X
وَمَا جَعَلَهُ اللّهُ إِلاَّ بُشْرَى وَلِتَطْمَئِنَّ بِهِ قُلُوبُكُمْ وَمَا النّ


          ==================صاحب وبلاگ: عبدالرحمن عباسی ========= =========كارشناس ارشدتعليم و تربيت(اسلامي)

وَمَا جَعَلَهُ اللّهُ إِلاَّ بُشْرَى وَلِتَطْمَئِنَّ بِهِ قُلُوبُكُمْ وَمَا النّ


وَمَا جَعَلَهُ اللّهُ إِلاَّ بُشْرَى وَلِتَطْمَئِنَّ بِهِ قُلُوبُكُمْ وَمَا النَّصْرُ إِلاَّ مِنْ عِندِ اللّهِ إِنَّ اللّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ ﴿10الأنفال


عمر بن عبد العزیز رض:

مشهور به عمر ثاني 

عمر بن عبدالعزيز بن مروان بن حكم يكي از خلفاي دوازده گانه اموي است كه از وجهه عالی در حکومت اسلامی برخوردار برخوردار بوده است، تا جایی که وی را عمر ثانی رح لقب داده اند. تولد او به سال61[1] يا 62[2] هجري بوده است. مادر عمر، ام­عاصم؛ دختر عاصم بن عمر بن خطاب بوده است.[3] عمر بن عبدالعزيز از سال 99 تا 101هجري خلافت كرد.



عمر بن عبد العزیز رض

    عمر بن عبدالعزيز بن مروان بن حكم يكي از خلفاي دوازده گانه اموي است كه از وجهه عالی در حکومت اسلامی برخوردار برخوردار بوده است، تا جایی که وی را عمر ثانی رح لقب داده اند. تولد او به سال61[1] يا 62[2] هجري بوده است. مادر عمر، ام­عاصم؛ دختر عاصم بن عمر بن خطاب بوده است.[3] عمر بن عبدالعزيز از سال 99 تا 101هجري خلافت كرد.

 امام عدل و انصاف، عمر بن عبدالعزیز(ره)

بدون تردید عمر بن عبدالعزیز از خلال زندگی اش با قرآن و تفکرش در این دنیا دریافته بود که همانا دنیا سرای آزمایش و امتحان است، بلکه مزرعه آخرت است، بنابراین ظاهر و باطن خود را تسلیم خداوند کرده و راه زهد و پارسایی را در پیش گرفت.

امام عدل و انصاف، عمر بن عبدالعزیز(ره)

طبق حدیث گهربار رسول الله (صلی الله علیه و سلم) که خداوند در رأس هر سده  هادی و راهنمایی  برای امت من بر می گزیند، لطف الهی شامل حال بشریت گشت و زمام خلافت اسلامی را به دست جوانی غیّور از سلالۀ پاک فاروق اعظم (رضی الله عنه) داد تا باری دیگر مجد و عزّت از دست رفته امت اسلامی را برگرداند.

آری این شخصیت بزرگ اسلام که به حق وی را می توان از معجزه های دین اسلام قلمداد کرد و از او به عنوان "مجدد قرن اول" و نیز "عمر ثانی" یاد می شود، حضرت "عمربن عبدالعزیز" است که در زمره سلسله خلفای اموی خدمات بسیار ارزشمندی به جامعه اسلامی نمود. دوران خلافت او از دوران درخشان تاریخ اسلام است که در برقراری و اجرای عدالت و مساوات زبانزد خاص و عام بود.

ولادت و نسب

حضرت امیرالمومنین، خلیفه راشد، زاهد خداترس، عابد شب زنده دار و عالم با عمل عمر بن عبدالعزیز بن مروان بن حکم  بن أبی العاص بن أمیة  بن عبد شمس بن عبد مناف،  در سال 61 هـ.ق در مدینه منوره دیده به جهان گشود.[سیرت عمربن عبدالعزیز- صلابی

پدرش، عبدالعزیز بن مروان، بیش از 20 سال امیر مصر بود. روزی ایشان به خدمتگزار خود دستور داد که از پاکیزۀ مالم 400 دینار آماده کن زیرا قصد ازدواج با زنی از خانواده صالح و نیکو را دارم. سپس ایشان از نوۀ عمربن خطاب (رضی الله عنه)، أم عاصم (لیلی)  بنت عاصم بن عمربن خطاب را خواستگاری کرد.

أم عاصم (لیلی) ثمرۀ آن ازدواج مبارکی بود که که حضرت عمر (رض) در شبی از شبها در کوچه های مدینه منوره در حال گشت زنی بود، ناگهان گذرش بر خانۀ پیرزنی افتاد که به دختر جوان خود دستور می داد  که به منظور افزایش شیرها  داخل آنها آب بریزد، اما دختر از این کار امتناع ورزیده و گفت: مادر! مگر خبر نداری که امیرالمومنین از این کار منع کرده است!؟ مادر گفت: آری، اما امیرالمومنین اینجا نیست. دختر جوان با قاطعیت بیشتر پاسخ داد: مادر! دوست ندارم که در ظاهر مطیع دستور امیرالمومنین باشم و در باطن به وی خیانت کنم. حضرت عمر (رضی الله عنه) با شنیدن  این سخن  تعجب کرده و به غلام خود دستور داد  که خانه را به خاطر داشته باش و چون صبح شد از اهل خانه تحقیق کن. پس از تحقیق معلوم شد که دختر جوان و عفیفۀ شب گذشته مجرّد است. لذا حضرت امیرالمؤمنین وی را برای پسر خود عاصم خواستگاری کرده و به عقد وی درآورد، و از این پیوند مبارک دختری به نام "لیلی" متولد شد، که بعدها در ازدواج عبدالعزیز درآمد و از آنان پسری به نام عمر متولد شد، که دنیا از وی به عنوان امام عدل و انصاف، بلکه "عمر ثانی" یاد می کند. [سیرت عمربن عبدالعزیز، صلابی]

دوران کودکی

حضرت عمربن عبدالعزیز(رحمه الله) دوران رشد و شکوفایی خویش را در مدینه منوره و در جمع اصحاب و یارن رسول الله (صلی الله علیه وسلم) آغاز کرد، و از فضای علمی و معنوی آنجا و ساکنین آن مستفیض گشت.

از سرشت و طبیعت او بود  که با مشایخ و بزرگان مدینه نشست و برخواست می کرد و از رفتن در جلسات جوانان امتناع می ورزید. اما پس از اینکه پدر بزرگوارش  وفات نمود، عمویش عبدالملک بن مروان  او را با خود برده و با فرزندان خود شریک ساخت، بلکه وی را بر بسیاری از آنان مقدم ساخت. سپس دختر خویش فاطمه را به عقد و نکاح وی در آورد. [سیرت عمربن عبدالعزیز، صلابی، ص 17]

تعلیم و تربیت:

"صالح بن کیسان" از سوی پدر عمربن عبدالعزیز برای امر تربیت و آموزش او انتخاب شد. حضرت عمر بن عبدالعزیز (رحمه الله) تحت توجهات و عنایات خاص وی پرورش یافت. صالح بن کیسان تمام امورش را زیر نظر داشت. روزی حضرت عمر بن عبدالعزیز (رحمه الله) نتوانست برای ادای نماز به مسجد حضور یابد. صالح بن کیسان از وی علّت را جویا شد. فرمود: با موهایم مشغول شدم. صالح فورا نامه ای برای پدرش نوشت و او را از جریان مطّلع ساخت. به محض رسیدن نامه، عبدالعزیز فورا قاصدی را به سوی وی گسیل داشت و به وی توصیه کرد که بدون هیچ حرفی سر او را بتراشد. قاصد آمد و بدون هیچ حرفی سر او را تراشید. بر اثر همین تعلیم و تربیت صحیح بود که در همین دوران کودکی قلبی مالامال از محبت و ترس الهی را در درون خود داشت.

بالای سرش ز هوشمندی                      می تافت ستارۀ بلندی

در همین دوران کودکی روزی بیرون خانه شروع به گریستن کرد تا اینکه خبر به مادرش رسید. مادرش شخصی را پیش او فرستاد تا علت را جویا شود؛ او جواب داد: از ترس مرگ می گریم!! زمانی که  خبر به مادر مهربان رسید، او نیز شروع به گریستن کرد. [سیرت عمربن عبدالعزیز - صلابی- ص17]

علامه سیوطی (رحمه الله) در تاریخ الخلفاء می نویسد: عمر بن عبدالعزیز (رحمه الله) قبل از خلافت نیز بر راه و روش صالحان و نیکان بود. غیر از اینکه ایشان در بهره وری از لذّات مبالغه می کرد و از همین جهت بعضی از دوستانش او را عیب می گرفتند. [اما پس از خلافت بطور کلی زندگانی متفاوت از زندگانی قبل از خلافت را اختیار کرد، چناچه از سیره وی کاملا هویداست.] [تاریخ الخلفاء- سیوطی- ص 229]

فضایل و امتیازات:

1-  شهادت و گواهی رسول الله (صلی الله علیه و سلم):

عباس راشد می گوید: من و آقایم در سفری همراه حضرت عمر بن عبدالعزیز بودیم. در میان راه در محلی اطراق کردیم، زمانی که حضرت عمر بن عبدالعزیز (رحمه الله) خواست برای قضاء حاجتی  خارج شود آقایم به من دستور داد که وی را همراهی کنم. من به دنبال او راه افتادم، در همین حال مار مرده ای را دیدیم، حضرت عمر بن عبدالعزیز (رحمه الله) پیاده شد  وآن را دفن کرد. سپس سوار شده  و به راهمان ادامه  دادیم. ناگهان  صدایی شنیدیم که می گفت: یا خرقاء! یا خرقاء! به چپ و راست خود نگریستیم اما کسی را ندیدیم، سپس حضرت عمر بن عبدالعزیز (رحمه الله) به سخن آمده گفت: ای هاتف! تو را به ذات یکتا سوگند می دهم که اگر قابل مشاهده ای خود را به ما بنمایان، و اگر نه بگو: خرقاء کیست؟ هاتف گفت: خرقاء آن ماری است  که فلان جا دفنش کردید. پس همانا من از رسول الله (صلی الله علیه وسلم) شنیدم که روزی برای خرقاء گفت: ای خرقاء در سرزمینی بی آب وعلف خواهی مرد و تو را بهترین مومن اهل زمین آن زمان دفن خواهد کرد. سپس حضرت عمر بن عبد العزیز (رحمه الله) گفت: خداوند بر تو رحم نماید، تو کیستی؟ گفت: من از جملۀ 9 نفری هستم که با رسول الله (صلی الله علیه وسلم) در این وادی بیعت کردند. [سیرت عمربن عبدالعزیز- صلابی ص 55]

2-  گواهی عمر بن خطاب (رضی الله عنه:

حضرت عمر بن خطاب (رضی الله عنه) می فرماید: إن من ولدی رجلا بوجهه أثر یملأ الأرض عدلاٌ. ترجمه: از نسل من مردی خواهد آمد که بر پیشانی خود نشانی دارد و زمین را از عدل و داد پر می سازد.

3- ادای احترام راهب:

روایت شده که روزی عبدالله بن عمر بن عبدالعزیز (رحمه الله) از کنار صومعه راهبی گذر نمود. راهب بر خلاف معمول سابقش از صومعه خارج شده و به سمت وی شتافت، سپس به وی گفت: آیا می دانی چرا من به خاطر تو از عبادتگاهم خارج شدم؟ عبدالله بن عمر بن عبدالعزیز گفت: نه!. راهب جواب داد: بخاطر حق پدرت! همانا ما او را از ائمه عادل، و به منزله ماه رجب از ماههای حرام می شماریم.

عمربن عبدالعزیز، مجدد قرن اول

عمر بن عبدالعزیز با دوراندیشی صدیقی، عدالت فاروقی، حیای عثمانی و قضاوت حیدری پا به میدان گذاشت و یکی از مجددین تاریخ اسلام قرار گرفت. این بارخداوند متعال شخصیتی به نام عمربن عبدالعزیز از نسل حضرت عمر فاروق رضی‌الله‌عنه را برای احیای دین خاتم، به جامعه اسلامی ارزانی داشت.  

قال النبی صلی‌الله‌علیه‌وسلم: «یحمل هذا العلم من کل خلف عدوله، ینفون عنه تحریف الغالین و انتحال المبطلین و تأویل الجاهلین». حمل می‌کنند این علم (علم دین) را از هر نسلی انسانهای عادل، که دور می‌کنند از آن تحریف غلوکنندگان و نسبت دادن انسانهای باطل و تأویل جاهلان را.

حکومت امویان هر لحظه در حال رکود و تنزل بود، و از حالات و نابسامانیهای جوامع اطراف متأثر شده بود، رجال دینی و متفکران اسلامی دارای نفوذ قبلی نبودند، احساسات دینی به خاموشی گرائیده و همتها سست شده بود، هیچ روزنه امیدی برای انقلاب و قیام دینی به منظور ایجاد حکومتی صالح و مصلح وجود نداشت، میراث خلفای راشدین و امیر بافراست و با ایمان حضرت معاویه رضی‌الله‌عنهم بازیچه افراد کوتاه‌بین و دون همت قرار گرفته بود. زمامداران سیاسی، صلاحیت لازم برای اداره حکومت را نداشتند. خلاصه اینکه حالات حکومت اسلامی چنان بود که امیدی برای اصلاح و تجدید نظر نبود.

در این روزها امت اسلامی شدیداً نیاز به مصلحی بزرگ، با ایمان، متدین و خودآگاه داشت، مصلحی که بر تمام مشکلات فائق آمده و مسیر تاریخ را تغییر دهد و به سوی هدایت و اصلاح رهنمون شود.لذا از آنجایی که دین اسلام فی ذاته صلاحیت تربیت افرادی مصلح و انقلابی را دارد، بطوری که در هیچ برهه از زمان، تاریخ اسلام خالی از رجال و متفکران دینی نبوده است، این بار نیز اسلام، صلاحیت ذاتی خود را به نمایش گذاشت و یکی از تربیت یافتگان خود را برای احیای دین و تجدید احکام الهی بر صفحه گیتی به میدان آورد، شیرمردی که نه تنها از اوضاع فاسد متأثر نشد بلکه مسیر تاریخ را با نفحات ایمانی و انفاس قدسی خویش، تغییر داد.  او با دوراندیشی صدیقی، عدالت فاروقی، حیای عثمانی و قضاوت حیدری پا به میدان گذاشت و یکی از مجددین تاریخ اسلام قرار گرفت. بله! این بارخداوند متعال شخصیتی به نام عمربن عبدالعزیز از نسل حضرت عمر فاروق رضی‌الله‌عنه را برای احیای دین خاتم، به جامعه اسلامی ارزانی داشت. عمر بن عبدالعزیز رحمه‌الله از نوادگان حضرت عمر رضی‌الله‌عنه بود؛ مادرش- ام عاصم- دختر عاصم بن عمر بن خطاب می‌باشد.

عمر بن عبدالعزیز درسال  61 هـ در مدینه منوره دیده به جهان گشود. پدرش عبدالعزیز بن مروان یکی از بزرگان بنی‌امیه بود. او انسانی شجاع و کریم بود. بیش از بیست سال امارت مصر را بر عهده داشت. در مورد جریان ازدواج عبدالعزیز بن مروان آمده است که روزی به یکی از وزیران خود گفت: حدود چهارصد درهم از پاک ترین اموال من جمع‌آوری کن زیرا اراده ازدواج با خانوادۀ دیندار و صالحی را دارم، بعد از تحقیق و تفحص با "ام عاصم" دختر عاصم بن عمر بن خطاب ازدواج کرد و از این پدر و مادر متدین و با تقوی، عمربن عبدالعزیز مجدد قرن اول متولد شد و جهان را به سوی عدل و برابری سوق داد.

عمر بن عبدالعزيز پيش از رسيدن به حكومت

  در سال 85 هجري عبدالملك بن مروان او را از مدينه فراخواند و دخترش فاطمه را به همسري او در آورد[4] و او را استاندار منطقه «خناصره»،[5] نمود.[6] پس از به قدرت رسيدن وليد بن عبدالملك در سال 86 هجري، عمر بن عبدالعزيز هم­چنان استاندار منطقه خناصره باقي ماند. سال 87 هجري وليد بن عبدالملك او را در سن 25 سالگي به حكومت مدينه گماشت.[7] در همين سال در حالي كه حاكم مدينه بود، از طرف وليد سالار حج شد.[8] عمر مدت شش سال استاندار مدينه بود. سال 93 هجري وليد بنا به در خواست حجاج بن يوسف او را از استانداري مدينه عزل كرد.[9] حجاج در نامه­اي كه به وليد نوشت متذكر شد كه «بي­دينان و اختلاف جويان و شورشيان عراقي از عراق به مدينه و مكه پناه مي­برند(و در پناه و امنيت عمر بن عبدالعزيز به سر مي­برند.) و اين امر مايه وهن است.» به همين علت وليد او را از استانداري اين منطقه عزل كرد.[10] يكي از اقدامات او در زمان حكمراني در مدينه تخريب و بازسازي و توسعه مسجدالنبي(ص) بود.[11]     در سال 88 پيكي از طرف وليد بن عبدالملك به مدينه آمد و عمر بن عبدالعزيز را مامور ساخت كه مسجدالنبي را توسعه دهد به گونه­اي كه حجره­هاي همسران پيامبر(ص) در مسجد قرار گيرند. و پشت مسجد و اطراف آن را بخرد تا مساحت مسجد 200 ذراع  در 200 ذراع شود.[12]

   پس از مرگ وليد بن عبدالملك، عمر بن عبدالعزيز بر جنازه او نماز خواند.[13] در دوره سليمان بن عبدالملك(96 تا 99 هجري) عمر حكم مشاور او را داشت و پس از مرگ سليمان باز اين عمر بود كه بر جنازه او نماز خواند.[14] همه اين امور نشان دهنده نفوذ او در اين دوره مي باشد.

 

آغاز خلافت

   سليمان بن عبدالملك بنا به گفته خودش براي جلوگيري از فتنه، عمر بن عبدالعزيز را جانشين خود قرار داد.[15] هر چند دوره حكومت عمر بن عبدالعزيز بيش از دو سال نبوده است؛ اما در همين دوره كوتاه اقدامات بسيار شايسته و نيكويي توسط اين خليفه اموي صورت گرفت. به نظر مي­رسد، وي پس از اين كه به خلافت رسيد، احساس كرد كه مسئوليت سنگين و وظيفه­اي دشوار بر عهده او گذاشته شده است.[16] احتمالا با توجه به اين كه بخش عمده­اي از دوره زندگي عمر بن عبدالعزيز در مدينه سپري شده است و با عنايت به اين كه علاوه بر خاندان پيامبر(ص)، عالمان و فقهاي بزرگي در مدينه حضور داشته­اند،[17] به نظر مي­رسد، وي تحت تاثير نظام تعليمي مدينه از تربيت خاصي برخوردار شده است كه با ساير حاكمان اموي متفاوت بوده است.

خلافت:

حضرت عمر بن عبدالعزیز در ربیع الاول سال 87 هـ. ق در سن 25 سالگی از طرف ولید بن عبدالملک به عنوان استاندار مدینه منوره منصوب شد. وی بلافاصله پس از انتصابش شورای ده نفری متشکّل  از فقهاء و دانشمندان مدینه منوره را تشکیل داد، و پس از آن در طول مدت انتصابش تمام امور مدینه را زیر نظر همین شورا انجام داد. [سیرت  و مناقب عمربن عبدالعزیز، ص 57]سلیمان بن عبدالملک [پسر عموی عمربن عبدالعزیز]  در حالی واپسین روزهای حیاتش را می گذراند که فرزندی شایستۀ خلافت را نداشت؛ لذا نزدیکان و مشاوران او  تصمیم گرفتند حضرت عمر بن عبدالعزیز را با توجه  به تجربه کاری و لیاقتش به امر خلافت بگمارند. پس از اینکه سلیمان وفات کرد و مراسم تجهیز و تکفین انجام گرفت، حضرت عمر بن عبدالعزیز (رحمه الله) بر آن نماز خواند. پس از فراغت از مراسم تجهیز و تکفین ناگهان ایشان سر و صدایی را از اطراف  احساس کرد. عرض کرد:چه خبر است؟ گفتند: مرکب مخصوص خلافت را برای شما حاضر کرده اند. فرمود: دابتی أوفق لی (الاغم برایم بهتر است.) سپس سوار بر الاغ شده به طرف مسجد به راه افتاد، بالای منبر رفته، عرض کرد: ای مردم! همانا من بدون خواسته و ارادۀ قلبی ام با امر خلافت مواجه شده ام و من از بیعتی که شما با من کردید شما را آزاد می گذارم، پس بروید و برای خود خلیفه ای انتخاب نمائید. اما مردم همه با یک صدا فریاد زدند: قد أخترناک یا أمیرالمومنین و رضینا بک.عمربن عبدالعزیز پس از حمد و ثنای الهی و درود بر پیامبر (صلی الله علیه وسلم) خطبه ای ایراد فرمود که در فرازی از آن آمده استیأیها الناس! من أطاع الله وجبت طاعته، ومن عصی الله فلا طاعة له؛ أطیعونی فی ما أطعتُ الله، فإذا عصیتُ فلا طاعة لی علیکم.» (ای مردم! کسی که خدا را اطاعت کرد، اطاعت از وی لازم است، اما کسی که خدا را نافرمانی کرد، فرمانبری از وی نیست.) [سیرت و مناقب عمر بن عبدالعزیز، ص  85 ].

دوران خلافت عمر بن عبدالعزیز گر چه از نظر زمانی کوتاه، و از دو سال و پنج ماه تجاوز نمی کند، اما ایشان توانست در این مدت کوتاه با تأسّی از شیوه های حکمرانی و حکومتمداری جد أمجد خویش حضرت فاروق أعظم (رضی الله عنه) به موفقیتهای بزرگی نایل شود، و باری دیگر امت اسلامی را از جور و ظلم زورگویان و حکمرانان خودکام رهایی بخشد و مرهمی بر زخم دیرینۀ آنان بپاشد، و بیت المال مسلمین را که مجموعه درهم و دینارهای آنان بود و به شعرای پیشه ور، چاپلوسان درباری و ندیمان خودفروخته اختصاص داشت، سامان دهد تا جائی که در قلمرو خلافت اسلامی نیازمندی برای برای أخذ زکات و صدقات مسلمین یافت نمی شد.

اما بدون تردید راز موفقیت ایشان در حکومت مداری بکارگیری شیوه های حکومت مداری حضرت فاروق (رضی الله عنه) بود. چنان که ایشان در آغازین روزهای خلافش طی نامه ای به حضرت سالم بن عبدالله بن عمر(رضی الله عنهم) چنین می نویسد: نامه ها، قضایا و سیرت جد بزرگوارم را برایم بفرست تا بر اساس آن خلافت خود را پایه ریزی کنم. [صفة الصفوة، ج 2، ص622].

صفات و ویژگیها:

حضرت عمر بن عبدالعزیز (رحمه الله) گر چه در دوران نوجوانی خویش چون سایر جوانان و همسالانش محبت خاصی با خوشگذرانی و لذایذ دنیوی داشت، اما هیچ وقت از حد نگذشته و حدود الهی را پایمال نکرد، بلکه از همان دوران خردسالی در پی کسب صفات صالحین و نیکان بود. چنانکه روزی با کنجکاوی خاصی پیش مادرش آمده عرض کرد: یا أم! أحب أن أکون مثل خالی (مادر! می خواهم مثل دایی ام (عبدالله بن عمر) بشوم.)

1 -  شدت خوف الهی

یکی از ویژگیهای بزرگ حضرت عمربن عبدالعزیز (رحمه الله) خوف و ترس الهی بود. و این نتیجه ایمان قوی و راسخ  او بود که توانست در اوج جوانی، خود را از دسایس شیطانی برهاند و به خدا وصل نماید.

حضرت عطاء (رحمه الله) می فرماید: عمربن عبدالعزیز هر شب فقهاء را جمع کرده به یاد موت، قیامت و آخرت می پرداختند. [سیر أعلام النبلاء، ج5، ص83]

2- زهد:

بدون تردید عمر بن عبدالعزیز از خلال زندگی اش با قرآن و تفکرش در این دنیا دریافته بود که همانا دنیا سرای آزمایش و امتحان است، بلکه مزرعه آخرت است، بنابراین ظاهر و باطن خود را تسلیم خداوند کرده و راه زهد و پارسایی را در پیش گرفت.

مورخین می نویسند: هر روز از صبح تا شام دو درهم بر اهل و خانواده اش خرج می کرد، و لباسی که به تن داشت بسیار زبر و کلفت بود.

حضرت مالک می فرماید: خوشبوئی را برای بیت المال آورده بودند، عمر بن عبدالعزیز بینی اش را گرفت تا مبادا به مشامش برسد.[ سیر أعلام النبلاء، ج5، ص82]

3 - تواضع و فروتنی:

این صفت یکی دیگر از ویژگیها و خصایص حضرت عمر بن عبدالعزیز (رحمه الله) بود که نمونۀ بارز آن در دوران زندگی پس از خلافت کاملا هویداست.

حضرت عمرو بن مهاجر می گوید: روزی عمر بن عبدالعزیز به من گفت: هنگامی مرا دیدی که از حق اعراض کردم پس دستت را به گریبانم فرو برده و فشار بده، سپس بگو: چه کار میکنی ای عمر!؟.[صفة الصفوة، ج2، ص 122]

عمر بن عبدالغزیز در کلام بزرگان:

بسایری از محدثین بر آن رفته اند که مهدی موعود حضرت عمر بن عبدالعزیز است. چنانچه از حضرت حسن (رحمه الله) روایت شده است: اگر مهدی باشد او عمر بن عبدالعزیز است و اگرنه مهدی نیست مگر عیسی بن مریم. [سیرت و مناقب عمربن عبدالعزیز، ص91]

حضرت سفیان ثوری (رحمه الله) می فرماید: خلفای راشدین پنج تا هستند؛ ابوبکر، عمر، عثمان، علی و عمربن عبدالعزیز.[ سیرت و مناقب عمربن عبدالعزیز،ص 91

 ]امام احمد بن حنبل (رحمه الله) می فرماید: اگر مردی را دیدی که با عمر بن عبدالعزیز محبت می کند، پس بدانید که در او خیر و خوبی است إنشاء الله.

حضرت أنس بن مالک (رحمه الله) می فرماید: امامی را مشابه تر در نماز با رسول الله (صلی الله علیه وسلم) از این امامتان (عمربن عبدالعزیز) ندیدم. [سیرت و مناقب عمربن عبدالعزیز، ص 91].

