بواقع و تحقق در خارج است چنانکه حضرت یوسف ع خواب دید وگفت: * إِنِّي رَأَيْتُ أَحَدَ عَشَرَ كَوْكَباً وَالشَّمْسَ وَالْقَمَرَ رَأَيْتُهُمْ لِي سَاجِدِينَ& یعنی: من در عالم رؤیا دیدم که یازده ستاره با خورشید و ماه برایم سجده کردند، این خواب را فهمید و هر کس بشنود می‌فهمد ولی تأویل آن یعنی وقوع خارجی آن چگونه خواهد بود کسی نمی‌داند، و حضرت یوسف ع پس از چهل سال که سلطان مصر شده بود و پدر و مادر و برادرانش آمدند و در تعظیم او شرکت کردند، وقوع خارجی یعنی تأویل آنرا بیان کرد وگفت: *يَا أَبَتِ هَـذَا تَأْوِيلُ رُؤْيَايَ مِن قَبْلُ& ، یعنی: ای پدر این است تأویل و تحقق خارجی آن خوابم، و اما آیات محکمات به این نظر هر آیه‌ایست که وقوع و تحقق خارجی آن برای هر کس دانستنی باشد مانند أقیموا الصلاه که هر کس وجود خارجی نماز را درک کرده. بنابراین آیاتیکه در وقایع آخرت و در صفات الهی وارد شده اگر چه برای همه کس قابل فهم است، چون بوجود خارجی آن کسی پی نبرده و نمی‌داند حتی رسول خداص، آنها را متشابه باید گفت. البته نظرهای دیگر درباره متشابهات ذکر شده، چون با ممّیزیکه حقّ تعالی ذکر نموده موافق نیست بنظر ما صحیح نمی‌باشد ما آنها را ذکر می‌کنیم تا خواننده خود قضاوت کند:
1-    متشابه آنستکه مجمل باشد یعنی یک آیه معانی متعدده داشته باشد شبیه به یکدگر که معلوم نباشد کدام مراد متکلم است. بطلان این قول واضح است زیرا چنین آیه در قرآن وجود ندارد، به اضافه چنين مميزی برای آيات متشابه ومحكم مدرك ندارد. و قائل این قول اشتباه کرده متشابه را به مجمل، و حال آنکه در لغت متشابه بمعنی مجمل نیامده است.
2-    متشابه آنستکه ظاهر الفاظ آن دلالت کند بر معنائیکه از نظر عقل مرجوح باشد و متکلم آنرا قصد نکرده باشد بلکه مقصود متکلم معنایی باشد که عقلاً راجح است، ولی لفظ ظهور در آن نداشته باشد.
3-    متشابه حروف هجا یعنی حروف مقطعه اوائل سوره قرآن است مانند: الم، و حم، زیرا این حروف یهود را به اشتباه انداخت وگفتگو می‌کردند که این حروف اشاره بحساب ابجد و یا حساب دیگر است و می‌خواستند از این حروف مدت بقاء دولت اسلام را استخراج کنند.
4-    محکمات آیاتی است که احکام مندرجه در آنها تغییرپذیر نباشد مانند منع ظلم و امر بعدالت. و متشابه آیاتی است که احکام و تکالیف مندرجه در آن قابل تغییر باشد مانند نماز و روزه که در هر شرعی اختلاف دارد با شرع دیگر.
5-    محکمات آیات ناسخه و متشابهات آیات منسوخه.
6-    محکم آیه‌ایست که دلیل روشنی از عقل داشته باشد که در فهم آن محتاج بدقت و تأمل نباشد مانند آیه: *...وَجَعَلْنَا مِنَ الْمَاء كُلَّ شَيْءٍ حَيٍّ...&، و متشابه آنستکه در فهم آن احتیاج به تامّل و تدبر باشد مانند آیات جبر و قدر و آیات قیامت.
7-    محکم آیه‌ایست که علم و معرفت به آن برای غیر خدا ممکن باشد و متشابه آنستکه علم و معرفت به آن برای غیر خدا مسدود باشد مانند آیات و قایع قیامت.
8-    هر آیه که ظاهر آن با عقیده شخص سازش نداشته باشد، متشابه، و اگر موافق شد محکم.
عدّه‌ای از کسانیکه عربیّت و ادبیّت کامل ندارند و زبانشان عربی نبوده بهر آیه که رسیده‌‌اند و معنی ظاهر آن را از غیر ظاهر تمیز نداده و چیز قطعی نفهمیده همان را متشابه دانسته و در نظر ایشان تمام قرآن متشابه است، و لذا می‌گویند ما قرآن را نمی‌فهمیم و باید رسول خدا و یا امام بیاید برای ما معنی کند و اگر پیغمبر و امام نیامد باید قرآن مهجور و متروک بماند. و این نظر از جهل و نادانی و بلکه از دشمنان اسلام وقرآن تزریق شده است.
بهرحال بنظر ما هیچ یک از این اقوال مدرکی ندارد و اگر مدرکی داشتند ذکر می‌کردند و ممّیزاتی که ایشان بین محکم و متشابه ذکر کرده‌اند از نظر خودشان بوده و برای دیگران حجت نیست. ما باید بدانیم نظر خود قرآن چیست یعنی پروردگار جهان برای آیات محکم و متشابه چه چیز را ممّیز و فارق قرار داده همان ممّیز الهی کافی است.
قرآن ممیّز متشابه را چنین بیان کرده که: مَا يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلاَّ اللّهُ ، هر آیه که تأویل یعنی تحقق و وجود خارجی آن را کسی جز خدا نداند متشابه است و لواینکه معنی و مفهوم و منطق آیه واضح باشد مانند آیات قیامت چنانکه در سوره اعراف آیه 53 فرموده: هَلْ يَنظُرُونَ إِلاَّ تَأْوِيلَهُ يَوْمَ يَأْتِي تَأْوِيلُهُ يَقُولُ الَّذِينَ نَسُوهُ مِن قَبْلُ قَدْ جَاءتْ رُسُلُ رَبِّنَا بِالْحَقِّ فَهَل لَّنَا مِن شُفَعَاء ... ﴿53﴾ «آیا ایشان منتظرند تأویل قرآن را روزیکه تأویل آن بیاید (روز قیامت) می‌گویند آنانکه از پیش آنرا فراموش کرده بودند بتحقیق رسولان پروردگار ما بحق آمدند، پس آیا برای ما شفیعانی می‌باشد ...».
که این آیه می‌گوید تأویل آیات روز قیامت می‌آید یعنی تحقق ووجود خارجی آیات راجع بقیامت، در روز قیامت می‌آید. پس این آیه تأیید می‌کند نظر ما را، و در سوره یونس 39 فرموده: بَلْ كَذَّبُواْ بِمَا لَمْ يُحِيطُواْ بِعِلْمِهِ وَلَمَّا يَأْتِهِمْ تَأْوِيلُهُ ...﴿39﴾ یونس
 این آیه نیز تأیید می‌کند نظر ما را.
و از خطبه 89 نهج البلاغه که در فصل بعد بیان می‌شود که درباره راسخون در علم فرموده ممکن است استفاده شود آیاتی که در اوصاف حقتعالی وارد شده نیز از متشابهات است مانند آیه يَدَاهُ مَبْسُوطَتَانِ و آیه يَا حَسْرَتَى علَى مَا فَرَّطتُ فِي جَنبِ اللَّهِ و مانند آنکه تحقق و وجود خارجی واقعی این صفات را کسی احاطه ندارد جز خدا، اگر چه معنا و مقصود از این صفات ممکن است با توجه بخود آیات معلوم شود چنانکه مقصود از ید الله با مراجعه به آیات دیگری که در آنها کلمه «ید» ذکر شده، دانسته می‌شود. و اما بقول آنکه حروف هجا و مقطعه را متشابه دانسته صحیح نیست، زیرا حروف مقطعه مانند الف و باء و فاء و لام وضع نشده برای معنی تا اینکه متشابه باشد و یا محکم، حروف مقطعه معنی ندارد تا تحقق خارجی و معنی تأویلی داشته باشد بلکه این حروف را تهیه کرده‌‌اند برای ترکیب که از ترکیب و ضمیمه اینها بیکدیگر کلمه بسازند و از کلمه جمله بسازند مانند اینکه کاف و تاء و الف و باء را بیکدگر ترکیب می‌کنند و کلمه کتاب را می‌سازند، و خدایتعالی آنها را در صدر بعضی از سور ذکر کرده یعنی در سوره‌هائیکه خواسته عظمت قرآن را بیان کند و از آن تمجید نماید و بگوید کلمات و جملات قرآن از همین حروف متداول بین شما که تلفظ و ترکیب آنها برای شما بسیار آسان است ساخته شده و آجر اول جملات قرآن همین حروفست، شما اگر می‌توانید مانند جملات قرآن از همین حروف بسازید و بیاورید.
20- متشابهات، قابل درک و فهم است
پس از آنکه ما آیات متشابهات را تعیین کردیم حال می‌گوئیم تمام آیات متشابهات را می‌توان فهمید و همه فصیح و روشن و قابل درک و ترجمه و مفهوم آنها سهل و آسانست، و حق تعالی آیات متشابهه را لغو قرار نداده که کسی نفهمد، بعضی از مردم نادان و یا مغرض هر کس بخواهد بقرآن تمسّک جوید، و آیه‌ای برای اثبات مطلبی ذکر کند فوری او را باز می‌دارند به بهانه اینکه قرآن متشابه دارد و نباید بقرآن تمسّک جست، ما برای روشن شدن مطلب و دفع ایشان می‌گوئیم:
متشابهات قرآن قابل درک و فهم است و کسی نگفته متشابهات قابل فهم نیست، نه خدا چنین فرموده و نه رسولص در سوره آل عمران آیه 7 که در فصل سابق ذکر شده و فرموده: تأویل متشابه را کسی نمی‌داند جز خدا، و نفرموده ترجمه و معنی آنرا کسی نمی‌فهمد، ما قبول داریم تأویل متشابه را کسی جز خدا نمی‌داند و ما مأمور بفهم تأویل آن آیات نیستیم. اما ترجمه و تفسیر و مفهوم و منطوق آنها را چرا ندانیم، پس به آن شخص نادان و یا مغرض باید فهمانید که تأویل غیر از ترجمه و تفسیر است، اگر بنا باشد کسی آیات متشابهه را نفهمد نزول آن آیات لغو می‌شود و خدای حکیم کار لغو نمی‌کند. ما دلیل‌ها داریم بر اینکه آیات متشابه قابل فهم و درکست:
دلیل اول: حقّ تعالی مکرّر در سوره قمر فرموده: وَلَقَدْ يَسَّرْنَا الْقُرْآنَ یعنی: «محققا ما قرآن را آسان قرار دادیم» و این آیه اطلاق دارد و شامل آیات متشابهه نیز می‌شود زیرا آیه متشابه نیز قرآن و سهل التناول است، و اگر آیات متشابهه آسان نبود می‌فرمود: «و لقد یسرنا بعض القرآن!!» و حال آنکه نفرموده!
دلیل دوم: آیاتی که فرموده: لیدبروا آیاته این آیات نیز اطلاق دارد و شامل تمام آیات قرآن است، پس باید در آیات متشابهه نیز تدبر کرد و فهمید.
دلیل سوم: آیاتی که فرموده: هدی للناس و بیان للناس و موعظة و مانند اینها، و اگر آیات متشابهه قابل فهم نباشد هدی للناس نمی‌شود. به اضافه ما می‌پرسیم آیات متشابه کدام است ممکن است هر آیه‌ای را ما دست بگذاریم برای اثبات مطلبی شما بگوئید متشابه است، بنابراین تمام آیات قرآن متشابه می‌شود و باید آنرا مهجور و بی‌فائده دانست، اگر چنین باشد دشمنان قرآن مانند نصاری و یهود خوشحال خواهند شد، و حداکثر عداوت با قرآن همین است.
بعضی از دشمنان قرآن می‌گویند قرآن را فقط راسخون در علم می‌فهمند و راسخون در علم منحصر به 12 نفر امام است، و دلیل ایشان آیه 7 سوره آل عمران است که ذکر شد، جواب ایشان چند چیز است:
1-    خدا راسخون در علم را منحصر به 12 نفر ننموده زیرا در سوره نساء آیه162 مؤمنین یهود را از راسخون در علم شمرده و فرموده: لَّكِنِ الرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ مِنْهُمْ وَالْمُؤْمِنُونَ يُؤْمِنُونَ بِمَا أُنزِلَ إِلَيكَ وَمَا أُنزِلَ مِن قَبْلِكَ... ﴿162﴾. «ولیکن راسخون در علم از یهود و ایمان آورندگانشان ایمان می‌آورند به آنچه بتو نازل شده و به آنچه پیش از تو نازل شده».
پس طبق این آیه هر کس ایمان آورد و بمطالب دینی دانا باشد راسخ در علم است ولو یهودی باشد.
2-    امیرالمؤمنین ع در خطبه 89 بنام اشباح فرموده: راسخ در علم آنست که اقرار بنادانی خود کند در امور غیبی. ومی‌فرماید: واعلم أن الراسخین فی العلم هم الذین أغناهم عن اقتحام السدد المضروبه دون الغیوب، الإقرار بجمله ما جهلوا تفسیره من الغیب المحجوب، فمدح الله – تعالی – اعترافهم بالعجز عن تناول ما لم یحیطوا به علما، و سمی ترکهم والتعمق فی ما لم یکلفهم البحث عن کنهه رسوخا، فاقتصر علی  ذلک، یعنی: «و بدانکه راسخون در علم آنانند که اقرارشان بجهل آنچه تفسیرش را نمی‌دانند از غیب‌های مسدود، بی‌نیازشان نموده که بدرهای بسته شده نزد غیب‌ها وارد شوند، پس خداوند اعتراف آنان را به عجز و ناتوانی از دست یافتن به آنچه احاطه علمی به آن ندارند، مدح نموده و ترک تعمق و کنجکاوی آنان را در آنچه مکلف به بحث از کنه آن نیستند رسوخ نامیده» و حضرت سجاد ع نیز در این باره چنین فرموده: که هر کس کلمات آنحضرت را بخواهد، در همین تفسیر بنکات ذیل آیه 52 سوره شوری مراجعه کند. بنابراین هر کسی که در مطالب غیبی وارد نشود و اقرار به عجز و جهل خود کند در مواردی که مأمور بتحقیق نیست چنین کس از راسخین در علم است بقول حضرت أمیر   ع، پس چگونه مدعیان تشیع قول حضرت را ندیده برخلاف آن امام راسخون را منحصر به دوازده نفر نموده‌اند.
3-    اینکه رسوخ در علم در لغت بمعنی استواری و محکمی در آنست، و هر کس در علم خود نسبت به هر معلومی استوار و محکم باشد، می‌توان او را راسخ نامید و این انحصاری نیست و نمی‌توان قرآن را میخ‌کوب و منحصر کنیم برای اشخاص معین، و هر کجا صفت خوب و یا صفت بدی است بگوئیم مخصوص اشخاص معینی است، کسانیکه قرآن را مدّاح و یا قدّاح اشخاص مخصوصی شمرده‌‌اند کتاب خدا را کوچک شمرده‌‌اند، و قانون الهی را از عمومیّت انداخته‌‌اند و نباید آنان را عاقل نامید.
اگر کسی بگوید حدیثی وارد شده که امام فرموده راسخون در علم مائیم، در جواب باید گفت: باشد؛ امام از راسخون باشد، ما منکر نیستیم اما نفرموده کس دیگر از راسخون نیست، و اگر حدیثی بگوید هیچکس راسخ در علم نیست جز امام، آن حدیث ضدّ قرآن و باطل است. جائیکه علماء یهود اگر ایمان به محمدص آورند خدا آنان را از راسخون شمرده باشد، البته فلان امام ع نیز از راسخون است، ولی این دلیل بر انحصار نمی‌شود. به اضافه چون قرآن مطلبی را روشن و واضح کرد ما نباید از آن اعراض کنیم و بحدیث زید و عمرو رجوع کنیم.
از همه اینها گذشته اگر در همین آیه سوره آل عمران تدبر شود مطلب روشن خواهد شد، زیرا خدا تأویل متشابهات را مخصوص خود نموده و نفرموده راسخون در علم می‌دانند، زیرا «وَالرَّاسِخُونَ» واو آن استیناف است نه واو عاطفه، و اگر واو عاطفه بدانیم موجب کفر و شرک می شود، زیرا در صورت عطف معنی چنین می‌شود «خدا و راسخون می‌گویند ما ایمان آوردیم تماما از نزد پروردگار ما می‌باشد» و این غلط است زیرا نبايد گفت: خدا ايمان آورده ومی گويد: تمام از نزد پروردگارماست، زيرا خدا پروردگاری ندارد و ایمان نمی‌آورد، پس اگر واو عاطفه باشد معطوف و معطوف‌علیه در حکم واحد و باید هر دو ایمان بیاورند به پروردگار خود یعنی «الله» که معطوف علیه باشد و «راسخون» که معطوف باشد، و این کفر و شرکست. حال شما ملاحظه کنید بی‌سوادی که آنرا واو عاطفه گرفته و می‌گوید راسخون عالم بتأویل متشابه می‌باشند چگونه برای تعصّب مذهبی در کفر افتاده. بهر حال تاکسی تعصب را کنار نگذارد آیات الهی را نمی‌فهمد.
4-    ما از آنکه بگوید متشابهات قرآن را کسی نمی‌داند جزء 12 نفر و آنان فعلاً در میان بشر نیستند می‌پرسیم: شما آیات متشابه را نشان دهید، اگر بگوید هر آیه که معنی معینی داشته باشد و احتمال غیر آن نرود محکم است و باقی متشابه، گوئیم چنین آیه‌ای در قرآن وجود ندارد، زیرا در هر آیه امکان احتمال غیر معنی ظاهری آن داده می‌شود. بنابراین تمام آیات قرآن متشابهاتست و بقول او باید قرآن را کنار گذاشت تا خوب به استعمار سواری دهند و خرافات ضدّ قرآن را بپذیرند، ببهانه اینکه نمی‌دانیم قرآن چه می‌گوید شیطان و استعمار را از خود خورسند کرده‌‌اند، پس اینان نرفتند آیات محکمات قرآن را بفهمند و از متشابهات تمیز دهند و فقط هم ایشان دور کردن مردم از قرآن است.
5-    ما از این مدعیان می‌پرسیم آیا این 12 نفر که عالم بمتشابهات قرآنند برای مردم بیان کرده‌‌اند یا خیر؟ اگر بیان کرده‌‌اند پس قابل فهم شده، و می‌شود فهمید، پس چرا می‌گوئید قابل فهم نیست؟ و اگر آن 12 نفر بیان نکرده‌‌اند می‌گوئیم چرا بیان نکرده‌اند؟ آیا آنان بخل کردند و یا خدا کار لغوی کرده و آیاتی را نازل نموده که جز 12 نفر کسی نفهمد و آن 12 نفر هم به کسی یاد ندهند و انحصاری کنند، پس خدا خودش فکری کند و آیات کتاب خود را از انحصار در آورد، نعوذ بالله من الجهل والتعصب.
21- میزان صحت و بطلان مطالب اسلامی قرآن است
هر متاعی در جهان میزانی دارد که کم و زیاد آن را با آن میزان می‌سنجند و معلوم می‌گردانند، دکّان خوار وبار فروشی میزان یعنی ترازوئی دارد که کم و زیاد جنس را با آن معلوم می‌کنند، و دکان بزّازّی متری دارد که کم و زیاد هر پارچه‌ای را با آن متر معلوم می‌گردانند، آیا پروردگار جهان برای دین اسلام میزانی قرار نداده، اسلامی که باید تا قیامت بماند و کم و زیاد نشود هر کس آنرا کم و زیاد کند و از قوانین آن کم نماید نباید میزانی باشد که آنرا معلوم کنند، آیا خدا دستگاه تصفیه‌ای برای اسلام نگذاشته که حقائق اسلام را از خرافات وارده در آن تصفیه کنند؟ اگر آب زلال صافی که مایه حیات است چندین فرسخ در هزار و چهار صد کوچه و خیابان گردش کند و هر گونه آشغال و کثافات در آن وارد کنند بطوریکه آب مضاف شود و در عوض اینکه مایة زندگی باشد مایه بیماری و بیچارگی گردد آیا نباید آن آب را پس از تصفیه آشامید؟ دین اسلام که هزار و چهار صد سال است میان بشر آمده، دسترس هر منافق و کافری شده و هر کس تا توانسته بنام اسلام و یا امام و رسول بعنوان خیر‌خواهی مطالبی در آن وارد کرده. حال اگر کسی بخواهد بفهمد این مطالب از اسلام است و یا ضد اسلام چه بکند؟ آیا خدای جهان برای دین خود میزان و معیاری قرار داده و یا هرج و مرج گذاشته؟
باید فهمید که خدا برای دین میزانی گذاشته که هر کس صحت و بطلان مطالب اسلامی را بتواند با آن میزان معلوم کند و آن میزان قرآن است که خدا در کتاب خود ذکر کرده و رسول خداص و ائمه ع نیز صریحا بیان کرده‌اند:
اما آیات قرآن: در سوره شوری آیه 17 فرموده: اللَّهُ الَّذِي أَنزَلَ الْكِتَابَ بِالْحَقِّ وَالْمِيزَانَ وَمَا يُدْرِيكَ لَعَلَّ السَّاعَةَ قَرِيبٌ ﴿17﴾.  «خدا آنستکه فرو فرستاد این قرآن را و این میزان را بحق».
و در سوره حدید آیه 25 فرموده: لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَيِّنَاتِ وَأَنزَلْنَا مَعَهُمُ الْكِتَابَ وَالْمِيزَانَ لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ ...﴿25﴾. «بتحقیق که ما فرستادیم رسولان خود را با دلیل‌های روشن و نازل کردیم با ایشان کتاب و میزان را تا مردم بعدالت قیام کنند».
پس بصریح قرآن این کتاب الهی میزانست برای حق و باطل، ودر این آیات عطف میزان بر کتاب عطف خاص است بر عام، و حق تعالی قرآن را فرقان نامیده در اول سوره فرقان فرموده: تَبَارَكَ الَّذِي نَزَّلَ الْفُرْقَانَ عَلَى عَبْدِهِ لِيَكُونَ لِلْعَالَمِينَ نَذِيرًا ﴿1﴾. «با برکت است آن خدائیکه نازل کرده بر بنده خود فرقان را».  و فرقان یعنی جداکننده حق از باطل و صحیح از سقیم، یعنی بواسطه آیاتش حق از ناحق جدا و معلوم میگردد. پس هر چه موافق قرآن باشد حق و گر نه باطل است، و همچنین خدا قرآن را فصل نامیده، و در آیه 13 سوره طارق فرموده: إِنَّهُ لَقَوْلٌ فَصْلٌ ﴿13﴾ «و فصل جداکننده حق است از باطل».
و اما روایات رسول اکرمص و امام ع
بحدّ تواتر وارد شده که قرآن میزان مطالب اسلامی است و معیار صحت و بطلان هر دعا و قصه و شعر و فضیلت و حکم و روایت و هر چیز دیگر است و همه را باید با قرآن سنجید، اگر قرآن هر یک از اینها را تصدیق کرد صحیح و إلا باطل است. ما بعضی از روایات را در اینجا می‌آوریم:
1-    روایت کرده کافی و وسائل الشیعه ج 18 ص 78 از امام جعفر صادق ع از رسول خداص که فرمود: " إن علی  کل حق حقیقه و علی  کل صواب نورا، فما وافق کتاب الله فخذوه و ما خالف کتاب الله فدعوه"، یعنی: «محققا برای هر حقیقتی و برای هر صوابی نوری است پس آنچه موافق کتاب خدا شد بگیرید و آنچه با کتاب خدا مخالف شد واگذارید» و برقی در محاسن و صدوق در امالی همین روایت را نقل کرده‌‌اند.
2-    کافی و وسائل در همان صفحه روایت کرده‌اند از امام صادق ع که فرمود: "إذا ورد علیکم حدیث فوجدتم له شاهدا من کتاب الله أو من قول رسول الله وإلا فالذی جاءکم به أولی به" یعنی: هر گاه حدیثی بر شما وارد شد پس شاهدی از کتاب خدا و یا از قول رسولص بر آن یافتید بپذیرید و إلا آنکه برای شما آن حدیث را آورده خودش سزاوارتر است به آن حدیث.
3-    کافی و وسائل در همان صفحه روایت کرده‌‌اند از امام صادق ع که فرمود: ما لم یوافق من الحدیث القرآن فهو زخرف یعنی: آن حدیثی که موافق قرآن نباشد مزخرفست.
4-    کافی و وسائل ص 79 جلد 18 روایت کرده از امام صادق ع كه می فرمود: "کل شیء مردود إلی الکتاب والسنه وکل حدیث لایوافق کتاب الله فهو زخرف"، یعنی هر چیزی باید به کتاب و سنت برگردانیده شود و هر حدیثی که موافق کتاب خدا نباشد مزخرفست.
5-    کافی و وسائل الشیعه همان جلد ص 79 روایت کرده از همان امام ع كه فرمود: " خطب النبی بمنی: فقال: أیها الناس ما جاءکم عنی یوافق کتاب الله فأنا قلته و ماجاءکم یخالف کتاب الله فلم أقله". یعنی: رسول خداص در منی خطبه خواند و فرمود: اي مردم آنچه از قول من برای شما آمد که موافق کتاب خدا باشد پس من آن را گفته‌ام و آنچه از قول من آمد برای شما که مخالف کتاب خدا بود من نگفته‌ام.
6-    کافی و وسائل جلد 18 ص 79 روایت کرده‌‌اند از همان امام ع که می‌فرمود: "من خالف کتاب الله و سنه نبیه فقد کفر". یعنی: هر کس مخالف کتاب خدا و سنت پیمبرص بگوید کافر است.
7-    کافی و وسائل جلد 18 ص80 روایت کرده‌اند از امام محمد باقر ع که فرمود: "إذا جاءکم عنا حدیث فوجدتم علیه شاهدا أو شاهدین من کتاب الله فخذوا به وإلا فقفوا عنده". یعنی: هر گاه برای شما از قول ما حدیثی آمد که یک شاهد و یا دو شاهد از کلام خدا برای آن یافتید آنرا بگیرید و إلا توقّف کنید.
8-    کافی و وسائل جلد 18 ص 80 روایت کرده از موسی بن جعفر ع که فرمود: "أعرضوهما علی  کتاب الله عزوجل فما وافق کتاب الله عزوجل فخذوه وما خالف کتاب الله فردوه"، یعنی: دو خبر مخالف و معارض را بر کتاب خدا عرضه بدارید، آنچه موافق کتاب خدای عزوجل بود بگیرید و آنچه مخالف کتاب خدای عزوجل بود رد کنید.
9-    روایت کرده وسائل الشیعه جلد 18 ص 72 که امام رضا ع فرمود: " فما ورد علیکم من خبرین مخالفین فأعرضوهما علی کتاب الله فما کان فی کتاب الله موجودا حلالا أو حراما فاتبعوا ما وافق الکتاب وما لم یکن فی الکتاب فأعرضوه علی  سنن رسول الله"، یعنی: آنچه بر شما وارد شد از دو خبر مختلف، عرضه بدارید بر کتاب خدا پس آنچه در کتاب خدا بود چه حلال و حرام پیروی کنید آنچه با کتاب خدا موافق است، و آنچه در کتاب الهی نبود عرضه دارید بر سنتهای رسول خداص.
10-    وسائل الشیعه جلد 18 ص 84 روایت کرده عن الصادق ع: "إذا ورد علیکم حدیثان مختلفان فأعرضوهما علی کتاب الله فما وافق کتاب الله فخذوه و ما خالف کتاب الله فردوه".
11-    وسائل جلد 18 ص 86 روایت کرده از امام صادق ع که فرمود: "فما وافق کتاب الله فخذوه".
12-    شیخ طوسی در امالی و وسائل جلد 18 ص 86 روایت کرده‌‌اند از امام محمد باقر ع که فرمود: "أنظروا أمرنا و ما جاءکم عنا فإن وجدتموه للقرآن موافقا فخذوه و إن لم تجدوه موافقا فردوه". یعنی: به امر ما و آنچه از ما به شما رسید نظر کنید اگر موافق قرآن یافتید بگیرید و اگر موافق قرآن نیافتید آنرا رّد کنید.
13-    در مقدمه هفتم کتاب تفسیر صافی روایت کرده از امام محمد باقر ع که به اصحاب خود فرمود: "إذا حدثتکم بشیء فاسئلونی أین هو من کتاب الله"، یعنی: هر گاه من برای شما حدیثی گفتم از من سئوال کنید این حدیث کجای کتاب خدا است.
14-    روایت کرده عیاشی در تفسیر خود و کتاب وسائل جلد 18 ص 89 که امام باقر و صادق علیهما السلام فرمودند: "لا تصدق علینا إلا ما وافق کتاب الله و سنه نبیه". یعنی: بر ما تصدیق مکن مگر آنچه با کتاب خدا و سنت رسول او موافق باشد.
15-    روایت کرده جلد اول بحار و جلد دوم احتجاج طبرسی ص 251 که امام علی  بن محمد العسکری ع در رساله خود به اهل اهواز مرقوم فرمودند: " اجتمعت الأمة قاطبه لا اختلاف بینهم فی ذلک ان القرآن حق لاریب فیه عند جمیع فرقها فهم فی حالة الإجتماع علیه مصیبون و علی  تصدیق ما أنزل الله مهتدون، و لقول النبیص: لا تجتمع أمتی علی  ضلالة فاخبر ان ما اجتمعت علیه الأمة ولم یخالف بعضها بعضا هو الحق، فهذا معنی الحدیث لا ما تأوله الجاهلون ولا ماقاله المعاندون من إبطال حکم الکتاب و اتباع حکم الأحادیث المزورة و الرویات المزخرفة، فإذا شهد الکتاب بتصدیق خبر و تحقیقه فأنکرت طائفة من الأمة و عارضته بحدیث من هذه الأحادیث المزورة فصارت بإنکارها و دفعها الکتاب کفارا ضلالا". یعنی: «تمام امت بدون اختلاف در این مطلب اجماع دارند که قرآن بدون شک نزد تمام فرق اسلامی حق است، پس ایشان در حالت اجتماع بر قرآن بصواب رفته‌اند و بواسطة تصدیق به آنچه خدا نازل نموده به هدایت رسیده‌اند، و برای همین بود که رسول خداص فرموده امت من بر ضلالت اجتماع نمی‌کنند، پس رسول خداص خبر داده که آنچه امت او اجتماع کرده باشند و بعضی با بعضی مخالفت نکرده باشند، همان حق است، پس معنی حدیث این است، نه آنچه نادانها تأویل کردند و نه آنچه دشمنان گفته‌اند از ابطال حکم کتاب و پیروی احادیث تزویر شده و روایات مزخرفه، پس چون کتاب خدا گواهی دهد و خبری را تصدیق نماید و آن را محقق شمرد، سپس طائفه‌ای از امت آن را انکارکنند و بحدیثی از این مجعولات معارض قرار دهند، در نتیجه بواسطة انکار خبر موافق کتاب و ترک کتاب خدا از گمراهان و کافران گشته‌اند».
و صدها خبر دیگر به همین مضامین که در این مختصر نگنجد. پس بنا بر «این اخبار» قرآن میزان صحت و بطلان روایات اسلامی است و باید هر حدیثی را با قرآن سنجید، ولی در زمان ما کار بعکس شده، یعنی قرآن را با خبر می‌سنجند، و می‌گویند باید ببینیم حدیث چه می‌گوید، اگر آیه‌ای موافق حدیث نشد آن آیه را نمی‌پذیرند و یا قرآن را تأویل و بزور حمل به آن خبر می‌کنند و یا چیزی در آیه تقدیر می‌گیرند تا موافق خبر شود و آیه‌ای که موافق خبر مجعول از امامی نباشد آن را ترک می‌کنند و لذا هرکس طبق احادیث مجعوله عقیده و مذهبی ضد قرآن اختراع کرده، و آیاتی که ضد عقائد او است تأویل می‌کنند. راستی عداوتی که مسلمین زمان ما با قرآن دارند هیچ ملتی با کتاب آسمانی خود نداشته. ما اگر بخواهیم اسلام را از خرافات و موهومات نجات دهیم و آلودگیهای اسلام را از رخ آن بشوئیم و حقائق آن را از خرافات دشمنان آن جدا سازیم باید پیکار شدیدی نموده تا مردم را بقرآن ارجاع داده و با کتاب خدا دین او را تصفیه نمائیم و آب زلال صاف دین را با دستگاه تصفیه قرآن استخراج نموده و به تشنگان برسانیم. تا تیره‌گی از چهرة حق زائل نشود بر باطلها غالب نگردد چون حق تیره و تار است باطلها را گرمی بازار است، جوانان ما که به اسلام اعتنا ندارند حق دارند زیرا اسلام حقیقی را ندیده‌اند، هر کس حقائق را خریدار است از خرافات دینی بیزار است. اکثر گویندگان و مراجع دینی ما مروّج و ناشر خرافات و موهوماتند و از کتاب آسمانی اسلام بی‌خبر و به بافته‌های خیالی مغرورند، و عجب این است که با بی‌خبری از قرآن خود را مبلّغ آن می‌دانند، در حوزه‌های علمیّه قرآن تدریس نمی‌شود و تدّبر در آن رسمیّت ندارد، و سالها است که از برنامة تحصیلی حذف شده و بلکه افکار ضدّ قرآن بطلاّب تزریق می‌شود، و بدترین دشمن قرآن مقدّسین می‌باشند.
در مهجور شدن قرآن ما را اشعاری است:
ألا ای بلبلان باغ قرآن
        که از آیات آن گیرید ایمان

شما طوطیان باغ و گلزار
        که از هجران گل شد حالتان زار

اگر قرآن شما را نور بخشید
        ز آیاتش شما هشیار گشتید

شما را گر که قرآن رهنما شد
        أسف باشد که ملّت زان جدا شد

شما را هجر گل گر نوحه‌گر کرد
       
مرا گلزار دین خونین جگر کرد
چو از قرآن جدا کردند ملّت
        بیاوردند هر کفری به راحت

هزاران سد ره در راه قرآن
        که هر سدی شده نانی و دکّان
 
مرا این غصّه و غم زار کرده
        که بی دین نام دین ابزار کرده

همه دارند با قرآن حقّ جنگ
        یکی با لاف عرفان میزند سنگ
یکی با فلسفه بافد در آیات
        یکی اخباری از بهر وجوهات