اقدامات شايسته عمربن عبدالعزيز

   عمر بن عبدالعزيز از همان ابتدا روش حكومتي خويش را اعلام كرد. او در سخنراني  خود در آغاز خلافتش اعلام كرد: اي مردم  بعد از قرآن هيچ كتابي و بعد از محمد(ص) هيچ پيامبري نيست. من قاضي نيستم، بلكه مجري هستم. بدعت گذار نيستم، بلكه تابع هستم.[18] از مزاحم بن زفر نقل شده است، همراه نمايندگان كوفه پيش عمر بن عبدالعزيز رفتم. او درباره امور شهر ما و امير ما و قاضى ما پرسيد. آن گاه گفت: پنج خصلت است كه اگر يكى از آن­ها را قاضى رعايت نكند، مايه ننگ و عار اوست. قاضى بايد فهيم و سخت بردبار و سخت پارسا و استوار و چنان عالم باشد كه از هر چه نمى‏دانند از او بپرسند، يا چنان باشد كه در عين عالم بودن از هر چه نمى‏داند بپرسد.[19] 

  برخورد شايسته با علويان

   عمر بن عبدالعزيز كه تلاش مي­كرد با همه گروه­ها و دسته­بندي­ها برخورد شايسته­اي داشته باشد، سعي كرد علويان و شيعيان را نيز از خود راضي نگه دارد. او به اين منظور دستور داد كسي حق ندارد حضرت علي(ع) را لعن كند.[20] پيش از اين حضرت علي(ع) بر روي منابر لعن مي­شد و اين رسم ناپسند و نفرت­انگيزي بود كه معاويه آن را باب كرده بو د.[21] عمر بن عبدالعزيز علت محبت خود را به على(ع) اين گونه نقل مي­كند: من در مدينه مشغول تحصيل علم بودم. هميشه ملازم عبيدالله بن عبدالله بن عتبة بن مسعود بودم. او چيزى درباره من (و لعن على) شنيده بود. روزى من نزد او رفتم او را در حال نماز ديدم. او نماز خود را طول داد و من به انتظار نشستم كه او از نماز فراغت يابد. چون نماز او پايان يافت رو به من كرد و گفت: تو كى و از كجا دانستى كه خداوند بر اهل بدر و بر يارانى كه با پيغمبر بيعت رضوان كرده بودند، غضب كرده (و آن­ها را مستوجب لعن دانسته كه تو لعن مى‏كنى؟). خداوند از آن­ها راضى بوده است. من (عمر بن عبدالعزيز) گفتم: چيزى نشنيده­ام (درباره غضب خدا نسبت به آن­ها). گفت: آن­چه از تو درباره على(ع) شنيده شده چه بوده است؟ گفتم: از خدا و از تو معذرت مي­خواهم. من هم از آن روز لعن علي(ع) را ترك كردم. پدرم هم خطبه مي­خواند، چون خواست نام على را به زشتى برد، دچار خبط و خلط گرديد. همين كه فرود آمد از او پرسيدم علت آن تزلزل و پريشان‏­گویى در خطبه چه بود؟ من متوجه شده بودم كه چون تو به نام على(ع) مى‏رسيدى، سخن تو پريشان مي­گرديد. گفت: آيا تو متوجه آن پريشانى و اختلال شدى؟ گفتم: آرى. گفت: اى فرزند، آنانى كه گرد ما تجمع كرده‏اند اگر آن­چه را كه ما از (فضايل) على(ع) مى‏دانستيم خود بدانند، از گرد ما پراكنده شده به اولاد على(ع) مي­گرويدند.[22]

   علاوه بر اين عمر بن عبدالعزيز خمس كه به بني­هاشم تعلق داشت را به آن­ها داد و فدك را كه معاويه تيول مروان ساخته بود و او هم آن را به پسرش عبدالعزيز بخشيده بود و عمر آن را ارث برده بود، به فرزندان فاطمه(س) باز گرداند.[23]

 برخورد شايسته با خوارج

   عمر بن عبدالعزيز سعي كرد رفتار شايسته­اي با خوارج داشته باشد. بدين منظور با آن­ها گفتگو كرد و آن­ها را قانع كرد كه از خون­ريزي دست بردارند.[24] او به شؤذب خارجي نامه نوشت و او را به مناظره دعوت كرد و به او گفت: آيا حاضري با هم مناظره كنيم. اگر حق به جانب ما بود تو هم با مردم هم نوا شو و اگر حق به جانب تو بود ما در كار خود خواهيم نگريست.[25] شوذب در پاسخ به نامه عمر دو نفر از سخن­دانان خوارج را براي مناظره و گفت و گو نزد وي فرستاد.[26]

 برخورد عادلانه با همه مردم

   عمر بن عبدالعزيز در دوره كوتاه مدت خلافت خويش تلاش كرد، رفتاري عادلانه و شايسته با مردم داشته باشد. او از كارهاي ناشايست خاندان خود كه آن­ها را « مظالم» مي ناميد، جلوگيري كرد.[27] و در نامه اي كه به عاملان خويش نوشت دستور داد با مردم به نيكي رفتار شود.[28] او از هنگامي كه به خلافت رسيد تا روزي كه در گذشت همواره به رد كردن اموالي كه با ستم از مردم گرفته شده بود، اهتمام مي ورزيد.[29] اين كار را از خود شروع كرد و با دقت با بررسي زمين و كالاهايي كه در اختيار خود داشت پرداخت و خود را از همه آن­ها كنار كشيد. و به نقلي همه آن­ها را فروخت و پول آن را كه بيست هزار دينار شد وقف راه خير كرد.[30]

  عمر در نامه­اي كه به عامل خود در كوفه نوشت، دستور داد با مردم به عدالت و نيكويي رفتار شود. در اين نامه آمده است: از بنده خدا عمر، امير مؤمنان به عبدالحميد. سلام بر تو باد، اما بعد، مردم كوفه در مورد احكام خدا بليه و سختى و ستم ديده‏اند و عاملان بد، روش‏هاى زشتي ميان آن­ها پديد آورده‏اند. قوام دين عدالت است و رفتار نيكو، خراب را با آباد همانند مگير و آباد را با خراب. خراب را بنگر به اصلاح آن پرداز تا آباد شود. از آباد جز خراج مگير، آن هم با ملايمت و رعايت صاحبان زمين، ... هر كس از مردم آن سرزمين كه مسلمان شود سرانه بر او نيست در اين مورد دستور مرا رعايت كن كه من اختيارى را كه خدا به من داده به تو داده‏ام. بى‏اطلاع من در كار بريدن و آويختن شتاب مكن تا به من رجوع كنى. بنگر، از زن و فرزند هر كه خواهد حج  به جا آورد، يكصد دينار به او بده كه با آن حج كند و السلام.[31]»

 رفع منع كتابت حديث

    از ديگر اقدامات عمر بن عبدالعزيز دستور لغو منع كتابت حديث بود. پيش از اين بر اساس نظريه «حسبنا كتاب الله»[32] كه به دستور عمر اجرا شده بود از نوشتن احاديث جلوگيري مي­شد. در اين دوره عمر بن عبدالعزيز دستور داد احاديث پيامبراكرم(ص) را مكتوب كنند.[33] از عبدالله بن دينار نقل شده كه عمر بن عبدالعزيز به ابوبكر بن محمد بن حزم نوشت كه بنگر و احاديث رسول­خدا(ص) و سنت گذشته و حديث­هايى را كه «عمره»[34] نقل كرده است بنويس كه بيم دارم علم و اهل آن كهنه شود و از ميان برود.[35]                       

 برداشتن خراج و جزيه

   عمر بن عبدالعزيز به عاملانش دستور داد از مردم خراج نگيرند. به عنوان نمونه در نامه­اي به عبدالحميد بن عبدالرحمن كار گزارش در كوفه علاوه بر سفارش به عدالت و احسان و آباداني دستور داد از مسلمانان خراج نگيرد.[36]

   علاوه براين عمر به كارگزارانش دستور داد از نو مسلمانان جزيه گرفته نشود. عمر معتقد بود كه اصل برابري و عدم تبعيض نسبت به آن­ها بايد رعايت شود و هر كس اسلام را پذيرا مي­شود بايد از همه امتيازهايي كه مسلمانان از آن برخوردارند، برخوردار شود.[37]

   او در نامه­اي به جراح بن عبدالله حكمي؛ كارگزارش در خراسان، دستور داد  مردم آن سرزمين را به اسلام دعوت كند و به آن­ها اطلاع دهد كه هر كس اسلام بياورد از جزيه و خراج معاف خواهد بود و نام او در ديوان عطا ثبت مي­شود و با او همانند بقيه مسلمانان رفتار خواهد شد.[38]

در نتيجه اين سياست جزيه كاهش يافت. برخي از استانداران به عمر شكايت كردند. عمر در نامه­اي به حيان بن شريح استاندارش در مصر نوشت: «... به درستي خداوند محمد(ص) را به عنوان دعوت كننده اعزام كرد نه جمع آوري كننده ماليات.[39]»

   اقدامات شايسته عمربن عبدالعزيز تمامي گروه­ها و احزاب مخالف را راضي كرد و مردم در دوره حكومت دو ساله او ستم كمتري از جانب بني اميه تحمل كردند. هر چند بني اميه از سياست­هاي او چندان راضي نبودند.[40]

 در سال 87 هجرى یعنى پس از گذشت حدود پنج ماه از خلافت ولید، عمر بن عبدالعزیز والى مدینه شد. مورخان شخصیت عمر بن عبدالعزیز را متمایز از سایر خلفاى اموى دانسته اند و به راستى شیوه و عملكرد او نسبت به مردم و خاندان رسول خدا صلى الله علیه و آله بهتر از دیگران بود ولى ین حال  شیعیان، نظر مساعدى نسبت به عمر بن عبدالعزیز نداشته اند.

در گذشت عمربن عبدالعزيز

   برخي معتقدند خاندان اموي از بيم آن­كه خلافت از دستشان بيرون رود عمربن عبدالعزيز را مسموم كردند.[41] به هر حال او در سن 39 سالگي در دير سمعان در منطقه  حمص مجاور قِنّسرين[42] از دنيا رفت.[43]

طبري مي نويسد:« مرگ عمربن عبدالعزيز در 39 سالگي روز چهارشنبه 25 رجب سال 101 در خُناصِرَه[44] اتفاق افتاده است. او را در دير سمعان به خاك سپردند.[45]

 خلاصه سیدنا عمر بن عبدالعزیز (رحمه الله) پس از دو سال و پنج ماه خلافت عادلانه، که تاریخ امت اسلام پس از دوران خلافت خلفای راشدین مانند آن را به خود ندیده است، در سال 101 هـ. ق جهان فانی را وداع گفت و جسد مبارکش در دمشق سوریه به خاک سپرده شد. إنا لله و إنا إلیه راجعون.

منابع:

[1]. ابن سعد، الطبقات الكبري، ترجمه محمود مهدوى دامغانى، تهران، انتشارات فرهنگ و انديشه، 1374ش، ج 6، ص 19 .

[2]. طبري، محمد بن جرير؛ تاريخ الطبري، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، 1375، چاپ پنجم، ج 9، ص 3807 .

[3]. يعقوبى، ابن واضح؛ تاريخ يعقوبى، ترجمه محمد ابراهيم آيتى، تهران، انتشارات علمى و فرهنگى، 1371، چاپ ششم، ج 2، ص 261 .

[4]. ابن كثير، اسماعيل؛ البدايه و النهايه، بيروت، دار الفكر، 1407، ج 9، ص 193.

[5]. خناصره «5» [خ ص ر] شهركى از كارگزارى حلب كه برابر قنّسرين در بيابان است. حموي، ياقوت؛ معجم البلدان/ترجمه، تهران، سازمان ميراث فرهنگي كشور، 1383، ج ‏2، ص 314 .

[6]. طقوش، محمد سهيل؛ دولت امويان، ترجمه حجت الله جودكي، قم، پژوهشكده حوزه و دانشگاه، 1380، چاپ اول، ص 142.

[7]. ابن سعد، پيشين، ج6، ص 19 و طبري، پيشين، ج 9، ص 3807 .

[8]. طبري، پيشين، ج 9، ص 3814 .

[9]. همان، ج 9، ص 3868 .

[10]. طبري، پيشين، ج 9، ص 3867 و ابن خلدون، عبد الرحمن؛ تاريخ ابن خلدون، ترجمه عبد المحمد آيتى، تهران، مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى، چاپ اول، 1363ش، ج 2، ص 102.

[11]. مقدسى، مطهر بن طاهر؛ البدء و التاريخ، ترجمه محمد رضا شفيعى كدكنى، تهران، آگه، 1374، چاپ اول، ج 2، ص 608.

[12]. طبري، ج 9، ص 3816 و ابن خلدون، پيشين، ج 2، ص 102.

[13]. يعقوبي، پيشين، ج 2، ص 247 و طبري، پيشين، ج 9، ص 3881 و ابن خلدون، پيشين، ص 114.

[14]. ابن سعد، پيشين، ج 6، ص 28 و طبري، پيشين، ج 9، ص 3943 .

[15]. ابن سعد، پيشين، ج 6، ص 25 و طبري، ج 9، ص 3948  و ابن خلدون، پيشين، ج 2، ص 123.

[16]. طبري مي نويسد : او پس از رسيدن به خلافت كلمه استرجاع « انا لله و انا اليه راجعون» را بر زبان جاري كرد. طبري، پيشين، ج 9، ص 3951 .

[17]. دينوري، ابو حنيفه؛ اخبار الطوال، ترجمه محمود مهدوي دامغاني، تهران، ني، 1371، چاپ چهارم، ص 368  و طبري، پيشين، ج 9، ص 3708.

[18]. ابن سعد، پيشين، ج 6، ص 30 و 60.

[19]. ابن سعد، پيشين، ج ‏6، ص 62.

[20]. يعقوبي، پيشين، ج 2، ص 268 و ابن اثير، عزالدين؛ الكامل، ترجمه ابو القاسم حالت و عباس خليلى، تهران، مؤسسه مطبوعاتى علمى، 1371، ج 13، ص 242.

[21]. اميني، سيد عبدالحسين؛ الغدير، ترجمه جمعي از مترجمان، تهران، بنياد بعثت، بي تا، ج 3، ص 180.

[22]. ابن اثير، پيشين، ج ‏13، ص 242.

[23]. يعقوبي، پيشين، ج 2، ص 269.

[24]. دينوري، ابن قتيبه؛ الامامه و السياسه، ترجمه سيد ناصر طباطبايي، تهران، ققنوس، 1380، ص 326 و مسعودي، علي بن حسين؛ مروج الذهب و معادن الجوهر، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، انتشارات علمى و فرهنگى، 1374، چاپ پنجم، ج 2، ص 193.

[25]. ابن خلدون، پيشين، ج 2، ص 255.

[26]. مسعودي، پيشين، ج 2، ص 193.

[27]. يعقوبي، پيشين، ج 2، ص 268  و ابن سعد، پيشين، ج 6، ص 31.

[28]. يعقوبي، پيشين، ج 2، ص 268  و طبري، پيشين، ج 9، ص 3768.

[29]. ابن سعد، پيشين، ج 6، ص 32 .

[30]. ابن سعد، پيشين، ج 6، ص 32و 35 و سيوطي، جلال الدين، تاريخ الخلفا، مكتبة المثني، بغداد، 1383، ص 232.

[31]. بلاذري، احمد بن يحيي؛ انساب الاشراف، بيروت، دار الفكر، 1417، چاپ اول، ج 8، ص 147 و طبري، پيشين، ج 9، ص 3971 .

[32]. مقدسي، مطهر بن طاهر؛ البدء و التاريخ، بي جا مكتبه االثقافة الدينيه، بي تا، ج 5، ص 59 و ذهبي، محمد بن احمد؛ تاريخ الاسلام، بيروت، دار الكتاب العربي، 1413، ج 5، ص 552 .  

[33]. بخاري، محمد بن اسماعيل؛ صحيح بخاري، بيروت، دار الفكر، 1401، ج 1، ص 33.

[34]. دختر عبد الرحمان بن اسعد بن زرارة؛ عمره كه بانويى دانشمند بوده است از ام سلمه و عايشه همسران رسول خدا روايت كرده است. ابن سعد، پيشين، ج 8، ص 478.

[35]. ابن سعد، پيشين، ج 8، ص 478.

[36]. بلاذري، انساب الاشراف، پيشين، ج 8، ص 147 و طبري، پيشين، ج 9، ص 3971 . 

[37]. ابن سعد، پيشين، ج 6، ص 81 و بلاذري، احمد بن يحيي؛ فتوح البلدان، ترجمه محمد توكل، تهران، نقره، 1337، چاپ اول، ص 99.

[38]. ابن سعد، پيشين، ج 6، ص 81.

[39]. ابن سعد، پيشين، ج 6، ص 78 .

[40]. يعقوبي، پيشين، ج 2، ص 273 و مسعودي، التنبيه و الاشراف، پيشين، ص 299.

[41]. يعقوبي، پيشين، ج 2، ص 273 و مسعودي، التنبيه و الاشراف، پيشين، ص 299 .

[42]. از شهرهاي شام بر كنار كوه سماق، فاصله اين شهر تا حلب سه فرسخ است. انصاري دمشقي، نخبة الدهر، تهران، اساطير، چاپ اول، ص 318 و ناصر خسرو، سفر نامه، تهران، زوار، 1381، چاپ هفتم، ص 225.

[43]. مسعودي، التنبيه و الاشراف، پيشين، ص 299.

[44]. شهري در شام نزديك حلب. حموي، ياقوت؛ معجم البلدان، بيروت، دار صادر، 1995، چاپ دوم، ج 2، ص 507.

[45]. طبري، پيشين، ج 9، ص 3967.

[46]. سیرت عمر بن عبدالعزیز، دکتر صلابی؛

-[47]  سیرت و مناقب عمر بن عبدالعزیز، علامه ابن تیمیه؛

[48].  تاریخ دعوت و اصلاح، ج1، علامه سید ابوالحسن ندوی؛

[49].  سیر أعلام النبلاء، ج 5، علامه ذهبی؛

[50]. صفة الصفوة، عبدالرحمن بن جوزی؛

[51].  تاریخ الخلفاء للسیوطی.


 

 

 

 

 

شناخت علما با قرآن(انما یخش الله من عباده العلماء):

1-          زندگینامه صحابه بزرگوار عبدالله بن مسعود ضی الله عنه:

 نام کامل: عبدالله بن مسعود بن غافل بن حبیب الهذلی) معروف به ابن مسعود، از صحابه و یاران پیامبر خدا بود و ششمین مردی بود که در زمانی که محمد در مکه دعوت به اسلام را آغاز کرد، به اسلام گروید. وی از اولین حافظین قرآن در زمان پیامبر بوده و از مسلمانانی است که سنی و شیعه به او احترام می‌گذارند.

او در نوجوانی تحت تاثیر شخصیت پیامبر خدا قرار گرفت و مسلمان شد و از محمد خواست تا به او قرآن بیاموزد. عبدالله بن مسعود در این باره می‌گوید:

وقتی مسلمان شدم از دهان محمد هفتاد سوره را فرا گرفتم که کسی درباره آنها با من اختلاف و منازعه نمی‌کرد. ابن مسعود بعد از پیامبر اسلام نخستین کسی بود که در مکه با صدای بلند و آشکار قرآن را تلاوت نمود که منجر به ضرب و شتم وی توسط قریش و غیر مسلمانان گردید و از ناحیهٔ صورت مجروح شد.

ابن حجر در مورد عبدالله بن مسعود می‌گوید:

او یکی از پیشگامان نخستین بود که از ابتدای دعوت اسلامی مسلمان شد و به حبشه و مدینه هجرت کرد ودر جنگ بدر و دیگر جنگها حضور داشت و همواره در سفر و حضر در رکاب پیامبر خدا بود.

در زمان خلفای نخستین

بعد از مرگ محمد، او به یکی از بزرگ‌ترین مفسرین قرآن مبدل گردید. به طوریکه بسیاری از مردم اگر در مورد قرآن سئوالی داشتند به او رجوع می‌کردند.

مصحف ابن مسعود

در روایتی در صحیح بخاری از پیامبر اسلام نقل شده‌است که:[۱] قرائت قرآن را از چهار نفر بخواهید: عبدالله بن مسعود، سالم مولی أبی حذیفة، ابی بن کعب و معاذ بن جبل.

ساق پای او در میزان، در روز قیامت سنگین‏تر از کوه اُحد است. هر کس می‏خواهد قرآن را همانگونه که نازل شده بخواند، پس آن را به قرائت ابن ام عبد (ابن مسعود) بخواند.

محمد رسول الله (صلی الله علیه وآله وسلم)

حال به مردی رسیدیم که چوپان بود و اسلام آمد و از او مردی ساخت که آسمان اسلام را نورانی کرد، بلکه یکی از معجزات پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) باشد، روزی که - به اذن خدا - توانست از هر یک از اصحاب قرآنی بسازد که در میان مردم راه می‏رود و مردم او را می‏بینند، و گویا اسلام را در او می‏بینند.

پس قطعاً پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) دهها و صدها و هزاران نسخه از قرآن چاپ کرد اما نه با مداد و جوهر، و بر روی صفحات کاغذ، بلکه با مدادی از نور، و بر روی صفحات قلب[1].

این است ارزش و منزلت ایمان وقتی که ریشه‏هایش عمیق باشد و قدرتش بر نفس قوی باشد، صاحبش را بالا می‏کشد و او را پایین نمی‏کشد و او را صاحب همت می‏گرداند و صاحب امیدی می‏کند که خاموش نمی‏شود و نیرویی که نمی‏ایستد و تصمیمی که سست نمی‏شود. او مالک دنیا است اما دنیا مالک او نیست، و مال اندوزی می‏کند اما بنده آن نمی‏شود، و غرق نعمت می‏شود اما مغرور نمی‏‏شود، و بلا بر او نازل می‏شود اما خشمگین نمی‏شود و قهر نمی‏کند، و سختیها تنها تصمیم او را محکمتر می‏کند مانند طلای اصل که آتش تنها پاکی و صفای آن را بیشتر می‏کند.

من بخاطر خدا از شما سؤال می‏کنم، چه کسی باور می‏کند که مجموعه بسیار اندک و با نیروی کم از جزیرة العرب که نه فلسفه یونان و نه تمدن روم و نه حکمت هند و نه صنعت چین را داشته‏اند، مالک دنیا بشوند و پادشاهی خسروان و امپراطوران و قیصران را به ارث ببرند و دین جدیدی را انتشار دهند و تمدن جدیدی را در آفاق بنا نهند که در کمتر از یک ربع قرن انجام شود[2].

حال ما با مردی هستیم که پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) دوست داشت قرآن را از او بشنود... کسی که پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) بر او شهادت داد که ساق پای او در میزان روز قیامت سنگین‏تر از کوه اُحد خواهد بود.

ما با عبدالله بن مسعود ( رضی الله عنه) امام نمونه و فقیه امت هستیم.

او از جمله سابقین و عالمان نجیب بود که در جنگ بدر شرکت داشت و دو بار هجرت کرد و در جنگ یرموک بسیار صدقه داد و مناقب و فضایل او زیاد است و علوم زیادی از او روایت شده است[3].

قبل از اینکه پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) به خانه ارقم وارد شود، اسلام آورد و گفته می‏شود که او نفر ششم بود که اسلام آورد و در تمام جنگها حضور داشت و رازدار رسول الله (صلی الله علیه وآله وسلم) و تکیه‏گاه و نگهدارنده مسواک و کفش پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) و حامل وسایل نظافت او در سفر بود. و در رفتار و راهنمایی و بلندهمتی شبیه پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) بود و کم وزن و قد کوتاه بود و سبزه رو.

دارای بهترین لباسها و خوشبوترین عطرها بود، متولی قضاوت کوفه و مسئول بیت المال در زمان عمر و ابتدای خلافت عثمان شد. سپس به مدینه آمد و در سال 32 هجری وفات کرد و در بقیع دفن شد در حالی که شصت و چند سال داشت[4].

داستان اسلام آوردنش چگونه بوده است؟

بیایید تا داستان را از ابتدا شروع کنیم... چرا که داستان مسلمان شدن او شیرین و آرام بخش است و قلبها با تکرار آن پاک می‏شود.

ابن مسعود برای یکی از بزرگان قریش به نام عقبه بن ابی معیط گوسفند می‏چراند.

ابن مسعود ساده و امانتدار و متقی بود، با وجود اینکه در آن زمان از اسلام و دعوت آن به سوی امانتداری و صداقت و اخلاص چیزی نشنیده بود.

 

روزی از روزها ابن مسعود ( رضی الله عنه) با آفتاب هدایت و همراه نور الهی روبرو می‏شود و پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) بهترین خیر دنیا و آخرت را برای او می‏آورد.

حال داستان ابن مسعود ( رضی الله عنه) را رها می‏کنیم، تا داستان او با پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) را بیان کنیم.

ابن مسعود ( رضی الله عنه) می‏گوید: من برای عقبه بن ابی معیط گوسفند می‏چراندم که رسول الله (صلی الله علیه وآله وسلم) و ابوبکر ( رضی الله عنه) بر من گذشتند. گفت: ای جوان! شیر داری؟ گفتم: آری. اما من امانتدار هستم. گفت: آیا گوسفندی داری که شیر نداشته باشد؟ پس گوسفند را نزد او آوردم، پستان او را لمس کرد و شیر پایین آمد و آن را در ظرفی دوشید و نوشید. سپس به ابوبکر ( رضی الله عنه) داد و او نیز نوشید، سپس به پستان گفت: بس است و دیگر شیر نریز. و گفت: سپس بعد از این نزد او آمدم و گفتم: ای رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) این را به من یاد بده، دستی بر سرم کشید و گفت: خداوند به تو رحم کند تو خود اینها را می‏دانی[5].

در روایتی آمده که ابن مسعود گفت: بعد از آن نزد او آمدم و گفتم: این را به من یاد بده، گفت: تو خود اینها را می‏دانی. پس هفتاد سوره را از زبان او گرفتم که کسی در مورد آنها با من منازعه نکرد[6].

عبدالله بن مسعود ( رضی الله عنه) هنگامی که رسول الله (صلی الله علیه وآله وسلم) و بنده صالح خداوند را دید که او را به سوی پروردگارش می‏خواند، خوشحال شد و پستانی را که شیر نداشته لمس کرد و از خیر خداوند و رزقش شیر خالص و گوارایی نوشید.

و او آن روز تنها شاهد یک معجزه کوچک بود، در حالی که به زودی شاهد معجزاتی از این رسول کریم خواهد شد که دنیا را شگفت زده می‏کند و آن را پر از نور و هدایت می‏کند...

بلکه او آن روز تنها یک غلام فقیر و ضعیف بود که برای عقبه بن ابی معیط چوپانی می‏کرد و بزودی خود تبدیل به یکی از آن معجزات ‏شد، روزی که او ایمان آورد با ایمانش بزرگان قریش را در هم شکست و عظمت آنها را نابود کرد[7].

مدت زیادی نگذشت که عبدالله بن مسعود اسلام آورد و خودش را در خدمت نبی (صلی الله علیه وآله وسلم) قرار داد.

خوشا بحال چنین جایگاه عظیمی که با ستارگان جوزا در می‏آمیزند بعد از اینکه ابن مسعود چوپانی را رها کرد و به خدمت اشرف و بزرگ مخلوقات درآمد.

جایگاه او نزد خداوند متعال

ابن مسعود ( رضی الله عنه) از میان صحابه بزرگوار جزو آن دسته از کسانی بود که خداوند متعال قرآن را در مورد آنها نازل کرد و به پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) سفارش کرد که آنها را از خود دور نکند بلکه آنها را به خود نزدیک کند، همان کسانی که خونشان و اموالشان و جانشان را برای یاری این دین می‏بخشند.

سعد می‏گوید: ما شش نفر بودیم و همراه رسول الله (صلی الله علیه وآله وسلم) بودیم. مشرکان گفتند: اینها را از خودت دور کن، تا بر ما جرأت و جسارت نکنند و من و ابن مسعود و مردی هذیلی و دو نفر که اسمشان را فراموش کرده‏ایم بودیم، ناگهان آنچه را که خداوند می‏خواست دردل پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) قرار داد و این آیه نازل شد: {وَلاَ تَطْرُدِ الَّذِينَ يَدْعُونَ رَبَّهُم بِالْغَدَاةِ وَالْعَشِيِّ يُرِيدُونَ وَجْهَهُ}. (انعام: 52)[8]. «و كسانى را كه صبح و شام خدا را مى‏خوانند، و جز ذات پاك او نظرى ندارند، از خود دور مكن!».

از حذیفه نقل شده که گفت: اصحاب پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) می‏دانند که عبدالله بن مسعود نزدیکترین آنها به خداوند در روز قیامت است[9].

اولین کسی که قرآن را بلند خواند:

بلکه این مرد عقیده است که با آن عقیده‏ای که او را به اوج آسمان برد، حرکت کرد تا تمام هستی درس بزرگی را برای این دین و دعوت به خدا در شدیدترین موقعیتها از او بیاموزند.

از یحیی بن عروه بن زبیر از پدرش روایت شده که می‏گوید: بعد از رسول الله (صلی الله علیه وآله وسلم) اولین کسی که در مکه قرآن را با صدای بلند خواند، عبدالله بن مسعود ( رضی الله عنه) بود، می‏گوید: روزی اصحاب رسول الله (صلی الله علیه وآله وسلم) جمع شده بودند و می‏گفتند: قسم بخدا قریش هیچگاه این قرآن را با صدای بلند نشنیده‏اند، چه کسی آن را به گوش آنها می‏رساند؟ ابن مسعود گفت: من. گفتند: ما بر تو می‏ترسیم، ما مردی را می‏خواهیم که طایفه زیادی داشته باشد که اگر قریش خواستند به او حمله کنند، طایفه‏اش مانع آنها شود. گفت: رهایم کنید. خداوند آنها را از من منع می‏کند. ابن مسعود ( رضی الله عنه) دربامداد به مقام آمد و در حالی که قریش جمع شده بودند، با صدای بلند خواند: بسم الله الرحمن الرحيم: {لرَّحْمَنُ (1) عَلَّمَ الْقُرْآنَ }. (الرحمن: 1-2). سپس به همین ترتیب جلو رفت. قریش تأمل کردند و گفتند: این چیست که ابن ام عبد می‏خواند؟ سپس گفتند: او قسمتی از آنچه را که بر محمد نازل شده است، می‏خواند. پس برخاستند و شروع به زدن او کردند و او از خواندن متوقف نمی‏شد تا جایی که سوره را تمام کرد. سپس نزد اصحابش رفت در حالی که صورتش زخمی شده بود. گفتند: این همان چیزی بود که از آن می‏ترسیدیم. گفت: حال دشمنان خداوند آرام نیستند، اگر بخواهید فردا نیز مثل آن را برایشان می‏خوانم. گفتند: کافی است، به اندازه لازم آنچه را که خوشایندشان نبوده، برای آنها خوانده‏ای[10].

رشد و بزرگ شدن در سایه وحی

ابن مسعود ( رضی الله عنه) همواره همراه پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) بود و شب و روز در سفر و حضر او را تنها نمی‏گذاشت.

بسیار چیزها از هدایت و راه و روش و اخلاق و علم پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) آموخت تا جایی که نزدیکترین اخلاق را به پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) داشت. عبدالرحمن بن یزید می‏گوید: از حذیفه از نزدیکترین فرد به راه و روش و هدایت پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) سؤال کردیم تا از او استفاده کنیم و او جواب داد: هیچ کس را که نزدیکترین راه و روش و هدایت را به راه و روش و هدایت پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) داشته باشد، بهتر از ابن ام عبد - ابن مسعود- نمی‏شناسم[11]و[12].

جایگاه ابن مسعود ( رضی الله عنه) نزد پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) به درجه بالایی رسید که به هیچ ذهنی خطور نمی‏کرد، پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) به او اجازه داده بود که هر وقت می‏خواهد، می‏تواند بر پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) وارد شود. روزی به او گفت: تو اجازه داری که حجاب و مانع را برداری و به راز من گوش فرا دهی تا وقتی که خودم تو را نهی می‏کنم[13].

تا جایی که بعضی از صحابه ن در ابتدای رفت و آمد زیاد ابن مسعود ( رضی الله عنه) به خانه پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) تصور می‏کردند که او جزو اهل بیت پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) است.

اسود بن یزید می‏گوید: از ابوموسی اشعری ( رضی الله عنه) شنیدم که می‏گفت: من و برادرم از یمن آمدیم و مدتی که در آنجا ماندیم دیدیم که عبدالله بن مسعود مردی از خانواده پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) است، چرا که رفت و آمد او و مادرش را به خانه او می‏دیدیم[14]و[15].

مبارزات او در راه خدا

ابن مسعود ( رضی الله عنه) در تمام جنگها همراه پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) حضور داشته و هیچگاه از جنگی تخلف نورزیده است. بلکه حتی او در جنگ بدر نقش مهمی داشت، هنگامی که ابوجهل را کشت و آن بعد از این بود که پسران عفراء او را زخمی کرده بودند. پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) گفت: چه کسی نگاه می‏‏کند که چه بلایی بر سر ابوجهل آمده است؟ پس ابن مسعود ( رضی الله عنه) رفت و دید که پسران عفراء او را زخمی کرده‏اند و او بدنش سرد شده بود. گفت: تو ابوجهل هستی؟ سپس ریشش را گرفت و گفت: آیا بالاتر از این چیزی هست که مردی توسط قومش کشته شود؟[16].

نکته: حافظ ابن حجر در میان این روایات و آن چهار نفری (معاذ بن عمرو بن جوح، معاذ و معوذ پسران عفراء و ابن مسعود) که ابوجهل را کشته‏اند، اینگونه جمع بندی کرده است و می‏گوید: احتمال دارد که معاذ بن عفراء و معاذ بن عمرو به او حمله کرده باشند و او را گرفته باشند، همچنان که در صحیح آمده است و سپس معوذ او را ضربه زده و ابن مسعود سرش را بریده است که تمام اقوال در این نظر جمع می‏‏شوند[17].

خداوند به وسیله این قرآن جایگاه اقوامی را بالا می‏برد

از میان این افرادی که خداوند متعال شأن و منزلت آنها را بالا برد، عبدالله بن مسعود بود، همان کسی که همراه پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) بود و قرآن را همچنانکه نازل شده بود از او یاد گرفت تا جایی که در خواندن قرآن و علوم آن یکی از بزرگان صحابه شد که پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) اصحابش را توصیه می‏کرد که قرآن را از عبدالله بن مسعود بیاموزند.

مسروق می‏گوید: نام عبدالله نزد عبدالله بن عمرو یاد شد و او گفت: عبدالله بن مسعود مردی بود که از زمانی که این حدیث را از رسول الله (صلی الله علیه وآله وسلم) شنیدم، او را دوست دارم، که رسول الله (صلی الله علیه وآله وسلم) فرمود: قرائت قرآن را از چهار نفر بیاموزید: از عبدالله بن مسعود - با او شروع کرد - سالم مولای ابوحذیفه، اُبی بن کعب و معاذ بن جبل[18].

چرا ابن مسعود در چنین جایگاهی نباشد، در حالی که قرآن را مستقیماً از زبان خود پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) شنیده است و آن را از چشمه گوارای او یاد گرفته است... برای درک بهتر منزلت او تصور کنید که قرآن را از زبان کسی که بر او نازل شده، می‏شنوید.

 ابن مسعود ( رضی الله عنه) می‏گوید: قسم به خدایی که معبود به حقی غیر از او نیست، هر سوره‏ای که از قران نازل شد، من می‏دانم که کجا نازل شده است، و هر آیه‏ای که نازل شده می‏دانم که در مورد چه کسی نازل شده است، و اگر بدانم که کسی در کتاب خداوند از من عالمتر است سوار بر شتر می‏شوم تا به او برسم[19].

شقیق بن سلمه می‏گوید: ابن مسعود ( رضی الله عنه) سخنرانی می‏کرد و می‏گفت: قسم بخدا هفتاد و چند سوره را از زبان خود پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) گرفتم. قسم بخدا اصحاب پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) می‏دانند که من عالمترین آنها به کتاب خدا هستم، اما بهترینشان نیستم.

شقیق می‏گوید: در آن حلقه‏ها و جمعها می‏نشستم و به آنچه که می‏گفتند گوش می‏دادم و هیچگاه نشنیدم که کسی سخن او را رد کند و چیزی غیر از آن بگوید[20].

قرآن از زبان او همان طور که نازل شده بود، خارج می‏شد.

از عبدالله نقل شده که رسول الله (صلی الله علیه وآله وسلم) از میان ابوبکر و عمر می‏گذشت که عبدالله به نماز ایستاده بود. پس سوره نساء را شروع کرد و آن را به طور مفصل خواند، پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) گفت: کسی که دوست دارد قرآن را همانطور که نازل شده، یاد بگیرد، آن را به قرائت ابن ام عبد بخواند. سپس عبدالله شروع به دعا کرد، و رسول الله (صلی الله علیه وآله وسلم) گفت: دعا کن که استجابت می‏شود. از جمله دعاهای ابن مسعود این بود: خدایا ایمانی برگشت ناپذیر و نعمتی فنا ناپذیر و همراهی پیامبرت محمد (صلی الله علیه وآله وسلم) در بهشت برین را به من عطا بفرما. عمر ( رضی الله عنه) گفت: بخدا سوگند نزد عبدالله خواهم رفت و به برآورده شدن دعایش به او بشارت خواهم داد. زمانی که عمر نزد عبدالله آمد که به او بشارت بدهد، دید که ابوبکر ( رضی الله عنه) از او سبقت گرفته است و گفت: تو در هر خیری سبقت می‏گیری[21].

پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) هنگام شنیدن قرآن از ابن مسعود ( رضی الله عنه) گریه می‏کرد

پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) عبدالله بن مسعود ( رضی الله عنه) را بسیار دوست داشت که این امر روز به روز بیشتر می‏شد و بخاطر نشانه‏های تیزهوشی و نجابت و اخلاق والا و پیروی نیکو او را به خود نزدیک می‏کرد.

یک بار پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) مشتاق شد که قرآن را از زبان ابن مسعود ( رضی الله عنه) بشنود، خوشا بحال چنین فضیلت بزرگی که تمام دنیا مساوی آن نیست.

عبدالله می‏گوید: رسول الله (صلی الله علیه وآله وسلم) به من گفت: قرآن را برایم بخوان، گفتم: ای رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) من قرآن را بخوانم در حالی که بر تو نازل شده است؟ گفت: من میل دارم که آن را از دیگری بشنوم، پس سوره نساء را برای او خواندم تا به اینجا رسیدم که:{فَكَيْفَ إِذَا جِئْنَا مِن كُلِّ أمَّةٍ بِشَهِيدٍ وَجِئْنَا بِكَ عَلَى هَؤُلاء شَهِيدًا}. (نساء: 41) «حال آنها چگونه است آن روزى كه از هر امتى، شاهد و گواهى (بر اعمالشان) مى‏آوريم، و تو را نيز بر آنان گواه خواهيم آورد؟». پس او با پایش به من اشاره کرد در حالی که چشمانش پر از اشک شده بود[22].

ساق پایی سنگین‏تر از کوه اُحد

روزها و شبها سپری می‏شد و حادثه‏ای پیش آمد که جایگاه عبدالله بن مسعود را نزد خدا و رسولش برای مردم روشن کرد.

از ابن مسعود نقل شده که او گفت: مسواکی را از اراک(نام درخت چوب مسواک) جمع آوری می‏کردم. بادی وزید و چون ابن مسعود ساق‏های نحیف و لاغری داشت شروع به لرزیدن کرد و مردم خندیدند. پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) فرمود: چرا می‏خندید؟ گفتند: ای رسول خدا از نازکی ساق پای او. گفت: قسم به کسی که جانم در دست اوست، آنها در ترازوی اعمال او از کوه اُحد سنگین‏تر هستند[23].

حتی پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) برای او شهادت داد که او اهل ایمان و تقوا است.

ابن مسعود ( رضی الله عنه) می‏گوید: وقتی این آیه: {لَيْسَ عَلَى الَّذِينَ آمَنُواْ وَعَمِلُواْ الصَّالِحَاتِ جُنَاحٌ فِيمَا طَعِمُواْ إِذَا مَا اتَّقَواْ وَّآمَنُواْ}. (مائده: 93). «بر كسانى كه ايمان آورده و اعمال صالح انجام داده‏اند، گناهى در آنچه خورده‏اند نيست; (و نسبت به نوشيدن شراب، قبل از نزول حكم تحريم، مجازات نمى‏شوند;) اگر تقوا پيشه كنند، و ايمان بياورند» نازل شد، رسول الله (صلی الله علیه وآله وسلم) به من گفت: به من گفته شده که تو جزو آنها هستی[24].

روزی پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) به اصحابش گفت: از دو نفری که بعد از من می‏آیند از اصحابم، به ابوبکر و عمر اقتدا کنید، و از هدایت عمار بهره بگیرید، و به عهد ابن مسعود تمسک بجویید[25]، و این سفارش بزرگی برای اصحاب بود که در خلال آن ارزش و جایگاه ابن مسعود فهمیده می‏شود.

و چرا اینگونه نباشد؟ در حالی که ابن مسعود ( رضی الله عنه) از پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) تبعیت می‏کرد و تا آخرین روز حیات پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) قرآن را از او یاد می‏گرفت و همه چیز را در مورد قرآن از او یاد گرفت، و در قرآن و علوم آن بر سایر صحابه ن برتری داشت.

ابی ظبیان می‏گوید: ابن عباس به ما گفت: به چه قرائتی قرآن را می‏خواندید؟ گفتیم: قرائت عبدالله. گفت: هر سال یک بار تمام قرآن بر پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) عرضه می‏شد و سالی که وفات کرد دو بار بر او عرضه شد و عبدالله شاهد نوشتن آن بوده است[26].

جایگاه او بعد از وفات رسول الله (صلی الله علیه وآله وسلم)

ابن مسعود ( رضی الله عنه) همواره همراه پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) بود و بر دین و ایمان خود پایدار بود... و کتاب خداوند را دنبال می‏کرد و سنت پیامبرش را حفظ می‏کرد، تا روزی که مدینه با مرگ پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) تاریک شد و ابن مسعود بسیار ناراحت شد، چرا که پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) محبوب او و رسول و معلم و استادش بوده است.. و تمامی اینها را در یک لحظه از دست داد و بعد از وفات پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) اصحاب ن قدر ابن مسعود (رضی الله عنه) را می‏دانستند و جایگاه و منزلت او را می‏شناختند.

در زمان امیرالمؤمنین عمر ( رضی الله عنه)، عمر بن خطاب به کوفه نامه نوشت که من عمار را به عنوان امیر شما می‏فرستم و ابن مسعود ( رضی الله عنه) را به عنوان معلم و وزیر می‏فرستم و این دو نفر از اصحاب نجیب پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) و از شرکت کنندگان در بدر هستند. پس از آنها اطاعت کنید و به آنها اقتدا کنید و من عبدالله را بر خودم برای شما ترجیح می‏دهم[27].

و اهالی کوفه او را بسیار دوست می‏داشتند به طوری که قبل و بعد از او کسی را بیشتر از او دوست نداشته‏اند.

خوف و گریه ابن مسعود ( رضی الله عنه)

اینها صفحاتی مبارک از خوف و ترس او در مقابل خداوند متعال است.

مسروق می‏گوید: مردی به عبدالله گفت: چقدر دوست دارم که جزو بهشتیان باشم و از جمله مقربان باشم. عبدالله گفت: ولی اینجا مردی وجود دارد که دوست دارد وقتی مرد برانگیخته نشود... یعنی خودش.

حسن می‏گوید: عبدالله بن مسعود گفت: اگر میان بهشت و جهنم بایستم و گفته شود که یکی از آنها را انتخاب می‏کنی یا دوست داری خاکستر باشی؟ قطعاً دوست دارم خاکستر باشم.

ابی وائل می‏گوید: عبدالله گفت: دوست دارم که خداوند یکی از گناهانم را بیامرزد و آن اینکه نسبم را 
نشناسم[28].

عون بن عبدالله از برادرش عبیدالله نقل می‏کند که گفت: وقتی که چشمها به خواب می‏رفت، عبدالله برمی‏خاست و من صدایی مانند صدای زنبور را از او می‏شنیدم[29].

تواضع ابن مسعود ( رضی الله عنه)

حبیب بن ابی ثابت می‏گوید: روزی ابن مسعود ( رضی الله عنه) بیرون آمد و مردم دنبالش بودند، به آنها گفت: کاری دارید؟ گفتند: خیر، ولی می‏خواهیم با تو راه برویم. گفت: برگردید چرا که برای شما ذلت و برای من فتنه است.

حارث بن سوید می‏گوید: عبدالله گفت: اگر شما آنچه را که من در مورد خود می‏دانستم، می‏دانستید، شما را تشویق می‏کردم که بر سرم خاک بریزید[30].

احترام به پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) چه در حال حیات و چه بعد از آن

ابن مسعود ( رضی الله عنه) پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) را بسیار دوست می‏داشت و به او احترام می‏گذاشت و می‏ترسید که حتی یک حدیث را از او نقل کند که یک کلمه زیاد یا کم داشته باشد.

 مسروق می‏گوید: روزی عبدالله برای ما صحبت می‏کرد و می‏گفت: رسول الله (صلی الله علیه وآله وسلم) گفت، پس ناگهان لرزید تا جایی که لباسش نیز به لرزه درآمد و گفت: نزدیک یا شبیه این را گفت[31].

عمرو بن میمون می‏گوید: در مورد سنتی با عبدالله بن مسعود اختلاف داشتم که من آن را از رسول الله (صلی الله علیه وآله وسلم) نشنیده بودم، مگر اینکه او روزی حدیثی را بر زبان جاری کرد و گفت: رسول الله (صلی الله علیه وآله وسلم) گفت، سپس ناراحت شد و عرق از پیشانی‏اش جاری شد، سپس گفت: سخنی نزدیک به این سخن را گفته است.

علقمه بن قیس می‏گوید: عبدالله بن مسعود هر پنج شنبه شب بر می‏خواست و حدیثی را می‏گفت: شبی از آن شبها از او شنیدم که بیش از یک بار ‏گفت: رسول الله (صلی الله علیه وآله وسلم) فرمود: ... پس به او نگاه کردم که بر عصایش تکیه داده و عصایش می‏لرزد..!!

ترجیح ثواب آخرت بر شهوات نفسانی

احوص جشمی می‏گوید: بر ابن مسعود ( رضی الله عنه) وارد شدیم و او فرزندانی داشت، سه پسر که مانند دینار خوب بودند و ما از خوبی آنها تعجب کردیم و او به ما گفت: گویی به آنها غبطه می‏ورزید. گفتیم: آری بخدا قسم، شخص مسلمان به امثال اینها غبطه می‏خورد. پس سرش را به سوی سقف خانه کوچکش که پرستو در آن لانه کرده و تخم گذاشته بود، بلند کرد و گفت: قسم به کسی که جانم در دست اوست، اینکه دستم به خاک قبر آنها خاک آلود شود نزد من محبوبتر است از اینکه لانه این پرستو بیافتد و تخمش بشکند.

قیس بن جبیر می‏گوید: عبدالله گفت: چه خوب هستند این دو امر ناخوشایند، مرگ و فقر. قسم بخدا اینها چیزی جز فقر و ثروتمندی نیستند، و من ترسی ندارم از اینکه به هر کدام آزموده شوم، چرا که حق خداوند در مورد هر یک از آنها واجب است، و اگر ثروتمند باشی باید به بیچارگان کمک کنی، و اگر فقیر باشی باید صبر کنی[32].

جایگاه و مقام او در دل صحابه 

زید بن وهب می‏گوید: من همراه عمر بن خطاب نشسته بودم که ابن مسعود آمد و نزدیک بود بخاطر کوتاهی ایشان از کسانی که نشسته بودند کوتاهتر دیده شود، وقتی عمر این صحنه را دید، خندید، سپس با او صحبت کرد و او را خوشحال کرد و خنداند در حالی که  با ایشان ایستاده بود، هنگامی که او رفت عمر با چشم او را دنبال می‏کرد تا جایی که از نظر پنهان شد. سپس گفت: ظرفیست پر از علم[33].

و در روایتی آمده که ظرفیست پر از فقه[34].

برادر گرامی همراه من در این منظره ترسناک تأمل کن:

شعبی می‏گوید: عمر بن خطاب ( رضی الله عنه) در سفر با گروهی ملاقات می‏کند که عبدالله بن مسعود نیز در میان آنها بوده است و به مردی امر می‏کند که ندا سر دهد از کجا هستند؟

عبدالله جواب داد: از جاهای مختلف هستیم.

عمر گفت: چه می‏خواهید؟ گفت: البیت العتیق(کعبه).

عمر ( رضی الله عنه) گفت: عالمی در میان آنهاست و به آن مرد امر کرد که به آنها بگوید: کدام آیه قرآن بزرگترین است؟

عبدالله جواب داد:

{اللّهُ لاَ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّومُ لاَ تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَلاَ نَوْمٌ لَّهُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الأَرْضِ مَن ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاَّ بِإِذْنِهِ يَعْلَمُ مَا بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَمَا خَلْفَهُمْ وَلاَ يُحِيطُونَ بِشَيْءٍ مِّنْ عِلْمِهِ إِلاَّ بِمَا شَاء وَسِعَ كُرْسِيُّهُ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ وَلاَ يَؤُودُهُ حِفْظُهُمَا وَهُوَ الْعَلِيُّ الْعَظِيمُ}. (بقره: 255).

«هيچ معبودى بحق نيست جز خداوند يگانه زنده، كه قائم به ذات خويش است، و موجودات ديگر، قائم به او هستند; هيچگاه خواب سبك و سنگينى او را فرانمى‏گيرد; (و لحظه‏اى از تدبير جهان هستى، غافل نمى‏ماند;) آنچه در آسمانها و آنچه در زمين است، از آن اوست; كيست كه در نزد او، جز به فرمان او شفاعت كند؟! (بنابراين، شفاعت شفاعت‏كنندگان، براى آنها كه شايسته شفاعتند، از مالكيت مطلقه او نمى‏كاهد.) آنچه را در پيش روى آنها (بندگان) و پشت سرشان است مى‏داند; (و گذشته و آينده، در پيشگاه علم او، يكسان است.) و كسى از علم او آگاه نمى‏گردد; جز به مقدارى كه او بخواهد. (اوست كه به همه چيز آگاه است; و علم و دانش محدود ديگران، پرتوى از علم بى‏پايان و نامحدود اوست) عرش او، آسمانها و زمين را دربرگرفته; و نگاهدارى آن دو (آسمان و زمين)، او را خسته نمى‏كند. بلندى مقام و عظمت، مخصوص اوست».

گفت: بگو کدام آیه محکمترین آیه است؟

ابن مسعود ( رضی الله عنه) گفت:

{إِنَّ اللّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَالإِحْسَانِ وَإِيتَاء ذِي الْقُرْبَى وَيَنْهَى عَنِ الْفَحْشَاء وَالْمُنكَرِ وَالْبَغْيِ يَعِظُكُمْ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ}. (نحل: ٩٠)

عمر (رضی الله عنه) گفت: بگو کدام آیه جامعترین آیه است؟

ابن مسعود گفت: {فَمَن يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَيْرًا يَرَهُ (7) وَمَن يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُ}. (زلزله: ٧ ٨).

عمر ( رضی الله عنه) گفت: بگو کدام آیه ترسناک‏ترین آیه است؟

ابن مسعود گفت:  {لَّيْسَ بِأَمَانِيِّكُمْ وَلا أَمَانِيِّ أَهْلِ الْكِتَابِ مَن يَعْمَلْ سُوءًا يُجْزَ بِهِ وَلاَ يَجِدْ لَهُ مِن دُونِ اللّهِ وَلِيًّا وَلاَ نَصِيرًا}. (نساء: ١٢٣).

عمر ( رضی الله عنه) گفت: بگو کدام آیه امیدار کننده‏ترین آیه است؟

ابن مسعود ( رضی الله عنه) گفت: {قُلْ يَا عِبَادِيَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلَى أَنفُسِهِمْ لَا تَقْنَطُوا مِن رَّحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعًا إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ}. (زمر: ٥٣).

عمر ( رضی الله عنه) گفت: آیا ابن مسعود در میان شماست؟ جواب دادند: آری[35].

حبه بن جوین می‏گوید: وقتی که علی وارد کوفه شد چند نفر از اصحاب عبدالله نزد او آمدند. علی در مورد او از آنها سؤال کرد، تا جایی که فکر کردند آنها را امتحان می‏کند. گفت: من در مورد او مانند گفته شما و بلکه بهتر از آن را می‏گویم: قرآن را خواند، حلال آن را حلال و حرام آن را حرام دانست، فقیه دین و عالم به سنت است[36].

ابوالأحوص : می‏گوید: ابوموسی نزد ما آمد، پس عبدالله و ابومسعود را نزد او دیدم که به قرآن نگاه می‏کردند و ساعتی با هم صحبت کردند، پس عبدالله ( رضی الله عنه) بلند شد و رفت، ابومسعود گفت: قسم بخدا رسول الله (صلی الله علیه وآله وسلم) کسی عالمتر از فردی که ایستاده - منظور ابن مسعود - را بجای نگذاشته است[37].

از مسروق نقل شده که گفت: نزد اصحاب محمد نشسته بودم که آنها را مانند یک چشمه می‏دیدم که يک مرد را سیراب کرد و دو مرد را سیراب کرد و صد مرد را سیراب کرد و اگر تمام اهل زمین نزد او می‏آمدند، آنها را سیراب می‏کرد و عبدالله را از جمله این چشمه یافتم[38].

از ابواسحاق نقل شده که گفت: از ابوالأحوص شنیدم که گفت: ابوموسی و ابومسعود هنگام وفات ابن مسعود حاضر بودند یکی از آنها به دیگری گفت، فکر می‏کنی کسی مثل او بعد از او بجای مانده باشد؟ گفت: به این خاطر چنین می‏گویی که هر گاه ما نبودیم او در حضور رسول الله (صلی الله علیه وآله وسلم) بود و او اجازه داشت که در هر زمان بر رسول الله (صلی الله علیه وآله وسلم) وارد شود[39].