یکی با روضه‌های جور واجور
        کند از ثقل اکبر خلق را دور

همه گویندگان اندر غلّوند
        ز قرآن دور و از دانش خلّوند

یکی شیخی شده آورده آفات
        یکی صوفی بیاورده خرافات

یکی مدّاح و بافد ضدّ قرآن
ج        شده از چاپلوسی او ثناخوان

برای حیدر و اولاد پاکش
        شده دین گریه و زارّی و افغان

بقرآن حملوا لم یحملوا خوان
        که تا بینی فلان بسیار و بهمان

برای ردّ أوهام و خرافات
        نباشد چاره‌ای جز فهم آیات

برای دفع شرک و دعوت ناس
         بدست آرید آیاتی ز اخلاص

بود لازم شما را حفظ آیات
        سلاحی بهر دفع این خرافات
 
برای مرده‌ها خوانند قرآن
        نباشد مرده را تکلیف‌ و فرمان

برای زنده قانون است و انذار
        که تا کامل کند رفتار و کردار

از این بازی که با قرآن نمودند
        به اهل دین نه سر ماند ونه دستار

اگر خوانی یکی آیات توحید
        همه دارند زان اعراض و انکار

بود قرآن سند در دین اسلام
        ولی نتوان سند را کرد اظهار

درین شهری که ما هستیم ساکن
        مقّدس‌هاش با قرآن به پیکار

اگرچه اکثرش باشند بی‌دین
        ولی در اهل دینش نیست جز کین

اگر امن و امان هر جا ز دین است
        در اینجا موذیان هستند دیندار

شده قرآن همی مهجور و متروک
        ز جور هوچیان اهل آزار

همه غافل ز آیات الهی
        به شبهه حق بپوشانند ز اخبار

شده دین زاری و افغان و ندبه
        ز قرآن بی‌خبر هستند بازار

انیسی ز اهل قرآن نیست اینجا
        بجز چندی ز ابرار و ز اخیار

برای نشر آیات الهی
        نه یاری نی طرفداری نه هوشیار

ندیدم ساعتی أمن و عدالت
        مگر آینده عدل آید پدیدار

بشارت بر تو پس خوش باش ای دل
        برو آینده را نزدیک بشمار

به این زودی شود بیدار ملّت
        که قرآن می‌کند افراد بیدار

مشو بی‌تاب از آزار جهال
        که قرآن آورد دانش دگر بار

بسوزد دل نه بتوانم مداوی
        که دین بر مفت‌ خواری گشته ابزار

با رشادش تدّبر نیست کس را
        همه محروم از این نور دادار

نداند کس دیگر آیات تنزیل
        شده تعطیل این گنج گهربار

تمام حوزه‌ها خالی ز آیات
        شده برنامه‌ها خالی ز انوار

نباشد در مدارس درس آیات
        هدی‌ للناس نی باشد سر و کار

خدا این بنده را تأیید کن تا
        کتابت را یکی باشد ز انصار

22- در ترجمة قرآن نباید خیانت کرد
ترجمه‌‌نویس بر قرآن باید طبق لغت عرب ترجمة هر لفظی را بدون کم و زیاد بنویسد و از خود اعمال سلیقه نکند و عقائد خود را چه حقّ و چه باطل داخل ترجمه ننماید و گرنه خیانت کرده، ما در ایران آنچه ترجمه بر قرآن دیده‌ایم خالی از نقص و یا خیانت نبوده و این گناه بزرگ را اکثر مرتکب شده‌اند، به اضافه عبارت مترجم موافقت با قرآن نمی‌کند و کم و زیاد فاحشی دارد مثلاً در آیه 5 بقره: ... وَأُوْلَئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ ﴿5﴾  نوشته‌اند: «ایشان رستگارند عالم‌اند».
ما نمی‌دانیم کلمة عالم‌اند از کجای این آیه درآمده.
بعضی از مترجمین معنی لغوی کلمات را ندانسته‌اند، و معلومات کافی برای ترجمه نداشته‌‌اند. ما برای نمونه چند جمله را که مترجمین برخلاف ترجمه ‌کرده‌‌اند برای نمونه در اینجا می‌آوریم تا خواننده خود قضاوت کند: مثلاً در ترجمه آیه 7 سوره انشراح: فَإِذَا فَرَغْتَ فَانصَبْ ﴿7﴾. كه ترجمه آن چنين است: «پس چون فارغ شدی خود را به رنج و طاعت افکن». اما یک مترجم بی‌سواد نوشته: چون از رسالت فارغ شدی علی  ع را نصب کن، خیال کرده فَانْصَبْ فعل امر از باب افعال و به کسر صاد است، در حالی که فانصب فعل امر از ثلاثی مجرد و به فتح صاد است، وآن بمعنی برنج افکن می‌‌باشد، به اضافه متوجه نشده این سوره در اوائل بعثت در مکه نازل شده و آن وقت نصب علی ع و فراغت از رسالت موضوعیّت نداشته. مترجم چون تعصب داشته خواسته خلافت علی  ع را استخراج کند ولو بر خلاف لغت و بر خلاف نزول باشد. و مثلا در ترجمه آیه 55 سوره آل عمران:  إِذْ قَالَ اللّهُ يَا عِيسَى إِنِّي مُتَوَفِّيكَ وَرَافِعُكَ إِلَيَّ ... ﴿55﴾.  كه ترجمه اش چنين است: «وقتی که خدا فرمود ای عیسی بدرستی که من تو را می‌میرانم و بسوی خود بالا می‌برم».
اما چون مترجم معتقد بوده که عیسی ع وفات نکرده، عقیده خود را در ترجمه به زور داخل کرده و چنین ترجمه کرده: "ای عیسی من تو را بربایم بدون نقصی و زحمتی که از دشمنان به تو برسد".
حال باید دید این ترجمه را از کدام جمله بیرون آورده، چنین جمله‌ای که معنی آن چنان باشد در آیه نیست. دیگری چنین ترجمه کرده: " ای عیسی به درستی که من بردارندة توام و بلندکننده توام"، در حالی که این ترجمه ابداً از این آیه استفاده نمی‌شود. و مثلاً در آیة 7 سوره ضحی: وَوَجَدَكَ ضَالًّا فَهَدَى ﴿7﴾ .
یاسری نامی در ترجمة خود می‌نویسد: «و یافت تو را گمشده پس راه نمود وقتی که حلیمه دایه‌اش آورده بود تا به جدش عبدالمطلب بسپارد نزدیک دروازة مکه پیغمبر را گم کرده» و الهی قمشه‌ای در ترجمة آن می‌نویسد «و تو را در بیابان مکه ره گم کرده یافت پس راهنمائی کرد» باید گفت این مطلب را از کجای آیه درآورده‌اند. ترجمه صحیح آیه این است که: «خدا تو را گمراه یافت پس او هدایتت کرد» چنانکه رسول خداص مکّرر خود فرمود: " الحمد لله الذی هدانا لهذا و ما کنا لنهتدی لولا أن هدانا الله" یعنی: «حمد خدائی را که ما را هدایت کرد بدین خود و اگر هدایت او نبود ما هدایت نشده بودیم» پس مقصود از این هدایت هدایت دینی و راهنمائی به مبدأ و معاد است نه گم شدن در کوچه و بیابان در حال طفولیّت، زیرا گم شدن در کوچه چیز مهمی نیست که خدا به رسول خود منّت گذارد، هر طفلی گم می‌شود و پیدا می شود و این اختصاص به رسول خداص ندارد، خدا در سوره سباء آیه 50 به رسول خود فرموده: قُلْ إِن ضَلَلْتُ فَإِنَّمَا أَضِلُّ عَلَى نَفْسِي وَإِنِ اهْتَدَيْتُ فَبِمَا يُوحِي إِلَيَّ رَبِّي ... ﴿50﴾. «بگو اگر گمراه شوم همانا بر ضرر خودم گمراه شده‌‌ام و اگر هدایت یابم بواسطه چیزی است که پروردگارم به من وحی نموده».
خود رسول خداص عار ندارد که بگوید خدایا مرا هدایت کن به راه راست و هر روزی پنجاه مرتبه در نماز‌ها می‌فرمود: «إهدنا الصراط المستقیم» و در سوره انعام آیه161 می‌گوید: قُلْ إِنَّنِي هَدَانِي رَبِّي إِلَى صِرَاطٍ مُّسْتَقِيمٍ دِينًا قِيَمًا مِّلَّةَ إِبْرَاهِيمَ حَنِيفًا وَمَا كَانَ مِنَ الْمُشْرِكِينَ ﴿161﴾. بگو آرى پروردگارم مرا به راه راست هدايت كرده است دينى پايدار آيين ابراهيم حق‏گراى و او از مشركان نبود (161).
ولی مترجمین غلو دارند و خیال می‌کنند هدایت الهی برای پیغمبرص نقص است، و لذا می‌نویسد در کوچکی از دست دایه‌اش گم شده بود، اینان خبر ندارند که هدایت دینی الهی موجب افتخار و امتنان هر کسی است.
علی ع در نهج البلاغه خطبه 207 فرموده: "فإنما أنا و أنتم عبید مملوکون لرب لارب غیره، یملک منا ما لانملک من أنفسنا، وأخرجنا مما کنا فیه إلی ما صلحنا علیه، فأبدلنا بعد الضلالة بالهدی، و أعطانا البصیرة بعد العمی". یعنی: من و شما بندگانیم مملوک پروردگاری که جز او پروردگاری نیست، او مالک است نسبت به ما آنچه را که ما برای خود اختیاری نداریم و در تحت ملکیّت ما نیست، آن خدائیکه ما را از جهل و نادانی که در آن بودیم در آورد و بسوی آنچه صلاح ما بود راهنمائی کرد و گمراهی ما را به هدایت تبدیل نمود و بینائی پس از کوری به ما بخشید.
نویسنده گوید: امام در حق خود چنین گوید ولی مدعیان پیروی او حاضر نیستند سخن امام و پیغمبر خود را بپذیرند و لاأقل سخن خدا را باور کنند، و او را هادی رسول خود بدانند.
یاسری نامی که به قرآن ترجمه نوشته در سوره ابراهیم آیه 33:
وَسَخَّر لَكُمُ الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ دَآئِبَينَ وَسَخَّرَ لَكُمُ اللَّيْلَ وَالنَّهَارَ ﴿33﴾. «و خدا مسخّر کرده برای شما خورشید و ماه را که دائما در شتابند».
چنین ترجمه کرده: و قرار داد برای شما خورشید و ماه را مؤدّب بر آداب و رسوم، که خیال کرده دائبین از مادة ادب می‌باشد و متوجه نشده که دأب مهموزالعین است. همین مترجم در ترجمة آیه 94 سوره توبه در جملة:
يَعْتَذِرُونَ إِلَيْكُمْ إِذَا رَجَعْتُمْ إِلَيْهِمْ قُل لاَّ تَعْتَذِرُواْ لَن نُّؤْمِنَ لَكُمْ قَدْ نَبَّأَنَا اللّهُ مِنْ أَخْبَارِكُمْ وَسَيَرَى اللّهُ عَمَلَكُمْ وَرَسُولُهُ ثُمَّ تُرَدُّونَ إِلَى عَالِمِ الْغَيْبِ وَالشَّهَادَةِ فَيُنَبِّئُكُم بِمَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ ﴿94﴾.   
می‌نویسد: "و بزودی ببینید خدا و رسولش عمل شما را که توبه می‌کنید یا نه، ما نمی‌دانیم توبه می‌کنيد یا نه را از کجای آیه درآورده، و الهی قمشه‌ای نیز در ترجمه این آیه می‌نویسد: و بزودی خدا و رسولش کردار و نفاق شما را به دیده‌ها آشکار سازد تا نزد مؤمنان رسوا شوید، ما نمی‌دانیم جمله کردار و نفاق شما را به دیده‌ها آشکار ساز تا نزد مؤمنان رسوا شوید را از کجای آیه در آورده مگر خدا هتاک الستور است و از ستار العیوبی دست برداشته؟! و اشراقی نامی در ترجمة این جمله می‌نویسد: و به زودی خدا و رسولش کردار و نفاق شما را بدیده‌ها آشکار می‌سازد، اینان یا از هم تقلید کرده‌اند و یا اینکه با قرآن بازی کرده‌اند، و نیز الهی قمشه‌ای در ترجمه آیه 4 سوره قدر: تَنَزَّلُ الْمَلَائِكَةُ وَالرُّوحُ فِيهَا بِإِذْنِ رَبِّهِم مِّن كُلِّ أَمْرٍ ﴿4﴾.   
می‌نویسد: در این شب فرشتگان و روح (جبرئیل) به اذن خدا بر امام عصر از هر فرمان و دستور الهی و سرنوشت خلق نازل گرداند این شب رحمت و سلامت و تهنیت است!
اشراقی نیز به تقلید از او می‌نویسد: در این شب فرشتگان و روح یعنی جبرئیل به اذن خدا بر امام عصر از هر فرمان و دستور الهی و سرنوشت خلق نازل گردند. ما نمی‌دانیم این ترجمه‌ها را از کجای آیه درآورده‌اند، ممکن است بگوئیم اخباری را که جعّالین جعل کرده‌اند به حساب قرآن گذاشته‌اند، زیرا سوره قدر صریح است که رسول خداص خود شب قدر را نمی‌داند و در آیه ذکر نشده که ملائکه بر چه کس نازل می‌شوند و حتّی نفرموده بر رسول خداص نازل می‌شوند، اینان از کجا امام عصر را مورد نزول آیه قرار داده‌اند که ملائکه بر او نازل می‌شوند، در حالی که ترجمه صحیح آیه این است: "فرشتگان و روح نازل می‌گردانند در این شب به اذن پروردگارشان از هر امری سلام و رحمت را تا به صبح"، اما نویسندگان ترجمه بدون مراعات آیه هر چه خواسته‌‌اند در ترجمه کم و زیاد طبق عقائد خود نوشته‌اند، ولی ان شاء الله ما پس از اتمام مقّدمه به ترجمه ساده و روان بدون غلّ و غشّ می‌پردازیم. و آنچه ذکر شد یک از هزار و مشتی از خروار است، حال چگونه امور دین و قرآن درهم و برهم و چنین شده وچرا مسلمین از قرآن بی‌خبرند و خود را مسئول تعلیم و تعلّم قرآن نمی‌دانند، یکی از علل بزرگ این نادانیها این است که؛ به مردم گفته‌اند تقلید کفایت می‌کند از تعلیم کتاب و سنّت، حال باید دید تقلید چیست و مدارک آن کدام است؟
23- تقلید یعنی چه، و چه وقت میان مسلمین آمده؟!
در مجمع البحرین می‌گوید: "التقلید فی اصطلاح أهل العلم قبول قول الغیر من غیر دلیل لأن المقلد یجعل ما یعتقده من قول الغیر من حق أو باطل قلادة فی عنقه". یعنی: تقلید در اصطلاح علماء عبارتست از پذیرفتن قول غیر بدون دلیل زیرا مقلّد آنچه معتقد است از قول غیر، چه حق باشد و چه باطل، آنرا در گردن خود مانند قلاده‌ای قرار می‌دهد.
آری تقلید از مادة قلاده است، و حیوانی را که می‌خواهند به دنبال خود ببرند قلاده‌ای به گردن او می‌افکنند و همراه می‌‌برند. صاحب کتاب کفایه الأصول که از بزرگترین مجتهدین بوده در کتاب مذکور می‌گوید: "التقلید هو أخذ قول الغیر و رأیه للعمل به فی الفرعیات أو للإلتزام به فی الإعتقادیات تعبدا بلامطالبة دلیل علی  رأیه". یعنی: تقلید گرفتن قول و رأی غیر است برای عمل به آن در فروع ویا برای ملتزم بودن به آن در عقاید بعنوان بندگی بدون خواستن دلیلی برای رأی او.
از کلام ایشان معلوم می‌شود که در عقاید نیز بدون مدرک و بدون خواستن دلیل می‌توان تقلید کرد، و این مخالف عقل و قرآن است، زیرا اگر تقلید در عقاید جائز باشد باید تمام فرقه‌‌های باطله که از بزرگان خود در عقاید تقلید می‌کنند اهل نجات باشند و دیگر کفر و اسلامی معنی ندارد. و لذا مجتهدین دیگر در اول رسالة خود نوشته‌اند که تقلید در اصول دین و عقائد جائز نیست، و در میان عرف آن را تقلید کورکورانه می‌گویند.
به هر حال ما هر چه تفحّص کردیم در مدارک دینی دلیل محکم قابل قبولی برای وجوب و یا جواز تقلید نیافتیم بلکه کتاب خدا و سنّت رسول طبق احادیث معتبره دلالت دارد بر تحریم تقلید و وجوب تعلّم احکام اسلام از کتاب خدا و سنّت رسول. در اسلام نهی شدید شده از تقلید چنانچه خواهد آمد. آری در میان نصاری معمول است که در عقاید و اعمالی که در انجیل وجود ندارد از کشیشان خود تقلید می‌کنند، چنانچه در کتاب المنجد که صاحب آن مسیحی است می‌گوید: "التقلید و التقالید عند النصاری هی ما اتصل بنا من العقائد أو أمور العبادة دون أن یسطر فی الکتاب المقدس"، یعنی: تقلید نزد نصاری عبارتست از آنچه به ما رسیده از عقائد و یا عبادات بدون آنکه در کتاب مقدس الهی ذکر شده باشد. می‌توان گفت این تقلید از نصاری میان مسلمین سرایت کرده، زیرا در صدر اسلام تا هزار سال یعنی ده قرن تقلید و مقلِّد و مقلَّد در میان مسلمین نبوده، و شاهد بر این مطلب اینکه علمای متقدّمین شیعه مانند شیخ صدوق و مفید و سید مرتضی و امثال ایشان رساله عملیه برای تقلید پیروان خود نداشتند، و در یکی از کتب علماء سابق ذکر نشده که تقلید واجب است. از زمانی که صنعت چاپ اختراع و طبع کتاب آغاز شد کم کم رساله‌های مجتهدین معمول شد و برای مردم منتشر گردید و گرنه سابقاً چنین کاری مقدور نبوده، یعنی یکنفر عالم نمی‌توانست هزارها و صدها رساله بنویسد، و در میان مردم منتشر کند، و حتی خود رسول خداص و امیرالمؤمنین ع و سایر ائمه و خلفا رساله تقلیدیّه نداشتند و برای کسی رسالة تقلیدیه ننوشتند، بلکه از صدر اسلام تا هزار سال بعد تعلیم و تعلّم دین واحکام آن از روی کتاب خدا و سنت رسول طبق احادیث معتبره واجب و معمول بوده و لذا مردم به کتاب خدا و سنّت رسول آشنا بودند. ولی از وقتی که رساله تقلیدیّه منتشر شد مردم مسلمان بکلی از کتاب خدا و سنت رسولص بی‌خبر ماندند. اما علمای اخباری مانند محدث فیض کاشانی و صاحب حدائق و استرآبادی و صدها نفر دیگر تقلید را حرام می‌دانستند.
مضّرات تقلید و زیانهای آن
در اسلام هر چیزی که ضرر داشته باشد حرام شده و چنانکه در جلد دوم سفینه البحار صفحه 72 و جلد اول صفحه 54 از رسول خداص روایت کرده‌اند که فرمود: لاضرر و لاضرار فی الإسلام، و در همان کتاب و سایر کتب معتبره وارد شده که: کل مضر حرام. تقلید در دین مضرات بسیاری دارد که می‌توان گفت ضرر آن از اکثر محرمات بیشتر است. ما به برخی از آنها اشاره می‌کنیم:
اول – پیروی ظنّ و گمان که در اسلام شدیداً ممنوع و مورد نهی الهی است. در سوره یونس آیه 36 فرموده:
وَمَا يَتَّبِعُ أَكْثَرُهُمْ إِلاَّ ظَنًّا إَنَّ الظَّنَّ لاَ يُغْنِي مِنَ الْحَقِّ شَيْئًا إِنَّ اللّهَ عَلَيمٌ بِمَا يَفْعَلُونَ ﴿36﴾. «و اکثر ایشان پیروی نمی‌کنند مگر از ظنّ، و به هیچوجه ظنّ و گمان کفایت از حق نمی‌کند».
و در سوره نجم آیه 28 فرموده: وَمَا لَهُم بِهِ مِنْ عِلْمٍ إِن يَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ وَإِنَّ الظَّنَّ لَا يُغْنِي مِنَ الْحَقِّ شَيْئًا ﴿28﴾. کلمه «شیء» نکره در سیاق نفی مفید عموم است، یعنی گمان و ظنّ در هیچ امری از امور دین كفايت نکند و انسان را بحق نرساند، در صورتی که عموم فقها و مجتهدین فتاوی خود را ظنّی می‌دانند و در کتاب معالم و قوانین و رسائل و سایر کتب خود در باب حجّیّت ظنّ نوشته‌اند که "اجتهاد هو استفراغ الوسع و یا استفراغ الفقیه وسعه فی تحصیل الظّنّ". یعنی: اجتهاد عبارتست از اینکه فقیه نیروی خود را مصرف کند در تحصیل ظنّ بحکم شرعی و باز خود فقها نوشته‌اند حکم ظنّی مجتهد برای مقلد واجب القبول می‌باشد و گویند: " هذا ما أدی إلیه ظنی و کل ما أدی إلیه ظنی فهو حکم الله". (مراجعه شود به باب حجّیّت ظنّ رسائل و قوانین و سایر کتب اصول) یعنی این حکم چیزی است که ظن من به آن رسیده و هر چه گمان من به آن برسد حکم خدا است. بنابراین تقلید از مجتهد پیروی از ظنّ و گمان است، و حال آنکه خدا نهی نموده، در سوره اسراء آیه 36 فرموده: وَلاَ تَقْفُ مَا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ ... ﴿36﴾. «پیروی مکن از آنچه بدان علم نداری".  و نهی مفید تحریم است.
دوم – پیروی رأی اشخاص – یکی از مضّرات تقلید پیروی آراء اشخاص می‌‌باشد و آن در اسلام باطل است، زیرا کسی حقّ صدور رأی ندارد جز خدا. البته مقصود رأی در امور دینی است و حتی خود رسول خداص حق اظهار رأی نداشت مگر طبق ارائة وحی، در سوره نساء آیه 105 فرموده: إِنَّا أَنزَلْنَا إِلَيْكَ الْكِتَابَ بِالْحَقِّ لِتَحْكُمَ بَيْنَ النَّاسِ بِمَا أَرَاكَ اللّهُ ... ﴿105﴾. «به تحقیق ما این قرآن را به تو نازل نمودیم بحق تا بین مردم طبق آنچه خدا به تو ارائه داده حکم کنی، و آنچه خدا ارائه داده قرآنست». در سوره یوسف آیه 40 فرموده: ... إِنِ الْحُكْمُ إِلاَّ لِلّهِ ... ﴿40﴾ يعنی: «حقّ صدور حکم نیست مگر برای خدا».
و در سوره مائده آیه 44 فرموده: ... وَمَن لَّمْ يَحْكُم بِمَا أَنزَلَ اللّهُ فَأُوْلَئِكَ هُمُ الْكَافِرُونَ ﴿44﴾. «هر کس به آنچه خدا نازل نموده حکم نکند کافر است».
وسائل الشیعه در کتاب قضا روایت کرده از رسول خداص که فرموده: "إن الله قضی الجهاد علی  المؤمنین بعدی یجاهدون علی  الأحداث فی الدین إذا عملوا بالرأی فی الدین، و لا رأی فی الدین إنما الدین من الرب أمره و نهیه". یعنی: «به تحقیق خدای تعالی جهاد را برای مؤمنین پس از من واجب کرده که با چیزهای تازه پیدا شدة دینی جهاد و پیکار نمایند وقتیکه به رأی عمل کنند در دین، و حال آنکه رأی در دین نباشد، همانا دین از پروردگار است امر و نهی آن منحصر است به او» پس مؤمنین زمان ما باید جهاد و پیکار نمایند تا بدعت تقلید را بردارند. در سوره مائده آیه 48 فرموده: ... فَاحْكُم بَيْنَهُم بِمَا أَنزَلَ اللّهُ وَلاَ تَتَّبِعْ أَهْوَاءهُمْ ... ﴿48﴾   
«به آنچه خدا نازل نموده حکم‌ نما و پیروی آراء ایشان مکن».
بنابراین آیات صریحه و اخبار صحیحه پیروی رأی اشخاص باطل است و باید کوشش کرد تا این باطل بر طرف گردد. آیا به مجتهدین حق صدور رأی داده شده؟! آیا آراء ایشان از وحی است؟ اگر از وحی است پس چرا به فوت مجتهد آراء او باطل می‌شود و از بین می‌رود؟ چرا پس از فوت، تقلید از احکام او باطل است؟ آیا حکم خدا از بین رفتنی است؟ آیا حکم خدا تغییر می‌کند؟ این آراء اگر از خداست پس چرا برخلاف یکدیگر است؟
سوم – ضرر سوم ماندن در جهل و کفر است – نتیجة تقلید چنانکه برای هر خردمندی محسوس است، بی‌خبری و جهل مردم مقلّد به کتاب خدا و سنّت یعنی روش رسول خداص و احادیث دینی است. شما اگر به یکی از این مقلدین بگوئی خدا در قرآن مکرر فرموده جز مرا مخوانید، و دعا عبادتست، و خواندن غیر خدا در عبادت شرکست و خدا آنرا شرک دانسته و نفرموده: بندگان مقرب مرا بخوانید، به علاوه طبق آیات قرآن بندگان مقرب خدا پس از مرگ به دارالسلام بهشت خواهند رفت و روحشان از دنیا بی‌خبر است، شما چرا در مجلس دینی آنان را می‌خوانید؟ در جواب ما می‌گویند: ما مقلّدیم. ملاحظه کنید از برکت تقلید در شرک وارد شده‌‌اند. از دیگری می‌پرسی آیا خدا که حاضر و ناظر در هر مکان و شاهد بر هر چیزیست، آیا انبیاء و اولیاء نیز در این صفات با خدا شریکند و این صفات را دارند؟ می‌گوید: بلی، می‌پرسی به چه دلیل؟ مگر خدا نفرموده: لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ ، در جواب می‌گوید: ما مقلّدیم!
به یک مرد شصت ساله گفتم بیا آیات قرآن را بفهم، گفت: ما مقلّدیم، آقا فرموده قرآن قابل فهم نیست و هر کس بفهمد گمراه می‌شود، من مقلد شش نفر از علما می‌باشم.
بنظر این بیچاره قرآن کتاب هدایت نیست و کتاب گمراهی است، چرا؟ چون مقلّد است، در صورتی که حق تعالی در سوره یوسف 108 فرموده: قُلْ هَذِهِ سَبِيلِي أَدْعُو إِلَى اللّهِ عَلَى بَصِيرَةٍ أَنَاْ وَمَنِ اتَّبَعَنِي ... ﴿108﴾. يعنی: «بگو راه این است که می‌خوانم بسوی خدا با بصیرت و بینائی، من و هر کس پیرو من است».
آیا کسی که پیرو پیغمبر اسلام است نباید بصیرت و فهم عقلی داشته باشد و نباید کتاب خدا را بفهمد؟
خدا در سوره انعام آیه 104 فرموده: قَدْ جَاءكُم بَصَآئِرُ مِن رَّبِّكُمْ ... ﴿104﴾. «این قرآن بینائیها می‌باشد که برای شما از پروردگار شما آمده است».
چهارم – انحطاط فکری – اکثر ملت اسلام در اثر تقلید، فکر خود را بکار نینداخته و رشد فکری و عقلی ندارند، زیرا انسان هر قدر فکر خود را بکار اندازد و عقل خود را معطل نگذارد ترقی و رشد عقلی پیدا می‌کند و فکر او ضعیف نمی‌‌ماند، ولی ملت و توده ما امروزه حاضر نیست در یکی از مسائل دینی خود فکر کند، زیرا می‌گوید: ما مقلّدیم، و این کلمه «مقلّدیم» را به ایشان یاد داده‌اند تا مبادا بیدار شوند و به برکت قرآن بصیرت پیدا کنند، تازه اگر برای بیداری این مردم کسی کتاب علمی و یا تحقیقی بنویسد فوری فتوی صادر می‌شود که کتاب او را نخوانید، کتاب خرافات را می‌خوانند اما کتابی که برای نشر حقائق باشد نباید بخوانند.
پنجم – عدم تمیز حق از باطل – عدم تمیز حق از باطل محل ابتلای اکثر مردم است، و لذا می‌بینی گوینده‌ای بر منبر می‌رود و به نام دین هرچه باطل است می‌گوید و کسی جرئت جلوگیری و ایراد ندارد زیرا باطلهای او مشتری بسیار دارد، او برای مردم شفیع می‌تراشد و گناه را می‌بخشد و بهشت‌ها حواله می‌دهد و به نظر مردم مطالب او مطالب الهی است، و عوام هم مشتری همین چیزها است. گاهی از یکنفر منبری فاضل مطالب ضد قرآنی شنیده می‌شود از جمله می‌گوید: شیعه علی   ع نه سئوال دارد نه جواب نه حساب، و یکسره به بهشت می‌رود، و هیچ فرشته‌ای جرئت سئوال از او ندارد. باید گفت: اینها ضّد قرآنست، زیرا قرآن در سوره اعراف آیه 6 فرموده: فَلَنَسْأَلَنَّ الَّذِينَ أُرْسِلَ إِلَيْهِمْ وَلَنَسْأَلَنَّ الْمُرْسَلِينَ ﴿6﴾. «البته ما از تمام امتها سئوال می‌کنیم و البته از پیامبران سئوال می‌کنیم».
چگونه از شیعه علی ع سئوال نمی‌شود مگر شیعه از امت پیغمبر نیست؟ در جواب خواهد گفت: اینها خریدار دارد ولی سخن حق خریدار ندارد.
مقدسیّن ما از حق و باطل بی‌خبرند، چرا، برای اینکه مقلّدند. یک نفر جوان فارغ التحصیل دانشگاه تهران رفته بود اروپا با یک نفر مبلغ مسیحی مذاکره کرده بود که شما مبلغ مسیحی آیا در اسلام تحقیقاتی کرده‌اید؟ آیا احتمال نمی‌دهید اسلام حق باشد؟ او در جواب گفته بود خود شما که یکنفر دانشجوی مسلمانید درباره اسلام تحقیقاتی کرده‌اید؟ جوان مسلمان می‌گوید: ما وجوهات خود را به یک عده آخوند می‌دهیم تا آنها بروند تحقیق کنند و ما موظّف به تحقیق نیستیم زیرا ما مقلدیم. ملاحظه بفرمائید یکنفر دانشجوی اسلامی از اسلام بی‌خبر است بعنوان اینکه مقلد است و در اثر تقلید آنچه عقائد باطله بوده در میان مسلمین وارد شده است.
گاهی فلان آیت الله که مرجع شده در اثر فعالیت تبلیغاتی، از قرآن بکلی بی‌اطّلاع است و معلوماتش عبارتست از عقائد فلاسفه یونان و تصوف و یا کتب غلاه شیعه، و در اثر مرجعیت او عقائد باطله فلاسفه و کفریات غلاة و صوفیه نشر شده است، ولی عوام بیچاره خبر ندارد، زیرا او مقلد است، پس در اثر جهل مردم و تقلید ایشان بدترین خلق خدا چنانچه حضرت عسکری ع فرموده مرجع تقلید شده، چنانکه در سفینه البحار جلد دوم صفحه 57 روایت کرده از امام حسن عسکری ع که به ابی هاشم فرموده: "سیأتی زمان علی  الناس وجوههم ضاحکة مستبشرة، و قلوبهم مظلمة منکدرة، السنة فیهم بدعة، و البدعة فیهم سنة، المؤمن بینهم محقر، و الفاسق بینهم موقر، أمرآئهم جائرون، و علمآئهم فی أبواب الظلمة سآئرون، أغنیائهم یسرقون زاد الفقراء، وأصاغرهم یتقدمون علی  الکبرآء، کل جاهل عندهم خبیر، لایمیزون بین المخلص و المرتاب، و لایعرفون الضأن من الذئاب، علمآئهم شرار خلق الله علی  وجه الأرض لأنهم یمیلون إلی الفلسفة و التصوف و أیم الله أنهم من أهل العدوان والتحریف..." (تا آخر). یعنی: «به این زودی زمانی بر مردم بیاید که چهره‌هایشان شاد و خندان و دلهایشان تیره و تار است، سنّت رسول خداص نزدشان بدعت، و بدعت نزدشان سنت، مؤمن نزد ایشان محقر، و فاسق نزدشان موقر است، أمراء ایشان ستمگر و علماء ایشان با ستمگران همقدم‌اند ثروتمندانشان توشه فقراء را بدزدند و کوچک‌ها بر بزرگان مقدم شوند، هر نادانی نزد ایشان خبیراست، بین مخلص و منافق فرق نگذارند، و میش را از گرگ نشناسند، علماء ایشان بدترین خلق خدایند بر روی زمین، زیرا ایشان مایلند به فلسفه و تصوف، و بخدا قسم ایشانند اهل عداوت و انحراف تا آخر کلام امام ع».
امروزه هر دانشمند موحد بیدار که بخواهد مردم را بیدار کند و کتابی بنویسد خواندن کتاب او را تحریم می‌کنند، و اگر عقاید قرآنی را بیان کند و یا یکی از عقاید باطله و خرافات را معرفی کند، همین فیلسوفان فلسفه‌مآب او را می‌کوبند و یا تکفیر کرده و ملت بیچاره را در کفر و خرافات نگه می‌دارند.
ششم – پستی و اضمحلال: تقلید مشتق از قلاده است و قلاده را بگردن حیوانی می‌اندازند و او را همراه می‌برند، گویا آنکه تقلید را واجب می‌داند مردم را حیوان فرض کرده و مقلدین او به چنین پستی تن می‌دهند، و خود را از استقلال فکری باز داشته و اطاعت بدون مدرک را انتخاب کرده‌اند، و این دلیل بر پستی و اضمحلال ملتی است، و همین را خدا مذّمت کرده و لذا تمام اقسام آن را باطل شمرده:
اول – تقلید از آباء و اجداد که در سوره مائده آیه 104 فرموده: وَإِذَا قِيلَ لَهُمْ تَعَالَوْاْ إِلَى مَا أَنزَلَ اللّهُ وَإِلَى الرَّسُولِ قَالُواْ حَسْبُنَا مَا وَجَدْنَا عَلَيْهِ آبَاءنَا ... ﴿104﴾. «و چون به ایشان گفته شود بیائید بسوی آنچه خدا نازل نموده و بسوی رسول، گویند همان روش پدران خود را که یافته‌ایم برای ما کافی است».
آیا و اگر چه پدرانشان نادان و از هدایت دور بوده‌ باشند (باز آنان پیروی می‌کنند).
دوم – تقلید از بزرگان و آقایان و علماء دینی خود، چنانچه در سوره احزاب آیات 66 و 67 و 68 فرموده: يَوْمَ تُقَلَّبُ وُجُوهُهُمْ فِي النَّارِ يَقُولُونَ يَا لَيْتَنَا أَطَعْنَا اللَّهَ وَأَطَعْنَا الرَّسُولَا ﴿66﴾ وَقَالُوا رَبَّنَا إِنَّا أَطَعْنَا سَادَتَنَا وَكُبَرَاءنَا فَأَضَلُّونَا السَّبِيلَا ﴿67﴾ رَبَّنَا آتِهِمْ ضِعْفَيْنِ مِنَ الْعَذَابِ وَالْعَنْهُمْ لَعْنًا كَبِيرًا ﴿68﴾. «روزی که صورت ایشان در آتش دوزخ بگردد، می‌گویند ای کاش اطاعت کرده بودیم خدا را و اطاعت کرده‌ بودیم رسول را، و گویند پروردگارا ما وآقایان و بزرگان خود را اطاعت کردیم که ما را گمراه کردند، پروردگارا عذاب ایشان را دو مقابل کن، و ایشان را لعن نما لعن بزرگی».
البته آیات دیگری نیز در ذمّ تقلید آمده مانند آیه 21 سوره ابراهیم، وآیه 47 سوره غافر، و آیه 31 تا 33 سوره سباء. متأسفانه ملت ما در اثر تقلید و فقدان تحقیق از این آیات الهی بی‌خبرند. مسلمین باید بدانند که اسلام دین تحقیقی است نه تقلیدی، دین علمی است نه ظنی و گمانی. در زمان ما دین تقیلدی دین تحقیقی را پامال کرده و تمام خرافات و موهومات را به نام دین وارد اسلام کرده‌اند. و حتی بقول صاحب معالم تمام مجتهدین متأخرین خودشان مقلد متقدمین بوده و خود مقلد سابقین می‌باشند.
امید است دانشمندان بیدار و مجتهدین حقیقی از خدا بترسند و حرمت تقلید را کتمان نکنند، و وجوب تعلیم و تعلم امور دین را اعلام نمایند و مردم نیز طبق آیه 108 سوره یوسف بصیرت پیدا کنند.
ضرر هفتم و هشتم تقلید – عدم احساس مسئولیت: عدم احساس مسئولیت گناه بزرگی است. ملتی که وظیفه خود را تقلید می‌داند خود را مسئول تحقیق نمی‌داند و حس کنجکاوی و تحقیق او را کور شده است، لذا در زمان ما هیچ کس خود را مسئول فهم حقایق دینی و نشر آن نمی‌داند و جلوگیری از خرافات نمی‌کند. مردمی که در امور دینی تحقیقی نکرد‌ه‌‌اند هرچه بنام دین گفته شود باور می‌کنند و در مقابل آن پول می‌دهند، فعلاً در ایران هر ساله میلیونها تومان خرج ترویج خرافات زیر عنوان ترویج دین می‌شود، و نظر مردم به دهان ملاّ و مرجع است، اگر مرجع او به کسی که در منبر خرافه و باطل بافته طیب الله گفت و یا سکوت کرد، او خیال می‌کند تمامش حق بود و اگر کسی اعتراض کند، می‌گوید: تو بهتر می‌فهمی و یا آن مجتهدی که در مجلس بود؟ پس چرا او اعتراض نکرد؟
ضرر نهم – تقلید در اصول دین: برای مردمی که تقلید عادت شده است حتی در اصول دین خود تقلید می‌کنند و اگر مجتهد ایشان بنویسد که در اصول دین تقلید جائز نیست، نه مقلدین او گوش به این فتوی می‌دهند، و نه خود آن مجتهد به این فتوایش عمل می‌کند و باز در اصول دین فتوی می‌دهد و مقلدین او می‌پذیرند. چنانکه یکی از مجتهدین زمان ما نوشته: تقلید در اصول دین جائز نیست و خود فتوی داده که امام مانند خدا همه جا حاضر و ناظر است، و مجتهد دیگر مانند او فتوی داد بر ضدّ صد آیه از قرآن که امام خالق و مکّون جهانست و می‌تواند چیزی را از عدم بوجود آورد و به واسطه قدرتی که خدا به او عطا کرده ولایت تکوینی دارد، و چون ایشان به چنین کفریات و شرکیات فتوی داد، عموم عوام پذیرفتند، زیرا مقلدند و عقاید حقّه را از روی مدارک نمی‌دانند و چون به تقلید عادت کرده‌اند لذا حوصله تحقیق ندارند. و لذا بیشتر عقاید و اعمالی که دارند موهومات و خرافات می‌باشد و از اسلام نیست.
ضرر دهم – دکّان دینی: ما به مجتهدین حقیقی ایرادی نداریم ولی در اثر تقلید عوام و دادن وجوهات، هر طالب دنیا و نااهلی به فکر مرجعیت و گرفتن وجوهات افتاده، حال آن وجوهات مدرک دینی دارد یا ندارد بحثی است جدا، ما کاری نداریم، ولی اکثر در راه هوی وهوس و تحکیم مرجعیت صرف می‌شود و فرزندان و اصحاب او منزلها خریده ودستگاهی راه انداخته و درباری ساخته و در هر شهر وکلائی گذاشته که کاری ندارند جز رفتن درب دکّان این و آن و حساب اموال مردم زحمتکش را کشیدن، فلان زن چرخ‌ریس و فلان بارکش قد خمیده نیز باید مقداری از اموال خود را بدهد تا مال او حلال شود، و آقا هر چه خواست بهر کس میل دارد خصوصاً به متملقین و چاپلوسان بدهد، تا آنان در منبرها تعریف کرده و نظر مردم عوام را نسبت به او جلب کنند، و حتی در مشاهد پول به خدام آستانه می‌دهند که زوّار را برای حساب مال نزد آقا ببرند. من خود سیّدی را به نام میلانی سراغ دارم چون از نجف برگشت و به مشهد آمد، نان خالی نداشت آقایان و طلاب مشهد پیشنهاد کردندکه ما حاضریم کتب خود را بفروشیم و شما را اداره کنیم که در مشهد بمانید، و اکنون پس از چند سال فرزند او میلیونها ملک خریده، و او با این خرابکاری‌ها خود را واجب الاطاعه و نایب الامام و سلطان بی‌تاج و تخت می‌داند و با حکومتها در ظاهر مخالفت می‌ورزد، و همواره بر گردن مردم ساده لوح سوار است، با اینکه پیغمبران خدا و امامان ع کار می‌کردند، اینان کاری ندارند جز ریاکاری و گرفتن اموال مردم به نام فقرا و ایتام، و صرف تعیّنات و خود، و هر کس به ملاقات آقا برود اگر وجوهات آورده اذن ملاقات می‌دهد و إلا فلا. و به اضافه هزاران حکم غیر ما أنزل الله آورده‌‌اند، اگر زمان رسول خداص محّرمات صد بوده فعلا زمان ما هزارشده، و دین مشکل سنگینی که قرآن مخالف آنست آورده‌‌‌اند. پس ملت باید بیدارشود و زیر بار احکام سنگین ایشان نرود. خدای تعالی در وصف رسول خود در سوره اعراف آیه 157 فرموده: ... وَيَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَالأَغْلاَلَ الَّتِي كَانَتْ عَلَيْهِمْ ف...﴿157﴾. «این پیغمبر بر می‌دارد  از ایشان بارهای سنگین و غلهائی که بر گردة ایشان بوده (از طرف پیشوایان و احبارشان)».
اسلام دینی سهل و ساده بوده، ولی اینان آن قدر احوط و اقوای بر آن افزوده و آن قدر شاخ و برگ برای آن تراشیده‌‌اند که بکلی عوض شده.
ضرر یازدهم – ایجاد اختلاف: یکی از زیانهای بزرگ تقلید ایجاد اختلاف میان مسلمین است، آن مجتهد می‌گوید نماز جمعه واجب عینی است، مجتهد دیگر می‌گوید واجب تخییری است، سومی می‌گوید حرام است، چهارمی می‌گوید: مستحب است. پنجمی می گويد: مكروه است. آن مجتهد می گويد: فرو رفتن در آب مبطل روزه است، دیگری می‌گوید مبطل نیست. و همچنین در اکثر مسائل اختلاف دارند، و کمتر مسئله‌ای است که مورد اختلاف نباشد. شما عروه‌الوثقی را با حواشی آن، و یا کتاب منهاج الکرامه، ویا مختلف علامه را ملاحظه کنید تا به اختلاف فقها در اکثر مسائل پی برید. آیا خدا امر به اختلاف کرده و اینان اطاعت خدا می‌کنند، و یا خدا از اختلاف نهی کرده و اینان عصیان خدا کردند.
امیرالمؤمنین علی   ع درخطبه 18 در ذمّ اختلاف علماء در فتوی فرموده: "ترد علی  أحدهم القضیة فی حکم من الأحکام فیحکم فیها برأیه، ثم ترد تلک القضیة بعینها علی  رض غیره فیحکم بخلاف قوله، ثم یجتمع القضاة بذلک عند الإمام الذی استقضاهم، فیصوب آرآءهم جمیعا. وإلههم واحد! و نبیهم واحد! و کتابهم واحد! أفأمرهم الله سبحانه بالإختلاف فأطاعوه! أم نهاهم عنه فعصوه! أم أنزل الله سبحانه دینا ناقصا فاستعان بهم علی  إتمامه! أم کانوا شرکآء له، فلهم أن یقولوا، و علیه أن یرضی؟ أم أنزل الله سبحانه دینا تاما فقصر الرسولص عن تبلیغه و أدآئه و الله سبحانه یقول: * مَّا فَرَّطْنَا فِي الكِتَابِ مِن شَيْءٍ & و فیه تبیان لکل شیء، و ذکر أن الکتاب یصدق بعضه بعضا، و أنه لا اختلاف فیه فقال سبحانه: *وَلَوْ كَانَ مِنْ عِندِ غَيْرِ اللّهِ لَوَجَدُواْ فِيهِ اخْتِلاَفاً كَثِيراً &". یعنی: «قضیه‌ای بر یکی از این علماء در حکمی از احکام وارد می‌شود، او در آن قضیه حکم می‌کند به رأی خود، سپس همان قضیه بعینه بر دیگری وارد می‌شود او به خلاف قول اولی حکم می‌کند، سپس همة ایشان نزد آنکه به ایشان قضاوت داده (تصدیق اجتهاد و قضاوت ایشان را کرده) جمع می‌شوند او رای همه را صواب می‌شمرد، و حال آنکه خدای ایشان یکی و پیغمبرشان یکی، و کتابشان یکی، و دینشان یکی است. آیا خدایتعالی ایشان را امر به اختلاف کرده است و ایشان از او اطاعت کرده‌‌اند؟! و یا خدا ایشان را نهی از اختلاف کرده و آنان عصیان نموده‌اند؟ و یا خدا دین ناقصی فرستاده که به کمک ایشان آن را کامل و تمام کند و یا اینان شریکان خدایند برای اتمام دین او، که ایشان بگویند و خدا بپذیرد! و خدای سبحان دین تام و تمامی نازل کرده و رسول او از رسانیدن کوتاهی نموده، و حال آنکه خدای سبحان فرموده است: ( ما فروگذار نکردیم در این قرآن چیزی را)، و فرموده است: (بیان هر چیزی را در این قرآن است)، و یادآوری نموده که بعضی از آیات آن بعض دیگر را تصدیق می‌کند، و در آن اختلافی نیست، پس فرموده: ( و اگر از نزد غیر خدا بود اختلاف بسیاری در آن می‌یافتید).
نویسنده گوید تعجب است با این کلام، چگونه شیعیان او بر خلاف قول او از چنین مجتهدان تقلید کرده و بیدار نمی‌شوند، بعضی از مردم برای عذرتراشی می‌گویند اختلاف در فروع اشکالی ندارد. جواب این است که اشکال شدید دارد، و حضرت همین اختلاف در فروع را مذّمت کرده، زیرا در زمان او مردم اختلاف در اصول دین نداشتند. خطبه امام در مذّمت اختلاف در حکم است نه در اصول دین، و حال آنکه کسی حق صدور حکم ندارد جز خدا.
حق صدور حکم منحصر به خدا است
قرآن میزان است برای تعیین حق و باطل چنانچه در سوره شوری آیه 17 فرموده:
اللَّهُ الَّذِي أَنزَلَ الْكِتَابَ بِالْحَقِّ وَالْمِيزَانَ ... ﴿17﴾. «خدا آنست که نازل نموده این قرآن و میزان را بحقّ».
پس هر مطلب دینی باید با قرآن سنجیده شود، اگر موافق قرآن باشد صحیح و إلا باطل است، زیرا رسول خداص و یا امام و یا مجتهد حق ندارند چیزی بر خلاف کلام خدا و بر ضد آن بگویند قرآن برای بیدار کردن و هشیار نمودن و چشم بصیرت را بازکردن آمده و نه برای تقلید و با چشم بسته به دنبال این و آن رفتن، در سوره یوسف آیه 108 فرموده: قُلْ هَذِهِ سَبِيلِي أَدْعُو إِلَى اللّهِ عَلَى بَصِيرَةٍ أَنَاْ وَمَنِ اتَّبَعَنِي ... ﴿108﴾.
و در سوره جاثیه در وصف قرآن در آیه 20 فرموده: هَذَا بَصَائِرُ لِلنَّاسِ وَهُدًى وَرَحْمَةٌ لِّقَوْمِ يُوقِنُونَ ﴿20﴾.   
یعنی این قرآن برای بصیرت هر انسانی آمده، مگر اینکه مقلّد از کلمه ناس وانسان خارج باشد. البته او هم انسان است. به مقلدی که بخواهد دست از کوری بردارد و بینا شود، باید گفت خدا در سوره یوسف آیه 40 فرموده: إِنِ الْحُكْمُ إِلاَّ لِلّهِ أَمَرَ ... ﴿40﴾. «کسی حق اظهار حکم ندارد جز خدا».
و در سوره کهف آیه 26 فرموده:... وَلَا يُشْرِكُ فِي حُكْمِهِ أَحَدًا ﴿26﴾. «خدا هیچ کس را شریک در حکم و وضع قانون قرار نداده».
پس آنکه به امام می‌گوید: السلام علیک یا شریک القرآن!.. مخالفت با قرآن کرده است، شما ملاحظه کنید به استناد روایات مجعوله هزاران حکم و مطالب ضدّ قرآنی بوجود آورده‌اند و مردم بی‌خبر از قرآن در اثر تقلید همه را پذیرفته‌اند. ما می‌پرسیم: آیا رسول خداص حق صدور رای و یا ایجاد حکم از خودش داشت یا خیر؟ آیا او می‌تواند چیزی را حرام کند یا خیر؟ قرآن می‌گوید: خیر. در اول سوره تحریم فرموده: يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ لِمَ تُحَرِّمُ مَا أَحَلَّ اللَّهُ لَكَ ... ﴿1﴾. «هان، ای پیغمبر، چرا حرام می‌کنی آنچه را خدایت حلال کرده برای تو».
جائی که رسول خداص حق وضع حکم ندارد. چگونه دیگران دارند؟ در این صورت چرا برای قبور و حرم اولاد او صدها حکم تحریم جعل نموده‌اند و می‌گویند دخول حایض در حرم و رواق آنان حرام و دخول جنب حرام و دخول نفساء حرام است؟ آیا این احکام برای حرم و رواقها در زمان رسول خداص نازل شده و یا پس از ساختن حرمها، این احکام نازل شده؟ آیا زنان و کنیزان رسول خداص ائمه علیهم السلام در خانه ایشان جنب و حائض و نفسا نمی‌شدند و یا فوری امر به اخراج می‌شدند؟ آیا این احکام در کتاب خدا و رسول است و یا ساخته دیگران؟ مردم نمی‌دانند زیرا مقلدند. آیا آیه: *وَمَن لَّمْ يَحْكُم بِمَا أَنزَلَ اللّهُ ...& در قرآن نیست؟ آیا در اسلام تقلید واجب شده یا تعلیم و تعلم؟
تعلیم و تعلم واجب، و تقلید حرام است
اسلام دین تعلیم و تعلم است. رسول خداص فرموده: " طلب العلم فریضة علی  کل مسلم". در آیه 2 سوره جمعه حق تعالی فرموده: هُوَ الَّذِي بَعَثَ فِي الْأُمِّيِّينَ رَسُولًا مِّنْهُمْ يَتْلُو عَلَيْهِمْ آيَاتِهِ وَيُزَكِّيهِمْ وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ ... ﴿2﴾. «خدایتعالی در میان بی‌سوادان رسولی از خودشان برانگیخت که برای ایشان کتاب او را تلاوت کند و پاکیزه‌شان نماید و علم و حکمت به ایشان بیاموزد».
طبق این آیه وظیفة رسول یاد دادن علم وحکمت است، علما نیز باید به رسول خداص اقتدا کنند نه اینکه در عوض تعلیم و تعلم، مردم را به تقلید وا دارند. آیا اخذ فتوای بدون فهم دلیل، علم است؟ رای مجتهد ظنّی است و گرفتن رای ظنّی علم نیست. تعلیم و تعلم عبارتست از یاد گرفتن چیزی از مدارک و دلیل، ولی تقلید گرفتن رای است بدون مدرک و دلیل. پس تعلیم و تعلم با تقلید تفاوت بسیار دارد. بسیاری از مردم برای رفع مسئولیت در قیامت و رفع مؤاخذة الهی یک رساله می‌گیرند و در منزل میگذارند تا ده سال و اصلاً نمی‌دانند در آن رساله چیست، فقط وجدان خود را قانع کرده و از کتاب خدا و سنّت رسول بکلی بی‌خبر مانده و به آن کاری ندارند. یک مرتبه پس از ده سال خبر می‌رسد که آن مجتهد صاحب رساله فوت شده و رساله او به درد نمی‌خورد. اینان چگونه دل خود را خوش کرده‌اند، امیرالمؤمنین ع در کلمات قصار نهج‌البلاغه فرموده: "الناس ثلاثة: فعالم ربانی، و متعلم علی  سبیل نجاة، و همج رعاع أتباع کل ناعق، یمیلون مع کل ریح، لم یستضیئوا بنور العلم، و لم یلجؤوا إلی رکن وثیق". یعنی: مردم سه دسته‌اند: عالم ربانی، و متعلم یعنی دانشجوئی که با کسب علم راه نجات را می‌جوید، دسته سوم مگسهای آلوده‌ای که به نور علم روشن نشده وبه تکیه‌گاه محکمی پناه نبرده‌اند.
حال ما از مردم مقلّد می‌پرسیم شما از کدامیک از این سه دسته می‌باشید؟ پس چرا خود را به نور علم روشن نکرده و داخل فرقه سوم مانده‌اند؟ آیا قول امام خود را قبول ندارید؟
خدا در سوره رعد آیه 19 فرموده: أَفَمَن يَعْلَمُ أَنَّمَا أُنزِلَ إِلَيْكَ مِن رَبِّكَ الْحَقُّ كَمَنْ هُوَ أَعْمَى إِنَّمَا يَتَذَكَّرُ أُوْلُواْ الأَلْبَابِ ﴿19﴾. يعنی: « آیا آنکه می‌داند که آنچه بسوی تو از پروردگارت نازل شده حق است و به آن دانا شده مانند کسی است که او کور است؟».
حال ای اهل تقلید شما به آیات قرآن دانائید یا کورید؟ امام صادق ع به اصحابش فرمود: "علیکم بالتفقه فی دین الله و لاتکونوا أعرابا فإنه من لم ینفقة لم ینظر الله إليه یوم القیامة و لم یزک له عملا". یعنی: « بر شما واجب است در دین خدا دانا و فقیه شوید و مانند اعراب بیابانی نباشید زیرا هر کس به دین خود دانا نشود خدا روز قیامت نظر رحمت به او نکند و عمل او را نپذیرد». و صدها روایت دیگر وارد شده که باید دین را تعلم نمود نه تقلید. خدایتعالی تمام جهان را خلق نمود تا بشر عالم گردد، ودر سوره طلاق آیه 12 فرموده: اللَّهُ الَّذِي خَلَقَ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ وَمِنَ الْأَرْضِ مِثْلَهُنَّ يَتَنَزَّلُ الْأَمْرُ بَيْنَهُنَّ لِتَعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ وَأَنَّ اللَّهَ قَدْ أَحَاطَ بِكُلِّ شَيْءٍ عِلْمًا ﴿12﴾ . «خدا خلق نمود هفت طبقه آسمان را و همچنین زمین را مانند آنها، فرمان را نازل می‌کند بین آنها، تا دانشمند شوید(واقف به اینکه خدا قدرت مطلق است و علمش همه چیز را در بر میگیرد)».
دین اسلام تعلم علم را واجب و در مقابل از تقلید مذمت کرده و تقلید را عبادت غیر خدا و شرک شمرده، و به مردم اجازه بردگی دیگران و حقارت نداده است. و در آیه 79 سوره آل عمران فرموده: مَا كَانَ لِبَشَرٍ أَن يُؤْتِيَهُ اللّهُ الْكِتَابَ وَالْحُكْمَ وَالنُّبُوَّةَ ثُمَّ يَقُولَ لِلنَّاسِ كُونُواْ عِبَادًا لِّي مِن دُونِ اللّهِ وَلَكِن كُونُواْ رَبَّانِيِّينَ بِمَا كُنتُمْ تُعَلِّمُونَ الْكِتَابَ وَبِمَا كُنتُمْ تَدْرُسُونَ ﴿79﴾ . «بشری که خدا به او کتاب و حکمت و نبوت داده حق ندارد بگوید بندگان من شوید (یعنی احکام مرا بپذیرید بدون اذن خدا) ولیکن بگوید خدا پرست باشید بواسطه یاد گرفتن و تعلم کتاب خدا و بواسطه خواندن درس آن».
اخبار متواتره در ذّم تقلید
ما چند خبری برای نمونه از کتاب سفینه مرحوم فیض صفحه 70 که ایشان از کتاب کافی و سایر کتب معتبره شیعه جمع نموده‌اند، در اینجا برای اتمام حجت می‌آوریم:
1-    امیرالمؤمنین علی   ع فرمود: "یا معشر شیعتنا المنتحلین ولایتنا إیاکم و أصحاب الرأی فإنهم أعداء السنن". یعنی: ای گروه شیعیان ما و منسوب به دوستی ما بپرهیزید از صاحبان رأی، زیرا ایشان دشمنان سنتهای اسلامند.
2-    در نهج‌البلاغه خطبه 50 فرموده: "إنما بدء وقوع الفتن أهواء تتبع و أحکام تبتدع". یعنی: آغاز فتنه‌ها آرائی است که پیروی شود و احکامی است که ساخته گردد.
3-    امام محمد باقر ع فرموده: "من أفتی الناس برأیه فقد دان الله بما لایعلم و من دان الله بما لایعلم فقد ضاد الله". یعنی: هر کس مردم را فتوی برأی خود دهد پس محققا دین خدا را به آنچه نمی‌داند بدست آورده و هر کس دین خدا را به نادانی آورد با خدا ضدّیّت کرده است.
4-    امام صادق ع فرموده: "من دان الله بالرأی لم یزل دهره فی ارتماس" یعنی: آنکه به رأی خود دین‌داری کند همواره در ضلالت است.
5-    امام محمد باقر ع فرموده: "لو حدثنا برأینا ضللنا کما ضل من کان قبلنا". یعنی: «اگر ما به رأی خود حدیث گوئیم گمراه می‌باشیم مانند گمراهی پیشینیان» خواننده عزیز جائی که رأی امام محمد باقر ع طبق این حدیث جایز نباشد رأی سایر علماء به طریق اولی گمراهی است.
6-    امام جعفر صادق ع فرمود: "أنهاک عن خصلتین ففیهما هلک الرجال أنهاک أن تدین الله بالباطل و تفتی الناس بما لا تعلم". یعنی: تو را از دو خصلت نهی می‌کنم که در آن دو، مردان بزرگ هلاک شده‌اند، تورا نهی می‌کنم از اینکه دین باطلی به نام دین خدا اختیار کنی و یا مردم را به آنچه نمی‌دانی فتوی دهی.
7-    امام موسی بن جعفر ع فرموده: "من نظر برأیه هلک و من ترک کتاب الله و قول نبیه کفر". یعنی: هر کس به رأی خود نظر کند هلاک شده و آنکه کتاب خدا و گفتار پیغمبرش را رها کند کافر است.
8-    امام جعفر صادق ع فرموده: "کل مفت ضامن" یعنی: هر کس فتوی دهد ضامن فتوای خود است.
9-    امام جعفر صادق ع فرموده: "إنا إذا وقفنا بین یدی الله تعالی قلنا یا رب أخذنا بکتابک وقال الناس رأینا رأینا". یعنی: چون ما در حضور پروردگار بایستیم برای حساب و کتاب، گوئیم پروردگارا ما به کتاب تو تمسک جستیم و مردم گویند برأی خود عمل کردیم.
10-    امام جعفر صادق ع فرموده در تفسیر آیه 31 سوره توبه: اتَّخَذُواْ أَحْبَارَهُمْ وَرُهْبَانَهُمْ أَرْبَابًا مِّن دُونِ اللّهِ وَالْمَسِيحَ ابْنَ مَرْيَمَ وَمَا أُمِرُواْ إِلاَّ لِيَعْبُدُواْ إِلَهًا وَاحِدًا لاَّ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ سُبْحَانَهُ عَمَّا يُشْرِكُونَ ﴿31﴾   
«علما و مقدّسین خود را ارباب به جز خدا گرفتند و حال آنکه مأمور نبودند جز بعبادت إله واحد یعنی مقصد واحد (معلوم می‌شود بزرگان دین را در حوائج مقصد قرار دادن مانند ایشانست و شرک و کفر می‌باشد چون إله به معنی ما یقصد إلیه فی الحوائج، می‌‌باشد) نیست معبودی و مقصدی جز او، منزه است از آنچه شریک او قرار می‌دهند».
امام فرموده در اینجا علماء و مقدسین یهود و نصاری، ایشان را به عبادت خود دعوت نکردند و اگر دعوت می‌کردند ایشان نمی‌پذیرفتند ولکن برای ایشان احکامی آورده‌اند و ایشان پذیرفتند و همین کار عبادتشان محسوب شده و به شرک وارد شدند، ولی متوجه نشدند.
نویسنده گوید: در زمان ما عده‌ای از نصاری بنام ارتدوکس بیدار شده‌اند و دیگر تقلید از کشیشان و علماء خود را روا نمی‌دانند و علیه خرافات کشیشی قیام کرد‌ه‌اند و می‌گویند ما خدا و انجیل و حضرت مسیح را قبول داریم ولی کشیش لازم نداریم. ای کاش مسلمین نیز بیدارشوند و برای حفظ کتاب خدا و تعلم آن قیام کنند و به جهاد و پیکار از زیر بار احکام و آراء و بلکه خرافات بیرون روند و از آراء بشری خود را نجات دهند. ولی متأسفانه امت اسلام مانند یهود و نصارای اولیه دست از کتاب خدا کشیده و به تقلید بدون مدرک چسبیده‌اند و لذا خدا پس از آیه فوق که در کفر اهل کتابست خطاب به مسلمین نموده برای بیدار کردن آنان می‌فرماید: يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ إِنَّ كَثِيرًا مِّنَ الأَحْبَارِ وَالرُّهْبَانِ لَيَأْكُلُونَ أَمْوَالَ النَّاسِ بِالْبَاطِلِ وَيَصُدُّونَ عَن سَبِيلِ اللّهِ ...﴿34﴾. «آهای مؤمنین، بسیاری از علماء و مقدسین محققان اموال مردم را به باطل می‌خورند و از راه خدا بازمی‌دارند».
مؤلف گوید: علمای زمان ما مال مردم را به زور و غضب و سرقت نمی‌خورند، بلکه بعضی بنام سهم امام و سایر وجوه جعلیه شرعیه، مال مردم را حیف و میل می‌کنند. حال کسی که می‌گوید من مسلمان و یا شیعه می‌باشم چگونه این همه آیات و اخباررا ندیده گرفته، باز به دنبال رأی این و آن می‌رود و دین خدا را از کتاب خدا و سنت رسول نمی‌گیرد؟ آیا نمی‌دانید که برای تقلید هیچ مدرکی نیست؟
آیا تقلید مدرکی دارد؟
با دلائل بسیار ثابت شد که تقلید از آراء امر باطلی است. حال باید دید که مدعیان وجوب تقليد مدرکی دارند یا خیر؟ زیرا مدعی باید مدرک بیاورد نه منکر. ما مدارک آنان را که به خیال خود نوشته‌اند در اینجا می‌آوریم تا خواننده خود قضاوت کند:
اول: خبر واحدی است که راوی از توقیع یعنی از نامه امام زمان در زمان غیبت نقل کرده و خود امام را ندیده، ولی نامه‌ای دیده که در آن نوشته شده: و أما الحوادث الواقعة فارجعوا فیها إلی رواة أحادیثنا. یعنی: «در پیش‌آمد‌هائی که واقع می‌شود به روایان اخبار ما رجوع کنید». این خبر اگر راست باشد دلالت بر تقلید ندارد، خصوصا در احکام دین، زیرا فرموده: در حوادثی که رخ می‌دهد رجوع به راویان اخبار کنید، و نفرموده در احکام دین، احکام دین که از حوادث نیست، احکام دین ثابت و پا برجا بوده قبل از این توقیع، و تا روز قیامت خواهد بود.
ثانیاً: راویان اخبار مجتهد نبوده‌اند اصلا راوی حدیث لازم نیست مجتهد باشد، زیرا نامهای راویان اخبار در کتب رجال و حدیث ذکر شده هیچ کدام مجتهد نبودند. پس این توقیع که کاتب آن دیده نشده مربوط به اجتهاد و تقلید نیست.
ثالثاً: در این توقیع امر شده به راویان رجوع کنید برای تعلم و تعلیم نه برای تقلید، به اضافه راویان حدیث را حجّه قرار داده در صورتی که قرآن می‌گوید پس از انبیاء حجتی نیست.
دوم – خبری مجعول است که در تفسیر جعلی  به نام امام حسن عسکری ع در ذیل آیه 78 سوره بقره: وَمِنْهُمْ أُمِّيُّونَ لاَ يَعْلَمُونَ الْكِتَابَ إِلاَّ أَمَانِيَّ وَإِنْ هُمْ إِلاَّ يَظُنُّونَ ﴿78﴾. «بعضی از ایشان بی‌سوادند که از کتاب آسمانی خود چیزی نمی‌دانند جز آرزوهای خیالی، و نیستند جز اهل گمان».
این آیه در مذّمت تقلید عوام یهود است که از کتاب آسمانی خود چیزی نمی‌دانستند جز آرزوها، و تماما اهل گمان بودند و علمی به مطالب دین خود نداشتند مانند ملت ما. پس این آیه ردّ است بر اهل تقلید و مذّمت می‌کنند کسانی را که بواسطه تقلید، از کتاب آسمانی خود بی‌خبرند و به دنبال گمان رفتند، در ذیل این آیه گوید: "فمن قلد من عوامنا مثل هؤلآء الفقهاء فهم مثل الیهود الذین ذمهم الله بالتقلید فأما من کان من الفقهاء صائنا لنفسه، حافظا لدینه، مخالفا علی  هواه، مطیعا لأمره مولاه، فللعوام أن یقلدوه". یعنی: هر کس از عوام مسلمین از چنین فقهاء تقلید کند مانند یهود خواهد بود، که خدا ایشان را مذّمت کرده به سبب تقلید، و اما هر کس از فقها که خود را نگهدارد و دین خود را حفظ کند و با هوای نفس مخالفت ورزد و به امر مولای خود اطاعت کند بر عوام لازم است که از او تقلید کنند. این خبر اولاً: دلالت دارد بر مذّمت تقلید از رأی ظنّی، پس صدر حدیث ردّ است بر اهل تقلید و موافق همان آیه است که این حدیث در ذیل آن آمده، ولی ذیل این حدیث مخالف آیه است و امر به تقلید می‌باشد و باید ذیل را رها کرد چون مخالف با آیه می‌باشد.
ثانیاً: تفسیری که این خبر در آن ذکر شده مجعول است و بطور مسلّم از امام عسکری ع نیست، اگر کسی دروغ‌ها و خرافاتی که در این تفسیر وجود دارد ببیند خواهد گفت این چگونه امامی است که از همه چیز بی‌اطلاع بوده، در کتاب اخبار الدخیله که مؤلف آن عالم جلیل متبحر آقای حاج شیخ محمد تقی شوشتری است از صفحه 152 تا 80 صفحه دروغها و جهالتهای روشن و چیزیهای برخلاف تواریخ آن را نشان داده و می‌گوید اگر این کتاب راست باشد باید گفت اسلام از ریشه دروغ است، و از غضائری که استاد نجاشی و از بزرگان علم رجال است نقل کرده که او گفته راوی این تفسیر ضعیف و کذّاب است و این کذّاب این تفسیر را روایت کرده از دو نفر مرد مجهول و می‌نویسد در این تفسیر منکراتی است. از آن جمله در این تفسیر آمده که حجّاج بن‌یوسف که حاکم از طرف عبدالملک بوده در عراقین، چندین مرتبه خواست مختار را بقتل برساند و موفق نشد تا اینکه نامه از عبدالملک می‌آمد که او را رها کن، در صورتی که مختار در سنه 67 به دست مصعب بن زبیر در زمان تسلط ابن زبیر بر عراقین کشته شده بود، قبل از آن که نامی از حجّاج باشد، و حجّاج چند سال بعد در سنه 75 بر عراقین حکومت پیدا کرد. و می‌گوید چگونه امام از تاریخ بی‌اطلاع بوده، پس ثابت کرده که این تفسیر مملّو از کذب و خرافات است و شأن امام أجلّ است از چنین کتابی. هر که خواهد به کتاب اخبار الدخیله مراجعه کند. حال باید دید با روایت چنین کتابی می‌توان بر خلاف کتاب خدا و سنّت رسولص استدلال کرد و تقلیدی را که خدا نهی کرده اثبات نمود؟ البته خیر.
ثالثاً: این خبر ضدّ آن آیه است که در ذیل آن وارد شده: آیه می‌گوید به دنبال تقلید مرو، ولی این خبر می‌گوید تقلید روا است. اگر بخود آیه عمل کنیم بهتر است از عمل به خبر مجعولی.
رابعاً: این خبر حواله به مجهول و بلکه حواله به محال کرده، زیرا مردم چه می‌دانند و از کجا بشناسند فقیهی را که مخالف هوای نفس باشد؟ چه بسیار کسانی که ظاهراً برای ریا و گول زدن مردم زاهد شده‌اند.
خامساً: این خبر بیان نکرده در چه چیز تقلید کنند در افعال و اعمال او و یا در امور دین و یا امور عرفی؟ این خبر مبهم گذاشته مثلا اگر او سه زن گرفت تو هم سه زن بگیر یا اگر او به زراعت پرداخت تو هم زراعت کن. اصلاً در چیزهای که خدا و رسول بیان کرده‌اند تقلید این و آن جا ندارد و موجب پشیمانی و خلود دوزخ است. چنانکه اهل دوزخ در آیه 66 سوره احزاب می‌گویند: يَوْمَ تُقَلَّبُ وُجُوهُهُمْ فِي النَّارِ يَقُولُونَ يَا لَيْتَنَا أَطَعْنَا اللَّهَ وَأَطَعْنَا الرَّسُولَا ﴿66﴾. «ای کاش ما خدا و رسول را اطاعت کرده بودیم و دنبال دیگران و اطاعت آنان نمی‌رفتیم».
سادساً: صاحب کفایه الأصول می‌گوید این خبر دلالت بر وجوب تقلید ندارد و لفظ وجوب در آن نیامده، به اضافه معنی تقلید قبول احکام او نیست، بلکه تقلید این است که هر کاری او می‌کند، دیگران نیز بکنند چنانچه ذکر شد.
سوم – اخباری که دلالت بر جواز فتوی دارد مانند خبری که امام به ابان بن تغلب فرموده: بنشین در مسجد و فتوی بده، و به این خبر تخصیص داده‌اند حرمت پیروی ظنّ را، و گویند پیروی ظنّ حرام است جز در این مورد معلوم می‌شود حرمت پیروی ظنّ را همه قبول دارند. جواب این خبر این است که:
اولاً: قرآن و اخبار بسیاری نهی نموده از فتوی دادن، و این خبر معارض با قرآن است و مردود و مطرود خواهد بود. در سوره نساء آیه 127 فرموده: وَيَسْتَفْتُونَكَ فِي النِّسَاء قُلِ اللّهُ يُفْتِيكُمْ فِيهِنَّ وَمَا يُتْلَى عَلَيْكُمْ فِي الْكِتَابِ... ﴿127﴾.   
و در آیه 176 فرموده: يَسْتَفْتُونَكَ قُلِ اللّهُ يُفْتِيكُمْ فِي الْكَلاَلَةِ إِنِ امْرُؤٌ ... وَاللّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ ﴿176﴾.   
که در این آیات از رسول خداص فتوی می‌خواستند، خدا در جواب فرموده: بگو خدا فتوی می‌دهد نه رسول او. جائی که رسول خداص حق فتوی ندارد چگونه ابان فتوی بدهد. و امام باقر ع فرموده: من أفتی الناس برأیه فقد ضاد الله. پس باید گفت آن خبری که امام به فلان کس فرموده فتوی بده شاید فتوای او با ذکر دلیل بوده که همان تعلیم و تعلم می‌شود.
بهر حال این خبر نمی‌گوید مردم علم دین نیاموزند و به دنبال فتوی بروند و کتاب خدا را مهجور گذارند و مشمول آیه 30 سوره فرقان: وَقَالَ الرَّسُولُ يَا رَبِّ إِنَّ قَوْمِي اتَّخَذُوا هَذَا الْقُرْآنَ مَهْجُورًا ﴿30﴾. قرار گیرند.
ثانیاً: امام به اوگفته است فتوی بده، این تکلیف شخص او بوده به دیگران چه مربوط است. به اضافه به دیگران نفرموده بروید از ابان تقلید کنید. پس چنین خبری دلیل بر جواز تقلید نمی‌شود.
چهارم – دلیل عقلی است که می‌گویند چون همه کس وقت ندارد و نمی‌تواند تحصیل اجتهاد کند ناچار باید تقلید کند، زیرا باید دنیای خود را اداره کند. و این دلیل صحیح نیست و چندین جواب دارد:
1-    هر کس وقت ندارد لازم نیست تقلید کند و نه اجتهاد کند بلکه چند مسئله محل احتیاج خود را تعلم کند و از عالم به قرآن و سنّت دلیل بخواهد و یا به کتابی چون احکام القرآن رجوع کند، و این آسانتر است از تقلید اعلم، چنانکه بیان خواهد شد.
2-    مراجع تقلید می‌گویند در اصول دین و عقاید باید اجتهاد کنید و تقلید جایز نیست. چگونه کسی که وقت ندارد و باید به دنیای خود برسد در عقائد اجتهاد کند با اینکه در هر عقیده اقوال مختلفه وارد شده، و هر قولی دلائل متعدّدة فکری و عقلی دارد. اینجا وقت او کفاف می‌دهد ولی در تعلم بعضی از مسائل فرعی که آسانتر است وقت ندارد. پس در مسئله فرعی نیز باید تحقیق و تعلم نماید.
3-    شما تقلید اعلم را واجب می‌دانید و تشخیص اعلم اگر محال نباشد از هر مسئله‌ای مشکل‌تر است، و تعلم مسئله‌ای محل احتیاج از تشخیص اعلم آسانتر است، زیرا مانند زمان ما که ده نفر مجتهد در بلاد اسلامی می‌باشد و هریک مدعی اعلمیّت است، زیرا رساله از خود نشر کرده و تقلید اعلم را واجب می‌داند معلوم می‌شود خود را اعلم دانسته که رساله برای مقلّدین نوشته، حال بگوئید این ده مجتهد که غالباً در یک حوزه بوده‌اند چگونه خودشان ندانسته‌اند که اعلمشان کیست که باید دیگران تشخیص دهند؟
و اگر خودشان ندانسته‌اند چگونه مقلدشان بشناسند؟ می‌گویند هرکس شهریّه بیشتر بدهد او اعلم است. و اگر بگوئید این ده نفر، اعلم را می‌شناسند ولی کتمان می‌کنند، گوئیم کسی که حقی را کتمان کند عادل نیست و در نتیجه تقلید او حرام است. حال آن عوامی که وقت اجتهاد ندارد اگر مسئله‌ محل احتیاج خود را از روی مدرک تعلیم کند برای او آسانتر است از پیدا کردن اعلم. یک مسئله را با مدرک یادگرفتن بهتر از هزار مسئله تقلیدی بدون مدرک است. چنین کسی که حکم خدا را از کتاب و سنّت یاد گرفته نه مبتلا به فوت مجتهد و تغییر رساله می‌شود، نه گرفتار تغییر رای و نه به اختلاف و سرگردانی گرفتار می‌شود.
4-    رای مجتهد حکم خدا نیست و لذا به مردن او حکم او از بین می‌رود وتقلید او جائز نیست و لذا متقدّمین از علماء حتّی ائمّه هدی ع رساله تقلیدیه نداشتند و مردم صدر اسلام چه کارمی‌کردند، این عوام باید همان کار را بکند. آنان از کتاب خدا و سنّت رسول یاد می‌گرفتند، ولو اینکه بی‌سواد بودند. به اضافه علم دین مانند علم طبّ نیست که یکنفر دکتر برای محلی کافی باشد بلکه علم دین بر همه کس واجب است که مسائل محل احتیاج خود را یاد گیرد. رسول خداص فرموده: "طلب العلم فریضة علی  کل مسلم". می‌گویند باید به متخصّص رجوع کرد جواب این است که علم دین بر هر کس واجب است عیناً واجب کفائی نیست و در واجبات کفائی باید به متخصص رجوع کرد و به اضافه دلیل بسیاری داریم که مجتهدین تخصصی ندارند.
5-    فتوای مجتهد ظنّی است و حق تعالی از اتّباع ظنّ نهی شدید نموده، در سوره انعام آیه 148 فرموده: ... إِن تَتَّبِعُونَ إِلاَّ الظَّنَّ وَإِنْ أَنتُمْ إَلاَّ تَخْرُصُونَ ﴿148﴾. «پیروی نمی‌کنید جز گمان را و نیستند شما مگر اهل حدس و تخمین».
و در جای دیگر فرموده: * بَلِ اتَّبَعَ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَهْوَاءهُم بِغَيْرِ عِلْمٍ&. و مذمت کرده از پیروی آراء ظنّی، و در بسیاری از آیات قول بدون علم را تحریم نموده، در سوره اعراف آیه 33 فرموده: قُلْ إِنَّمَا حَرَّمَ رَبِّيَ الْفَوَاحِشَ ... وَأَن تَقُولُواْ عَلَى اللّهِ مَا لاَ تَعْلَمُونَ ﴿33﴾. «بگو همانا پروردگارم حرام کرده فواحش را، ... و حرام کرده گفتن آنچه را نمی‌دانید».
و امیرالمؤمنین علی   ع در خطبه 17 و 18 و 85 و 86 و خطب دیگر نهج البلاغه از اظهار رای و پیروی آن مذّمت کرده، چگونه پیروان او بر خلاف قول او بلکه برخلاف قول خدا یک عدّه اظهار رای و عده دیگر پیروی می‌کنند. پس عوام باید تعلم دین از کتاب و سنت کند تا ثواب و سعادت دنیا و آخرت را ببرد ما کتاب احکام القرآن را برای اتمام حجّت و رفع سرگردانی عوام و تعلّم ایشان نوشتیم به آن مراجعه شود.
4-    غالب مجتهدین تغییر رای می‌دهند اگر رای اول ایشان صحیح بوده پس رای دوم باطل است و اگر رای دوم صحیح باشد پس رای اول باطل بوده.
علی   ع در خطبه 174 نهج البلاغه فرموده: "إن المؤمن یستحل العام ما استحل عاما اول، و یحرم العام ما حرم عاما اول ... ولکن الحلال ما أحل الله، و الحرام ما حرم الله". یعنی: مؤمن حلال می‌داند آنچه را سال اول حلال دانسته و حرام می‌داند آنچه را سال اول حرام دانسته. و رسول خداص فرموده: "حلال محمد حلال إلی یوم القیامة، وحرامه حرام إلی یوم القیامة". یعنی تا قیامت تغییر نمی‌کند. آیا از کسی که چیزی را گاهی حلال و گاهی حرام می‌داند می‌توان تقلید کرد؟ آیا تقلید از کتاب خدا بهتر نیست؟ آیا از تغییر آراء بشری و تبدیل رساله‌ها راحت شدن بد است؟ خدا فرموده: ولقد یسرنا القرآن. آیا رساله خدا آسان نیست؟ یکعدّه از نصاری از حمل بار کشیشان خسته شدند و گفتند ما خدا و عیسی ع را قبول داریم و از دستگاه استحمار کشیشی بیزاریم. آیا ممکن است مسلمین نیز بیدار شوند؟ مسائل اسلامی اکثر ضروری و بدیهی و محل اجماع مسلمین است، اصلاً احتیاج به اجتهاد و تقلید ندارد. این مدعیان اجتهاد تماماً مقلّد فقهاء سابقند در اصل فتوی، و در مقام عمل مقلد عوامند و به میل عوام فتوی می‌دهد، یعنی هرطوری که عوام میل دارد ایشان طبق رضای عوام فتوی می‌دهند، برای اینکه عوام را نرمانند، و لذا حقائق را کتمان می‌کنند و مشمول آیه 159 سوره بقره می‌باشند.
پنجم – ایشان به آیاتی از قرآن استدلال کرده‌اند که همان آیات ردّ است بر اهل تقلید. یکی آیه:
 فَاسْأَلُواْ أَهْلَ الذِّكْرِ إِن كُنتُمْ لاَ تَعْلَمُونَ 
«اگر نمی‌دانید از اهل قرآن و یا اهل تورات سئوال کنید».
مفهوم آیه این است که سئوال کنید تا بدانید پس این آیه دلیل بر وجوب تعلم است نه تقلید، مگر اینکه تقلید را مجازاً بمعنی تعلم بگیریم و چنین مجازی در لغت نیامده. صاحب کفایه الأصول می‌گوید این آیه ظاهراست در تعلم، نه در تقلید. پس این آیه ردّ است بر قائلین به تقلید. و دیگری آیه
 ... فَلَوْلاَ نَفَرَ مِن كُلِّ فِرْقَةٍ مِّنْهُمْ طَآئِفَةٌ لِّيَتَفَقَّهُواْ فِي الدِّينِ وَلِيُنذِرُواْ قَوْمَهُمْ إِذَا رَجَعُواْ إِلَيْهِمْ...
«پس چرا از هر گروهی از ایشان عدّه‌ای برایت علم جهاد و فراگرفتن احکام دین کوچ نمی‌کنند برای اینکه چون برگردند قوم خود را بترسانند».
این آیه صریح است در تفقّه و تعلم نه در تقلید. و نفرموده قوم ایشان از ایشان تقلید کنند. پس این آیات ردّ است بر اهل تقلید. چگونه به چنین آیات استدلال کرده‌اند بر وجوب تقلید و مدرک دیگری هم ذکر نکرده‌اند؟
پس مسلم می‌شود که دلیلی برای تقلید نیست. حال خدا کند حسد و تکبّر را کنار گذارند و به سخن ما گوش دهند و بیدار شوند، و به برکت تعلیم و تعلم کتاب خدا و سنّت رسول به توسط احادیث صحیحه به حقائق دین آگاه شوند و خرافات دینی را دور بریزند، و از زیان تقلید دوری جویند. چه نیکو گفته آنکه گفته:
دم مزن از رأی رأی و اجتهاد
        در بر آیات کفر است و عناد