کلماتی که قلب را پر از نور می‏کند

هیچکدام از ما - بعد از این فضایل - تعجب نمی‏کنیم از اینکه منابع حکمت را از زبان ابن مسعود ( رضی الله عنه) بشنویم. بنابراین این چند جمله معطر از موعظه‏ها و سخنان گرانبهایش را به شما تقدیم می‏‏کنم.

معن می‏گوید: عبدالله بن مسعود گفت: قلبها گاه مشتاق و با نشاط و گاه کسل و بی‏نشاط است، نشاط و اشتیاق آن را غنیمت بشمارید و استفاده کنید، و در هنگام کسالت و خمودی آن را رها کنید.

از عون بن عبدالله نقل شده که عبدالله گفت: علم با کثرت روایت نیست، بلکه علم با خشیت و خوف از خداست.

منذر می‏گوید: عده‏ای از دهقانان نزد عبدالله بن مسعود ( رضی الله عنه) آمدند و مردم از سلامتی کامل آنها تعجب کردند، عبدالله گفت: شما کافر را دارای جسمی سالم و قلبی مریض می‏بینید و مؤمن را دارای قلبی سالم و جسمی مریض، و قسم بخدا اگر قلبهای شما مریض شود و جسمتان سالم باشد از جُعلان (نوعی پرنده موذی) نزد خداوند بی‏ارزش‏تر هستید.

عبدالله گفت: هر شادی‏ با اندوهی همراه است، و هر خانه‏ای که پر از علم باشد، پر از عبرت است.

ضحاک بن مزاحم می‏گوید: عبدالله گفت: هر کدام از شما مهمان هستید و اموالتان امانت است و مهمان رفتنی است و امانت باید به صاحب آن برگردانده شود[40].

عبدالرحمن بن عبدالله بن مسعود از پدرش نقل می‏کند که گفت: مردی نزد او آمد و گفت: ای اباعبدالرحمن سخنان مفیدی را به من یاد بده، عبدالله به او گفت: چیزی را شریک خدا قرار مده، و هر جا که توانستی با قرآن باش، و کسی که سخن حقی را به تو گفت: قبول کن، هر چند که از یک فرد دور و کینه‏توز باشد، و هر کس که باطلی را به تو گفت آن را رد کن، هر چند که محبوب و نزدیک باشد.

عبدالله می‏گوید: حق، سنگین و سالم است و باطل، سبک و مسموم است و چه بسیار شهوتهایی که اندوه زیاد و طولانی را به دنبال دارند.

از عنبس بن عقبه نقل شده که گفت: عبدالله بن مسعود گفت: قسم به خدایی که خدایی غیر از او بحق وجود ندارد، بر روی زمین چیزی که نیاز به زندان طولانی داشته باشد، زبان است.

از عبدالرحمن بن عبدالله بن مسعود از پدرش نقل شده که گفت: وقتی که زنا و ربا در جایی رایج شود، به هلاک و نابودی آنجا اجازه داده شده است.

از قاسم نقل شده که گفت: مردی به عبدالله گفت: ای ابوعبدالرحمن مرا نصیحتی کن، گفت: خانه‏ات را تمیز کن و زبانت را نگه دار و برای اشتباهانت گریه کن.

از عبدالرحمن بن یزید از عبدالله نقل شده که گفت: شما طولانی‏ترین نماز را دارید، و از اصحاب رسول الله (صلی الله علیه وآله وسلم) بیشتر جهاد کرده‏اید، در حالی که آنها از شما فاضلترند، به او گفته شد: به چه چیزی فاضلترند؟ گفت: آنها در دنیا زاهدترین و مشتاقترین به آخرت بودند.

از ابوالأحوص نقل شده که گفت: هیچ یک از شما دینش را تقلیدی انتخاب نکند و اگر ایمان آورد خودش ایمان بیاورد و اگر کافر شد، خودش کافر شود ولی اگر مجبور شدید تقلید کنید، از مرده تقلید کنید، چرا که زنده از فتنه در امان نیست.

عبدالرحمن بن یزید می‏گوید: عبدالله گفت: مانند انسانهای بی اراده نباشید، گفتند: چه کسانی این گونه هستند؟ گفت: کسی که می‏گوید من همراه مردم هستم اگر آنها هدایت یافتند من نیز هدایت می‏یابم و اگر آنها گمراه شدند، من نیز گمراه می‏شوم.

آگاه باشید که خود را عادت بدهید که حتی اگر تمام مردم کافر شدند، کافر نشوید.

سلیمان بن مهران می‏گوید: روزی ابن مسعود همراه چند نفر از اصحاب ایستاده بود که یک بادیه نشین از آنجا رد شد و گفت: اینها برای چه چیزی جمع شده‏اند؟ ابن مسعود ( رضی الله عنه) گفت: برای میراث محمد (صلی الله علیه وآله وسلم) که آن را تقسیم کنند[41].

هزیل بن شرحبیل از عبدالله نقل می‏کند که گفت: کسی که آخرت را بخواهد، در دنیا ضرر می‏کند، و کسی که دنیا را بخواهد، در آخرت ضرر می‏کند، ای قوم پس دنیای فانی را بر آخرت جاویدان ترجیح ندهید[42].

 عبدالرحمن بن حجیره می‏گوید: ابن مسعود ( رضی الله عنه) وقتی نشست گفت: شما در گذشت شب و روز دارای اجل ناقص و کارهای محفوظ هستید و مرگ ناگهان می‏رسد کسی که خیر کشت کند، احتمال دارد که رغبت درو کند، و کسی که شر بکارد، احتمالاً ندامت و پشیمانی درو می‏کند، و هر زارعی آنچه را که کشت می‏کند، می‏درود. انسانهای قانع به سهم خود راضی هستند و انسانهای حریص به آنچه که برای آنها مقدر نشده است نمی‏رسند، پس کسی که به او خیری برسد، خداوند به او خیر رسانده است، و کسی که از شر در امان بماند، خداوند او را از شر حفظ کرده است. متقیان سرور هستند و فقها رهبر و همنشینی با آنان علم را زیاد میکند.

 عبدالله می‏گوید: به آنچه که خداوند قسمت تو کرده راضی باش تا جزو ثروتمندترین مردم باشی، و از محرمات دوری کن تا جزو باتقواترین مردم باشی، و آنچه را که بر تو واجب شده ادا کن تا جزو عابدترین مردم باشی[43].

حال وقت رفتن است

بعد از یک زندگی طولانی و پر از علم و ترس و جهاد و بذل و فداکاری و رحمت و تواضع، ابن مسعود ( رضی الله عنه) بر بستر مرگ آرمید و لحظه ملاقات با محبوبش فرا رسید همان کسی که قلبش مملو از او بود و بارها از او آموزش دیده بود.

در حالی که ابن مسعود ( رضی الله عنه) در بستر بود، عثمان بن عفان ( رضی الله عنه) نزد او آمد و از او عیادت کرد.

از ابوظبیه نقل شده که گفت: عبدالله مریض شد و عثمان از او عیادت کرد و گفت: چه دردی داری؟ گفت: گناهانم. گفت: چه چیزی میل داری؟ گفت: رحمت پروردگارم. گفت: آیا طبیب برایت بیاورم؟ گفت: طبیب مرا مریض کرده است. گفت: آیا به عطایا برای تو امر کنم. گفت: نیازی به آن ندارم[44].

ابن مسعود در مدینه درگذشت و در بقیع دفن شد تا به محبوبانش ملحق شود.

خداوند از او و سایر صحابه راضی و خشنود باد.

1-        عبدالله بن عباس رضی الله عنه

 

عبدالله بن عباس (مختصراً ابن عباس) ملقب به ابوالعباس، حبر الامة (دانشمند امت) یا بحر (اشاره به علم زیادش از حدیث) از بزرگترین محققان نسل اول امت اسلامی است. وی پدر علم تفسیر قرآنی است. با پیدا شدن ضرروت نوشتن قرآن و تغییر و دگرگونی در ساختار امت اسلامی، وی یکی از مهمترین و متخصص ترین کاتبان قرآن بود که مامور به انجام این کار گردید.[۱]

دوران کودکی و جوانی

عبدالله سه سال قبل از هجرت و زمانی که خاندان هاشمی در شعب ابوطالب بودند به دنیا آمد و همانند مادرش که قبل از هجرت مسلمان شده بود، وی نیز مسلمان شده بود.[۱]

از دورانی جوانی، عبدالله به علم بویژه علوم قرآنی ، علاقه ای وافر نشان داد و به این فکر افتاد که با سوال کردن از صحابه محمد، در مورد محمد اطلاعات جمع آوری کند. وی با وجودی که خیلی جوان بود و خیلی ها در آن دوره مشتاق فراگیری این علم بودند، در این زمینه به درجه استادی رسید. او بر مبنای علمش که تنها به حافظه متکی نبود بلکه بر کتب فراوانی استوار بود، سخنرانی ها و کلاسهایی به طور منظم در روزهای هفته تشکیل می داد. این جلسات موضوعات مختلفی داشت، مانند تفسیر قرآن، پرسشهای شرعی، غزوات محمد، تاریخ قبل از اسلام و ادبیات باستانی عرب مطرح می گشت. وی عادت داشت که از ادبیات باستانی عرب جملاتی در توضیح و تبیین آیات قرآن بیان کند و از این رو در بین محققان عرب بسیار مورد توجه قرار گرفته است. او در بین اعراب اعتبار علمی زیادی داشت و از وی درخواست می شد که در مورد مسائل شرعی فتوا دهد. مثلاً وی صیغه متعه را جایز می شمرد و از آن دفاع می کرد. تفسیرهای قرآنی ابن عباس توسط شاگردان بدون واسطه اش به صورت مدون در آمد. فتواهای وی نیز جمع آوری گردیده است. امروزه بسیاری نسخه های خطی در مورد تفسیر که به وی منسوب است موجود است که البته نمی توان در مورد صحت و سقم این انتساب نظری داد، چون هنوز این موضوع مورد تحقیق قرار نگرفته است.[۱] ابن عباس علاوه بر علوم قرآنی برعلوم ریاضی ، ادبیات ، شعر، تاریخ، جغرافی و انساب نیز تسلط کامل داشت. بطوریکه هر کسی از هر علمی سوال کننده بود او را با پاسخش قانع می کرد و همه بر آگاهیش معترف بودند.

دوران خلفای راشدین

دانشنامه اسلام درباره ابن عباس می نویسد میزان تاثیر گذاری ابن عباس در سیاست و لشکر کشی های نظامی توسط برخی تاریخ نگاران مسلمان مورد بزرگ نمایی و اغراق قرار گرفته و دلیل این مطلب این است که وی جد خلفای عباسی بوده است. با این حال او در لشکرکشی های متعددی حضور داشته است، به مصر بین سالهای ۱۸ تا ۲۱ هجری، به آفریقا در سال ۲۷ هجری، به گرگان و طبرستان در سال ۳۰ هجری، فرماندهی یکی از بالهای سپاه علی در جنگهای جمل (۳۶ هجری) و صفین (۳۷ هجری) و در دوران معاویه در سال ۴۹ هجری، به قسطنطنیه به فرمان یزید و به همراه افرادی چون عبدالله بن عمر. فعالیتهای مشاوره ای و دیوانی نیز از وی در تاریخ ذکر شده است. ابوبکر و عمر از مشاوره های او بسیار استقبال می کردند حال آنکه علی و حسن (ع)این چنین عمل نمی‌کردند. با این وجود تا زمان پس از خلافت علی (ع)، ابن عباس چندان وارد سیاست نشد و حداکثر سه یا چهار سال فعالیت سیاسی داشت. تنها ماموریت رسمی ای که تا این دوران داشته، انتساب به سالاری حج از سوی عثمان بود که در همان سال عثمان در مدینه تحت محاصره شورشیان قرار گرفت. بنابراین ابن عباس نمی توانسته در دوران قتل عثمان در مدینه بوده باشد. چند روز پس از قتل عثمان به مدینه بازگشت و با علی بیعت نمود. از آن پس عهده دار ماموریتهای مهمی از سوی علی گردید و پس از فتح بصره پس از جنگ جمل در سال ۳۶ هجری، والی آنجا گردید. وی پس از جنگ صفین در ۳۷ هجری، یکی از امضا کنندگان پیمان حکمیت مبنی بر حل و فصل اختلاف بین علی (ع)و معاویه به دست حکمین بود و هنگام تجمع اعتراض آمیز خوارج در حرورا، تضمین کرد که کمک کند تا حکمیت بر مبنای شرع باشد.[۱]

روابط علی و عبدالله بن عباس

طبق برخی نقل ها، همزمان با روی گردانیدن بسیاری از طرفداران علی از وی و مدتی پس از سقوط مصر، روابط ابن عباس والی بصره نیز با وی تیره می شود. مادلونگ این موضوع را به اختلاف میان زیاد بن ابیه عامل خراج وی و ابوالاسود دؤلی نسبت می دهد. ابن عباس جانب زیاد را می گیرد و ابوالاسود به علی شکایت می کند. در پی آن علی از ابن عباس درخواست می کند گزارشی از وضعیت اموال عمومی تحت کنترلش شامل خراج و جزیه و مخارج بدهد. اما ابن عباس برخورد علی را توهین آمیز قلمداد می کند و به اعتراض منصب ولایت بصره را رها می کند. وی اموالی از بیت المال را به عنوان سهم خود می برد، لذا علی او را در قبال دست اندازی به بیت المال بشدت مؤاخذه و تهدید می کند. مادلونگ دلیل تصاحب بیت المال را، نه صرفاً اعتراض وی به علی، بلکه مخالفتش با سیاست تقسیم مساوی فیء می داند.[۲] واله یری می نویسد، ابن عباس منصب فرمانداری بصره را ترک می کند و بخشی از بیت المال آن را برای خود برداشته و به حجاز می رود. دلیل این عمل ابن‌عباس در برخی منابع به این صورت آمده که ابن‌عباس به خاطر مواخذه‌ای که علی از وی به اتهام اختلاس مالیات بصره ترتیب داده بود رنجیده شد و اختلاس را رد کرد و بیان داشت که تنها وظیفه دولتی اش را انجام داده است. اما وچیا واله یری بر این باور است که این امر به دلایلی دیگر رخ داده است مانند کشتار خوارج در نهروان که بر طبق روایات معتبر، ابن‌عباس این کار را نادرست شمرده بود و اعتقاد وی مبنی بر «موضع گیریهای نادرست علی» و اصرارش برماندن به عنوان خلیفه، با اینکه در قضیه حکمیت رای بر این نهاده شده بود که علی دیگر خلیفه نیست.[۱] اما مادلونگ ضمن بررسی موضع ابن عباس در خصوص کشتار نهروان، این احتمال را که علت اختلاف بین وی و علی این نبرد بوده باشد رد می کند.[۳]

سال وقوع این واقعه در منابع به سالهای ۳۸، ۳۹ یا ۴۰ هجری گزارش داده شده که وچیا واله یری به دلیل که بعد از سال ۳۸، ابن‌عباس را فاقد فعالیت سیاسی مهمی می‌داند، این سال را به عنوان سال وقوع حادثه می‌پذیرد. وی روایاتی که در آنها ابن‌عباس تا زمان کشته شدن علی به حکومتش وفادار مانده را رد می‌کند.[۱] واله یری می‌نویسد پس از این دوران عملی از سوی ابن‌عباس روایت شده که ممکن است قضاوت بسیار بدی از وی را به دنبال داشته باشد و جزئیات این واقعه هنوز معلوم نیست. او مدتی پس از رفتنش به مکه دوباره به بصره بازگشت و اموال مالیاتی بصره را با خود برد. این غصب کردن اموال از سوی وی جای بحث و بررسی دارد. واله یری بر این باور است که می‌توان برای این عمل توجیهی منطقی آورد و دیدگاه کسانی که این عمل را کم‌کننده از شان ابن‌عباس در بین امت نمی‌بینند، را منطقی می‌داند.[۱]

در مقابل مادلونگ تصریحا دیدگاه کائتانی و واله یری درباره رابطه ابن عباس و علی را رد می کند می گوید هرچند ابن عباس اموالی را از بیت المال بصره به عنوان سهم خود با خود برد، اما بعداً مجدداً روابط حسنه وی با علی برقرار شد و احتمالاً بخشی از اموال را نیز برگرداند. همچنین علی کسی را به جایش بر مسند زمامداری بصره منصوب نکرد و وی بعد از مدتی به عنوان والی به بصره بازگشت.[۴]

دوران پس از شهادت علی ع

فعالیتهایی که پس از شهادت علی ابن ابی طالب از ابن عباس سر زده دقیقاً مشخص نیست. امام حسن مجتبی از وی دعوت کرد که فرمانده سپاهش شود، اما وی با معاویه رابطه برقرار کرد. به دعوت امام حسن یا میل خود ابن عباس، ممکن است خود او یکی از بانیان صلح بین امام حسن و معاویه بوده باشد. ابن عباس بیان داشت که معاویه به علت قدردانی از کارهای وی، حق وی در غصب اموال مالیات بصره (که بخشی از خزانه بصره بود) را به رسمیت می شناسد. دانشنامه اسلام بر این باور است که روایاتی که این تدبیر و حیلت ابن عباس را بیان می کنند، با شان ابن عباس در تناقض است. به همین علت این ماجرا آشکارا به اشتباه به گردن برادرش عبیدالله بن عباس انداخته شد. در زمان خلافت معاویه، ابن عباس در حجاز زندگی می کرد و مکرراً برای دفاع از حقوق بنی هاشم (که شامل حقوق خودش نیز می شد) به شام می رفت.[۱]

وقایع سخت و بد دوران پس از مرگ معاویه و یزید، باعث شد که ابن عباس شاید علی‌رغم میل باطنی اش دوباره پایش به سیاست کشیده شود. گرچه دانسته های ما از این دوران ناقص است، اما آنچه بر می آید این است که عبدالله بن زبیر که در مکه قیامی راه انداخته بود و خود را خلیفه نامید ولی ابن عباس و محمد حنفیه وی را به عنوان خلیفه به رسمیت نمی‌شناختند که با برخورد شدید ابن زبیر مواجه شدند و از مکه بیرون رانده شدند. پس از محاصره این شهر در سال ۶۴ هجری، این دو دوباره به مکه بازگشتند اما باز هم با ابن زبیر مخالف بودند که این بار ابن زبیر این دو را زندانی کرد. مختار ثقفی از وضعیت این دو مطلع شد و سپاهی به کوفه فرستاد که لشکریان عبدالله بن زبیر را غافل گیر کردند و این دو را نجات دادند اما ابن عباس با تدبیرش مانع از خون ریزی در شهر مکه (حرم امن الهی) گردید. تحت مراقبت سپاه مختار، ابن عباس و محمد حنفیه به منا و طائف رفتند و ابن عباس چندی بعد در سال ۶۸ هجری/۸-۶۸۶ میلادی در آنجا درگذشت.[۱]

دانشنامه اسلام بر این باور است که گرچه قضاوتهایی که کائتانی و لامنز در مورد ابن عباس می کنند، با جایگاه و شانش در امت اسلامی در تناقض است، اما از دیدگاه منطق هم می توان دیدگاه این دو را رد نمود (بین تاریخ اسلامی- مسیحی و روایات منسوب به محمد که حدیث نامیده می شوند، تفاوت وجود دارد) و همین اشکالات را می توان به دیدکاه لامنز نیز گرفت.[۱]

پانویس

  1. Veccia Vaglieri, “ʿAbd Allāh b. al-ʿAbbās, 1: 40-1. خطای یادکرد: برچسب <ref> نامعتبر؛ نام "EI" چندین بار با محتوی متفاوت تعریف شده‌است
  2. Madelung, Succession to Muhammad, 271-276.
  3. Madelung, Succession to Muhammad, 272-273.
  4. Madelung, Succession to Muhammad, 277-278.

 

2-        عبدالله بن زبیر رضی الله عنه

 

زندگینامه عبدالله ابن زبیر رح

 

،پدربزرگش (مادری): ابوبکر، خلیفه اول، خاله اش: عایشه (دختر ابوبکر)،مادر بزرگ (پدری اش): صفیه دختر عبدالمطلب

عبدالله بن زبیر از مخالفان خلفای زمان خود و فرزند زبیر بن عوام و از تیره عبدالعزی قریش بود. مادرش اسما دختر ابوبکر و خواهر عایشه بود. عبدالله ۲۰ ماه پس ازه ۶۲۴ متولد شد و توسط سپاه شام به فرماندهی حجاج در ۱۷ جمادی‌الثانی ۷۳ قمری (۴ اکتبر ۶۹۲ میلادی) کشته شد. برخی منابع وی را اولین فرزند متولد شده از مهاجرین در مدینه می‌دانند. نسبت فامیلی وی با محمد از هر دو طرف، وی را به یک مدعی خلافت در برابر بنی امیه و بنی هاشم تبدیل کرده بود.[۱]

دوران کودکی و جوانی

گفته می‌شود که وی در دوران خردسالی در جنگ یرموک (رجب ۱۵ هجری/آگوست ۶۳۶ میلادی) و در هنگام پیوستن به سپاه عمرو عاص در مدینه در سال ۱۹ هجری/۶۴۰ میلادی، به همراه پدرش زبیر حضور داشت. عبدالله در لشکر کشی به بیزانتین آفریقا در لشکر عبدالله بن ابی سرح در سال ۷۲۶ هجری/۶۴۷ میلادی حضور داشت و گفته می‌شود که نائب گریگوری را با دستان خودش کشت. در هنگام بازگشت به مدینه و انتشار خبر این فتح، با سخنرانی ای از وی تجلیل شد. در سال ۳۰۲۹ هجری/۶۵۰ میلادی وی در سپاه سعید بن عاص که به گرگان و طبرستان لشکر کشی کرده بودند، حضور داشت و بعد از آن از سوی عثمان به عنوان یکی از مشارکت کنندگان در بازنویسی قرآن انتخاب گردید.[۱]

بعد از قتل عثمان، وی با پدرش و عایشه در جنگ جمل حضور داشت و فرمانده پیاده‌نظام بود. بعد از جنگ، وی به همراه عایشه به مدینه بازگشت و در امورات سیاسی و جنگهای داخلی دوران علی شرکت نداشت. تنها در واقعه حکمیت در دومة الجندل یا اذرح، شرکت جست و به عبدالله بن عمر پیشنهاد داد تا به عمرو عاص رشوه دهد و عبدالله بن عمر را خلیفه نماید.[۱]

پس از شهادت علی بن ابی طالب ع

در زمان معاویه، عبدالله به عنوان یک شخصیت ذی‌نفوذ به اعتبار پدرش، در پس زمینه روابط سیاسی حضور داشت. پس از مرگ معاویه در ۶۰ هجری/۶۸۰ میلادی، به همراه حسین بن علی از بیعت با یزید سر باز زد و به خاطر تهدیدهای مروان، به مکه گریخت و در آنجا کسی متعرض وی نشد. پس از کشته شدن حسین بن علی، عبدالله به طور پنهانی شروع به جمع‌آوری حامی کرد. سپاهی از مدینه به فرماندهی برادرش عمرو، به مکه فرستاده شد تا عبدالله را دستگیر نماید. اما عمرو شکست خورد و دستگیر و زندانی شد و شلاق خورد تا درگذشت و جنازه اش به دار آویخته شد (سال ۶۱ هجری/۶۸۱ میلادی). عبدالله دیگر از یزید تبعیت نمی‌کرد و از عبدالله بن حنظله (معروف به ابن غسیل) که توسط گروهی از انصار مدینه به رهبری برگزیده شده بود، پیروی می‌نمود. یزید که متوجه غفلت خود شده بود، سپاهی را با فرماندهی مسلم بن عقبه به مدینه گسیل داشت. سر انجام سپاه شام لشکر مدینه را در جنگ حره (۲۷ ذی الحجه ۶۳ هجری/۲۷ آگوست ۶۸۳ میلادی) شکست دادند و در شهر پیامبر خون ریزیها کردند. (به عقیده دانشنامه اسلام سپاه شام به دنبال ریختن خون مسلمانان نبودند) به هر حال بعد از فتح مدینه مسلم بن عقبه به علت بیماری درگذشت و سپاه شام به فرماندهی حصین ابن نمیر به سمت مکه پیشروی کرده و عبدالله بن زبیر را محاصره نمودند (۲۶ محرم ۶۴ هجری/۲۴ سپتامبر ۶۸۳ میلادی). محاصره ۶۴ روز به طول انجامید که خبر مرگ یزید منتشر گردید و سپاهیان شام، عقب‌نشینی نمودند. حصین از عبدالله خواست که با وی به شام برگردد اما وی نپذیرفت و در مکه ماند.[۱]

اغتشاشات و بروز جنگهای داخلی پس از مرگ یزید، به عبدالله این فرصت را داد که خودش را امیر المؤمنین بنامد و مخالفان آل امیه در شام، مصر، شبه جزیره عرب و کوفه وی را خلیفه خود دانستند. اما عملاً وی قدرت چندانی نداشت. پیروزی مروان بن حکم در جنگ مرج راحط در پایان سال ۶۴ هجری/ ژوئیه ۶۸۴ میلادی و قیام مختار در کوفه در ۱۵ ماه بعد، هواداران عبدالله را در شام و مصر و عراق، در موضعی تدافعی قرار داد. با وجود اینکه مهلب از مصعب بن زبیر در بصره حمایت می‌کرد و در سال ۶۷ هجری/۶۸۷ میلادی، آل زبیر با پیروزی بر مختار توانستند دوباره بر عراق مسلط شوند، اما مصعب به صورت خود مختارانه حکومت می‌کرد و از برادرش عبدالله تمکین نمی‌کرد. همزمان با همین وقایع، خوارج بکری که پس از مرگ یزید از آل زبیر جدا شده بودند و در شرق سرزمین نجد مستقر شده بودند و از نجدة بن عامر حنفی تبعیت می‌نمودند، بحرین را تصرف کرده و در سال ۶۸ هجری/۸۶۸۷ میلادی، یمن و حضرموت و در سال بعدش طائف را تصرف نمودند؛ بنابراین عبدالله کاملاً در حجاز منزوی شده بود. در حج سال ۶۸ هجری/۶۸۸ میلادی، مسلمانان به چهار گروه، طرفدار آل زبیر، خوارج، طرفدار امویان و طرفدار محمد حنفیه تقسیم شده بودند.[۱]

سرانجام پس از اینکه در سال ۷۲ هجری/۶۹۱ میلادی، آل امیه دوباره بر عراق مسلط گردید، عبدالملک بن مروان سپاهی به فرماندهی حجاج بن یوسف به مکه فرستاد و در ۱ ذی العقده ۷۲ هجری/۲۵ مارس ۶۹۲ میلادی، عبدالله را محاصره نموده و این مهم بیش از ۶ ماه به طول انجامید. در طی این مدت، شهر و کعبه با منجنیق‌های آتشین مورد حمله قرار گرفت. در طی این مدت، حامیان و حتی برادران عبدالله تسلیم سپاه شام شدند. عبدالله به اصرار مادرش اسما به عرصه جنگ رفت و کشته شد و جسدش را دقیقاً در همان نقطه‌ای که برادرش عمرو را به دار آویخته بودند، به دار آویخته شد و مدتی بعد عبدالملک دستور داد تا جسد عبدالله به مادرش پس داده شود و وی جسد را در خانه صفیه در مدینه دفن نمود.[۱]

دانشنامه اسلام می‌نویسد، خشم و ناراحتی عبدالله در زمان معاویه به خاطر در دست گرفتن قدرت توسط آل امیه هویدا است و گرچه وی با جسارت توانست قدرت را موقتاً از آل امیه بستاند اما خودخواهی و خود بینی وی به عنوان کسی که مدعی خلافت بود از نقاط ضعفش به حساب می‌آمد. در منابع ویژگی‌هایی چون حریص بودن، حسادت و بد طینتی به وی نسبت داده شده و وی به خاطر برخوردهای خشونت‌آمیز با محمد حنفیه و ابن‌عباس مورد سرزنش قرار می‌گیرد.[۱]

 نقش سیاسی عبدالله رح در زمان عثمان رض

عبدالله از کسانی است که در اغلب حوادث دورۀ خلافت عثمان بن عفان حضور داشته و از جملۀ افرادی است که از جانب عثمان مأمور به نسخه برداری از قرآن شد و در فتح افریقیه در شمال آفریقا شرکت داشت. و در جنگهای سال ۳۰ هـ ق در فتح طبرستان و ایران شمالیهمراه “سعید بن عاص” بود. وی در جریان محاصرۀ خانه عثمان همراه فرزندان علی (ع) یعنی امام حسن و امام حسین (ع) و محمدبن طلحه و گروهی از بنی*هاشم مانع تعرض شورشیان به عثمان رض شد.

 

 ابن زبیر در دوره ی امامت امام حسین ع

 ابن زبیر بعد از شهادت حضرت علی (ع) از هر فرصت وسیله*ای برای جمع*آوری مال و کسب وجهه و مقام استفاده نمود. وی بعد از مرگ معاویه، مخفیانه وارد مکه شد و در آنجا پناه گرفت و با اینکه مخالف یزید بود ولی اقدامی صورت نداد و یا حداقل با امام حسین (ع) جهت مبارزه با دستگاه فسادانگیز امویان همراه نشد و وقتی امام حسین را به ماندن در مکه دعوت می*کرد گفت: اگر تو در مکه بمانی من با تو به عنوان خلافت بیعت می*کنم.

 ولی حضرت امام حسین (ع) فرمود: نمی خواهم حرمت مکه به خاطر من هتک شود، حاضرم یک وجب بیرون حرم کشته شوم ولی حرمت خانۀ حفظ شود. عبدالله، مکه را پناهگاه خود قرار داد و هر موقع برای سرکوب وی به مکه حمله می*شد در کنار خانه کعبه پناه می گرفت و این امر باعث شد در مدت تسلط او سه مرتبه خانه خدا مورد تعرض قرار بگیردکه بعدا به آن اشاره خواهد شد عبدالله از کسانی بود که حسین بن علی علیه السلام را از سفر به عراق منصرف کرد (هر چند که به صورت ظاهر بود)

  در باطن می خواست که حسین علیه السلام مکه را ترک کند زیرا می دانست با حضور آن حضرت هیچکس به او رغبت نمی کند و زمینه ای برای توفیق او پیدا نمی شود. این نکته در سخنان حضرت سیدالشهداء علیه السلام دیده می شود که فرمودند: اگر چه “ابن زبیر” به ظاهر به بودن من در مکه علاقه نشان می دهد ولی در واقع بیشتر از هرچیز به بیرون رفتن من از مکه، علاقه مند است. بعد از رفتن امام حسین علیه السلام از مکه به سمت عراق، زمینه سیاسی مکه در اختیار او قرار گرفت و به تدریج بر اوضاع مکه مسلط شد.

 عبدالله بن زبیر رح

از کسانی که تن به بیعت با یزید نداد، عبدالله بن زبیر بود. وی شبانه به مکه گریخت و در آنجا همواره در کنار کعبه به نماز و طواف مشغول شد. با ورود امام حسین علیه السلام به مکه عبدالله هر روز یا دو روز در میان یک بار به زیارت آن امام می رفت، ولی در اضطراب به سر می برد، زیرا به خوبی می دانست که مادامی که امام حسین علیه السلام در مکه هست کسی با وی بیعت نخواهد کرد، زیرا امام علیه السلام دارای موقعیت خاص اجتماعی بود و مردم بیشتر از او اطاعت می کردند.

هدف از تظاهر عبدالله بن زبیر به عبادت به دام انداختن افراد بود؛ چرا که حضرت امیرالمومنین علیه السلام درباره او فرموده بود: « به نام دین دام می گستراند تا دنیا را به دست آورد» بدون تردید عبدالله بن زبیر در مبارزه با حکومت اموی هدفش الهی نبود، بلکه در اندیشه به دست آوردن قدرت و زمامداری به سر می برد و این حقیقت را عبدالله بن عمر هنگامی روشن کرد که همسرش اصرار داشت با عبدالله بن زبیر بیعت کند و برای او از طاعت و تقوای عبدالله بن زبیر سخن گفت.


وی در پاسخ همسرش گفت: « آیا مرکبهایی را که معاویه در ایام حج بر آنها سوار بود مشاهده نکردی؟ من بر این باورم که ابن زبیر هدفی جز دستیابی به آن شکوه و جلال را ندارد و عبادت و طاعت خدا را در این مسیر به کار گرفته است. »

 

بعد از شهادت امام حسین تا مرگ

با شهادت امام حسین (ع) ابن زبیر زمینه را برای اجرای اهداف و سیاست*های خود فراهم دید و به طمع خلافت مناطق وسیعی را تحت سیطره گرفت از سال ۶۱ ه*. بعد از شهادت امام حسین (ع) و بیعت مردم با پسر زبیر تا سال ۷۳ ه*. وی بر حجاز و عراق و مصر و قسمتی از شرق اسلامی تسلط یافت. در حالی که قلمرو حکومت بنی*امیه تنها به شام و بخشی از مناطق دیگر محدود شده بود. لذا از سال ۶۱ تا سال ۷۳ هجری در سرزمین*های اسلامی عملاً دو خلیفه حکم می*راند.

 ابن زبیر با کمک برادران و با استفاده از وضع جامعه که بر مخالفان یزید و امویان روز به روز افزون می*شد، به حکومت رسید و در مدت حدود هشت سال حکومت، با بنی*امیه، مختار، و خوارج درگیر جنگ بود و از طرف دیگر بنی*هاشم نیز حکومت وی را به رسمیت نشناخت. عمده هدف او بر پائی مجدد حاکمیت قرشی بر مبنای حکومت خلفای راشدین بود.

 

ابن زبیر نماینده “ابناء المهاجرین”

وی نماینده گروه “ابناء المهاجرین” بود. آنها دسته ای از صحابه پیغمبر بودند که الگویشان “عمر” بود و با “امویان” و “علویان” رابطه خوبی نداشتند. شعار سیاسی آنان “شورا” بود. عبدالله بن زبیر می گفت: ما “ابنای مهاجرین و اولی الامر” هستیم. عبدالله بن زبیر توانست بعد از شهادت حضرت سیدالشهداء نیروهای مخالفی را که از کشته شدن آن حضرت، به وجود آمده بود به طرف خودش جلب کند ( هر چند خود از دشمنان آل علی علیه السلام بود) سپس ادعای خلافت کرد و با یزید مخالفت نمود و برعلیه یزید سخن گفت و او را دشنام می داد، مردم شهر حجاز و تهامه با او بیعت کردند و مدینه مرکز خلافت او شد.

 

هتک حرمت خانه ی خدا در زمان او

 سال ۶۳ هـ ق در جریان «جنگ حره» که عبدالله از محرکان اصلی این شورش بود، لشگریان یزید به قتل عام مردم مدینه و برای سرکوبی او در مکه پرداختند و مکه را محاصره کردند. وی به خانه کعبه پناه برد و لذا لشگریان یزید، داخل مسجدالحرام و کعبه را سنگباران کردند که در اثر آن قسمتی از کعبه خراب شد و پرده و سقف آن آتش گرفت. مرحله دوم، بعد از مرگ یزیدبن معاویه بود که او (ابن زبیر) مردم را به بیعت با خود دعوت کرد و تدریجا بیشتر مردم حجاز و عراق و فارس و خراسان (تمام ممالک اسلامی آن روز) به جز مصر و شام، خلافت او را قبول کردند. مدت خلافت او ۵/۸ سال طول کشید تا اینکه عبدالملک بن مروان حجاج بن یوسف را با سپاهی به جنگ او فرستاد. عبدالله به خانه کعبه پناه برد.

 حجاج مکه را محاصره کرد و از منجنیق هایی که بر بالای کوه «ابوقبیس» نصب کرده بود، خانه کعبه را خراب کرد و داخل مسجدالحرام را سنگباران نمود. عبدالله به جهت کج اندیشی و بخل و حسد و حرص زیاد و هوش و ذکاوت و تدبیر کم با مدعیان خلافتش مانند مروانیان، مختار و خوارج مواجه گشت و از طرفی چون هاشمیان و پیروان آنها خلافت و حاکمیت او را به رسمیت قبول نداشتند، نتوانست خلافت طولانی و مستقر داشته باشد.

 منابع:

۱)دینوری، ابوحنیفه؛ اخبار الطوال، ترجمه محمود مهدوی دامغانی، تهران، نشر نی، چاپ چهارم، ۱۳۷۱، ص ۳۸۰ به بعد.

۲)دینوری، ابن قتیبه؛ الامامة والسیاسة، ترجمه ناصر طباطبایی، تهران؛ ققنوس، ۱۳۸۰، ص ۸۴ به بعد.

۳)طبری، محمدبن جریر؛ تاریخ طبری، ترجمه ابوالقاسم، پاینده، تهران؛ اساطیر، چ پنجم، ۱۳۷۵، ج ۷، ص ۲۹۴ به بعد.

۴)یعقوبی، احمد؛ تاریخ یعقوبی، ترجمه محمد ابراهیم آیتی، تهران؛ انتشارات علی و فرهنگی، چاپ ششم، ۱۳۷۱، ج ۲، ص ۱۹۷ به بعد.

۵)ثقفی کوفی، ابراهیم بن محمد؛ الغارات، ترجمه عزیز الله عطاردی، ۱۳۷۲، ص ۴۶۵٫

۶)وزارت آموزش و پرورش؛ تاریخ امام حسین، تهران؛ دفتر انتشارات کمک آموزشی، ۱۳۷۸، ج ۲، ص ۶۲ به بعد.

۷)ابن ابی*الحدید، عزالدین؛ شرح نهج*البلاغه، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم، بیروت، دار احیاء الکتب العربیة، چاپ دوم، ۱۳۸۷ ه*.، ج ۲۰، ص ۱۰۲

 

1-        چکیده ای از زندگینامه امام حسین ع

نسب و خانواده

حسین بن علی بن ابی طالب بن عبدالمطلب بن هاشم، هاشمی و قرشی است. او نوه محمد بن عبدالله از فاطمه(س) است. پدر وی امیرالمؤمنین علی(ع)، نخستین امام شیعیان، است. حسین(ع) دومین فرزند امام علی(ع) و فاطمه(س) است و برادرانی با نام‌های حسن، محمد، عباس و عمر دارد.[۱]

همسران و فرزندان:

رباب

نوشتار اصلی: رباب دختر امرؤ القیس

رباب دختر امرؤالقیس بن عدی است. پدرش از مادرش با نام هند الهنود، دختر ربیع بن مسعود بن مصاد بن حصن بن کعب، یاد شده است. نقل شده است که رباب از بهترین زنان و افضل آنان در جمال، ادب و عقل بود.[۲] امام حسین(ع) رباب را بسیار دوست داشت[۳] و درباره وی شعر سروده است. رباب دو فرزند از امام حسین(ع) داشت، یکی سکینه و دیگری عبداللّه. عبداللّه(علی اصغر)در روز عاشورا خردسال بود و در آغوش پدرش به شهادت رسید.[۴] رباب در کربلا حضور داشت و همراه اسیران به شام رفت. [۵] ابن کثیر دمشقی می‌گوید: او در کربلا همراه حسین(ع) بود و هنگامی که حسین کشته شد، بسیار بی‌تابی می‌کرد.[۶] ابن اثیر می‌نویسد: رباب پس از آن واقعه یک سال بیشتر زنده نماند. او در این یک سال زیر سایه ننشست و از شدت غصه و اندوه درگذشت.[۷] سید محسن امین سال وفات رباب را ۶۲ هجری (یعنی یک سال پس از عاشورا) ذکر می‌کند.[۸]

شهربانو

نوشتار اصلی: شهربانو

به اعتقاد برخی از تاریخ‌نگاران و محدثان، شهربانو پس از ورود اسلام به ایران به همسری امام حسین(ع) درآمد. ثمره این ازدواج امام سجاد(ع) بود. تاریخ ازدواج آنان اختلافی است و به زمان ورود شهربانو به مدینه برمی‌گردد.

اگر چه بسیاری از مورخان شهربانو را مادر امام سجاد و دختر یزدگرد دانسته‌اند، اما محققان معاصر نسبت به این مسئله تردید دارند.[۹] برخی به عنوان یک قول بسیار ضعیف بیان می‌کنند شهربانو از کربلا بلافاصله به سمت ایران تاخت و در نزدیکی ری در دل کوه ناپدید گشت.[۱۰] در کوه‌های اطراف تهران نزدیک شهر ری بقعه‌ای به نام بقعه بی‌بی شهربانو به او منسوب است.

ام اسحق

نوشتار اصلی: ام اسحق دختر طلحه بن عبیدالله

اُمّ إسحاق دختر طلحة بن عبیدالله، همسر امام حسن مجتبی (ع) بود که پس از درگذشت او با امام حسین (ع) ازدواج کرد.[۱۱] او پس از شهادت امام حسین(ع) با عبدالله بن محمد بن عبدالرحمن بن ابی بکر ازدواج کرد. گفته‌اند قبل از عبدالله بن محمد، با تمام بن عباس بن عبدالمطلب ازدواج کرد.[۱۲] گزارش‌های تاریخی از زیبایی و بدخلقی او یاد کرده‌اند.[۱۳] شیخ مفید، فرزندان او از امام حسن (ع) را سه نفر نام می‌برد: حسین، طلحه و فاطمه.[۱۴] مفید همچنین برای او یک فرزند از امام حسین (ع) نام می‌برد: فاطمه.[۱۵]


لیلا

لَیلا دختر ابی‌مُرَّة بن عروة بن مسعود ثَقَفی بود.[۱۶]مصعب بن عبداللّه نسب کامل او و مادرش را آورده است. [۱۷] جد لیلا، عروة بن مسعود ثقفی، صحابی رسول خدا و مادرش، میمونة، دختر ابوسفیان بود. [۱۸] از تاریخِ ازدواج امام حسین (علیه‌السلام) با او اطلاعی در دست نیست. علی اکبر(ع)، فرزند او بود.


سُلافه

برخی منابع زنی از قبیله قُضاعه را نیز در شمار همسران امام نام برده‌اند که برای امام پسری به‌نام جعفر به دنیا آورد. [۱۹] سبط ابن جوزی نام او را سُلافه و بیهقی مَلومه ذکر کرده‌اند.[۲۰] از جزئیات زندگی وی اطلاعی در دست نیست.

فرزندان

در منابع تاریخی و رجالیِ معتبر، برای امام حسین ‌(ع) شش فرزند نام برده شده است. منابع متقدم فرزندان امام را چهار پسر و دو دختر[۲۱] و منابع متأخر شش پسر و سه دختر نوشته‌اند[۲۲]:

1.      علی اکبر، پسر بزرگ امام حسین، فرزند لیلا.

1.      علی اصغر، امام چهارم شیعیان، معروف به زین العابدین و سجاد، فرزند شهربانو.

2.      عبداللّه، فرزند خردسال امام. مادرش رباب بود بیشتر منابع او را به هنگام شهادت، صغیر و شیرخوار دانسته‌اند. [۲۳]

3.      جعفر، مادرش زنی از قبیله قضاعه بود. وی در زمان حیات امام از دنیا رفت و نسلی از او باقی نماند. [۲۴]

4.      فاطمه، دختر بزرگ امام. [۲۵] مادرش امّ اسحاق بود. تاریخ دقیق تولد فاطمه مشخص نیست، ولی چون مادرش بعد از شهادت امام حسن (۴۹ یا ۵۰) به همسری امام حسین درآمد، تولد وی بعد از این سال بوده است.

5.      سُکَینه، دختر کوچک امام حسین و فرزند رباب.

به جز این شش فرزند، نام دو پسر و یک دختر دیگر در منابع متأخر دیده می‌شود که عبارت‌اند از: علی‌اصغر، محمد و زینب. [۲۶] ابن طلحه شافعی تعداد فرزندان امام را ده تن شمرده؛ ولی فقط از نُه تن نام‌برده است.[۲۷] همچنین در برخی کتاب‌های تذکره و مراثیِ متأخر، از دختر چهار ساله امام حسین به نام رقیه سخن به میان آمده است. [۲۸]

کنیه‌ها و القاب

کنیه امام حسین(ع) «ابوعبدالله» است. رسول خدا(ص) هنگام ولادت، این کنیه را بر او نهاد. [۲۹] البته امام حسین(ع) فرزندی به نام عبدالله داشته[۳۰] که می تواند علت این کنیه باشد. ابوعبدالله به معنای "پدر بندگان خدا" است. برخی علت وجود این کنیه را معنای آن دانسته‌اند؛ یعنی اگر قیام امام نبود، نشانی از دین خدا نمی ماند که مردم عبد آن باشند؛ از این رو او را پدر تمام بندگان خدا دانسته‌اند.[۳۱]

«ابوعلی»، «ابوالشهداء» [= پدر شهیدان]، «ابوالاحرار» [= پدر آزادگان] و «ابوالمجاهدین» [= پدر جنگ کنندگان (در راه خدا) ] از دیگر کنیه‌های اوست.[۳۲]

القاب

امام حسین(ع) القاب فراوانی دارند که بسیاری از آنها با القاب برادرش، امام حسن(ع)، مشترک است؛ مانند سید شباب أهل الجنه. برخی از القاب خاص او عبارت‌اند از: زکی، طیب، وفی، سید، مبارک، نافع، الدلیل علی ذات اللّه، رشید، و التابع لمرضاة اللّه.[۳۳][۳۴]

ابن طلحه شافعی لقب «زکی» را مشهورتر از دیگر القاب و لقب سید شباب أهل الجنه (سرور جوانان بهشت) را مهم‌ترین آنها دانسته است.[۳۵] در بعضی از احادیث نیز امام حسین(ع) با لقب شهید یا سیدالشهداء خوانده شده است.[۳۶]

ولادت

زادگاه امام حسین(ع) مدینه است. برخی تولد امام را سال سوم[۳۷] و برخی سال چهارم هجری[۳۸] نوشته‌اند. قول مشهور بین مورخان و محدثان، سال چهارم هجری است.

درباره روز ولادت امام حسین(ع) اختلاف است. بنابر قول مشهور، ولادت آن امام در روز سوم شعبان بوده است.[۳۹] به نوشته ابن سعد[۴۰] امّ فضل (همسر عباس بن عبدالمطلب)، به امر پیامبر(ص)، دایگی امام حسین(ع) را بر عهده گرفت. بدین ترتیب امام برادر رضاعی قُثم بن عباس شد.[۴۱]

نامگذاری

بنابر روایات شیعی، پیامبر(ص) پیش از آنکه نامی برای او انتخاب شود، نام حسین را به امر خدا بر او نهاد[۴۲] و به همگان اعلام کرد: «من فرمان یافتم که این دو پسرم را حسن و حسین بنامم».[۴۳] «هارون، دو پسرش را شبَّر و شبیر نامید و من دو پسرم، حسن و حسین، را به همان نام‌هایی می‌نامم که هارون پسرانش -شبَّر و شبیر- را به آن نام‌ها نامید».[۴۴] نقل شده که نام امام حسین(ع) در تورات شبیر و در انجیل طاب خوانده می‌شد.[۴۵] در برخی روایات آمده است که نام‌های حسن و حسین(ع) از اسامی بهشتی بوده و پیش از اسلام سابقه نداشته‌اند.[۴۶]

دوران رسول خدا(ص)

امام حسین(ع)، هنگام رحلت پیامبر(ص) هفت سال داشت. او در برخی وقایع مهم آن زمان، حضور داشت، از جمله: مباهله با نصارای نجران، ماجرای اصحاب کساء، بیعت با پیامبر اسلام(ص)، و شاهد قرار گرفتن در نامه‌نگاری.

ابن سعد[۴۷] امام حسین(ع) را در زمره واپسین طبقه (طبقه پنجم) از اصحاب رسول خدا(ص) ـ که به هنگام وفات آن حضرت خردسال بودند و در هیچ جنگی او را همراهی نکردند ـ یاد کرده است.

او همواره مورد عنایات و الطاف ویژه پیامبر(ص) بود. از پیامبر نقل شده که فرمود: حسن و حسین(ع) سرور جوانان بهشتند.[۴۸] علاقه حضرت(ص) به حسنین چنان بود که با ورودشان به مسجد، گاه خطبه‌اش را ناتمام می‌گذاشت و از منبر پایین می‌آمد و به استقبال آنان می‌رفت و آنان را در آغوش می‌کشید.[۴۹] انس بن مالک روایت می‌کند: وقتی از پیامبر(ص) پرسیدند کدام یک از اهل بیت خود را بیشتر دوست می‌داری؟ فرمود: حسن و حسین را.[۵۰]

دوران خلفای سه‌گانه

امام حسین(ع) تقریباً ۲۵ سال از عمر خویش را در دوران خلفای سه گانه، (ابوبکر، عمر و عثمان) گذراند. ایشان در ابتدای خلافت خلیفه اول ۷ ساله، در آغاز خلافت خلیفه دوم ۹ ساله و در شروع خلافت خلیفه سوم ۱۹ ساله بود.

خلافت عثمان

امام حسین(ع) در زمان به خلافت رسیدن عثمان حدود ۱۹ سال داشت. در برخی منابع اهل سنت، از حضور امام حسین(ع) در برخی فتوحات ایام خلافت عثمان، به همراه برادرش، -امام حسن(ع)- عبدالله بن عباس، ابن عمر و ابن زبیر در جنگ طبرستان به فرماندهی سعید بن عاص یاد شده است.[۵۴]

در ماجرای بدرقه ابوذر -که عثمان وی را به سرزمین ربذه، تبعید و همگان را از بدرقه و همراهی او منع کرد- امام حسین(ع) همراه پدر، برادرش [امام حسن(ع)]، عمویش (عقیل بن ابی طالب)، پسر عمویش (عبدالله بن جعفر) و عمار بن یاسر برخلاف دستور خلیفه، ابوذر را بدرقه نمودند.[۵۵]

بینش نافذ اجتماعی-سیاسی و امکان تفکیک موضوعات از یکدیگر، شاخصه‌ای مهم در رفتار اجتماعی اهل بیت(ع) است و بر همین پایه، به رغم ناخرسندی از عملکرد خلیفه سوم، هنگامی که مردم در برابر ظلم خلافت سر به شورش برمی‌دارند و به سمت منزل عثمان برای کشتن او هجوم می‌برند، امام حسین(ع) به همراه برادرش، حسن(ع) و به فرمان امام علی(ع) به محافظت از حریم عثمان می‌پردازند[۵۶] اگر چه مقابله با شورشیان چندان دشوار بود که در نهایت عثمان کشته شد، اما تلاش برای نجات جان مخالفان، تنها به امر پدر و برای پاسداری از کیان برخی ارزشهای جامعه از اهمیت بسزایی برخوردار است که نمود آن در عملکرد امام حسین(ع) بروز یافته است.[۵۷]

دوران حکومت امام علی(ع)

امام حسین(ع) در جنگ‌های دوره حکومت امام علی(ع) جمل، صفین، و نهروان- حضور داشت.[۵۸] و در جنگ صِفّین خطبه‌ای در تحریض به جهاد ایراد کرد.[۵۹]

امام علی(ع)، امام حسین(ع) را پس از امام حسن(ع) سرپرست صدقات (موقوفات) خود قرار داد.[۶۰] به نقلی، امام حسین(ع) به هنگام شهادت پدر، برای انجام دادن مأموریتی که علی(ع) به او داده بود، در مدائن بود و با نامه امام حسن(ع) از موضوع آگاه شد[۶۱] و در مراسم تجهیز و خاک سپاری پدر حاضر شد.[۶۲]

دوران امام حسن(ع)

در دوره امامت امام حسن(ع)، که حدود ۱۰ سال و دوره خلافتش شش ماه به طول انجامید،[۶۳] امام حسین(ع) همراه و همگام برادر بود. پس از شهادت امیرالمؤمنین علی(ع)، امام حسن(ع) عهده دار زعامت مسلمانان گردید. بنابراین امام حسین(ع) با برادرش امام حسن(ع) بیعت کرد و در بسیج و اعزام نیروها به اردوگاه نخیله و اردوگاه مسکن نقشی فعال داشت و همراه امام حسن(ع) به مدائن و ساباط برای جمع آوری لشکر رفت.[۶۴]

بر اساس گزارشهای معتبر، هنگام صلح امام حسن(ع) با معاویه، جمعی از علاقه‌مندان به اهل بیت(ع)، از امام حسین(ع) خواستند که با این مصالحه سیاسی، مخالفت کند و در مقابل معاویه بایستد؛ اما وی با قاطعیت، از صلح برادر خود با معاویه حمایت و خود نیز با معاویه بیعت نمود و هنگامی که قیس بن سعد نظر او را در این باره جویا شد، با صراحت نظر خود را اعلان نمود.[۶۵] وی پس از انعقاد صلح، همراه برادرش از کوفه به مدینه بازگشت و در آنجا ساکن شد.[۶۶]

از امامت تا شهادت

امامت

امام حسین (ع) در سال ۵۰ه‍.ق. بعد از شهادت برادرش امام حسن مجتبی(ع) به امامت رسید و تا زمان شهادت یعنی سال ۶۱ه‍.ق. پیشوایی و رهبری شیعیان را بر عهده داشت.

دلایل امامت از نظر تشیع:

حدیث نبوی در ضریح امام حسین(ع)

حدیث «اِبنایَ هذانِ امامان قاما او قَعَدا (ترجمه: این دو پسرم [حسن و حسین]، امام هستند خواه قیام کنند یا نکنند) »[۶۷] از پیامبر(ص) نشان دهندۀ امامت امام حسن(ع) و امام حسین(ع) است.