هان و هان ای رهبران شرع و دین
        هست ما را بس خطر‌ها در کمین

بس کنید این اختلاف و این نفاق
        در طریق حق نمائید اتفّاق

خلق را از راه حق آگه کنید
        نی که از فتوای خود گمره کنید

شرط اصلاح جهان از این فساد
        اتّحاد است اتّحاد است اتّحاد

مایة جمعیّت ما جمعه بود
        خصم چون دانست آن را در ربود

حق بگفت ای مؤمنین ارجمند
        چون اذان جمعه صوتش شد بلند


جمله بشتابید از بهر نماز
        بر نماز جمعه رو آرید باز

لیک فتواهای صد عالی جناب
        گشت سدّ بر راه قرآن و کتاب

گفت پیغمبر نماز جمعه بر
        اهل اسلام است فرض و معتبر

هر که او بنمود ترک این صلاة
        در حیات من و یا بعد از مماة

حق پریشانش کند در روزگار
        تا أبد ماند ذلیل و خوار و زار

نی پذیرد حق صیامش نی صلاة
        نی بود حجّش قبول و نی زکاة

این پریشانی که اندر جمع ما است
        زادة نفرین ختم الأنبیاء است

جمعه در اسلام رکن أعظم است
        هر چه گویم از مزایایش کم است

جمعه باشد از ضروریّات، پس
        نیست جایز اندر آن تقلید کس

ای مسلمانان از این خواب گران
        دیده بگشائید و برخیزید هان

دورة تقلید و فتوی شد تمام
        بعد از این علم است بهر خاص وعام

سبط پیغمبر ز فتوی کشته شد
        آری از فتوی به خون آغشته شد

هست این تقلید چاهی بس عمیق
        چشم عقلت باز کن باز ای رفیق

گر که آید روز عرض و امتحان
        بانگ واویلا برآرند أمتّان

کای خدا ای ملجأ هر مستمند
        پیشوایان راه ملّت را زدند

مجتهد کز رأی خود آرد دلیل
        پیش قرآن رأی او باشد علیل

هر که را تقلیدی از ایشان بود
        دائماً از باد شک و لرزان بود

الحذر ای مؤمن از تقلید و ظنّ
        نیست این جز پیروی اهرمن

باید از تقلید باشی برحذر
        الحذر ثمّ الحذر ثمّ الحذر

گر تو خواهی باشی از اهل نجات
        ترک کن تقلید رأی بی‌ثبات

خلق چون تقلید و نادانی گزید
        گشت استعمار را قوّت مزید

ای که اندر بند تقلیدی اسیر
        بند بگسل گوش کن جز پندی پذیر

ما بسی دیدیم قرآن و خبر
        نیست در تقلید جز لعن و ضرر

جز کتاب و سنّت از خود دور کن
        هم رسول و آل او مسرور کن

خلق را تقلیدشان بر باد داد
        ای دوصد لعنت بر این تقلید باد


و السلام علی  من اتبع الهدی و نعوذ بالله من مضلاّت الفتن و شرور اهل الزمن. (تاریخ 1344)
24- بی‌خبری از قرآن ضررهای مادّی و معنوی دارد
امت اسلام در اثر بی‌خبری از قرآن به ضرر و زیانهای بسیاری مبتلا شده، ما نمونه‌ای از آنها را می‌نگاریم:
1.    در ایام حجّ در منی میلیونها گوسفند و گاو و شتر قربانی می‌شود و بدون استفاده در گودالهائی زیر خاک میکنند از ترس ماندن در هوای گرم و بوی تعفّن آنها. در حالیکه بسیاری از فقراء مسلمین در ممالک اسلامی به دو سیر گوشت حلال محتاجند و دسترسی ندارند، آیا این اسراف نیست؟ آیا این ضرر جائز است؟ باید سردخانه‌ای بسازند و جلو این اسراف و تبذیر را بگیرند، زیرا قرآن در آیه 28 سوره حجّ فرموده: لِيَشْهَدُوا مَنَافِعَ لَهُمْ وَيَذْكُرُوا اسْمَ اللَّهِ فِي أَيَّامٍ مَّعْلُومَاتٍ عَلَى مَا رَزَقَهُم مِّن بَهِيمَةِ الْأَنْعَامِ فَكُلُوا مِنْهَا وَأَطْعِمُوا الْبَائِسَ الْفَقِيرَ ﴿28﴾. «حاضر شوند به حجّ برای اینکه بهره‌های خود را مشاهده کنند و در روزهای معلومی نام خدا را بیاد آرند بر آنچه روزی ایشان کرده از حیوانات چهار پا که از آن بخورید و به سختی کشیدة فقیر اطعام کنید».
و در آیه 36 و 37 همین سوره فرموده: وَالْبُدْنَ جَعَلْنَاهَا لَكُم مِّن شَعَائِرِ اللَّهِ لَكُمْ فِيهَا خَيْرٌ فَاذْكُرُوا اسْمَ اللَّهِ عَلَيْهَا صَوَافَّ فَإِذَا وَجَبَتْ جُنُوبُهَا فَكُلُوا مِنْهَا وَأَطْعِمُوا الْقَانِعَ وَالْمُعْتَرَّ كَذَلِكَ سَخَّرْنَاهَا لَكُمْ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ ﴿36﴾. لَن يَنَالَ اللَّهَ لُحُومُهَا وَلَا دِمَاؤُهَا وَلَكِن يَنَالُهُ التَّقْوَى مِنكُمْ ... ﴿37﴾.
«حیوانات تنومند را برای شما از شعائر الهی قرار دادیم، برای شما در آنها خیر است، پس یاد خدا کنید و خدا را نام برید بر ذبح و نحر آنها، در حالی که بر پا باشند، پس چون به پهلو فرود آیند از آنها بخورید و به فقیر و سائل وارد اطعام کنید، بدین گونه آنها را برای خاطر شما مسخرّ کردیم و تا شکر گزارید، گوشتها و خون آنها بخدا نرسد و لیکن پرهیزگاری شما بخدا می‌رسد».
از این آیات معلوم می‌شود که هدف قرآن از قربانی حیوانات، خوردن، و به فقراء و مساکین اطعام نمودن است نه زیر خاک کردن. اگر مسلمین از این آیات با خبربودند چنین اسراف حرامی را مرتکب نمی‌شدند، و یا قربانی خود را چون مصرف ندارد دو روز عقب می‌انداختند، و اگر سردخانه‌ای فراهم می‌کردند از گوشت و پوست و پشم و کرک آنها به نفع فقراء استفاده می‌کردند.
2.    ضرری که از دادن خمس و سهم امام از مالی که از کسب و کار بدست آمده و مدرکی در کتاب خدا و سنّت رسول برای اداء آن نیست، و دلیلی از حدیث وعقل و اجماع نیز ندارد.
اما کتاب خدا: یک آیه وارد شده در خمس غنائم جنگی در سوره انفال آیه 41 به صریح جمله: وَاعْلَمُواْ أَنَّمَا غَنِمْتُم مِّن شَيْءٍ فَأَنَّ لِلّهِ خُمُسَهُ وَلِلرَّسُولِ وَلِذِي الْقُرْبَى وَالْيَتَامَى وَالْمَسَاكِينِ وَابْنِ السَّبِيلِ إِن كُنتُمْ آمَنتُمْ بِاللّهِ وَمَا أَنزَلْنَا عَلَى عَبْدِنَا يَوْمَ الْفُرْقَانِ يَوْمَ الْتَقَى الْجَمْعَانِ وَاللّهُ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ ﴿41﴾.   
که نشان می‌دهد هر چیزی که روز جنگ بدر روز جدا شدن موحدّین از مشرکین و برخورد این دو جمع به یکدیگر، بدست مسلمین آمده بعنوان غنائم، باید خمس آن را زمامدار مسلمین بین خود و نزدیکان خود و فقراء و ایتام و غرباء مسلمین تقسیم کند و مربوط به بهرة کسب و کار و بازار نیست. و به اضافه رسول خداص درتمام عمرش و همچنین امیرالمؤمنین علی   ع و سایر خلفاء اسلامی در زمان خلافت خود یکدرهم بعنوان خمس ارباح مکاسب از کاسبی نگرفته و مردم هم نداده‌اند و چنین موضوعی در سیره رسول خداص و خلفاء مطرح نبوده، و گرنه حضرت أمیر   ع و برادرش عقیل صاحب میلیونها درهم و دینار می‌شدند، پس از یک قرن و دو قرن اخباری به نام ائمه ع جعل کرده‌اند که کاسب شیعه باید خمس و سهم امام بدهد، اما در مقابل آن، اخبار و احادیث بسیاری وارد شده که خمسی جز در غنائم جنگی نیست. و اخبار بسیار دیگری نیز آمده که ائمه ع خمس را به شیعیان خود بخشیده و برای آنان مباح و حلال کرده‌اند که نپردازند، مثلا در جلد ششم وسائل الشیعه صفحه 378 به بعد 22 حدیث را روایت کرده که ائمه ع فرموده‌اند که ما خمس را برای شیعیان خود حلال کرده و بخشیده‌ایم، و در خبر16 روایت کرده از توقیع امام زمان که فرموده: «و أما الخمس فقد أبیح لشیعتنا و جعلوا منه فی حل» ما نمی‌دانیم چگونه ائمه حکمی در طول احکام خدا زیاد کرده و سپس آنرا برداشته، و از شیعیان خود این حکم را برداشته اند، این کار مشروع نیست. ممکن نیست حکمی که در زمان رسول خداص نبوده بدین بیفزاید، به هر حال چون مردم از قرآن و سنّت رسول خداص بی‌خبرند، این زیان را متحمّل شده، و در دین که دین مساوات است و دین تبعیض‌نژاد نیست چگونه این تبعیض را آورده‌اند؟ با اینکه رسول خداص همان خمس غنائم جنگی را بین فقراء و ایتام مسلمین تقسیم کرده و به یتیم آل محمد نداده، زیرا در جنگ بدر ایتام و مساکین آل محمد وجود نداشته است. هر کاری که رسول خداص کرده همان الگو و اسوه است برای تمام مسلمین که باید به او اقتدا کنند. و امیرالمؤمنین چنانچه در بحار ج 2 ص266 فرموده: «السنة ما سن رسول الله و البدعة ما أحدث بعده» در کتاب خدا و سنّت رسولص خبری از خمس ارباح مکاسب نیست.
و اما عقل: هیچ عاقلی حکم نمی‌کند که هر پیرزن چرخ ریس پیرمرد قد خمیده هرچه دارد از کسب و کار خمس آن را به دیگری بدهد بدون امر الهی. و اما اجماع: پس بدان که بیشتر فقهاء مذاهب اسلامی قائل به خمس ارباح مکاسب نشده و آن را بدعت می‌دانند. و فقهاء شیعه در خمس ارباح مکاسب اختلاف دارند، بسیاری از ایشان خمس ارباح را مخصوص امام می‌دانند تمام آن را و می‌گویند امام هم به شیعیان بخشیده و بعضی اصلاً خمس را واجب نمی‌دانند. ما عده‌ای از بزرگان علماء شیعه را که خمس را واجب ندانسته‌اند ذکر می‌کنیم تا معلوم شود مسئله مورد اتفاق نیست:
اول – ابن جنید که از بزرگان علمای شیعه بوده در زمان دیالمه به نقل علامه در کتاب مختلف ج 2 ص 31.
دوم – مرحوم ابن عقیل به نقل محقق سبزواری در کتاب ذخیره المعاد.
سوم – شیخ مفید به نقل محدث بحرانی در کتاب حدائق ج 12 ص 38.
چهارم – شیخ صدوق محمدبن بابویه القمی در کتاب من لایحضر که سخنی از ارباح مکاسب و خمس تجارت نیاورده، ولی احادیث تحلیل خمس را برای شیعیان آورده. و از کلام حاج شیخ عباس قمی در منتهی‌الامال در ذکر جلالت شأن زکریا ابن آدم که نوشته: «و اهل قم اول کسانی هستند که خمس فرستادند بسوی ائمه علیهم السلام» معلوم می‌شود تا آن زمان خمس معمول نبوده است.
پنجم – شیخ طوسی درکتاب تهذیب ج 4 ص 143 فرموده: ائمه ع خمس متاجر را برای ما مباح کرده‌اند که تصّرف شیعه در آن جائز است، و نیز در کتاب المبسوط ج 1 ص 263 و در کتاب النهایه ص 200 چنین فرموده است.
ششم – شیخ فقیه سلاّر حمزه بن عبدالعزیز به نقل علامه در مختلف ج 2 ص 30 و 37 که راجع به خمس فرموده: «قد أحلونا ما نتصرف من ذلک کرما و فضلاً».
هفتم – محقق ثانی الکرکی در کتاب خراجیه ص 26 فرموده خمس مناکح و متاجر و مساکن برای عموم شیعه حلال است که ندهند.
هشتم – مقدس اردبیلی در کتاب زبده البیان ص 210 و در شرح ارشاد ص 277 بکلی خمس را ساقط نموده.
نهم – الشیخ الجلیل ابراهیم القطیفی در خراجیه خود ص 101 تا ص 116 شرح داده که خمس برای شیعه مباح است تا روز قیام قائم و خمس و انفال را ائمه ع حلال و مباح نموده‌اند.
دهم – السید السند سید محمد صاحب مدارک درذیل جمله شرائع: «الخامس ما یفضل عن مؤنة السنة» فرموده: این خمس بطور مطلق عفو شده است.
یازدهم – مرحوم محقق سبزواری میرزا محمد باقر خراسانی در کتاب ذخیره المعاد.
دوازدهم – ملامحسن الفیض در کتاب وافی ج 2 جزوة 6 ص 48 فرموده: سهم امام چون دسترسی به امام نیست پس بکلی ساقط است و چنین فرموده در المفاتیح. و شیخ یوسف بحرانی در کتاب حدائق ج 12 ص 442 سقوط حق امام را نسبت به کاشانی داده است.
سیزدهم – الشیخ الحر العاملی در وسائل الشیعه کتاب الخمس، سهم امام را در صورت تعذّر ایصال به امام برای شیعه مباح دانسته است. و در حدائق ج 12 ص442 فرموده او قائل به سقوط سهم امام است.
چهاردهم – صاحب الحدائق شیخ یوسف بحرانی در حدائق ج 2 ص 448 قائل به سقوط سهم امام است.
پانزدهم – صاحب جواهر در باب خمس فرموده: ظاهر اخبار این است که جمیع خمس مخصوص امام باشد و ایشان هم به شیعیان بخشیده‌اند، ولی نایبان ادعائی نفله کرده‌اند (شاه بخشیده شیخ علی خان نمی‌بخشد) چاپ تبریز ص 164.
شانزدهم – شیخ بزرگوار عبدالله بن الصالح البحرانی که فرموده: «یکون الخمس بأجمعه مباحا للشیعة و ساقطا عنهم».
هفدهم – به نقل علامه مجلسی در مرآت العقول ج 1 ص 446 که فرموده: جمعی از متأخرین خمس ارباح را واجب نمی‌دانند.
به اضافه اکثر علمای شیعه تألیفاتی نداشته‌اند تا اجماع ایشان معلوم گردد و تازه آنانکه قائل به خمس بوده‌اند، عده‌ای از ایشان گفته که باید نصف آن را به دریا بیندازد تا وقتی که امام بیاید و از دریا خارج سازد، و عده‌ای معتقد بودند که باید در زمین دفن شود چون امام بیاید زمین گنجهای خود را بیرون می‌ریزد در زمانی که معاملات با صلوات است. پس اجماعی در کار نیست.
3.    زیان دیگر در زکات آنچنانیکه منحصر به نه چیز کرده‌اند. خدا زکات را قرین نماز قرار داده، و بر هر مسلمانی لازم است که از آنچه خدا به او روزی کرده انفاق کند و منحصر به نه چیز نیست و جمله: خُذْ مِنْ أَمْوَالِهِمْ صَدَقَةً و جمله: مِمَّا رَزَقْنَاهُمْ يُنفِقُونَ و جمله: أَنفِقُواْ مِن طَيِّبَاتِ مَا كَسَبْتُمْ وَمِمَّا أَخْرَجْنَا لَكُم مِّنَ الأَرْضِ و جملات دیگر قرآن دلالت دارد که در هر چیزی چه کسب و کار و چه معادن و حبوبات زکات است. و امام صادق ع نیز فرموده: "فی کل شیء زکاة" اما در اثر بی‌خبری از عمومات قرآن زکات منحصر به نه چیز شده و آن نه چیز هم از بین رفته، مثلاً در مازندران و گیلان که صدها خروار برنج دارند زکات واجب ندارد، و باید فقراء آنجا بیچاره بمانند زیرا آن نه چیز در آنجا نیست. هر کس پنج شتر دارد که در تمام سال چریده زکات بدهد اما اگر صد عدد ماشین داشت زکات ندارد و لذا فقرای مسلمین در کمال فقر و بدبختی زندگی می‌کنند و از زکات محرومند و دولتها برای ادارة مملکت و نداشتن بیت‌المال کافی به مالیاتهای نامشروع از قبیل مالیات بر مسکرات و امثال آن متمسّک می‌شوند و فقراء نیز در اثر نبودن بیت‌المال و زکات کافی متمایل به رژیمهای غیر اسلامی می‌شوند، این زیانها در اثر بی‌خبری از قرآن است، و این زیانی برای فقراء شده به برکت فتاوی غیر قرآنی.
4.    یکی دیگر از زیان‌های که گریبانگیر مسلمین شده نذوراتست. مسلمین چه مقدار از جهت نذر ضرر مالی دارند، خدا می‌داند، این همه نذورات باطله از جیب ایشان می‌رود، زیرا نذر به معنی پیمان و قرارداد است، باید پیمان و قرارداد با خدا بسته شود تا واجب الوفا باشدچنانکه در سوره نحل آیه 91 فرموده: وَأَوْفُواْ بِعَهْدِ اللّهِ إِذَا عَاهَدتُّمْ وَلاَ تَنقُضُواْ الأَيْمَانَ بَعْدَ تَوْكِيدِهَا وَقَدْ جَعَلْتُمُ اللّهَ عَلَيْكُمْ كَفِيلًا إِنَّ اللّهَ يَعْلَمُ مَا تَفْعَلُونَ ﴿91﴾. «وفا کنید به پیمان خدا.... زیرا خدا می‌داند چه می‌کنید».
اما نذر و پیمان با اولیاء و بندگان صالحی که از دنیا رفته‌اند لغواست زیرا: اولاً – خدا آن را واجب الوفا قرار نداده. و ثانیاً: اولیاء خدا از قرارداد و نذر مردم اطلاعی ندارند و طبق آیه 32 سوره نحل ارواح پاکان پس از وفات به دارالسلام بهشت خواهند رفت، و از دنیا بی‌خبرند، زیرا اگر از دنیا با خبر بشوند ناراحت می‌شوند، ولی خدا حاضر و ناظر و از پیمان بندگان مطلع است، و در سوره بقره آیه 270 فرموده: وَمَا أَنفَقْتُم مِّن نَّفَقَةٍ أَوْ نَذَرْتُم مِّن نَّذْرٍ فَإِنَّ اللّهَ يَعْلَمُهُ ... ﴿270﴾. «آنچه انفاق و یا نذر کنید خدا آن را می‌داند».
و لذا حضرت مریم ع می‌فرماید: إِنِّي نَذَرْتُ لِلرَّحْمَنِ صَوْماً، فقهاء اسلامی نذر برای غیر خدا را باطل می‌دانند اما در اثر بی‌خبری از قرآن همه ساله میلیونها تومان برای قبور صلحاء و امام و امامزادگان نذر می‌شود و از جیب مردم می‌رود و این کار زیانهای معنوی دارد:
الف - توجه بغیر خدا و حاجت خواستن از غیر او که بصريح قرآن و حکم عقل کار مشرکین است.
ب – نذر پیمانی است که طرفین آن باید حاضر باشند و غیر خدا حاضر و ناظر همه کس نیست و در حقیقت یکطرف آن غائب و در دسترس نیست.
ج – نذر برای غیر خدا تقویت متولیان بی‌خبر از دین و اکثر موقوفه‌خواران بی‌بند و بار است.
5.    یکی دیگر از زیانهای بی‌خبری از قرآن، وقف است که بواسطه وقف املاک و اموال و مزارع و خانه‌ها و مدارس و کاروانسراها و باغهای موقوفه اکثراً خراب مانده نه ساکنین آنها تعمیر می‌کنند و نه موقوف علیهم و نه متولیان، و چنین وقفی مدرک قرآنی ندارد. ضرر و زیان دیگر آن این است که اگر وقف بر قبور اولیاء و صلحاء باشد نتیجه چنین می‌شود که قبور ایشان دارای ضریح سیمین و گنبد زرین می‌شود ودر نظر مردم مراقد آنان از مساجد برتر و عظمت مخلوق در نظرشان از عظمت خالق بیشتر می‌گردد، چنانکه در زمان ما عوام ما خدا را مانند اولیاء او مهربان و دادرس و شفا بده نمی‌دانند.
6.    دیگر از زیان‌های که بواسطه بی‌خبری از قرآن، نصیب مسلمین شده عداوت و نفاق فرق اسلامی است، با اینکه کتابشان واحد و دین ایشان واحد و قبله ایشان واحد است، باز از قتل و غارت یکدگر دریغ ندارند و هر فرقه تکذیب و تکفیر فرقة دیگر می‌کند، چه قدر از مسلمین جهان در طول تاریخ بنام سنّی و شیعه بجان هم افتاده و جنگها وکشت و کشتار‌ها کردند، ولی اگر از قرآن اطلاعی داشتند می‌دانستند که این کارها ضدّ اسلام و مخالف قرآن است. خدای تعالی در سوره بقره آیه 285 فرموده:
آمَنَ الرَّسُولُ بِمَا أُنزِلَ إِلَيْهِ مِن رَّبِّهِ وَالْمُؤْمِنُونَ كُلٌّ آمَنَ بِاللّهِ وَمَلآئِكَتِهِ وَكُتُبِهِ وَرُسُلِهِ لاَ نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِّن رُّسُلِهِ وَقَالُواْ سَمِعْنَا وَأَطَعْنَا غُفْرَانَكَ رَبَّنَا وَإِلَيْكَ الْمَصِيرُ ﴿285﴾.
 پس هر کس ایمان به خدا و ملائکه و کتب الهی و رسولان او داشته باشد طبق قرآن مؤمن است و جان و مال و آبروی او محفوظ است چه معتقد به خلیفه باشد و یا نباشد، چه علی   ع را خلیفه بداند و چه ابوبکر را، زیرا تمام شیعه و سنی به آیه فوق اعتقاد دارند و هم مؤمن و مسلمانند. اما متأسفانه اکثر عوام شیعه و سنی از این آیه بی‌خبرند و لذا بخون یکدگر تشنه بوده و گاه گاهی به قتل و غارت یکدگر پرداخته‌اند، چنانکه محقق طوسی با ابن العلقمی وزیر با لشکر مغول ساختند و به قتل عام شهر بغداد پرداختند و دو میلیون و سیصد هزار مسلمان را بعنوان اینکه خلیفه سنی است کشتند، و شاه عباس با لشکر قزلباش خود، شهر هرات را که یک مرکز اسلامی بود قتل و غارت کردند و در چالدران تبریز دو لشکر اسلام بنام سنی و شیعه خون یکدگر را ریختند و به فرق هم کوبیدند و قریب به هشتاد هزار از یکدگر کشتند. در طول تاریخ زمانی نبوده که دو فرقه سنی و شیعه به آزار و اذیت یکدگر همت نگماشته باشند در حالی که طبق آیات قرآن هر دو مسلمانند و قتل مسلمان یکی از گناهان کبیره است. قرآن دعوت به اتفّاق و اتّحاد کرده و فرموده: و اعتصموا بحبل الله جمیعا و لاتفرقوا، و در سوره روم آیه 31 و 32 فرموده:... وَلَا تَكُونُوا مِنَ الْمُشْرِكِينَ ﴿31﴾. مِنَ الَّذِينَ فَرَّقُوا دِينَهُمْ وَكَانُوا شِيَعًا كُلُّ حِزْبٍ بِمَا لَدَيْهِمْ فَرِحُونَ ﴿32﴾. «از مشرکین نباشید آنانکه تفرقه دینی آورده و شیعه شیعه و دسته دسته گردیده و هر حزبی به آنچه نزدشان بوده شاد شدند».
متأسفانه در اثر تفرقه مذهبی ممالک اسلامی را تجزیه نموده و استعمار بر همه مسلّط گردیده و باز مسلمین بیدار نشدند، و گویندگان مذهبی هر یک از آنان شب و روز بر ضدّ قرآن از یکدگر تکذیب و بدگوئی می‌کنند و اگر دانشمند خیر‌خواهی خواسته ایشان را بیدار کند و یا موادّ نفاق را بردارد و وسائل تفرقه را از بین ببرد مورد طعن و لعن خود مسلمین شده مثلاً مرحوم آیت الله خالصی اعلام کرد که یکی از وسائل تفرقه میان سنیّ و شیعه زیاد کردن شهادت بر ولایت در اذانست و طبق کتب و احادیث شیعه این شهادت در اذان نبوده و بدعت است، این مادّة افتراق را که جزء اذان نبوده حذف کنید، در عوض اینکه امثال و اقران او، او را تصدیق و یاری کنند آمدند از روی حسد او را تکذیب، و مردم عوام را بر او شورانیدند.
7-    یکی از زیان و ضررها که مسلمین مبتلا شده‌اند، و دربارة آن پولها خرج می‌کنند چاپ کتابهای ضدّ قرآنی است که مخالف قرآن است بسیاری از مطالبش، مانند کتاب ضرب شمشیر بر منکر خطبة غدیر، و امثال آن.
ما برای نمونه این زیان‌‌‌ها را تذّکر دادیم البته زیانهای دیگر نیز هست که نمی‌توان شمرد، مانند مخارج عزاداریهای معموله و طبل و دهل و دسته‌ها و حجله‌ها و علمها و زنجیرها و مجالس هفتگی و سالانه غیر مشروع و مجالس دعاهای غیر مشروعه ضدّ قرآنی شرک‌آور و سفره‌های بی‌بی‌فلان و زیانهای قمه زدن بطوری که پوست سر را بشکافد، که هر تیغی ولیّ طفل و یا سلمانی بر سر او بزند باید یک شتر دیه دهد و یا ده اشرفی طلای 18 نخودی. اینها که ذکر شد تمام برخلاف دستور قرآن است و صدر اسلام نبوده و رسول خداص چنین کاری نکرده تا امت به او اقتدا کنند، ولی یکعدّه دشمنان دین و شیّادان و هوس‌رانان این کارها را بوجود آورده و دست بردار نیستند، زیرا دکانهائی است که بهره دارد، افتراهائی است بدین اسلام بسته‌اند که باعث غرور و غفلت عوام شده و خدا در قرآن هشدار داده است و فرموده: ذَلِكَ بِأَنَّهُمْ قَالُواْ لَن تَمَسَّنَا النَّارُ إِلاَّ أَيَّامًا مَّعْدُودَاتٍ وَغَرَّهُمْ فِي دِينِهِم مَّا كَانُواْ يَفْتَرُونَ ﴿24﴾ آل عمران.
دانشمندان بیدار اسلامی باید بکوشند و مردم را بیدار کنند و بفهمانند که آنچه ذکر شد از دین نیست و آتش نفاق بین سنّی و شیعه را خاموش کنند، و بین این دو دسته برادران اسلامی ایجاد اتّحاد و حسن تفاهم کنند.
متأسّفانه یکعدّه روحانی‌نمای نادان متصدّی امور دین شده‌اند که هر روز معرکه نفاق و غوغای اختلاف را زیادتر می‌کنند، مثلاً در کتاب احتجاج طبرسی خطبه‌ای را نقل کرده از رسول خدا در روز عید غدیر که آن خطبه مخالف صد آیه قرآن است و یک سند ضعیف بیشتر ندارد، راویان آن عبارتند از محمد بن موسی الهمدانی که علمای رجال شیعه، او را ضعیف و جعّال و غالی شمرده‌اند، و او روایت کرده از سیف بن عمیره که علمای رجال شیعه او را نیز مطعون و ملعون و ضعیف شمرده‌اند، و صالح بن عقبه که او را کذّاب و غالی شمرده و فرموده‌اند اقوال زشت او بسیار و حدیث او مردود است، ما در مجلّه‌ای ذکر کردیم که این خطبه ضدّ قرآنی را با چنین روایتی رسول خداص قرائت نکرده، ولی معلوم باشد که ما منکر اصل قضیّه غدیر خمّ نشده‌ایم، یعنی کلمات رسول خداص راکه فرموده: "من کنت مولاه فعلی  رض مولاه، اللهم وال من والاه و عاد من عاداه" قبول داریم، آنوقت یکعدّه مغرض نفاق‌انداز، نفهمیده و نسجیده بنا کردند بدگوئی و مردم را بر علیه ما تحریک نمودن و حتی وادار کردند شیخ پیرمرد محلاّتی ساده‌ای را که بقول خودش محدّث جلیل است بر ما ردّ بنویسد، و ایشان تأمّل نکرده و با اینجانب تماس نگرفته با یک آب و تابی کتابی مملّو از تهمت و دروغ نوشته، و ما را متّهم نموده به انکار اصل غدیر خمّ، در حالیکه چنین نیست و صرف اتّهام است. شما ملاحظه فرمائید چگونه محدّث جلیلی خبر از این سند رسوای این خطبه ندارد و خطبه را با اصل قضیّه غدیر خمّ فرقی نگذاشته، آیا می‌توان چنین کسی را محدّث جلیل گفت؟ آیا نویسنده و ناشرین چنین کتبی مسلمانند؟ روحانی‌نمای دیگری که خود را راهنمای مردم می‌داند عدّه‌ای از جهّال را روز 19 رمضان 1394 قمری تحریک نمود که پس از نمار جماعت ما بریزید در مسجد ما و مرا به قتل برسانند، تا هم کاری خود را با ابن ملجم مرادی که در کوفه این کار را کرد ثابت کند و با این حال خود را دوست امام المتقیّن امیر‌المؤمنین  ع می‌دانند، ولی ما خدا را شاهد می‌گیریم که قصدی نداریم جز اصلاح ذات‌البین و رفع عداوت فریقین "إِنْ أُرِيدُ إِلاَّ الإِصْلاَحَ مَا اسْتَطَعْتُ وَمَا تَوْفِيقِي إِلاَّ بِاللّهِ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَإِلَيْهِ أُنِيبُ"، و بهر حال در عوض یاری هزاران تهمت و افتراء به ما می‌زنند برای حفظ خرافات خود. ما از خدا بیداری مسلمین را خواهانیم.
بنابر آنچه ذکر شد مسلمین باید آگاه شوند و بدانند که همانطور که معاویه برای پیشبرد ریاست و اهداف غلط خود قرآن را سپر کرد و بالای نیزه برد و مسلمین را گول زد و بدین وسیله بر مردم تسلّط پیدا کرد همین طور عدّه‌ای از مسلمین نام حضرت علی  رض و نام امامان اهل بیت را وسیله کرده‌اند برای پیشبرد اهداف غلط خود و بنام عشق علی   ع و عشق حسین ع عقل و قرآن را کنار گذاشته و اسلام را خراب کرده و هرچه بدعت بوده در زیر چتر محبت دروغی خود در اسلام وارد کرده‌اند، و شعائری را به نام مذهب اهل بیت آورده‌اند که روح اهل بیت از آنها بیزار است و عقایدی را در میان مردم نشر داده‌اند که مخالف قرآن و عقل است. مسلمان نباید بنام علی  رض و سایر بزرگان دین اسلام را خراب کند و میان مسلمین نفاق اندازد. از آن جمله به اهل سنّت بد می‌گویند به بهانة اینکه آنان دشمن علی  رض و ما دوست علی  رض هستیم. و این خطا و گناه بزرگی است. زیرا اولاً اهل سنّت دشمن اهل بیت رسول خداص نیستند بلکه تمام فضائل واقعی حضرت علی  رض و سایر افراد اهل بیت رسول را قبول دارند و در کتب ایشان مسطور است. به اضافه نام علی  رض وحسن و حسین و جعفر و عباس در میان اولاد اهل سنّت بسیار است، و همین دلیل بر محبت ایشان است به صاحبان این اسماء. و از جمله اعمال ضدّ قرآن همین زیارت قبور امامان اهل بیت و ساختن زیارتنامه‌‌هایی است که جملات بسیاری از آنها ضدّ قرآن است، مثلاً در زیارت آن امامان آورده‌اند که: " أشهد أنک تسمع کلامی و ترد جوابی و تری مقامی"، یعنی من شهادت می‌دهم ای بزرگوار که تو کلام مرا می‌شنوی و جواب مرا ردّ می‌کنی و می‌دهی و تو محل ایستادن مرا می‌بینی، در حالی که قرآن می‌گوید انبیاء پس از رفتن از دنیا، از دنیا بی‌اطّلاعند مانند آیه 259 بقره و آیه 109 و 117 سوره مائده، و قرآن می‌گوید هر کس غیر خدا را از کسانی که از دنیا رفته و وفات نموده‌اند بخواند آن کسان نمی‌شنوند و جواب نمی‌دهند چنانکه در آیه 13 و 14 سوره فاطر می‌فرماید:
 ...  ذَلِكُمُ اللَّهُ رَبُّكُمْ لَهُ الْمُلْكُ وَالَّذِينَ تَدْعُونَ مِن دُونِهِ مَا يَمْلِكُونَ مِن قِطْمِيرٍ ﴿13﴾پروردگار شما فرمانروايى از آن اوست و كسانى را كه بجز او مى‏خوانيد مالك پوست هسته خرمايى [هم] نيستند (13)  إِن تَدْعُوهُمْ لَا يَسْمَعُوا دُعَاءكُمْ وَلَوْ سَمِعُوا مَا اسْتَجَابُوا لَكُمْ وَيَوْمَ الْقِيَامَةِ يَكْفُرُونَ بِشِرْكِكُمْ وَلَا يُنَبِّئُكَ مِثْلُ خَبِيرٍ ﴿14﴾. اگر آنها را بخوانيد دعاى شما را نمى‏شنوند و اگر [فرضا] بشنوند اجابتتان نمى‏كنند و روز قيامت‏شرك شما را انكار مى‏كنند و [هيچ كس] چون [خداى] آگاه تو را خبردار نمى‏كند (14).
و در سوره احقاف آیه 5 و 6 فرموده:
وَمَنْ أَضَلُّ مِمَّن يَدْعُو مِن دُونِ اللَّهِ مَن لَّا يَسْتَجِيبُ لَهُ إِلَى يَومِ الْقِيَامَةِ وَهُمْ عَن دُعَائِهِمْ غَافِلُونَ ﴿5﴾. وَإِذَا حُشِرَ النَّاسُ كَانُوا لَهُمْ أَعْدَاء وَكَانُوا بِعِبَادَتِهِمْ كَافِرِينَ ﴿6﴾.  «کیست گمراه‌تر از آنکه غیر خدا را می‌خواند، کسی را می‌خواند که جواب او را تا قیامت نمی‌دهد و آنان از دعای ایشان غافلند و چون مردم محشور شوند آنان را که می‌خوانند دشمن ایشان باشند».
و همچنین از آیات لبث استفاده می‌شود که انبیاء واولیاء پس از مرگ از دنیا بی‌خبرند. و خدا به رسول خود در سوره فاطر آیه 22 فرموده: ...  وَمَا أَنتَ بِمُسْمِعٍ مَّن فِي الْقُبُورِ ﴿22﴾. «ای محمد تو به کسانی که در قبرند نمی‌توانی بشنوانی».
اصلاً خواندن کسی که از دنیا رفته و خواندن غیر خدا در حوائج و ادعیه که عبادتست، کفر و شرک محسوب می‌شود چنانکه در سوره جن می‌فرماید:
 ...فَلَا تَدْعُوا مَعَ اللَّهِ أَحَداً(جن: 18). «با خدا احدی را مخوانید».
و صدها آیات دیگر در قرآن است که نباید در عبادات موجودی را غیر از خدا خواند.
و از جمله چیزهائی که بنام سادات اهل بیت میان مردم معمول شده و ضدّ قرآن است ساختن قبور سیمین و زریّن و نذر و نیاز ووقف بر آن قبور است که همه ساله مخارج و پولهای زیادی از این ملّت فقیر صرف آنها می‌شود، خدا در آیات زیادی از این عمل نهی کرده، از آنجمله در سوره نحل آیه 56 فرموده:
وَيَجْعَلُونَ لِمَا لاَ يَعْلَمُونَ نَصِيبًا مِّمَّا رَزَقْنَاهُمْ تَاللّهِ لَتُسْأَلُنَّ عَمَّا كُنتُمْ تَفْتَرُونَ ﴿56﴾. برای چیزهای که نمی‌دانند (همچون گنبد‌ها و بارگاهها)، قسمتی از آنچه را روزیشان ساخته‌ایم قرار می‌دهند بخدا قسم از افتراهائی که بسته‌اند البته مسئول خواهید بود.
باید به مردم عوام فهمانید کسی که از دنیا رفته احتیاجی به نذر و نیاز و وقف شما ندارد و پولهائی که در میان ضریح ریخته می‌شود و یا عًلًم و کتل و زنجیر خریداری می‌شود تماماً اسراف و حرام است و باید به محتاجان و فقراء داد. غیر از خدا کسی حاضر و ناظر نیست و از حال بندگان خبرندارد، اولیاء و انبیاء اگر از حال و اعمال و افعال بندگان خدا خبردار شوند در عالم برزخ محزون و غمگین می‌شوند و همواره باید از اعمال و رفتار بد مردم غصّه بخورند در صورتی که خدا فرموده: فَلاَ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلاَ هُمْ يَحْزَنُونَ یعنی: اولیاء و انبیاء از دنیا به جائی رفته‌اند که نه ترسی و نه غصّه‌ای دارند.
و ازجمله بدعتها که زیر نام اولیاء و ائمه در میان مردم منتشر ساخته‌اند این است که هر کس گناهی و خلافی و جنایتی مرتکب شود متوسّل به آنان شود که آنان واسطه و یا شفیع شده و ایشان را از قانون کیفری که خدا مقرّر کرده می‌رهانند و وارد بهشت می‌سازند، و این مطلب را در احادیث و زیارات خود آورده‌اند مانند آنکه در زیارت امام به او می‌گویند: "مستنقذ الشیعة المخلصین من عظیم الأوزار"، یعنی: امام نجات‌دهندة شیعیان خالص است از گناهان بزرگ. در حالیکه خدا در سوره زمر آیه 19 به رسول خود فرموده: أَفَمَنْ حَقَّ عَلَيْهِ كَلِمَةُ الْعَذَابِ أَفَأَنتَ تُنقِذُ مَن فِي النَّارِ ﴿19﴾ «آیا تو می‌توانی نجات دهی آنکه را اهل آتش است».
و این جمله استفهام انکار است یعنی تو نمی‌توانی. باید پرسید چگونه شیعة مخلص مرتکب گناهان می‌شود و آیا کسی که مرتکب گناهان بزرگ می‌شود شیعة مخلص است پس تمام جنایتکاران بزرگ اولین شیعه علی  رض هستند! اصلاً خدایتعالی با عدالت و فرموده‌های خود که در قرآن وعده داده در قیامت رفتارمی‌کند و کسی ممکن نیست به او بگوید که عدالت مکن، و به فرموده‌های خود عمل منما و از قول خود صرفنظر و خلاف وعده کرده و فلانی را برای خاطر من عذاب مکن. به اضافه انبیاء واولیاء از دنیا رفته و طبق آیات قرآنی از دنیا بی‌خبرند و از حال بندگان خبری ندارند نمی‌دانند چه کسانی چه کرده و چه عقایدی دارند و مقصرین و یا غیر مقصرین را نمی‌شناسند و از اعمال و گناه دیگران حقّ تجسس ندارند و خدا فرموده: إِنَّا نَعْلَمُ مَا يُسِرُّونَ وَمَا يُعْلِنُونَ  - وَإِنَّ رَبَّكَ لَيَعْلَمُ مَا تُكِنُّ صُدُورُهُمْ – إِنَّهُ عَلِيمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ  – كَفَى بِرَبِّكَ بِذُنُوبِ عِبَادِهِ خَبِيرَاً بَصِيراً یعنی: وکافی است که خدا به گناهان بندگانش خبیر و بینا باشد. اصلاً پیغمبری که افراد امت خود را ندیده و نمی‌داند چه کاره‌اند چگونه واسطه و شفیع گردد و در محکمة الهی چه بگوید؟!
بهرحال عده‌ای بنام ائمه و دوستی ائمه، دین خدا را عوض کرده‌اند و مقررات الهی را نادیده گرفته و هزاران بدعت و باطل آورده‌اند. و از آن جمله اخبار را و اگر چه خبر واحد باشد بر قرآن متواتر ترجیح می‌دهند و می‌گویند قرآن ظنّی الدّلاله و خبر قطعّی الدلاله است، و بدین واسطه امت را از کتاب خدا که هدی للناس است دور کرده‌اند. و آنقدری که به اخبار جعل شده علاقه دارند، به آیات قرآن علاقه ندارند. و اصلاً از قرآن بی‌خبر و بی‌اعتناء و فقط بنام عترت هر چه خواسته گفته و عمل کرده‌اند و مؤاخذه خواهند شد، زیرا اسلام یک دین بوده و اینان بنام ائمه، صد مذهب کرده‌اند بنام جعفری و زیدی و صوفی و شیخی و اسماعیلی و غلاه و و و و.
25- جهات إعجاز قرآن و کیفیّت آن
یکی از نشانه‌های صدق مدّعی نبوّت آوردن معجزه است، پس هر کس معجزه را دید، باید ایمان آورد و اگر ندیده، ولی بتواتر اخبار برای او ثابت شود باز باید ایمان آورد. معجزات انبیاء زمان سابق را نه کسی می‌بیند و نه بتواتر می‌توان ثابت نمود فقط پیغمبر اسلام است که معجزه او یعنی قرآن هم متواتر است و هم محسوس و مشاهده می‌شود، زیرا قرآن حاضر و برای همه کس مشهود است. معجزات سایر انبیاء ناقلانی جز خبر واحد مجهول ندارد، مگر اینکه کسی بتوسّط قرآن معجزات ایشان را ثابت کند. پس هر کس بخواهد معجزة یکی از انبیاء ع را ثابت کند، باید اول به قرآن ایمان آورد.
بهر حال قرآن معجزه وسند نبوّتست و باید بررسی کرد که چگونه معجزه است. پس می‌گوئیم معجزه آن چیزیست که بشر را عاجز کند، یعنی علمای بشری نتوانند مانند آن را بیاورند. در این قرآن صریحاً اعلام شده که اگر تمام جنّ و انس جمع شوند، و به یاری یکدگر برخیزند بمانند قرآن نیاورند. در سوره بنی اسرائیل آیه 88 فرموده:
 قُل لَّئِنِ اجْتَمَعَتِ الإِنسُ وَالْجِنُّ عَلَى أَن يَأْتُواْ بِمِثْلِ هَـذَا الْقُرْآنِ لاَ يَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَلَوْ كَانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِيراً    
«بگو اگر جنّ وانس اجتماع کنند بر اینکه بمانند این قرآن بیاورند بمانند آن نیاورند و اگر چه بعضی پشتیبان بعضی دیگر باشند».
و در سوره بقره آیات 23 و 24 فرموده: وَإِن كُنتُمْ فِي رَيْبٍ مِّمَّا نَزَّلْنَا عَلَى عَبْدِنَا فَأْتُواْ بِسُورَةٍ مِّن مِّثْلِهِ وَادْعُواْ شُهَدَاءكُم مِّن دُونِ اللّهِ إِنْ كُنْتُمْ صَادِقِينَ ﴿23﴾.  فَإِن لَّمْ تَفْعَلُواْ وَلَن تَفْعَلُواْ فَاتَّقُواْ النَّارَ ...  ﴿24﴾.    «و اگر از آنچه ما بر بندة خود نازل نموده‌ایم در شکّید، یک سوره بمانند آن بیاورید و گواهان خود را غیر از خدا بخوانید تا گواهی دهند اگر راست می‌گوئید، پس اگر نیاوردید و نخواهید آورد پس از آتش دوزخ بترسید ...».
بنابراین هیچکس سخنی مانند قرآن نمی‌تواند بیاورد چنانکه در آیه 34 سوره طور نیز فرموده: فَلْيَأْتُوا بِحَدِيثٍ مِّثْلِهِ إِن كَانُوا صَادِقِينَ ﴿34﴾.     پس اگر راست مى‏گويند سخنى مثل آن بياورند (34).
قرآن این مطلب را مکرّر تذکر داده و پیغمبر اسلامص با کمال جرأت و کمال اطمینان ابلاغ نموده تا هر دوره و زمانی اهل آن بشنوند و عجز بشر را در مقابل قرآن مشاهده کنند و بدانند در محیط عربستان که کانون فصاحت بود یارای معارضة با قرآن و آوردن مانند آن را نداشتند چه رسد به دیگران.
اما کیفیت اعجاز قرآن: پس می‌گوئیم: لزوم معجزه برای آنست که مقام شامخ نبّوت و سفارت الهی دستخوش اغراض کسان و مورد طمع جاه‌طلبان نباشد و دزدان دین و راهزنان نتوانند ادّعای نبّوت کنند، برای کسی که فرستاده خدا می‌باشد لازم است امری بیاوردکه از عهدة دیگران خارج و گواه راستی او باشد و اگر چنین امری معجزه نباشد هر فردی از افراد ممکن است به ادّعای نبّوت برخیزد و مایة تفرقه و اختلاف شود و بجای هدایت وسعادت موجب ضلالت وشقاوت گردد. لزوم معجزه امری است طبیعی و فطری و بجز معجزه مدرکی برای صحّت دعوت نبّوت در پیشگاه عقل چیزی نباشد، و برای غیر انبیاء معجزه لازم نیست.
معجزه بر سه قسم است
اول – امری که بر خلاف قوانین و مقرّرات طبیعت باشد، و مجرای طبیعت را تغییر دهد، یعنی خدائی که خالق و موجد مجرای جهان است. رشتة این جریان را از هم بگسلد و آنرا گواه صحّت ادّعای فرستادة خود قرار دهد مانند آنکه آب را بشکافد و آتش را سرد کند.
دوم – امری که برخلاف طبیعت نباشد و وقوع آن معلول یکی از عوامل طبیعی باشد ولی بشر آن را درک نکرده و از نظر بشر مستور باشد و حقیقت آنرا درک نکند، ولی ممکن باشد روزی برسد که در نتیجه پیشرفت علوم راز کشف گردد. اما در انظار اهل زمان برخلاف طبیعت بشمار آید، معلوم نیست معجزاتی که برای پیامبران اجرا شده از کدام یک این اقسام می‌باشد زیرا جریان قوانین عالم طبیعت بقدری مرموز و پیچیده است که راهی برای اینکه مخالف و یا موافق طبیعت کدام است، در دست نیست.
سوم – از اقسام اعجاز رسیدن بسر حدّ کمال در علمی است که بشر بعضی از مراتب آنرا می‌تواند برسد، ولی به آخرین درجات آن نرسیده و خدایتعالی آخرین درجه آنرا به توسّط رسول خود اظهار کند، بطوری که خرق طبیعت نباشد و جریان عالم اسباب را قطع نکند.
قرآن و اعجاز آن از قسم سوم است که در آن مخالف طبیعت و ضدّ قوانین آن چیزی نیست، و به درجة کامل، قواعد فصاحت و زیبائی لفظی و لغوی بشری و معارف حقیقی فطری در آن مراعات شده، به درجه‌ای که از عهدة بشر خارج است.
تمام این اقسام مذکور، کار خدا است زیرا خدا باید گواهی دهد به صدق رسول خود، و گواهی خدا همان ایجاد معجزه است. پس کار معجزه کار پیغمبر نیست طبق آیات قرآن که فرموه: *قُلْنَا يَا نَارُ كُونِي بَرْداً وَسَلَاماً عَلَى إِبْرَاهِيمَ&و در قصّه حضرت موسی ع فرموده: *مَا جِئْتُم بِهِ السِّحْرُ إِنَّ اللّهَ سَيُبْطِلُهُ& و در قصّه حضرت نوح ع فرموده: «إِنَّمَا يَأْتِيكُم بِهِ اللّهُ» و در قصّه حضرت صالح ع فرموده: *وَآتَيْنَا ثَمُودَ النَّاقَةَ& و در قصّه حضرت داود ع فرموده: *إِنَّا سَخَّرْنَا الْجِبَالَ& و *أَلَنَّا لَهُ الْحَدِيدَ& و * كُنَّا فَاعِلِينَ & و راجع به قرآن فرموده: * نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ& و قرآن معجزه و کلام خدا است نه کلام رسولص، البته حقّتعالی ایجاد معجزه می‌کند اما با شرایطی که ما در کتاب عقل و دین ذکر نموده‌ایم مراجعه شود.
26- معجزة هر پیغمبری باید مناسب زمان او باشد
خدایتعالی برای حضرت موسی ع عصا را اژدها کرد به مناسبت اینکه سحرة زمان او کارهائی شبیه به آن داشتند، و معجزه حضرت عیسی ع شفاء مرضی و أحیاء أموات بود، به مناسبت اینکه دکترهای زمان او در فنّ معالجه به درجة عالی رسیده بودند، ولی مرضهای مزمن را معالجه نکردند. خدا برای صدق ادّعای او چنین امراض سخت را به دعای او شفا می‌داد و اکمه و ابرص را به ارادة خود خوب می‌کرد. زمان حضرت محمدص مردم در فنّ خطابه و سخن‌پروری و زیباگوئی استاد بودند، خدا برای صدق نبّوت او کتابی به او نازل کرد که از هر کلامی زیباتر و شیرین‌تر و دلنشین‌تر باشد، به طوری که سخنرانان در مقابل آن عاجز باشند.
امتیاز قرآن از سایر معجزات
قرآن از جهاتی با سایر معجزات فرق دارد:
1-    در قرآن و ترتیب حروف و کلمات آن خرق قوانین طبیعی نشده واین بهتر از معجزاتی است که خرق نوامیس طبیعت در آن باشد زیرا بهم زدن قوانین طبیعت که آتش را گلستان و یا چوب را اژدها کردن موجب غلّو مردم و اعتقاد به الوهیت آورندة آن می‌شود، و لذا پیغمبر اسلامص از معجزات خارق العاده که از او می‌خواستند خودداری می‌کرد و مردم را به اعجاز قرآن و نظر در آن دعوت می‌نمود، تا ببینند کلامی که از حروف معمولی مرکّب شده چنان معارف و فصاحت دارد که همه را متحّیر ساخته، با اینکه برخلاف طبیعت کلامی در آن نیست، تا بنگرند و درباره محمدص غلو نکنند، و لذا به بندگی همواره افتخار داشت نه به کارهای خارق‌العاده.
2-    امتیاز دیگر آنست که پیروان اسلام به واسطة تأملّ و تفکّر در آن آشنا به تدّر و تفکّر در امور معنوی و قضاوت فکری شوند و تعقّل ایشان زیاد شود، و از تقلید اجتناب کنند به خلاف سایر معجزات که چنین فائده نداشت.
3-    آوردن معجزات خارق‌العاده باعث می‌شود که مردم درخواست‌های بی‌خردانه کنند و مقام نبّوت دستخوش اوهام این و آن گردد، و در نتیجه رسول خدا را متهّم به سحر و شعبده کنند، و به اضافه یک رشته افسانه و خرافات در پیرامون آن جعل کنند، به خلاف قرآن که چنین نیست.
4-    امتیاز دیگر قرآن این است که قرآن دلیل بر نبّوت و نبّو ت مدّعای پیغمبر است، و بین دلیل و مدّعی تناسب و ارتباطی است یعنی نبوّت برای تربیت و قرآن دستور تربیت است، به خلاف سایر معجزات که چنین تناسبی با نبّوت ندارند.
5-    امتیاز دیگر اینکه قرآن از جنس تکلّم و سهل‌ترین کار بشر است، با این حال اگر بشر نتواند مانند آن را بیاورد، بخوبی اعجاز آن ثابت می‌شود، ولی معجزات دیگر از جنس کارهای سهل بشری نیست.
6-    امتیاز دیگر اینکه چون نبّوت پیغمبر اسلامص دائمی و آئین او جاویدان است، معجزة او نیز باید ماندنی باشد که در هر دوره دلیلی بر اثبات نبّوت او باقی باشد به خلاف سایر معجزات که باقی نمانده و وجود آنها باید بوسیلة تاریخ ثابت شود و هر کس می‌تواند وقوع آنها را انکار کند، مخصوصاً کارهای فو‌ق‌العاده و خارق‌العاده را زود انکارمی‌کنند، خصوصاً مردمی که مادّی باشند و با معنویّات و تأثیر عالم غیب الهی سر و کاری ندارند.
7-    اعجاز قرآن و عظمت آن به واسطه ترقی علوم و افکار در هر دوره بهتر ثابت می‌شود و به واسطه عجز مردم هر دوره از معارضه آن بر اهمیت آن افزوده می‌شود، و راههای جدیدی برای اعجاز آن کشف می‌شود، ولذا اعجاز قرآن از نظر علوم جدیده یکی از وجوه اعجاز آن شمرده می‌شود، اعجاز آن از نظر علوم فنّی و طبیعی و فیزیولوژی و از نظر علم هیئت و نجوم و جنین‌شناسی و گیاه‌‌شناسی و تلقیح بادها و کیفیت خلقت آسمان و زمین و سایر علوم امروزه که ما إن شاء الله در ضمن ترجمه آیات مربوط به آن اشاره خواهیم نمود.
اشکال و جواب آن
اگر کسی بگوید عالم به لغت عربی درک می‌کند اعجاز قرآن را اما برای دیگران چگونه اعجاز آن ثابت شود؟ جواب آنست که دیگران باید رجوع کنند به اساتید این فنّ و یا به اهل زبان، و از ایشان نظر بخواهند، و البته اساتید فنّ عربیّت به قدر کافی در اثبات اعجاز قرآن کتابها نوشته‌اند ونظر داده‌اند مانند: ابوعبدالله زنجانی و ابوعبدالله مزربانی و رافعی مصری و علامه سیوطی و عبدالقادر جیلانی و جاحظ و باقلانی و سکاکی و واسطی و رمانی و فخرالدین رازی و ابن ابی الاصبح و زملکانی و شیخ مجتبی قزوینی و صدها نفر دیگر و فعلاً در اینجا ده وجه از وجوه اعجاز قرآن را ذکر می‌کنیم:
27- قرآن از جهاتی معجزه است
وجه اول: هدایت
یکی از جهات اعجاز قرآن از جهت‌ دارا بودن آن بر معارف فطری و علوم حقیقی بر وفق عقل، و در زمانی که نازل شد چنین علومی در تمام روی زمین نبود، و احدی از علمای بشری چنین معارفی را نمی‌دانست. از قرآن استفاده می‌شود که عمدة اعجازش از همین جهت بوده، زیرا قرآن مکّرر خود را معرفی کرده به علم و نور و هدایت و حکمت و بصیرت و نیز فرموده: * فَأْتُوا بِكِتَابٍ مِّنْ عِندِ اللَّهِ هُوَ أَهْدَى&، یعنی: «اگر راست می‌گوئید از جانب خدا کتابی بیاورید که دارای هدایت بیشتری باشد»، و غیر قرآن را گمراهی و ضلالت و ظلمات خوانده، و به طور قطع قبل از نزول قرآن علمای بشری چنین علم و حکمتی نداشتند، و در ظلمات اوهام و بافته‌های خیالی فلاسفه در تاریکی و ضلالت بودند که بعد از قرآن چنین است، و لذا رسول خداص مکرّر فرموده: "من طلب الهدی من غیر القرآن أضلّه الله". یعنی: هرکس از غیر قرآن هدایت جوید، خدا او را به گمراهی رهایش نماید. امیرالمؤمنین ع در خطبه 194 فرموده: " بعثه حین لا علم قائم، ولا منار ساطع، و لامنهج واضح". یعنی: خد رسول خود را فرستاد وقتی که نه نشانه‌ای از هدایت و نه نور روشنی و نه راه واضحی بود.
و در خطبه 87 فرموده: "أرسله ... والدنیا کاسفة النور، ظاهرة الغرور، قد درست منار الهدی، و ظهرت أعلام الردی". یعنی: خدا رسول خود را فرستاد در حالی که دنیا نور هدایتی نداشت و علومی جز غرور نبود، غرور دنیا آشکار، و نشانه‌های نور و هدایت مندرس و علائم پستی هویدا بود.
آری اگر کسی به تاریخ دنیای آن روز نظر کند مطلّع خواهد شد که تمام ملل و دانشمندان ایشان گمراه بودند، ملل بزرگی مانند هند و ایران و روم و چین آتش‌پرست و بت‌پرست و ستاره‌ و گاو‌پرست بودند. یهود و نصاری برای خدا دختر و پسر قائل بودند و در حوائج به هر چیزی توسّل داشتند به ضمیمة خرافات دیگر. و فلاسفه یونان جز اوهام و خیالات و بافندگی‌ها، علمی نداشتند، علم ایشان عبارت بود از وحدت وجود و وصل بحقّ و قدم عقول عشره و ماند این خرافات در تمام روی زمین کسی نبود که به خدای حقیقی منزّه از صفات مخلوق قائل باشد و عقائدشان برخلاف عقل سلیم و فطرت پاک بود، علم نجوم و هئیت ایشان عبارت بود از زمین و آسمان پوست پیازی. در این هنگام خدا کتابی فرستاد روشن ساده دارای توحید فطری و شناخت خدای منزّه از حد و حدود و سایر صفات امکانی. و سایر معارف و حقائق عوالم ملک و ملکوت و قیامت، به انضمام اخلاق و قواعد و قوانین همگانی به نام قرآن که بهتر از آن کتاب امکان ندارد و این حقائق بر خلاف تمام افکار بشر آن روزی بود آن هم به توسط یک مرد بی‌سواد درس نخوانده، واگر کسی بگوید درس خوانده بایدبگوید نزد اساتید اوهام وخرافات درس خوانده، زیرا در تمام جهان تدریس علوم حقیقی نبود، معلمی که واجد آن باشد پیدا نمی‌شد، و لذا باید قرآن را نور هدایت خواند و خود قرآن خود را به اوصاف ذیل معرفی کرده: گاهی خود را نور الهی خوانده و فرموده: *أَفَمَن شَرَحَ اللَّهُ صَدْرَهُ لِلْإِسْلَامِ فَهُوَ عَلَى نُورٍ مِّن رَّبِّهِ&. *وَأَنزَلْنَا إِلَيْكُمْ نُوراً مُّبِيناً&، گاهی خود را حق و حقیقت گوید: *أُنزِلَ إِلَيْكَ مِن رَّبِّكَ الْحَقُّ& گاهی خود را شفاء و رحمت نامیده» *وَنُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مَا هُوَ شِفَاء وَرَحْمَةٌ&. گاهی خود را حکمت و نعمت نامیده: *وَاذْكُرُواْ نِعْمَتَ اللّهِ عَلَيْكُمْ وَمَا أَنزَلَ عَلَيْكُمْ مِّنَ الْكِتَابِ وَالْحِكْمَةِ&، گاهی خود را برهان و بصیرت وصف کرده: *يَا أَيُّهَا النَّاسُ قَدْ جَاءكُم بُرْهَانٌ مِّن رَّبِّكُمْ&. *هَذَا بَصَائِرُ لِلنَّاسِ&، گاهی خود را راه رشد و صراط مستقیم خوانده: *وَأَنَّ هَـذَا صِرَاطِي مُسْتَقِيماً فَاتَّبِعُوهُ&. * إِنَّا سَمِعْنَا قُرْآناً عَجَباً*يَهْدِي إِلَى الرُّشْدِ&، گاهی خود را روح و حیات گفته: * أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ رُوحاً مِّنْ أَمْرِنَا&. * اسْتَجِيبُواْ لِلّهِ وَلِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاكُم لِمَا يُحْيِيكُمْ &. و از این قبیل اوصاف ذکر نمود که معلوم می‌شود قرآن علم و نور و حکمت است، اگر چه فصاحت و بلاغت و زیبائی الفاظ آن مانند لباس زیبائی است که بر قامت علوم و معارف آن پوشانیده باشد، ولی مفاخره و تحدّی قرآن به فصاحت تنها نیست، زیرا عاجز ساختن چهار نفر عرب فصیح مانند امرء القیس اهمیتی ندارد، و تمام هدف قرآن این نیست، بلکه هدف قرآن آوردن کمالات و علوم حقّیقی است برای تمام اهل جهان.
بزرگترین شأن رسول خاتمص معارضه با اوهام و خرافات و شرک بشریست که نام آنها را علم و حکمت گذاشته بودند مانند افکار برماتیدس حکیم که 600 سال قبل از مسیح بوده و معتقد بوده که تمام جهان یک جوهراصلی و آن خدا است، و یا پلوش حکیم که 400 سال قبل از هجرت بوده و قائل به وحدت انسان با خدای حکیم بوده، و مانند پورفیر حکیم که 300 سال قبل از هجرت بوده و قائل به وحدت وجود بوده، و مانند فیثاغورث و جالینوس و امثال آنان که افکار و مذاهبی اختراع کرده بودند که تماماً گیج‌کننده و گمراهی بود. و هنوز پس از صدها سال فیلسوف‌نمایان اسلامی به آن اوهام معتقد و علاقه دارند، و در مدارس دینی آنها را تدریس می‌کنند، ولی تدریس قرآن جزء برنامه نیست. بطلمیوس حکیم علم هئیت و آسمان و زمین پوست‌ پیازی از خود تراشید که صدها سال فلاسفه اسلامی آن را تدریس می‌کردند و از قرآن بی‌خبر بودند، و اگر کسی آنها را ظلمات اوهام می‌خواند باور نمی‌کردند وهنوز زمان ما یکعدّه روحانی‌نما و مراجع دینی که از قرآن بی‌خبرند آنها را علم می‌دانند. بنابراین خدا خواست بشر را راهنمائی کند به فطرت اوّلّیه و او را از اوهام و خیالبافیهای بشری برهاند و راه سهل و آسان را به او بنمایاند، چنین کتابی به نام قرآن فرستاد که علم باشد در مقابل جهل، و حکمت باشد در مقابل اوهام فلاسفه و حقیقت باشد در مقابل بافندگی و چاپلوسی شعرا، و هدایت باشد در مقابل ضلالت، و به همة مردم اعلان نمود که این را فرستادم *لِيُخْرِجَكُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ&، پس قرآن برای رفع سرگردانی بشر ونجات او از خرافات آمده و از این جهت معجزه کرده، چگونه معجزه نباشد که اوهام و خرافات در آن راه ندارد لذا کسانی که دشمن قران بودند می‌گفتند این همان خرافات سابقین است *إِنْ هَذَا إِلاَّ أَسَاطِيرُ الأَوَّلِينَ&، ولی چون سخنان ایشان نزد عقلا و مراجعین به قرآن جز تهمت و دروغ و عداوت نبود رسوا و مغلوب شدند.
قرآن دانش جدید و راه نوی آورد
خبر نو و تازه را عرب حدیث می‌نامد، قرآن می‌گوید من حدیث وعلم تازه حیات بخشم که بهتر از آن خبری نیست و فرموده: *اللَّهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الْحَدِيثِ& ، یعنی خدا نازل نمود بهترین خبر تازه را، و فرموده: *فَبِأَيِّ حَدِيثٍ بَعْدَ اللَّهِ وَآيَاتِهِ يُؤْمِنُونَ&، یعنی به کدام خبر تازه‌ای پس از خبر الهی و آیات او ایمان می‌آورند، در سوره طور آیه 34 فرموده: فَلْيَأْتُوا بِحَدِيثٍ مِّثْلِهِ إِن كَانُوا صَادِقِينَ ﴿34﴾. «اگر راست می‌گویند سخن تازه‌ای مانند قرآن بیاورند».
و در جای دیگر فرموده:
 قُلْ فَأْتُوا بِكِتَابٍ مِّنْ عِندِ اللَّهِ هُوَ أَهْدَى    (القصص: 49 )
«بگو اگر راست می‌گوئید از جانب خدا کتاب بهتری که هدایت‌کننده‌تر باشد بیاورند».
تا بحال که نیاورده‌اند زیرا غیر از آنکه پیرو قرآنست هر چه آورده یا فلاسفه و بافته‌های یونان را آورده و یا لافهای عرفان را. اما فلاسفه یک مشت قواعد حدسی و گمانی آوردند که در همان قواعد اختلافاتی دارند و میزانی هم در فلسفه نیست که صحّت و سقم اقوال خود را بسنجند، و معلوم است مطالب مورد اختلاف قطع‌آور نیست. و اما لافهای عرفان، آن نیز ضدّ و نقیض یکدگر و باطل است، یکی لاف خدائی می‌زند، و دیگری لاف‌ گدائی، و هر دو را عرفان می‌دانند و کشفیّاتی دارند مخالف یکدگر. پس اگر کسی مطالب فلسفه و عرفان را فهمیده باشد بطلان آنان را می‌فهمد، و اگر نفهمیده باشد گول ایشان را می‌خورد. پس علوم و معارفی مانند وحی انبیاء و قرآن کریم نیامده. حال می‌گوئیم چون قرآن معارف تازه و علوم حقیقی را آورده محال است چنین معارفی را یک ملت نادان بت‌پرست یا یک فردی از آنان بیاورد مگر اینکه از وحی باشد.
لغت هر کس نمایندة افکار اوست
لغت و الفاظ نمایندة قوة متفکّرة افراد می‌باشد، هر مردی پنهان است زیر زبانش و از سخن او هویّت او پیدا است. چنانکه در علم قیافه از اثر دست و پا و صورت پی به اسرار و اخلاق و افکار صاحبش می‌توان برد، از گفتار و تعبیرات هر ملتی می‌توان به افکار و روحیات آنان پی برد، فکر هر کس را در صحیفه الفاظش باید خواند. در این مورد رافعی گوید: قرآن و کلمات آن با وضع عرب دوره جاهلی و افکارشان تناسبی ندارد، یعنی اگر بخواهیم روش قرآن و ترکیب کلمات و مطالب آنرا نمایندة فکر یک عرب جاهلی بدانيم بسی خطا رفته ايم، واگر مقايسه كنيم وضع عرب آن دوره را، بخوبی معلوم می‌شود که قرآن مولود افکار آنان نیست، و اگر کسی بخواهد قرآن را کتابی آسمانی نداند ناچار است که تاریخ را تکذیب کند و معتقد شود که عرب آن دوره در منتها درجه کمال بوده و بهرة کافی از مدنیّت و مقام شامخی در علوم و معارف داشته که فردی از آنان توانسته چنین کتاب جامع پر از علوم و معارفی بیاورد، زیرا این نظم و اسلوب دقیق قرآن و معانی و حکم بلند پایة آن و از طرفی کشف حقائق آسمانی و دقائق علوم طبیعی و اسرار جهانی و حلّ مشکلات اجتماعی و سیاسی که در قرآن وجود دارد محال است از جمعیت بیابانی صادر شود، از مردمی که فقط با بت‌پرستی و نزاع و جدال و غارت و عداوت و حقّ‌کشی و زورگوئی و تفاخر و تبختر و فال و تطیّر سر و کار داشته و بکلی از شرائع حقیقی و قوانین علمی دور بوده، صادر گردد. و هر کس در قرآن نظر کند و معارف و معانی آن را درک کند و دارای ذوق سالم و نظر صحیح باشد از خلال کلمات و دستورات آن نوری می‌بیند که وضع دورة جاهلیت را نشان داده ومی‌بیند قرآن تناسب با فکر مردم آن دوره ندارد.
اگر کسی با ملل امروزه که سراپا در شهوت‌پرستی و رذائل اخلاقی و بی‌ایمانی سالها فرو رفته و جرثومة امراض در آنان منتشر شده به طوری که خوبی و بدی و کفر وایمان در نظرشان یکسانست روبرو شود، و به آنان خطاب کند و بخواهد نصیحت و ارشاد کند محال است بیاناتی زیباتر و رساتر و بهتر از آیات قرآن برای آنان بگوید، به طوری که صورت حقیقی اخلاق آنان را مجسّم و وضع نکبت‌بار ایشان را به ایشان نشان دهد و راه اصلاح و دفع مفاسدشان را بگوید. اگر کسی از تاریخ قرآن و نزول آن و محیط آورندة آن بی‌خبر باشد، خیال می‌کند این آیات از طرف یکی از بزرگترین مصلح دنیا برای این قرن صادر شده. بنابراین کسی که قرآن را بخوبی فهمید یا باید اعتراف کند که قرآن از طرف خدای سبحانست که عالم به اسرار و احوال بشر بوده نازل شده و یا باید معتقد شود که قرآن در دوره‌ای نازل شده که عرب در منتهای درجات علم و کمال و صلاح بوده و در عین حال آمیخته به مفاسد اخلاق زندگی می‌کرده، این معنی را چون تاریخ ردّ می‌کند ناچار باید شکل اول را که از طرف خدا نازل شده بپذیرد.
قرآن سرچشمه علوم می‌باشد
علوم اسلامی شعب زیادی پیدا کرده و تمام شعب گوناگون آن از قرآن سرچشمه گرفت. عدّه‌ای متوّجه به ضبط لغات و کلماتش شدند و برای شناختن حروف و مخارجش کوشش کردند تا علم قرائت و تجوید و علم حروف پیدا شد، دسته دیگر در اطراف اعراب حرکاتش و تغییر کلماتش و در لازم و متّعددی و موادّ کلماتش بحث کردند تا علم نحو و صرف پیدا شد، دسته دیگر از کیفیت کتابت ورسم الفاظ آن بحث کردند تا علم رسم الخط پیدا شد، دسته دیگر به معانی محتمله و ترجیح این معنی بر آن معنی پرداختند تا از آن علم تفسیر پیدا شد، دسته دیگر در قواعد عقلی وشواهد توحیدی و در ذات و صفات الهی که در قرآن بود بحث نمود تا از آن علم کلام پیدا شد، عدّة دیگر در کیفیت استخراج واستنباط احکام و بحث در حقیقت و مجاز و عام و خاصّ و نصّ و ظاهر و مجمل و مبین قرآن بحث کردند تا علم اصول پیدا شد، عدّه‌ای در فروع و افعال مکلّفین و صحت و بطلان آن تفحّص کردند تا علم فقه پیدا شد، عده دیگر در قصص و آثار و اخبار قرآنی تجسس کردند تا علم تاریخ مرتب شد، عده دیگر در مواعظ و وعد و وعید و صفات حسنه و سیئة بیان شده در قرآن تفحّص کردند تا علم اخلاق پیدا شد، عده دیگردر خطابات واقتضای مقامات بحث كردند تا علم خطابه پيدا شد، عده ديگر در سهام و فرائض و تقسیمات قرآن تحقیق کردند تا علم حساب در اسلام پیدا شد، عدّه دیگر در علوم طبیعی قرآن و کیفیت ایجاد شب و روز و گردش کواکب و انجم پرداخته و از آن علم هیئت در اسلام پیدا شد، عدّه دیگر در اطراف سلاست و روانی الفاظ قرآن و حسن نظم و سیاق و ایجاز و اطناب آن بحث کردند تا علم معانی و بیان بوجود آمد، و همچنین علم زُبُر و بیّنات وسایر علوم که قواعد و قوانین تمام آنها را از قرآن گرفته واز آن استخراج کرده‌اند، و هر یک از دانشمندان علوم فوق برای اثبات نظریه خود استدلال و استشهاد به آیات قرآن می‌کردند، وسپس به واسطه کوشش دانشمندان شرق و غرب ترقیاتی در این علوم پیدا شد، ولی مادّه و منشأ و سرچشمه تمام این علوم قرآن بوده، اما نباید فراموش کرد که یک نفر امّیّ بی‌سوادی که میان جمعی از بی‌سوادان نشو ونما کرده ممکن نیست چنین کتابی که مادّه همه این علوم بوده بیاورد، مگر آنکه از طرف خدایتعالی به او تعلیم شده باشد.
خصائص قرآن و امتیاز آن
یکی از امتیازات قرآن از سخنان دیگر این است که اگر کسانی نغز و شیوا سخن و یا اشعار دلربا گفته‌اندکلام آنان در پیرامون تخیلاّت و عادات و خرافات و یا شهوات و یا عشق و دلباختگی و یا تقلید از دیگری و یا مدح و ثنا و تملّق و اعراق بوده که دلیل بر پستی فکر است، بخلاف قرآن که حقائق محض را آورده، و جمله‌ای از تخیلات و خرافات و یا تقلیدیات ندارد، و از عشق و عاشقی و رموز عشق دم نزده و پیچ وخم فکری و فلسفه‌بافی در آن نیست و در فهم معانی احتیاج به مقدمات ندارد، و دقت و تفکر در آن موجب خستگی و ملالت نیست، و الفاظ آن با معانی مطابق و رسا است، یعنی نه کوتاه است و نه بلندتر، ولی گفتار دیگران چنین نیست، و قوای فکری را به زحمت می‌افکند و برای فهم معانی انسان را به خیالات می‌کشاند، زیرا دائرة الفاظ دیگران از دائرة معانی و مقاصد یا تنگ‌تر و یا وسیع‌تر است، بهمین جهت برای کسی که قرآن را بفهمد، کثرت و تکرار آن ملال‌آور نیست، بلکه نشاط‌آور است، بخلاف گفتار و یا کتب دیگران که جامع این مزایا نیست، و این مزایا بالاترین فصاحت است.
وجه دوم: فصاحت و بلاغت
یکی از جهات اعجاز قرآن فصاحت آنست، و فصاحت این است که کلام رسا و روان باشد و از کلمات زیبا تنظیم شده و از گره و پیچ و مشکل خالی باشد و به اضافه زننده نباشد، یعنی دلالت آن بر معنی طبیعی باشد، عرب زمان جاهلیت در فنّ فصاحت بحدّ اعلی  که برای بشر ممکن باشد رسیده بودند، و الفاظی که شایسته مقصودشان بود به آسانی و زیبائی بر زبانشان جاری بود، و به فصاحت افتخار می‌کردند، و زمینه مهیا شده بود برای آمدن کلام خدا، زیرا کلام خدا از هر نقص و عیبی مبّرا است، و فصيح‌تر از آن برای مخلوق امکان ندارد، زیرا همان طور که در ایجاد موجودات دیگر هیچ گونه عیبی نیست، و به هر موجودی آنچه لوازم و احتیاجات وجود داشته عطا کرده، و بمانند آن کسی نمی‌تواند ایجاد کند همان طور کلامی را که حقتعالی ایجاد کند تمام کمالات لفظی در آن موجود است، ولیکن شناختن و تمیز دادن کلام حقّ از کلام غیر برای هر کسی آسان نیست، باید اشخاصی در فصاحت ترقی کنند، و سخن‌سنج باشند تا به رموز فصاحت و زیبائی کلام واقف باشند، تا محسنات کلام خدا را بشناسند، و لذا چون قرآن نازل شد در میان عرب مهابتی بوجو‌دآورد که خود را در مقابل قرآن باختند، و همه به ضعف خود در آوردن چنین کلامی اعتراف کردند، و چنان مجذوب و دلباخته آن شدند که یارای مقاومت و یا کتمان حق در خود ندیدند، و فهمیدند که اگر بمعارضه با قرآن برخیزند و یا بدسائس و حیله از اهمیت آن بکاهند رسوا می‌شوند، و لذا فصحای عرب بعجز خود اقرار و از معارضه و تفاخر دست برداشتند.
درکلام فصحاء، جای معارضه و اختلاف است
ترتیب حروف و ترکیب کلام فصحاء تفاوت دارد، و در تغبيرات ایشان نقص و سستی راه دارد، و لذا مجال معارضه و تفاخر و ایراد می‌باشد. ممکن است دو نفر خطیب و یا دوشاعر و یا دو نویسنده در مقام برتری در سخن برآیند چنانکه زمان جاهلیت کاری بوده معمولی و هر گوینده به سخن زیبای خود می‌بالید، و با دیگران معارضه می‌کرد. اما در قرآن آنچه دقائق بیانی و لطائف و زیبائی لفظی تصوّر شود موجود است، و مجالی برای معارضه باقی نمی‌‌ماند، و لذا اگر کسی یک کلمه ازکلمات قرآن را عوض کند، از لطافت و دقائق کمالی آن کاسته و نمی‌تواند بهتر از آن و یا مساوی آن کلمه‌ای بیاورد که معنی همان کلمه محذوف را بدهد، و به فصاحت و تناسب کلمه قرآنی باشد. ما برای نمونه یک آیه از آیات قرآن را در اینجا می‌آوریم تا ببینیم آیا می‌شود جای یک کلمه آن را عوض کرد و یا کلمه دیگری مانند آن را گذاشت، تا خواننده به عظمت کلام حق پی برد، و به دریای حیرت فرو رود. حق تعالی در آخر سوره لقمان فرموده: إِنَّ اللَّهَ عِندَهُ عِلْمُ السَّاعَةِ وَيُنَزِّلُ الْغَيْثَ وَيَعْلَمُ مَا فِي الْأَرْحَامِ وَمَا تَدْرِي نَفْسٌ مَّاذَا تَكْسِبُ غَدًا وَمَا تَدْرِي نَفْسٌ بِأَيِّ أَرْضٍ تَمُوتُ إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ خَبِيرٌ ﴿34﴾. «محقق بدان که فقط نزد خدا است دانش ساعت قیامت و او است که نازل می‌کند باران مفید را و می‌داند آنچه در ارحام است، و کسی خود نمی‌داند فردا چه کسب می‌کند و کسی خود نمی‌داند به کدام زمین می‌میرد محققا خدایتعالی دانا و آگاه به ظواهر و بواطن امور است».
در این آیه کلماتی است که اگر بخواهیم یکی از آنها را برداریم و کلمه مشابه جای آن بگذاریم از لطافت آن کاسته می‌شود و معنی مقصود از بین می‌رود، در این آیه خدا علم پنج چیز را اختصاص به خود داده و خواسته بفهماند که علم این پنج چیز را احدی جز او ندارد، و علی   ع در خطبه 128 نهج البلاغه فرموده: «علم این پنج چیز اختصاص به خدا دارد و احدی حتی انبیاء و اوصیاء نمی‌دانند» حال شما در کلمات این آیه دقت کنید:
اولاً – خدا عنده را که خبر است مقدم داشته بر علم الساعة که مبتداء است، و اگر مؤخرّ می‌داشت مفید انحصار نبود، و اگر بجای تقدیم و تأخیر مبتداء و خبر کلمه «إنما» می‌آورد صحیح نبود زیرا علم حق منحصر می‌شد به این پنج چیز و حال آنکه تمام مفاتیح علوم غیب و غیر غیب نزد خدا است، خدا است که می‌داند یک شن کوچک میان تپة بزرگ شن در طوفان نوح کجا بوده، و کجا رفته و ذرات هر تپه شن از اول خلقت تا بحال چندین مرتبه تغییر مکان داده، و همچنین تمام ذرات آبها و بخارها و غبارها و خاک‌ها و سایر مخلوقات را، پس علم خدا منحصر به این پنج چیز نیست، و لذا «إنما» نیاورده بلکه به تقدیم خبر اکتفا کرده تا حصر علم این پنج چیز را برای خود بیان کند.
ثانیاً – فرموده: علم الساعة و اگر کلمه الساعه را برداریم و کلمه «القیامة» را جای آن بگذاریم معنی مقصود و لطافت آن از بین می‌رود، چرا برای اینکه رسول خداص علم و ایمان به قیامت دارد و منحصر به خدا نیست، بلکه هر بندة مؤمن باید علم و ایمان به قیامت داشته باشد، و اما ساعت وقوع قیامت را احدی نمی‌داند جز خدا و لذا تعبیر فرموده به کلمه الساعة.
ثالثاً – فرموده: و ینزل الغیث و آن را عطف کرده به جمله علم الساعة عطف جمله فعلیه به اسمیه که همان حصری که در معطوف علیه است در معطوف بیاید، و اگر نه اختصاص افاده نمی‌شد، و کلمه غیث را انتخاب کرده و اگر غیث را برداریم و بجای آن کلمه مَطَر و یا وابِل و یا طلّ و یا کلمه من السَّماءِ ماءًا و یا وَدْق و امثال این کلمات که همه به معنی باران است بجای غیث بگذاریم صحیح نیست، و معنی مقصود و لطافت کلام از بین می‌رود، زیرا ممکن است هر مهندس هواشناسی به واسطه مقدمات علمی بداند فردا مثلا باران می‌آید و خبر دهد و خبر او صدق باشد، پس این علم اختصاص به خدا ندارد، اما خدا کلمه غیث را آورده که بمعنی باران مفید لایضر است، و هیچ مهندس نمی‌تواند علم پیدا کند که باران فردا مفید است و یا مضر، پس علم نزول غیث غیر از علم نزول مطر است، و لذا خدا این کلمه را انتخاب کرده، اگر عوض شود با کلمه مشابه صحیح نیست.
رابعاً – فرموده: و یعلم ما فی الأرحام و معنی: ما فی الأرحام این است که خد هویّت تامّه آنچه در رحمهای زنان است از ابتداء تکوین تا انتهای امر آن را که بشر می‌شود و به سعادت می‌رسد و یا شقاوت، صالح می‌شود و یا طالح، دوزخی می‌شود و یا بهشتی، تمام مراحل را می‌داند. و اگر کلمه "ما" را برداریم و بجای آن کلمه «من» بگذاریم و بگوئیم من فی الأرحام معنی عوض می‌شود، چنين مي شود كه؛ خدا می داند آنكه در رحمها است پسر می باشد و یا دختر، در این صورت اشکالی پیدا می‌شود که کسی بگوید هر دکتر جنین‌شناسی می‌تواند به واسطه مقدّمات علمی و یا اشعّه برق بفهمد که در رحم فلان زن پسر است و یا دختر، و این علم اختصاص به خدا ندارد، ولی حقّتعالی ما فی الأرحام فرموده تا چنین اشکالی نشود.
خامساً – فرموده: *وَمَا تَدْرِي نَفْسٌ مَّاذَا تَكْسِبُ غَداً& ونفرموده ماذا یقع غدًا، زیرا منظور این بوده که آنکه کسب فردای خود را نداند، چگونه سایر امور را می‌داند، پس به طریق اولی از کار دیگران بی‌خبر است، و لذا کلمه تکسب آورده، و اگر آن را برداریم و بجای آن فعل دیگری بگذاریم لطافت مطلب از بین می‌رود.
سادساً – فرموده: وَمَا تَدْرِي نَفْسٌ و کلمه نفس را انتخاب کرده و اگر بجای آن أحد یا کلمه بشر و یا انسان بگذاریم صحیح نیست، زیرا هر فردی و یا بشری ممکن است به واسطه وحی و یا به واسطه خبردادن رسول از وحی بداند فردا چه می‌کند، اما هیچ کس به خودی خود و از پیش خود نمی‌داند، و کلمه نفس که در لغت عرب بمعنی خودش می‌باشد، این معنی را می‌فهماند که احدی خودش نمی‌داند فردا چه می‌کند و این علم اختصاص به خدا دارد.
سابعاً – فرموده: *وَمَا تَدْرِي نَفْسٌ بِأَيِّ أَرْضٍ تَمُوتُ& باز کلمه نفس را آورده که مفید این است که احدی بخودی خود نمی‌داند به کدام زمین می‌میرد، اما ممکن است به توسطّ وحی الهی بداند و مقصود نقض نمی‌شود، و اما اگر کلمه دیگری جای آن بگذاریم هدف الهی نقض می‌شود.
ثامناً – جمله مَا تَدْرِي را مکرر کرده برای تأکید، و اگر می‌فرمود بِأَيِّ أَرْضٍ به عطف معمول بر معمول بدون تکرار وَمَا تَدْرِي مفید تأکید نبود.
تاسعاً – مَّاذَا تَكْسِبُ جمله اسمیه می‌باشد و اگر بجای آن می‌فرمود «کسب غده» بطور مضاف و مضاف الیه لطافت جمله اسمیه را نداشت، زیرا جمله اسمیه دلالت بر استمرار و دوام دارد.
و البته اهل ادب نکات بیشتری ممکن است از آیه استفاده کنند مانند اینکه مَا تَدْرِي فرموده ولا تدری با "لاء" نیاورده که نفی به کلمه "ما" دلالت بیشتری بر نفی دارد، و از آن جمله ما تدری فرموده و ما تعلم نفرموده زیرا درایت علم پیدا کردن به وسیله نظر و استدلال و حیله می‌باشد و خدا خواسته بفرماید به هیچ حیله و نظر و وسائل کسی نمی‌تواند علم به مذکورات پیدا کند.
بنابر آنچه ذکر شد بی‌جهت نیست که خدا در مقام معارضه و تحدّی اعلام نموده که اگر می‌توانيد یک سوره کوچکی مانند قرآن بیاورید، با اینکه تمام فصحای عرب دشمن او بودند، این کار را نتوانستند و اگر آورده بودند در تاریخ ثبت می‌شد، فصحا فهمیدند که جملاتی بهتر ازقرآن محال است، با اینکه به کلمات مخلوقی مانند خود ایرادها می‌کردند، چنانکه خنساء که زن فصیحی بود بدو شعر حسان بن ثابت هشت ایراد کرد در حالی که حسان اول شاعر عرب بود، چون حسان گفت:
لنا الجفنات الغر یلمعن بالضحی
        وأسیافنا یقطرن من نجدة دماً

ولدنا بنی العنقاء و بنی محرق
        فأکرم بنا خالاً و أکرم بنا ابنماً

یعنی: «ما را قدحهای سفید‌یست که در روز نورمی‌دهد، و از شمشیر‌های ما خون می‌چکد از بزرگواری، فرزندان ما طائفه بنی‌العنقاء و طائفه بنی‌محرقند چه دائی و پسران بزرگواری داریم». حسان این دو شعر را در مقام مفاخره گفت، سپس به خنسا گفت این اشعار چگونه است؟ خنسا گفت در هشت مورد آن نقص است:
اول – گفتی الجفنات، و آن جمع قلّه و دلالت برکمی دارد و اگر جفان می‌گفتی جمع کثره است بهتر بود.
دوم – گفتی الغر و آن سفیدی پیشانی و کم و منحصر است و اگر می‌گفتی البیض أحسن و أوسع بود.
سوم – گفتی بالضحی و آن روز است و اگر می‌گفتی بالعشی أبلغ و أحسن بود زیرا شب بیشتر مهمان وارد می‌شود و احتیاج به روشنی دارد.
چهارم – گفتی واسیافنا و آن جمع قله است و سیوفنا که جمع کثره باشد، بهتر است.
پنجم – گفتی یقطرن و قطره دلالت بر کمی دارد و اگر می‌گفتی یجرین مناسب‌تر بود.
ششم – گفتی یلمعن و آن روشنی آنی است و اگر می‌گفتی یشرقن که روشنی با دوام‌تری است بهتر و مناسب‌تر بود.
هفتم – دماً مفرد آوردی و اگر دماء جمع می‌آوردی بهتر بود.
هشتم – گتفی ولدنا و این افتخار به اولاد است و اگر ابونا گفته بودی افتخار به پدر بهتر بود.
و این ایرادها را که خنسا گرفته تمام فصحا پذیرفته و تحسین کردند به خلاف ایرادهائی که به قرآن می‌گرفتند که هر کس اهل زبان بود آن را بی‌جا می‌دانست.
ملاحظه فرمائید کسانی که این قدر در سخن‌سنجی دقیق بودند در مقابل قرآن اقرار و اعتراف به فصاحت آن کردند، اما عده‌ای برای طمع ریاست و پیشوائی و خودنمائی مانند مسیلمة کذاب، آمدند کلماتی برای مقابله با قرآن گفتند و خود را رسوا و مفتضح کردند و اگر خواستند چیزی مانند قرآن بگویند، مقداری از آن را از قرآن ضمیمه کردند یعنی سرقت کردند، و لذا فصحای عرب به آنان خندیدند، مسیلمه با اینکه اهل یمامه و از عرب خالص و از فصحا بود در مقابل سوره کوثر که سوره کوچک و دارای سه آیه می‌باشد سوره‌ای آورد تقلیدی تو خالی و دروغ، خالی از فصاحت، و حماقت خود را ثابت کرد و گفت: «انا اعطیناک الجماهر فصل لربک و جاهر ان مبغضک رجل کافر» اول هر سه جمله را از قرآن سرقت کرده و لفظ جماهر و جاهر را که دلالت بر ریاست‌طلبی دارد آورده، و کلمه شانئک را برداشته و مبغضک کافر را جای آن گذاشته و از لطافت انداخته، زیرا جمله انا اعطیناک الجماهر خبری از آینده و معجزه است، و الأبتر اشاره به دشمن معینی است که به واسطه الف و لام دلالت دارد ولی مبغضک رجل کافر، اولاً: خبر غیبی نیست. ثانیاً: رجل کافر مجهول و غیر معلوم و خبر دادن از مجهول لغو است، زیرا معلوم نکرده رجل کافر کیست.
در این اواخر یک نفر مسیحی آمده به یاری مسیلمه و خواسته عیب کلام او را بپوشاند و کلام او را زینت دهد و تا معارضه با قرآن کند و کلمه جماهر را برداشته و بجای آن جواهر گذاشته و بدتر و مسخره‌تر شده زیرا جواهر مال دنیا‌پرستانست، نباید پیغمبر به آن افتخار کند و آیه نازل نماید و افتخار أنبیاء ع به جواهر نیست و خدا انبیاء را به جواهر مدد نکرده است. این مسیحی آمده دیده ان مبغضک رجل کافر کلام خنک و مهملی است، بجای آن گفته و لاتعتمد قول ساحر و خنک ترش کرده و به خیال خود خوب ترش کرده. زیرا هیچ رسولی بقول ساحر اعتماد نکرده که خدا او را نهی کند مگر اینکه رسول دروغی مانند مسیلمه باشد، آن هم ساحر را نکره آورده که مهمل‌تر شده.
و اکنون که هزارو چهارصد سال از نزول قرآن می‌گذرد، و دشمنان اسلام که از هر گونه عداوت و تقلب و تزویر و اذیت و آزار و خونریزی و تهمت نسبت به اسلام و مسلمین خودداری نکرده‌اند، و هر چه توانسته در محو اسلام کوشیده‌اند اما نتوانسته‌اند یک سوره کوچکی مانند سوره قرآن بیاورند که دانشمندان دنیا به تساوی آن با قرآن اعتراف کنند.
از فصاحت قرآن همین بس که هر عجمی بشنود امتیاز آن را از سایر سخنان عرب درک می‌کند و هر جمله‌ای از قرآن در هر کتابی باشد آن کتاب را زینت می‌دهد و مانند جواهری در میان ریگها می‌درخشد.
ابن ابی العوجا که یکی از علمای مادّی بود با سه نفر دیگر از دانشمندان عرب که هر سه دارای علم و کمال و فصاحت بودند همدست و هم داستان شدند و در مکه با هم متعهد شدند که هر یک کتابی به قدر ربع قرآن بیاورد تا مدت یک سال و در مقابل قرآن بگذارند. چون سال دیگر شد در مسجد‌الحرام در گوشه‌ای جمع شدند، یکی از ایشان گفت رفقا من چون آیه: يَا أَرْضُ ابْلَعِي... را از قرآن شنیدم، دانستم که معارضه با قرآن ممکن نیست، و لذا دست از معارضه برداشتم. دیگری گفت من چون به آیه: فَلَمَّا اسْتَيْأَسُواْ مِنْهُ خَلَصُواْ نَجِيّاً ... رسیدم از معارضه ناامید شدم، در این گفتگو بودند که امام صادق ع از مقابل ایشان گذشت، و از سخنان ایشان مطلع شد و فرمود: قُل لَّئِنِ اجْتَمَعَتِ الإِنسُ وَالْجِنُّ عَلَى أَن يَأْتُواْ بِمِثْلِ هَـذَا الْقُرْآنِ لاَ يَأْتُونَ بِمِثْلِهِ...
وجه سوم: جذابیت و نفوذ قرآن است
کلمات بسیاری از نویسندگان و گویندگان، جذاب و مؤثر است، ولی نه مانند قرآن، علت و سبب اسلام آوردن تودة بی‌سواد مشرکین همانا قرآن و جذابیت و تأثیر آن بود، به طوری که بصرف شنیدن قرآن تسلیم می‌شدند و دست از عداوت بر می‌داشتند، بلکه دست از زن و فرزند و طائفه و املاک و علائق دیگر خود برمی‌داشتند و پیرو قرآن می‌شدند، و این موضوع محقق و مسلم است برای کسی که عارف به زبان و لغت عرب باشد، و لذا دشمنان اسلام در این اواخر کوشیدند که تدریس زبان عربی را از فرهنگ مستعمراتی خود حذف کنند و یا فورمالیته نمایند تا مردم به رموز و حقائق قرآن آشنا نشوند وبه آن نگروند، و مراجع اسلامی نیز به استعمار کمک کرده و به واسطه فتوای به وجوب تقلید و اکتفاء آن در امور اسلامی مردم را از تعلم آیات الهی باز داشتند به طوری که اکثر ملت از کتاب آسمانی خود بی‌اطلاّعند. و اما عرب که لغت قرآن زبان مادری ایشانست ممکن نیست دست از قرآن بردارند.
ولید بن مغیره از مشرکین بزرگ مکه بود و به رسول خداص استهزاء می‌کرد، چون آیات قرآن را شنید متزلزل شد، در مورد نزول سوره مدثر آمده که رسول خداص می‌نشست در مسجد‌الحرام و قرآن تلاوت می‌کرد، طائفه قریش اجتماع کردند نزد ولید و گفتند محمد کلامش چیست آیا شعر است یا حکایت یا خطبه؟ ولید گفت بگذارید من کلام او را بشنوم، پس نزدیک رسول خداص رفت و گفت از شعرت بخوان، رسول خداص فرمود: شعر نیست و چند آیه از سوره «حم سجده» قرائت کرد، بدن ولید لرزید و مو بر تن او راست شد، و برخاست و به خانه خود رفت و نزد قریش مراجعت نکرد، قریش نزد ابوجهل رفتند وگفتند: وليد به دين محمدص ميل كرد. ابوجهل نزد او آمد و گفت ما را سرشکسته کردی و میل به دین محمد نمودی. گفت: من کلامی از او شنیدم که پوست بدن را می‌لرزاند، ابوجهل گفت کلام او چیست شعر است یا خطابه؟ ولید گفت خطابه کلام متصلی است، ولی قرآن محمد چنین نیست و انواع شعر عرب را شنیده‌ام، کلام او شعر نیست، بگذارید فکر کنم و فردا جواب گویم، چون فردا شد گفت: «إن هذا إلا سحر یؤثر» کلامی از محمد شنیدم که نه کلام بشر است و نه کلام جن، سخن او شیرینی و حلاوتی و فوائد و نتایجی دارد که مافوق ندارد، و سخنان دیگر را درهم می‌شکند.
بهر حال مشرکین چون دیدند توده به شنيدن قرآن مجذوب می‌شود، بر آن شدند که گوش خود و دیگران را ببندند تا قرآن به گوشها نخورد، مانند زمان ما آنان که می‌خواهند خرافات دینی خود را حفظ کنند به مردم می‌گویند به مطالب قرآن گوش ندهید چون ما و شما آن را نمی‌فهمیم. و انگشت در گوش خود فرو می‌بردند و گاهی پنبه در گوش خود می‌نهادند. قرآن و اسلوب نظم آن آهنگی دارد که هر کس بشنود یکنوع وجد و شعفی به او رخ می‌دهد، اسلوب قرآن موجب پیدایش آهنگی شد که درعرب سابقه نداشت.
در خبر است که سه نفر از فصحای مکه ولیدبن مغیره و اخنس بن قیس و ابوجهل که در بلاغت سخن کمتر کسی مانند ایشان بود نیمه شبی هر یک منفرداً پشت خانه پیغمبرص آمدند برای شنیدن آیات قرآن، و به قرائت او در نماز گوش می‌دادند، و از همدیگر خبر نداشتند، چون از کمین بیرون آمدند به یکدگر رسیدند، معلوم شد هریک پنهانی برای استماع قرآن آمده، بهم گفتند اگر کسان دیگر بر این کار ما مطلع شوند، مانند ما برای شنیدن قرآن جمع می‌شوند و این کار منجر به ایمان توده به محمد خواهد شد، پس با یکدگر تعهّد کردند که دیگر این کار را تکرار نکنند، ولی چون شب دیگر شد هر کدام از ایشان پنهانی آمد و به قرآن رسول خداص گوش فرا داشت، و تا صبح نخوابید از کثرت اثر و جذابیت، چون صبح شد یکدگر را دیدند و تعهّد نمودند که این کار تکرار نشود، چون روز بالا آمد ولید نزد اخنس رفت و گفت درباره سخنان محمد چه می‌گوئی؟ گفت چه بگویم، فرزندان عبدالمطلب می‌گویند دربانی کعبه از ما است، پذیرفتیم می‌گویند سقایت کعبه از ما است، تصدیق کردیم، گفتند حفظ کعبه نیز از ما است پذيرفتيم، اکنون می‌گویند نبوت و رسالت در خانه ما است، این را ما تصدیق نخواهیم کرد. از این سخن اخنس معلوم می‌شود تنها مانع ایشان از ایمان و قبول اسلام خودخواهی و تعصب قومی بوده و لذا به مردم می‌گفتند به این قرآن گوش ندهید و چنانچه در آیه 26 سوره فصلت آمده می‌گفتند: وَقَالَ الَّذِينَ كَفَرُوا لَا تَسْمَعُوا لِهَذَا الْقُرْآنِ وَالْغَوْا فِيهِ لَعَلَّكُمْ تَغْلِبُونَ ﴿26﴾. «کفار گفتند، گوش به این قرآن فرا ندهید و غوغا کنید و صدا در صدا بیندازيد تا شما غلبه کنید».
یعنی صداها و آواز‌های خود را در میان قرائت قرآن بیندازيد تا بر آن غالب شوید. و حتی واردین مکه را می‌بردند در خانه‌های خود و برای آنان ساز و موسیقی به توسط کنیزان خوش آواز فراهم می‌کردند و سفارش می‌نمودند که گوش بقرائت محمد ندهید، و به دعوت پر زحمت او اعتنا نکنید. و لذا آیه 6 سوره لقمان: وَمِنَ النَّاسِ مَن يَشْتَرِي لَهْوَ الْحَدِيثِ لِيُضِلَّ عَن سَبِيلِ اللَّهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ وَيَتَّخِذَهَا هُزُوًا أُولَئِكَ لَهُمْ عَذَابٌ مُّهِينٌ ﴿6﴾. و برخى از مردم كسانى‏اند كه سخن بيهوده را خريدارند تا [مردم را] بى[هيچ] دانشى از راه خدا گمراه كنند و [راه خدا] را به ريشخند گيرند براى آنان عذابى خواركننده خواهد بود (6).
نازل شد، عیناً مانند زمان ما که یک عده مداح و روضه‌خوان خوش آواز مردم را از مطالب قرآن بازداشته و مطالب ضد قرآنی تزریق می‌کنند. اما مردم به واسطه شنیدن قرآن اسلام را پذیرفتند. قرآن بود که دل آنان را تکان می‌داد، و می‌لرزانید. آری دیده نشده و نخواهد شد که ملتی دارای عصبیّت و حمیّت بسیار باشد و آنان را دعوت کنند به اینکه از زندگی و فامیل و عقائد و علائق و عادات و افکار خود دست بردارید، و با کمال خلوص و رغبت تسلیم حق شوید نه به اکراه و زور، بلکه به شوق و علاقه، ممکن نیست چنین دعوتی استقبال شود، ولی قرآن و نفوذ کلمات آن این کار را کرد، و حتی کار بجائی رسید که زیر و زبر شدند، یعنی انقلاب فکری و دینی و علمی و اخلاقی و عملی یکجا با هم صورت گرفت، تا اینکه هر یک از عرب که متهّم به فساد اخلاق بود می‌گفت من بد حاملی برای قرآنم و این را در ذم خود می گفت. مثلا در جنگ يمامه با مسيلمه كذاب كه از سخت‌ترین جنگهای اسلامی بود، پرچم به دست سالم مولی حذیفه بود به لشکریان گفت می‌خواهید بگویم برای چه این پرچم را به دست من سپرده‌اند برای اینکه من حامل قرآنم و مانند صاحب قرآن ایستادگی دارم، سپس گفت بد حاملی برای قرآنم اگر تا آخر استقامت نکنم، در این هنگام بر مسلمین بانگ زد و همه را مضطرب کرد و گفت ای اهل قرآن زینت دهید قرآن را به عمل، سپس حمله افکند و دشمن را مغلوب ساخت.
اگر کسی قصه اسعد بن زراره و ذکوان بن قیس را که از مدینه آمدند مکه و مسلمان شدند به برکت شنيدن قرآن، و سپس به برکت قرائت قرآن اسلام را در مدینه منتشر ساختند، بخواند، تعجّب خواهد کرد، و همین آیات قرآن بود که در حبشه باعث میل نجاشی به اسلام شد، و به واسطه آیات قرآن تمام مجلس سلطان به گریه افتادند، و غلغله و ولوله بپا کرد و اشک چشمان اهل مجلس را جاری ساخت و اسلام در حبشه نفوذ کرد. قرآن دل‌ها را منقلب و پوست بدن را می‌لرزاند و شیرینی و جذابیت قرآن، موجب رغبت مسلمین شد و آن را با کمال شوق حفظ و نشر دادند.
وجه چهارم: معجزات علمی قرآن
ما در ترجمه مربوط به آن اشاره خواهیم کرد، هر قدر مجهولات بشر کشف شود و اکتشافی رخ دهد حقائق علمی قرآن بیشتر نمایان می‌شود، علوم جهانی یگانه وسیله و کمک به کشف حقائق قرآن و معجزات آنست، هر قدر راه فکر باز شود و حقائق زیر طبقات زمین و یا بالای آسمان جستجو شود، پس از کشف آن، پی می‌برند که در قرآن و مطالب صحیح آن خلل وارد نمی‌شود و قدر آن شناخته گردد، چنانکه در قرآن فرموده: *سَنُرِيهِمْ آيَاتِنَا فِي الْآفَاقِ وَفِي أَنفُسِهِمْ حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ&، گویا منظور از کشف علوم طبیعی ظهور حقائق قرآنست. یکی از جهات اعجاز قرآنی که در دوره کنونی پرده از روی آن برداشته آنست که قرآن مشتمل است بر بسیاری از حقائق فنّی و طبیعی و فیزیولوژی که به آخرین اکتشافات علمی منطبق است، در آن دوره که اسباب وآلات و ابزار‌‌های دقیق علمی و اکتشافی وجود نداشت قرآن خبر داده از اسرار‌‌ زمین و آسمان و عجائب خلقت، و نیز امر به تفکر و نظر در آنها نموده، مانند حقائق بیان شده هیئت و نجوم و حرکت ماه و زمین و سایر کواکب و همچنین از آثار و خواص حیوانات و نباتات و نر و ماده داشتن موجودات و تکامل و سیر جنین و فسیل موجودات و کیفیت خلقت جهان، وغیر از اینها. و فرموده: قُلِ انظُرُواْ مَاذَا فِي السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ و یا: «أَوَلَمْ يَنظُرُواْ فِي مَلَكُوتِ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ وَمَا خَلَقَ اللّهُ مِن شَيْءٍ» و از این قبیل آیات دیگر، مانند آیه قُلْ سِيرُوا فِي الْأَرْضِ فَانظُرُوا كَيْفَ بَدَأَ الْخَلْقَ. که امر نموده به تفکر در مخلوقات و عجائب آنها.
وجه پنجم و ششم: تاریخ و اخبار غیبی قرآن
یکی از وجوه اعجاز قرآن اخبار تاریخی آنست که طبق واقع بدون خلط خرافات بیان کرده، و در مقایسه اخبار آن با کتب عهدین صدق آن معلوم می‌شود، قرآن در ذکر تاریخ هدفش پند و عبرت وموعظه و تعلیم و تعلم بوده به خلاف کتب دیگر، اگر کسی به تورات و انجیل مراجعه کند می‌بیند که قرآن را نمی‌توان با آنها قیاس کرد، زیرا در آنها مطالب افسانه‌ای بدون ذکر هدف بسیار است چنانچه در جای خود بیان خواهد شد.
وجه دیگر اعجاز قرآن اخبار غیبی فراوان آنست و آنچه خبر داده راست و درست آمده، این اخبار و پیش‌گوئیهای آن که به صحّت مقرون شده کشف از صدق آورندة آن می‌کند، و این اخبار بر دو قسم است: یک قسم آن در عصر خود پیغمبرص واقع شده و قسم دیگر پس از وفات او، که در ترجمه آیات مربوطه خواهد آمد. و قسمتی از اخبار غیبیه قرآن را ما در کتاب دیگر ذکر نموده‌ایم.
اشکال و جواب آن
اگر کسی بگوید عده‌ای از جوکیان هند که همه از کفار و اهل باطلند و هم عده‌ای از مرشدان صوفیه که اهل بدعتند خبر از غیب می‌دهند، پس خبر دادن از غیب دلیل بر حقانیت و صدق نبوّت نمی‌شود و آن را از معجزات قرآن نباید شمرد. جواب آنست که غیب بر سه قسم است: غیب ماضی و غیب حال و غیب استقبال. غیب ماضی وحال را ممكن است كسی بوسايلی بداند، مثلا غيب ماضی را از تاریخ، و غیب حال را از وحی شیاطین چنانکه قرآن خبر داده در سوره انعام آیه 121: وَلاَ تَأْكُلُواْ مِمَّا لَمْ يُذْكَرِ اسْمُ اللّهِ عَلَيْهِ وَإِنَّهُ لَفِسْقٌ وَإِنَّ الشَّيَاطِينَ لَيُوحُونَ إِلَى أَوْلِيَآئِهِمْ لِيُجَادِلُوكُمْ وَإِنْ أَطَعْتُمُوهُمْ إِنَّكُمْ لَمُشْرِكُونَ ﴿121﴾.    و از آنچه نام خدا بر آن برده نشده است مخوريد چرا كه آن قطعا نافرمانى است و در خفا ‏شيطانها به دوستان خود وسوسه مى‏كنند تا با شما ستيزه نمايند و اگر اطاعتشان كنيد قطعا شما هم مشركيد (121).
و در سوره شعراء آیه 221 و 222 فرموده:
 هَلْ أُنَبِّئُكُمْ عَلَى مَن تَنَزَّلُ الشَّيَاطِينُ ﴿221﴾ آيا شما را خبر دهم كه شياطين بر چه كسى فرود مى‏آيند (221). تَنَزَّلُ عَلَى كُلِّ أَفَّاكٍ أَثِيمٍ ﴿222﴾ بر هر دروغزن گناهكارى فرود مى‏آيند (222).
که شیاطین برای اغفال و گول زدن مردم، دکّان بعضی از ژوکیان و مرشدان را به واسطه چنین اخبار گرم می‌کنند تا مردم به آنان رو آورند. و اما غیب استقبال را نه ژوکی می‌داند و نه مرشد، و نه استاد ایشان شیطان. و اما کسوف و خسوف و سایر اخبار جوی را به واسطه علل و معلول و وسائل علمی می‌توان حساب کرد و خبر داد، ما می‌دانیم پس از زمستان بهار است و این را نباید غیب گفت.
وجه هفتم و هشتم اعجاز قرآن
یکی از وجوهی که از اعجاز قرآنست خواصّ آیات و سور آنست که خود فرموده: شِفَاء وَرَحْمَةٌ لِّلْمُؤْمِنِينَ، چه آثار و برکاتی دارد نوشتن و خواندن و تدبر در آن، موجب شفای قلوبست از جهل و خرافات، و شفای ابدانست از امراض، چه دردها و خیالات نفسانی و وساوس شیطانی به برکت آن دفع شده، قساوت دل و غفلت باطل به تدبر در آن زدوده گردد. خود نگارنده پس از فراغ از تحصیلات و رسیدن به درجه اجتهاد تا پس از مدتی از آن، غرق در خرافات و تعصبات مذهبی بودم و به برکت تدبر در قرآن نجات یافتم.
وجه دیگر ازاعجاز قرآن و قوانین عدالت و احکام صحیحه آن در تساوی و سیاست و تجارت وزراعت و قصاص و عبادات و معاملات و نکاح و جهاد و دیات و آنچه مورد نیاز بندگان و صلاح ایشان بوده طور کلی بیان شده که بهتر از آن تصور ندارد. و دشمنان قرآن نتوانستند در یکی از مسائل آن خدشه کنند، و اگر خدشه و اعتراض کردند جواب کافی شنیدند، حتی بزرگان و مسیحی و مادّی به این مطلب اعترف کرده‌اند. عجب اینکه تمام این قوانین در یک شب و یا 23 سال نازل شده به یک مرد امی درس نخوانده، در صورتی که عقلا و بزرگان ملل صدها سال با تبادل افکار و اجتماع آراء قوانین جعل می‌کنند، و پس از مدتی نقص آن را مشاهده کرده تبدیل، و یا تبصره به آن ملحق می‌کنند، ولی در قرآن قوانینی آمده که تا هزاران سال برای تمام مجامع بشری و ملل مختلفه کافی است، چنانکه رسول خداص فرموده: "حلال محمد إلی یوم القیامة و حرامه إلی یوم القیامة"، می‌توان گفت برای اعجاز قرآن همین جهت کافی است، متأسفانه دول استعماری و دشمنان داخلی وخارجی وحتی بسیاری از مجتهدان دینی کوشیده‌اند تا قوانین قرآن را تبدیل و یا از رسمّیّت انداخته و قوانین دیگری که از دماغهای بشری خارج شده رسمّیّت داده‌اند، وهمین سبب بیچارگی و بی‌بند و باری ملت اسلام شده، پس نه تنها مسلمین بلکه تمام اهل جهان اگر بخواهند به راحتی و رفاه عمومی نائلی شوند چاره‌ای ندارند جز آنکه قوانین قرآن را اجراء نمایند.
وجه نهم و دهم از اعجاز قرآن
یکی از وجوه اعجاز قرآن عدم وجود اختلاف در آنست چنانکه خدا در سوره نساء آیه 82 فرموده: أَفَلاَ يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَلَوْ كَانَ مِنْ عِندِ غَيْرِ اللّهِ لَوَجَدُواْ فِيهِ اخْتِلاَفًا كَثِيرًا ﴿82﴾. «آیا تدّبر در قرآن نمی‌کنند و اگر از نزد غیرخدا بود محققّا اختلاف بسیاری در آن می‌یافتند ».
عدم اختلاف از دو جهت می‌باشند:
1-    از جهت فصاحت و بلاغت و محکمی و داشتن مطالب قطعی نه شکی و نه ظنّی، که آیات قرآن در این جهت یکنواخت می‌باشد و از اول تا به آخرش در حدّ اعلای زیبائی است، ولی در کتب دیگر چنین نیست، گاهی جملات فصیح زیبا دارد و گاهی غیر فصیح و غیر زیبا، گاهی قطعی، گاهی ظنّی، زیرا صاحبان آنها متغیر الاحوال والصفات می‌باشند، اما خدایتعالی چون در ذات و صفات تغییری ندارد در کلام او نیز تغییری ندارد.
2-    یکی دیگر از جهات عدم اختلاف این است که ضدّ و نقیض و تنافی و تباین در قرآن یافت نمی‌شود، بخلاف کتب بشری که در هر کدام آنها مطالب مختلفه ضدّ یکدگر می‌باشد.
و اما وجه دهم از اعجاز قرآن استفاده عموم و خصوصی از آن است، هرکتابی در عالم نوشته شده برای يک طبقه و یا طبقاتی معین مفید بوده نه برای عموم، ولی قرآن برای عموم طبقات مفید است، و هر کس می‌تواند از آن بهر برد، مثلا کتاب قانون ابوعلی سینا برای دکتران فقط مفید است، و کتاب قوانین محقق قمیّ فقط برای اصولییّن مفید است، اما قرآن چنین نیست، منتهی دانشمندان بیش از عوام از آن بهره می‌برند، در حالیکه عوام نیز از آن بهره می‌برند، اهل قانون از قوانین آن، اهل تاریخ از تواریخ آن، فقهاء از فقه آن، طالبین توحید از توحید آن، بازاریان از معاملات آن، بی‌سوادان از نصایح آن، و و و، و... این سخن مورد تصدیق همگان می‌باشد چه دانشمندان اسلام و چه بیگانگان، اگر کسی اقرار دانشمندان بیگانه را بخواهد به کتب دیگر ما مراجعه کند.
مصطفی را وعده داد الطاف حقّ
        گر بمیری تو نمیرد این ورق

من کتاب و معجزت را حافظم
        بیش و کم کن را ز قرآن رافضم

من تو را اندر دو عالم رافعم
        طاغیان را از کتابت دافعم

کس نتاند بیش و کم کردن درو
        بهتر از من حافظی دیگر مجو

رونقت را روز افزون می‌کنم
        نام تو بر سیم و زرها می‌زنم

در محبت حّب من شد مهر تو
ج        در غضب هم قهر من شد قهر تو

حفیه می‌گویند نامت را بزور
        نام تو اندر اذان آید ظهور

از اذانت پر کنم آفاق را
        کور گردانم دو چشم عاق را

چاکرانت شهرها گیرند و جاه
        دین تو گیرد ز ماهی تا بماه
جج
هست قرآن مر تو را همچون عصا
        کفرها را در کشد چون اژدها

تو اگر در زیر خاکی خفته‌ای
        چون عصایش دان تو آنچه گفته‌ای

اهل عالم از کهین و از مهین
        از نوابغ جمله حتّی مرسلین

گر بهم آیند و هم کاری کنند
        بر کلامی همدگر یاری کنند

چون کلام حق سخن نی قادرند
        می نه بتوانند و هرگز ناورند

هست قرآن سهل و آسان ای پسر
        تا شود حجّت بهر فرد بشر

رو تو «یسرنا» بخوان اندر قمر
        خوب بنما اندر آیاتش نظر

در خاتمه مقدمات تابشی از قرآن باید تذکّر دهم که به توفیق الهی شروع خواهیم نمود به خود تابشی از قرآن که ترجمه آیاتست با ذکر نکات و توضیحاتی در ذیل ترجمه. و دیگر اینکه ما روزی که قدم به میدان مبارزه با شرک و خرافات نهادیم جز رضای خدا نظری نداشتیم، و به خوش‌آمد و بدآمد کسان و یا بدگوئی و تهمت فراوان آنان اعتنا نکردیم، زیرا این مبارزه تکلیف دینی ما بود، ولی اگر جامعه امت هم نادان و متعصب و خرافی و مقلد بودند ممکن بود مأیوس شویم، اما احساسات پاک عده‌ای از دانش‌جویان و حق‌شناسان چون گویندگان اشعار ذیل ما را به نتیجه و فائده عمل و کارمان امیدوار نمود که باز هم در جامعه طرفدار حق زیاداست، لذا به درج نامه دو نفر از میان نامه‌های بسیاری که بما نوشته‌اند برای نمونه اقدام گردید:
اول – نامه دانشمند محترم سید الاعلام آقای سید محمد شافی قرشی دامت برکاته از نمین اردبیل، و هو هذا:

محضر شریف حضرت آیت الله العظمی برقعی دامت برکاته
السلام علیکم و رحمة الله و برکاته
کتاب مستطاب (احکام القرآن و تابشی از قرآن) را ملاحظه و مطالعه نمودم، انصاف و وجدانم به من اجازه نداد که در مقابل آن همه تلاش و کوشش و خدمات شایسته آنجناب نسبت به اسلام و اسلامیان خاموش بمانم، ضمن عرض تشکر و قدردانی و دعوات خیریه، قطعه شعری را که همین امروز در حق جنابعالی سروده‌ام بحضور مبارک تقدیم می‌دارم:
طوبی لک یا حجة الرحمان
        یا داعی الخلق إلی القرآن

یا مرشد الأمة للسعادة
        یا هادی الناس إلی الجنان

یا قالع الجهل من الصدور
        یا جامع الحکم من الفرقان

نورت عین معشر الإسلام
        بینت حکم أحسن المیزان

دمرت کل بدعة ضلالة
کسرت ظهر معشر الجهال
جادلت کل من به عناد
أعلنت ان الافتراق شرک
و المسلمون کلهم إخوان
أیدک الله لهذا الدعوة
یحشرک الله مع النبی
        أحرقت أصل الشرک والخسران
أغلقت باب أکثر الدّکان
لایقبل الحق من الانسان
لایحسن لصاحب الإیمان
شقاقهم کان من الشیطان
یجزیک عنا الله بالإحسان
و آله بحرمة القرآن

       
       
       
       
       
       
دوم – نامه جناب آقای سید احمد خدام آموزگار آموزش و پرورش قوچان:
بنام خدا، تقدیم به مجاهد راه حق حضرت آیت الله العظمی آقای آقا سید ابوالفضل ابن الرضا علامه برقعی دامت برکاته.
بنام خدا
تقدیم ارادت به تو ای عالم بیدار
أحسن به تو ای عالم ربّانی خوشگو
روشن نظران در پی گفتار تو هر سو
تو نیز سخن‌پرور و حق را به عیان گو
هر خدعه و هر فلسفه شد مأمن درویش
هر یک بجهالت شده مغروق کم و بیش
فریاد برآور بسر صوفی و درویش
آن گلشن قدسی تو گلزار جنان است
آن مکتب دینی تو چون داروی جان است
خلق از تو و از علم تو انگشت‌گزان است
ای عالم حق گلشن دین روبه خزان شد
رخسار گلان پیرهن رنگرزان شد
الله علی  گشت وبشر قطب جهان شد
فیلسوف بود مرجع و مسند شده مغصوب
ناشر بخرافات بود منبر مرغوب
جزنوحه و فریاد فغان نی‌شده مطلوب
افسوس خرافات شده درج روایت
اندر عوض عقل بود عشق کفایت
هر کفر بود دین و غلو گشته ولایت
دیدی که چسان بیخردان توطئه کردند
گفتار تو را بهر کسان مغلطه کردند
در غیبت تو همهمة بیهده کردند
گویند چرا حق شده ظاهر ز بیانت
خائن نه توئی سرور مائی بدیانت
بگذار که دشمن بزند زخم زبانت
ذریه زهرا، مشنو قال ددانرا
برچین تو دکانداری آن پیرمغانرا
ای مرد مجاهد برهان خلق جهان را
افسوس که دونان دل و قلبت بشکستند
این خلق همان کآب بجدّ تو ببستند
دیدی که چسان عهد خدا را بشکستند
چون شمع، تو ای برقعی از خویش بسوزی
با منطق حق فام تو افواه بدوزی
باز آ و سرافراز نما تا که بروزی
من مستمع درّ بیانات تو بودم
مهر تو بشد گنج دل و، نور وجودم
«خّدامم» و من بندة درگاه وَدودم
        تقدیم تحیّت به تو ای قائد غمخوار
کاین‌سان سخنت معرکه کردست بهر کو
با غالی و مشرک ز سر جنگ کند رو
بر گو که سخن‌سنج بود نیک خریدار
هر مفلس وعا می‌شده بائی بیکی کیش
بر عاقبت خلق خدا نیک بیندیش
باشد که یکی را کنی از خواب تو بیدار
وان تابش قرآن تو پر ارج جهان است
آیات خدا در سخنان تو عیان است
بیدار شود از سخن و پند تو هشیار
آیات خزان بر سر هر شاخ وزان شد
وارد بخرافات همه پیر و جوان شد
بنگر برسیده بکجا کار دغل‌کار
قرآن شده مهجور و عقائد همه معیوب
از بهر رضای دگزان حق شده مغضوب
جهال بسی ذاکر و واعظ پی دینار
روحانی جهال بود سدّ هدایت
شاعر شده هادی بره کفر و غوایت
افسوس که بیگانه ز دین، آمده دیندار
صد حیله و تزویر پس مقنعه کردند
هنگام ادای سخنت همهمه کردند
باشد که بتابدخور حق بعد شب تار
مانند همه نی شده‌ای اهل خیانت
تو سمبل دینی و بود پاک روانت
تو أجر جهادت بستان از حق دادار
حق گو که بود حق همه جا یار، کسانرا
حافظ شکنی باش، بکن کاریلان را
از زندقة فلسفه و غالی مکار
صد تهمت ناحق بوجود تو به بستند
با عترت و اولاد علی   عهد ببستند
دیگر چه توقع بتو گردند مددکار
با پرتو خود راه دیانت بفروزی
گردند فراری همه اهریمن موذی
خادم بتوگردیم و تو مخدوم باخیار
گفتار خوشت را، ز دل و جان بشنودم
چون دیگر یاران تو شعری بسرودم
باشد که قبول افتد و گردی تو بمایار

فعلاً شروع می‌شود به ترجمه ساده و روان قرآن مجید با ذکر نکات آیات و توضیح بیانات و کلمات الهی، بدون آوردن خرافات و عقائد فرقه‌‌های مذهبی، و خالی از تعصبات مسلکی و موهومات بشری، بحول و قوة الهی.

اللهم وفقنا لإتمامه و نشره
 





سورة حمد و یا فاتحه الکتاب، این سوره مکی، و دارای هفت آیه می‌باشد.
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ ﴿1﴾. ترجمه: بنام خدای کامل الذات و الصفات رحمن رحیم(1)
نکات: «بسم» در اصل باسم بوده، باء حرف جر،  اسم مجرور است، و این جار و مجرور باید بفعلی  تعلق گیرد، و خدایتعالی فعل آنرا ذکر نکرده برای اینکه بنده هر فعلی  را مناسب می‌داند در نیت گیرد، مثلا شروع به قرآن، و یا کار دیگر، مناسب این است که «اتبرک» یعنی بنام خدا برکت می‌جویم  یا «ابتدء» يعنی ابتدا می‌کنم، و در مسافرت «اسافر» یعنی مسافرت می‌کنم، را در نیت گیرد.
و حق‌تعالی در ابتداء هر سوره جملة «بسم الله...» را تکرار کرده زیرا هر سوره‌ای کنفرانسی جدا و مطلبی مستقل و قواعد و بوستانی است جداگانه، و باضافه در ابتداء هر سوره این جمله را بعنوان تیتر آورده که بندگان بدانند منشأ نزول تمام سور و آیات صفت رحمانیت و رحمت او است و آیات را برای لطف نازل نموده.
الْحَمْدُ للّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ ﴿2﴾. ترجمه: مدح و ثنای، مخصوص برای خدائی است که پروردگار و مربی جهانیانست.(2)
نکات: «حمد» بمعنی مدح و ستیاش و تمجید پروردگار است، خواننده می‌تواند این آیه را به نیت مدح و ثناء پروردگار بخواند و اگرچه در نماز باشد، و دیگر اینکه «الحمد» مبتداء وخبر آن «لله» است، و این جمله را خدایتعالی جملة اسمیه آورده که دلالت بر دوام و استمرار می‌کند و اگر فعلیه می‌آورد دلالت بر یک زمان داشت، پس جملة اسمیه فصیح‌تر است، و دیگر اینکه «الحمد» را با الف و لام آورده که دلالت بر استغراق و یا جنس دارد یعنی هر مدح و ستایشی زیبنده و لائق پروردگار است، و اگر الف و لام عهد باشد می‌فهماند که حمد مخصوص برای خدا است که آن حمد و مدح لائق مخلوق نیست. و دیگر اینکه در این جمله از میان اسماء الهی «الله» انتخاب شده که به معنی خدای کامل الذاتی است که مستجمع جمیع صفات کمالیه است، وکلمة «الله» برای چنین ذاتی وضع شده، و ذکر این است دلالت بر تعلیل دارد که چرا باید او راحمد کرد زیرا او مستجمع جمیع کمالات و مستغنی از تمام مخلوقات و سزاوار حمد می‌باشد و علت دیگر حمد اینکه او منعم ومربی جهان و هر نعمت از او است، و برای شکر چنین منعم باید او را حمد نمود.
الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ ﴿3﴾ . ترجمه: خدائیکه رحمن و رحیم است.(3)
نکات: تکرار صفات رحمن و رحیم در اینجا ممکن است برای این باشدکه چون این دو صفت سبب نزول آیات الهی بوده دارای اهمیت است، و رحمن صفت خاص حق تعالی و معنی آن عام، ولی رحیم صفتی است غیرخاص و اطلاق آن بر مخلوق امکان دارد.
مَالِكِ يَوْمِ الدِّينِ ﴿4﴾. ترجمه: مالک و صاحب اختیار روز جزا (روزکیفر نیک و بد).(4)
نکات: در این چهار آیه اسماء و صفات خدا ذکر شده برای اثبات توحید و معاد و اینکه او قار است بر تشکیل روز کیفر، پس از این آیات، ذکر شده وظیفة بندگان و پرستش و مددخواستن آنان برای هدایت و سرنوشتشان. و لذا در حدیث آمده که خدا فرموده:
"قسمت سورة فاتحة الکتاب بینی و بین عبدی"
«سورة فاتحه الکتاب را بین خودم و بنده‌ام تقسیم کردم نصف آن راجع به صفات إلهی، ونصف آن در وظیفة بندگان است».
إِيَّاكَ نَعْبُدُ وإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ ﴿5﴾. ترجمه: فقط تو را بندگی می‌کنیم و فقط از تو یاری می‌جوئیم.(5)
نکات: «إیاک» ضمیر مفعول است برای فعل بعد از اوکه «نعبد» باشد، و «إیاک» باز مفعول است برای فعل پس از او که «نستعین» باشد، ومفعول هر دو جا مقدم شده بر فعل، برای افادة حصر، یعنی بندگی و مددخواستن باید فقط از خدا و برای خدا باشد نه از غیرخدا. و دیگر اینکه «نعبد» و «نستعین» متکلم‌ مع‌الغیر است، زیرا نمازگزار نبایدتنها خودش را بنده و محتاج بداند، بلکه تمام بندگان را محتاج بیاری خدا بداند و برای همه مدد و هدایت بخواهد، و لذا در آیة بعد «اهدنا» ذکر شده نه "اهدنی" یعنی دین و عبادت اجتماعی است نه انفرادی.
اهدِنَا الصِّرَاطَ المُستَقِيمَ ﴿6﴾. ترجمه: ما را به راه راست مخصوص هدایت کن.(6)
نکات: نمازگزار بااینکه هدایت یافته است باز بایدخود را همواره محتاج به هدایت بداند و از خدا هدایت بجوید، حتی رسول خداص خود را محتاج به هدایت إلهی می‌دانست و این درخواست را می‌کرد، زیرا بنده احتیاج به مدد و هدایت إلهی دارد چه ابتداءًا و چه بقاءًا، و "نا" متکلم مع‌الغیر است، یعنی باید به فکر اجتماع بود، و برای همه هدایت را درخواست کرد.
صِرَاطَ الَّذِينَ أَنعَمتَ عَلَيهِمْ غَيرِ المَغضُوبِ عَلَيهِمْ وَلاَ الضَّالِّينَ ﴿7﴾. ترجمه: راه آنانکه بایشان نعمت دادی (مانند انبیاء) نه آنانکه موردخشم تو شدند و نه گمراهان.(7)
نکات: مقصود از «مغضوب علیهم» و «ضالین» هر کسی است که مورد خشم خدا و یا گمراه باشد، چه کفار و چه مشرکین و چه فساق و چه ستمگران، چه کافر و چه مسلمی که بنام اسلام قناعت کرده، و در واقع از اسلام بی‌خبر است، زیرا نمازگزار طبق این درخواست باید لساناً و عملاً و فکراً راه انبیاء را انتخاب کند نه راه دیگران را، و دیگر اینکه در این سوره اوصاف إلهی و وظائف بندگی به طور خلاصه و فشرده و مختصر بیان شده و سایر سور قرآن شرح و تفصیل همین اجمال است. پس میتوان گفت تمام قرآن به طور اجمال و فشرده در این سوره می‌باشد. و این سوره را فاتحه‌الکتاب گویند زیرا کتاب خدا به آن افتتاح شده، و آنرا سبع‌المثانی نیز گویند برای آنکه هفت آیه دارد و در هر نماز دو مرتبه در دو رکعت اول نماز باید خوانده شود، و خواندن سورة دیگر کفایت از آن نمی‌کند، و این سوره سورة با برکتی است، و قرائت آن برای تذکر مطالب آن و رفع بیماریها و گمراهیها مناسب است، و تمرین آن در هر نماز برای جاگرفتن مطالب آن در قلوبست.





















سورة بقره مدنی و دارای 286 آیه می‌باشد

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ ترجمه: بنام خدای کامل‌الذات رحمن رحیم.
الم ﴿1﴾  الف لام میم.(1).
نکات: حروف الف و لام ومیم را بعضی از مفسرین برای رمز و اشاره گرفته‌اند و ما در مقدمة این کتاب در فصل 19 و 20 راجع به آن مطالبی ذکر کردیم مراجعه شود.
ذَلِكَ الْكِتَابُ لاَ رَيْبَ فِيهِ هُدًى لِّلْمُتَّقِينَ ﴿2﴾ ترجمه: این است کتابی که در آن شکی نباشد و راهنمای پرهیزکاران است.(2)
نکات: «ذلک» اسم اشاره و اشاره به قرآن است، اگرکسی بگوید "ذلک" وضع شده برای اشاره ببعید، و اینجا که قرآن نزدیکست چرا کلمة ذلک آمده؟ گوئیم گاهی ذلک اشاره می‌شود به چیز بزرگی که گویا چنان عظمت دارد که برای ناظر نظر به آن مشکل است، مانند چیز دوری که نظر به آن مشکل باشد. و دیگر کلمة «ریب» بمعنی شک ویا ظن نزدیک به گمان وشک می‌باشد، و ریب نکرة در سیاق نفی ومفید عموم است، یعنی هیچگونه شک وگمانی در مطالب قرآن نیست، و مطالب آن علمی و طبق دانش و بینش است پس اگر کسی شک در مطالب قرآن داشته یا دقیقا نظر نکرده، و یا بی‌انصاف است. نکتة دیگر اگر کسی بگوید قرآن باید برای تمام مردم هدایت باشد نه فقط برای متقین، پس چرا فرموده "هدی للمتقین"؟ جواب این است که در اینجا "متقین" به معنی اصطلاحی آن نیست، بلکه به معنی لغوی یعنی هر کس بی‌بند و بار و بی‌پروا باشد، و پرهیز از ضرر نکند، و درصدد دفع زیان خود نباشد به کلام خدا گوش نمی‌دهد و هدایت نمی‌شود، و هر کس پرهیز کند از ضرر احتمالی، او گوش می‌دهد، و هدایت می‌گردد، و آن کس لغتا پرهیزکار است. پس کتاب خدا هدایت است برای طالبین هدایت نه معرضین آنانکه کتاب خدا را قابل فهم ندانسته و به آن بی‌اعتنائی می‌کنند.
الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ وَيُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ يُنفِقُونَ ﴿3﴾ ترجمه: پرهیزکاران کسانیند که به غیب ایمان بیاورند و نماز را برپا دارند و از آنچه روزیشان کرده‌ایم انفاق کنند.(3)
نکات: "غیب" مقابل مشهود و محسوس است، و به چیزی گفته می‌شود که مشاهده و حس نگردد، چه دائماً مشهود نباشد مانند ذات أحدیت، و چه در دنیا مشاهده نگردد مانند فرشتگان و جن و حوادث قیامت. و أما آنچه گاهی امکان مشاهده دارد آنرا نمی‌توان مصداق غیب شمرد، و لذا آنانکه بسبب عدم توجه به مفاسد سخن خود گفته‌اند مقصود از غیب امامی است که مدتی غایب باشد صحیح نیست، زیرا: أولا: آن امام ممکن است مشاهده گردد، پس از مصادیق و معانی غیب نیست. ثانیاً: مطلق غیب را مقیدکردن به یک چیز دلیلی ندارد، و ثالثاً: خود آن امام آیا از متقین است یا خیر؟ اگر از متقین باشد بنابراین باید ایمان به غیب یعنی ایمان به خودش بیاورد، او چگونه از خودش غایب است تا ایمان به خودش بیاورد. رابعاً: رسول خداص یکی از متقین بود و ایمان او به امامی که تابع او خواهد بود معنی ندارد.
نکتة دیگر – متقین حتی رسول خداص مؤمن به غیب می‌باشند نه عالم به غیب، و عالم به غیب طبق صریح آیات قرآن فقط خدا است، و فرق میان مؤمن به غیب و عالم به غیب است که مؤمن به غیب مطابق وحی إلهی و یا خبر صادقی که شنیده ایمان به خبر غیبی آورده، پس منشأ علم و ایمان او به غیب، خبر وحی و یا مخبر صادق است، ولی عالم به غیب عالم به مخبرعنه است نه خبر، و خود غیب را می‌داند و نزد او مشهود است نه بواسطة خبر دیگری، و لذا صفت علم به غیب مخصوص به خدا است. اگر کسی بگوید مؤمن به خبر غیبی نیز علم دارد به آن خبر نه ظن؟ جواب گوئیم آری او عالم است به خبر غیبی و به توسط خبراذعان دارد به مخبرعنه. ولی عالم به غیب عالم است به غبیب مخبرعنه بدون واسطة خبری.
نکتة دیگر- جملة: «ممارزقناهم...» چون ردیف نماز آمده، انفاق واجبی وزکات است، و ماء موصوله در آن دلالت بر عموم دارد یعنی در هر چه به او روزی داده شده باید زکات بدهد، و منحصر به 9 چیزیکه فقهاء گفته‌اند نیست، چه مال‌التجاره باشد و چه حبوبات و چه ماشین‌آلات و چه پارچه و چه غیر اینها.
والَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِمَا أُنزِلَ إِلَيْكَ وَمَا أُنزِلَ مِن قَبْلِكَ وَبِالآخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ ﴿4﴾ ترجمه: و آنانکه به آنچه بر تو نازل شده و به آنچه پیش از تو نازل شده ایمان بیاورند و به جهان دیگر (روز جزاء) یقین کنند(4)
 أُوْلَئِكَ عَلَى هُدًى مِّن رَّبِّهِمْ وَأُوْلَئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ ﴿5﴾ ترجمه: آنان طبق هدایتی که از پروردگارشان آمده هدایت یافته و فقط ایشان رستگارند.(5)
نکات: "ما"؛ "ماأنزل" موصوله و مفید عموم است، یعنی پرهیزکار به تمام کتب إلهی ایمان می‌آورد. و جملة «بالاخرة هم یوقنون» جملة اسمیه ودلالت بر استمرار دارد یعنی یکی از صفات متقین این است که همواره صاحب یقینند. و جملة «علی هدی من ربهم» دلالت دارد که هدایت متقین بواسطة هدایت الهی وهدایتی است که خدا نازل نموده و نشان داده در کتاب خود، و از کتب دیگر، و گفته‌های دیگران، هدایت را نگرفته‌اند. زیرا هدایت غیرخدا هدایت واقعی نیست. و ضمیر «هم» که فاصله شده بین مبتداء و خبر در جملة: «أولئک هم المفلحون» دلالت بر حصر دارد، یعنی هدایت إلهی مخصوص به کسانی است که دارای صفات مذکورة در این آیات باشند. حق‌تعالی پس از وصف رستگاران صفات زیان‌کاران و کافران و غیرپرهیزکاران را بیان کرده:
إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُواْ سَوَاءٌ عَلَيْهِمْ أَأَنذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنذِرْهُمْ لاَ يُؤْمِنُونَ ﴿6﴾  ترجمه: محققاً برای آنانکه کافرند یکسانست چه بترسانی‌شان و چه نترسانی‌شان ایمان نمی‌آورند(6)
خَتَمَ اللّهُ عَلَى قُلُوبِهمْ وَعَلَى سَمْعِهِمْ وَعَلَى أَبْصَارِهِمْ غِشَاوَةٌ وَلَهُمْ عَذَابٌ عظِيمٌ ﴿7﴾  ترجمه: خدایتعالی بر دلها و گوش ایشان مهر زده و بر چشمانشان پرده است و بر ایشان عذاب بزرگی است.(7)
نکات: طبق این آیات، انذار برای کفار مساوی است، پس خدا برای چه پیغمبر برای ایشان فرستاده؟ جواب این است که مقصود از کفار به قرینة تقابل این آیه با آیات متقین کفار بی‌بند و بار بی‌تقوای بی‌پروای بی‌باکی است که از ضرر و زیان پرهیز ندارند، و برای دفع خطر از خود گوش به سخن انبیاء نمی‌دهند، و گرنه بسیاری از کفار طالب سعادت و قابل هدایتند. اگر کسی بگوید چرا خدا بر دل ایشان مهر زده که هدایت وارد آن نشود، پس ایشان در عدم هدایت تقصیری ندارند؟ جواب این است که کار خدا روی جریان اسباب و مسببات است. بنابراین بی‌‌بندوباری و عدم پرهیز و اعراض از حق سبب می‌باشد برای کفر و عدم ورود هدایت، و چون کفار باختیار خود سبب را اختیار کردند، مسبب که مهر برای عدم ورودهدایت است، بر آن مترتب شده و چون جریان اسباب و مسببات بجعل إلهی است، و لذا خدا بخود نسبت داده. و دیگر اینکه در این آیه سمع مقدم بر بصر آمده لشرف السمع علی  البصر، زیرا سمع وسیله‌ است برای وصول به علوم و وصول به هدایت. و جهت اینکه سمع مفرد آمده و قلوب و ابصار جمع، این است که سمع مصدر است و مصدر جمع بسته نمی‌شود، و قلب و بصر مصدر نیست.
پس از ذکر صفات مؤمنین و کافران، صفات منافقین که دستة سوم از قافلة مکلفین باشد ذکر شده از آیة 8 تا آیة 20:
وَمِنَ النَّاسِ مَن يَقُولُ آمَنَّا بِاللّهِ وَبِالْيَوْمِ الآخِرِ وَمَا هُم بِمُؤْمِنِينَ ﴿8﴾
يُخَادِعُونَ اللّهَ وَالَّذِينَ آمَنُوا وَمَا يَخْدَعُونَ إِلاَّ أَنفُسَهُم وَمَا يَشْعُرُونَ ﴿9﴾
فِي قُلُوبِهِم مَّرَضٌ فَزَادَهُمُ اللّهُ مَرَضًا وَلَهُم عَذَابٌ أَلِيمٌ بِمَا كَانُوا يَكْذِبُونَ ﴿10﴾
وَإِذَا قِيلَ لَهُمْ لاَ تُفْسِدُواْ فِي الأَرْضِ قَالُواْ إِنَّمَا نَحْنُ مُصْلِحُونَ ﴿11﴾
أَلا إِنَّهُمْ هُمُ الْمُفْسِدُونَ وَلَكِن لاَّ يَشْعُرُونَ ﴿12﴾
وَإِذَا قِيلَ لَهُمْ آمِنُواْ كَمَا آمَنَ النَّاسُ قَالُواْ أَنُؤْمِنُ كَمَا آمَنَ السُّفَهَاء أَلا إِنَّهُمْ هُمُ السُّفَهَاء وَلَكِن لاَّ يَعْلَمُونَ ﴿13﴾
وَإِذَا لَقُواْ الَّذِينَ آمَنُواْ قَالُواْ آمَنَّا وَإِذَا خَلَوْاْ إِلَى شَيَاطِينِهِمْ قَالُواْ إِنَّا مَعَكْمْ إِنَّمَا نَحْنُ مُسْتَهْزِؤُونَ ﴿14﴾
اللّهُ يَسْتَهْزِئُ بِهِمْ وَيَمُدُّهُمْ فِي طُغْيَانِهِمْ يَعْمَهُونَ ﴿15﴾
أُوْلَئِكَ الَّذِينَ اشْتَرُوُاْ الضَّلاَلَةَ بِالْهُدَى فَمَا رَبِحَت تِّجَارَتُهُمْ وَمَا كَانُواْ مُهْتَدِينَ ﴿16﴾
مَثَلُهُمْ كَمَثَلِ الَّذِي اسْتَوْقَدَ نَارًا فَلَمَّا أَضَاءتْ مَا حَوْلَهُ ذَهَبَ اللّهُ بِنُورِهِمْ وَتَرَكَهُمْ فِي ظُلُمَاتٍ لاَّ يُبْصِرُونَ ﴿17﴾
صُمٌّ بُكْمٌ عُمْيٌ فَهُمْ لاَ يَرْجِعُونَ ﴿18﴾
أَوْ كَصَيِّبٍ مِّنَ السَّمَاءِ فِيهِ ظُلُمَاتٌ وَرَعْدٌ وَبَرْقٌ يَجْعَلُونَ أَصْابِعَهُمْ فِي آذَانِهِم مِّنَ الصَّوَاعِقِ حَذَرَ الْمَوْتِ واللّهُ مُحِيطٌ بِالْكافِرِينَ ﴿19﴾
يَكَادُ الْبَرْقُ يَخْطَفُ أَبْصَارَهُمْ كُلَّمَا أَضَاء لَهُم مَّشَوْاْ فِيهِ وَإِذَا أَظْلَمَ عَلَيْهِمْ قَامُواْ وَلَوْ شَاء اللّهُ لَذَهَبَ بِسَمْعِهِمْ وَأَبْصَارِهِمْ إِنَّ اللَّه عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ ﴿20﴾