افزون بر این، احادیثی از پیامبر(ص) رسیده است که در آنها به تعداد امامان و امامت امام علی(ع)، امام حسن(ع) و امام حسین(ع) و نُه تن از فرزندان حسین بن علی(ع) تصریح شده است.[۶۸]

دلیل دیگر، وصیت امام حسن(ع) درباره جانشینی امام حسین(ع) پس از وی و سفارش به محمد حنفیه به پیروی از آن حضرت است.[۶۹] شیخ مفید[۷۰] اعتقاد دارد که امامت امام حسین(ع) ثابت و قطعی است، گرچه آن حضرت به سبب تقیه و التزام به صلح و ترک مخاصمه، آشکارا به امامتِ خود دعوت نکرد. امام پس از مرگ معاویه و اتمام دوره ترک مخاصمه، امامت را علنی کرد.[۷۱]

از لوازم امامت علم به جمیع شئون و معارف دین به صورت تام و کامل است؛ از این رو، امام علی(ع) از او خواست برای مردم سخنرانی کند تا بعدها قریشیان او را به نداشتن علم متهم نکنند.[۷۲] به برخی سخنان خود امام حسین(ع) درباره امامت خویش[۷۳] و پاره‌ای معجزات و کرامات وی نیز برای اثبات امامتش استناد شده است.[۷۴]

دوران حکومت معاویه

بیشتر دوران امامت امام حسین (ع) با حکومت معاویه هم‌زمان بود و پس از معاویه در همان سال اول حکومت یزید، امام حسین (ع) به شهادت رسید.

سیاست امام(ع) در برابر معاویه

امام حسین(ع)


الناس عبید الدنیا و الدّین لعق علی ألسنتهم یحوطونه ما درّت معائشهم فإذا محّصوا بالبلاء قلّ الدیانون.
 (
ترجمه: مردم بنده دنیایند. دین را بر زبان می‌دارند چندانکه زندگانی خود را بدان سروسامان دهند. آنگاه که آزمایش شوند دینداران اندک خواهند بود )شهیدی، قیام حسین(ع)، صص۴۶، 94).


بعد از شهادت امام حسن(ع) امام به پیمان صلحی که برادرش با معاویه منعقد کرده بود وفادار ماند[۷۵] و با اینکه مردم کوفه برای قیام علیه معاویه به وی نامه نوشتند، از قیام دوری گزید. با این وجود او مشروعیت حکومت معاویه بر مسلمانان را رد و بر جهاد با ظالمان تأکید کرد.[۷۶] امام به کسانی که او را به قیام دعوت می‌کردند اعلام کرد: «من امروز چنین اندیشه‌ای ندارم خدایتان رحمت فرماید، بر زمین بچسبید و در خانه‌ها کمین کنید و تا هنگامی که معاویه زنده است از اینکه مورد بدگمانی قرار بگیرید پرهیز کنید؛ اگر خداوند برای او چیزی پیش آورد و من زنده بودم اندیشه خود را برای شما خواهم نوشت[۷۷]

امام حسین(ع) در این دوره، علنی و غیرعلنی به بیان احکام امامت و خلافت و ویژگی‌های خلیفه برحق می‌پرداخت. از اقدامات تبلیغی امام حسین(ع) برای جلب افکار عمومی و بیان احکام خدا، خطبه ایشان در گردهمایی بزرگ حج در سرزمین مِنا[۷۸] و همچنین جلسات مخفی وی در مکه است.[۷۹]

در دوره ۱۰ ساله امامت امام حسین(ع) نامه‌های متعددی بین وی و معاویه رد و بدل شد. هر جنایت و اقدام غیراسلامی‌ای که از معاویه سر می‌زد، امام حسین(ع) به شدت از او انتقاد می‌کرد. به شهادت رساندن افرادی چون حجر بن عدی، عمرو بن حمق خزاعی و حضرمی و یارانش از جمله مواضعی بود که سخت‌ترین و شدیدترین اعتراضات امام(ع) را در پی داشت.[۸۰]

معاویه برای تثبیت ولایتعهدی یزید به مدینه سفر کرد تا از مردم مدینه، به ویژه از شخصیت‌های بزرگ این شهر که در رأس آنان امام حسین(ع) قرار داشت، بیعت بگیرد؛ اما امام(ع) او را به شدت شماتت کرد و بی‌لیاقتی‌ها و هوس‌بازی‌های یزید را به رخش کشید و او را از ولایتعهدی یزید برحذر داشت.[۸۱] امام حسین(ع) از معدود کسانی بود که بیعت با یزید را نپذیرفت و در خطابه‌ای قاطع معاویه را محکوم کرد.[۸۲]

سیاست معاویه در برابر امام(ع)

معاویه مانند خلفای سه گانه در ظاهر احترام بسیاری برای امام حسین(ع) قائل بود. این به آن جهت بود که می‌دانست امام حسین(ع) نزد مردم مکه و مدینه جایگاه ویژه‌ای دارد. با این حال، امام(ع) مانعی بزرگ بر سر راه حکومت وی بود که معاویه پیوسته نگران قیام او بود. از این رو، معاویه در ظاهر به امام احترام می‌کرد و او را بزرگ می‌شمرد[۸۳] و به کارگزارانش دستور داده بود که متعرض فرزند رسول خدا(ص) نشوند و از بی‌احترامی نسبت به وی بپرهیزند[۸۴] و از سوی دیگر، مراقبت پیوسته و شبانه روزی از امام(ع) را در دستور کار خود قرار داده بود. معاویه به فرزندش یزید نیز سفارش کرده بود که در صورت غلبه بر امام با او مدارا کند و بر بیعت گرفتن از او اصرار نورزد.[۸۵]

دوران حکومت یزید

نوشتار اصلی: یزید بن معاویه

دوره کوتاه سلطنت یزید بن معاویه بسیار پرالتهاب و پرتشنج بود. حکومت ۳ سال و اندی او، بیشتر صرف سرکوب قیام‌های داخلی و آرام کردن اوضاع سرزمین‌های اسلامی سپری شد. او با شدت تمام، هرگونه مخالفتی را سرکوب نمود. «او در سال اول حکومتش، امام حسین(ع) و اهل بیت پیامبر(ص) را کشت، در سال دوم حرمت حرم رسول خدا(ص) (مدینه) را شکست و آن را سه روز تمام بر سپاهیانش حلال کرد و در سال سوم کعبه را مورد تاخت و تاز قرار داد و به آتش کشید.[۸۶]

یزید قبل از رسیدن به خلافت به نواختن ساز و آواز و شرب خمر شهرت داشت.[۸۷] او به قدری در این کار افراط می‌کرد که معاویه نیز او را توبیخ و از افراط در شرب خمر منع می‌نمود.[۸۸] از این رو، هنگامی که معاویه خواست او را به ولایتعهدی خود برگزیند جمعی از مسلمانان از این امر در شگفت شدند و آن را نپذیرفتند. علی رغم مخالفت‌های بسیاری که از سوی مسلمانان، به ویژه بزرگان مکه و مدینه، صورت گرفته بود، معاویه بر بیعت مسلمانان با یزید، اصرار ورزید و سرانجام موفق شد در سال ۵۶ق برای یزید از مردم بیعت بگیرد.[۸۹]

عبدالله فرزند عمر بن خطاب رضی الله عنهما

نام ونسب

نام ایشان عبدالله فرزند عمرفرزند خطاب عدوی قریشی کنیه شان ابوعبدالرحمن ، مادرش زینب بنت مظعون جمحیه وخواهرش حفصه دختر عمر ومادر مؤمنان بود.

ویژگیهای جسمانی

حضرت عبدالله بن عمر(رضی الله عنهما) گندمگون و دارای جسامت بوده و قد و قامت میانه داشت و بروت هایش را قطع میکرد، برای هرنماز وضوء می­گرفت وآب را درچشم­هایش داخل می نمود وآثار پیامبراسلام رادنبال می­کرد و درآن جا نمازمی­خواند حتی که رسول الله (صلی الله علیه وسلم) زیردرختی نشسته بود و  ابن عمر(رضی الله عنهما) هرگاه ازآن جا عبور می­کرد زیرسایه آن درخت می نشست و بیخ درخت آب میریختاند. هرگاه نماز خفتن را نمی­توانست به جماعت بگذراند آن شب را تا صبح نمازمی­خواند.

تولد، اسلام و هجرت

حضرت ابن عمر(رضی الله عنهما) سال سوم بعثت تولد شد و همرای پدرش در مکه مکرمه به دین اسلام مشرف گردید و ده ساله بود که به طرف مدینه منوره هجرت نمود.

در غزوه بدر اجازه خواست که برزمد؛ امارسول معظم اسلام صلی الله علیه وسلم بخاطرخوردسالی اش او را بازگردانید و در غزوه احد نیز اجازه خواست؛ اماپذیرفته نشد و در غزوه خندق اجازه جنگ برایش داده شد درحالی­که پانزده ساله بود، سپس درتمام غزوات همرای رسول خدا(صلی الله علیه وسلم) حضورداشت.  بعد ازآن درمعرکه یرموک، قادسیه، جولاء و دیگر نبردها حضورداشت، همان­گونه که در فتح مصر شرکت نموده و آن جا نقشه ساختن خانه­ی را کشید.

جایگاه علمی

وی ازمکثرین روایت ازرسول خدا(صلی الله علیه وسلم) بود یعنی ازجمله کسانی­که احادیث زیادی روایت نموده بودند.  او از حضرات ابوبکر، عمر، عثمان ، معاذبن جبل، عائشه و غیره (رضی الله عنهم) روایت نموده بود و از او حضرات صحابه وتابعین روایت نموده بودند. صحابی ها: جابربن عبدالله ، عبدالله بن عباس ، پسرش سالم ، عبدالله ، حمزه ، بلال، زید و برادرزاده اش حفص بن عامر.

بزرگان تابعی: سعید بن مسیب، اسلم برده آزاد شده حضرت عمر، علقمه بن وقاص ، ابوعبدالرحمن نهدی ، مسروق، جبیربن نفیر، عبدالرحمن بن ابی لیلی وغیره.

از ابوسلمه فرزند عبدالرحمن روایت شده که گفت: ابن عمردرحالی وفات نمودکه مانند حضرت عمرفضیلت و بزرگی داشت .  در روایت دیگری آمده که حضرت عمر(رضی الله عنه) درزمانی میزیست که همانند اوکسانی بودند؛ اما ابن عمر در زمانی زندگی اش را گذرانید که همانند او کسی پیدا نمی­شد.

از سعید بن مسیب روایت است که گفت: اگرمن گواهی بدهم که چه کسی ازعلماءاهل بهشت خواهد بود حتماً میگویم که عبدالله بن عمر میباشد. حضرت امام مالک فرمود: بعدازحضرت عمر پیشوای ما زید بن ثابت بود و بعد از زید، عبدالله بن عمر(رضی الله عنهما) میباشد. حضرت ابن عمر هرآنچه ازرسول الله (صلی الله علیه و سلم) می شنید حفظ میکرد هرگاه بنا به عذری و دردی از مجلس ایشان جدا میشد ازکسی که در مجلس حضور داشته پرسان میکرد وآثار پیامبر اسلام را در هر جای که نمازخوانده بود دنبال می نمود، هرسال به حج میرفت و در وقوف عرفه جایی که پیغمبرگرامی ایستاده میشد میاستاد.

موقف او درباره فرمانروائی

چندین مرتبه فرمانروائی برایش پیشنهاد شد ابا ورزید تا که تهدید به قتل گردید به آنهم به عدم پذیرش آن اصرارنمود. حضرت حسن (رضی الله عنه) میگوید: آنگاه که حضرت عثمان به شهادت رسید برای عبدالله بن عمر(رضی الله عنه)گفتند: تو مولای مردم و پسرمولای مردم هستی بیرون شو که همه مردم با توبیعت کنند. گفت : بخدا قسم اگر می توانستم یک قطره خون به سببم نمی ریخت. گفتند: باید بیرون شوی یا ترا در خانه ات میکشیم، او همان سخن خود را تکرار میکرد. روزی مروان پسرحکم نزدش آمد وگفت دست خود را نزدیک نما که با تو بیعت کنم؛ چراکه تو مولای عرب و پسرمولای عرب هستی. حضرت ابن عمر(رضی الله عنه) فرمود: همرای اهل مشرق چی کنیم؟ مروان گفت: آنها را میزنیم تا بیعت کنند، ابن عمرگفت : بخدا سوگند دوست ندارم که آنها هفتاد سال رعیت من باشند و یک نفرکشته شود. تمام زندگی خود را به بغض و دشمنی با جدائی و اختلاف ، و حرص براصلاح ذات البین گذرانید و تا توان داشت درین راستا تلاش کرد. ومی گفت : هرکس را که حی علی الصلوه(بشتابید بطرف نماز) بگوید دوست دارم هرکس را که حی علی الفلاح (بشتابید بسوی رستگاری) بگوید نیز دوست دارم و اگرکسی بگوید به طرف کشتن برادر مسلمانت وگرفتن اموالش بشتاب هرگزقبول نمیکنم و او را دوست نخواهم داشت.

گاهی با خود میگفت: آنها شمشیرها را گرفته و یکدیگر را می کشند و به عبدالله بن عمر می گویند دست محبت بطرف ما دراز کن ، چگونه قبول کنم؟ روزی حضرت نافع گفت: ای ابوعبدالرحمن تو پسر حضرت عمر و صحابی رسول خدا هستی چه چیزتو را از یاری حضرت علی (رضی الله عنه) باز می دارد؟ درجواب گفت: مرا این باز میدارد که خداوند خون برادر مسلمان را برایم حرام کرده است وخدای عالم فرموده است:{وقاتلوهم حتی لاتکون فتنه ویکون الدین لله} سوره بقره آیه (۱۹۳) ترجمه: با کفار بجنگید تا فتنه نباشد و دین خالص برای خداباشد.

و ما چنین کردیم و با مشرکین جنگیدیم تا که دین خالص برای خدا باشد اما امروز چرا بجنگیم؟ من وقتیکه بت ها حرم را از رکن تا دروازه پرکرده بود جنگیدم تا خداوند بتان را از سرزمین عرب بیرون کشید آیا امروز با کسیکه {لااله الاالله}میگوید درگیرشوم ؟

این گونه بود موقف او در مورد آشوبی که امت اسلام به آن دچارشده بودند ، نه ترسناک بود و نه منفی گرا ؛ بلکه برزندگی مسالمت آمیزمسلمانان ، حفظ خون های شان واصلاح امور در بین شان تلاش بی دریغ میکرد و به آیه ذیل تمسک میجست: {واطیعوالله ورسوله ولاتنازعوافتفشلواوتذهب ریحکم}سوره انفال (۴۶) 

ترجمه: ازخداورسولش فرمان برید و بین خود منازعه نکنید که درین صورت سست شده وتوان شما از بین میرود.

زهد و تقوای او

حضرت عبدالله بن عمر(رضی الله عنهما) ثروتمند بود و درآمد زیادی داشت؛ اما او نمی خوابید تا همه دارای اش مصرف شود؛ چراکه پیغمبر(صلی الله علیه و سلم) وی را زاهد در امور دنیا و رغبت کننده در امورآخرت تربیت نموده بود طوریکه میفرماید: در دنیا مثل یک انسان غریب و مسافرباش.

حضرت ابن عمرمیگفت: هرگاه شام شد منتظرصبح نباش وآنگاه که صبح شد منتظرشب نباش بلکه دروقت تندرستی برای مریضی ات ذخیره کن و در وقت زندگی و حیات برای مرگ و بعد از آن ذخیره نما. روزی چهار هزاردرهم و یک نوع لباس برایش آورده شد و روز بعدی ایوب پسروائل وی رادید که در بازار برای شترخود به نسیئه علف میخرد. سپس ایوب نزد فامیل ابن عمررفته پرسان نمودکه آیادیروزبرای ابوعبدالرحمن مقدار چهار هزار درهم ویک نوع لباس داده نشد گفتند بله چنین شده، ایوب گفت : من امروز او را در بازار دیدم که علف می خرید و پول نداشت . فامیلش گفتند: او دیروز همه آن پول را تقسیم فقراء نمود و آن لباس را گرفت و بیرون شد وقتی آمد همرایش نبود از وی پرسیدیم گفت به یک فقیر بخشیدم پس ایوب فرزند وائل بیرون شد و به بازار رفته و درجای بلندی ایستاده شد و فریاد برآورد که ای گروه تجار به این دنیاچی میسازید؟ این عبدالله بن عمراست که هزاران درهم نزدش میآید و او همه را تقسیم نموده و فردایش علف را برای شترش نسیئه میکند.

پیامبرگرامی (صلی الله علیه و سلم) در باره ابن عمرفرمود: عبدالله بهترین انسانی است که اگردر شب نماز بخواند زیاد میخواند ، بعد از این سخن پیامبر(صلی الله علیه و سلم) ابن عمرهرگز نمازتهجد را در سفر و حضر، تندرستی و مریضی ترک نکرد. عبدالله بن مسعود گفت : پارساترین جوانان قریش عبدالله بن عمربود. حضرت جابر فرمود: هریک از ما وقتی متاع دنیوی را می دید به طرف آن میل میکرد بغیر از عبدالله بن عمر که بطرف آن میل نمیکرد. ازسدی روایت شده  که گفت: گروهی از صحابه را دیدم که میگفتند: هیچ کس در فراق و جدائی پیامبرمانند ابن عمر(رضی الله) نبود.

طاووس گفته : هیچ مردی را از عبدالله بن عمر با تقوی تر و پارساتر ندیدم . میمون پسر مهران گفت: گروهی ازدزدان نجده حروری شترحضرت ابن عمر(رضی الله عنهما) را دزدیدند ، شترچران آمد وگفت ای ابوعبدالرحمن از شتر دست بردار یا در فکرگرفتنش باش، حضرت ابن عمربرایش گفت ترا چگونه گذاشتند؟ و همرای خود نبردند. اوگفت: ازنزدشان گریختم چراکه ترا ازآنها خیلی بهتردوست داشتم لذاعبدالله بن عمرآن برده چوپان را آزادکرد. ابوعثمان گفت: عبدالله بن عمر(رضی الله عنهما) یک کنیزخود را که رمثه نام داشت و او را زیاد دوست میداشت ،آزاد نمود و فرمود شنیدم که خداوند میفرماید: {لن تنالوالبرحتی تنفقوامماتحبون }آل عمران (۹۲) هرگز نیکی را بدست آورده نمیتوانید تا محبوب ترین داشته های خود را نفقه نکنید.

روزی برده ی را به چهل هزار درهم خرید و آزادش نمود آن برده گفت ای مولای من حالا مرا آزاد کردی پس برایم مقدار پول هبه کن تا به آن زندگی خود را سپری کنم برایش چهل هزار درهم بخشید. یکبارپنج غلام خرید، و به نمازایستاد آنها هم پشت سرش بنماز ایستادند بعد از نمازگفت: برای کی نمازخوانده اید؟ گفتند: برای خدا خوانده ایم. گفت شما بخاطر کسیکه برایش نمازخوانده اید آزاد هستید و بسا مواقع دریک مجلس سی هزاردرهم خیرات میداد.

روزهای زیادی سپری میشد و اومزه گوشت را نمی چشید مگراینکه یتیمی همرایش بودی و هرچیزی ازدارای اش را که خوش میداشت در راه خدامصرف میکرد ازهمین جهت بودکه برده هایش دانسته بودند ودائماً مسجد میرفتند همینکه حضرت ابن عمرآنها را در مسجد میدید آزادشان میکرد، بعضی برای وی گفتند که برده ها ترا فریب میدهند اوگفت : کسی که بخاطرخدا مرا بفریبد به خوشی آن فریب را میپذیرم.

ازنافع روایت شده که میگفت: هرگاه ابن عمرآیه ذیل رامیخواند گریه می نمود تابیهوش می افتاد: {الم یأن للذین آمنواأن تخشع قلوبهم لذکرالله }سوره حدید(۱۶

ترجمهآیاسنگینی میکند برای مؤمنان اینکه بخاطریادخد اقلب های شان نرم شود؟ ونیزنافع گفت: ابن عمردرحیات خود بیش ازهزار نفر را آزاد نمود، یکبارگدائی نزدش آمد. برای پسرخود گفت یک دینار برایش بده وقتی سائل برگشت پسر او گفت پدرجان خدا از تو قبول فرماید گفت پسرم آیامیدانی خدا از چه کسی قبول میکند؟ یقیناً ازپرهیزگاران می پذیرد.

روزی باخود میگفت: ازوقت وفات پیامبر(صلی الله علیه و سلم) یک خشت را بالای خشت دیگرنگذاشته و یک درخت غرس نکردم. میمون پسرمهران میگوید: به خانه ابن عمرداخل شدم وتمام آنچه درخانه اش ازقبیل فرش، لحاف، وظروف و غیره ؛ بود سنجیدم صد درهم نمیشد . این ازفقر او نبود بلکه ثروتمند بود و از بخلش نبود زیرا سخاوتمند بود اما این همه به این خاطربودکه وصیت پیامبر(صلی الله علیه و سلم) را اساس تصرفات خود قرارداد و روش عملی زندگی او وابسته به آن وصیت بود . وصیت پیامبراین بود{کن فی الدنیاکأنک غریب اوعابرسبیل} دردنیا مثل یک غریب ومسافرباش.

اخلاق نیکوی او

ازمجاهد روایت شده که گفت: با ابن عمر(رضی الله عنهما) همراهی کردم و می خواستم خدمتش کنم اما او مرا بیشترخدمت گذاری میکرد. سالم گفت: حضرت ابن عمرهیچ کس را لعنت نکرد مگریک خادم را که سپس آزادش نمود.

در روایت دیگری آمده که ابن عمرخواست یک خادمش را لعنت کند همین که گفت(اللهم الع..) کلام خود را تمام نکرد وگفت این کلمه است که دوست ندارم آن را بگویم. زید بن اسلم فرمود: شخصی عبدالله بن عمر را دشنام میداد و او خاموش بود وقتی به دروازه خانه خود رسید فرمود من و برادرم خود را حفظ نموده و مردم را دشنام نمی دهیم . کسی برایش گفت: مردم همیشه به خوبی زندگی میکنند تا خداوند ترا بین شان باقی نگهدارد. ابن عمربه خشم آمد وگفت: آیانمیدانی که چرا دروازه خانه ام رابسته میکنم؟

حضرت عبدالله بن عمر(رضی الله عنهما) میگفت: یقینا ًبا رسول خدا(صلی الله علیه و سلم) بیعت نمودم وآنرا نقض نکرده وتا امروزتبدیل ننمودم و با هیچ فتنه پیشه ی بیعت نکردم و هیچ مؤمنی را از خواب بیدار ننمودم.

درگذشت او

حضرت عبدالله بن عمر(رضی الله عنهما) بعد از وفات پیامبر(صلی الله علیه و سلم) مدت شصت سال حیات داشت و درین مدت امر پیامبر و اصحابش ازدید او پنهان نبود. امام مالک(رحمه الله) فرمود: ابن عمرمدت شصت سال درجامعه اسلامی فتوی صادرمی نمود و نماینده های مردم از هرطرف به سویش میآمدند.

او(رضی الله عنهما) درحرم بود که نیزه یکی ازعساکرحجاج به او اصابت کرد، وحجاج به عیادتش آمده وگفت کی ترا زد؟ ابن عمرگفت تو مرا کشتی حجاج گفت چگونه ؟ ابن عمرگفت درحرم سلاح را حمل کردی و نیزه یکی از یارانت به من اصابت نمود.

بنظرم حضرت عبدالله بن عمررضی الله عنه به اثرهمان ضربه درسال (۷۴)هجری در مکه مکرمه درحالیکه (۸۴) ساله بود وفات نموده و درقبرستان مهاجرین دفن گردید.

________________________________________________________________________________

خلافت یزید، خلافتی موروثی

خلافت یزید پس از پدرش معاویه که به تعبیری آغاز سلطنت و حکومت موروثی در اسلام بود، میان اعراب حجاز و عراق که برخلاف شام و ایران با این شیوه مأنوس نبودند با نوعی مخالفت و مقاومت روبه‌رو شد. به‌ویژه که از نظر باقی‌ماندگان مهاجر و انصار و بزرگ‌زادگان صحابه و سایر ساکنان حجاز و عراق، یزید شایستگی لازم برای تصدی منصب خلافت را نداشت.

بدیهی بود که حکومت پسر معاویه با عدم اقبال این گروه از مسلمانان روبه‌رو شود. در این میان، بزرگ‌زادگان صحابه خود را از دیگران سزاوارتر می‌دیدند که با شیوۀ جدید و بدعت‌آمیز (حکومت موروثی) مخالفت ورزند. به‌ویژه که در صورت کنار رفتن یزید نظرها الزاماً متوجه آنان می‌شد.

از طرفی تثبیت حکومت یزید درگرو بیعت این بزرگ‌زادگان و به ‌تبع آنان دیگر مسلمانان حجاز و عراق بود. اهمیت این ناحیه از امپراتوری اسلامی نه‌ فقط به وسعت زیاد سرزمین‌های آن، بلکه از آن‌جهت بود که خاستگاه و پایگاه آغازین اسلام و مرکز حکومت پیامبر و خلافت خلفای راشدین بود.

از نظر یزید عدم بیعت این بزرگان حکومت فرزند معاویه را بدون تضمین و ثبات در معرض نابودی قرار می‌داد

در این شرایط بیعت بزرگان و بزرگ‌زادگان حجاز و عراق با یزید به معنای تباه‌شدن پایگاه خانوادگی و حیثیت و شرافت دینی آنان بود؛ درحالی‌که از نظر یزید عدم بیعت این بزرگان حکومت فرزند معاویه را بدون تضمین و ثبات در معرض نابودی قرار می‌داد؛ لذا هر دو گروه باید برای موجودیت خویش مقاومت و مبارزه می‌کردند. دامنۀ این مبارزات و مقاومت‌ها، هولناک‌ترین فجایع نیمۀ دوم قرن اول تاریخ اسلام چون فاجعۀ کربلا، فاجعۀ حرّه و ویرانی کعبه را به همراه داشت.

در میان بزرگ‌زادگان صحابه دو شخصیت بارزتر و شاخص‌تر از دیگران بودند. در نتیجه اهتمام یزید بیشتر بر بیعت گرفتن از آن دو بود؛ یعنی حسین بن علی (ع) و عبدالله بن زبیر. در این راستا هر دو نفر آنان سخت‌ترین مقاومت‌ها را در برابر یزید از خود نشان دادند که به‌رغم وجود تشابه زیاد در مبارزات آن دو، نکاتی قابل‌ملاحظه وجود دارد که از وجوه افتراق و اختلافشان به شمار می‌رود.

بی‌تردید یکی از مؤثرترین روش‌ها برای تحلیل یک حرکت، قیام، یا یک اقدام تاریخی، مقایسه آن با حرکت‌های مشابه و به‌ویژه همزمان است تا وجوه تمایز و تفاوت و افتراق و درنتیجه ویژگی‌های بارز حرکت موردنظر آشکارتر گردد.

حسین بن علی (ع) و عبدالله بن زبیر پس از مرگ معاویه در قضیۀ بیعت با یزید در موقعیت مشابهی قرار داشتند؛ بنابراین برحسب مدارک و روایات اهتمام یزید بیشتر بر بیعت این دو نفر بوده است. مسلماً مقایسۀ مواضع، رفتار و چگونگی رویارویی هریک با قضیه بیعت، ما را در شناخت بهتر شخصیت، اهداف، انگیزه‌ها و ارزیابی قیام هرکدام یاری خواهد کرد.

 

مرگ معاویه و مسئلۀ بیعت با یزید

یزید پس از مرگ معاویه و استقرار بر جای پدر، نامه‌ای به مدینه فرستاد که همزمان خبر مرگ معاویه و مأموریت ولید بن عقبه مبنی بر گرفتن بیعت از عبدالله بن زبیر و حسین بن علی (ع) را ابلاغ می‌کرد.

پس از آنکه ولید نامه را دریافت کرد کس فرستاد و هر دو را که در آن هنگام در مدینه بودند نزد خویش فرا خواند. ابو مخنف آورده است که هر دو در مسجد مدینه نشسته بودند[۱] که فرستادۀ ولید آمد و از آنان خواست تا نزد ولید بروند، درحالی‌که هر دو دانستند که ولید برای چه منظوری احضارشان کرده است. ابن زبیر از حسین بن علی (ع) پرسید چه تصمیمی داری و حسین (ع) جواب داد همین ساعت جوانانم را جمع می‌کنم و نزد او خواهم رفت؛ و چون به دارالاماره رسیدم از آنان می‌خواهم آنجا را محاصره کنند. سپس داخل خواهم شد. ابن زبیر گفت از اینکه داخل شوی بر تو می‌ترسم و حسین (ع) گفت داخل نخواهم شد مگر اینکه قادر باشم دفع او کنم و سپس همان‌گونه که گفته بود عمل کرد. چون به نزد ولید رفت در مجلسی که مروان نیز حضور داشت از او خواسته شد تا با یزید بیعت کند و او عنوان کرد که چون بیعت امثال من در نهانی کفایت نمی‌کند، وقتی در میان مردم آمدی و آنان را به بیعت فرا خواندی، مرا نیز بخوان تا کار یکجا صورت گیرد. ولید پذیرفت. مروان که ظاهراً به خوی و مرام حسین بن علی (ع) بیشتر آگاه بود به ولید توصیه کرد که نگذارد حسین (ع) خارج شود مگر اینکه بیعت کند، یا گردنش را بزند. حسین (ع) برخاست و گفت: «ای پسر زن کبود چشم، تو مرا می‌کشی یا او؟ به خدا قسم دروغ گفتی و اشتباه کردی» و پس ‌از این برخورد تند و خشمگینانه به خانه رفت.[۲]

از طرفی عبدالله بن زبیر به خانه رفت و از رفتن به نزد ولید تعلل می‌کرد. فرستادگان ولید پیوسته به خانه او در رفت‌وآمد بودند تا اینکه برادرش جعفر بن زبیر را به نزد ولید فرستاد؛ و او به ولید گفت امروز را دست از عبدالله بازدارید، فردا خودش خواهد آمد. چون روز به پایان رسید عبدالله بن زبیر به همراه برادرش جعفر از بیم تعقیب نیروهای ولید شبانه و از بیراهه به مکه گریخت.[۳] ابن زبیر چون به مکه رسید به خانه خدا پناهنده شد و گفت من پناهنده‌ام.[۴]

به استناد روایات او یک روز قبل از حسین بن علی (ع) از مدینه خارج شده است و قاعدتاً از آن ‌جهت که از ترس تعقیب نیروهای ولید سریع‌تر حرکت کرده و هم بدان جهت که دو نفر مرد بودند و به‌صورت کاروانی حرکت نکرده‌اند، قبل از امام حسین (ع) به مکه رسیده است.

حسین بن علی (ع) برخلاف ابن زبیر همراه با فرزندان برادران و برادرزادگان و بیشتر افراد خاندان خویش به ‌جز محمد ابن حنفیه[۵] از مدینه خارج و از طریق اصلی عازم مکه شد.[۶] او حتی توصیۀ مسلم بن عقیل مبنی بر رفتن از جادۀ فرعی را (همان‌گونه که ابن زبیر رفته بود) نپذیرفت.[۷]

این از اولین وجوه افتراق در حرکت این دو شخصیت برجستۀ جامعه اسلامی به سال ۶۰ هجری است که در روایات مزبور به‌روشنی بیان‌ شده است. مخالفت هر دو با خلافت یزید امری غیر قابل ‌انکار است و اصرار یزید بر بیعت هر دو نفر گویای موقعیت مشابه هر دو است؛ لکن یکی از رودررو شدن با دشمن و اظهار عقیده و نظر خویش به‌طور صریح استنکاف می‌کند و به‌سبب مساعد نبودن شرایط از بیان صریح عقیدۀ خویش با مردم نیز امتناع می‌کند؛ درحالی‌که دیگری با اظهار صریح عقیده و نظر خویش هم رودرروی دشمن و هم در میان مردم، درواقع موضع خود را که برخاسته از اصول و مبانی ایمان و عقیده‌اش است را بیان و راه عدول از آن اصول و مبانی را بر خود مسدود می‌کند. این استنباط، هنگامی بهتر درک می‌شود که در نظر بیاوریم مدینه که این هر دو در آنجا به سر می‌بردند، اصلی‌ترین پایگاه صحابۀ رسول خدا بوده و بیش از سایر مراکز و مناطق امپراتوری اسلامی، صحابه و تابعین بزرگ را در خود جای‌داده است؛ بدون تردید مسلمانان در سایر مراکز چشم به مواضع و برخورد بزرگان اسلام در برابر خلافت یزید دوخته بودند.

انگیزۀ ابن زبیر از این‌گونه عبادت‌ها لازم است به خاطر بیاوریم که یکی از عوامل و بلکه اصلی‌ترین عاملی که مردم به‌ویژه مردم حجاز و عراق خلافت یزید بن معاویه را پس از پدرش مورد سؤال و تردید قرار داده بودند پایبند نبودن او به احکام شریعت بود

انگیزۀ ابن زبیر از روی آوردن به عبادت و علت بیزاری مردم از یزید

ابن زبیر هنگامی‌که به مکه رسید به خانۀ خدا پناهنده شد و خود را عائذ البیت خوانده مشغول عبادت شد.[۸] توجه به روایاتی که خبر از عبادت‌های طاقت‌فرسای ابن زبیر می‌دهد بسیار حائز اهمیت است. اگرچه برخی روایات گاه اغراق‌آمیز و غیرقابل‌باور است، لکن آنچه محل تردید نیست اینکه روی آوردن ابن زبیر به عبادت چندان افراط‌آمیز و خارج از عرف و عادت بود که در چشم مردم و سپس راویان تا این حد اغراق‌آمیز شده است. ذکر دو سه روایت از ده‌ها روایت منقول در این زمینه خالی از ضرورت نیست.

از عمرو بن دینار نقل‌شده که گفت نمازگزاری بهتر از ابن زبیر ندیدم.[۹] او همچنین گفته است که ابن زبیر روزگارش را به سه بخش تقسیم می‌کرد، یک‌شب تا صبح در قیام بود، یک‌شب تا صبح در رکوع بود و یک‌شب تا صبح در سجود[۱۰] گفته‌شده است روزه‌های طاقت‌فرسا می‌گرفت، چنان‌که از جمعه تا جمعه روزه می‌گرفت[۱۱]؛ و نیز گفته‌اند چهل سال لباس از تن خویش بیرون نیاورد[۱۲] (ظاهراً کنایه از اینکه از زنان دوری کرده و نیاز به غسل نداشته است). سیوطی آورده که هیچ عبادتی نبود که مردم از انجامش عاجز باشند مگر اینکه ابن زبیر آن را انجام می‌داد.[۱۳]

دربارۀ انگیزۀ ابن زبیر از این‌گونه عبادت‌ها لازم است به خاطر بیاوریم که یکی از عوامل و بلکه اصلی‌ترین عاملی که مردم به‌ویژه مردم حجاز و عراق خلافت یزید بن معاویه را پس از پدرش مورد سؤال و تردید قرار داده بودند پایبند نبودن او به احکام شریعت بود؛ چنان‌که به گفتۀ یعقوبی وقتی خلافت یزید مطرح شد عبدالله بن عمر (به‌رغم روحیه سازشکارانه‌اش) گفت: «با کسی بیعت کنیم که با میمون و سگ بازی می‌کند، شراب می‌نوشد و آشکارا مرتکب فسق می‌شود.»[۱۴] و همو آورده که چون معاویه از زیاد بن ابیه خواست تا برای پسرش یزید از مردم کوفه بیعت بگیرد زیاد قاصدی به‌سوی معاویه فرستاد تا بگوید: «وقتی مردم را به بیعت با یزید دعوت می‌کنیم می‌گویند او با سگ‌ها و میمون‌ها بازی می‌کند و لباس رنگین می‌پوشد و همیشه شراب می‌نوشد و شب را با ساز و آواز می‌گذراند، درحالی‌که حسین بن علی، عبدالله بن عباس، عبدالله بن زبیر و عبدالله بن عمر در میان مردم‌اند.»[۱۵]

در شرایطی که مردم خلیفۀ مطرح‌شده را به علت عدم تقید به شریعت و لاابالی‌گری و بی‌بندوباری، لایق و شایستۀ بیعت نمی‌دانستند، بدیهی بود که در میان چهره‌های مورد قبول مردم آنکه به زهد و عبادت و تقوا شهره‌تر بود بهتر و بیشتر شانس مقبولیت در میان مردم را خواهد داشت و این امری است که ابن زبیر از آن غافل نبود. البته قابل‌انکار نیست که زهد و تعبد تصنعی معمولاً از دید مردم ریزبین پنهان نخواهد ماند؛ لذا بسیاری روایات اشاره دارد به اینکه کم نبوده‌اند افرادی که رویۀ ابن زبیر در عبادت‌های طاقت‌فرسایش را برخاسته از نیت جذب و جلب‌توجه و رضایت مردم و درنتیجۀ قبض خلافت دانسته‌اند.

ابن عباس زمانی که به دست ابن زبیر به طائف تبعید شد در توصیف اعمال او می‌گفت: «پسر زبیر با عمل آخرت دنیا را طلب می‌کند. در حالی پوست بز می‌پوشد که زیر آن دل‌های سگان و گرگان نهفته است.»[۱۶] یعقوبی نیز آورده است که چون عبدالله بن عمر بر جسد مصلوب ابن زبیر گذشت گفت: «ای ابا خبیب پیوسته از آن زمان که به اشتران سیاه ‌و سفید پسر حرب [معاویه] خیره شده بودی و تو را شیفته کرده بودند از چنین روزی می‌ترسیدم.»[۱۷]

 

پناه بردن به خانه خدا و هتک حرمت حرم

امام حسین (ع) چون به مکه رسید در شعب علی (ع) منزل گرفت و مردم گروه‌ گروه به نزد او می‌آمدند و گرد او حلقه می‌زدند؛ این در حالی بود که قبل از آمدن حسین بن علی (ع) بر عبدالله بن زبیر گردآمده بودند؛ و روی آوردن مردم به حسین بن علی (ع) برای پسر زبیر بسیار ناراحت‌کننده و سخت بود.[۱۸]

اگرچه حسین (ع) از مدینه به مکه رفت و چند ماهی در آنجا رحل اقامت افکند، لکن قدر مسلّم آن است که از پناه بردن به خانۀ خدا و استفاده کردن از حرمت حرم سخت امتناع کرده است. روایت و سندی نیز که او خود را عائذ البیت خوانده باشد در دست نیست، بلکه روایات متعدد دلالت دارند که آن حضرت قصد رفتن داشت و ماندن در مکه را با چنین شرایطی مکروه می‌داشت. بلاذری از ابی مخنف نقل کرده که ابن سعید المقری گفت: حسین (ع) را میان دو نفر دیدم، درحالی‌که به مسجد پیامبر داخل می‌شد، شنیدم که می‌گفت


لا ذعرت السوام فی وضع الصب                  ح مغیرا و لا دعیت یزیدا

           یوم اعطی مخافه الموت ضمیا                      و المنایا یرصدنی ان احیدا[۱۹]

 

از اینکه در روشنایی صبح شتران رهاشده [حوادث] به کدام جهت روند باکی ندارم؛ آنگاه‌که ترس از مرگ ذلت برایم بیاورد؛ و حال آنکه مرگ همچنان در کمین من است، از عزم خویش باز نخواهم گشت.

روایات بسیاری در دست است که تصریح می‌کنند افرادی چون عبدالله بن مطیع عدوی، عمر بن عبدالرحمان بن الحارث المخزومی، عبدالله بن عمر، عبدالله بن عباس و حتی عبدالله بن زبیر به او پیشنهاد کردند که مکه را ترک نکند و به کوفه نرود[۲۰]؛ لکن او پس از اینکه نپذیرفته است اشاره کرده به کبوتران حرم که اگر در لانۀ ‌کبوتری از این کبوتران باشم مرا خارج خواهند کرد و تصمیمشان را در مورد من عملی خواهند ساخت؛ و تصریح می‌کند که از نظر او اگر یک‌قدم دورتر از حرم کشته شود بهتر است که یک‌قدم نزدیک‌تر به حرم.[۲۱]

روایتی از قول فرزدق نقل‌شده که گفت: «در هشتم ذی‌الحجۀ سال ۶۰ هجری که در حال خارج شدن از مکه بودم با حسین (ع)  ملاقات کردم و به او گفتم چرا عجله می‌کنی و او جواب داد اگر عجله نکنم مرا خواهند گرفت.»[۲۲] این روایت می‌رساند که خارج شدن حسین (ع) از مکه در زمان حج برای پیشگیری از هتک حرمت حرم بوده است و حتی به روایت ازرقی، ابن عباس به این دلیل مانع از رفتن حسین (ع) نشده است که حسین (ع) به او گفته است: «اگر در کجا و کجا کشته شوم بیشتر دوست دارم از اینکه حرمت حرم به‌وسیله من از میان برود.»[۲۳]

آنچه به‌هرحال غیرقابل‌تردید است اینکه حسین (ع) خود را موظف و مکلف به حفظ حرمت‌ها و مقدسات می‌دانست. این نکته بسیار حائز اهمیت است که او با اینکه راه و هدف خویش را مقدس می‌شمرد، ولی قائل به این منطق نبود که برای هدف مقدس می‌توان مقدسات را هزینه کرد. شاید یکی از اساسی‌ترین تفاوت‌ها در قیام حسین بن علی (ع) و حرکت عبدالله بن زبیر این نکتۀ به‌ظاهر ساده و درواقع مهم باشد. توجه به بعضی روایات اهمیت این امر را آشکارتر می‌سازد. ابو مخنف آورده است که در آخرین گفت‌وگویی که میان حسین و ابن زبیر واقع شد، ابن زبیر از او خواست تا در مکه بماند. حسین (ع) گفت: پدرم به من گفته است که در مکه قوچی خواهد بود که حرمت آن را می‌ریزد و نمی‌خواهم آن قوچ من باشم.[۲۴]

شبیه به این روایت با تفاوت و اختلافاتی اندک، متواتر نقل‌شده است.[۲۵] اگر این‌گونه روایات نیز مخدوش باشد، لکن تردید نیست که وجود این‌گونه روایات پرده از حقیقتی برمی‌دارد و آن اینکه این احتمال منطقی و عقلی وجود داشته که پناهنده شدن فردی چون پسر زبیر به خانه خدا، یزید و عمال او را از حمله به حرم و شکستن حرمت آن باز نمی‌دارد. همان‌گونه که حسین بن علی (ع) با صراحت بدان اشاره‌کرده بود.[۲۶] این واقعیت فقط در نظر حسین (ع) متجلی نبود، بلکه همان‌گونه که یاد شد، احتمال عقلی و منطقی عکس‌العمل شخصی مثل یزید به همین دلیل ابن زبیر را در شکسته شدن حرمت حرم دخیل می‌دانست. یعقوبی آورده است که چون پسر عمر بر جسد مصلوب ابن زبیر گذشت، گفت: «ای ابا خبیب اگر سه چیز در تو نبود من می‌گفتم: تو؛ تو. اول الحاد تو نسبت به حرم، دوم سبقت گرفتنت در فتنه و سوم بخل‌‌ ورزیدنت.»[۲۷]

 به نظر شیعه پسر زبیر گرچه از رفتن حسین (ع) خشنود بوده و با صراحت و بعضاً غیر مستقیم آن حضرت را در رفتن به عراق توصیه می‌کرد، لکن گاهی از بیم آنکه مبادا حسین (ع) از سخنانش بدگمان شود از ماندن او نیز سخن به میان آورده است.:قضاوتی مشکل که فقط خداوند میتواند بر نیات درونی آنها تسلط داشته باشد.

1-            آشنایی با امام حسن بصری رحمه الله:

امام حسن بصری از معاصران عمربن عبدالعزیز-رحمه الله- بوده است. وی تأثیرات روشن و بارزی در زندگی دینی و اجتماعی عصر امویان داشته است. نام اصلی حسن بصری، ابوسعید حسن بن یساربود. پدرش (یسار) مملوک زیدبن ثابت- رضی الله عنه- و ازبزرگان تابعین و پیشوای شهر بصره و دانشمند امت درعصر خود تلقی می‌شد.

مادر ایشان «خیره» نام داشت که کنیز ام‌المؤمنین ام‌سلمه رضی الله عنها- بود. حسن بصری سال ۲۱ هجری، در دوران خلافت عمر بن خطاب و در مدینه‌ی منوره چشم به جهان گشود. گفته‌اند که وقتی مادرش (خیره) برای خرید برخی لوازم ضروری از خانه بیرون می‌رفت، حسن گریه می‌کرد و ام‌سلمه رضی الله عنها- او را در آغوش گرفته و پستان در دهانش می‌نهاد و قطراتی شیر از پستانش جاری می‌شد و به کودک می‌داد. از این جهت‌ام سلمه، مادر رضاعی حسن بصری به شمار می‌آید. بی‌تردید فصاحت و شیوایی گفتار و دانش و فرهیختگی او زاده‌ی این برکت بوده است. بسیار بدیهی و قابل قبول است که کودکی چون او از آداب جاری در خانه‌های ازواج پیامبر-صلی الله علیه وسلم- آشنایی حاصل کرده و از سرچشمه‌ی آنان سیراب شود و از دانش و اخلاق آنان بهره‌ها برد. او بعد‌ها به همراه والدینش به بصره نقل مکان کرد و از این باب منسوب به بصره شده و حسن بصری نام گرفت. وقتی پا به بصره نهاد ۱۴ سال از بهار زندگی‌اش می‌گذشت. از این سن، پایبند و وابسته به مسجد بصره شد و از چشمه‌ی جوشان دانشوران آن مسجد به ویژه حلقه‌ی اندیشمند و دانای امت، عبدالله بن مسعود (رض) بهره‌ها گرفت. مدت زمانی نگذشت که مردم دورش جمع شدند و از دور و نزدیک آهنگ او را کردند. در مورد او گفته‌اند که سخن و کردارش همسو و هماهنگ بود و به آنچه عامل نبود لب به سخن نمی‌گشود، نهان و باطنش به مانند ظاهر و آشکارش بود؛ هنگامی که امر به نیکی می‌کرد خود از همه جلو‌تر به آن پایبند بود و چون از زشتی‌ای باز می‌داشت خود از همه بیشتر از آن کناره می‌گرفت. غزالی در احیاء علوم الدین می‌گوید: «سخن حسن بصری بیشترین شباهت و همانندی را به کلام انبیا و پیامبران الهی داشت و روش و آیینش به آیین صحابه بسیار نزدیک بود. همگی بر این وصف او اتفاق کرده‌اند ثمره‌ی این مواهب گسترده و فضائل فراوان این شد که او واجد شخصیت نیرومند، جذاب و محبوب دل‌ها شده و مردمان، مسحور و دلباخته‌ی او و معترف به بزرگواری و عظمت او گردند. ثابت بن قره الحکیم الحرانی می‌گوید: «حسن بصری ازجمله افرادی در امت محمدی به شمارمی‌آید که موجب مباهات بر دیگر امت‌ها است حکایات و سخنانی از حسن بصری مردی به حسن بصری می‌گوید: «ای ابوسعید از قسوت قلبم نالان و ناراضی‌ام، حسن بصری در جواب می‌گوید: با ذکر خداوند نرمش کن حسن بصری گفته است: «حلاوت و شیرینی را در سه چیز بیاب: در نماز و قرائت قرآن و ذکر خدا، اگر یافتی به راهت ادامه بده در غیر این صورت بدان که دروازه‌ به رویت بسته شده پس در پی گشایش آن باش «هر کس می‌خواهد از حقیقت نفس خود آگاه شود بایستی کردار و عملش را به قرآن عرضه کند و با میزان قرآن بسنجد تا اینگونه ورشکستگی و زیانباری، و سودمندی و پیروزی را از هم تشخیص دهد او می‌گفت: «خداوند بیامرزد بنده‌ای را که خویشتن خویش را بر کتاب خدا عرضه کند و اگر وضعیتش همسو با فرمان خدا بود خدا را بستاید و از خدا تقاضای مزید توفیق کند و اگر نفس خود را در مخالفت امر خدا دید از خداوند بخشش خواسته و به زودی به آستان الهی بازگردد حسن بصری می‌گفت: «هرکه نفس خود را در جلوت و آشکار مذمت و سرزنش کند، بی‌تردید در خلوت و نهان ستایش کرده است و این کار بسیار زشت و نادرست است

می‌گفت: «هرچه آرزوهای بنده‌ای دراز‌تر شود، اعمالش ناپسند‌تر می‌گردد.» از سخنان گوهرین او این سخن است که: «یا ابن آدم إنما أنت أیام، کلما ذهب یوم ذهب بعضک/‌ای انسان تو چیزی جز همین روز‌ها نیستی، هربار که یک روزت سپری می‌شود، بخشی از وجودت از دست رفته است.». حسن بصری ازجمله دانشمندان اهل سنت است که مجدّانه به دانش سلوک پرداخته است. او مجلسی ویژه در خانه‌اش داشت که جز در باب معانی زهد و عبادت در آن سخنی نمی‌رفت. از مدرسه‌ی حسن بصری مجموعه‌ای نکوکار چون ستارگان روشن و درخشان که از محقّقان اهل‌سنت به شمارمی‌آیند تأثیر گرفته و به ثمر نشسته‌اند. ازجمله‌ی آنان می‌توان به افراد ذیل اشاره کرد:

-ایوب سخستانی:

ایشان امام حافظ و پیشوای عالمان، ابوبکر بن ابی تمیمه کیسان نام دارد. در حدیث مورد اطمینان و موثق بوده و دارای دانشی گسترده و فراگیر است، شخصیتی عادل و انسانی اهل ورع و پرهیز بوده است.

-مالک بن دینار:

از علمای طراز اول و نیکوسیرت و از نادر تابعین موثق و قابل اعتماد در حدیث و از بهترین کاتبین و نسخه‌برداران بود که در هر یک به کمال رسیده بود.

-محمد بن واسع:

او پیشوایی ربانی و مقتدا بود. همراه سپاهیان قتیبه بن مسلم بوده و مدتی نیز در خراسان ولایت داشته است.

وفات حسن بصری:

أبان بن مخبر نقل می‌کند که چون مرگ بر او سایه افکنده بود، جمعی از یارانش به نزدش آمدند و گفتند:‌ای ابوسعید جملاتی را ره توشه‌ی ماساز تا از آن بهره‌مند شویم. گفت: «سه جمله را ره توشه‌یتان می‌کنم بعد از آن بروید و مرا تنها بگذارید: از آنچه به آن فرمان داده شده‌اید بیش از همه عامل بوده و از آنچه شما را از آن بازداشته‌اند بیش از همه پرهیز کنید. و بدانید که گام‌ها و حرکات شما از دو قسم افزون نیست، گامی و حرکتی به نفعتان و گامی و حرکتی به ضررتان است، پس بنگرید که صبح و شام به کجا می‌روید؟ و چه می‌کنید؟ قبل از اینکه حسن بصری روحش را تسلیم کند، بیهوش شد سپس به هوش آمد و گفت: «مرا از باغ‌ها و چشمه‌سار‌ها و جایگاه گرانقدر آگاه کردند.» و در شب جمعه و در ماه رجب، سال۱۱۰ هجری روحش را به خالق خود تسلیم کرد و آنگونه که پسرش عبدالله می‌گوید حدود ۸۸ سال زندگی کرد. خداوند حسن بصری را بیامرزد. او نمونه‌ی بلند وارثان انبیا و علمای ربانی بود. از بزرگمردانی بود که نظیرش در زهد و ورع، علم و حکمت و شجاعت و ادب به ندرت یافت می‌شود.

منبع:   سیره عمر بن عبد العزیز - علی محمد الصلابی

ائمه فقهی دین(امامان:ابوحنیفه-شافعی-احمدحنبل و مالک)

2-            امام ابوحنیفه نعمان بن ثابت رح

ابوحنیفه یا ابوحنیفه النعمان بن ثابت بن زوطا بن مرزبان (۸۰ - ۱۵۰ هجری قمری/۶۹۹-۷۶۷م) فقیه و متکلم نامدار کوفه و پایه‌گذار مذهب حنفی از مذاهب چهارگانهٔ اهل سنت است. اهل سنت او را «امام اعظم» و «سراج الائمه» لقب داده‌اند. پیروان ابوحنیفه را حنفی می‌نامند. ابو حنیفه از حماد بن ابی سلیمان، و از ابراهیم نخعی و علقمه به قیس شاگرد عبدالله بن مسعود، علم فقه و حدیث را اخذ و تلقی نمود. امام شافعی و امام مالک به کمالات او معترف بوده‌اند.

بیشتر منابع، اصلیت او را از کابل می‌دانند. در برخی منابع هم ترمذ یا نسا به عنوان محل سرزمین اجدادش نام برده شده‌است. می‌گویند جد وی از موالی و ایرانی بود. وی در سال ۸۰ هجری قمری در شهر کوفه متولد شد. ابوحنیفه علاوه بر فقیه بودن در زمان خود بازرگان موفقی نیز بود. وی در نزد اهل سنت یکی از بزرگ‌ترین فقها به شمار می‌رود.

مذهب حنفی بر هفت اصل استوار است که عبارت‌اند از: -۱قرآن -۲سنت -۳ قول صحابه -۴ قیاس و رأی -۵ استحسان -۶ اجماع -۷ عرف

امام ابوحنیفه می‌گوید: برای استنباط احکام، نخست به کتاب خدای تعالی مراجعه می‌کنم، اگر نتوانستم از کتاب خدا و سنت پیغمبر (ص) حکمی استنباط کنم از گفته‌های صحابه بهره گرفته و بقیه را رها می‌نمایم و به قول دیگری عمل نمی‌کنم. سپس اضافه می‌کند:اگر حدیثی از پیغمبر (ص) به ما برسد آن را به کار می‌بندیم و اگر از صحابه باشد در پذیرفتن آن مختاریم و اگر از تابعین باشد با آن مقابله می‌کنیم.