ترجمه: و بعضی از مردم می‌گویند به خدا و روز قیامت ایمان آوردیم و حال اینکه ایمان نیاورده‌اند(8) خدا و اهل ایمان را فریب می‌دهند وحال آنکه در واقع فریب نمی‌دهند مگر خودشان را و درک نمی‌کنند(9) دلهایشان بیمار بوده پس خدا بیماری ایشان را زیاد کرد (یعنی جهل و عناد و استکبارشان در زیادتی است و این جمله نفرین إلهی است) و برای ایشان عذاب دردناکست به سبب آنکه دروغ می‌گفتند(10) و چون به ایشان گفته شود فساد در زمین روا مدارید، گویند همانا ما مصلحیم(11) آگاه باش که ایشان فقط مفسدند ولیکن متوجه نیستند(12) و چون به ایشان گفته شود ایمان بیاورید چنانکه مردم ایمان آورده‌اند، گویند آیا ما بمانند سفیهان ایمان بیاوریم، آگاه باش که خودشان سفیهند ولیکن توجه ندارند(13) و چون به مؤمنین برخورند می‌گویند ما ایمان آورده‌ایم، و چون با شیاطین خود خلوت کنند می‌گویند ما با شمائیم و همانا ما مؤمنان را استهزاء می‌کنیم(14) خدا ایشان را استهزاء می‌کند و ایشان را به حیرانی و سرگردانی خودشان می‌کشاند(15) ایشانند که ضلالت را به جای هدایت خریدند پس تجارتشان سودی نکرد و طالب هدایت نبودند(16) مثل ایشان مثل کسی است که در بیابان تاریکی آتش برافروزد پس چون آتش اطراف او را روشن سازدخدا روشنی ایشان را ببرد و در تاریکی رهاشان سازد به طوریکه چیزی نبینند(17) کران و لالان وکورانند که از ضلالت خود برنمی‌گردند(18) و یا مثل ایشان چون کسانی است که در بیابان تاری از آسمان باران تندی بر ایشان ببارد که در آن ظلمات و رعد و برقی باشد، از ترس عذاب و فرار از مرگ انگشتان خود را در گوشهایشان بگذارند و خدا به این کافران احاطه دارد(19) نزدیک شود که برق چشمانشان را برباید، هر زمانکه برای ایشان روشنی دهد بروند، و چون تاریک شود بایستند (حیرت‌زده در ترس) و اگر خدا می‌خواست گوش و چشم ایشان را برده بود، محققاً خدا بر هر چیز توانا است.(20)
نکات: در این آیات ده نشانه برای منافقین شمرده و در خاتمه در دو مثل نشانشان داده:
نشانة اول – در آیة 9 ذکر شده که اهل خدعه و نیرنگند و به فکر فریب مردمند.
نشانة دوم – در آیة 9 و 10 ذکر شده که بی‌شعور و نادانند که آمادة درک حقائق نیستند.
نشانة سوم – در آیة 10، بددلند و مرض درونی دارند که به شنیدن آیات إلهی بیماری ایشان زیاد می‌گردد(حسد و عناد و دنیاطلبی مرض ایشان است).
نشانة چهارم – در آیة 11 ذکر شده که خودبین و خودخواهند که در عین فساد خود را مصلح می‌دانند.
نشانة پنجم – در آیة 11 ذکر شده که اهل فتنه و فسادند و تمایل به شر و فساد دارند.
نشانة ششم – در آیة 13، به مردم خصوصاً به اهل ایمان بدبینند.
نشانة هفتم – در آیة 14، دو رنگی بلکه هر لحظه به رنگی درآمده و خود را به هر فرقه می‌چسبانند.
نشانة هشتم – در آیة 14 ذکر شده که اهل تمسخر و استهزا بوده ودر تمسخر مردم استادند.
نشانة نهم – در آیة 15، در امور دین حیران و سرگردان، و در انتخاب راه ناشیند و لذا ضلالت را در عوض هدایت می‌خرند.
نشانة دهم – طالب هدایت نیستند و در امور دین به تحقیق نمی‌پردازند.
نویسنده گوید اهل زمان ما غالباً دارای همین نشانه‌ها بوده و قطعاً منافقند. و أما آن دو مثل:
بدانکه حق‌تعالی برای اینکه امور معنوی و حالات نفسانی را مجسم و قابل درک سازد برای بندگان خود مثل می‌زند و آنها را تشبیه بامور محسوسه می‌کند. در آیة 17 تا 20 حالات و ملکات منافقین را راجع به امور دین و تظاهر به اسلام و نتیجه‌بردن و در ظلمات هوی‌پرستی و کفر و صفات رذیله‌ماندن و در دین سرگردان و کور و کر ماندن، ایشان را أولاً: تشبیه کرده به وضع کسیکه در شب تاری در بیابان تاریکی هیزمی جمع کند و به زحمت آنرا برافروزد تا سبب روشنی اطرافش گردد، پس ناگهان بادی بوزد و آتش او را پراکنده و خاموش سازد، و او را در تاریکی حیران گذارد. چنانکه این کس از زحمت خود نتیجه نبرده و از روشنی بهره نگرفته، بلکه در تاریکی پس از روشنائی که نسبت به باصرة انسان تیره‌تر است مستمر مانده، همانطور منافق از دینداری وتظاهر و سعی خود نتیجه نمی‌گیرد، بلکه در ظلمات کفر و تردید سرگردان و در آخرت به ظلمات عذاب دائمی گرفتار شود.
ثانیاً: در آیة 19 و 20 وضع منافقین را در مقابل اسلام و نزول آیات إلهی تشبیه کرده به وضع کسانیکه در بیابان تاریکی مبتلا شوند به باران تندی که بواسطة ابرها و رعد و برق، هوا تاریکتر وهولناک‌تر گردد، و ترس ایشان را فراگیرد بطوریکه از ترس صدای رعد و صاعقة برق انگشتان خود را در گوش گذارند و از مرگ خود بیمناک شوند، و گاهی بواسطة روشنی برق به راه افتاده، و بدون فاصله بواسطة تاریکی حیران بایستند، منافقین مانند آنان از نزول آیات الهی و تکالیف مشکلة جنگ و جهاد بهراسند، باضافه از بی‌ایمانی و رسوائی خود بترسند، و گاهی ببرکت اسلام قدمی بردارند ولی باز از تردید توقف کنند و در ظلمت کوری حیران بمانند. حال این تشبیهات را ممکن است تشبیه مرکب گوئیم وممکن است تشبیه مفرق بنامیم: تشبیه مرکب آن است که اوضاع منافقین مجموعا تشبیه شده باشد به مجموع احوال کسانیکه در بیابان تاری آتش برافروزند و از زحمت خود نتیجه نبرند و یا تشبیه به مجموع احوال کسیکه در بیابان تاری بباران هولناکی گرفتار شود. و أما تشبیه مفرق آن است که مفردات و جزئیات مثل را با مفردات و جزئیات ممثل فرداً فرد تشبیه کنند، یعنی کلماتیکه درمثل آمده هر یک را جداگانه با کلمات ممثل تشبیه کنند. بنابر تشبیه مفرق تشبیه شده در آیة 19 و 20 دین اسلام و تکالیف آن، به باران شدید، چنانکه زمین را باران احیاء می‌کند همانطور به اسلام دلها زنده می‌شود، و شک و شبهات کفر و نفاق تشبیه شده به رعد و برق صاعقه، و زیانها و عقابهای منافقین تشبه شده به صاعقة آسمانی، و حیرت منافقین تشیه شده به ظلمات و حیرت مردم ماندة در بیابان، و همچنین هر یک از مفردات مثل را با ممثل به حسب ذوق می‌توان تشبیه کرد. و أما تشبیهاتی که در آیة 18 آمده آن است که چون حقائق دین را منافقین توجه ندارند ومانند کران گوش شنوا ندارندخدا ایشان را به مردمیکه از گوش وچشم وزبان فاقدند تشبيه كرده، وگويا منافقين كر ولال وکورند، و از راه خطای خود برنمی‌گردند. و دیگر اینکه آیات بسیاری در ذم منافقین آمده مانند آیة 167 سورة آل عمران و آیات 61 و 88 و 138 و 140 و 142 و 145، سورة نساء. و آیة 5 سورة انفال، و آیات 64 و 67 و 73 و 77 و 97 و 101 سورة توبه و آیة 11 سورة عنکبوت، و آیات 1 و 12 و 60 و 24 و 48 و 73 سورة احزاب، و آیة 6 سورة فتح و آیة 13 حدید، و سرتاسر سورة منافقین، و آیة 9 سورة تحریم و غیر اینها، هر که خواهد رجوع کند.
يَا أَيُّهَا النَّاسُ اعْبُدُواْ رَبَّكُمُ الَّذِي خَلَقَكُمْ وَالَّذِينَ مِن قَبْلِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ ﴿21﴾
الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ الأَرْضَ فِرَاشًا وَالسَّمَاء بِنَاء وَأَنزَلَ مِنَ السَّمَاءِ مَاءً فَأَخْرَجَ بِهِ مِنَ الثَّمَرَاتِ رِزْقًا لَّكُمْ فَلاَ تَجْعَلُواْ لِلّهِ أَندَادًا وَأَنتُمْ تَعْلَمُونَ ﴿22﴾
ترجمه: ای مردم پروردگار خود را که شما و کسان پیش از شما را آفرید بپرستید تا پرهیزگار شوید(21) آن خدائیکه زمین را برایتان گسترده و آسمان را برافراشته و از آسمان آبی فرو فرستاده که به آن میوه‌ها برای رزق شما رویانید، پس برای چنین خدا مانندی قرار ندهید در حالیکه می‌دانید او مانندی ندارد.(22)
نکات: در آیات قبل مردم را به سه تقسیم قسمت کرد، و به طور غیبت از ایشان ذکری نمود، در این آیات از غیبت به خطاب منتقل شده که از جهات فصاحت است و تمام را مخاطب نموده، زیرا در این آیه ذکر تکلیف شده و برای جبران زحمت تکلیف به خطاب مرحمت‌آمیز بیان شده تا موجب رغبت مکلفین گردد. و دیگر اینکه مخاطب تمام مردمند چه مؤمن و چه کافر، معلوم می‌شود کافر نیز مکلف به فروع و اصول است، و بر هر دو مؤاخذه می‌شود. و بعضی گفته‌اند هر جای قرآن خطاب به «یا أیها الناس» باشد در مکه نازل شده، وخطاب به «یا أیها الذین آمنوا» در مدینه نازل گردیده، ولی این بیان مسلم نیست، زیرا همین آیه که خطاب یا أیها الناس دارد از سورة بقره و مدنی است. و دیگر اینکه این آیه دلیل است بر اینکه بندگی فقط برای خدا باید باشد، بدلیل اینکه او موجد شما و پدران شما و آسمان و زمین است، و شما می‌توانید از این آثار پی به مؤثر ببرید، با دقت‌نظر در موجودات و تدبر علمی و نظام حکمیانه خالق خود را بشناسید و اگرچه درک او ذاتاً محال باشد. نظم و تدبیر واحد دلیل بر ناظم و مدبر واحد است. پس دین قرآن دین استدلالی است و تقلید در این مراحل جائز نیست و دیگر اینکه از خطاب «یا أیها الناس...» استفاده می‌شود که خلقت زمین و آسمان برای تمام مردم است نه برای عدة مخصوصی از انبیاء و یا اولیاء، پس حدیث "کسا" که در میان شیعه و حدیث "بئر"که در میان اهل سنت جعل شده هر دو برخلاف این آیه و سایر آیات قرآن وساختگی است. و جملة «و أنتم تعلمون» اشاره است بدانش فطری که هر کس بدانش فطری می‌داند مخلوق خالقی دارد و نظم و تدبیر علمی ناظمی می‌خواهد، و ممکن است اشاره باشد بدانش اکتسابی که مردم می‌دیدند بتان ایشان خالق نظام جهان نیستند و مع‌ذلک آنها را برای خدا مانند قرار می‌دادند.
وَإِن كُنتُمْ فِي رَيْبٍ مِّمَّا نَزَّلْنَا عَلَى عَبْدِنَا فَأْتُواْ بِسُورَةٍ مِّن مِّثْلِهِ وَادْعُواْ شُهَدَاءكُم مِّن دُونِ اللّهِ إِنْ كُنْتُمْ صَادِقِينَ ﴿23﴾
فَإِن لَّمْ تَفْعَلُواْ وَلَن تَفْعَلُواْ فَاتَّقُواْ النَّارَ الَّتِي وَقُودُهَا النَّاسُ وَالْحِجَارَةُ أُعِدَّتْ لِلْكَافِرِينَ ﴿24﴾
ترجمه: و اگر شما از آنچه ما بر بندة خود نازل کردیم در شکید پس سوره‌ای بمانند آن بیاورید و گواهان خود را غیر از خدا بخوانید (برای گواهی‌دادن بتساوی آنچه آوردید با قرآن) اگر راست می‌گوئید(23) پس اگر این کار را نکردید و نخواهید کرد، پس بترسید از آتشی که آتش‌افروز آن مردم و سنگست در حالیکه برای کافران مهیا شده.(24)
نکات: پس از آنکه در آیات قبل با دلیل اثبات توحید ذاتی و عبادی شده، اکنون در این آیات اثبات نبوت شده با دلیل، و این دلیل است بر جواز استدلال عقلی در عقائد.
در این آیات استدلال شده بر صدق نبوت محمدص به نزول و اعجاز قرآن که سند شریعت و معجزة باقیه است که هیچ بشری نمی‌تواند سوره‌ای به مانند آن بیاورد، و این کلام را محمدص با کمال اطمینان و شهامت اعلام نمود که هرگز مانند آن سوره‌ای نخواهید آورد. چون تا به حال کسی نتوانسته سوره‌ای به مانند آن بیاورد پس صدق نبوت او بر عقلا مسلم می‌گردد.
وَبَشِّرِ الَّذِين آمَنُواْ وَعَمِلُواْ الصَّالِحَاتِ أَنَّ لَهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِن تَحْتِهَا الأَنْهَارُ كُلَّمَا رُزِقُواْ مِنْهَا مِن ثَمَرَةٍ رِّزْقًا قَالُواْ هَذَا الَّذِي رُزِقْنَا مِن قَبْلُ وَأُتُواْ بِهِ مُتَشَابِهًا وَلَهُمْ فِيهَا أَزْوَاجٌ مُّطَهَّرَةٌ وَهُمْ فِيهَا خَالِدُونَ ﴿25﴾
ترجمه: و به آنانکه ایمان آورده و کارهای شایسته نموده‌اند بشارت بده که برای ایشان باغهائی است که از زیر درختان آنها نهرها جاری است، هر زمان که از میوه‌های آن روزی ایشان گردد گویند این همان است که از پیش‌روزی ما شده بود و برای ایشان میوه‌های شبیه به هم(در طعم و لذت و رنگ) آورده شود و مخصوص ایشانست در آن باغها زنان پاکیزه و پاک و ایشان در آنها جاویدانند.(25)
نکات: پس از ذکر توحید و نبوت، به ایمان‌آورندگان مژدة سعادت و نعمتهای بی‌حد داده شده. و از جملة «أتوا به متشابها» معلوم می‌شود که میوه‌های بهشت در لذت و خوشی شبیه به یکدیگرند، و شبیه به میوه‌های دنیا می‌باشند در کیفیت و صورت. و جملة ازواج مطهرة دلالت می‌کند که همسرهای بهشتی چرک و آلودگی به حیض و جنابت ندارند و همواره مورد رغبتند.
إِنَّ اللَّهَ لاَ يَسْتَحْيِي أَن يَضْرِبَ مَثَلًا مَّا بَعُوضَةً فَمَا فَوْقَهَا فَأَمَّا الَّذِينَ آمَنُواْ فَيَعْلَمُونَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِن رَّبِّهِمْ وَأَمَّا الَّذِينَ كَفَرُواْ فَيَقُولُونَ مَاذَا أَرَادَ اللَّهُ بِهَذَا مَثَلًا يُضِلُّ بِهِ كَثِيرًا وَيَهْدِي بِهِ كَثِيرًا وَمَا يُضِلُّ بِهِ إِلاَّ الْفَاسِقِينَ ﴿26﴾
ترجمه: محققا خدا شرم ندارد از اینکه برای قدرت خود مثلی بزند به پشه و بالاتر از آن، پس آنانکه ایمان دارند حقانیت آن را می‌دانند که از طرف پروردگارشان آمده، و أما کفار می‌گویند خدا با این مثل چه می‌خواهد، به این مثل بسیاری را گمراه و بسیاری را هدایت می‌کند در صورتیکه با این مثل فقط فاسقان را گمراه می‌کند.(26)
نکات: چون در آیة قبل وعدة بهشت و دوزخ داده و آن فرع بر قدرتست، لذا در این آیه برای اثبات قدرت به خلقت پشه و بزرگتر از پشه مثل زده، که در خقلت پشه تمام قوای ظاهری از باصره و سامعه و لامسه و ذائقه و شامه و قوای دیگری را ایجاد کرده و آنچه یک حیوان بزرگ دارد از سر و پیکر و رگ و پوست و پی و اعضاء و جوارح و احشا و امعاء همه را دارا است، به اضافه خرطومی دارد برای مکیدن روزی خود و پرهائی دارد برای فرار از خطر و نیروی حساسی به او عطا شده که ازهر طرف خطری آید درک می‌کند، حواس او بسیار تیز و دارای تمیز است. خدائیکه مانند این حیوان را در هر آن هزاران هزار ایجاد می‌کند و لوازم زندگی آنها را عطا می‌کند که اگر تمام دانشمندان بشری اجتماع نمایند درک قوا و خصوصیات وجودی، آنرا نمی‌کنند چنین خالقی قادر است بر وفای به عهد. بعضی از مفسران خرافاتی آمده‌اند از قول امام نقل کرده‌اند که مقصود از پشه حضرت علی  بن ابی‌طالب ع، و مقصود از مافوقها حضرت محمدص است، و ما معتقدیم به این تفاسیر نباید اعتنا کرد، زیرا اولا این توهین به مقام امام است، و ثانیاً کیفیت خلقت محمد و علی   ع با خلقت سایر افراد بشر فرقی ندارد، و قدرت‌نمائی خدا در خلق مؤمن و کافر فرقی ندارد، پس مثل‌زدن بوجود مؤمن برای کفار لطفی ندارد. عده ای که می‌گویند قرآن را نمی‌فهمیم، می‌گویند اگر بعوضه به معنی خودش پشه باشد نمی‌فهمیم، ولی اگر به معنی امام باشد چون امام گفته می‌فهمیم. إن هو إلا قول الزور. به مقدمة 16 همین کتاب مراجعه شود.
الَّذِينَ يَنقُضُونَ عَهْدَ اللَّهِ مِن بَعْدِ مِيثَاقِهِ وَيَقْطَعُونَ مَا أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَن يُوصَلَ وَيُفْسِدُونَ فِي الأَرْضِ أُولَئِكَ هُمُ الْخَاسِرُونَ ﴿27﴾
ترجمه: آنانکه پیمان خدائی را پس از بستن آن می‌شکنند و آنچه خدا أمر به وصل آن نموده قطع، و در زمین فساد می‌کنند، ایشان خود زیان‌کارند.(27)
نکات: چون در آیة سابق ذکری از فاسقین شد در این آیه صفات ایشان را ذکر کرده: اول آنکه پیمان إلهی همان پیمان فطری و عقلی است که خدا در فطرت بشر نهاده که بر احتیاج و بندگی و اطاعت نسبت به خالق گواهی می‌دهد، و آن را فاسقین نقض کرده‌اند، و یا پیمانی است که خدا در کتب وحی به توسط انبیا از امتها گرفته که او را اطاعت کنند، و یا پیمانی است که خدا از علمای اهل کتاب و علمای اسلام گرفته که حقائق کتب آسمانی را بر مردم بیان کنند و ایشان به آن پیمان عمل نکردند و حقائق را کتمان و بجای آن خرافات را تصویب کردند. و مقصود از قطع آنچه خدا امر به وصل نموده، این است با دوستان خدا دشمنی نموده و دوستی را قطع نمودند، و مثلاً موظف بودند به تمام کتب انبیاء ایمان بیاورند و ایجاد تفرقه‌ نکنند، اینان ایجاد تفرقه کردند و ایجاد مذهب نموده وایمان ببعض آورده و ببعض دیگر کافر شدند،  مثلا مأمور شدند با والدین حقیقی و یا با رسول خداص صله کنند و ایشان قطع نمودند، و مقصود از فساد فی‌الأرض ضررزدن به دیگران و راه‌زنی و یا ترسانیدن مردم و جنگ وجد‌ال و دعوت به کفر و نفاق و حبس و فسق و فجور است که تماما فساد فی‌الأرض است.
كَيْفَ تَكْفُرُونَ بِاللَّهِ وَكُنتُمْ أَمْوَاتًا فَأَحْيَاكُمْ ثُمَّ يُمِيتُكُمْ ثُمَّ يُحْيِيكُمْ ثُمَّ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ ﴿28﴾
ترجمه: چگونه به خدا کافر می‌شوید و حال آنکه شما بی‌جان بودید خدا شما را زنده نمود سپس شما را می‌میراند سپس زنده می‌کند سپس بسوی او برگشت داده خواهید شد.(28)
نکات: پس از ذکر صفات کفار و فساق، در این آیه ایشان را سرزنش می‌کند که با ملاحظة قدرت خدا چگونه به او کافر و یا عاصی می‌شوید و در اینجا برای سیر انسان دو موت و دوحیات ذکر کرده: موت و حیات اول را به صورت ماضی آورده یعنی موت و حیاتی به شما داده که از حالت جمادی خارج وبه حیات دنیوی نائل شده‌اید، و موت و حیات دیگر در مستقبل به شما عطا خواهد شد، و آن مردن به اجل دنیوی و حیات اخروی است، و اما اینکه در قبر حیات و موتی باشد یا خیر، در این آیه مسکوت و بلکه منفی است، ولی از آیة 56 سورة دخان : لَا يَذُوقُونَ فِيهَا الْمَوْتَ إِلَّا الْمَوْتَةَ الْأُولَى وَوَقَاهُمْ عَذَابَ الْجَحِيمِ ﴿56﴾ دخان
عدم حیات و موت در قبر استفاده می‌شود و همچنین از آیة 15 و 16 سورة مؤمنون: ثُمَّ إِنَّكُمْ بَعْدَ ذَلِكَ لَمَيِّتُونَ ﴿15﴾ ثُمَّ إِنَّكُمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ تُبْعَثُونَ ﴿16﴾.
هُوَ الَّذِي خَلَقَ لَكُم مَّا فِي الأَرْضِ جَمِيعًا ثُمَّ اسْتَوَى إِلَى السَّمَاء فَسَوَّاهُنَّ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ وَهُوَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ ﴿29﴾ 
ترجمه: او آن خدائی است که برای شما آنچه در زمین است خلق نمود، سپس به آسمان پرداخت و آنرا به هفت آسمان کامل و معتدل نمود، و او به هر چیزی دانا است.(29)
نکات: خدا برای قدرت‌نمائی نعمت وجود آسمانها و زمین را تذکر داده، و از جملة "خلق لکم" استفاده می‌شود که وجود آسمان و زمین برای تمام بندگان است نه برای عده‌ای از مقربین، و دلالت دارد که آنچه در زمین می‌باشد برای بشر مباح است، مگر آنچه به خصوصه نهی شده باشد، و قاعدة اباحة اشیاء را از همین آیه استخراج کرده‌اند بنام "اصالة الإباحة". و جملة «ثُمَّ اسْتَوَى إِلَى السَّمَاء» دلالت ندارد بر اینکه خلقت آسمانها پس از زمین بوده، زیرا اولا این آیه در بیان خلقت آسمان نیست بلکه در بیان وقت تسویه و تکمیل آن است به هفت طبقه. و ثانیا در این موارد می‌توان گفت «ثم» برای تراخی نیست، بلکه برای شماره ‌کردن نعمت‌ها است، و دوام و احاطة علم خدا بر تمام جزئیات، و این مخالف عقائد فلاسفه است که خدا را عالم به کلیات می‌دانند زیرا صفت مشبهه دلالت بر مبالغه و دوام دارد، و هر جزئی از جزئیات مشول شی است.
وَإِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلاَئِكَةِ إِنِّي جَاعِلٌ فِي الأَرْضِ خَلِيفَةً قَالُواْ أَتَجْعَلُ فِيهَا مَن يُفْسِدُ فِيهَا وَيَسْفِكُ الدِّمَاء وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَنُقَدِّسُ لَكَ قَالَ إِنِّي أَعْلَمُ مَا لاَ تَعْلَمُونَ ﴿30﴾
وَعَلَّمَ آدَمَ الأَسْمَاء كُلَّهَا ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلاَئِكَةِ فَقَالَ أَنبِئُونِي بِأَسْمَاء هَؤُلاء إِن كُنتُمْ صَادِقِينَ ﴿31﴾
قَالُواْ سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ ﴿32﴾
قَالَ يَا آدَمُ أَنبِئْهُم بِأَسْمَآئِهِمْ فَلَمَّا أَنبَأَهُمْ بِأَسْمَآئِهِمْ قَالَ أَلَمْ أَقُل لَّكُمْ إِنِّي أَعْلَمُ غَيْبَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ وَأَعْلَمُ مَا تُبْدُونَ وَمَا كُنتُمْ تَكْتُمُونَ ﴿33﴾
ترجمه: و چون پروردگارت به فرشتگان گفت که من در زمین جانشینی قرار خواهم داد، گفتند آیا کسی را که در آن فساد کند و خون بریزد قرار می‌دهی، و حال آنکه ما تو را تسبیح می‌کنیم و به ستایشت مفتخریم و تو را تقدیس می‌نمائیم، خدا فرمود من چیزی را می‌دانم که نمی‌دانید(30) و آموخت به آدم تمام آن نامها را، سپس عرضه کرد ایشان را بر فرشتگان و فرمود مرا به اسماء ایشان خبر دهید اگر راست می‌گوئید(31) گفتند تو منزهی برای ما علمی نیست جز آنچه به ما آموخته‌ای تو خود دانای حکیمی(32) گفت ای آدم ایشان را به نامهای آنان خبر ده، پس چون ایشان را به نامهای آنان خبر داد خدا فرمود آیا نگفتم که من غیب آسمانها و زمین را می‌دانم و آنچه آشکار و آنچه را پنهان نمائید می‌دانم.(33)
نکات: الف و لام «الملائکه» دلالت دارد بر اینکه ملائکة معینی بوده‌اند، و لفظ کل و بعض ذکر نشده، پس قضیه مجمله و در حکم قضیة جزئیه می‌باشد. پس مخاطبی بعضی از ملائکه بوده‌اند، و اگر جای دیگر گفته شده «فَسَجَدَ الْمَلَائِكَةُ كُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ» مقصود از کل همان ملائکة مخاطبین است نه تمام ملائکة کروبیین، پس مخاطب به سجده بعضی از فرشتگان بوده‌اند و شرافت حضرت بر همان بعض ثابت می‌گردد نه بر تمام.
و از جملة: « إِنِّي جَاعِلٌ فِي الأَرْضِ خَلِيفَةً » چند مطلب استفاده می‌شود: اول، خلیفه با تنوین آمده یعنی جانشینی و این کلمه اضافه نشده تا معلوم گردد مستخلف عنه کیست، و اگر خلیفتی و یا خلیفه‌الله می‌فرمود و یا خلیفه السابقین می‌فرمود معلوم می‌شد خلیفة خدا است، و یا خلیفة سابقین. اگر بگوئیم خلیفة خدا است صحیح نیست زیرا خدا نه جا دارد و نه مکان تا کسی به جای او جانشین شود و مقام او را هم ممکن نیست کسی احراز کند، و لذا باید گفت مقصود همان است که ملائکة مخاطبین فهمیدند که آدم باید خلیفة سابقین گردد که در زمین فساد و خونریزی می‌کردند از طائفة جن و یا نسناس و یا آدمهای دیگری که بوده و از بین رفتند، و لذا گفتند: « أَتَجْعَلُ فِيهَا مَن يُفْسِدُ فِيهَا وَيَسْفِكُ الدِّمَاء وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَنُقَدِّسُ لَكَ » و اگر جانشینی خدا بود که مفسد و سفاک نبود. و از سؤال ملائکه و جواب خدا معلوم می‌شود مقصود از خلیفه فقط تنها آدم نبوده، بلکه آدم بوده با اولادش که در زمین فساد و خونریزی می‌کنند، و اگر مقصود خود آدم بود او که مفسد و سفاک نبود، و خدا در جواب می‌فرمود: لایفسد ولایسفک، بلکه خدا حدس ملائکه را تصدیق کرد، ولی فرمود: إِنِّي أَعْلَمُ مَا لاَ تَعْلَمُونَ ، یعنی با اینکه خلیفه مفسد و سفاک است من در خلق او مصلحتی می‌بینم که شما نمی‌دانید و از آیات بعد معلوم می‌شود شرافت علم. و دیگر شرافت آدم بر سایر موجودات به علم است. و از تعلیم خدا به آدم آن اسماء را، سرّ خلقت و حکمت آن را بیان فرموده است. و اسمائی که تعلم آدم شد چه اسمائی بوده؟ بعضی گفته‌اند اسماء تمام موجودات بوده چه جمادی و چه نباتی و چه حیوانی و چه ملکی، و بعضی گفته‌اند اسماء الله بوده، ولی چون اسمائهم و یا أسماء هؤلاء آمده می‌توان گفت اسماء عقلا از انبیاء و متّقین بوده، زیرا ضمیر"هم" ویا اسم اشارة "هؤلاء" نه به خدا برمی‌گردد و نه به موجودات غیر ذوی‌العقول، پس مقصود شاید أسماء اصناف ملک و جن و بشر بوده، و اگر گفته شود ضمیر عقلاء بعنوان تغلیب آمده سایر موجودات را نیز شامل است. بنابراین ظاهر آن است که بگوییم چون ملائکة قوای غضبیّه و شهویّة آدم را ملاحظه کردند او را مفسد و سفاک دیدند، امّا خدا در تسویة این صفات مصلحتی دیده که تزاحم این صفات با صفات حسنه موجب تکمیل است، مثلاً تا تزاحم صفات عقلیّه با صفات شهویه نباشد، رشد و صفاتی از قبیل عفّت پیدا نمی‌شود و بشرهایی مانند ابراهیم و اسماعیل و یحیی به کمال نمی‌رسند، پس مرجع ضمیر "هم" در "اسمائهم" و "هؤلاء" در "اسماء هؤلاء" که ملائکه نمی‌شناختند همان انبیاء و متّقینی مانند شهدا وصدّیقین می‌باشد وحضرت آدم همچون نماینده‌ای از بشرها، ملائکه را با خبر کرد. اگر بگوئی چگونه ملائکه اسماء را نمی‌دانستند و اگر نمی‌دانستند چگونه پس از اخبار آدم فهمیدند که او راست می‌گوید و پذیرفتند؟ ممکن است جواب گوئیم چنانکه ذکر شد اینان یک صنف از ملائکه بودند و علمی به اسماء و خصوصیات آن نداشتند، و چون حضرت آدم خبر داد یا ملائکة دیگری بودند که گواه صدق او بودند، ویا ملائکه از قرائن فهمیدند که او راست می‌گوید. در اینجا ملائکه گفتند «نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَنُقَدِّسُ لَكَ»؛ فرق بین تسبیح و تقدیس این است که تسبیح تنزیه از نقائص ذاتی، ولی تقدیس از قبایح افعالی است. و دیگر اینکه مقصود ملائکه از جملة: «أتجعل...» اعتراض بر افعال خدا نبود زیرا ایشان حق را تقدیس می‌کردند، بلکه هدف ایشان سؤال از حکمت ایجاد بود. و مقصود از جملة: «إن کنتم صادقین» اثبات کذب نبود، بلکه مقصود اقرار به عجز و جهل بود، و لذا گفتند: «لاعلم لنا». و جملة "لا علم لنا" دلالت دارد که ملائکه چیزی را بدون تعلیم و تعلم نمی‌دانستند پس آنانکه مدعی تصفیة باطن شده و گویند بریاضت و تصفیه می‌توان علم لدنی پیدا کرد، و یا به مجهولاتی پی برد، و یا مانند خدا کار کرد تماماً دروغ است زیرا ملائکه با کثرت عبادت و عصمت چیزی جز به تعلم ندانستند. حتی مدعیان تصفیه حدیثی جعل کرده که: "عبدی اطعنی حتی اجعلك مثلی"، و این حدیث مدرکی ندارد. و جملة: « أَلَمْ أَقُل لَّكُمْ إِنِّي أَعْلَمُ غَيْبَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ وَأَعْلَمُ مَا تُبْدُونَ وَمَا كُنتُمْ تَكْتُمُونَ» دلالت دارد که احدی از مخلوق حتی ملائکه به غیب آسمان و زمین و از باطن و اسرار قلبی غیر خود آگهی ندارند. و جملة « وَأَعْلَمُ مَا تُبْدُونَ وَمَا كُنتُمْ تَكْتُمُونَ » اشاره به علم حق‌تعالی است به عاقبت اهل کفر و ایمان که عابدی مانند شیطان مورد لعن، و مذنبی مانند آدم برگزیده و مورد عفو خواهد شد، پس باید هر کسی از عاقبت کار خود خائف باشد و به عبادت خود مغرور نگردد و به رحمت حق امیدوار باشد.
وَإِذْ قُلْنَا لِلْمَلاَئِكَةِ اسْجُدُواْ لآدَمَ فَسَجَدُواْ إِلاَّ إِبْلِيسَ أَبَى وَاسْتَكْبَرَ وَكَانَ مِنَ الْكَافِرِينَ ﴿34﴾
ترجمه: و چون بملائکه گفتیم برای آدم فروتن باشید، پس فروتنی کردند جز ابلیس که او خودداری و تکبر کرد و از کافرین بود.(34)
نکات: أمر « وَإِذْ قُلْنَا لِلْمَلاَئِكَةِ اسْجُدُواْ لآدَمَ » خطابست به همان فرشتگان سابق‌الذکر، نه به تمام ملائکه. اگر بگوئی سجده برای تعظیم عبادتست، و برای غیرخدا جائز نیست، جواب گوئیم سجده در عرف متشرعه‌گذاشتن پیشانی بر زمین است، ولی در لغت به معنی فروتنی و نهايت کرنش است، و اگر کسی به امر خدا برای کسی فروتنی کند، اشکالی ندارد. و این شرک در عبادت نیست، و فرشته پیشانی ندارد تا به عنوان عبادت بر زمین گذارد، پس سجدة در اینجا مانند سجدة در آیة «وَالنَّجْمُ وَالشَّجَرُ يَسْجُدَانِ» می‌باشد که مقصود سجدة ا نسانی و عبادت نیست، پس آنچه بعضی ازعرفا خیالبافی کرده‌اند که چون شیطان عارف و عاشق حق بود نخواست برای غیر او سجده کند و از کمال معرفت او بود به مقام حق‌تعالی، اینها برخلاف قول خدا بافته‌اند، زیرا خدا فرموده:  أَبَى وَاسْتَكْبَرَ وَكَانَ مِنَ الْكَافِرِينَ و نفرموده کان عارفا من العاشقین! و سجده‌نکردن او از تکبر بود که گفت: خَلَقْتَنِي مِن نَّارٍ وَخَلَقْتَهُ مِن طِينٍ، و مقصود او این بود که آتش فروغی دارد که خاک ندارد و خود را برتر از آدم می‌دید زیرا نظر او به بدن خاکی آدم بود و متوجه جان آدم و روح او نبود که از عالم قدس و منسوب به حضرت پروردگار می‌باشد، چنانکه نراقی در جواب اشعار عرفا که شیطان را سلطان العارفین گفته‌اند می‌گوید:
بنده آن باشدکه بند خویش نیست
گر بگوید چاکر این باش و آن
همچون آن روحانیان کز أمر رب
من از آن خاکی نسب بالاترم
من ز نارم نار نورانی بود
خاک بر فرق وی و بر نور وی
نی از آتش هر چه زاید خوش بود
گر نبودی دیدة آن کور کور
جان آن دیدی که نور مطلق است
        جز رضای خواجه‌اش در پیش نیست
برزند از بهر خدمت او میان
سجده کردند و نگفتند از سبب
او ز خاک پست و من از آذرم
او زخاک و خاک ظلمانی بود
ای تفو بر او و چشم کور وی
دود و دوده زادة آتش بود
دیدی از آدم همه اشراق و نور
زادة قدس است و پروردة حق است

نکتة دیگر، با اینکه شیطان ایمان به خدا داشت و سالها او را عبادت می‌کرد چون تکبر و سرکشی کرد خدا او را از کافرین خواند پس عصیان او از غفلت بود. بدان که اختلافست در اینکه ملک افضل است یا بشر، از بسیاری از آیات استفاده می‌شود افضلیت ملک که در جای خود ذکر خواهیم کرد.
وَقُلْنَا يَا آدَمُ اسْكُنْ أَنتَ وَزَوْجُكَ الْجَنَّةَ وَكُلاَ مِنْهَا رَغَدًا حَيْثُ شِئْتُمَا وَلاَ تَقْرَبَا هَذِهِ الشَّجَرَةَ فَتَكُونَا مِنَ الْظَّالِمِينَ ﴿35﴾
ترجمه: و گفتیم ای آدم با جفت خود در بهشت ساکن باش، بخورید از میوه‌ها و طعامهای آن به خوشی و فراوانی آنچه بخواهید، و به این درخت نزدیک نشوید که از ستمگران می‌شوید.(35)
نکات: از آیة 28 تا 38 نازل شده برای تذکر نعمتهای إلهی؛ یعنی ای بنی‌آدم فکر کن متذکر باش خالقت تو را خلیفة در زمین نمود، و به فرشتگان امر کرد در پیشگاه تو فروتن باشند، و پدر و مادر شما را در بهشت ساکن نمود، و دیگر اینکه خدا نفرمود بهشت را به شما بخشیدم بلکه چون آدم را برای زندگی در زمین و آبادی آن خلق کرد که او را به زحمت و امتحان مبتلا کند، و تحصیل کمال نماید. در این آیات متذکر نشده از چگونگی خلقت حوا، بعضی استدلال کرده به آیة اول سورة نساء به جملة: *خَلَقَ مِنْهَا زَوْجَهَا&  که حوا از آدم خلق‌شده و بعضی از بدن او بوده طبق روایاتی. ولی جملة خَلَقَ مِنْهَا دلیل نمی‌شود، زیرا همین تعبیر برای همة افراد بشر آمده و خدا فرموده:
 وَمِنْ آيَاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَكُم مِّنْ أَنفُسِكُمْ أَزْوَاجاً    (الروم: 21)
و مسلم است که همسر هر کسی از بدن او خلق نشده، بنابراین قرآن از خلقت حوا ساکت است، و باید گفت اسکتوا عما سکت الله عنه.
و دیگر اینکه خدا به نهی تحریمی فرمود وَلاَ تَقْرَبَا هَذِهِ الشَّجَرَةَ فَتَكُونَا مِنَ الْظَّالِمِينَ ، نزدیک آن درخت نروید و معین نکرده آن درخت چه بود، و بر ما لازم نیست تعیین آن.
اگر کسی بگوید حضرت آدم و حوا عصیان کردند، و از آن درخت چشیدند و خدا به ایشان فرمود: وَلاَ تَقْرَبَا هَذِهِ الشَّجَرَةَ فَتَكُونَا مِنَ الْظَّالِمِينَ، و بعدهم حضرت آدم در توبة خود اقرار کرد به ظلم خود و گفت: *رَبَّنَا ظَلَمْنَا أَنفُسَنَا& ، پس آدم ع معصوم نبود؟ جواب این است که: آری، حضرت آدم طبق این آیات قبل از نبوت معصوم نبوده، و أما پس از نبوت چه طور؟ می‌گوئیم چون قرآن ساکت است باید سکوت کرد.
فَأَزَلَّهُمَا الشَّيْطَانُ عَنْهَا فَأَخْرَجَهُمَا مِمَّا كَانَا فِيهِ وَقُلْنَا اهْبِطُواْ بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ وَلَكُمْ فِي الأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَمَتَاعٌ إِلَى حِينٍ ﴿36﴾
فَتَلَقَّى آدَمُ مِن رَّبِّهِ كَلِمَاتٍ فَتَابَ عَلَيْهِ إِنَّهُ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ ﴿37﴾
قُلْنَا اهْبِطُواْ مِنْهَا جَمِيعًا فَإِمَّا يَأْتِيَنَّكُم مِّنِّي هُدًى فَمَن تَبِعَ هُدَايَ فَلاَ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلاَ هُمْ يَحْزَنُونَ ﴿38﴾
وَالَّذِينَ كَفَرواْ وَكَذَّبُواْ بِآيَاتِنَا أُولَئِكَ أَصْحَابُ النَّارِ هُمْ فِيهَا خَالِدُونَ ﴿39﴾
ترجمه: پس شیطان ایشان را به لغزش افكند و از جا و یا مقام قربی که داشتند بیرونشان نمود، و گفتیم فرود آئید که برخی از شما دشمن برخ دیگر است، و برای شما در زمین تا قیامت جای قرار و بهره‌ایست(36) پس آدم از پروردگارش کلماتی دریافت که سبب پذیرش توبة او گردید زیرا خدا توبه‌پذیر و رحیم است(37) گفتیم همة شما از بهشت فرود آئید پس اگر از طرف من هدایتی برای شما آمد هر که هدایت مرا پیروی کند برای آنان نه خوفی و نه غصه‌ای باشد(38) و آنانکه کافر شوند و به آیات ما تکذیب کنند ایشان سزاوار آتش و در آن بمانند.(39)
نکات: مقصود از جملة: «فأخرجهما...» ممکن است اخراج از بهشت باشد ویا از مقام قرب، و مقصود از هبوط فرودآمدن از بهشت است و یا فرودآمدن از مقام قرب، و مخاطب «اهبطوا...» آدم و ذریة او و حوا و شیطان با ذریة او که با یکدیگر عداوت می‌ورزند. و أما کلماتی که حضرت آدم از خدا دریافت همان کلماتی است که در سورة اعراف آیة 23 آمده:  قَالاَ رَبَّنَا ظَلَمْنَا أَنفُسَنَا وَإِن لَّمْ تَغْفِرْ لَنَا وَتَرْحَمْنَا لَنَكُونَنَّ مِنَ الْخَاسِرِين .
و أما مخاطب در جملة: « وَقُلْنَا اهْبِطُواْ بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ وَلَكُمْ فِي الأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَمَتَاعٌ إِلَى حِينٍ » بنی‌آدمند، و این در زمان بعثت حضرت آدم نسبت به اولاد او بوده، نه اینکه در زمان پیغمبر اسلام باشد، ولی برخی از مردم بی‌خبر خیال کرده‌اند که این خطاب به أمت پیغمبر اسلام شده که اگر پس از او پیغمبری باشد بپذیرند، و اگرچه صرف ادعا باشد. و مقصود از جملة: «فَمَن تَبِعَ هُدَايَ...» این است که هر کس به اختیار خود هدایت إلهی را بپذیرد خوفی از عذاب ندارد، و شقی نخواهد شد.
يَا بَنِي إِسْرَائِيلَ اذْكُرُواْ نِعْمَتِيَ الَّتِي أَنْعَمْتُ عَلَيْكُمْ وَأَوْفُواْ بِعَهْدِي أُوفِ بِعَهْدِكُمْ وَإِيَّايَ فَارْهَبُونِ ﴿40﴾
وَآمِنُواْ بِمَا أَنزَلْتُ مُصَدِّقًا لِّمَا مَعَكُمْ وَلاَ تَكُونُواْ أَوَّلَ كَافِرٍ بِهِ وَلاَ تَشْتَرُواْ بِآيَاتِي ثَمَنًا قَلِيلًا وَإِيَّايَ فَاتَّقُونِ ﴿41﴾
وَلاَ تَلْبِسُواْ الْحَقَّ بِالْبَاطِلِ وَتَكْتُمُواْ الْحَقَّ وَأَنتُمْ تَعْلَمُونَ ﴿42﴾
وَأَقِيمُواْ الصَّلاَةَ وَآتُواْ الزَّكَاةَ وَارْكَعُواْ مَعَ الرَّاكِعِينَ ﴿43﴾
أَتَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبِرِّ وَتَنسَوْنَ أَنفُسَكُمْ وَأَنتُمْ تَتْلُونَ الْكِتَابَ أَفَلاَ تَعْقِلُونَ ﴿44﴾
وَاسْتَعِينُواْ بِالصَّبْرِ وَالصَّلاَةِ وَإِنَّهَا لَكَبِيرَةٌ إِلاَّ عَلَى الْخَاشِعِينَ ﴿45﴾
الَّذِينَ يَظُنُّونَ أَنَّهُم مُّلاَقُوا رَبِّهِمْ وَأَنَّهُمْ إِلَيْهِ رَاجِعُونَ ﴿46﴾
ترجمه: ای فرزاندان اسرائیل (اسرائیل حضرت یعقوبست) به یاد آرید نعمتم را که به شما عطا کردم، و به پیمان من وفا کنید من به پیمان شما وفا می‌کنم، و ازمن بترسید(40) و به آنچه نازل کرده‌ام در حالیکه تورات شما را تصدیق می‌کند ایمان آورید، و اولین کافر به آن مباشید، و آیات مرا به بهاء اندکی نفروشید، و فقط از قهر من بپرهیزید(41) و حق را به باطل مشتبه مسازید وحق را کتمان مکنید و حال آنکه می‌دانید(42) و نماز را به پا دارید و زکات بدهید و با رکوع‌کنندگان رکوع کنید(43) آیا شما مردم را به نیکی أمر می‌کنیدو خود را فراموش می‌نمائید در حالیکه شما کتاب خدا را می‌خوانید آیا عقل خود را به کار نینداخته‌اید(44) و بوسیلة صبر و نماز از خدا یاری جوئید ومحققا آن بزرگست مگر بر فروتنان(45) فروتنانیکه گمان ملاقات پروردگار خود را دارند و معتقدند که به او رجوع خواهند نمود.(46)
نکات: حق‌تعالی نعمت بی‌شماری و باولاد یعقوب عنایت کرد، از آن جمله پیمبرانی از میان آنان برانگیخت و ایشان را ملک و سلطنت بخشید واز شر ستمگران نجاتشان داد، و برای ایشان من و سلوی و مائده فرستاد و دریا را برای آنان شکافت، و کتابهای آسمانی به آنان داد. چون این آیات در مدینه نازل شده و در آنجا یهودیان و بنی‌اسرائیل زیاد بودند خدا اولاً نعمتهای عمومی را در آیات قبل بر ایشان شمرد، سپس نعمت‌های خصوص بنی‌اسرائیل را، تا به آن متوجه شوند و برای شکر آن ایمان آورند، و لاأقل از فساد و ضدیت دست بردارند. و یهودیان زمان رسول خداص چون به آن نعم افتخار می‌کردند و انبیاء بنی‌اسرائیل را از خود می‌دانستند لذا خدا ایشان را مخاطب نموده، و بر ایشان منت نهاده واز ایشان وفای به عهد را می‌طلبد. و از جملة عهود و پیمانهای تورات این بود که اگر خاتم الأنبیاء آمد به او ایمان آورند، و لذا یهودیان زمان رسول خداص مسؤولند که چرا پيش‌قدم در ایمان نشدند بلکه بعناد پرداخته و اول کافر به آن شدند. و أما عهود و کلماتی که در تورات و انجیل می باشد راجع به محمدص،پس توصیه می‌شود که به سفر پیدایش تورات باب 17 شمارة 20 و بسفر تثنیه باب 33 و باب 18 شمارة 17 مراجعه شود، و در انجیل یوحنا باب 14 و باب 15 شمارة 26 و بانجیل برنابا بکتاب اعمال رسولان باب 13 شمارة 1 تا 4 و شمارة 43 و بفصل 112 آیة 13 تا 18 مراجعه گردد. و در جملة: «إِيَّايَ فَارْهَبُونِ» کلمة إیای مقدم شده بر فارهبون و هم بر فاتقون، و این دلالت بر حصر دارد، یعنی فقط از خدا بترسید و از قهر او برحذر باشید. و کلمة «مصدقاً» حال است برای ماء موصوله در جملة "بِمَا أَنزَلْتُ". و اگر حال باشد از ضمیر آمنوا، یعنی اگر شما به تورات و انجیل تصدیق دارید باید به محمد ایمان آورید، زیرا تکذیب او تکذیب تورات و انجیل است از دو جهت یکی اینکه نشانه‌های نبوت محمدص در آن دو کتاب ذکر شده، و شهادت کتب أنبیاء حق است. دوم اینکه قرآن محمد تصدیق کرده تورات را، و ایمان شما باعث ازدیاد تصدیق به کتب انبیاء سابق است، به اضافه محمدص بی‌سواد است، و تورات را نخوانده، پس خبر او و تصدیق او به تورات از وحی است. و ضمیر جمله ممکن است به "ما أنزل"،  برگردد که قرآن باشد، یعنی شما یهودیان اولین کافر به قرآن نباشید. اگر کسی بگوید چگونه ایشان اولین کافر به قرآن نباشند در صورتیکه مشرکین قریش اولین کافر به قرآن بودند؟ جواب این است که اولیت، اولیت زمانی نیست، بلکه اولیت رتبی است، یعنی کفر اهل کتاب به قرآن و ضرر آن شدیدتر و بالاتر است. و ممکن است معنی چنین باشد؛ شما یهودیان حاضر نسبت به یهودیان آینده اولین کافر به قرآن نباشید، یعنی یهودیان بعدی اگر به شما اقتدا کنند شما مسؤولید. و ممکن است ضمیر "اوّل کافر" برگردد به ماء موصوله در جملة: ...مامعکم...، یعنی اگر ایمان به قرآن نیاورید اولین کافر به تورات می‌باشید، زیرا آیاتی در وصف محمدص در تورات آمده، پس تکذیب کرده‌اید و پس از شما به شما اقتدا خواهند کرد، پس اولین کسیکه با علم و معرفت ستر حقیقتی را کرده شمائید نه اهل مکه.
و جملة: « وَآمِنُواْ بِمَا أَنزَلْتُ مُصَدِّقًا لِّمَا مَعَكُمْ وَلاَ تَكُونُواْ أَوَّلَ كَافِرٍ بِهِ وَلاَ تَشْتَرُواْ بِآيَاتِي ثَمَنًا قَلِيلًا وَإِيَّايَ فَاتَّقُونِ » دلالت دارد که عده‌ای از علمای یهود برای حفظ دکان و ریاست خود و برای گرفتن تحف و هدایا و وجوه دینی که از فقرا و زیردستان و عوام یهود می‌گرفتند به محمد ایمان نیاوردند، زیرا در صورت ایمان به محمدص بازارشان کساد می‌شد و لذا آیات إلهی را نپذیرفتند در مقابل بهاء کم دنیا، و حتی آیات تورات را نیز که موجب اسلام عوام ایشان می‌شد به خاطر منافع دنیا عمل نکردند، و آن آیات را به عوام ارائه نمی‌دادند، عیناً مانند زمان ما که علماء و رؤسای دینی همّشان گرفتن وجوهات است، و لذا برای بردن منافع حقائق قرآن را کتمان می‌کنند، وطبق میل عوام خرافات را ترویج می‌کنند، و مسلم است که منافع دنیا نسبت به منافع دین بسیار ناچیز و قلیل است.
حق‌تعالی پس از آنکه در آیة 41 أمر بایمان و ترک کفر نموده، در آیة بعد فرموده دیگران را گمراه نسازید، و گمراه‌کردن دیگران بدو طریق است:
اول اینکه در راه حق و دلائل آن ایراد و اشکال‌تراشی کند و راه شک و شبهه بازکند برای طالبین حق.
دوم اینکه راه حق و دلائل آن را کتمان کند و بیان ننماید جملة: "لاتلبسوا..." نهی از طریق اول، و جملة: "تکتموا..." نهی از طریق دوم است، مانند علمای یهود که چنین می‌کردند. و جمله: «وأنتم تعلمون» دلالت دارد که قبح اشتباه کاری و یا کتمان برای علما بدتر و بیشتر است، اگرچه برای هر کسی قبیح است، أما برای عالم اظهار حق واجب‌تر است، متأسفانه در زمان ما اگر کسی حق را بگوید آنانکه عالمند یا اشکال‌تراشی می‌کنند ویا کتمان حق، و تقلید را برای جهال واجب کرده‌اند تا اینکه مبادا جهال بیدار شوند.
و جملة: " وَلاَ تَلْبِسُواْ الْحَقَّ بِالْبَاطِلِ وَتَكْتُمُواْ الْحَقَّ وَأَنتُمْ تَعْلَمُونَ " خطاب به یهود است و دلالت دارد که کفار مکلف بر فروعند و بر ترک فروع عقاب می‌شوند. و جملة: " وَأَقِيمُواْ الصَّلاَةَ وَآتُواْ الزَّكَاةَ وَارْكَعُواْ مَعَ الرَّاكِعِينَ" اگر رکوع نمازی باشد دلالت دارد بر لزوم نماز جماعت، و ممکن است به معنی فروتنی و خضوع در پیشگاه حق باشد، و یا چون بنی‌اسرائیل در نماز خود رکوع نداشتند حق‌تعالی ایشان را أمر برکوع نموده.
و چون یهود به سایر مردم می‌گفتند به همین زودی رسولی از جانب خدا مبعوث می‌شود، و مردم را ترغیب به ایمان به خدا و رسول می‌کردند، پس چون رسول خداص آمد خودشان ایمان نیاوردند، و لذا خدا ایشان را مذمت کرده و به نحو تعجب فرموده؛ آیا شما دیگران را أمر به نیکی می‌کنید و خود را فراموش نمودید! و این عمل قبیحی است، زیرا آنکه أمر به نیکی کند و خود بجا نیاورد گویا جمع بین ضدین و نقیضین کرده، با قول مردم را ترغیب و با فعل خود مردم را اعراض داده، با قول خود مردم را از عصیان بازداشته ولی با عمل خود جرئت داده، با قول در دل مردم نفوذ کرده ولی به عمل مردم را تنفر داده، و لذا رسول خداص فرمود: " مثل الذی یعلم الناس الخیر و لا یعمل به کالسراج یضيء للناس و یحرق نفسه". یعنی: داستان آنکه به مردم خیر می‌آموزد و خود به آن عمل نمی‌کند داستان چراغی است که برای مردم روشنی می‌دهد و خود را می‌سوزاند. و در روایتی آمده که عده‌ای از اهل بهشت مشرف می‌شوند بر دوزخ و عده‌ای را در آتش می‌بینند و به ایشان می‌گویند ما به برکت تعلیم شما وارد بهشت شدیم، آنان گویند عادت ما این بود که أمر به خوبی می‌کردیم ولی خودمان به جا نمی‌آوردیم. گفته‌اند عمل یک مرد چنان اثری در هزاران مرد می‌گذارد که گفتار هزار مرد در یک نفر ندارد.
و ضمیر إنها لکبیرة ممکن است برگردد به جمیع أوامر و خطاباتی که به بنی‌اسرائیل شده، و ممکن است برگردد باستعانه و ممکن است برگردد به نماز، هر کدام باشد اشکالی ندارد.
و ظن در جملة: الَّذِينَ يَظُنُّونَ أَنَّهُم مُّلاَقُوا رَبِّهِمْ وَأَنَّهُمْ إِلَيْهِ رَاجِعُونَ، را برخی به معنی (گمان) و بعضی به معنی "علم" گرفته‌اند و چون مقام مدح است باید ظن در اینجا همان "علم" باشد.
و مقصود از ملاقات رب دیدن نیست، زیرا در عرف می‌گویندفلانی مرگ را ملاقات کرد و یا اگر کوری را اجازة ملاقات شاه دادند و او رفت با شاه سخن گفت می‌گویند اجازة ملاقات داشته و ملاقات کرده، با اینکه شاه را ندیده، بلکه مقصود ملاقات لطف و عنایت، و یا عتاب و سطوت می‌باشد، و رب از صفات فعل است که همان لطف و رحمت و یا عقاب و سطوت باشد.
يَا بَنِي إِسْرَائِيلَ اذْكُرُواْ نِعْمَتِيَ الَّتِي أَنْعَمْتُ عَلَيْكُمْ وَأَنِّي فَضَّلْتُكُمْ عَلَى الْعَالَمِينَ ﴿47﴾
وَاتَّقُواْ يَوْمًا لاَّ تَجْزِي نَفْسٌ عَن نَّفْسٍ شَيْئًا وَلاَ يُقْبَلُ مِنْهَا شَفَاعَةٌ وَلاَ يُؤْخَذُ مِنْهَا عَدْلٌ وَلاَ هُمْ يُنصَرُونَ ﴿48﴾

ترجمه: ای بنی‌اسرائیل نعمتی را که به شما عطا کردم و شما را بر جهانیان برتری دادم به یاد آرید(47) و بپرهیزید از روزیکه هیچ کسبه جای دیگری جزا داده نشود و شفاعت از کسی پذیرفته نگردد و فدا و عوض از کسی گرفته نشود و اهل قیامت یاری نشوند.(48)
نکات: خدا خطاب نموده به بنی‌اسرائیل تا دیگران بشنوند و متنبه شوند. و مقصود از " اذْكُرُواْ نِعْمَتِيَ الَّتِي أَنْعَمْتُ عَلَيْكُمْ وَأَنِّي فَضَّلْتُكُمْ عَلَى الْعَالَمِينَ " این است که برای شما پیغمبران فرستادم و سلطنت و تمکن دادم در میان جهانیان زمان خودتان، یعنی بر موحدین آن زمان شما را برتری دادم نه بر مردم قبل و بعد، پس آیه دلالت ندارد بر برتری بنی‌اسرائیل از تمام أمم. و دیگر اینکه آیة 48 صراحت دارد که روز قیامت چند چیز نیست:
1-    کسی را به جرم کس دیگر جزا نمی‌دهند.
2-    شفاعت از کسی پذیرفته نگردد.
3-    فدا و عوض نمی‌گیرند.
4-    هیچ کس بیاری کس دیگر توانا نیست.
معلوم می‌شود در قیامت مانند دنیا پارتی‌بازی و رشوه و تملق نیست، و کسی نمی‌تواند رأی خدا را برگرداند، و از قوانین جزائی و کیفری که معین شده او را منصرف کند. اگر کسی بگوید پس آیاتیکه در اثبات شفاعت آمده چیست؟ گوئیم آیه‌ای در اثبات شفاعت که از طرف خلق باشد، نیامده، و شفاعتی که به تقاضای مردم ومیل مردم باشد در قرآن وجود ندارد، بلکه در آیات قرآن چنین شفاعتی به طور مطلق نفی‌شده، و از اثبات شفاعت به طور مطلق خبری و اثری نیست، و اگر شفاعتی در قرآن اثبات شده، یا برای امور دنیوی اثبات شده، و یا مربوط است به ابلاغ رحمت خدا در آخرت که بوسیلة مقربین انجام می‌شود، آن هم برای مؤمنین و کسانی که خدا از دین آنان و از اعمال آنان خوشنود باشد، و اگر معنی‌ شفاعت استغفار باشد، استغفار انبیاء و ملائکه، فقط از برای مؤمنین ممکن است نفع دهد. و اگر روایاتی در اثبات شفاعت طبق دلخواه مردم باشد، تماماً ضعیف السند و مخدوش المتن و از جعالان و کذابان و غالیان و بی‌دینان نقل شده، و مثلا مجلسی در جلد هشتم بحار جدید احادیثی آورده برای اثبات شفاعت که یک حدیث صحیح‌السند تام الدلاله در آن نیست که باید آن را طبق دستور رسول خداص و أئمة هدی ع به دیوار زد و بدور انداخت. اگرچه احادیثی بسیار نیز در نفی شفاعت از رسول خداص و أئمه ع در مقابل آن احادیث وارد شده که بعضی از آنرا ذکر خواهیم نمود. و انشاءالله در ذیل آیة 254 همین سوره معنی شفاعت وصحت و سقم و کیفیت آنرا بیان می‌کنیم. به هر حال کسانیکه قوانین خدا را معطل گذارند و مردم مسلمان را به معاصی جری کنند و بلکه اسلام را مسخره کنند آمدند شفاعت وسیعی بدون قیدوبند برای مردم تراشیدند و مردم را خسر الدنیا والاخره کردند. آیا قوانین إلهی که فرموده:
 يُبَصَّرُونَهُمْ يَوَدُّ الْمُجْرِمُ لَوْ يَفْتَدِي مِنْ عَذَابِ يَوْمِئِذٍ بِبَنِيهِ ﴿11﴾
وَصَاحِبَتِهِ وَأَخِيهِ ﴿12﴾
وَفَصِيلَتِهِ الَّتِي تُؤْويهِ ﴿13﴾
وَمَن فِي الْأَرْضِ جَمِيعًا ثُمَّ يُنجِيهِ ﴿14﴾(معارج: 11-14)
می‌توان لغو شمرد؟، و آیا ممکن است خدائیکه قوانین کیفری او طبق عدل است دست از کیفر معین بردارد؟، و آیا ممکن است مخلوقی از اجرای کیفر الهی که طبق عدل است جلوگیری کند؟ جواب اینها را در ذیل همان آیه خواهیم داد.
وَإِذْ نَجَّيْنَاكُم مِّنْ آلِ فِرْعَوْنَ يَسُومُونَكُمْ سُوَءَ الْعَذَابِ يُذَبِّحُونَ أَبْنَاءكُمْ وَيَسْتَحْيُونَ نِسَاءكُمْ وَفِي ذَلِكُم بَلاءٌ مِّن رَّبِّكُمْ عَظِيمٌ ﴿49﴾
ترجمه: و به یاد آورید هنگامیکه شما را از زیر بار سلطة فرعون که بدترین عذابها را به شما می‌دادند و پسران شما را می‌کشتند و زنانتان را زنده می‌گذاشتند نجات دادیم، این بلا و امتحان بزرگی بود از پروردگارتان.(49)
نکات: مقصود از یسومونکم ... انواع و اقسام آزار و شکنجه بود مانند اینکه از مرد و زن ایشان بیگاری می‌کشیدند و بکارهائی وا می‌داشتند، و بچه‌ها را می‌کشتند، و زنان را به کنیزی می‌بردند و از ترس ازدیاد جمعیت بنی‌اسرائیل و ترس از قدرت و سطوت آنان اطفالشان را می‌کشتند.
وَإِذْ فَرَقْنَا بِكُمُ الْبَحْرَ فَأَنجَيْنَاكُمْ وَأَغْرَقْنَا آلَ فِرْعَوْنَ وَأَنتُمْ تَنظُرُونَ ﴿50﴾
وَإِذْ وَاعَدْنَا مُوسَى أَرْبَعِينَ لَيْلَةً ثُمَّ اتَّخَذْتُمُ الْعِجْلَ مِن بَعْدِهِ وَأَنتُمْ ظَالِمُونَ ﴿51﴾
ثُمَّ عَفَوْنَا عَنكُمِ مِّن بَعْدِ ذَلِكَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ ﴿52﴾
ترجمه: و به یاد آورید هنگامیکه برای شما دریا را شکافتیم و شما را نجات دادیم و پیروان فرعون را غرق نمودیم در حالیکه شما نظر می‌کردید(50) و به یاد آرید که موسی را چهل شب وعده کردیم، پس از رفتن او شما گوساله را به خدائی گرفتید و حال آنکه ستم کردید(51) سپس از شما بعد از چنین کار گذشتیم تا شاید شما شکرگزار باشید.(52)
نکات: حق‌تعالی به موسی فرمود به طور برود، حضرت موسی، هارون برادرش را به جای خود گذاشت و دستورات لازم را به او داد، در مدتی که حضرت موسی در طور بود، سامری که نام او نیز موسی بوده و از کسانی بود که گاو را مقدس می‌دانستند، اگرچه به ظاهر مسلمان شده بود در غیاب موسی فتنه‌ای برپا کرد، و این فتنه امتحانی شد برای بنی‌اسرائیل، و فتنة او این بود که چون هارون به بنی‌اسرائیل گفت خود را از زینتهای فرعونیان پاک کنید، و آنچه از طلا آلات فرعونیان دارید از خود دور کنید، سامری فرصتی بدست آورد و همان زینت‌ها و طلاها را جمع و به شکل گوساله‌ای ساخت و در جوف آن سوراخی تهیه کرد که از آن صدائی مانند صدای گاو خارج می‌شد و به مردم گفت این است خدای شما و خدای موسی. بنی‌اسرائیل که اکثرا نادان و طلا دوست بودند، بسامری اقتدا کرده ودر مقابل آن به سجده افتادند و آنرا به خدائی پذیرفتند مگر عدة کمی از ایشان. حضرت موسی پس از چهل شب برگشت و فتنة سامری را دید و با عتاب و خطاب قوم خود را متوجه حقه‌بازی سامری کرد و گوساله را ریزه‌ریزه، و مردم را توبه داد، و حق‌تعالی توبة ایشان را پذیرفت و گذشت نمود، چنانکه تفصیل هر یک از این قضایا در سوره‌های بعدخواهد آمد. بنی‌اسرائیل با این کار زشت مستحق عذاب شدند، خدا از ایشان گذشت، ولی باز چنانچه شاید و باید شکر نکردند.
وَإِذْ آتَيْنَا مُوسَى الْكِتَابَ وَالْفُرْقَانَ لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ ﴿53﴾
ترجمه: و به یاد آرید وقتی که به موسی کتاب و جداکنندة حق و باطل را عطا کردیم تا شما هدایت یابید.(53)
نکات: الف و لام‌الکتاب اشاره به همان کتاب تورات است که آنرا فرقان نامیده، زیرا جداکنندة حق و باطل بود مانند قرآن، که فارق بین حق و باطل است. در دین موسی چنانکه از صریح قرآن استفاده می‌شود برای أمت او تورات میزان و امام بوده برای شناخت حق و باطل، چنانکه در این أمت، قرآن، امام و میزان است.
وَإِذْ قَالَ مُوسَى لِقَوْمِهِ يَا قَوْمِ إِنَّكُمْ ظَلَمْتُمْ أَنفُسَكُمْ بِاتِّخَاذِكُمُ الْعِجْلَ فَتُوبُواْ إِلَى بَارِئِكُمْ فَاقْتُلُواْ أَنفُسَكُمْ ذَلِكُمْ خَيْرٌ لَّكُمْ عِندَ بَارِئِكُمْ فَتَابَ عَلَيْكُمْ إِنَّهُ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ ﴿54﴾
ترجمه: و بیاد آرید وقتی که موسی به قوم خود گفت ای قوم من، شما به خودتان محققا ستم کردید بواسطة گوساله‌پرستی، پس بسوی خالق خود برگردید و خودتان را بکشید، این برای شما خوبست نزد خالقتان که توبة شما را می‌پذیرد زیرا او توبه‌پذیر و رحیم است.(54)
نکات: مقصود از جملة: فَاقْتُلُواْ أَنفُسَكُمْ، به حسب ظاهر کلام این است که خودتان را بکشید، حال اگر کسی بگوید خودکشی طبق آیة 29 سورة نساء که فرموده:  يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ لاَ تَأْكُلُواْ أَمْوَالَكُمْ بَيْنَكُمْ بِالْبَاطِلِ إِلاَّ أَن تَكُونَ تِجَارَةً عَن تَرَاضٍ مِّنكُمْ وَلاَ تَقْتُلُواْ أَنفُسَكُمْ إِنَّ اللّهَ كَانَ بِكُمْ رَحِيمًا ﴿29﴾  (نساء: 29)
حرام است، چگونه به قوم موسی أمر شده خودتان را بکشید؟ جواب این است که ایشان مأمور نشدند که هر کس خود را بکشد، بلکه مأمور شدند به قتل خودیها، یعنی به قتل فامیل و هموطنان خود، برای آنکه عده‌ای از ایشان می‌دانستند گوساله‌پرستی شرکست ولی از ترس دَم نزدند، حق‌تعالی برای جبران این گناه زشت، دستور داد که این جمیعت هفتصدهزار نفری بریزند بر یکدیگر، و هر کس دیگری را بکشد، ولواینکه خودش کشته شود، مانند میدان جهاد با مشرکین، چگونه هر کس احتمال کشته‌شدن خود را می‌دهد، ولی برای اطاعت فرمان خدا باید جهاد کنند. پس برای اینکه بعد از آن همه دلالات و معجزات واضحه به چنین ظلم و شرکی وارد شدند، و سپس توبه واظهار ندامت کردند، خدا خواست ایشان را امتحان کند که آیا در اظهار ندامت صادقند یا کاذب،  لذا مأمور به قتال با یکدیگر شدند، و چون شروع به قتل یکدیگر نمودند تاریکی ایشان را فرا گرفت، و حضرت موسی و هارون ع دعا و تضرع به سوی خدا می‌کردند تا اینکه وحی آمد به رفع قتل و قبولی توبه.
وَإِذْ قُلْتُمْ يَا مُوسَى لَن نُّؤْمِنَ لَكَ حَتَّى نَرَى اللَّهَ جَهْرَةً فَأَخَذَتْكُمُ الصَّاعِقَةُ وَأَنتُمْ تَنظُرُونَ ﴿55﴾
ثُمَّ بَعَثْنَاكُم مِّن بَعْدِ مَوْتِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ ﴿56﴾
 ترجمه: و به یادآرید وقتیکه گفتید ای موسی ما ایمان به تو نمی‌آوریم تا خدا را آشکارا ببینیم، پس شما را صاعقة مرگ گرفت و حال آنکه ناظر بودید(55) سپس شما را زنده کردیم پس از مردنتان تا باشد که شکرگزارید.(56)
نکات: حق‌تعالی در این آیات جنایات بنی‌اسرائیل را از یک طرف و الطاف خود را از طرف دیگر به یاد ایشان می‌آورد، و از آن جمله چون حضرت موسی ع تورات را از طرف خدا آورد و گفت حق‌تعالی با من سخن گفته و این قوانین را برایم فرستاده، یهود گفتند ما سخن تو را تصدیق نمی‌کنیم تا خدا را با چشم خود ببینیم، از این جمله معلوم می‌شود که سؤال موسی از پروردگار خود در آیة 143 سورة اعراف:  وَلَمَّا جَاء مُوسَى لِمِيقَاتِنَا وَكَلَّمَهُ رَبُّهُ قَالَ رَبِّ أَرِنِي أَنظُرْ إِلَيْكَ قَالَ لَن تَرَانِي وَلَكِنِ انظُرْ إِلَى الْجَبَلِ فَإِنِ اسْتَقَرَّ مَكَانَهُ فَسَوْفَ تَرَانِي فَلَمَّا تَجَلَّى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَكًّا وَخَرَّ موسَى صَعِقًا فَلَمَّا أَفَاقَ قَالَ سُبْحَانَكَ تُبْتُ إِلَيْكَ وَأَنَاْ أَوَّلُ الْمُؤْمِنِينَ ﴿143﴾   (اعراف: 143)
از قول خودش نبوده، بلکه از قول قومش بوده، وگرنه شأن حضرت موسی ع بالاتر است از چنین سؤال محال جاهلانه‌ای. و جملة: « جَعَلَهُ دَكًّا وَخَرَّ موسَى صَعِقًا فَلَمَّا أَفَاقَ قَالَ سُبْحَانَكَ تُبْتُ إِلَيْكَ وَأَنَاْ أَوَّلُ الْمُؤْمِنِينَ » خطابست به بنی‌اسرائیل، که پس از درخواست دیدن خدا، حق‌تعالی که منزه است از دیده شدن، ایشان را به صاعقة مرگ مبتلا کرد، و سپس منت گذاشت و ایشان را زنده کرد تا ایمانشان زیاد گردد، و شکر خدا را به جا آرند، و خود حضرت موسی در آن صاعقه بیهوش گردید و چون به هوش آمد از این سؤال بی‌جای قوم خود که به زبان او جاری شده بود توبه کرد چنانکه در آیة 143 سورة اعراف آمده.
وَظَلَّلْنَا عَلَيْكُمُ الْغَمَامَ وَأَنزَلْنَا عَلَيْكُمُ الْمَنَّ وَالسَّلْوَى كُلُواْ مِن طَيِّبَاتِ مَا رَزَقْنَاكُمْ وَمَا ظَلَمُونَا وَلَكِن كَانُواْ أَنفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ ﴿57﴾
ترجمه: و ابر را بر شما سایه‌بان نمودیم و بر شما منّ و سلوی (ترنجبین و مرغ) فرود آوردیم و گفتیم از روزیهای پاکیزه بخورید ولیکن ایشان به ما ستم نکردند به خودشان ستم نمودند.(57)
نکات: مقصود از جملة " وَمَا ظَلَمُونَا وَلَكِن كَانُواْ أَنفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ " آنست که چون به بیابان تیه مبتلا به آفتاب شدند در مدتیکه مأمور به رفتن بیت‌المقدس و جنگ با عمالقه بودند پس کوتاهی کردند و به موسی گفتند تو و پروردگارت بروید و قتال کنیدما اینجا می‌نشینیم و لذا در آن بیابان سر در گم و حیران شدند و هر قدر سیر می‌کردند به جای اول می‌رسیدند، و مدتها گرفتار بودند تا حضرت موسی فوت شد، در آن مدت بود که به أمر حق‌تعالی ابر بر سر ایشان سایه می‌افکندو من و سلوی بر ایشان نازل گردید.
وَإِذْ قُلْنَا ادْخُلُواْ هَذِهِ الْقَرْيَةَ فَكُلُواْ مِنْهَا حَيْثُ شِئْتُمْ رَغَدًا وَادْخُلُواْ الْبَابَ سُجَّدًا وَقُولُواْ حِطَّةٌ نَّغْفِرْ لَكُمْ خَطَايَاكُمْ وَسَنَزِيدُ الْمُحْسِنِينَ ﴿58﴾
ترجمه: و به یاد آرید وقتیکه گفتیم داخل این قریه شوید و از میوه و طعام و غذای آن که فراوان است بخورید و از درب آن با حال فروتنی وارد شوید و بگوئید خدایا گناه ما را ببخش، گناهان شما را می‌بخشم و أجر نیکوکاران را زیاد می‌کنیم.(58)
نکات: مقصود از قریه بیت‌المقدس است بدلیل آیة 21 سورة مائده که حضرت موسی فرموده:  يَا قَوْمِ ادْخُلُوا الأَرْضَ المُقَدَّسَةَ الَّتِي كَتَبَ اللّهُ لَكُمْ وَلاَ تَرْتَدُّوا عَلَى أَدْبَارِكُمْ فَتَنقَلِبُوا خَاسِرِينَ ﴿21﴾ (مائده: 21)
خدایتعالی اموال کفار آنجا را بر ایشان مباح کرد ولی به ایشان دستور داد از درب قبه‌ایکه حضرت موسی در بیابان برای عبادت نصب کرده بوده که آنرا مجمع می‌گفتند، برای اینکه در حال عبادت آنجا جمع می‌شدند، چون وارد شدید خدا را سجده کنید و ریزش گناهان را بخواهید. و مقصود از جملة: " وَقُولُواْ حِطَّةٌ نَّغْفِرْ لَكُمْ خَطَايَاكُمْ وَسَنَزِيدُ الْمُحْسِنِينَ "، همین استغفار است، زیرا حِطَّةٌ از باب حط و بمعنی ریزش است.
فَبَدَّلَ الَّذِينَ ظَلَمُواْ قَوْلًا غَيْرَ الَّذِي قِيلَ لَهُمْ فَأَنزَلْنَا عَلَى الَّذِينَ ظَلَمُواْ رِجْزًا مِّنَ السَّمَاء بِمَا كَانُواْ يَفْسُقُونَ ﴿59﴾
ترجمه: پس آنانکه ستم کردند قولی که به ایشان گفته شده بود تبدیل کردند در نتیجه بر همانان عذابی از آسمان به کیفر بدکاری ونافرمانی ایشان فرو فرستادیم.(59)
نکات: گفتاریکه بنی‌اسرائیل مأمور گفتن آن بودند و تبدیل کردند این بود که در عوض الَّذِي قِيلَ لَهُمْ بطور مسخره حنطة می‌گفتند که به معنی گندم است. و مقصود از عذاب آسمانی مرض طاعون بود که به سبب آن 24000 نفر از بزرگانشان هلاک شدند. وَإِذِ اسْتَسْقَى مُوسَى لِقَوْمِهِ فَقُلْنَا اضْرِب بِّعَصَاكَ الْحَجَرَ فَانفَجَرَتْ مِنْهُ اثْنَتَا عَشْرَةَ عَيْنًا قَدْ عَلِمَ كُلُّ أُنَاسٍ مَّشْرَبَهُمْ كُلُواْ وَاشْرَبُواْ مِن رِّزْقِ اللَّهِ وَلاَ تَعْثَوْاْ فِي الأَرْضِ مُفْسِدِينَ ﴿60﴾
ترجمه: و بیاد آرید وقتی را که موسی برای قوم خود از ما آب خواست، پس ما گفتیم عصای خود را بر سنگ بزن، پس شکافته شد از آن دوازده چشمه، وهر دسته از مردم محل آبشخور خود را دانستند و گفتیم از روزی خدا بخورید و بیاشامید و در روی زمین به فساد برمخیزید.(60)
نکات: یکی دیگر از نعمتهائیکه خدا برای بنی‌اسرائیل شماره کرده، این است که در بیابان تیه محتاج به آب شدند و از موسی ع درخواست آب کردند، و حضرت او از خدا خواست، خدا فرمود عصای خود را به سنگ بزن، معلوم می‌شود سنگ بزگری بوده که از آن دوازده چشمه ظاهر گردید، چون بنی‌اسرائیل دوازده سبط و طائفه بودند، و هر طائفه از چشمه‌ای خود را سیراب می‌کرد.

وَإِذْ قُلْتُمْ يَا مُوسَى لَن نَّصْبِرَ عَلَىَ طَعَامٍ وَاحِدٍ فَادْعُ لَنَا رَبَّكَ يُخْرِجْ لَنَا مِمَّا تُنبِتُ الأَرْضُ مِن بَقْلِهَا وَقِثَّآئِهَا وَفُومِهَا وَعَدَسِهَا وَبَصَلِهَا قَالَ أَتَسْتَبْدِلُونَ الَّذِي هُوَ أَدْنَى بِالَّذِي هُوَ خَيْرٌ اهْبِطُواْ مِصْرًا فَإِنَّ لَكُم مَّا سَأَلْتُمْ وَضُرِبَتْ عَلَيْهِمُ الذِّلَّةُ وَالْمَسْكَنَةُ وَبَآؤُوْاْ بِغَضَبٍ مِّنَ اللَّهِ ذَلِكَ بِأَنَّهُمْ كَانُواْ يَكْفُرُونَ بِآيَاتِ اللَّهِ وَيَقْتُلُونَ النَّبِيِّينَ بِغَيْرِ الْحَقِّ ذَلِكَ بِمَا عَصَواْ وَّكَانُواْ يَعْتَدُونَ ﴿61﴾
ترجمه: و بیاد آرید وقتی را که گفتید ای موسی ما هرگز بر یک طعام صبر نمی‌کنیم، پروردگارت را بخوان که بیرون آرد برای ما از روئیدنی‌های زمین از سبزیجات (تره و نعنا و گشنیز و ریحان) و خیار آن و سیر آن و عدس آن و پیاز آن، موسی گفت آیا آنچه را پست‌‌تر است تقاضا دارید به جای آنچه بهتر است، در شهر فرود آئید که هر چه خواسته‌اید آنجا برای شما وجود دارد، و ذلت و بیچارگی بر آنها زده شد و دچار خشم إلهی شدند، اینها به جهت کفر ایشانست به آیات خدا و به سبب اینکه پیغمبران را به ناحق می‌کشتند، اینها به سبب عصیان و عادت ایشان است به تجاوز.(61)
نکات: چون بنی‌اسرائیل در تیه طعامی جز من و سلوی نبود و این طعام هر روز ایشان بود، گفتند ما به یک طعام قانع نیستیم و در هر أمری از أمور لجاجت کرده و حتی به آیات خدائی کفر ورزیده و بی‌اعتنائی کردند و رسولان خدا را کشتند، لذا مبتلا به خشم إلهی و ذلت و مسکنت شدند و تمام اینها برای نافرمانی و تجاوز از حدّ است، پس انسان باید به عطای إلهی خشنود و قانع باشد. و مقصود از قتل انبیاء، قتل حضرت زکریا و یحیی و سایرین است.
إِنَّ الَّذِينَ آمَنُواْ وَالَّذِينَ هَادُواْ وَالنَّصَارَى وَالصَّابِئِينَ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ وَعَمِلَ صَالِحًا فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِندَ رَبِّهِمْ وَلاَ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلاَ هُمْ يَحْزَنُونَ ﴿62﴾
ترجمه: به تحقیق هر یک از مؤمنین و یهودیان و نصاری و صابئین که ایمان به خدا و روز قیامت داشته باشد و عمل شایسته کند بر ایشان اجرشان نزد پروردگارشان محفوظ و بر ایشان نه خوفی و نه اندوهی است.(62)
نکات: از این آیه و آیة 69 سورة مائده استفاده می‌شود که هر کس ایمان به خدا و قیامت دارد و عمل صالح کند اهل نجات می‌باشد. و مقصود از صابئین قومی بوده‌اند از اهل کتاب که خدا را قبول داشته ولی به ستارگان توجه و توسل داشته‌اند، و طائفه‌ای از مجوس چنین بوده‌اند. در آیة 17 سورة حج چنانکه ایشان را مقابل موحدین آورده همانطور ایشان را مقابل مشرکین آورده. بنابراین اصل دین که مایة نجاتست اعتقاد به مبدأ و معاد است، و عقاید حقة دیگر موجب فضیلت و رفع درجاتست، مگر اینکه بگوئیم ایمان به خدای حقیقی و انجام عمل صالح بدون قبول رسالت محمدص امکان ندارد. پس ایمان به رسالت او نیز از اصول است، یعنی اگر بخواهیم ایمان به خدا و قیامت آوریم باید کیفیت و صفات خدای حقیقی و قیامت را بواسطة وحی إلهی درک کنیم. و رسل و کتب إلهی و ملائکه وسیلة وحیند و ایمان به آنها لازم است، زیرا ایمان به اینها کاشف و طریق معرفت خدا و قیامت است.
و بدانکه ایمان به خدا و قیامت را خدا مکرر در قرآن ذکر نموده، و برای مؤمن کافی دانسته، زیرا چون اصول دین ایمانی و اعتقادی است، پس ایمان به این دو اصل استقلالی است، و ایمان به ملائکه و رسول و کتب إلهی نیز سه اصل آلی، و طریقی است، و هر کس تابع قرآن است به اصولی که خدا معین کرده، باید ایمان آورد چه امام و چه مأموم باشد فرقی ندارد.
وَإِذْ أَخَذْنَا مِيثَاقَكُمْ وَرَفَعْنَا فَوْقَكُمُ الطُّورَ خُذُواْ مَا آتَيْنَاكُم بِقُوَّةٍ وَاذْكُرُواْ مَا فِيهِ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ ﴿63﴾
ثُمَّ تَوَلَّيْتُم مِّن بَعْدِ ذَلِكَ فَلَوْلاَ فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَتُهُ لَكُنتُم مِّنَ الْخَاسِرِينَ ﴿64﴾
ترجمه: و به یادآرید وقتی را که از شما پیمان گرفتیم و کوه طور را بالای سر شما بلند کردیم و گفتیم آنچه به شما داده‌ایم با نیرو بگیرید و آنچه در آن است یادآوری کنید تا شاید پرهیزکار گردید(63) سپس شما از آن پیمان که از شما گرفتیم اعراض کردید، پس اگر فضل خدا و رحمت او بر شما نبود محققا از زیانکاران بودید.(64)
نکات: این آیات باز خطاب به بنی‌اسرائیل است، و مقصود از پیمان، پیمان تکوینی و یا تشریعی است، أما پیمان تکوینی همان وجدان و فطرت عقلی است که انسان را متوجه می‌کند به خداشناسی و اطاعت از دستورات کتاب او. و أما پیمان تشریعی همان قرارداد و أوامری است که در کتب آسمانی با بندگان خود نموده و فرموده به آن عمل کنید پاداش می‌دهم، ولی یهودیان پشت سر انداختند مانند اعراض مسلمین از قرآن. و جملة: " وَإِذْ أَخَذْنَا مِيثَاقَكُمْ وَرَفَعْنَا فَوْقَكُمُ الطُّورَ خُذُواْ مَا آتَيْنَاكُم بِقُوَّةٍ وَاذْكُرُواْ مَا فِيهِ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ "، دلالت دارد که؛ به یاد پیمانهای إلهی‌بودن موجب تقوی، و نسیان آن موجب خسران است..
وَلَقَدْ عَلِمْتُمُ الَّذِينَ اعْتَدَواْ مِنكُمْ فِي السَّبْتِ فَقُلْنَا لَهُمْ كُونُواْ قِرَدَةً خَاسِئِينَ ﴿65﴾
فَجَعَلْنَاهَا نَكَالًا لِّمَا بَيْنَ يَدَيْهَا وَمَا خَلْفَهَا وَمَوْعِظَةً لِّلْمُتَّقِينَ ﴿66﴾
 ترجمه: و البته قصة یهودیانی که در روز شنبه تجاوز کردند دانسته‌اید، پس ما به ایشان گفتیم میمونهای رانده‌شده باشید(65) پس آنان را عبرت قرار دادیم برای کسانیکه حضور داشتند و برای آنانکه پس از آنان بیایند و برای پرهیزکاران پندی است.(66)
نکات: مقصود از جملة: الذین اعتدوا... قومی بودند از یهود که منزل ایشان نزدیک دریا بود، بر ایشان حق‌تعالی مقرر کرد که رو شنبه صیدماهی نکنند و بدنبال عبادت بروند، ایشان از حکم خدا تجاوز نموده و ماهیان را صید کردند، و یا گودالهائی نزدیک دریا کنده و راهی از دریا به آن باز کردند که ماهیان را به آن گودالها می‌کشانیده و محبوس می‌ساختند، تا روز یکشنبه صید کنند. خدا بدین سبب به امر تکوینی به شکل میمون مسخشان نمود و پس از سه رو هلاک شدند.
وَإِذْ قَالَ مُوسَى لِقَوْمِهِ إِنَّ اللّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تَذْبَحُواْ بَقَرَةً قَالُواْ أَتَتَّخِذُنَا هُزُوًا قَالَ أَعُوذُ بِاللّهِ أَنْ أَكُونَ مِنَ الْجَاهِلِينَ ﴿67﴾
قَالُواْ ادْعُ لَنَا رَبَّكَ يُبَيِّن لّنَا مَا هِيَ قَالَ إِنَّهُ يَقُولُ إِنَّهَا بَقَرَةٌ لاَّ فَارِضٌ وَلاَ بِكْرٌ عَوَانٌ بَيْنَ ذَلِكَ فَافْعَلُواْ مَا تُؤْمَرونَ ﴿68﴾
قَالُواْ ادْعُ لَنَا رَبَّكَ يُبَيِّن لَّنَا مَا لَوْنُهَا قَالَ إِنَّهُ يَقُولُ إِنّهَا بَقَرَةٌ صَفْرَاء فَاقِعٌ لَّوْنُهَا تَسُرُّ النَّاظِرِينَ ﴿69﴾
قَالُواْ ادْعُ لَنَا رَبَّكَ يُبَيِّن لَّنَا مَا هِيَ إِنَّ البَقَرَ تَشَابَهَ عَلَيْنَا وَإِنَّا إِن شَاء اللَّهُ لَمُهْتَدُونَ ﴿70﴾
قَالَ إِنَّهُ يَقُولُ إِنَّهَا بَقَرَةٌ لاَّ ذَلُولٌ تُثِيرُ الأَرْضَ وَلاَ تَسْقِي الْحَرْثَ مُسَلَّمَةٌ لاَّ شِيَةَ فِيهَا قَالُواْ الآنَ جِئْتَ بِالْحَقِّ فَذَبَحُوهَا وَمَا كَادُواْ يَفْعَلُونَ ﴿71﴾
وَإِذْ قَتَلْتُمْ نَفْسًا فَادَّارَأْتُمْ فِيهَا وَاللّهُ مُخْرِجٌ مَّا كُنتُمْ تَكْتُمُونَ ﴿72﴾
فَقُلْنَا اضْرِبُوهُ بِبَعْضِهَا كَذَلِكَ يُحْيِي اللّهُ الْمَوْتَى وَيُرِيكُمْ آيَاتِهِ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ ﴿73﴾
 ترجمه: و به یاد آرید وقتی را که موسی به قوم خود گفت به راستی خدایتعالی شما را بذبح گاوی أمر می‌کند، ایشان گفتند: آیا ما را مسخره می‌کنی؟ موسی گفت: به خدا پناه می‌برم از اینکه از افراد نادان باشم(67) گفتند: پروردگارت را بخوان که برای ما بیان کند آن گاو چگونه است؟ موسی گفت به تحقیق خدا می‌فرماید که آن گاویست نه از کارافتاده و نه جوان بکار نیامده، حالتی بین این دو، پس آنچه را مأمورید بجا آورید(68) گفتند پروردگارت را برای ما بخوان که رنگ آن را بیان کند، موسی گفت خدا می‌فرماید آن گاو زرینی است که رنگ آن بینندگان را شاد می‌سازد(69) گفتند برای ما پروردگارت را بخوان که بیان کند چگونگی آن را زیرا آن گاو بر ما مشتبه است و به راستی اگر خدا بخواهد ما هدایت یافته‌گانیم(70) موسی گفت خدا می‌فرماید آن گاویست نه رام که زمین را شیار کند و نه به زراعت آب دهد، بی‌عیب یکرنگی است و نقطه‌ای از آن رنگ دیگر نباشد، گفتند اکنون حق را روشن ساختی، پس همان را کشتند، در حالیکه به انجام‌دادنشان امیدی نبود(71) و به یاد آرید وقتی که شخصی را کشتید و در موضوع آن خود را بی‌گناه دانسته و از خود دفاع می‌کردید و خدا آنچه مخفی و کتمان می‌کردید آشکار نمود(72) پس گفتیم پاره‌ای از اعضاء آن گاو را به آن کشته بزنید، آنگاه بنگرید، این گونه خدا مردگان را زنده می‌کند و آیات خود را نشان شما می‌دهد تا عقل خود را بکار اندازید.(73)
نکات: خدایتعالی وقایع گذشتة زمان حضرت موسی ع و فساد اخلاق و دنیاطلبی یهود را برای محمدص نازل نموده تا مایة عبرت یهودیان زمان محمدص گردد، و ضمناً تسلی باشد برای خود رسول خداص و یهودیان نیز مانند سابقین خود دنیاطلب و لجوج نباشند، از جمله قضیة این گاو است که در این سوره آمده و به همین مناسبت این سوره را سورة بقره گويند، و قصة آن چنین است که در بنی‌اسرائیل مرد ثروتمندی بود که نزدیکان او برای بردن مالش او را کشتند و جسد او را شبانه در سر راه طائفه‌ای از طوائف بني ‌اسرائیل انداختند و خود قاتل که خویش او بود برای آنکه اضافه بر ارث او خونبهای او را نیز ببرد و کسی را متهم سازد و خونبها بگیرد، آمد سر جنازه بنا کردناله و فریادکردن و بالأخره به حاکم وقت که حضرت موسی ع باشد مراجعه شد، حضرت موسی کشف قضیه را از خدا خواست، خدا فرمان داد که باید گاوی را بکشند و از اعضاء بدن آن به این مقتول بزنند تا کشته زنده شود و قاتل خود را تعیین نماید، حضرت موسی ع فرمود أمر خدا چنین است، ایشان أمر خدا را فوری اجرا نکردند و کار خود را با سؤالات بنی‌اسرائیلی مشکل کردند، و اگر ابتداءًا گاوی را می‌کشتند کافی بود، ولیکن تقدیر إلهی چنین بود که ایشان بواسطة سؤالات از چگونگی گاو، جوان متدین نیکوکاری به ثروت برسد و ثروت قاتل و همدستانش از دست آنان خارج شود و لذا بواسطة سؤالات مذکوره در آیات، گاوی منحصربفرد معین شد و ناچار آن را به قیمت گزافی خریدند، و آن گاوی که دارای صفات مذکوره باشد نزد جوان فقیری یافتند، او گفت نمی‌فروشم مگر اینکه پوست آن را از طلا پر کنید. رسول خداص فرمود این جوان نیکوکار بوالدین خود بود، و او متاعی را خرید و آمد پول آن را بدهد دید کلید صندوق زیر سر پدرش می‌باشد و او خواب است، نخواست او را بیدار کند، پس چون پدرش بیدارشد او را تحسین کرد و گفت این گاو را بگیر، و گاو را به او بخشید، و این همان گاو بود که به این قیمت فروش رفت، و چون گاو را خریدند آن را ذبح کردند، و دم او و یا ران او را به مقتول زدند او زنده شد و قاتل خود را نشان داد، و دو مرتبه فوت کرد. پس این آیات تاریخی است برای عبرت و هم‌دلیلی است بر قدرت خدا بر احیاء نفوس در قیامت در مقابل انکار مشرکین قریش.
ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُكُم مِّن بَعْدِ ذَلِكَ فَهِيَ كَالْحِجَارَةِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً وَإِنَّ مِنَ الْحِجَارَةِ لَمَا يَتَفَجَّرُ مِنْهُ الأَنْهَارُ وَإِنَّ مِنْهَا لَمَا يَشَّقَّقُ فَيَخْرُجُ مِنْهُ الْمَاء وَإِنَّ مِنْهَا لَمَا يَهْبِطُ مِنْ خَشْيَةِ اللّهِ وَمَا اللّهُ بِغَافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ ﴿74﴾
ترجمه: سپس دلهای شما قسی شد بعد از این همه آیات، که مانند سنگ و یا سخت تر شد از جهت قساوت، و حقا بعضی از سنگها می‌شکافد و از آب جاری می‌گردد، و به راستی پاره‌ای از آنها از ترس خدا فرود می‌آید و خدا از کردار شما غافل نیست.(74)
نکات: پس از آنکه مقداری از تاریخ یهود بیان شد، در این آیه ذکر شده که آیات إلهی در دلشان اثر نمی‌کند و از سنگدلی از سنگ بدترند زیرا سنگ فوائدی دارد و گاهی سرچشمة آبی می‌باشد مقصود این است که مسلمین بیدار باشند و گول ایشان را نخورند. و ضمیر « وَإِنَّ مِنْهَا لَمَا يَهْبِطُ مِنْ خَشْيَةِ اللّهِ » برمی‌گردد به قلوب، و اگر برگردد به حجاره خشیت آن مجازی است.
أَفَتَطْمَعُونَ أَن يُؤْمِنُواْ لَكُمْ وَقَدْ كَانَ فَرِيقٌ مِّنْهُمْ يَسْمَعُونَ كَلاَمَ اللّهِ ثُمَّ يُحَرِّفُونَهُ مِن بَعْدِ مَا عَقَلُوهُ وَهُمْ يَعْلَمُونَ ﴿75﴾
وَإِذَا لَقُواْ الَّذِينَ آمَنُواْ قَالُواْ آمَنَّا وَإِذَا خَلاَ بَعْضُهُمْ إِلَىَ بَعْضٍ قَالُواْ أَتُحَدِّثُونَهُم بِمَا فَتَحَ اللّهُ عَلَيْكُمْ لِيُحَآجُّوكُم بِهِ عِندَ رَبِّكُمْ أَفَلاَ تَعْقِلُونَ ﴿76﴾
أَوَلاَ يَعْلَمُونَ أَنَّ اللّهَ يَعْلَمُ مَا يُسِرُّونَ وَمَا يُعْلِنُونَ ﴿77﴾
 ترجمه: آیا طمع دارید که بدین شما بگروند در صورتیکه گروهی از ایشان کلام خدا را شنیده و آن را پس از درک و تعقل تحریف می‌کنند و دانسته خیانت می‌کنند(75) و چون با اهل ایمان ملاقات کنند می‌گویند ایمان آورده‌ایم، و چون با یکدیگر خلوت کنند با هم می‌گویند آیا آنچه خدا برای شما مکشوف نموده به مسلمین خبر می‌دهید تا نزد پروردگارتان با شما احتجاج کنند آیا عقل ندارید(76) آیا نمی‌دانند که خدایتعالی آنچه پنهان کنند و آنچه آشکار نمایند می‌داند.(77)
نکات: کسی که دانسته به راه انحراف می‌رود کلام خدا را به دلخواه خود تغییر معنی می‌دهد، پس نباید امید به هدایت او داشت، مانند اکثر دانشمندان روزگار ما، و مقصود از تحریف در این آیات تحریف معنی است. و جملة: فَرِيقٌ مِّنْهُمْ يَسْمَعُونَ كَلاَمَ اللّهِ ثُمَّ يُحَرِّفُونَهُ مِن بَعْدِ مَا عَقَلُوهُ وَهُمْ يَعْلَمُونَ، دلالت دارد که بسیاری از دانشمندان میل به بیداری مردم ندارند خصوصاً کسانیکه دکان دینی دارند و لذا اگر کسی حقیقتی از حقایق دینی را برای مردم اظهار کند ناراحت می‌شود، و او را بی‌عقل می‌دانند و أفلاتعقلون به او می‌گویند و چنانکه ما تجربه کردیم اکثر دانشمندان ما مانند همان یهودیان دانشمند صدر اسلامند.
وَمِنْهُمْ أُمِّيُّونَ لاَ يَعْلَمُونَ الْكِتَابَ إِلاَّ أَمَانِيَّ وَإِنْ هُمْ إِلاَّ يَظُنُّونَ ﴿78﴾
ترجمه: و بعضی از ایشان بی‌سوادند و از کتاب آسمانی خود چیزی جز آرزوهای خیالی نمی‌دانند و فقط اهل پندار و گمانند.(78)
نکات: این آیه در مذمت عوام یهود است که از کتاب تورات چیزی فرا نگرفته بودند و مانند عوام زمان ما چیزی نمی‌دانستند مگر خرافات خیالی که آن را به نام دین شنیده و باور کرده بودند، و این دسته مقلد دانشمندان بوده و به جز تقلید چیزی نمی‌دانند. متأسفانه زمان ما نيز به احکام ظنی و خیالی مجتهدین خود چسبیده و از کتاب آسمانی خود بی‌خبرند، از این آیه استفاده می‌شود که تقلید و ظن به احکام مذموم است، و طلب علم بر هر مسلمانی واجب است. رجوع شود به فصل 23 مقدمة این کتاب. تعجب این است که یک تفسیر مجعولی پیدا شده به نام امام حسن عسگری که آن امام از این تفسیر بیزار است، و روح او از آن خبر ندارد در ذیل این آیه که در ذم تقلید است آمده روایتی جعل کرده‌اند به این عبارت که: " أما من کان من الفقهاء صائنا لنفسه حافظا لدینه مخالفا علی هواه مطیعا لأمر مولاه فللعوام أن یقلدوه". در صورتیکه زمان نزول آیات قرآن فقهائی نبوده که استثنا به این آیه زده شود، و مضافاً به اینکه چنین فقیهی که این عبارت بیان کرده غیر از خدا هیچکس نمی‌تواند آن را پیدا کند و حواله‌دادن به مبهم است.
فَوَيْلٌ لِّلَّذِينَ يَكْتُبُونَ الْكِتَابَ بِأَيْدِيهِمْ ثُمَّ يَقُولُونَ هَذَا مِنْ عِندِ اللّهِ لِيَشْتَرُواْ بِهِ ثَمَنًا قَلِيلًا فَوَيْلٌ لَّهُم مِّمَّا كَتَبَتْ أَيْدِيهِمْ وَوَيْلٌ لَّهُمْ مِّمَّا يَكْسِبُونَ ﴿79﴾
ترجمه: پس وای بر کسانیکه کتابی به دست خود می‌نویسند سپس می‌گویند این از نزد خدا است تا بواسطة آن متاع کمی بدست آرند پس وای بر ایشان از آنچه دستهایشان نوشته و وای بر ایشان از آنچه کسب می‌کنند.(79)
نکات: این آیه راجع به دانشمندانی است که احکامی صادر می‌کردند بنام خدا و دین، و می‌گفتند اینها احکام خدا است. متأسفانه دویست سال است که میان مسلمین این گونه دانشمندان بسیار شده‌اند که رساله‌ها می‌نویسند و رأی خود را از خدا می‌دانند و بنام دین و بنام خدا مالها بدست می‌آورند و با بودن چنین آیاتی در قرآن چگونه مسلمین غافل مانده‌اند.
وَقَالُواْ لَن تَمَسَّنَا النَّارُ إِلاَّ أَيَّامًا مَّعْدُودَةً قُلْ أَتَّخَذْتُمْ عِندَ اللّهِ عَهْدًا فَلَن يُخْلِفَ اللّهُ عَهْدَهُ أَمْ تَقُولُونَ عَلَى اللّهِ مَا لاَ تَعْلَمُونَ ﴿80﴾
ترجمه: و گفتند هرگز به ما آتش نرسد مگر چند روزی کم، بگو آیا بر این ادعا پیمانی از خدا گرفته‌اید؟ که خدا هرگز خلف وعده نمی‌کند و یا نسبت به خدا می‌دهید چیزی را که نمی‌دانید؟(80)
نکات: هر ملتی که خود را سوگلی دستگاه خدا بداند و به اخبار مجعوله مغرور شده باشد می‌پندارد که خدا برای خاطر ایشان و یا خاطر بزرگانشان قانون کیفر خود را به هم می‌زند و یا ترک می‌کند و ایشان را از کیفر اعمالشان معاف می‌نماید، و آتش دوزخ ایشان را مس نمی‌کند.
بَلَى مَن كَسَبَ سَيِّئَةً وَأَحَاطَتْ بِهِ خَطِيئَتُهُ فَأُوْلَئِكَ أَصْحَابُ النَّارِ هُمْ فِيهَا خَالِدُونَ ﴿81﴾
وَالَّذِينَ آمَنُواْ وَعَمِلُواْ الصَّالِحَاتِ أُولَئِكَ أَصْحَابُ الْجَنَّةِ هُمْ فِيهَا خَالِدُونَ ﴿82﴾
ترجمه: آری هر کس کارهای بدی اندوخت و کردار خطای او او را احاطه کرد، چنین کسان اهل دوزخ و در آنجا جاوید بمانند(81) و آنانکه ایمان بیاورند و عمل شایسته کنند همانان اهل بهشت و در آن جاویدند.(82)
نکات: مقصود از سیئه و خطیئه که احاطة آن بر انسان موجب عذاب ابدی است همانا کفر و شرک است، زیرا غیر این دو موجب خلود نیست، آری فسق و عصیانِ زیادِ بشر، وی را به کفر وارد می‌کند.
وَإِذْ أَخَذْنَا مِيثَاقَ بَنِي إِسْرَائِيلَ لاَ تَعْبُدُونَ إِلاَّ اللّهَ وَبِالْوَالِدَيْنِ إِحْسَانًا وَذِي الْقُرْبَى وَالْيَتَامَى وَالْمَسَاكِينِ وَقُولُواْ لِلنَّاسِ حُسْنًا وَأَقِيمُواْ الصَّلاَةَ وَآتُواْ الزَّكَاةَ ثُمَّ تَوَلَّيْتُمْ إِلاَّ قَلِيلًا مِّنكُمْ وَأَنتُم مِّعْرِضُونَ ﴿83﴾
وَإِذْ أَخَذْنَا مِيثَاقَكُمْ لاَ تَسْفِكُونَ دِمَاءكُمْ وَلاَ تُخْرِجُونَ أَنفُسَكُم مِّن دِيَارِكُمْ ثُمَّ أَقْرَرْتُمْ وَأَنتُمْ تَشْهَدُونَ ﴿84﴾
ثُمَّ أَنتُمْ هَؤُلاء تَقْتُلُونَ أَنفُسَكُمْ وَتُخْرِجُونَ فَرِيقًا مِّنكُم مِّن دِيَارِهِمْ تَظَاهَرُونَ عَلَيْهِم بِالإِثْمِ وَالْعُدْوَانِ وَإِن يَأتُوكُمْ أُسَارَى تُفَادُوهُمْ وَهُوَ مُحَرَّمٌ عَلَيْكُمْ إِخْرَاجُهُمْ أَفَتُؤْمِنُونَ بِبَعْضِ الْكِتَابِ وَتَكْفُرُونَ بِبَعْضٍ فَمَا جَزَاء مَن يَفْعَلُ ذَلِكَ مِنكُمْ إِلاَّ خِزْيٌ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَيَوْمَ الْقِيَامَةِ يُرَدُّونَ إِلَى أَشَدِّ الْعَذَابِ وَمَا اللّهُ بِغَافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ ﴿85﴾
أُولَئِكَ الَّذِينَ اشْتَرَوُاْ الْحَيَاةَ الدُّنْيَا بِالآَخِرَةِ فَلاَ يُخَفَّفُ عَنْهُمُ الْعَذَابُ وَلاَ هُمْ يُنصَرُونَ ﴿86﴾
ترجمه: و به یاد آرید وقتی را که از بنی‌اسرائیل پیمان گرفتیم که نپرستید مگر خدای کامل‌الذات را، و به والدین و خویشان و یتیمان و مساکین احسان نمائید و برای مردم سخن خوش بگوئید و نماز را به پا دارید و زکات را بدهید، سپس شما جز عدة قلیلی روی گردانیدید در حالیکه اعراض داشتید(83) و به یاد آرید وقتی را که از شما پیمان گرفتیم که خون خودیها را نریزید و خودیها را از خانه‌هاشان خارج نکنید سپس اقرار کردید و خود گواه شدید(84) سپس شما همانید که خودیها را می‌کشتید و همدیگر را از خانه‌های خود خارج می‌سازید وبر گناه و تجاوز پشتیبان یکدیگرید و اگر کسانی اسیر شما شوند فدیه می‌طلبید و حال آنکه بیرون‌کردن ایشان بر شما حرام است، آیا شما به بعضی از احکام کتاب إلهی ایمان و به قسمت دیگری کافر می‌شوید؟ پس جزا کسانی از شما که چنین کنند جز خواری دنیا چیست و روز قیامت به شدیدترین عذاب گرفتار خواهند شد و خدا از کردار شما غافل نیست(85) آنان افرادی هستند که دنیا را عوض آخرت خریدند پس عذاب آخرت بر ایشان تخفیف داده نشود و یاری نگردند.(86)
نکات: حق‌تعالی ظلم و جور و تعدی یهود را که موجب ذلت دنیا و عذاب آخرتشان گردیده تذکر داده تا مسلمین بشنوند و مانند آن نشوند، متأسفیم که مسلمین نیز هر فرقه با فرق دگر دشمن و از قتل و غارت و غصب خودداری نکرده‌اند، و اکنون به ذلت خود نائل شده‌اند. از آیة 85 معلوم می‌شود که انکار یکی از آیات قرآن موجب کفر است.
وَلَقَدْ آتَيْنَا مُوسَى الْكِتَابَ وَقَفَّيْنَا مِن بَعْدِهِ بِالرُّسُلِ وَآتَيْنَا عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ الْبَيِّنَاتِ وَأَيَّدْنَاهُ بِرُوحِ الْقُدُسِ أَفَكُلَّمَا جَاءكُمْ رَسُولٌ بِمَا لاَ تَهْوَى أَنفُسُكُمُ اسْتَكْبَرْتُمْ فَفَرِيقًا كَذَّبْتُمْ وَفَرِيقًا تَقْتُلُونَ ﴿87﴾
وَقَالُواْ قُلُوبُنَا غُلْفٌ بَل لَّعَنَهُمُ اللَّه بِكُفْرِهِمْ فَقَلِيلًا مَّا يُؤْمِنُونَ ﴿88﴾
ترجمه: و به تحقیق به موسی کتاب تورات دادیم و از پی او پیغمبران دیگر فرستادیم، و به عیسی بن مریم دلیلها و حجتهای روشن دادیم و او را به روح القدس تأیید نمودیم، آیا هر پیمبری که از طرف خدا دستوری برخلاف میل شما آرد تکبر می‌ورزید، پس گروهی را تکذیب می‌کنید و گروهی را می‌کشید(87) و گفتند دلهای ما در پردة غفلت است و چیزی از سخن حق وارد آن نمی‌شود، چنین نیست بلکه خدا ایشان را بواسطة کفرشان از رحمت دور کرده که کمی از ایشان ایمان می‌آورند.(88)
نکات: از این آیه استفاده می‌شود که خدا رسولان خود را با دلیل و منطق روشن فرستاده که مردم عوام بفهمند و حجت تمام باشد. پس آیات إلهی مانند قرآن فهمیدنی و روشن است و إلا حجت تمام نیست، پس آنکه می‌گوید نمی‌فهمیم چنین نیست بلکه بواسطة کفرش از رحمت دور است.
وَلَمَّا جَاءهُمْ كِتَابٌ مِّنْ عِندِ اللّهِ مُصَدِّقٌ لِّمَا مَعَهُمْ وَكَانُواْ مِن قَبْلُ يَسْتَفْتِحُونَ عَلَى الَّذِينَ كَفَرُواْ فَلَمَّا جَاءهُم مَّا عَرَفُواْ كَفَرُواْ بِهِ فَلَعْنَةُ اللَّه عَلَى الْكَافِرِينَ ﴿89﴾
بِئْسَمَا اشْتَرَوْاْ بِهِ أَنفُسَهُمْ أَن يَكْفُرُواْ بِمَا أنَزَلَ اللّهُ بَغْيًا أَن يُنَزِّلُ اللّهُ مِن فَضْلِهِ عَلَى مَن يَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ فَبَآؤُواْ بِغَضَبٍ عَلَى غَضَبٍ وَلِلْكَافِرِينَ عَذَابٌ مُّهِينٌ ﴿90﴾
ترجمه: و چون کتابی (یعنی قرآن) از نزد خدا بسوی ايشان آمد که تصدیق کتاب آنان می‌کند و ایشان را عادت چنین بود که قبل از نزول قرآن بامید بعثت رسول خدا بر کفار فتح و غلبه می‌جستند، پس چون آنچه را که شناختند آمد به آن کافر شدند، پس لعنت خدا بر کافران(89) بد معامله‌ای با خود کردند که به آنچه خدا نازل نموده کافر شدند برای عداوت که چرا خدا به فضل خود برای بنده‌ای از بندگانش که خواسته کتابی نازل نموده، پس به خشمی علاوه بر خشم سابق مبتلا شدند و برای کفار عذابی است خوارکننده.(90)
نکات: یهودیان منتظر پیامبری منجی بودند، و آن را برای خود فتح و پیروزی می‌دانستند و معتقد بودند از نسل یهود خواهد بود که برای ایشان تشکیل دولت خواهد داد، و لذا چون از قوم عرب مبعوث شد انکار نموده و حسد ورزیدند. مقصود از ماء موصوله در « فَلَمَّا جَاءهُم مَّا عَرَفُواْ » قرآن است.
وَإِذَا قِيلَ لَهُمْ آمِنُواْ بِمَا أَنزَلَ اللّهُ قَالُواْ نُؤْمِنُ بِمَا أُنزِلَ عَلَيْنَا وَيَكْفُرونَ بِمَا وَرَاءهُ وَهُوَ الْحَقُّ مُصَدِّقًا لِّمَا مَعَهُمْ قُلْ فَلِمَ تَقْتُلُونَ أَنبِيَاءَ اللّهِ مِن قَبْلُ إِن كُنتُم مُّؤْمِنِينَ ﴿91﴾
ترجمه: و چون به ایشان گفته شود به آنچه خدا نازل نموده ایمان آورید گویند به آنچه بر ما نازل شده ایمان می‌آوریم، و به غیر آن کافر می‌شوند، در صورتیکه آنچه نازل شده حق است، و آنچه را با ایشان است تصدیق می‌کند، بگو اگر ایمان به سخن خود دارید پس چرا پیغمبران خدا را که قبلا آمدند و یهودی بودند می‌کشتید.(91)
نکات: انسان باید به آنچه از طرف خدا آمده ایمان آورد اگر تسلیم حق است و کتاب ما و غیر ما نگوید، و به هر کس مأمور خدا است احترام گذارد، ولی یهود و کسانی مانند ایشان چنین نبودند و به تعصبهای قومی و محلی پرداخته، و با اینکه نهی از قتل انبیاء در تورات بود باز اینان پیغمبران خدا را کشتند.
وَلَقَدْ جَاءكُم مُّوسَى بِالْبَيِّنَاتِ ثُمَّ اتَّخَذْتُمُ الْعِجْلَ مِن بَعْدِهِ وَأَنتُمْ ظَالِمُونَ ﴿92﴾
وَإِذْ أَخَذْنَا مِيثَاقَكُمْ وَرَفَعْنَا فَوْقَكُمُ الطُّورَ خُذُواْ مَا آتَيْنَاكُم بِقُوَّةٍ وَاسْمَعُواْ قَالُواْ سَمِعْنَا وَعَصَيْنَا وَأُشْرِبُواْ فِي قُلُوبِهِمُ الْعِجْلَ بِكُفْرِهِمْ قُلْ بِئْسَمَا يَأْمُرُكُمْ بِهِ إِيمَانُكُمْ إِن كُنتُمْ مُّؤْمِنِينَ ﴿93﴾
ترجمه: و به تحقیق موسی بامعجزاتی روشن برای شما آمد، شما گوساله‌پرستی را پس از او انتخاب کردید و شما ستم کردید(92) و به یاد آرید که از شما پیمان گرفتیم و کوه طور را بر فراز شما بداشتیم که به نیروی ایمان آنچه برای شما آمده بگیرید و بشنوید، شما به طور مسخره گفتید شنیدیم و عصیان کردیم، و دلهای ایشان بواسطة کفرشان بدوستی و پرستش گوساله آبیاری شده، بگو ایمانتان شما را به بدچیزی فرمان می‌دهد اگر ایمان داشته باشید.(93)
نکات: از این آیات معلوم می‌گردد که هر باطلی در دل کسی جای‌گزین شد برطرف‌کردن آن بسیار مشکل است، در دل یهود گوساله‌پرستی شده مرغوب و سراسر دلشان شده مشروب.
قُلْ إِن كَانَتْ لَكُمُ الدَّارُ الآَخِرَةُ عِندَ اللّهِ خَالِصَةً مِّن دُونِ النَّاسِ فَتَمَنَّوُاْ الْمَوْتَ إِن كُنتُمْ صَادِقِينَ ﴿94﴾
وَلَن يَتَمَنَّوْهُ أَبَدًا بِمَا قَدَّمَتْ أَيْدِيهِمْ وَاللّهُ عَلِيمٌ بِالظَّالِمينَ ﴿95﴾
وَلَتَجِدَنَّهُمْ أَحْرَصَ النَّاسِ عَلَى حَيَاةٍ وَمِنَ الَّذِينَ أَشْرَكُواْ يَوَدُّ أَحَدُهُمْ لَوْ يُعَمَّرُ أَلْفَ سَنَةٍ وَمَا هُوَ بِمُزَحْزِحِهِ مِنَ الْعَذَابِ أَن يُعَمَّرَ وَاللّهُ بَصِيرٌ بِمَا يَعْمَلُونَ ﴿96﴾
ترجمه: بگو اگر خانة آخرت نزد خدا به شما اختصاص دارد نه – سایر مردم، اگر راست می‌گوئید تمنای مرگ کنید(94) و هرگز تمنای مرگ نمی‌کنند بواسطة کارهای زشتی که بدست خود انجام داده‌اند و خدا به حال ستمگران دانا است(95) و محققا آنان را حریصترین مردم به زندگی دنیا می‌بینی و(حریصتر) از کسانی که شرک آوردند، بطوریکه هر یک از ایشان دوست دارد هزار سال عمر کند واین عمر او را از عذاب نرهاند وخدا بینا است به آنچه می‌کنند.(96)
نکات: غالبا مقدسین هر دینی ادعا می‌کنند که از مرگ و آخرت بیشتر واهمه دارند و اگر واقعا دین دار و بی‌طمع به دنیا می‌باشند باید بیشتر آرزوی مرگ نمایند و مشتاق ملاقات رحمت خدا باشند، أما چون مرگ را دوست ندارند معلوم می‌شود ایمانشان ضعیف است.
قُلْ مَن كَانَ عَدُوًّا لِّجِبْرِيلَ فَإِنَّهُ نَزَّلَهُ عَلَى قَلْبِكَ بِإِذْنِ اللّهِ مُصَدِّقًا لِّمَا بَيْنَ يَدَيْهِ وَهُدًى وَبُشْرَى لِلْمُؤْمِنِينَ ﴿97﴾
مَن كَانَ عَدُوًّا لِّلّهِ وَمَلآئِكَتِهِ وَرُسُلِهِ وَجِبْرِيلَ وَمِيكَالَ فَإِنَّ اللّهَ عَدُوٌّ لِّلْكَافِرِينَ ﴿98﴾
ترجمه: بگو چه کسی دشمن جبرئیل است؟ در صورتیکه جبرئیل قرآن را به فرمان خدا بر دل تو نازل کرده، قرآنی که کتابهای آسمانی قبل را تصدیق می‌کند و برای مؤمنین هدایت و بشارت است(97) هر کس عداوت ورزد با خدا و فرشتگان او و رسولان او و با جبرئیل و میکائیل (او کافر است) پس به راستی خدا دشمن کافران است.(98)
نکات: یهودیان با جبرئیل اظهار عداوت می‌کردند، و این هم یکی از عقاید خرافی ایشان بود که می‌گفتند جبرئیل مأمور قتل و خونریزی است و میکائیل مأمور فراوانی نعمت و ارزانی است، و عمده عداوتشان برای این بود که قرآن را بر محمد چرا نازل کرده، أما متوجه نبودند اگر میکائیل نیز مأمور وحی باشد او نیز مانند جبرئیل است، و هر کس از مأمور خدا تنقید و یا با او دشمنی کند در حقیقت با خدا دشمنی کرده است.
وَلَقَدْ أَنزَلْنَآ إِلَيْكَ آيَاتٍ بَيِّنَاتٍ وَمَا يَكْفُرُ بِهَا إِلاَّ الْفَاسِقُونَ ﴿99﴾
ترجمه: به تحقیق نازل کردیم به سوی تو آیات واضح روشن را، و جز افراد فاسقی، به آن کافر نمی‌شود.(99)
نکات: این آیه مانند صد آیة دیگر دلالت دارد که قرآن واضح و روشن، و هر کس انکار دارد و یا می‌گوید مشکل و مبهم است معلوم می‌شود از فاسقین می‌باشد.
أَوَكُلَّمَا عَاهَدُواْ عَهْدًا نَّبَذَهُ فَرِيقٌ مِّنْهُم بَلْ أَكْثَرُهُمْ لاَ يُؤْمِنُونَ ﴿100﴾
وَلَمَّا جَاءهُمْ رَسُولٌ مِّنْ عِندِ اللّهِ مُصَدِّقٌ لِّمَا مَعَهُمْ نَبَذَ فَرِيقٌ مِّنَ الَّذِينَ أُوتُواْ الْكِتَابَ كِتَابَ اللّهِ وَرَاء ظُهُورِهِمْ كَأَنَّهُمْ لاَ يَعْلَمُونَ ﴿101﴾
ترجمه: آیا هر عهدی که بستند گروهی از ایشان آن را شکستند وبدور انداختند (نه تنها عهد می‌شکنند) بلکه بیشترشان ایمان نمی‌آورند(100) و چون پیمبری از جانب خدا بر ایشان آمد، پیمبریکه کتاب ایشان را تصدیق کرد گروهی از آنان که به ایشان کتاب داده شده کتاب خدا را پشت سر انداختند گویا از آن چیزی نمی‌دانند.(101)
نکات: جملة: أَوَكُلَّمَا عَاهَدُواْ عَهْدًا نَّبَذَهُ فَرِيقٌ مِّنْهُم بَلْ أَكْثَرُهُمْ لاَ يُؤْمِنُونَ، دلالت دارد بر اینکه همانها که باید به کتاب خدا عمل کنند و آنانکه خود را حملة کتاب می‌دانند، کتاب خدا را پشت سر انداخته و از آن اعراض دارند چنانکه علی ع در خطبة 147 نهج‌البلاغه از حاملین قرآن و مراجع دینی شکایت دارد و می‌فرماید: "فقد نبذ الکتاب حملته، تناساه حفظته، فالکتاب یومئذ و أهله طریدان منفیان وصاحبان مصطحبان فی طریق واحد لایؤویهما مؤول فالکتاب و أهله فی ذلک الزمان فی الناس و لیسا فیهم! و معهم و لیسا معهم! لأن الضلالة لاتوافق الهدی و إن اجتمعا..." تا آخر. و فعلا زمان ما آنقدر که به احادیث مجعوله پرداخته‌اید صدیک آن علاقه به قرآن ندارند و دانشمندان دینی بکلی از آن بی‌خبرند مانند همان یهودیان. وجملة: َبَذَ فَرِيقٌ مِّنَ الَّذِينَ أُوتُواْ الْكِتَابَ كِتَابَ اللّهِ وَرَاء ظُهُورِهِمْ كَأَنَّهُمْ لاَ يَعْلَمُونَ، دلالت دارد که عادت یهود پیمان‌شکنی است چنانچه با رسول خداص هر پیمانی بستند شکستند.
وَاتَّبَعُواْ مَا تَتْلُواْ الشَّيَاطِينُ عَلَى مُلْكِ سُلَيْمَانَ وَمَا كَفَرَ سُلَيْمَانُ وَلَكِنَّ الشَّيْاطِينَ كَفَرُواْ يُعَلِّمُونَ النَّاسَ السِّحْرَ وَمَا أُنزِلَ عَلَى الْمَلَكَيْنِ بِبَابِلَ هَارُوتَ وَمَارُوتَ وَمَا يُعَلِّمَانِ مِنْ أَحَدٍ حَتَّى يَقُولاَ إِنَّمَا نَحْنُ فِتْنَةٌ فَلاَ تَكْفُرْ فَيَتَعَلَّمُونَ مِنْهُمَا مَا يُفَرِّقُونَ بِهِ بَيْنَ الْمَرْءِ وَزَوْجِهِ وَمَا هُم بِضَآرِّينَ بِهِ مِنْ أَحَدٍ إِلاَّ بِإِذْنِ اللّهِ وَيَتَعَلَّمُونَ مَا يَضُرُّهُمْ وَلاَ يَنفَعُهُمْ وَلَقَدْ عَلِمُواْ لَمَنِ اشْتَرَاهُ مَا لَهُ فِي الآخِرَةِ مِنْ خَلاَقٍ وَلَبِئْسَ مَا شَرَوْاْ بِهِ أَنفُسَهُمْ لَوْ كَانُواْ يَعْلَمُونَ ﴿102﴾
ترجمه: و یهود از آنچه شیاطین بر ملک سلیمان بسته و می‌خواندند، پیروی کردند، و حال آنکه سلیمان کافر نشد ولیکن شیاطین کافر شدند که به مرم سحر می‌آموختند و آنچه بر دو ملک هاروت وماروت در بابل نازل شد و آن دو به احدی نمی‌آموختند تا به او می‌گفتند که همانا موجب امتحان توئیم، پس کافر مشو، یهود از آن دو ملک چیزی را می‌آموختند که به آن بتوان بین زن و شوهر جدائی افکند، و به کسی ضرر نمی‌رسانیدند مگر اینکه ارادة خدا باشد، و آنچه ضرر داشت و فایده نداشت می‌آموختند، ومحققا می‌دانستند که هر کس چنین معامله‌ای کند در آخرت بهره‌ای ندارد و هر آینه اگر می‌دانستند به بهای بدی و به بد چیزی خود را فروختند. (102)
نکات: در این آیه چند نکته را باید در نظر داشت اول اینکه در آیات قبل صفات و عادات نکوهیدة یهود ذکر شده، در این آیه یکی از صفات بد دانشمندانشان آمده که به دنبال سحر و جادو وطلسمات می‌رفتند، وچون بعد از حضرت سلیمان ع مطالبی نشر شد از آن جمله که سلیمان اوراقی ازعلم را زیر تخت خود مدفون ساخته که آن علوم از بین نرود، سپس بنام همان اوراق طلسمات و چیز دیگری بنام همان دفینه بهم بافتند، و گفتند چون جن و شیاطین مسخر سلیمان بودند به برکت همین طلسمات بوده، و به همین چیزها حکومت و سلطنت را بدست آورده، و با اين انتشارات مردم بیچاره را گول می‌زدند، و مطالب سحری و طلسمات برای مردم آوردند که بواسطة آنها بین زن و شوهر را جدائی می‌افکندند، و یا بنام ایجاد محبت پولها از مردم می‌گرفتند، در حالیکه سحر و جادو را مؤثردانستن برخلاف توحید و مخالف شرایع أنبیاء است، و حضرت سلیمان، پیمبر خدا بود، و از چنین کارها منزه بود، ولی علمای یهود او را بدنام و برای خود دکانی بوجود آوردند که هنوز آثار آن در کتب اسلامی موجود است و اینکه خدا فرموده سلیمان کافر نشد معلوم می‌شود هر کس از این کارها کند و از این راه نان بخورد کافر است. خدا در جملة: وَلَكِنَّ الشَّيْاطِينَ كَفَرُواْ يُعَلِّمُونَ النَّاسَ السِّحْرَ وَمَا أُنزِلَ عَلَى الْمَلَكَيْنِ، از کفر شیاطین تعلیم سحر را شمرده، و در آیات دیگر سحر را مانع از رستگاری دانسته، در سورة یونس آیة 77 فرموده:  قَالَ مُوسَى أَتقُولُونَ لِلْحَقِّ لَمَّا جَاءكُمْ أَسِحْرٌ هَذَا وَلاَ يُفْلِحُ السَّاحِرُونَ ﴿77﴾ (یونس: 77)
در اسلام تعلیم و تعلم سحر جایز نیست مگر کسیکه بخواهد دفع ساحر کند، از آیة فوق معلوم می‌شود در زمان هاروت و ماروت ساحران زیاد شده بودند و باعث گمراهی مردم بودند، و چیزهائی را بر خلاف واقع نشان می‌دادند. و سحر عبارت است از چیزی برخلاف واقع‌آوردن چنانکه خدا در سورة اعراف آیة 116 در وصف کارهای سحرة فرعون فرموده: " فَلَمَّا أَلْقَوْاْ سَحَرُواْ أَعْيُنَ النَّاسِ وَاسْتَرْهَبُوهُمْ "، و بخدعه مردم را بواهمه انداختند. خدای تعالی برای رفع سحر و روشن‌کردن مردم چیزهائی را به هاروت و ماروت یاد داد که به مردم بیاموزند و این دو مأمور إلهی به هر کس چیزی یاد می‌دادند، به او می‌گفتند آنچه به تو یاد می‌دهیم باعث سوءاستفاده و کفر تو نگردد که مانند ساحران بکار بندی، یعنی دانستن این چیزها برای تو امتحانی است که آیا برای دفع ساحر إعمال می‌کنی، و یا برای ایجاد دکان. متأسفانه علمای یهود از آنچه شیاطین جنی و انسی از سحر و جادو عمل می‌کردند و از آنچه هاروت و ماروت به مردم تعلیم داده بودند چیزهائی آموخته و دکانی برای خود قرار دادند. و جملة: « وَمَا هُم بِضَآرِّينَ بِهِ مِنْ أَحَدٍ إِلاَّ بِإِذْنِ اللّهِ وَيَتَعَلَّمُونَ مَا يَضُرُّهُمْ وَلاَ يَنفَعُهُمْ » دلالت دارد که سحر و جادو مؤثر نیست بلکه ارادة خدا در همه جا مؤثر است. و جملة: « وَلَقَدْ عَلِمُواْ لَمَنِ اشْتَرَاهُ مَا لَهُ فِي الآخِرَةِ مِنْ خَلاَقٍ وَلَبِئْسَ مَا شَرَوْاْ بِهِ أَنفُسَهُمْ لَوْ كَانُواْ يَعْلَمُونَ » دلالت دارد که خدا نفی علم نموده از چنین علمای حقه‌باز جادوگر برای اینکه به علم خود عمل نکردند، و برای اینکه مسلمین گول چنین دانشمندانی را نخورند.
وَلَوْ أَنَّهُمْ آمَنُواْ واتَّقَوْا لَمَثُوبَةٌ مِّنْ عِندِ اللَّه خَيْرٌ لَّوْ كَانُواْ يَعْلَمُونَ ﴿103﴾
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ لاَ تَقُولُواْ رَاعِنَا وَقُولُواْ انظُرْنَا وَاسْمَعُوا ْوَلِلكَافِرِينَ عَذَابٌ أَلِيمٌ ﴿104﴾
 ترجمه: و محققا اگر ایشان ایمان می‌آوردند و پرهیزکار بودند به طور حتم پاداشی نزد خدا بهتر بودشان، اگر می‌دانستند(103) ای مؤمنین مگوئید راعِنا (ما را مراعات کن) و بگوئید انظرنا (ما را نظر بدار) و بشنوید و برای کافران عذاب است دردناک.(104)
نکات: پس از آنکه دنیاپرستی و دین‌فروشی دانشمندان را بیان کرده، در این آیات تذکر داده که ایمان و تقوی مفیدتر از علم بی‌تقوی است. و جملة راعِنا دلالت دارد که اکثر مسلمین بی‌سواد بودند، و از رسول خداص توقع داشتند که ایشان را مراعات کند و در بیان مطالب توضیح بیشتری بدهد، و لذا می‌گفتند « ع ع» یهودیان از این کلمه سوءاستفاده کردند و معنای این کلمه در لغت عبرانی به معنی "بشنو نشنوی!" بود، و این کلمه را به معنی نزد خودشان به رسول خداص می‌گفتند چنانکه در سورة نساء آیة 46 در ذم یهود و این سخن از تمسخرشان آمده که می‌گفتند:  مِّنَ الَّذِينَ هَادُواْ يُحَرِّفُونَ الْكَلِمَ عَن مَّوَاضِعِهِ وَيَقُولُونَ سَمِعْنَا وَعَصَيْنَا وَاسْمَعْ غَيْرَ مُسْمَعٍ وَرَاعِنَا لَيًّا بِأَلْسِنَتِهِمْ وَطَعْنًا فِي الدِّينِ وَلَوْ أَنَّهُمْ قَالُواْ سَمِعْنَا وَأَطَعْنَا وَاسْمَعْ وَانظُرْنَا لَكَانَ خَيْرًا لَّهُمْ وَأَقْوَمَ وَلَكِن لَّعَنَهُمُ اللّهُ بِكُفْرِهِمْ فَلاَ يُؤْمِنُونَ إِلاَّ قَلِيلًا ﴿46﴾(نساء: 46). «و ایشان می‌گویند بشنو در حالیکه شنوا نیستی و گویند راعِنا برای بازی با زبان و تمسخر در دین».
أما رسول خداص مقصود ایشان را نمی‌دانست، تا اینکه سعد بن معاذ شنید و مقصودشان را فهمید و به ایشان تغییر کرد و فرمود ای دشمنان خدا اگر پس از این چنین سخنی از شما بشنوم گردن شما را می‌زنم، و به رسول خداص اطلاع داد، پس این آیه نازل شد که دیگر کسی این کلمه را نگوید و در عوض آن وَانظُرْنَا لَكَانَ خَيْرًا لَّهُمْ بگوید، و بعضی رَاعِنَا را از مادة رعونت که به معنی حماقت و سستی باشد گرفته‌اند و گفته‌اند مقصود یهود این معنی بوده. به هر حال رسول خداص اطلاع نداشت، و مقصود ایشان را نمی‌دانست. معلوم می‌شود رسول خداص هر لغتی را نمی‌دانسته چه برسد به امام، پس اخباری که می‌گوید امام هر زبانی را می‌داند مجعول است، مگر اینکه بعضی از زبانها را تعلیم گرفته باشد، و اگر حضرت سليمان ع منطق طیر را می‌دانسته لازم نمی‌آید هر پیمبری مانند او باشد زیرا هر پیمبری را خدا چیزی مرحمت کرده که به دیگران نداده است. و جملة: وَانظُرْنَا ممکن است از مادة نظر باشد یعنی انظر إلینا، بما نظری کن، و ممکن است به معنی انظار و مهلت باشد چنانکه در آیة: "فنظرة إلی میسرة" آمده، یعنی بما مهلت بده و به تأنی بیان کن تا بفهمیم.
مَّا يَوَدُّ الَّذِينَ كَفَرُواْ مِنْ أَهْلِ الْكِتَابِ وَلاَ الْمُشْرِكِينَ أَن يُنَزَّلَ عَلَيْكُم مِّنْ خَيْرٍ مِّن رَّبِّكُمْ وَاللّهُ يَخْتَصُّ بِرَحْمَتِهِ مَن يَشَاءُ وَاللّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِيمِ ﴿105﴾
مَا نَنسَخْ مِنْ آيَةٍ أَوْ نُنسِهَا نَأْتِ بِخَيْرٍ مِّنْهَا أَوْ مِثْلِهَا أَلَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اللّهَ عَلَىَ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ ﴿106﴾
 ترجمه: کفار اهل کتاب و هم مشرکین دوست ندارند که بر شما خیری از پروردگارتان نازل گردد و خدا به رحمت خود اختصاص می‌دهد هر کس را که بخواهد و خدا صاحب فضل بزرگ است(105) آن آیه‌ای را که نسخ کنیم و یا بدست فراموشی سپاریم، آیه‌‌ای بهتر از آن و یا مثل آن را می‌آوریم، آیا نمی‌دانی که خدا بر هر چیزی توانا است.(106)
نکات: آیات سابق در صفات ذمیمة یهود بود، در این آیات فرموده یکی از صفات بد ایشان این است که خیر شما را نمی‌خواهند و از اینکه خدا برای شما قرآنی نازل نموده ناراحت می‌باشند نمی‌دانند که خدا به هر کس بخواهد فضل خود را می‌رساند، و از دیگری قطع می‌کند، و کتابی را نسخ و کتاب دیگری را نازل می‌کند. حال باید دید کتب انبیاء سابق نسخ شده و یا بدست فراموشی متروک شده؟ به نظر تحقیقی این است که متروک مانده، زیرا اصول عقاید که نسخ نمی‌شود، تمام انبیاء در عقاید و دعوت بسوی خدای واحد متحدند، و أما در احکام و شرایع اگر احکام و شرایع قبلی موقت بوده تا آمدن خاتم الأنبیاء قهرا به بعث او وقت آنها تمام شده و احتیاج به نسخ ندارد، و أما اگر اطلاق داشته می‌توان گفت با آمدن قرآن نسخ شده. ظاهر احکام تورات و انجیل فعلی اطلاق است، اگرچه می‌توان گفت در تورات اصلی احکام موقت بوده، به هر حال اگر اطلاق داشته مشمول نسخ است و إلا فلا.
أَلَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اللّهَ لَهُ مُلْكُ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ وَمَا لَكُم مِّن دُونِ اللّهِ مِن وَلِيٍّ وَلاَ نَصِيرٍ ﴿107﴾
ترجمه: آیا نمی‌دانی که ملک آسمانها و زمین اختصاص به خدا دارد و برای شما جز خدا نه سرپرستی و نه یاوری است؟(107)
نکات: تقدیم کلمة «له» که خبر است بر مبتداء که ملک باشد مفید حصر و اختصاص است. و کلمة ولی در این آیه به معنی قیم و سرپرست می‌باشد و دلالت دارد که مردم دنیا و سایر موجودات قیمی جز خدا ندارند. و در این آیه به طور کلی نفی ولایت و قیمومیت شده از غیر حق‌تعالی. ولی مشرکین زمان ما که سرپرستی و قیمومیت جهان را نسبت به بندگان خدا می‌دهند گویا از کتاب آسمانی خود بی‌اطلاعند.
أَمْ تُرِيدُونَ أَن تَسْأَلُواْ رَسُولَكُمْ كَمَا سُئِلَ مُوسَى مِن قَبْلُ وَمَن يَتَبَدَّلِ الْكُفْرَ بِالإِيمَانِ فَقَدْ ضَلَّ سَوَاء السَّبِيلِ ﴿108﴾
ترجمه: بلکه آیا از رسول خود سؤال می‌کنند چنانکه قبلاً از موسی سؤال می‌شد و آنکه ایمان را به کفر تبدیل کند محققا از راه راست گمراه است.(108)
نکات: مقصود از سؤال در این آیه این است که مسلمان نباید در أمور دین اشکالتراشی و سؤال بیجا کند مانند سؤالات یهود از حضرت موسی ع که سؤالات بیجا و تقاضاهای بی‌فایده داشتند، مسلم باید تسلیم أمر حق باشد.
وَدَّ كَثِيرٌ مِّنْ أَهْلِ الْكِتَابِ لَوْ يَرُدُّونَكُم مِّن بَعْدِ إِيمَانِكُمْ كُفَّارًا حَسَدًا مِّنْ عِندِ أَنفُسِهِم مِّن بَعْدِ مَا تَبَيَّنَ لَهُمُ الْحَقُّ فَاعْفُواْ وَاصْفَحُواْ حَتَّى يَأْتِيَ اللّهُ بِأَمْرِهِ إِنَّ اللّهَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ ﴿109﴾
ترجمه: بسیاری از اهل کتاب بسبب حسادتی که دارند پس از اینکه حق بر ایشان آشکار شده دوست دارند که شما را به کفر برگردانند، پس شما مؤمنین گذشت کنید و نادیده بگیرید تا خدا أمر خود را بیاورد زیرا خدا بر هر چیزی توانا است.(109)
نکات: در این آیه یکی از صفات مذمومة اهل کتاب بیان شده تا مؤمنین بپرهیزند و گول ایشان را نخورند و آن حسد است که مانع از اقرار به حق، و باعث اضلال دیگران و موجب ترجیح کفر بر ایمان می‌شود، چنانکه فعلا در میان مسلمین خصوصا میان علما و دانشمندان رایج است. رسول خداص فرمود: "الحسد یأکل الایمان کما تأکل النار الحطب". یعنی: حسد ایمان را می‌خورد چنانکه آتش هیزم را. و نیز رسول خداص فرموده: "ستة یدخلون النار قبل الحساب: الأمرآء بالجور، و العرب بالعصبیة، و الدّهاقین بالتکبر، و التجار بالخیانة، و أهل الرستاق بالجهالة، و العلمآء بالحسد". حال می‌توان گفت علمای یهود چرا میل نداشتند که مسلمین نیروئی داشته باشند و مردم به اسلام اقبال کنند، زیرا با آنکه فهمیدند اسلام دین عقل و تکامل است، مع ذلک حسد می‌ورزیدند و میل نداشتند کسی جز ایشان ریاست داشته باشد و حقی را که خود اظهار نکرده بودند دیگری اظهار کند، چنانکه زمان ما هر عالمی که یکی از حقایق را اظهار کند، اکثر دانشمندان اسلامی حسد می‌ورزند و با او دشمنی کرده حتی فتوی به قتل او می‌دهند و مردم عوام را از راهنمائی او دور می‌کنند وعلیه او تحریک می‌کنند. این آیه در مدینه نازل شده اگر گوئیم دروقت نزول آیه قدرت یهود بیشتر از مسلمین بوده، پس خدا أمر کرده به گذشت و بی‌اعتنائی تا وقتیکه مسلمین قدرتی پیدا کنند، و معنی فَاعْفُواْ وَاصْفَحُواْ حَتَّى يَأْتِيَ اللّهُ بِأَمْرِهِ همین است که حسد یهود را ندیده بگیرند تا نیرومند گردیده و أمر جهاد نازل شود، آنوقت بحساب ایشان برسند. و اگر بگوئیم در آن وقت مسلمین نیرومند بودند باز می‌توان گفت باید مسلمین در مقابل یهود گذشت داشته باشند تا وقتیکه أمر خدا بیاید یعنی آن قدر إعمال حسد و عهدشکنی کنند تا مأمور شوید به إخراج آنان از مدینه.
وَأَقِيمُواْ الصَّلاَةَ وَآتُواْ الزَّكَاةَ وَمَا تُقَدِّمُواْ لأَنفُسِكُم مِّنْ خَيْرٍ تَجِدُوهُ عِندَ اللّهِ إِنَّ اللّهَ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ ﴿110﴾
ترجمه: و نمازرا به پا دارید زکات را بدهید و آنچه از خیر برای خودتان اندوخته کنید، آن را نزد خدا می‌یابید، زیرا خدا به آنچه می‌کنید بینا است.(110)
نکات: پس از آنکه به مؤمنین فرمود در مقابل یهود عفو و گذشت داشته باشید اکنون فرموده هر چه می‌توانید از اعمال صالحه و یا نیرو برای خود تهیه کنید، یعنی در تهیة اعداد قوی باشید تا در وقت حاجت بدرد شما بخورد. و جمل «تجدوه» دلالت دارد که هر کس کار خیری کند، همان خیر را خواهد دید، یعنی ممکن است آن خیر تبدیل به جواهر و مجسم گردد و یا بگو جزای آن مجسم گردد.
وَقَالُواْ لَن يَدْخُلَ الْجَنَّةَ إِلاَّ مَن كَانَ هُودًا أَوْ نَصَارَى تِلْكَ أَمَانِيُّهُمْ قُلْ هَاتُواْ بُرْهَانَكُمْ إِن كُنتُمْ صَادِقِينَ ﴿111﴾
بَلَى مَنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلّهِ وَهُوَ مُحْسِنٌ فَلَهُ أَجْرُهُ عِندَ رَبِّهِ وَلاَ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلاَ هُمْ يَحْزَنُونَ ﴿112﴾
ترجمه: و گویند هرگز داخل بهشت نگردد مگر کسی که یهودی و یا نصاری باشد، این آرزوهای ایشان است، بگو برهان خود را بیاورید اگر راست می‌گوئید (111) آری آنکه خود را تسلیم خدا کند در صورتیکه نیکوکار باشد برای او است أجر او نزد پروردگارش، و برای چنین اشخاص نه خوفی است و نه غم و غصه‌ای.(112)
نکات: یکی از عناوین تبلیغاتی یهود برای عوام این بود که فقط یهود استحقاق بهشت دارد و باقی مردم دوزخیند. حق تعالی چنین عقاید را آرزوی خیالی و غرور دانسته وبهشت اختصاص به این و آن ندارد، بلکه هر کس تسلیم أمر خدا باشد، و به وظیفة خود عمل کند باید امید پاداش داشته باشد نه صرف ادعا مانند ادعای تمام ملت‌ ما که امروزه اعمالشان همه بدعت و باطل است و باز خود را بهشتی می‌دانند.
وَقَالَتِ الْيَهُودُ لَيْسَتِ النَّصَارَى عَلَىَ شَيْءٍ وَقَالَتِ النَّصَارَى لَيْسَتِ الْيَهُودُ عَلَى شَيْءٍ وَهُمْ يَتْلُونَ الْكِتَابَ كَذَلِكَ قَالَ الَّذِينَ لاَ يَعْلَمُونَ مِثْلَ قَوْلِهِمْ فَاللّهُ يَحْكُمُ بَيْنَهُمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ فِيمَا كَانُواْ فِيهِ يَخْتَلِفُونَ ﴿113﴾
ترجمه: و یهود گفتند نصاری بر حق نیستند و چیزی ندارند و نصاری گفتند یهود بر حق نیستند و چیزی از هدایت ندارند، و حال آنکه همه أهل کتاب وخوانندة کتابند، افراد نادان نیز همین سخن را گفته‌اند مانند گفتة ایشان، پس خدا حکم می‌کند بین ایشان در روز قیامت در آنچه اختلاف می‌کنند.(113)
نکات: اهل هر مذهبی مذاهب دیگر را باطل می‌داند، چنانکه یهود و نصاری یکدیگر را گمراه می‌دانستند، مانند زمان ما که سنی شیعه را باطل، و شیعه سنی را گمراه می‌داند، و پیروان هر مذهبی برای خوش‌بینی به بزرگان خود، به آنان اعتماد دارند، چون بزرگانشان می‌گویند ما بر حقیم، ایشان باور می‌کنند، ولی انصاف این است که تمام مذاهب باطل و گمراهند جز آنانکه تسلیم أمر خدا و به کتاب او مراجعه کنند.
وَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّن مَّنَعَ مَسَاجِدَ اللّهِ أَن يُذْكَرَ فِيهَا اسْمُهُ وَسَعَى فِي خَرَابِهَا أُوْلَئِكَ مَا كَانَ لَهُمْ أَن يَدْخُلُوهَا إِلاَّ خَآئِفِينَ لهُمْ فِي الدُّنْيَا خِزْيٌ وَلَهُمْ فِي الآخِرَةِ عَذَابٌ عَظِيمٌ ﴿114﴾ ترجمه: و کیست ظالمتر از آنکه از ذکر خدا در مساجد جلوگیری کند و در خرابی مساجد بکوشد چنین گروهی جز با ترس و وحشت داخل مساجد نمی‌شوند، برای ایشان است خواری دنیا، و در آخرت عذابی بزرگ خواهند داشت.(114)
نکات: این آیه شامل هر کسی است که مانع از آبادی مساجد شود منتهی در صدر اسلام مشرکین و یهود مانع بودند از ذکر خدا، و فعلا خود مسلمین، البته بعضی از ایشان. و« إِلاَّ خَآئِفِينَ لهُمْ فِي الدُّنْيَا خِزْيٌ وَلَهُمْ فِي الآخِرَةِ عَذَابٌ عَظِيمٌ » نیزعام است، زیرا در صدر اسلام یهود و نصاری از سیطرة مسلمین وحشت داشتند. ولی زمان ما موحدین از حضور مساجد می‌ترسند برای سیطرة خرافاتیین و بدگوئی وعاظ و گویندگان. ومتصدیان مساجد، فعلا یک مشت جهال موذی و اهل توقع و اذیت و آزارند. و می‌توان گفت اکثر مساجد امروزه، مسجد ضرار است.
وَلِلّهِ الْمَشْرِقُ وَالْمَغْرِبُ فَأَيْنَمَا تُوَلُّواْ فَثَمَّ وَجْهُ اللّهِ إِنَّ اللّهَ وَاسِعٌ عَلِيمٌ ﴿115﴾
ترجمه: و از برای خدا است مشرق و مغرب، پس بهرجا رو کنید آنجا محل توجه به سوی خدا است، زیرا خدای‌تعالی به همه جا محیط و دانا است.(115)
نکات: "لام" لله "لام اختصاص" است وملکیت، یعنی ملک خدا واختصاص به او دارد هر طرفی از مشرق و مغرب. و خدا مکان ندارد بلکه خالق مکان است، زیرا اگر در یک مكان باشد از سایر مکانها غایب می‌ماند و به اضافه محتاج به مکان می‌شود، و خالق مکان قبل از مکان بوده و بی‌مکان است. این آیه دلالت دارد که به هر طرف در حال عبادت توجه کنی همانجا توجه به خدا است، و این حکم برای کسی است که طرف خانة کعبه را نداند مانند آنکه در بیابان است، و طرف قبله را نمی‌داند، به هر طرف نماز کند اشکالی ندارد، و همچنین برای کسی که نماز مستحبی و یا قرآن می‌خواند و یا دعا، به هر طرف رو کند بی‌اشکال است، و فَثَمَّ وَجْهُ اللّه  ذات او است زیرا وجه در فارسی به معنی صورت است و خدا صورت ندارد، و ذاتاً می‌شنود و توجه می‌کند، ولی خدا ذاتا شنوا و بینا است، پس توجه او به ذات است، و وجه او ذات او است.
وَقَالُواْ اتَّخَذَ اللّهُ وَلَدًا سُبْحَانَهُ بَل لَّهُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ كُلٌّ لَّهُ قَانِتُونَ ﴿116﴾
بَدِيعُ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ وَإِذَا قَضَى أَمْرًا فَإِنَّمَا يَقُولُ لَهُ كُن فَيَكُونُ ﴿117﴾
ترجمه: و گفتند خدا فرزند گرفته، او منزه است، بلکه ملک اوست آنچه در آسمانها و زمین است، همه برای او خاضع و فرمانبردارند(116) او بدون سابقه و بدون نقشة قبلی ایجاد کرده آسمانها و زمین را و چون بخواهد چیزی ایجاد کند همانا می‌گوید باش آن چیز می‌شود.(117)
نکات: فاعل قالوا یهود و نصاری می‌باشند که یهود گفت عزير ابن الله، ونصاری گفت مسیح إبن الله. ولی خدا منزه است زیرا از ذات خدا چیزی صادر و تولید نمی‌شود، بلکه تمام موجودات به اراده و به أمر«کن» ایجاد شده، و فرقی بین پیغمبر و غیر او در این جهت نیست. به اضافه کسی که فرزند دارد باید خود فرزند دیگری باشد و وجود فرزند دلیل بر تجسم و ترکیب است که حق‌تعالی منزه است. و کلمة بدیع دلالت دارد که خلقت آسمان و زمین تازه و بدون نقشة قبلی بوده. وجملة: « وَإِذَا قَضَى أَمْرًا فَإِنَّمَا يَقُولُ لَهُ كُن فَيَكُونُ» دلالت دارد که خلقت إلهی به زحمت و مشقت وحرکت و اعضا و جوارح نیست، بلکه به صرف اراده است. ومقصود از جملة: « يَقُولُ لَهُ كُن فَيَكُونُ » لفظ و صوت نیست بلکه اراده عین ایجاد است نه مقدمة آن.
وَقَالَ الَّذِينَ لاَ يَعْلَمُونَ لَوْلاَ يُكَلِّمُنَا اللّهُ أَوْ تَأْتِينَا آيَةٌ كَذَلِكَ قَالَ الَّذِينَ مِن قَبْلِهِم مِّثْلَ قَوْلِهِمْ تَشَابَهَتْ قُلُوبُهُمْ قَدْ بَيَّنَّا الآيَاتِ لِقَوْمٍ يُوقِنُونَ ﴿118﴾
إِنَّا أَرْسَلْنَاكَ بِالْحَقِّ بَشِيرًا وَنَذِيرًا وَلاَ تُسْأَلُ عَنْ أَصْحَابِ الْجَحِيمِ ﴿119﴾
 ترجمه: و آنانکه نمی‌دانند گفتند چرا خدای‌تعالی با ما سخن نمی‌گوید و یا چرا برای ما نشانه‌‌ای نمی‌آورد، آنانکه قبل از ایشان بودند همین سخن را گفتند، دلها و درکشان شبیه یکدیگر است، به تحقیق ما آیات را برای اهل یقین بیان کردیم(118) به راستی که ما تو را فرستادیم به حق برای بشارت و انذار و تو مسؤول اهل آتش دوزخ نیستی.(119)
نکات: یکی از اعتراضات کفار این بوده که چرا خدا با ما سخن نمی‌گوید، ویا چرا برای ما معجزاتی نمی‌آورد، معلوم می‌شود، رسول خداص جز قرآن معجزة دیگری نداشته. وکلمة: إِنَّا أَرْسَلْنَاكَ بِالْحَقِّ بَشِيرًا وَنَذِيرًا وَلاَ تُسْأَلُ عَنْ أَصْحَابِ الْجَحِيمِ دلالت دارد که رسول خداص فقط برای بشارت وانذار آمده، و متصدی کار دیگری از طرف خدا نیست، و خواسته‌های مردم به او مربوط نیست. و اگر کسی کلام خدا را نپذیرد، و رسول او را همه کاره ومدیر جهان بداند رسول خداص مسؤول گمراهی او نیست.
وَلَن تَرْضَى عَنكَ الْيَهُودُ وَلاَ النَّصَارَى حَتَّى تَتَّبِعَ مِلَّتَهُمْ قُلْ إِنَّ هُدَى اللّهِ هُوَ الْهُدَى وَلَئِنِ اتَّبَعْتَ أَهْوَاءهُم بَعْدَ الَّذِي جَاءكَ مِنَ الْعِلْمِ مَا لَكَ مِنَ اللّهِ مِن وَلِيٍّ وَلاَ نَصِيرٍ ﴿120﴾ ترجمه: ونصاری و یهود هرگز از تو خوشنود نشوند تا وقتی که پیرو ملت ایشان شوی، بگو هدایت خدا فقط هدایت است، و اگر پس از اینکه به تو علم دادیم پیروی میل ایشان کنی برای تو از طرف خدا سرپرست و یاوری نیست.(120)
نکات: جملة: « إِنَّ هُدَى اللّهِ هُوَ الْهُدَى ...» که کلمة هو فاصله شده بین اسم و خبر دلالت بر حصر دارد، یعنی هدایت إلهی فقط هدایت است، و اگر کسی از کلام خدا و هدایت او بهره‌مند نشود به کلام رسول و سایر اولیا و علما هدایت نخواهد شد، و خود رسول خدا نیز به کلام خدا هدایت‌یافته چنانکه در قرآن آمده: "وَإِنِ اهْتَدَيْتُ فَبِمَا يُوحِي إِلَيَّ رَبِّي". و رسول خداص مأمور است به توسط کلام خدا دیگران را هدایت کند چنانچه آیات آن خواهد آمد.
الَّذِينَ آتَيْنَاهُمُ الْكِتَابَ يَتْلُونَهُ حَقَّ تِلاَوَتِهِ أُوْلَئِكَ يُؤْمِنُونَ بِهِ وَمن يَكْفُرْ بِهِ فَأُوْلَئِكَ هُمُ الْخَاسِرُونَ ﴿121﴾
ترجمه: و آنانکه بر ایشان کتاب فرستادیم آن طوریکه سزاوار تلاوت باشد تلاوت می‌کنند، آنان به آن ایمان می‌آورند، وکسانیکه به آن کافر شوند خود زیان‌کارند.(121)
نکات: مقصود از یتلونه حق تلاوته اصحاب رسول خدایند، و حق تلاوت این است که با تدبر و تفکر بخواند و بفهمد و به آن عمل کند، در این صورت قدردانی از قرآن کرده و إلا از زیان‌کاران خواهد بود. علی   ع فروده اصحاب رسول خدا قرآن را خوب گرفتند و آن را یاری نمودند (به خطبة 121 نهج‌البلاغه چاپ بیروت – 1387 ه‍. ق رجوع شود).
يَا بَنِي إِسْرَائِيلَ اذْكُرُواْ نِعْمَتِيَ الَّتِي أَنْعَمْتُ عَلَيْكُمْ وَأَنِّي فَضَّلْتُكُمْ عَلَى الْعَالَمِينَ ﴿122﴾
وَاتَّقُواْ يَوْمًا لاَّ تَجْزِي نَفْسٌ عَن نَّفْسٍ شَيْئًا وَلاَ يُقْبَلُ مِنْهَا عَدْلٌ وَلاَ تَنفَعُهَا شَفَاعَةٌ وَلاَ هُمْ يُنصَرُونَ ﴿123﴾
ترجمه: ای بنی‌اسرائیل نعمتی که به شما دادم به یاد آرید و متذکر باشیدکه شما را برتری دادم بر جهانیان(122) و بترسید از روزی که هیچ کس را عوض دیگری جزاء نمی‌دهند، و از کسی فدائی پذیرفته نشود و کسی را شفاعت بهره ندهد ونه ایشان یاری شوند.(123)
نکات: مقصود از عالمین اصناف مردم زمان خودشان است. ویکی از آیاتی که در آن نفی شفاعت و رشوه و پارتی شده، برای قیامت، این آیه است. اگر کسی بگوید این نفی نسبت به بنی‌اسرائیل است، جواب این است که اولا آیه مطلق است. ثانیا در آیة 254 همین سوره نسبت به مؤمنین نیز نفی شده.
وَإِذِ ابْتَلَى إِبْرَاهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِمَاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قَالَ إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا قَالَ وَمِن ذُرِّيَّتِي قَالَ لاَ يَنَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ ﴿124﴾
ترجمه: و چون پروردگار ابراهیم او را به فرمانها ودستوراتی آزمایش نمود واو آنها را انجام داد، خدا فرمود من تو را برای مردم امام قرار دادم، ابراهیم گفت و بعضی از فرزندانم را نیز، خدا فرمود عهد من به ستمگران نمی‌رسد.(124)
نکات: فرمانهای إلهی که ابراهیم به آن آزمایش شده فرمان انفاق مال و جان و اولاد بوده در راه حق: " إن ابراهیم کان من الفتیان لأنه سلم قلبه للایمان، و لسانه للبرهان، و بدنه للنیران، و ولده للقربان، و ماله للضیفان". و لذا خدا او را پیشوای مردم نمود، و به اضافه بر امامت او را اسوه قرار داد برای مسلمین. و مخفی نماند هر پیغمبری دارای مقام امامت است طبق نص قرآن سورة انبیاء، و این امامت یکی از فروع طبیعی نبوت و از شؤوون آن می‌باشد و مقامی بالاتر نیست چنانچه غلاه شیعه خیال کرده‌اند، و اخباری نیز جعل نموده‌اند. و أما امامت غیر أنبیاء به جعل إلهی نیست بلکه طبق آیة 74 سورة فرقان هر کس می‌تواند زحمت کشد و خود را به مقام امامت متقین برساند و ذریة ابراهیم طبق ایة 84 سورة انعام حضرت داود و سلیمان و أیوب و یوسف و موسی و سایر أنبیاء مذکور در آیات می‌باشند که به امامت و نبوت رسیدند. و جعل دراین آیه به طریق وحی إلهی می‌باشد مانند: وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا وَأَوْحَيْنَا إِلَيْهِمْ... .
وَإِذْ جَعَلْنَا الْبَيْتَ مَثَابَةً لِّلنَّاسِ وَأَمْنًا وَاتَّخِذُواْ مِن مَّقَامِ إِبْرَاهِيمَ مُصَلًّى وَعَهِدْنَا إِلَى إِبْرَاهِيمَ وَإِسْمَاعِيلَ أَن طَهِّرَا بَيْتِيَ لِلطَّائِفِينَ وَالْعَاكِفِينَ وَالرُّكَّعِ السُّجُودِ ﴿125﴾
وَإِذْ قَالَ إِبْرَاهِيمُ رَبِّ اجْعَلْ هََذَا بَلَدًا آمِنًا وَارْزُقْ أَهْلَهُ مِنَ الثَّمَرَاتِ مَنْ آمَنَ مِنْهُم بِاللّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ قَالَ وَمَن كَفَرَ فَأُمَتِّعُهُ قَلِيلًا ثُمَّ أَضْطَرُّهُ إِلَى عَذَابِ النَّارِ وَبِئْسَ الْمَصِيرُ ﴿126﴾
وَإِذْ يَرْفَعُ إِبْرَاهِيمُ الْقَوَاعِدَ مِنَ الْبَيْتِ وَإِسْمَاعِيلُ رَبَّنَا تَقَبَّلْ مِنَّا إِنَّكَ أَنتَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ ﴿127﴾
رَبَّنَا وَاجْعَلْنَا مُسْلِمَيْنِ لَكَ وَمِن ذُرِّيَّتِنَا أُمَّةً مُّسْلِمَةً لَّكَ وَأَرِنَا مَنَاسِكَنَا وَتُبْ عَلَيْنَآ إِنَّكَ أَنتَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ ﴿128﴾
رَبَّنَا وَابْعَثْ فِيهِمْ رَسُولًا مِّنْهُمْ يَتْلُو عَلَيْهِمْ آيَاتِكَ وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَيُزَكِّيهِمْ إِنَّكَ أَنتَ العَزِيزُ الحَكِيمُ ﴿129﴾
ترجمه: وبه یاد آور هنگامی که ما خانة کعبه را برای بهرة مردم و برای أمن مرجع قرار دادیم، و دستور دادیم که محل اقامة ابراهیم را جای نماز بگیرید، و پیمان ما به ابراهیم و اسماعیل این بود که خانة مرا برای طواف‌کنندگان و اعتکاف‌داران ونمازگزاران که رکوع و سجود دارند پاک نمائید(125) و چون ابراهیم گفت پروردگارا این شهر را برای هر کس از اهل آن که ایمان به خدا و روز قیامت آورد محل أمن قرار ده واهل آنرا از میوه‌جات روزی بده، خدا فرمود هر کس کافر شود او را بهرة کمی‌ می‌دهم سپس او را به ناچار به سوی عذاب آتش می‌کشم، و بد جائی است آتش برای ورود(126) ویاد آر وقتی که ابراهیم و اسماعیل ستونهای کعبه را برافراشتند و گفتند پروردگارا از ما بپذیر، به راستی که فقط تو شنوا و دانائی(127) پروردگارا و ما را دو نفر تسلیم شونده و مسلم برای خود قرار ده و از فرزندان ما أمتی را مسلم برای خود قرار ده و راه عبادت و طاعتها را به ما بنما، و بر ما لطف کن و توبة ما را بپذیر، زیرا توئی توبه‌پذیر و رحیم(128) پروردگارا و برانگیز در میان اولاد ما رسولی از خودشان که آیات تو را بر ایشان بخواند و کتاب و حکمت به ایشان بیاموزد و ایشان را پاک سازد، زیرا فقط تو عزیز حکیمی.(129)
نکات: در این آیات حق‌تعالی یادآوری کرده برای عرب که جدشان ابراهیم ع خداپرست بود، بلکه برای تمام مسلمین تذکر داده که خدا را مانند ابراهیم و اسماعیل عبادت کنید، و مانند ایشان تسلیم و مسلمان باشید و خدا را ستایش و نیایش کنید. ومقصود از جملة: «وَابْعَثْ فِيهِمْ رَسُولاً ...» بعثت خاتم الأنبیاء می‌باشد که وظیفه‌اش طبق این آیات تعلیم  و تعلم بود برای أمتش نه تقلید این و آن.
وَمَن يَرْغَبُ عَن مِّلَّةِ إِبْرَاهِيمَ إِلاَّ مَن سَفِهَ نَفْسَهُ وَلَقَدِ اصْطَفَيْنَاهُ فِي الدُّنْيَا وَإِنَّهُ فِي الآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحِينَ ﴿130﴾
إِذْ قَالَ لَهُ رَبُّهُ أَسْلِمْ قَالَ أَسْلَمْتُ لِرَبِّ الْعَالَمِينَ ﴿131﴾
وَوَصَّى بِهَا إِبْرَاهِيمُ بَنِيهِ وَيَعْقُوبُ يَا بَنِيَّ إِنَّ اللّهَ اصْطَفَى لَكُمُ الدِّينَ فَلاَ تَمُوتُنَّ إَلاَّ وَأَنتُم مُّسْلِمُونَ ﴿132﴾
ترجمه: و کیست که از ملت وآئین ابراهیم اعراض کند مگر آنکه خود سفیه باشد، و هر آینه ما او را در دنیا برگزیدیم و محققا او در آخرت از شایستگان است(130) ابراهیم آنگاه برگزیده شد که پروردگارش به او گفت مطیع فرمان باش، گفت  من تسلیم پروردگار جهانیانم(131) و ابراهیم فرزندانش را به آن اطاعت و تسلیم سفارش کرد، و یعقوب نیز سفارش کرد، که ای فرزندان من خدا برای شما این دین را انتخاب کرده پس البته نمیرید مگر آنکه در حال مرگ هم مسلمان و تسلیم أمر حق باشید.(132)
نکات: مقصود از ملّت ابراهیم که فرموده هر کس از آن اعراض کند سفیه است همان آئین یکتاپرستی و تسلیم أمر خدا بودن است ونیز خصال ده‌گانه است که از رسول خداص رسیده و فرمود در سنّت حضرت ابراهیم ده چیز است که در شرع اسلام نیز سنت است: پنج عدد آن در سر و پنج عدد آن در پیکر است، آنها که در سراست مضمضه و استنشاق و گذاشتن ریش وچیدن موی شارب و مسواک است، و أما آنها که در پیکر است ختنه و نوره کشیدن و ناخن‌گرفتن  و موی زیر بغل را برطر‌ف‌کردن و به آب تطهیر‌کردن. و بعضی گفته‌اند در آئین او به سی خصلت أمر شده. به هر حال سنّت ابراهیم یکتاپرستی و تسلیم احکام خدابودن است. و جملة: « إِذْ قَالَ لَهُ رَبُّهُ أَسْلِمْ قَالَ أَسْلَمْتُ لِرَبِّ الْعَالَمِينَ.» دلالت دارد که دین حضرت ابراهیم و اسماعیل ع اسلام بوده، و نیز دلالت دارد بر اینکه بر هر عاقلی لازم است اولاد خود را سفارش و وصیت کند به حفظ دین و به اهمیت اسلام.
أَمْ كُنتُمْ شُهَدَاء إِذْ حَضَرَ يَعْقُوبَ الْمَوْتُ إِذْ قَالَ لِبَنِيهِ مَا تَعْبُدُونَ مِن بَعْدِي قَالُواْ نَعْبُدُ إِلَهَكَ وَإِلَهَ آبَائِكَ إِبْرَاهِيمَ وَإِسْمَاعِيلَ وَإِسْحَاقَ إِلَهًا وَاحِدًا وَنَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ ﴿133﴾
تِلْكَ أُمَّةٌ قَدْ خَلَتْ لَهَا مَا كَسَبَتْ وَلَكُم مَّا كَسَبْتُمْ وَلاَ تُسْأَلُونَ عَمَّا كَانُوا يَعْمَلُونَ ﴿134﴾
وَقَالُواْ كُونُواْ هُودًا أَوْ نَصَارَى تَهْتَدُواْ قُلْ بَلْ مِلَّةَ إِبْرَاهِيمَ حَنِيفًا وَمَا كَانَ مِنَ الْمُشْرِكِينَ ﴿135﴾
قُولُواْ آمَنَّا بِاللّهِ وَمَا أُنزِلَ إِلَيْنَا وَمَا أُنزِلَ إِلَى إِبْرَاهِيمَ وَإِسْمَاعِيلَ وَإِسْحَاقَ وَيَعْقُوبَ وَالأسْبَاطِ وَمَا أُوتِيَ مُوسَى وَعِيسَى وَمَا أُوتِيَ النَّبِيُّونَ مِن رَّبِّهِمْ لاَ نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِّنْهُمْ وَنَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ ﴿136﴾
فَإِنْ آمَنُواْ بِمِثْلِ مَا آمَنتُم بِهِ فَقَدِ اهْتَدَواْ وَّإِن تَوَلَّوْاْ فَإِنَّمَا هُمْ فِي شِقَاقٍ فَسَيَكْفِيكَهُمُ اللّهُ وَهُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ ﴿137﴾
 ترجمه: آیا شما حاضر بودید هنگامی که یعقوب را مرگ دررسید؟ وقتی که به فرزندان خود گفت: پس از من چه می‌پرستید؟ گفتند: معبود تو پدران توابراهیم و اسماعیل و اسحاق را که معبود واحد است می‌پرستیم، و ما مطیع فرمان اوئیم(133) آنان أمتی بودند که درگذشتند هر چه کردندمتعلق به خودشان است، وآنچه شما می‌کنید متعلق به شماست، و شما مسؤول اعمال ایشان نباشید(134) و گفتند یهودی و یا نصاری باشیدتا هدایت یابید، بگو بلکه ملت و آئینمعتدل ابراهیم را پیرویم و او از مشرکین نبود و آئین او آلوده به شرک نیست(135) بگوئید به خدا و آنچه به ما و آنچه به ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب و اسباط نازل شده و آنچه به موسی و عیسی داده شده و به آنچه به پیمبران از طرف پروردگارشان داده شده ایمان داریم و بین احدی از ایشان فرق نمی‌گذاریم و ما تسلیم أمر خدائیم(136) پس اگر ایشان بمانند آنچه شما به آن ایمان آورده‌اید، ایمان آوردند پس به تحقیق هدایت یافته‌اند و راه صحیح را شناخته‌اند، و اگر اعراض کردند پس همانا ایشان قصد خلاف دارند و به همین زودی خدای تعالی تو را از شر ایشان کفایت می‌کند، و او شنوای دانا است.(137)
نکات: از این آیات روشن می‌شود که دین تمام انبیاء، اسلام بوده. و جملة: « وَقَالُواْ كُونُواْ هُودًا أَوْ نَصَارَى تَهْتَدُواْ قُلْ بَلْ مِلَّةَ إِبْرَاهِيمَ حَنِيفًا وَمَا كَانَ مِنَ الْمُشْرِكِينَ » دلالت دارد که دین یهود ونصاری آلوده به شرک شده. ومقصود از اسباط نواده‌های یعقوبند که معلوم می‌شود بعضی از ایشان پیغمبر بوده‌اند، و یا اینکه کتاب حضرت ابراهیم ع کتاب ایشان بوده، چنانکه کتاب محمدص کتاب أمت او نیز می‌باشد. و جملة: لانفرق... دلالت دارد که مسلمان باید کتب تمام أنبیاء را بپذیرد، و به همه ایمان داشته باشد.
صِبْغَةَ اللّهِ وَمَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللّهِ صِبْغَةً وَنَحْنُ لَهُ عَابِدونَ ﴿138﴾
قُلْ أَتُحَآجُّونَنَا فِي اللّهِ وَهُوَ رَبُّنَا وَرَبُّكُمْ وَلَنَا أَعْمَالُنَا وَلَكُمْ أَعْمَالُكُمْ وَنَحْنُ لَهُ مُخْلِصُونَ ﴿139﴾
أَمْ تَقُولُونَ إِنَّ إِبْرَاهِيمَ وَإِسْمَاعِيلَ وَإِسْحَاقَ وَيَعْقُوبَ وَالأسْبَاطَ كَانُواْ هُودًا أَوْ نَصَارَى قُلْ أَأَنتُمْ أَعْلَمُ أَمِ اللّهُ وَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّن كَتَمَ شَهَادَةً عِندَهُ مِنَ اللّهِ وَمَا اللّهُ بِغَافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ ﴿140﴾
تِلْكَ أُمَّةٌ قَدْ خَلَتْ لَهَا مَا كَسَبَتْ وَلَكُم مَّا كَسَبْتُمْ وَلاَ تُسْأَلُونَ عَمَّا كَانُواْ يَعْمَلُونَ ﴿141﴾
 ترجمه: بگوئید رنگ خدا داریم (فطرت ایمانی و اسلام) و کیست نیکوتر از خدا از جهت رنگ آمیزی و ما او را بندگانیم(138) بگو آیا دربارة خدای یکتا باما مجادله و مخاصمه می‌کنید و حال آنکه خدا پروردگار ما و پروردگار شماست، و برای ما اعمال ما و برای شما اعمال شما، و ما به خدا ایمان خالص داریم(139) یا می‌گوئید که ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب واسباط یهودی و یا نصرانی بودند، بگو آیا شما داناتر می‌باشیدیا خدا، وکیست ظالمتر از آنکه شهادتی که نزد اوست از خدا، کتمان کند، و خدا غافل نیست از آنچه بکنید(140) اینان أمتی بودند که درگذشتند، هرچه کردند مال خودشان است و آنچه شما می‌کنید متعلق به شماست، و شما مسؤول اعمال آنان نیستید.(141)
نکات: این آیات دلالت دارد که افتخار به خوبی گذشتگان از اولیا و صلحا و یا سلاطین کار صحیحی نیست، و مورد نهی إلهی است، و همچنین بدگوئی به گذشتگان و تنقید از اعمال ایشان،عمل خوبی نیست، و نبایدتاریخ گذشتگان را بهانه کرد برای جنگ و غوغا، مانند مسلمین زمان ما که مورد ظلم و ستم و استعمار دشمنان دین می‌باشند و در عین حال پرداخته‌اند به مداحی و یا بدگوئی مردم صدر اسلام، و به همین عناوین ایجاد تفرقه و نفاق میان مسلمین کرده و پس از هزار سال، نزاع در حکمرانی گذشتگان دارند، ولی خود در تحت حکومت دشمنان اسلامند.

 
سَيَقُولُ السُّفَهَاء مِنَ النَّاسِ مَا وَلاَّهُمْ عَن قِبْلَتِهِمُ الَّتِي كَانُواْ عَلَيْهَا قُل لِّلّهِ الْمَشْرِقُ وَالْمَغْرِبُ يَهْدِي مَن يَشَاءُ إِلَى صِرَاطٍ مُّسْتَقِيمٍ ﴿142﴾
وَكَذَلِكَ جَعَلْنَاكُمْ أُمَّةً وَسَطًا لِّتَكُونُواْ شُهَدَاء عَلَى النَّاسِ وَيَكُونَ الرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهِيدًا وَمَا جَعَلْنَا الْقِبْلَةَ الَّتِي كُنتَ عَلَيْهَا إِلاَّ لِنَعْلَمَ مَن يَتَّبِعُ الرَّسُولَ مِمَّن يَنقَلِبُ عَلَى عَقِبَيْهِ وَإِن كَانَتْ لَكَبِيرَةً إِلاَّ عَلَى الَّذِينَ هَدَى اللّهُ وَمَا كَانَ اللّهُ لِيُضِيعَ إِيمَانَكُمْ إِنَّ اللّهَ بِالنَّاسِ لَرَؤُوفٌ رَّحِيمٌ ﴿143﴾
 ترجمه: بی‌خردان خواهند گفت که چه باعث شده که مسلمین از قبله‌ای که بر آن بودند روی‌گردانیدند بگو مشرق ومغرب مال خداست، خدا هر کس را بخواهد به راه راست هدایت می‌کند (142) و بدینگونه شما را أمت میانه‌رو قرار دادیم تا اینکه شما گواهان بر مردم، ورسول گواه بر شما باشد، و قبله‌ای را که تو بر آن بودی قرار ندادیم مگر برای آنکه بدانیم و جدا سازیم کسی را که پیروی این رسول می‌کند ازآن کسی که به قهقرا به کفر خود برمی‌گردد، و اگرچه تغییر قبله بس‌گران بوده، جز بر کسانی که خدا هدایتشان نموده، و چنین نبوده که خدا ایمان شما را ضایع گرداند به تحقیق خدا نسبت به مردم البته رئوف و رحیم است.(143)
نکات: رسول خداص تا به سال دوم هجرت رو به بیت‌المقدس نماز می‌خواند، سال دوم پانزدهم رجب بود که آیة تغییر قبله به سوی کعبه نازل شد و سبب تغییر قبله بحسب ظاهر این بود که یهودیان می‌گفتند محمدص بر دین یهود است زیرا به قبلة ایشان توجه دارد رسول خداص از خدای‌تعالی جواب آنانرا خواست و بی‌میل نبود که کعبه قبله‌گاه مسلمین گردد، لذا خدا او را اجابت کرد، و این تغییر باعث خوشحالی عده‌ای و طعن عدة دیگر و عیب‌جوئی آنان شد. و مقصود از « جَعَلْنَاكُمْ أُمَّةً وَسَطًا » أمت میانه‌رو و معتدل می‌باشد که نه در حد افراط باشد ونه در حد تفریط، نه مانند یهودیان حریص به دنیاداری، و نه مانند نصاری تارک دنیا باشند و در معبد و صومعه به عبادت و ریاضت پردازند. و مقصود از جملة: «لِّتَكُونُواْ شُهَدَاء عَلَى النَّاسِ وَيَكُونَ الرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهِيدًا » این نیست که شما مسلمین از تمام عبادتها و یا معصیتهای مردم حتی در خفاء مطلع باشید، و شهادت دهید، و رسول خدا هم نسبت به شما چنین باشد چنانچه بعضی از خرم قدسین غلاه تصور کرده‌اند، در حالیکه اطلاع و تجسس از اعمال مردم حرام است. بلکه مقصود این است که چون شما أمت معتدل هستید باید ناظر جامعه باشید و أمر به معروف ونهی از منکر نمائید تا زنده و مکلفید. و شهادت رسول نیز چنین است که تا زنده است باید متوجه اصلاح أمت باشد، نه اینکه پس از وفات از اعمال خلاف مطلع گردد و همواره غصه بخورد، و عالم برزخ را دارالمصیبه نماید و خدا هم کشاف العیوب مردم شود، و لذا در قرآن فرموده «وَكَفَى بِرَبِّكَ بِذُنُوبِ عِبَادِهِ خَبِيرَاً بَصِيراً» و خدا مطلع بر احوال بندگان است، و کسی شریک در صفات او نیست. پس کلمة شهادت در این آیه مکرر شده، یک مرتبه برای مردم، و یک مرتبه برای رسول، و این دو شهادت به قرینة یکدیگر به یک معنی است، شهادت مؤمنین هر طوری باشد شهادت رسول نیز همانگونه است، ویک کلمه را نمی‌توان در یک آیه دو جور معنی کرد. ومقصود از جملة: وَمَا جَعَلْنَا الْقِبْلَةَ الَّتِي كُنتَ عَلَيْهَا إِلاَّ لِنَعْلَمَ ... ؛  بیت‌المقدس است، و این تغییر موجب شک اشخاص ضعیف‌الایمان و منافقان گردید، و گفتند اگر قبلة اولیه و نمازهائی که به طرف آن خوانده شده صحیح است، پس قبلة دوم صحیح نیست، و اگر دوم صحیح است، پس آنانکه قبل از تغییر قبل فوت کرده‌اند و نمازهائی که خوانده‌اند چه می‌شود، و بی‌أجر می‌گردد، خدا درجواب فرموده: « وَمَا كَانَ اللّهُ لِيُضِيعَ إِيمَانَكُمْ ... » اجر نمازهای سابق ضایع نمی‌گردد.
قَدْ نَرَى تَقَلُّبَ وَجْهِكَ فِي السَّمَاء فَلَنُوَلِّيَنَّكَ قِبْلَةً تَرْضَاهَا فَوَلِّ وَجْهَكَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ وَحَيْثُ مَا كُنتُمْ فَوَلُّواْ وُجُوِهَكُمْ شَطْرَهُ وَإِنَّ الَّذِينَ أُوْتُواْ الْكِتَابَ لَيَعْلَمُونَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِن رَّبِّهِمْ وَمَا اللّهُ بِغَافِلٍ عَمَّا يَعْمَلُونَ ﴿144﴾
وَلَئِنْ أَتَيْتَ الَّذِينَ أُوْتُواْ الْكِتَابَ بِكُلِّ آيَةٍ مَّا تَبِعُواْ قِبْلَتَكَ وَمَا أَنتَ بِتَابِعٍ قِبْلَتَهُمْ وَمَا بَعْضُهُم بِتَابِعٍ قِبْلَةَ بَعْضٍ وَلَئِنِ اتَّبَعْتَ أَهْوَاءهُم مِّن بَعْدِ مَا جَاءكَ مِنَ الْعِلْمِ إِنَّكَ إِذًَا لَّمِنَ الظَّالِمِينَ ﴿145﴾
الَّذِينَ آتَيْنَاهُمُ الْكِتَابَ يَعْرِفُونَهُ كَمَا يَعْرِفُونَ أَبْنَاءهُمْ وَإِنَّ فَرِيقًا مِّنْهُمْ لَيَكْتُمُونَ الْحَقَّ وَهُمْ يَعْلَمُونَ ﴿146﴾
الْحَقُّ مِن رَّبِّكَ فَلاَ تَكُونَنَّ مِنَ الْمُمْتَرِينَ ﴿147﴾
 ترجمه: ما توجه تو را در اطراف آسمان محققا می‌بینیم، پس البته تو را به طرف قبله‌ای که می‌پسندی می‌گردانیم، پس بگردان روی خود را به جانب مسجدالحرام، و هر جا باشید بگردانید روی خود رابه جانب آن، ومحققا کسانیکه دارای کتابند به خوبی می‌دانند که این تغییر قبله حق است و خدا از کردار ایشان غافل نیست(144) و محقق بدان هر دلیل و برهانی برای أهل کتاب بیاوری پیروی قبلة تو را نکنند و تو پیروی قبلة آنان نخواهی کرد و بعضی از ایشان تابع قبلة بعض دیگر نیستند (یهود تابع قبلة نصاری نیست و نصاری تابع قبلة یهود نیست) و اگر پیروی آراء ایشان کنی پس از آنکه مقداری از دانش برای تو آمده محققا در این صورت از ستمگران خواهی بود(145) آنان که به ایشان کتاب داده‌ایم می‌شناسند این رسول (و یا این کتاب) را چنانکه فرزندان خود را می‌شناسند و محقق است که گروهی از ایشان حق را کتمان می‌کنند در صورتیکه می‌دانند (146) این حق از طرف پروردگار تواست پس البته از اهل شک مباش.(147)
نکات: جملة: « قَدْ نَرَى تَقَلُّبَ وَجْهِكَ فِي السَّمَاء فَلَنُوَلِّيَنَّكَ قِبْلَةً تَرْضَاهَا » دلالت دارد که رسول خداص میل داشت قبلة او خانة کعبه باشد، زیرا محل عبادت جدش ابراهیم بوده. و کلمة: وَحَيْثُ مَا كُنتُمْ فَوَلُّواْ وُجُوِهَكُمْ شَطْرَهُ دلالت دارد که توجه اشخاص دور از مکه لازمن یست به عین کعبه باشد، بلکه توجه به جانب و طرف کعبه باشد کافی است، و لذا در حدیث آمده که: "الکعبة قبلة لأهل المسجد و المسجد قبلة مکة و مکة قبلة الحرم و الحرم قبلة الدنیا". و حرم که تقریبا چهار فرسخ در چهار فرسخ است قبلة اهل دنیا می‌باشد. و جملة: وَلَئِنِ اتَّبَعْتَ أَهْوَاءهُم... دلالت دارد. بر اینکه عالم نباید تابع آراء جهال باشد و هر چه جهال می‌پسندند او به سخن و یا به سکوت خود امضاء کند، وگرنه به صریح آیه از ستمگران است. متأسفانه علماء زمان ما چنین هستند، و هر چه بدعت وجود دارد در مجالس و محافل به حضور خودشان امضاء می‌کنند، خصوصا بدعتهائی که به نام مذهب و دین میان عوام آمده، بلکه تحسین می‌کنند، و اگر کسی بخواهد منع کند با عوام هم سخن می‌شوند و او را می‌کوبند. و کلمة: من العلم دلالت دارد که رسول خداص مقداری از دانش به او وحی شده و همه چیز را نمی‌داند. و جملة: وَإِنَّ فَرِيقًا مِّنْهُمْ لَيَكْتُمُونَ الْحَقَّ وَهُمْ يَعْلَمُونَ، دلالت دارد بر مذمت علمائی که حق را کتمان می‌کنند برای خاطر عوام، چقدر دعاهای شرک‌آمیز و مقررات کفرانگیز در میان آمده، و مردم غیر خدا را حاضر و ناظر خود می‌دانند و بندگان خدا را مانند خدا حاضر و قاضی‌الحاجات می‌دانند، در حالیکه هر کس مختصر آشنائی با قرآن داشته باشد مید‌اند اینها کفر و شرک است، و مع‌ذلک کتمان شده. جملة: الْحَقُّ مِن رَّبِّكَ فَلاَ تَكُونَنَّ مِنَ الْمُمْتَرِينَ، دلالت دارد که اگر دید‌ی اکثر عوام از عالم و جاهل به راه باطل می‌روند نباید از راه حق تردید کنی، و ممکن است رسول خداص که بشری بوده مانند سایر افراد بشر تردید وخلجائی در ذهنش پیدا شده که خدا او را نهی کرده است.
وَلِكُلٍّ وِجْهَةٌ هُوَ مُوَلِّيهَا فَاسْتَبِقُواْ الْخَيْرَاتِ أَيْنَ مَا تَكُونُواْ يَأْتِ بِكُمُ اللّهُ جَمِيعًا إِنَّ اللّهَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ ﴿148﴾
وَمِنْ حَيْثُ خَرَجْتَ فَوَلِّ وَجْهَكَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ وَإِنَّهُ لَلْحَقُّ مِن رَّبِّكَ وَمَا اللّهُ بِغَافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ ﴿149﴾
وَمِنْ حَيْثُ خَرَجْتَ فَوَلِّ وَجْهَكَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ وَحَيْثُ مَا كُنتُمْ فَوَلُّواْ وُجُوهَكُمْ شَطْرَهُ لِئَلاَّ يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَيْكُمْ حُجَّةٌ إِلاَّ الَّذِينَ ظَلَمُواْ مِنْهُمْ فَلاَ تَخْشَوْهُمْ وَاخْشَوْنِي وَلأُتِمَّ نِعْمَتِي عَلَيْكُمْ وَلَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ ﴿150﴾
 ترجمه: و برای هر أمتی جهتی است که بدان توجه دارند، پس شما بشتابید به خیرات که هر جا باشیدخدا شما را می‌آورد و جمع می‌کند زیرا خدا بر هر چیز تواناست(148) و از هر جا بیرون آمدی روی خود را بگردان به جانب مسجدالحرام، و به راستی که این حقیقتی است از أمر پروردگارت و خدا از آنچه می‌کنید غافل نیست (149) و از هر جا بیرون آمدی پس روی خود را به طرف مسجدالحرام کن، و هر جا بودید رو کنید به طرف آن، برای اینکه مردم را حجتی بر شما نباشد مگر ستمگران آنان پس از ایشان نترسید واز من بترسید و برای آنکه نعمتم را بر شما تمام کنم و شاید شما راه یابید.(150)
نکات: در این آیات تأکیداتی شده برای توجه به مسجدالحرام در حال عبادت، برای اینکه مسلمین در مقابل سه دسته از شکاکین واقع شده بودند مشرکین و یهودیان و منافقین، که می‌‌گفتند محمد خود در أمر دین متحیر است، گاهی به این سو، گاهی به آن سو رو می‌کند، عده‌ای می‌گفتند محمد می‌خواهد بدین قوم خود یعنی شرک برگردد، و همچنین هر کس سخنی می‌گفت، و لذا خدا برای دلداری و بستن راه تردید بر مسلمین گاهی به أمر خصوصی و گاهی به أمر عمومی مسلمین را وادار کرده، که نعمت خود را بر مسلمین تمام و زبان بدگویان را قطع کند، و قبلة اجدادی خود را که موجب دلخوشی و وحدت و منافع ایشان است قطعی بدانند، و بگونگوها موجب تردیدشان نگردد، زیرا هر قدر دشمن بیشتر اشکال‌تراشی کند انسان باید برای تحکیم حق و روشنی آن بیشتر مقاومت کند.
كَمَا أَرْسَلْنَا فِيكُمْ رَسُولًا مِّنكُمْ يَتْلُو عَلَيْكُمْ آيَاتِنَا وَيُزَكِّيكُمْ وَيُعَلِّمُكُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَيُعَلِّمُكُم مَّا لَمْ تَكُونُواْ تَعْلَمُونَ ﴿151﴾
فَاذْكُرُونِي أَذْكُرْكُمْ وَاشْكُرُواْ لِي وَلاَ تَكْفُرُونِ ﴿152﴾
 ترجمه: چنانکه نعمت را بر شما تمام و وسائل هدایت شما را فراهم کردیم، هم‌چنان در میان شما  رسولی از خودتان فرستادیم تا آیات ما را بر شما تلاوت نماید و شما را از آلودگی پاک کند و به شما کتاب خدا وحکمت او را بیاموزد و آنچه نمی‌دانستید به شما یاد دهد(151) پس مرا یاد کنید تا شما را یاد کنم، و مرا شکرگزاريد ومرا کفران مکنید.(152)
نکات: نعمت إلهی شامل حال مسلمین شد که قبلة ایشان در بلاد خودشان، و رسولی از خودشان آمد تا آیات خدا را بر ایشان تلاوت کند و تعلیمشان نماید، و از تقلید نجاتشان دهد. كَمَا أَرْسَلْنَا فِيكُمْ رَسُولًا مِّنكُمْ يَتْلُو عَلَيْكُمْ آيَاتِنَا وَيُزَكِّيكُمْ، دلالت دارد که با اخلاق حسنه ایشان را از رذائل اخلاق دور کند تا بواسطة تأسی به او پاک و پاکیزه شوند، و به برکت عدالت او و اصحابش جهانی را به اسلام رغبت دهند. جملة وَيُعَلِّمُكُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ، دلیل است بر اینکه کار رسول خداص تعلیم علم کتاب خدا بوده پس کار علماء أمت باید نیز چنین باشد. متأسفانه علماء أمت او در زمان ما تعلیم قرآن ننمودند، بلکه مردم را از قرآن دور و هر یک رساله‌ای از خود نوشته‌ و کتاب خدا را مهجور کرده‌اند، زیرا اگر مردم به کتاب خدا آشنا بودند دیگر احتایج به رساله‌های ایشان نداشتند، و تقلید به جای تعلیم وارد نمی‌شد. و مقصود از جملة: « وَيُعَلِّمُكُم مَّا لَمْ تَكُونُواْ تَعْلَمُونَ » این است که بواسطة وحی به شما چیزهایی یاد می‌دهد که خود نمی‌توانستید به درس و تحصیل بفهمید، مانند تعلیم صفات و اسماء إلهی و عبادت او که بشر نمی‌تواند درک کند مگر به وحی، و لذا در جملة مَّا لَمْ تَكُونُواْ تَعْلَمُونَ.. نتیجة وحی یادآور شده است.
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ اسْتَعِينُواْ بِالصَّبْرِ وَالصَّلاَةِ إِنَّ اللّهَ مَعَ الصَّابِرِينَ ﴿153﴾
وَلاَ تَقُولُواْ لِمَنْ يُقْتَلُ فِي سَبيلِ اللّهِ أَمْوَاتٌ بَلْ أَحْيَاء وَلَكِن لاَّ تَشْعُرُونَ ﴿154﴾
وَلَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَيْءٍ مِّنَ الْخَوفْ وَالْجُوعِ وَنَقْصٍ مِّنَ الأَمَوَالِ وَالأنفُسِ وَالثَّمَرَاتِ وَبَشِّرِ الصَّابِرِينَ ﴿155﴾
الَّذِينَ إِذَا أَصَابَتْهُم مُّصِيبَةٌ قَالُواْ إِنَّا لِلّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعونَ ﴿156﴾
أُولَئِكَ عَلَيْهِمْ صَلَوَاتٌ مِّن رَّبِّهِمْ وَرَحْمَةٌ وَأُولَئِكَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ ﴿157﴾
 ترجمه: ای مؤمنین در پیشرفت خودبه صبر و نماز یاری جوئید زیرا خدا با صبرکنندگان است(153). و به آنانکه در راه خدا کشته می‌شوند مردگان مگوئید بلکه ایشان زنده‌اند ولیکن شما درک نمی‌کنید(154) و البته البته شما را به مقداری از ترس و گرسنگی و کمی مالها وتلف جانها و میوه‌ها آزمایش می‌کنیم و به پاداش مژده دِه صابران را(155) آنانکه چون مصیبتی به ایشان رسد گویند ما ملک خدائیم و محققا بسوی او رجوع کننده‌ایم(156) آنان بر ایشان درودها و رحمت است از پروردگارشان و آنان فقط هدایت‌یافتگانند.(157)
نکات: چنانکه در آیة 169 و 170 سورة آل عمران خواهد آمد مقصود از احیاء که در این قبیل آیات ذکر شده حیات عالم دیگر است، نه زنده در عالم دنیا، و این شهداء و سایر پاکان زنده، به زندگی دنیا نیستند زیرا از بدن خارج و به عالم بقاء رفته‌اند، و در عالم فنا نیستند چنانکه خدا فرموده:
 عِندَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ                         (آل عمران: 169)
و در آیة 127 سورة انعام فرموده:
 لَهُمْ دَارُ السَّلاَمِ عِندَ رَبِّهِمْ وَهُوَ وَلِيُّهُمْ بِمَا كَانُواْ يَعْمَلُونَ (انعام: 127)
و در آیة 4 سورة انفال فرموده:
 أُوْلَئِكَ هُمُ الْمُؤْمِنُونَ حَقًّا لَّهُمْ دَرَجَاتٌ عِندَ رَبِّهِمْ وَمَغْفِرَةٌ وَرِزْقٌ كَرِيمٌ    (انفال: 4)
و در سورة زمر آیة 34 فرموده:
 لَهُم مَّا يَشَاءُونَ عِندَ رَبِّهِمْ ذَلِكَ جَزَاء الْمُحْسِنِينَ (زمر: 34)
و در آیة 19 سورة حدید مطلق مؤمنین را وعده داد و فرموده:
 وَالَّذِينَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَرُسُلِهِ أُوْلَئِكَ هُمُ الصِّدِّيقُونَ وَالشُّهَدَاء عِندَ رَبِّهِمْ لَهُمْ أَجْرُهُمْ وَنُورُهُمْ وَالَّذِينَ كَفَرُوا وَكَذَّبُوا بِآيَاتِنَا أُوْلَئِكَ أَصْحَابُ الْجَحِيمِ     (حدید: 19)
 و در سورة البینه آیة 8 فرموده:
 جَزَاؤُهُمْ عِندَ رَبِّهِمْ جَنَّاتُ عَدْنٍ تَجْرِي مِن تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا أَبَدًا رَّضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ ذَلِكَ لِمَنْ خَشِيَ رَبَّهُ(بینه: 8)
و در آیات دیگری فرموده برای ایشانست اجرشان نزد پروردگارشان
 لَهُمْ أَجْرُهُمْ عِندَ رَبِّهِمْ
که طبق این آیات زنده بودن ایشان، نزد رحمت خدا و در دارالسلام بهشت خواهد بود، نه در دنیا، و به کلی از دنیا بی‌خبرند. بعضی از گویندگان بی‌سواد که از این آیات بی‌خبرند، به غلط می‌گویند که ارواح ایشان در دنیا هستند و از صدای ما و کار ما باخبرند، این سخن ایشان برخلاف آیات إلهی است، و شرح این مطلب درترجمة آیة 32 سورة النحل خواهد آمد. و به اضافه می‌گوئیم زنده بودن شهداء و اولیاء مستلزم علم ایشان به همه چیز و به همه جا نیست، زیرا در زمان زندگی خود در دنیا علم به همه چیز نداشتند. و جملة إِنَّا لِلّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعونَ،  دلالت دارد که برگشت همه به سوی امر اوست در روز جزاء و کیفر، نه اینکه کسی به او وصل شود، زیرا نفرموده: إنا الیه واصلون، و نفرموده إنا الیه متحدون، پس آنچه عرفا مدعیند جز کفر چیزی نیست.
إِنَّ الصَّفَا وَالْمَرْوَةَ مِن شَعَآئِرِ اللّهِ فَمَنْ حَجَّ الْبَيْتَ أَوِ اعْتَمَرَ فَلاَ جُنَاحَ عَلَيْهِ أَن يَطَّوَّفَ بِهِمَا وَمَن تَطَوَّعَ خَيْرًا فَإِنَّ اللّهَ شَاكِرٌ عَلِيمٌ ﴿158﴾
ترجمه: براستیکه صفا و مروه از شعائر خدا و نشانة اطاعت بندگی بندگان است، پس هر کس حج خانة خدا کند و یا عمره به جا آرد بر او باکی نیست که آن دو را طواف کند و هر که کار خیری کند محققا خدا شکرگزار داناست.(158)
نکات: اشعار به معنی اعلام است، و شعائر به چیزهایی گفته می‌شود که یکی از أوامر و حدود إلهی را إعلام کند، و شعائر را بایدحق‌تعالی معلوم کند، و نشانة بندگی بندگان قرار دهد، بنابراین صفا و مروه و سایر مناسک حج مانند مشعرالحرام، و یا شترهای قربانی را خدا شعائر قرار داده (وَالْبُدْنَ جَعَلْنَاهَا لَكُم مِّن شَعَائِرِ اللَّهِ) و اینها را شعائر الله می‌گویند. أما اگر مردم چیزی را بعنوان شعائر دینی یا مذهبی بوجود آورند غلط است، و نمی‌توان آنها را شعائر دینی خواند بلکه باید آنها را بدعت خواندمانند شعائر حزبی و مملکتی مثلا بیرق و کتل و سیاه‌پوشی و گنبدو گلدسته را که مردم شعائر مذهبی خود قرار داده‌اند، در صورتیکه اسلام دستور نداده و در سنت رسول خداص این چیزها نیست وقطعا بدعت است. و صفا و مروه دو کوه کوچکی است در مکه جنب مسجدالحرام و طواف آنها دورزدن نیست بلکه رفتن از صفا به مروه و برگشتن است، و این را سعی بین صفا و مروه می‌گویند و واجب می‌دانند، اگرچه ظاهر قرآن دلالت بر وجوب ندارد زیرا فرموده: فَمَنْ حَجَّ الْبَيْتَ أَوِ اعْتَمَرَ فَلاَ جُنَاحَ عَلَيْهِ أَن يَطَّوَّفَ بِهِمَا «باکی نیست که طواف کند به آن دو» و نکته‌ای که برای چنین تعبیر گفته‌اند این است که چون زمان جاهلیت حتی زمان نزول این آیه مشرکین مکه بتهای خود را در بالای صفا و مروه نصب می‌کردند، و مردم مسلمان خیال می‌کردند سعی بین صفا ومروه بواسطة بودن بتها جایز نیست خدا فرموده: لاجناح «باکی برای سعی نیست و خدا خود را در این آیه وصف کرده به وصف شاکر و شکر در لغت به معنی ثنای مقابل نعمت و احسان و یا صرف هر نعمتی است در جائیکه خدا أمر فرموده و شکر به این معانی دربارة خدا صحیح نیست، و شكر خدا جزا دادن او به بنده است در مقابل عمل صالحی که بنده انجام داده است.
إِنَّ الَّذِينَ يَكْتُمُونَ مَا أَنزَلْنَا مِنَ الْبَيِّنَاتِ وَالْهُدَى مِن بَعْدِ مَا بَيَّنَّاهُ لِلنَّاسِ فِي الْكِتَابِ أُولَئِكَ يَلعَنُهُمُ اللّهُ وَيَلْعَنُهُمُ اللَّاعِنُونَ ﴿159﴾
إِلاَّ الَّذِينَ تَابُواْ وَأَصْلَحُواْ وَبَيَّنُواْ فَأُوْلَئِكَ أَتُوبُ عَلَيْهِمْ وَأَنَا التَّوَّابُ الرَّحِيمُ ﴿160﴾
إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا وَمَاتُوا وَهُمْ كُفَّارٌ أُولَئِكَ عَلَيْهِمْ لَعْنَةُ اللّهِ وَالْمَلآئِكَةِ وَالنَّاسِ أَجْمَعِينَ ﴿161﴾
خَالِدِينَ فِيهَا لاَ يُخَفَّفُ عَنْهُمُ الْعَذَابُ وَلاَ هُمْ يُنظَرُونَ ﴿162﴾
 ترجمه: محققا آنانکه آیات روشن و هدایت ما را که نازل کردیم کتمان می‌کنند، پس از بیان ما برای مردم در این کتاب آسمانی، ایشان را خدا لعن می‌کند و لعن‌کنندگان نیز آنان را لعن می‌کنند(159) مگر آنانکه برگردند و توبه و اصلاح کنند، و برای مردم بیان نمایند، پس من توبة ایشان را می‌پذیرم و منم توبه‌پذیر رحیم(160) به راستی آنانکه کافرند و در حال کفر بمیرند مخصوص ایشا است لعن خدا و ملائکه و تمام مردمان(161) همواره در لعنت و دوزخند نه بر آنان تخفیف عذابی است و نه بر ایشان نظر کنند.(162)
نکات: مقصود از یکتمون آن علمائی هستند که آیات قرآن را برای مردم نمی‌گویند ویا اگر قرائت کنند معنی آن را کتمان می‌کنند و بلکه به مردم می‌گویند شما معانی آن را نمی‌فهمید و یا کسی نمی‌فهمد، و یا اینکه هفتاد معنی دارد در حالیکه تمام این سخنان باطل است، و در حقیقت آیات الهی را بدین بهانه‌ها کتمان کرده و مردم را از آنها بی‌خبر نگاه داشته‌اند، و اگر توبه کنند و بیان نکنند مشمول لعنت در آیة 159 خواهند شد.
وَإِلَهُكُمْ إِلَهٌ وَاحِدٌ لاَّ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ الرَّحْمَنُ الرَّحِيمُ ﴿163﴾
إِنَّ فِي خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ وَاخْتِلاَفِ اللَّيْلِ وَالنَّهَارِ وَالْفُلْكِ الَّتِي تَجْرِي فِي الْبَحْرِ بِمَا يَنفَعُ النَّاسَ وَمَا أَنزَلَ اللّهُ مِنَ السَّمَاءِ مِن مَّاء فَأَحْيَا بِهِ الأرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا وَبَثَّ فِيهَا مِن كُلِّ دَآبَّةٍ وَتَصْرِيفِ الرِّيَاحِ وَالسَّحَابِ الْمُسَخِّرِ بَيْنَ السَّمَاء وَالأَرْضِ لآيَاتٍ لِّقَوْمٍ يَعْقِلُونَ ﴿164﴾
وَمِنَ النَّاسِ مَن يَتَّخِذُ مِن دُونِ اللّهِ أَندَادًا يُحِبُّونَهُمْ كَحُبِّ اللّهِ وَالَّذِينَ آمَنُواْ أَشَدُّ حُبًّا لِّلّهِ وَلَوْ يَرَى الَّذِينَ ظَلَمُواْ إِذْ يَرَوْنَ الْعَذَابَ أَنَّ الْقُوَّةَ لِلّهِ جَمِيعًا وَأَنَّ اللّهَ شَدِيدُ الْعَذَابِ ﴿165﴾
إِذْ تَبَرَّأَ الَّذِينَ اتُّبِعُواْ مِنَ الَّذِينَ اتَّبَعُواْ وَرَأَوُاْ الْعَذَابَ وَتَقَطَّعَتْ بِهِمُ الأَسْبَابُ ﴿166﴾
وَقَالَ الَّذِينَ اتَّبَعُواْ لَوْ أَنَّ لَنَا كَرَّةً فَنَتَبَرَّأَ مِنْهُمْ كَمَا تَبَرَّؤُواْ مِنَّا كَذَلِكَ يُرِيهِمُ اللّهُ أَعْمَالَهُمْ حَسَرَاتٍ عَلَيْهِمْ وَمَا هُم بِخَارِجِينَ مِنَ النَّارِ ﴿167﴾
 ترجمه: و معبود و إله شما یکی است، نیست معبودی جز او که رحمن و رحیم است(163) محققا در خلقت آسمانها و زمین و آمد شب و روز و کم‌شدن شب و روز و آن کشتی که به سود مردم در دریا جاری است و آبی که خدا از آسمان نازل کرده و زمین را پس از موات شدنش زنده کرده، و از هر جنبنده‌ای در آن منتشر کرده و گردش بادها و ابرهای تسخیرشدة بین آسمانها و زمین، محققا نشانه‌هائی از قدرتست برای خردمندان(164) و بعضی از مردم کسانیند که غیر خدا را مانند خدا گیرند و آنان را دوست می‌دارند مانند دوست‌داشتن خدا، و مؤمنان خدا را بيش از هر چیز دوست می‌دارند و اگرچه ستمگران هنگام دیدن عذاب می‌بینند که حقاً قدرت و توانائی مخصوص خدا است، و حقاً عذاب خدا سخت است (165) وقتی که رؤساء و پیشوایان از پیروان بیزاری جویند و عذاب را مشاهده نموده و اسباب و روابط قطع گردد (166) و دنباله‌رو و پیروان گویند اگر برای ما برگشتی بود از ایشان بیزاری می‌جستیم چنانکه ایشان از ما بیزاری جستند، خدا بدین گونه اعمالشان رابه ایشان می‌نمایاند که موجب افسوسها بر ایشان باشد و از آتش بیرون رفتنی نباشند.(167)
نکات: مقصود از جملة: وَإِلَهُكُمْ إِلَهٌ وَاحِدٌ لاَّ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ الرَّحْمَنُ الرَّحِيمُ: این است که پناه و ملجأی جز خدا نیست، و در حوائج به بندگان خدا رجوع نکنند، و بنده را مانند خدا ندانسته، و قدرت خدا را در خلق موجودات بنگرند که چگونه و به چه ترتیب دقیق و تدبیر علمی خورشید و ستارگان را می‌گرداند، و انواع اشجار و ریاحین و گلها و میوه‌جات می‌رویاند، به وسائل طبیعی و قوانین آن بنگرند تا بدانند کار خدا را نسبت به مخلوق دادن از سفاهت و نادانی است، و مسبب‌الأسباب را دوست بدارند نه اسباب را. و جمله: « إِذْ تَبَرَّأَ الَّذِينَ اتُّبِعُواْ مِنَ الَّذِينَ اتَّبَعُواْ وَرَأَوُاْ الْعَذَابَ وَتَقَطَّعَتْ بِهِمُ الأَسْبَابُ » دلالت دارد که روز قیامت مراد از مرید و مرجع از مقلد و امام از مأموم فراری است و بیزاری می‌جوید، و آن بزرگانی که آنان را واجب‌الإطاعه می‌دانسته‌اند، بدرد ایشان نخورد. و أنداد جمع ند است، و ند یعنی مانند، مقصود این است که در کار تکوینی و تشریعی خدا مانند ندارد.
يَا أَيُّهَا النَّاسُ كُلُواْ مِمَّا فِي الأَرْضِ حَلاَلًا طَيِّبًا وَلاَ تَتَّبِعُواْ خُطُوَاتِ الشَّيْطَانِ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُّبِينٌ ﴿168﴾
إِنَّمَا يَأْمُرُكُمْ بِالسُّوءِ وَالْفَحْشَاء وَأَن تَقُولُواْ عَلَى اللّهِ مَا لاَ تَعْلَمُونَ ﴿169﴾
 ترجمه: ای مردم از آنچه در زمین است بخورید در صورتیکه حلال و پاکیزه باشد و پیروی گامهای شیطان مکنید زیرا او برای شما دشمنی است آشکارا(168) همانا شما را أمر می‌کند به بدی و زشتی، و شما را أمر می‌کند که بر خدا بگوئید و نسبت دهید آنچه را نمی‌دانید.(169)
نکات: یا أیها الناس دلالت دارد که مخاطب قرآن مردمند، و خطاب قرآن را می‌فهمند. و جملة: کلوا ... دلالت دارد بر إصاله الإباحه که آنچه روی زمین است برای مردم مباح است، به شرطیکه حلال و پاکیزه باشد نه مضر و کثیف. ومقصود از أکل جمیع تصرفات است. و خطوات شیطان همان راههای شیطانی است. و جملة: إِنَّمَا يَأْمُرُكُمْ بِالسُّوءِ وَالْفَحْشَاء وَأَن تَقُولُواْ عَلَى اللّهِ مَا لاَ تَعْلَمُونَ... دلالت دارد که شیطان هیچ وقت أمر به خیر نمی‌کند، و کار او منحصر است به سه چیز: اول – أمر به بدی یعنی گناهان. دوم – أمر به فحشاء یعنی کبائر. سوم – أمر به گفتن و نسبت‌دادن به خدا آنچه را که نمی‌دانید که همان بستن بدعتهاست به دین.
وَإِذَا قِيلَ لَهُمُ اتَّبِعُوا مَا أَنزَلَ اللّهُ قَالُواْ بَلْ نَتَّبِعُ مَا أَلْفَيْنَا عَلَيْهِ آبَاءنَا أَوَلَوْ كَانَ آبَاؤُهُمْ لاَ يَعْقِلُونَ شَيْئًا وَلاَ يَهْتَدُونَ ﴿170﴾
وَمَثَلُ الَّذِينَ كَفَرُواْ كَمَثَلِ الَّذِي يَنْعِقُ بِمَا لاَ يَسْمَعُ إِلاَّ دُعَاء وَنِدَاء صُمٌّ بُكْمٌ عُمْيٌ فَهُمْ لاَ يَعْقِلُونَ ﴿171﴾
 ترجمه: و چون به ایشان گفته شود آنچه را خدا نازل نموده، پیروی کنید، گویند خیر بلکه به راهی که پدران خود را یافته ایم پیروی می‌کنیم، آیا و اگر چه پدرانشان چیزی تعقل نکرده و هدایتی نیافته باشند(170) حکایت کافران حکایت شخصی است که به حیوانی بانگ زند حیوانی که جز صدائی و ندائی نمی‌شنود، کران و لالان و کورانند که تعقل ندارند.(171)
نکات: جملة: اتَّبِعُوا مَا أَنزَلَ اللّهُ... دلالت دارد که پیروی قرآن واجب، و پیروی غیر آن حرام است، چه تقلید پدران باشد، و چه تقلید دیگران. و « بَلْ نَتَّبِعُ مَا أَلْفَيْنَا عَلَيْهِ آبَاءنَا ...» دلالت دارد که مقلدین، عقل خود را بکار نینداخته‌اند، و کر و کور مانده‌اند. انسان باید از عقل خدا داده در راه دین بهره برد.
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ كُلُواْ مِن طَيِّبَاتِ مَا رَزَقْنَاكُمْ وَاشْكُرُواْ لِلّهِ إِن كُنتُمْ إِيَّاهُ تَعْبُدُونَ ﴿172﴾
إِنَّمَا حَرَّمَ عَلَيْكُمُ الْمَيْتَةَ وَالدَّمَ وَلَحْمَ الْخِنزِيرِ وَمَا أُهِلَّ بِهِ لِغَيْرِ اللّهِ فَمَنِ اضْطُرَّ غَيْرَ بَاغٍ وَلاَ عَادٍ فَلا إِثْمَ عَلَيْهِ إِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَّحِيمٌ ﴿173﴾
 ترجمه: ای مؤمنین بخورید از پاکیزه‌هائیکه روزی شما کرده‌ایم و برای خدا شکر کنید اگر می‌خواهید او را بندگی کنید(172) همانا خدا بر شما مرده و خون و گوشت خنزیر و هر چه برای غیرخدا آواز داده شود و بر او نام غیر خدا برده شود حرام کرده، پس هر که ناچار گردد در حالیکه ستم نکند و تجاوز ننماید، پس گناهی بر او نیست، به تحقیق خدا آمرزنده و رحیم است.(173)
نکات: یکی از آیاتیکه قاعدة إصالة الإباحة از آن استخراج شده همین آیة 172 می‌باشد. ومقصود از جملة: ما أهل به لغیر الله آن حیوانی است که وقت ذبح آن، نام غیرخدا برده شود، و یا برای غیر ذبح گردد مانند اینکه برای حضرات أئمه و یا امام‌زاده و یا ورود فلان أمیر و یا داماد و یا در پیشگاه علم و مانند آن ذبح شود، که در تمام این موارد مشمول حرمت است گوشت آن. و ازجملة: فَمَنِ اضْطُرَّ غَيْرَ بَاغٍ وَلاَ عَادٍ فَلا إِثْمَ عَلَيْهِ ... اثبات می‌شود قانون اضطرار که حکم ثانوی  رافع احکام اولیه می‌باشد، ولی از آیه استفاده می‌شود که برای اضطرار دو شرط است:
اول – آنکه شخص مضطر ستم نکند، یعنی غذای مضطر دیگری را نگیرد، و یا برای ستم مسافرت نکرده باشد، و یا بر زمامدار اسلامی خروج نکند و یا برای لذت، حرامی را تناول ننماید.
دوم – تجاوز نکند یعنی از حدی که رفع اضطرار می‌شود، تجاوز ننماید، یعنی به قدر سد رمق و حفظ جان استفاده کند، نه زیادتر.
و میته شامل است حیوانی را که مرده باشد و یا خفه شده باشد، و یا ذبح شرعی نشده باشد. و اگر از حیوان زنده عضوی قطع شود آن عفو چون روح ندارد به حکم میته می‌باشد. ولی پشم و کرک وموی میته پاک است، چون اینها روح حیوانی نداشته.
إِنَّ الَّذِينَ يَكْتُمُونَ مَا أَنزَلَ اللّهُ مِنَ الْكِتَابِ وَيَشْتَرُونَ بِهِ ثَمَنًا قَلِيلًا أُولَئِكَ مَا يَأْكُلُونَ فِي بُطُونِهِمْ إِلاَّ النَّارَ وَلاَ يُكَلِّمُهُمُ اللّهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَلاَ يُزَكِّيهِمْ وَلَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ ﴿174﴾
أُولَئِكَ الَّذِينَ اشْتَرَوُاْ الضَّلاَلَةَ بِالْهُدَى وَالْعَذَابَ بِالْمَغْفِرَةِ فَمَآ أَصْبَرَهُمْ عَلَى النَّارِ ﴿175﴾
ذَلِكَ بِأَنَّ اللّهَ نَزَّلَ الْكِتَابَ بِالْحَقِّ وَإِنَّ الَّذِينَ اخْتَلَفُواْ فِي الْكِتَابِ لَفِي شِقَاقٍ بَعِيدٍ ﴿176﴾
 ترجمه: حقیقتا کسانیکه آنچه را خدا نازل کرده از کتاب، کتمان می‌کنند و به بهاء کمی می‌فروشند، ایشان در شکم خود وارد نمی‌کنند مگر آتش را، و خدا در قیامت با آنان سخن نگوید، و ایشان را پاک نگرداند، و برای ایشان عذابی است دردناک(174) ایشان کسانیند که خریده‌اند گمراهی را به مقابل هدایت، و عذاب را به جای آمرزش، پس چه چیز ایشان را صبور و پرطاقت کرده بر آتش دوزخ(175) این کیفر برای این است که خدا این کتاب را به حق نازل کرده (و اینان اعتناء نکردند) و محققا آنانکه در این کتاب اختلاف کردند، در راه مخالفتی دور از حق می‌باشند.(176)
نکات: مقصود از جملة: إِنَّ الَّذِينَ يَكْتُمُونَ مَا أَنزَلَ اللّهُ مِنَ الْكِتَابِ وَيَشْتَرُونَ بِهِ ثَمَنًا قَلِيلًا ... این است که آیات إلهی را بیان نکند، و یا ضد آن را بشنود سکوت نماید، و یا اگر کسی بخواهد بفهمد نگذارد، مثلا بگوید: فهمش مشکل است، و یا بگوید: باید چهل سال درس بخوانی تا فلان آیه را بفهمی، و یا طوری بیان کند که هدف آیه معلوم نشود، که تمام اینها موارد کتمان و مشمول عذاب است، و این خود یکی از گناهان کبیره است که اکثر گویندگان دینی مرتکب می‌شوند، و در حقیقت کسانی که آیات إلهی را کتمان می‌کنند، برای خوشنودی مردم که مردم را نرمانند، خدا را رزاق نمی‌دانند.
لَيْسَ الْبِرَّ أَن تُوَلُّواْ وُجُوهَكُمْ قِبَلَ الْمَشْرِقِ وَالْمَغْرِبِ وَلَكِنَّ الْبِرَّ مَنْ آمَنَ بِاللّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ وَالْمَلآئِكَةِ وَالْكِتَابِ وَالنَّبِيِّينَ وَآتَى الْمَالَ عَلَى حُبِّهِ ذَوِي الْقُرْبَى وَالْيَتَامَى وَالْمَسَاكِينَ وَابْنَ السَّبِيلِ وَالسَّآئِلِينَ وَفِي الرِّقَابِ وَأَقَامَ الصَّلاةَ وَآتَى الزَّكَاةَ وَالْمُوفُونَ بِعَهْدِهِمْ إِذَا عَاهَدُواْ وَالصَّابِرِينَ فِي الْبَأْسَاء والضَّرَّاء وَحِينَ الْبَأْسِ أُولَئِكَ الَّذِينَ صَدَقُوا وَأُولَئِكَ هُمُ الْمُتَّقُونَ ﴿177﴾
ترجمه: نیکی این نیست که توجه خود را به طرف مشرق و مغرب بگردانید، ولیکن نیکی و نیکوکار کسی است که ایمان به خدا و روز قیامت و ملائکه و کتاب خدا و پیمبران آورد، و مال را به دوستی او به خویشان و یتمیان و مساکین و براه‌ماندگان و سؤال‌کنندگان و در آزادی بندگان بدهد، و نماز را بپا دارد، و زکات را بدهد، و به عهد و پیمان خود گاه بستن پیمان وفا کند، و در سختی‌ها و فقر و مرض و هنگام جهاد صابر باشند، ایشانند راستگویان، وایشانند همان پرهیزگاران.(177)
نکات: چون توجه به قبله در عبادت از اصول دائمی اسلام نبوده و لذا در شرایع متعدده قابل تغییر بوده، پس افتخار بخصوص قبله چنانکه یهود را عادت بوده، شایسته نیست، و آیة مانحن فیه، ناظر به همین معنی است. در این آیه آنچه در دین اسلام لازم و مقوم آن بوده، شمرده، از ایمان و عمل، و  ایمان به پنج چیز را کافی دانسته: ایمان به خدا و قیامت و ملائکه و کتب و رسل إلهی. پس ایمان به همین پنج چیز در اسلام و ایمان کافی و از اصول دین است، به تصدیق خدا در این آیه. و ایمان به چیزهای دیگر شرط ایمان واسلام و مقوم آن نیست، و دخالت در کفر و ایمان ندارد مانند ایمان به امامت و رجعت و کرامات اولیاء و مانند آن. و أما آنچه در کتاب خدا صریحا ذکر شده، داخل همین پنج چیز می‌باشد، مانند ایمان به علم و قدرت و عدل و حکمت إلهی، و مانند حساب و کتاب و میزان و بهشت و دوزخ.
و أما عمل که فروع باشد، آن نیز در این آیه شرح داده شده که چه کاری مقوم نیکی است دقت شود.
حال اگر کسی بخواهد عقاید و اعمال اسلامی را بداند، نظر در این آیه برای اوکافی است، و لازم نیست هزاران کتاب و هزاران عالم را ببیند، و خود را حیران و سرگردان کند.
و ضمیر « وَآتَى الْمَالَ عَلَى حُبِّهِ ذَوِي الْقُرْبَى ... » را می‌توان گفت برمی‌گردد به الله، یعنی باری دوستی خدا، فقط مال را مصرف کند، و می‌توان گفت برمی‌گردد به مال، یعنی با اینکه مال را دوست می‌دارد، آن را در راه خدا انفاق می‌کند، و أمر خدا را بر مال ترجیح می‌دهد، و می‌توان گفت برمی‌گردد به ایتاء مستفاد از «آتی» یعنی إعطائ و انفاق مال را دوست می‌دارد.
و در کلمة: «الموفون» و «الصابرین» اختلاف شده در اینکه چرا یکی به حالت رفعی و دیگری به حالت نصبی و یا جرّی آمده؟ هر کس چیزی گفته، از آنجمله ابوعلی  فارسی که از بزرگان ادیبان است گفته چون صفات کثیرة پی‌درپی برای موصوف واحدی ذکر شود، بهتر آن است که باری جلب توجه سامع إعراب‌های مختلفه به آن صفات داده شود. ...
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِصَاصُ فِي الْقَتْلَى الْحُرُّ بِالْحُرِّ وَالْعَبْدُ بِالْعَبْدِ وَالأُنثَى بِالأُنثَى فَمَنْ عُفِيَ لَهُ مِنْ أَخِيهِ شَيْءٌ فَاتِّبَاعٌ بِالْمَعْرُوفِ وَأَدَاء إِلَيْهِ بِإِحْسَانٍ ذَلِكَ تَخْفِيفٌ مِّن رَّبِّكُمْ وَرَحْمَةٌ فَمَنِ اعْتَدَى بَعْدَ ذَلِكَ فَلَهُ عَذَابٌ أَلِيمٌ ﴿178﴾
وَلَكُمْ فِي الْقِصَاصِ حَيَاةٌ يَاْ أُولِيْ الأَلْبَابِ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ ﴿179﴾
 ترجمه: ای مؤمنین مقرر شده بر شما قصاص دربارة کشته‌شدگان، آزاد به آزاد، و بنده به بنده، وزن به زن، پس آنکه برایش چیزی گذشت شود از طرف برادر دینی او، باید پیروی عرف و معروف باشد، و أداء دیه به او به خوبی باشد، این تخفیفی از پروردگارتان و رحمتی است، پس آنکه بعد از این تجاوز کند برای او عذابی است دردناک(178) و برای شما در قصاص، زندگی است ای صاحبان عقول تا باشد که پرهیزگار شوید.(179)
نکات: در جملات: الحر بالحر ... فمسرین گفته‌اند که باید بین قاتل و مقتول در قصاص تساوی را رعایت کرد، مثلاً اگر هر دو عاقل و آزاد ومسلمان باشند، باید قاتل قصاص شود، و اگر یکی از آنان عاقل نباشد و یا مسلمان نباشند، حکم قصاص رعایت نمی‌شود، بلکه به دیه منتقل می‌شود، و یا به طریق دیگر. و همچنین در جملة: " وَالأُنثَى بِالأُنثَى " گفته‌اند که زن را مقابل زن و به عوض او قصاص می‌کنند واگر قاتل زنی مرد باشد، دیة زن نصف مرد است، پس آن مرد باید دیه بدهد. و یا اگر خواستند او را بکشند، باید نصف دیة او را به او بدهند، طبق روایات رسیده، اگرچه در قرآن ذکری نشده. ولی می‌توان گفت آنچه از مفهوم آیه خواسته‌اند استفاده کنند آیه در مقام بیان آن نیست، یعنی نمی‌توان گفت؛ مردی زنی را و یا زنی مردی را کشت، قاتل را نکشیم و قصاص ننمائیم، که آیه چنین دلالتی را ندارد. بلکه آنچه را آیه در مقام بیان آن است، این است که بگوییم در قتل، فقط قاتل باید کشته گردد نه کس دیگر، زیرا در زمان جاهلیت گاهی غیر قاتل را نیز می‌کشتند و اگر زنی زن دیگر را می‌کشت گاهی خانوادة مقتول، از طایفة قاتل، غیر از قاتل، افراد دیگری را نیز که بی‌گناه بودند، می‌کشتند، خدا در این آیه با آوردن الف و لام اشاره کرده که همان قاتل را بکشید، چه حر باشد و چه غیر حر، و چه مرد باشد و چه غیر مرد، چنانکه در آیة بعد نیز فرموده وَلَكُمْ فِي الْقِصَاصِ حَيَاةٌ يَاْ أُولِيْ الأَلْبَابِ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ ، و بعلاوه در سورة مائده که آخرین سوره و پس از این سوره نازل شده خدا می‌فرماید: النَّفْسَ بِالنَّفْسِ، و پس از آن خطاب به پیغمبرص فرموده: فَاحْكُم بَيْنَهُم بِمَا أَنزَلَ اللّهُ. و در سورة شوری فرموده: جَزَاء سَيِّئَةٍ سَيِّئَةٌ مِّثْلُهَا. و مقصود از جملة فمن عفی ... همین است که اگر اولیای مقتول به دیه راضی شدند، احسانی نموده‌اند.
كُتِبَ عَلَيْكُمْ إِذَا حَضَرَ أَحَدَكُمُ الْمَوْتُ إِن تَرَكَ خَيْرًا الْوَصِيَّةُ لِلْوَالِدَيْنِ وَالأقْرَبِينَ بِالْمَعْرُوفِ حَقًّا عَلَى الْمُتَّقِينَ ﴿180﴾
فَمَن بَدَّلَهُ بَعْدَ مَا سَمِعَهُ فَإِنَّمَا إِثْمُهُ عَلَى الَّذِينَ يُبَدِّلُونَهُ إِنَّ اللّهَ سَمِيعٌ عَلِيمٌ ﴿181﴾
فَمَنْ خَافَ مِن مُّوصٍ جَنَفًا أَوْ إِثْمًا فَأَصْلَحَ بَيْنَهُمْ فَلاَ إِثْمَ عَلَيْهِ إِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَّحِيمٌ ﴿182﴾
 ترجمه: مقرر شد بر شما که چون نشانه‌های مرگ یکی از شما رسید، اگر مالی گذاشته، وصیت نماید، یعنی سفارش کند برای والدین وخویشان به خوبی و عدالت این وصیت کار، حقی است بر عهدة متقین(180) پس هر کس وصیت را پس از شنیدن آن، تبدیل دهد، همانا گناه تبدیل، بر تبدیل‌دهندگان است، براستی خدا شنوای داناست(181) پس آنکه انحرافی را از وصیت‌کننده و یا گناهی را از وی بترسد، پس اصلاح دهد بین ایشان، گناهی بر او نیست زیرا خدا آمرزنده و رحیم است.(182)
نکات: جملة: كُتِبَ عَلَيْكُمْ إِذَا حَضَرَ أَحَدَكُمُ الْمَوْتُ... دلالت دارد بر وجوب و لزوم وصیت بر کسیکه مالی دارد. و جملة: إِن تَرَكَ خَيْرًا الْوَصِيَّةُ لِلْوَالِدَيْنِ وَالأقْرَبِينَ بِالْمَعْرُوفِ دلالت دارد بر جواز وصیت برای وارث و سایر خویشاوندان نزدیک که اگر وارثی نزدیکتر نباشد ارث می‌برند، مانند طبقة دوم یا وجود طبقة اول، پس اگر طبقة اول وجود داشت، انسان می‌تواند برای طبقة دوم، وصیت نماید. و مقصود از «خیر» مال است، أما اینکه چه مقدار مال داشته باشد تا مورد این تکلیف باشد، اختلاف است، و نظر صحیح آن است که عرف او را مالدار بدانند. و کلمة: «بالمعروف» دلالت دارد که وصیت باید به خیر و عدالت باشد، نه اینکه به أمر منکری وصیت کند، و معروف‌بودن وصیت این است که: أولا: بزیادتر از ثلث نباشد، و به ورثه ضرر نزد. ثانیا: اگر ورثة فقیری دارد آنان را مقدم بداند و برای غیر ورثه وصیت نکند. و کلمة حَقًّا عَلَى الْمُتَّقِينَ دلالت دارد که ترک وصیت از أغنیاء از بی‌تقوائی است. و جملة: «فَمَن بَدَّلَهُ» دلالت دارد که تغییر و تبدیل وصیت جایز نیست. و جملة «بَعْدَ مَا سَمِعَهُ...» دلالت دارد که گناه تبدیل وقتی است که وصی مطلع باشد از متن وصیت، و اگر بی‌خبر باشد، گناه نیست. و جملة: إِنَّ اللّهَ سَمِيعٌ عَلِيمٌ  تهدید شدیدی دارد. و جملة: « فَمَن بَدَّلَهُ بَعْدَ مَا سَمِعَهُ فَإِنَّمَا إِثْمُهُ عَلَى الَّذِينَ يُبَدِّلُونَهُ ... » دلالت دارد که اگر وصی و یا شاهد و یا موصی‌له و یا ورثه و یا همه فهمیدند که موصی در وصیت خود میل به باطل و یا افراط و تفریط و يا وصیت به گناهی کرده، او را منع کنند و ارشادش نمایند که وصیت او موجب اصلاح بین ورثه باشد نه موجب فساد. و جملة: فَمَنْ خَافَ مِن مُّوصٍ جَنَفًا أَوْ إِثْمًا فَأَصْلَحَ بَيْنَهُمْ فَلاَ إِثْمَ عَلَيْهِ ...  دلالت دارد که اگر وصی متوجه فساد وصیت شد، می‌تواند بعضی از مواد آن را تغییر و اصلاح نماید، ولی فقط مواد باطل را تبدیل به حق کند، وباید خدا را در نظر بگیرد.
و کلمة: الوصیه اطلاق دارد، و شامل است وصیتی را که به زبان فصیح باشد، و یا الکن و یا مجروح و یا به اشاره، مانند لال، و یا به نوشتن، که در تمام این موارد صحیح و قابل اجراء است. و کلمة: الأقربین مطلق است، چه خویش مسلمان باشد، و چه کافر. و کلمة: علیکم دلالت دارد که باید وصیت‌کننده مسلمان و عاقل ومختار باشد. و جملة: أذا حضر... دلالت دارد که هر کس نشانه‌های مرگ را در خود دید، باید هر چه زودتر وصیت به حق کند، و برای أولاد و صغار خود قیمی تعیین نماید، و امانتهای مردم را به صاحبانش برساند، و اگر زکات نداده فوری بپردازد و اگر دینی در گردن دارد بگوید و شاهد گیرد، و سفارش به أداء کند، و تا می‌تواندخود أداء نماید. و اگر مالی جائی پنهان کرده، و ممکن است ضایع شود، تذکر دهد. و عقاید حقة خود را اظهار کند، و بازماندگان خود را به حفظ آن عقاید توصیه نماید.
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ كُتِبَ عَلَيْكُمُ الصِّيَامُ كَمَا كُتِبَ عَلَى الَّذِينَ مِن قَبْلِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ ﴿183﴾
أَيَّامًا مَّعْدُودَاتٍ فَمَن كَانَ مِنكُم مَّرِيضًا أَوْ عَلَى سَفَرٍ فَعِدَّةٌ مِّنْ أَيَّامٍ أُخَرَ وَعَلَى الَّذِينَ يُطِيقُونَهُ فِدْيَةٌ طَعَامُ مِسْكِينٍ فَمَن تَطَوَّعَ خَيْرًا فَهُوَ خَيْرٌ لَّهُ وَأَن تَصُومُواْ خَيْرٌ لَّكُمْ إِن كُنتُمْ تَعْلَمُونَ ﴿184﴾
شَهْرُ رَمَضَانَ الَّذِيَ أُنزِلَ فِيهِ الْقُرْآنُ هُدًى لِّلنَّاسِ وَبَيِّنَاتٍ مِّنَ الْهُدَى وَالْفُرْقَانِ فَمَن شَهِدَ مِنكُمُ الشَّهْرَ فَلْيَصُمْهُ وَمَن كَانَ مَرِيضًا أَوْ عَلَى سَفَرٍ فَعِدَّةٌ مِّنْ أَيَّامٍ أُخَرَ يُرِيدُ اللّهُ بِكُمُ الْيُسْرَ وَلاَ يُرِيدُ بِكُمُ الْعُسْرَ وَلِتُكْمِلُواْ الْعِدَّةَ وَلِتُكَبِّرُواْ اللّهَ عَلَى مَا هَدَاكُمْ وَلَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ ﴿185﴾
 ترجمه: ای مؤمنین مقرر شده بر شما روزه‌گرفتن چنانکه واجب شده بود بر کسانیکه قبل از شمابودند تا باشد شما پرهیزکار شوید(183) چند روزی شمرده شده، پس هر کس از شما بیمار و یا بر سفر بود بهمان شماره از روزهای دیگر، و بر آنانکه طاقت دارند به زحمت، طعام مسکینی فدا دهند، پس آنکه خیری را انجام دهد، بهتر است و برای او خوبست، و روزه‌گرفتن برای شما خوبست اگر بدانید(184) ماه رمضان که نازل شده در آن قران، در حالیکه قرآن هدایت است برای مردم، و آیات روشنی است از هدایت، و جداکنندة حق است از باطل، پس هر کس از شما در این ماه حاضر بود باید روزه گیرد، و آنکه بیمار و یا بر سفر باشد، پس به همان شماره از روزهای دیگر، خدا برای شما آسانی را خواسته و سختی را نخواسته، و باید این شماره را کامل گردانید، و خدا را بزرگ شمارید در مقابل اینکه شما را هدایت کرده، و شاید شکرگزار باشید.(185)
نکات: خطاب يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ كُتِبَ عَلَيْكُمُ الصِّيَامُ كَمَا كُتِبَ ... ، موجب افتخار مؤمنین و جبران زحمت مکلفین است، و خطاب قبل از أمر و نهی نشانة اهمیت آن أمر و نهی است. و جملة: الذین آمنوا، دلیل است که امتثال آن از علائم ایمان وترک آن نشانة عدم ایمان است. و جملة: کما کتب... دلالت دارد که صوم بر أمم سابقه و یا بر أنبیاء سابقین واجب بوده، و این جمله ترغیب به صوم است. یعنی این أمر برای شما تنها نبوده بلکه عمومیت داشته. و جملة: لعلکم تتقون دلالت دارد، که روزه موجب تحصیل تقوی می‌باشد بواسطة ترک لذات حیوانی و تشبه به فرشتگان. و باید دانست که صوم عبارتست از ترک أکل و شرب و جماع، ولی با نیت امتثال فرمان، پس اگر کسی ترک أکل و شرب و جماع نمود، بدون نیت صوم، فائدة صومی ندارد. و جملة: أیاماً معدودات، مانند عذرخواهی و جبران تکلیف است، یعنی چند روز مختصری بیش نیست. و کلمة: علی  سفر اشاره به این است که نیت سفر رافع تکلیف نیست، بلکه باید بر راه باشد، و جملة: علی  الذین یطیقونه ... راجع به پیران و زنان پیر و یا زن شیرده که روزه‌گرفتن بر ایشان زحمت و مشقت زیاد باشد و اگرچه طاقت بیاورند، زیرا حق‌تعالی تکلیف را به قدر وسع خواسته، نه به قدر طاقت، و وسع پائین تر از طاقت است، بنابراین مقدرگرفتن لاءنافیه لازم نیست. پس چنین اشخاص که طاقت روزه‌گرفتن دارند، ولی به قدر وسعشان نیست، باید فدیه دهند، و اگر روزه را گرفتند، کار خوبی کرده‌اند، أما بر ایشان واجب نیست، به دلیل وَعَلَى ... فَمَن تَطَوَّعَ خَيْرًا فَهُوَ خَيْرٌ لَّهُ. و مقصود از فدیه طعام یک مسکین است که سیر گردد، أما خوبی روزه بر ایشان وقتی است که مضر نباشد، و إلا جایز نیست. و جملة: وَأَن تَصُومُواْ خَيْرٌ لَّكُمْ،  دلالت دارد که روزه مفید به حال انسان است، و لذا رسول خداص فرموده: "صوموا تصحوا"، یعنی روزه بگیرید تا صحت یابید. و جملة: فَمَن شَهِدَ مِنكُمُ الشَّهْرَ فَلْيَصُمْهُ دلالت دارد که هر کس این ماه را دریابد، در حال عقل و بلوغ و عدم مانع، باید روزه گیرد، و نیز دلالت دارد که هر کس حاضر در وطن است مکلف به صوم می‌باشد زیرا شهود به معنی حضور آمده.
و جملة: شَهْرُ رَمَضَانَ الَّذِيَ أُنزِلَ فِيهِ الْقُرْآنُ ، دلالت دارد که قرآن در ماه مبارک رمضان نازل شده، و این شرافت بزرگی است برای این ما، و در آیة 3 سورة الدخان که فرموده: إِنَّا أَنزَلْنَاهُ فِي لَيْلَةٍ مُّبَارَكَةٍ، آن شب مبارک شب قدر است که در سورة قدر آمده، و آن هم در ماه رمضان است. پس معلوم می‌شود بعثت رسول خداص و نزول قرآن در ماه مبارک رمضان واقع شده، و لذا مسلمین باید بیشتر در این ماه شکر کنند، و عبادت نمایند، و سپس روز فطر آن را عید قرار دهند، برای همین نزول قرآن. و جملة وَلِتُكَبِّرُواْ اللّهَ عَلَى مَا هَدَاكُمْ وَلَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ نیز اشاره بهمین نزول قرآن و عیدگرفتن روز فطر و تکبیرات را گفتن است.
و کلمة: هدی للناس، دلالت دارد که قرآن برای مردم، و هدایت ایشان نازل شده، و برای مردم قابل فهم است، تا از برکت آن هدایت شوند، و اگر نفهمند بر ایشان هدایت نیست و از کلمة فرقان استفاده می‌شود که قرآن فاروق و ممیز بین حق و باطل است، و باید هر حدیث و هر مطلبی از مطالب دینی که بنام دین وارد اسلام شده، با قرآن سنجیده شود، اگر موافق قرآن نباشد باطل است، چنانکه در مقدمة 21 کتاب حاضر توضیح داده شد. و جملة: هُدًى لِّلنَّاسِ وَبَيِّنَاتٍ مِّنَ الْهُدَى وَالْفُرْقَانِ، دلالت دارد که تمام آیات قرآن، حتی متشابهاتش روشن و واضح و همه کس فهم می‌باشد، به مقدمة 19 نیز مراجعه شود. پس قرآن معما و مشکل و رمز نیست، و هفت بطن وهفتاد بطن ندارد، فقط باید شخص رجوع‌کننده به زبان عرب آشنا باشد. و جملة: يُرِيدُ اللّهُ بِكُمُ الْيُسْرَ وَلاَ يُرِيدُ بِكُمُ الْعُسْرَ... دلالت دارد که تکالیف اسلامی تمامش آسان است، و اگر در قوانین آن چیزی مشکل به نظر می‌رسد ناقلین و پیروان قرآن آن را مشکل کرده‌اند، و صدر اسلام چنین نبوده، از وقتی که مذاهب ایجاد شد، در اطراف هر حکمی آن قدر دقتهای نیش غولی و أحوط‌ها و أقوی‌ها زیاد شد، و ارادة حق در این موارد ارادة قانونی و تشریعی است، نه ارادة تکوینی، زیرا ارادة تکوینی با اختیار بشر در تکالیف جمع نمی‌شود، پس نتیجه چنین است که خدا قانونا احکامی آسان خواسته. و جملة: وَلِتُكْمِلُواْ الْعِدَّةَ ، دلالت داردکه باید روزهای ماه رمضان را بطور کامل روزه گرفت تا اینکه ماه شوال دیده شود، و لذا رسول خداص فرموده: "أفطر للرؤیة و صم للرؤیة". یعنی: بدیدن ماه روزه بگیر، و بدیدن ماه افطار کن. و از جملة وَلِتُكَبِّرُواْ اللّهَ... استفاده می‌شود لزوم تکبیرات روز عید، هم قبل از نماز، و هم بعد از نماز.
وَإِذَا سَأَلَكَ عِبَادِي عَنِّي فَإِنِّي قَرِيبٌ أُجِيبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ فَلْيَسْتَجِيبُواْ لِي وَلْيُؤْمِنُواْ بِي لَعَلَّهُمْ يَرْشُدُونَ ﴿186﴾
ترجمه: و چون بندگانم از تو بپرسند از دوری ونزدیکی من، پس به راستی که من نزدیکم وجواب خواننده را گاهی که مرا بخواند می‌دهم، پس باید مرا اجابت کنند و به من ایمان آورند تا به رشد و تکامل برسند.(186)
نکات: فَإِنِّي قَرِيبٌ دلالت دارد که خدا به هر بنده‌ای نزدیک است چه مؤمن و چه کافر. و جملة: أُجِيبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ ، دلالت دارد که خدا می شنود از هر که باشد، ولی خدا را بخواند نه غیر او را. و جملة: إِذَا دَعَانِ  در أصل إذا دعانی بوده، و کسرة نون دلیل بر حذف یاء است، و دلالت دارد که هر بنده باید فقط خدا را بخواند. و عجب است از زمان ما با بودن این آیات در قرآن، گویا ملت نشنیده‌اند، ولذا وقتی دعا أنبیاء و أولیاء را می‌خوانند، و می‌گویند واسطه و وسیله را می‌خوانیم، در صورتیکه خدا نفرموده واسطه و یا وسیله را بخوانید، بلکه صریحاً فرموده مرا بخوانید. واگر کسی در دعا غیر خدا را بخواند در عبادت شرک آورده، خصوصاً اگر غیر خدا را حاضر و ناظر بداند، و مانند خدا لامکان و مطلع بر کل مکان بداند، یقیناً مشرک است و جملة: « لَعَلَّهُمْ يَرْشُدُونَ » دلالت دارد که رشد وکمال بواسطة توجه به ذات أقدس إلهی است خصوصا در ماه مبارک رمضان به مناسبت اینکه این آیه در وسط آیات روزه آمده. باید بندگان، خدا را بسیار بخوانند، و از شرک توبه کنند.
أُحِلَّ لَكُمْ لَيْلَةَ الصِّيَامِ الرَّفَثُ إِلَى نِسَآئِكُمْ هُنَّ لِبَاسٌ لَّكُمْ وَأَنتُمْ لِبَاسٌ لَّهُنَّ عَلِمَ اللّهُ أَنَّكُمْ كُنتُمْ تَخْتانُونَ أَنفُسَكُمْ فَتَابَ عَلَيْكُمْ وَعَفَا عَنكُمْ فَالآنَ بَاشِرُوهُنَّ وَابْتَغُواْ مَا كَتَبَ اللّهُ لَكُمْ وَكُلُواْ وَاشْرَبُواْ حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَكُمُ الْخَيْطُ الأَبْيَضُ مِنَ الْخَيْطِ الأَسْوَدِ مِنَ الْفَجْرِ ثُمَّ أَتِمُّواْ الصِّيَامَ إِلَى الَّليْلِ وَلاَ تُبَاشِرُوهُنَّ وَأَنتُمْ عَاكِفُونَ فِي الْمَسَاجِدِ تِلْكَ حُدُودُ اللّهِ فَلاَ تَقْرَبُوهَا كَذَلِكَ يُبَيِّنُ اللّهُ آيَاتِهِ لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَّقُونَ ﴿187﴾
ترجمه: در شب ماه صیام نزدیکی و دخول به زنانتان حلال شده، ایشان برای شما لباسند و شما برای ایشان لباسید، خدا دانست که شما به خود خیانت می‌کنید، پس بر شما بخشید، و از شما گذشت، پس اکنون با آنان مباشرت کنید، و آنچه خدا برای شما مقرر کرده، بجوئید (یعنی از رخصت او بهره برید) و بخورید و بیاشامید تا ظاهر گردد برای شما رشتة سفید روز از رشتة سیاه شب، سپس روزه را تا شب به پایان رسانید، و با زنان مباشرت مکنید در حالیکه شما در مساجد معتکفید، این است حدود خدای‌تعالی، پس نزدیک آن نشوید، چنین بیان می‌کند خدا برای مردم آیات خود را تا شاید مردم بپرهیزند.(187)
نکات: جملة: "أحل لکم..." دلالت دارد که در روز ماه مبارک و شب آن چیزهایی حرام بوده و حلال شده، و از آن جمله هم بسترشدن با عیال، وخوردن وآشامیدن، که در شب حلال‌شده. و کلمة: أُحِلَّ لَكُمْ لَيْلَةَ الصِّيَامِ الرَّفَثُ إِلَى نِسَآئِكُمْ ، دلالت دارد که مباشرت با زنان در هر ساعتی از ساعات شب جایز است. و جملة: عَلِمَ اللّهُ أَنَّكُمْ كُنتُمْ تَخْتانُونَ أَنفُسَكُمْ فَتَابَ عَلَيْكُمْ وَعَفَا عَنكُمْ فَالآنَ بَاشِرُوهُنَّ... دلالت دارد که قبل از نزول این آیه، حکم صوم مشکل‌تر بوده، و به ورود اين آیه آسانتر شده، چنانکه در خبر آمده که شب‌های ماه مبارک أکل و شرب و جماع نداشت تا إفطار دیگر، پس یکی از اصحاب رسول به نام خوات بن جبیر که پیرمرد ضعیفی بود، پس از فراغ کار رفت منزل برای إفطار، عیال او در آوردن طعام کندی کرد و چون او خسته بود خوابش گرفت و دیگر غذایی نخورد، طبق مقررات صوم، و بدون إفطار شب را به روز آورد، وروز را روزه گرفت، و به جنگ خندق حاضر شد، و به سبب ضعف و گرسنگی در وسط کار بیهوش افتاد. رسول خداص به حال او رقت کرد. مسئلة دیگر اینکه عده‌ای از جوانان مسملین در شب‌های ماه مبارک با عیال خود هم‌بستر می‌شدند، حتی بعضی از ایشان خدمت رسول خداص آمده و به این عمل اقرار نمودند. در این حال آیة فوق نازل شد، و کسانیکه مرتکب خلاف مقررات شده بودند اظهار ندامت کردند، و خدا ندامت و توبة ایشان را پذیرفت و این آیه نازل و اجازة أکل و شرب و جماع در شب‌ها تا ساعت فجر مجاز گردید. و مقصود از خیانت مذکور همین خلافی بود که جوانان مرتکب شده بودند. وجملة: أَتِمُّواْ الصِّيَامَ إِلَى الَّليْلِ، دلالت دارد که نهایت زمان روزه، شب است، پس همین که شب رسید، باید افطار کند، و روزة وصال که شب را نیز روزه گیرد، و روز بعد را به روز قبل وصل نماید، حرام است، واز این جمله معلوم می‌شود که در تمام روز باید نیت صوم ادامه داشته باشد.
وَلاَ تَأْكُلُواْ أَمْوَالَكُم بَيْنَكُم بِالْبَاطِلِ وَتُدْلُواْ بِهَا إِلَى الْحُكَّامِ لِتَأْكُلُواْ فَرِيقًا مِّنْ أَمْوَالِ النَّاسِ بِالإِثْمِ وَأَنتُمْ تَعْلَمُونَ ﴿188﴾
ترجمه: اموال خود را بین خودتان به باطل نخورید، و آن را به سوی حکام نیندازید تا مقداری از اموال مردم را به گناه بخورید، و حال آنکه شما می‌دانید.(188)
نکات: در این آیه مقصود از أکل هرتصرفی است، چه‌کم‌فروشی، و چه غصب، و چه رشوه، و چه غیر اینها. زیرا عرف می‌گوید؛ مال مردم مخور، ولو اینکه خانه باشد و تصرف کرده باشد، که می‌گویند؛ مال مردم را خورده، و حق‌تعالی طبق عرف سخن گفته است. و مقصود از: وَتُدْلُواْ بِهَا إِلَى الْحُكَّامِ ...  همان دادن رشوه است که بواسطة آن مال مردم را می‌خورند.
يَسْأَلُونَكَ عَنِ الأهِلَّةِ قُلْ هِيَ مَوَاقِيتُ لِلنَّاسِ وَالْحَجِّ وَلَيْسَ الْبِرُّ بِأَنْ تَأْتُوْاْ الْبُيُوتَ مِن ظُهُورِهَا وَلَكِنَّ الْبِرَّ مَنِ اتَّقَى وَأْتُواْ الْبُيُوتَ مِنْ أَبْوَابِهَا وَاتَّقُواْ اللّهَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ ﴿189﴾ ترجمه: از تو از ماهها می‌پرسند، بگو این ماهها برای میزان اوقات است، و برای انجام‌دادن حج، و نیکی این نیست که از پشت‌خانه‌ها وارد شوید، ولیکن نیکی آن است که شخص بپرهیزد (با تقوی باشد)، و خانه‌ها را از دربش بیائید و از خدا بترسید و تقوی پیشه کنید تا شاید رستگار گردید.(189)
نکات: ماه بواسطة گردش زمین گاهی تمام سطحش که مقابل خورشید است دیده می‌شود، و گاهی قسمتی از آن وگاهی گوشه‌ای از آن نمایان است، و خدا چنین قرار داده تا بواسطة آن اوقات اول و وسط و آخر ماه معلوم باشد، و چون در زمان جاهلیت هر کس که می‌رفت حج و موفق به انجام حج نمی‌شد می‌بایست دیگر از درب خانة وارد نشود بلکه از پشت خانه دربی بازکند و یا از دیوار وارد شود حق‌تعالی این کار را مذمت کرده تا مردم به این خرافات نپردازند.
وَقَاتِلُواْ فِي سَبِيلِ اللّهِ الَّذِينَ يُقَاتِلُونَكُمْ وَلاَ تَعْتَدُواْ إِنَّ اللّهَ لاَ يُحِبُّ الْمُعْتَدِينَ ﴿190﴾
وَاقْتُلُوهُمْ حَيْثُ ثَقِفْتُمُوهُمْ وَأَخْرِجُوهُم مِّنْ حَيْثُ أَخْرَجُوكُمْ وَالْفِتْنَةُ أَشَدُّ مِنَ الْقَتْلِ وَلاَ تُقَاتِلُوهُمْ عِندَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ حَتَّى يُقَاتِلُوكُمْ فِيهِ فَإِن قَاتَلُوكُمْ فَاقْتُلُوهُمْ كَذَلِكَ جَزَاء الْكَافِرِينَ ﴿191﴾
فَإِنِ انتَهَوْاْ فَإِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَّحِيمٌ ﴿192﴾
وَقَاتِلُوهُمْ حَتَّى لاَ تَكُونَ فِتْنَةٌ وَيَكُونَ الدِّينُ لِلّهِ فَإِنِ انتَهَواْ فَلاَ عُدْوَانَ إِلاَّ عَلَى الظَّالِمِينَ ﴿193﴾
ترجمه: وکشتار نمائید در راه خدا با آنانکه با شما قتال می‌کنند وتجاوز مکنید زیرا خدا تعدی‌کنندگان را دوست نمی‌دارد(190) و هر جا ایشان را یافتید بکشیدشان و بیرونشان کنید از جهت اینکه شما را بیرون کردند و آشوب بدتر از کشتن است ونزد مسجدالحرام با ایشان پیکار نکنید تا وقتیکه ایشان در آنجا با شما پیکار کنند، پس اگر ایشان با شما پیکار کردند بکشیدشان، کیفر کافران چنین است(191) و اگر خودداری کردند خدا آمرزنده و رحیم است(192) وبا ایشان پیکار كنيد تا آشوبی نباشد و دین و پذیرش آن برای خدا باشد، پس اگر خودداری کردند جز بر ستمگران ستمی نیست.(193)
نکات: مقصود از وَقَاتِلُواْ فِي سَبِيلِ اللّهِ ...» این است که قتال برای بازشدن راه حق باشد که مردم آزاده بتوانند به سوی خداپرستی بروند، و کسی ایجاد زحمت نکند، و پذیرش دینی برای ترس از مخلوق نباشد و مقصود از جملة: «الذین یقاتلونکم» این است که قانون اسلام قانون آدم‌کشی نیست، و اگر کسی اقدام به قتال نکند نباید با او قتال کرد، یعنی مسلمین نباید پیش‌قدم در قتال بشوند، و ظاهراً مقصود از فتنه در جملة: وَالْفِتْنَةُ أَشَدُّ مِنَ الْقَتْلِ ... ، گمراه‌کردن و به شرک کشاندن مردم است که فرموده از قتل بدتر است، و بعلاوه فتنه واضلال مردم گاهی موجب آشوب وتلف‌شدن اموال و نفوس نیز می‌شود، و فتنه، کار جوانمردان نیست، بلکه کار منافقان و ناکسان است. و در آیة 217 همین سوره، گناه صدّ و بازداشتن مردم را از راه خدا، از گناه قتال در ماه حرام بزرگتر دانسته.
و جملة: وَلاَ تُقَاتِلُوهُمْ عِندَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ حَتَّى يُقَاتِلُوكُمْ... دلالت دارد که مسجدالحرام، محترم است، و نباید در آنجا اقدام به جنگ و جدال نمود، مگر اینکه کفار پیش‌قدم شوند، و چون کفار خودداری کردند مسلمین باید بی‌درنگ خودداری کنند. و جملة وَقَاتِلُوهُمْ حَتَّى لاَ تَكُونَ فِتْنَةٌ وَيَكُونَ الدِّينُ لِلّهِ ...  دلالت دارد که جهاد اسلامی برای رفع زورگوئی و دفع فتنه و آشوب و شرک است، که دینهای باطل را بر مردم تحمیل نکنند، و هرگاه فتنه برطرف شد دیگر جهادی نیست، پس مادامیکه زورگویان و گمراه‌کنندگان وجود دارند جهاد بر مسلمین واجب و لازم است، و جملة: فَإِنِ انتَهَواْ فَلاَ عُدْوَانَ إِلاَّ عَلَى الظَّالِمِين...  دلالت دارد که جهاد برای تعدی و تجاوز نیست.
الشَّهْرُ الْحَرَامُ بِالشَّهْرِ الْحَرَامِ وَالْحُرُمَاتُ قِصَاصٌ فَمَنِ اعْتَدَى عَلَيْكُمْ فَاعْتَدُواْ عَلَيْهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدَى عَلَيْكُمْ وَاتَّقُواْ اللّهَ وَاعْلَمُواْ أَنَّ اللّهَ مَعَ الْمُتَّقِينَ ﴿194﴾
ترجمه: ماه حرام مقابل ماه حرام و حرمتها را قصاص است، پس هر کس بر شما تجاوز کند شما بر او تجاوز کنید (هرگاه به جور دست‌درازی کردند شما بعدل مقابله کنید) به مانند آنچه بر شما تعدی کرده‌اند، و از خدا بترسید و بدانید که خدا با پرهیزگاران است.(194)
نکات: ماه حرام، و شهر حرام را که مکه باشد و حال احرام را باید هر کسی مراعات کند و احترام آنها را نگاهدارد، ولی اگر کفار حرمت آنها را نگاه نداشتند و به جنگ و آشوب اقدام کردند مسلمین باید معامله به مثل کنند، ولی باید خدا را در نظر گرفته و زیاده‌روی نکنند.
    وَأَنفِقُواْ فِي سَبِيلِ اللّهِ وَلاَ تُلْقُواْ بِأَيْدِيكُمْ إِلَى التَّهْلُكَةِ وَأَحْسِنُوَاْ إِنَّ اللّهَ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ ﴿195﴾
ترجمه: و انفاق کنید در راه خدا (یعنی جهاد) و خود را بدست خود بهلاکت نیفکنید ونیکی کنید که خدا نیکوکاران رادوست می‌دارد.(195)
نکات: اکثر آیاتی که سبیل الله دارد مقصود جهاد است که به جهاد راه خدا بازمی‌شود، و مقصود از وَلاَ تُلْقُواْ بِأَيْدِيكُمْ إِلَى التَّهْلُكَةِ این است که زیر بار کفار نروید که هلاک می‌شوید، بعضی خیال کرده‌اند که لا تلقوا کناره‌گیری از جنگ است، و تسلیم برای حفظ جان. و این اشتباه است زیرا کشته‌شدن در راه خدا هلاکت نیست و موجب افتخار و سعادت است.
وَأَتِمُّواْ الْحَجَّ وَالْعُمْرَةَ لِلّهِ فَإِنْ أُحْصِرْتُمْ فَمَا اسْتَيْسَرَ مِنَ الْهَدْيِ وَلاَ تَحْلِقُواْ رُؤُوسَكُمْ حَتَّى يَبْلُغَ الْهَدْيُ مَحِلَّهُ فَمَن كَانَ مِنكُم مَّرِيضًا أَوْ بِهِ أَذًى مِّن رَّأْسِهِ فَفِدْيَةٌ مِّن صِيَامٍ أَوْ صَدَقَةٍ أَوْ نُسُكٍ فَإِذَا أَمِنتُمْ فَمَن تَمَتَّعَ بِالْعُمْرَةِ إِلَى الْحَجِّ فَمَا اسْتَيْسَرَ مِنَ الْهَدْيِ فَمَن لَّمْ يَجِدْ فَصِيَامُ ثَلاثَةِ أَيَّامٍ فِي الْحَجِّ وَسَبْعَةٍ إِذَا رَجَعْتُمْ تِلْكَ عَشَرَةٌ كَامِلَةٌ ذَلِكَ لِمَن لَّمْ يَكُنْ أَهْلُهُ حَاضِرِي الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ وَاتَّقُواْ اللّهَ وَاعْلَمُواْ أَنَّ اللّهَ شَدِيدُ الْعِقَابِ ﴿196﴾
الْحَجُّ أَشْهُرٌ مَّعْلُومَاتٌ فَمَن فَرَضَ فِيهِنَّ الْحَجَّ فَلاَ رَفَثَ وَلاَ فُسُوقَ وَلاَ جِدَالَ فِي الْحَجِّ وَمَا تَفْعَلُواْ مِنْ خَيْرٍ يَعْلَمْهُ اللّهُ وَتَزَوَّدُواْ فَإِنَّ خَيْرَ الزَّادِ التَّقْوَى وَاتَّقُونِ يَا أُوْلِي الأَلْبَابِ ﴿197﴾
 ترجمه: و براي خدا حج و عمره را بپایان برسانید، پس اگر محصور شدید و از رفتن به حج ممنوع گردیدید پس هرچه میسر باشد قربان کنید و سر