ابوحنیفه را یکی از فقهای اصلاحگر می‌دانند. وی در راه استخراج احکام فقهی روشی غیر از دیگر فقها در پیش گرفت. نقل است که می‌گفت: «اگر رسول‌الله در زمان ما می‌زیست همین‌ها را می‌گفت که من می‌گویم». پیروان ابوحنیفه، مذهب و روش او را اهل رأی می‌نامند زیرا ابوحنیفه قائل به رأی است چنان که بعد از صدور هر فتوایی و حکمی عنوان می‌کرد «این سخن ما رأی است و بهترین سخنی است که بر آن دست یافته‌ایم، پس هر که بهتر از سخن ما آورد، او از ما به صواب نزدیک‌تر است»[۴] او با اهل حدیث مخالف بود و تنها در شرایطی اقدام به قبول احادیث متواتر می‌کرد که از اصحاب نقل شده باشد و حدیث و خبر مفرد را قبول نداشت. به نقل از ابن خلدون می‌گویند که از مجموع احادیث منتسب به پیامبر او فقط به درستی ۱۷ حدیث باور داشته‌است. این شیوهٔ او می‌تواند به خاطر متکلم بودن او و تأثیرش در روش فقهی وی باشد. همچنین او قیاس و استحسان را هم به عنوان اصول در اجتهاد پذیرفت. در کنار آن دسته از شاگردان ابوحنیفه که عمدهٔ همت خود را در ترویج فقه ابوحنیفه مصروف داشته‌اند، گروه دیگری نیز بودند که او را به عنوان یک متفکر دینی مطرح می‌ساختند. قراینی در دست است که نشان می‌دهد حماد فرزند ابوحنیفه بدون این که در تاریخ، شخصیت پرجنجالی از خود بر جای نهاده باشد، عامل انتقال افکار ابوحنیفه بوده و شاید خود نیز تفسیرها و افزوده‌هایی بر آن افکار داشته‌است، چنان که می‌توان به قرار گرفتن نام حماد در سند روایات الفقه الا کبر  و مهم‌تر از آن به ردهٔ یمان بن رئاب متلکم خارجی بر حماد بن ابی حنیفه اشاره کرد. ابو معاویه ضریر، قدید بن جعفر و ابراهیم بن طهمان از دیگر شاگردان ابوحنیفه در مذهب، «مرجی» دانسته شده‌اند و از آن میان قدید آثاری در کلام داشته‌ است  به هر روی عقاید حنفی مخالف اصحاب حدیث هرگز در عراق و در مغرب آن دیار شکوفا نگردید و رونق آن در مشرق‌زمین، به ویژه در بلخ در ایران و ترکستان باید جستجو کرد. مردم   که در زمان حیات ابوحنیفه از مهم‌ترین دوستداران و مراجعان او بودند،  پس از درگذشت وی همچنان هواداری خود را حفظ نمودند. به گفتهٔ صفی الدین بلخی  رابطهٔ سه‌گانه بین ابوحنیفه، مذهب ارجاء و مردمان بلخ به حدی نزدیک بود که بلخ را از آن رو که کانون دوستداران ابوحنیفه و پیروان او بود، مرجی‌آباد می‌خواندند. ابوبکر خوارزمی نیز در از عشق مفرط بلخیان به ابوحنیفه شکوه نموده‌است. گفته‌اند که بسیاری از طالبان بلخی در عراق ملازمت مجلس ابوحنیفه را داشتند و در زمرهٔ آنان باید ابو مطیع بلخی، قاضی بلخ، سلم بن سالم بلخی، از بزرگان صاحب‌نفوذ در خراسان و ابواسحاق زَیات بلخی را برشمرد که همگی از سوی اصحاب حدیث «مرجی» لقب یافته‌اند  ابوحنیفه در این میان ابومطیع بلخی نظریه‌پرداز شاخص این مکتب بوده و اطلاعاتی که در منابع گوناگون دربارهٔ عقاید وی به دست داده شده‌است، می‌تواند چهرهٔ کلی این مکتب را در دورهٔ آغازین خود ترسیم نماید. از آن جمله باید به نزدیکی ابومطیع با معتزله در مسألهٔ قدر  و عقیدهٔ او به فناپذیری بهشت و دوزخ  اشاره کرد. همچنین در کنار ابومطیع باید از ابومقاتل حفص بن سلم سمرقندی، یکی از شاگردان خراسانی ابوحنیفه نام برد که راوی نخستینِ کتاب العالم و المتعلم است. کتابی که ابومطیع بلخی آن را از ابومقاتل روایت کرده و مندرجات آن با تعالیم مکتب حنفی عدل‌گرا سازگار است.

مکتب فقهی ابوحنیفه رح

در سده‌های دوم و سوم هجری قمری، در خراسان مکتبی در حال شکل گرفتن بود که نظام اعتقادی خود را بر گرفته از آراء ابوحنیفه می‌دانست و برخی شاگردان عراقی او چون ابویوسف، محمد بن حسن، زفر بن هذیل و حسن بن زیاد لؤلؤی را به عنوان پیشگامان مکتب خود قلمداد می‌کرد. صرف نظر از تفکر ارجاء و ثمرات اعتقادی آن، در دیگر مسائل اعتقادی اختلاف ویژه‌ای با اصحاب حدیث نداشت. مهم‌ترین کانون رواج این مکتب سرزمین ماوراءالنهر و به ویژه دو شهر سمرقند و بخارا بود و اوج شکوفایی آن به دورهٔ سامانیان (۲۶۱-۳۸۹ ق/ ۸۷۵-۹۹۹م) باز می‌گشت. این احتمال دور نیست که محیط سنت‌گرای مرو، زیستگاه ابن‌مبارک، یکی از کانونهای نخستین برای پای گرفتن مکتب حنفی اهل سنت و جماعت بوده باشد. در این مورد علاوه بر هواداری ابن‌مبارک از ابوحنیفه، حضور ابوعصمه نوح بن ابی‌مریم از شاگردان میانه‌روِ ابوحنیفه که به عنوان قاضی شهر به مرو آمده بود، می‌توانست نقش مؤثری ایفا نماید. گفتنی است که یکی از کهن‌ترین اعتقادنامه‌های این مکتب متن کوتاهی به روایت نوح بن ابی‌مریم از ابوحنیفه است. به علاوه همو بود که سعی داشت حنفیان را متقاعد کند که ابوحنیفه در مورد جواز قرائت غیرعربی در نماز از فتوای خود عدول نموده‌است. گروهی از حنفی‌مذهبان در ری حضور داشتند که در اصول و فروع پیرو ابوحنیفه بودند و کانون مذهبی آنان در ری مسجد طغرل بود. روایت‌هایی است که دیدار ابوحنیفه با امام محمد باقر را تصریح می‌کند که در آن دیدار که در مدینه انجام شده‌است محمد بن علی روش قیاس ابوحنیفه را تحریف دین محمدص می‌داند.

وی همچنین در بحث جبر و اختیار به آزادی عمل انسان معتقد است و فعل آدمی را در مصدرش مد نظر قرار می‌دهد با استناد به این جملهٔ او: «اعمال بشر نسبت به قضا و قدر مانند شعاع‌های خورشید است به خود خورشید

از ویژگی‌های ابوحنفیه که جمیع محققین و فقها بر آن اتفاق نظر دارند صراحت و بی‌باکی او در دادن فتوی است و تسامح و اغماض از خصایص فتاوای او می‌باشد.

او شاگردان زیادی داشت از جمله: زفر بن هذیل، داوود طائی، ابویوسف قاضی، ابومطیع بلخی، محمد بن حسن شیبانی، اسد بن عمرو بجلی، حسن بن زیاد لؤلؤی و پسرش حمٌاد بن ابی‌حنیفه عبدالله بن مبارک و جارود نیشابوری و عبدالکریم جرجانی و ابونعیم و وکیع.

اما تعدادی از برجسته ترین متفکران مسلمان معتقدند که مذهب خود ابوحنیفه با چیزی که امروز با نام فقه حنفی خوانده می‌شود تفاوت دارد. استاد سابق تاریخ و تمدن اسلامی دانشگاه الازهر قاهره، احمد صبحی منصور می‌نویسد: «شیبانی و ابویوسف مشهورترین شاگردان ابوحنیفه بودند لکن روش ابوحنیفه را منحرف کردند. ابوحنیفه به رد احادیث و امتناع از سرسپردگی به قدرت معروف بود ولی ابویوسف و شیبانی به کسوت قاضیان رژیم عباسی درآمده و به سیاستهای عباسی در نقل حدیث پایبند شدند و به شوکت و قدرت لبیک گفتند و این در حالی بود که استاد آن دو یعنی ابوحنیفه مورد تعذیب رژیم عباسی قرار گرفت سپس در سال۱۵۰ هجری توسط سم و به دستور منصور عباسی به قتل رسید.

احمد صبحی منصور معتقد است، که فقه حنفی به مرور زمان در ثوابت فقهی شافعی و مالک بن انس محصور شد و در واقع فقه ابوحنیفه روش فقهی شاگردان اوست که بعدها به اهل حدیث پیوستند. این سخن احمد صبحی منصور با توجه به حجم عظیم نقدها و بعضاً تکفیر اهل حدیث بر ابوحنیفه، منطقی به نظر می‌آید.

دکتر محمد عابد جابری می‌نویسد: «آنچه مناقشه ناپذیر است این است که شافعی بزرگترین قانونگذار عقل عربی است، پیش از او ـ به ویژه با ابوحنیفه ـ «رأی» آزاد بود.. نزد ابوحنیفه و به طور کلی اهلِ رأی، قانونگذار عقل است ابوحنیفه در شریعت، مانند معتزله در عقیده[کلام] است ولی نزد شافعی برای عقل، قانون نهاده می‌شود و عقل، خود قانونمند می‌گردد. اگر بدانیم که همه مذاهب فقهی (به استثنای منکران قیاس، شیعه و ظاهریه) با اختلافهای نسبی، قواعد شافعی را پذیرفته و مبنا گرفته‌اند درخواهیم یافت که قواعد شافعی در پژوهش سازه‌ها و سمت دهنده‌های عقل عربی چه اهمیت و ارزشی دارند.»(برگرفته از کتاب تکوین العقل العربی/مجله نقد و نظر سال سوم، شماره چهارم ترجمه: مهدی خلجی)

ابوحنیفه و حدیث و قیاس

مخالفان به ابوحنیفه اعتراض کردند که او، رأی و اجتهاد را در استنباط حکم به کار می‌گیرد و عمل به حدیث را کنار گذاشته است، ابوحنیفه در پاسخ گفت: مردمان عجیبی هستند، مرا متهم می‌کنند که فقط به رأی حکم کرده‌ام، در صورتی که چنین نیست، جز با توجه به سنت هیچ فتوایی نداده‌ام.

ابوحنیفه هیچگاه بدون تحقیق و تفحص، حدیثی را نمی‌پذیرفت و به اندازه‌ای در این زمینه دقت می‌کرد که جای هیچ نوع شک و شبهه را باقی نمی‌گذاشت. می‌گوید: اگر به ما برسد، آن را به کار می‌بندیم و اگر از صحابه باشد در پذیرفتن حدیثی از پیغمبر آن مختاریم، و اگر از تابعین باشد با آن مقابله می‌کنیم.

امام ابوحنیفه سپس ادامه می‌دهد که: به خدا قسم هر که بگوید که ما قیاس را بر نص مقدم داشته‌ایم، صحت ندارد، و درباره اینکه آیا بعد از نص به قیاس نیاز هست؟ اظهار می‌دارد که: نخست به کتاب خدا عمل می‌کنیم، سپس به سنت. پس از آن به نظریات صحابه که در آن متفق‌القول باشند، و اگر در قضیه‌ای اختلاف کرده باشند، در صورتی که بین دو حکم، علتی یافت شود با استفاده از قیاس، حکمی را بر حکم دیگری ترجیح می‌دهیم تا معنی روشن گردد.[۱۹]

آزادی فردی

ابوحنیفه در فقه خود تکیة خاصی بر آزادیهای فردی در امور مختلف اجتماعی، چون ازدواج و معاملات دارد، تا آنجا که گاه این آزادی را به‌سان قاعده‌ای در تعارض با منابع نقلی ضعیف ترجیح داده‌است. آشکارترین نمونه، نظر او در مورد آزادی زن در عقد ازدواج است. او ازدواج یک زن بالغ و عاقل را به رضای خویش جایز دانسته و صدور عقد از جانب ولی و حتی اذن ولی را در صحت عقد شرط نشمرده‌است. وی با ابراز این نظر در واقع با رأی مشهور مخالفت ورزیده‌است و حتی شاگردان او، ابویوسف و محمدبن‌حسن در این رأی از وی پیروی نکرده‌اند.[۲۰] از نمونه‌های تکیه او بر آزادی فردی در معاملات، دیدگاه وِی دربارة «حجر» است که بر خلاف مشهور، عواملی چون افلاس، دین و حتی سفه و فسق را از موجبات حجر ندانسته، صاحبان این صفات را در تصرف در اموال خویش بر وفق صلاح و تدبیر خود آزاد شمرده‌است.[۲۱] نمونةدیگر، نظر وی در مورد تصرف بی‌مورد و غیرضروری از جانب پدر در اموال فرزند است که ابوحنیفه در این موارد به حفظ حق حاکمیت فرزند بر اموال خود رأی داده و در صورت خسارت، پدر را ضامن شمرده‌است.[۲۲] سهل‌گیری او در مورد صلح و توافقهای حقوقی نیز ریشه در همین دیدگاه او دارد.[۲۳]

ابوحنیفه و اهل حدیث

در مورد ابوحنیفه جستجوی موجزی در کتب تراجم و جرح و تعدیل محدثان، ستیز اهل حدیث با او را به روشنی معلوم می‌کند. علامه ابن خلدون می‌نویسد که ابوحنیفه تنها به هفده حدیث اعتقاد داشت (مقدمه ابن خلدون، ج۲/علم حدیث).

متأخران محدثین و فقها به خصوص از قرن چهارم و پنجم به بعد با دگرگونی مدرسه فقهی ابوحنیفه سعی در توجیه ضدیت او با حدیث نموده‌اند که البته این توجیهات با خود شواهد مکرر تراثی هیچ سنخیتی ندارد. نگاهی گذرا به کتب محدثان تا قرن چهار و پنج حقایق دیگری را در مورد امام ابوحنیفه ثابت می‌کند:

محمد بن سعد(۲۳۰هـ)، ابوحنیفه را «ضعیفا فی الحدیث» می‌خواند (طبقات کبری ۶/۳۶۹ و ۷/۳۲۲).

محدث مشهور، خطیب بغدادی(۴۶۳هـ) ذیل تذکره طولانی ابوحنیفه از محدّث عبد الرزاق الصنعانی(۲۱۱هـ) روایت می‌کند که تنها در حدود بیست حدیث از ابوحنیفه نقل شده است(تاریخ بغداد ۱۳/۴۴۸ ـ دارالکتب العلمیة بیروت).

محدثحاکم نیشابوری(۴۰۵هـ) از محدث بزرگ مکه، «سفیان بن عُیَیْنَة الهلالی»(متوفی ۱۹۸هـ) نقل می‌کند: «یا أصحاب الحدیث تعلموا فقه الحدیث لا یقهرکم أصحاب الرأی ما قال أبو حنیفة شیئا إلا ونحن نروی فیه حدیثا أو حدیثین: ای اصحاب حدیث به تعلیم حدیث مشغول باشید مبادا که اهل رأی[لقب اصحاب ابوحنیفه] بر شما چیره شوند. ابوحنیفه چیزی نگفته مگر اینکه ما درباره آن، یک حدیث یا دو حدیث روایت کرده‌ایم»(معرفة علوم الحدیث، ص۶۶ ـ دارالآفاق بیروت الطبعة الرابعة).

محدث و فقیه برجسته حنبلی، ابن جوزی(۵۹۷هـ)، ذیل تذکره ابوحنیفه می‌نویسد: «فأما المسائل التی خالف فیها الحدیث فکثیرة: و اما مواردی که احادیث در آن موارد با نظرات ابوحنیفه مخالفند، بسیار است» و سپس حدود سی مورد از مشهورترین اختلافات آرای ابوحنیفه نسبت به احادیث صحیح بخاری و صحیح مسلم را نقل می‌کند (المنتظم فی تاریخ الملوک و الامم، ج۸ ذکر متوفیان سال ۱۵۰هـ) ابن جوزی در کتاب دیگرش پس از بیان جرحهای وارد بر ابوحنیفه می‌نویسد: «و لیس من اهل الحدیث: او از اهل حدیث نیست»(الضعفاء و المتروکین لإبن الجوزی، ش۳۵۳۹).

کسانی مانند ابن خلدون سعی در دفاع از ابوحنیفه در برابر محدثان و نقل نکردن سخنان مخالفانش بوده‌اند اما محدث نامدار ابن حِبّان البُستی (متوفی ۳۵۴هـ)، امام ابوحنیفه را بدعتگزار خوانده و می‌نویسد: «کان داعیا إلی الارجاء والداعیة إلی البدع لا یجوز أن یحتج به عند أئمتنا قاطبة لاأعلم بینهم فیه خلافا علی أن أئمة المسلمین وأهل الورع فی الدین فی جمیع الامصار وسائر الاقطار جرحوه وأطلقوا علیه القدح إلا الواحد بعد الواحد: او[ابوحنیفه] از داعیان تفکر ارجاء و دعوت کنندگان به بدعت بود. قاطبه ائمه ما اجازه نداده‌اند که به [اقوال]ابوحنیفه احتجاج شود. کسی را در میان ائمه حدیث نمی‌شناسم که مخالف باشد، پیشوایان اسلام و اهل ورع در تمام شهرهای بزرگ و کوچک، ابوحنیفه را جرح کرده و در او طعن زده‌اند الا تعدادی انگشت شمار»(المجروحین،۳/۶۴ـ دارالباز مکة) همچنین ابن حبان از سفیان ثوری(۱۶۱هـ) یکی از قله‌های حدیثی معاصر ابوحنیفه، نقل می‌کند که: «استتیب أبو حنیفة من الکفر مرتین: ابوحنیفه را دو بار از کفر توبه دادند»(المجروحین، ۳/۶۴).

پسر احمد بن حنبل، یعنی عبد الله بن أحمد بن حنبل(۲۹۰هـ) که خود او نیز از ارکان و قله‌های اهل حدیث می‌باشد از محدث کوفه «حمّاد بن أبی سلیمان»(۱۲۰هـ) نقل می‌کند: «سمعت سفیان الثوری یقول قال لی حماد بن أبی سلیمان إذهب إلی الکافر یعنی أبا حنیفة فقل له إن کنت تقول أن القرآن مخلوق فلا تقربنا: از سفیان ثوری نقل شده که حماد بن ابی سلیمان به من گفت: به نزد کافر برو ـ منظورش از کافر ابوحنیفه بود ـ و به او بگو اگر معتقدی قرآن مخلوق است به ما نزدیک نشو!»(کتاب السنة لعبدالله بن احمد/ش۲۳۹).

محدث ابونعیم الاصبهانی(متوفی۴۳۰هـ) ابوحنیفه را متهم می‌کند که چندین بار کافر شده است: «الردیء غیر مرة»(کتاب الضعفاء لأبی نعیم، تذکره نعمان بن ثابت ش۲۵۵) در حالی که یکی از معروفترین روایات چنددهگانه جعلی مسند ابوحنیفه که بعد از سیصد سال به او منسوب شده متعلق به خود ابونعیم اصفهانی است.

ابن قتیبه(۲۷۶هـ) پس از بیان اعلان نفرت اهل حدیث و لعنت خداوند بر ابوحنیفه، از فقیه و مفتی معروف رژیم اموی الأوزاعی(۱۵۸هـ) ـ مخترع مجازات مرتد[نیازمند منبع] ـ نقل می‌کند که می‌گفت: «کان الأوزاعی یقول إنا لا ننقم علی أبی حنیفة أنه رأی کلنا یری ولکننا ننقم علیه أنه یجیئه الحدیث عن النبی صلی الله علیه وسلم فیخالفه إلی غیره: اوزاعی می‌گفت ما به خاطر رأی و نظر از ابوحنیفه کینه نداریم بلکه کینه ما از او به این خاطر است که حدیث نبی (ص) به ابوحنیفه می‌رسد ولی او مخالف حدیث را می‌پذیرد»(تأویل مختلف الحدیث، ص۵۲ ـ دارالکتب العلمیة بیروت)(کتاب السنة، ش۲۵۱).

همچنین عبد الله بن احمد بن حنبل از الأوزاعی نقل می‌کند: «عن الأوزاعی قال ما ولد فی الإسلام مولد أشر من أبی حنیفة: در اسلام هیچ مولودی شرورتر از ابوحنیفه متولد نشده است!»(کتاب السنة، ش۲۴۸).

در واقع خصومت اهل حدیث و حشویه با ابوحنیفه یا امام اعظم، چیزی نیست که قابل کتمان باشد. تمام متقدمان اهل حدیث و در رأس آنها کسانی چون بخاری، احمد بن حنبل، سفیان ثوری، ابن عَدی جرجانی، ابن حبان و.. در او طعن زده‌اند(«تاریخ کبیر» بخاری ج۸)(«الکامل فی ضعفاء الرجال» ابن عدی، ج۷ صفحه۶ به بعد ـ دارالفکر بیروت ط۳).

اما شاید بزرگترین معاند ابوحنیفه، احمد بن حنبل(۲۴۱هـ) است که در تثبیت آرای حشویه نقش بسزایی داشت و حتی مدرسه فقهی حنابله به او منتسب گشته است هرچند بزرگانی چون ابن جریر طبری، اساساً احمد حنبل را فقیه نمی‌دانستند بلکه صرفاً او را محدث و راوی قلمداد می‌کنند. طعنهای احمد بن حنبل بر ابوحنیفه در تراث روایی به وفور وجود دارد:

عبد الله بن احمد حنبل نقل می‌کند از پدرش درباره «اسد بن عمرو» سؤال کرده و احمد حنبل چنین پاسخ می‌دهد: «کان صدوقا ولکن کان من أصحاب أبی حنیفة لا ینبغی ان یروی عنه شیء: او[اسد بن عمرو] صدوق است ولی جزء اصحاب ابوحنیفه بوده و شایسته نیست چیزی از او نقل شود»(الجرح و التعدیل ج۲ ش۱۲۷۹).

احمد حنبل می‌گوید: «أصحاب الرأی وهم مبتدعة ضلال أعداء للسنة والأثر یبطلون الحدیث.. ویتخذون أبا حنیفة و من قالب قوله إماما: اصحاب رأی آنها بدعتگزار، گمراه، دشمن سنت و حدیث هستند. آنها حدیث را باطل می‌کنند.. و ابوحنیفه و امثال او را امام می‌دانند»(طبقات الحنابلة، ۱/۷۱ ـ تحقیق: عبدالرحمن العُثیمین/جامعة ام‌القری مکة المکرمة)

عبد الله بن احمد بن حنبل از امام حدیث برجسته نیشابور «إسحاق بن منصور الکَوسَج»(۲۵۱هـ) نقل می‌کند: «عن إسحاق بن منصور الکوسج قال قلت لأحمد بن حنبل یؤجر الرجل علی بغض أبی حنیفة وأصحابه قال أی والله: از اسحاق بن منصور نقل شده که به احمد حنبل گفت آدمی از بغض و کینه نسبت به ابوحنیفه و اصحابش اجر می‌برد و ابن حنبل گفت: والله که چنین است»(کتاب السنة، ش۲۲۸).

سألت أبا عبد الله وهو احمد بن حنبل عن أبی حنیفة وعمرو بن عبید فقال أبو حنیفة أشد علی المسلمین من عمرو بن عبید لأن له أصحابا: از احمد حنبل درباره ابوحنیفه و عمرو بن عبید [از شیوخ بزرگ معتزله] سؤال کردم. احمد بن حنبل گفت: خطر ابوحنیفه برای مسلمین بیشتر از عمرو بن عبید است چون ابوحنیفه اصحاب دارد»(تاریخ بغداد ۱۳/۴۳۷،۴۳۸).

موارد فوق تنها گوشه‌ای از حجم انبوه طعن‌ها و مذمت‌های وارد شده بر ابوحنیفه است وگرنه کتب تراجم و جرح و تعدیل سرشار از جرح فقهای حدیث بر ابوحنیفه می‌باشد به طوری که خطیب بغدادی بیش از پنجاه صفحه را فقط به ذکر اقوال علما در طعن و ذم ابوحنیفه اختصاص داده است(تاریخ بغداد جلد۱۳ صص۳۹۹ ـ ۴۵۳دارالکتب العلمیة بیروت).

تمام این طعنها، جرح‌ها، اتهامات و کنایه‌ها به خاطر این بود که ابوحنیفه، حدیث را به رسمیت نمی‌شناخت هرچند فقه حنفی با گذشت زمان و به تدریج محصول افکار شاگردان او شد نه خود ابوحنیفه. چنانکه کسانی مانند أحمد بن یحیی بن زهیر العقیلی(۴۲۴هـ)، فقیه حنفی قرن چهارم و پنجم کتابی را با نام «الخلاف بین أبی حنیفة وأصحابه وما انفرد به عنهم» درباره اختلافات فقهی ابوحنیفه با شاگردانش تألیف کرده است.(الأعلام۱/۲۶۸ ـ دارالعلم).

روند تکفیر ابوحنیفه توسط اهل حدیث تا دوران معاصر هم ادامه دارد بطوریکه شیخ محمد الغزالی از بزرگترین مشایخ معاصر الازهر شهادت می‌دهد که معروفترین رهبر سلفیه مصر در حضور او و چندین شخص دیگر ابوحنیفه را کافر خطاب کرده است: «إن زعیم السلفیة الاسبق فی مصر الشیخ حامد الفقی حلف بالله أن اباحنیفة کافر و لایزال رجال ممن سمعوا الیمین الفاجرة احیاء: رهبر سابق سلفیه مصر شیخ حامد القفی به خدا سوگند خورد که ابوحنیفه کافر است و کسانی که شاهد این سوگند پلید بودند هنوز فوت نکرده‌اند»(سر تاخر العرب ص۵۲ ـ نهضة مصر).

نکته مهم و اساسی:

اختلاف نظر در حوزه علوم اسلامی و غیراسلامی چیزی طبیعی و باعث وسعت علوم است اما کسانیکه به محض دسترسی به یک نظر آن را سند کفر یک عالم بزرگ در حد امام و مجتهد مذهبی به دست میگیرند بدون شک نابینا هستند معلوم است که امام احمد بیشتر به حدیث تکیه داشته و همت امام ابوحنیفه بر تدوین فقه بوده است و در ظاهر این دو مسیر جدا هستند ولی هر دو امام در پی تجدید دین در جامعه بوده اند و اختلاف روش آنها همان رحمتی است که رسول الله ص بیان فرموده است و آنان که فتوا و نظر یک امام را به میل خود تغییر میدهند تا پیشوایان دین را بی بها و گمراه جلوه دهند سخت در اشتباه هستند و با این کار نشان میدهند دارای قلبی مریض هستند و در آخرت با چشمان کور در زمره منافقان و کینه توزان سزای اعمال ناجوانمردانه خویش را دریافت خواهند نمود.

مخالفت با دستگاه حکومت و مرگ

ابوحنیفه، پس از درگذشت استادش حماد بن ابی سلیمان (۱۲۰ ق) به عنوان برجسته‌ترین شاگرد حلقه او مرجع صدور فتوا وتدریس فقه در کوفه گردید واز جایگاه اجتماعی ویژه‌ای برخوردار گشت.[۲۴] در فاصله سالهای ۱۲۱-۱۳۲ ق که حکومت اموی واپسین سالهای خودرا می‌گذراند، ابوحنیفه به عنوان فقیهی مخالف با فساد دستگاه حکومت، با دیدگاههای اعتقادی خاص خود، بسیار مورد توجه جناحهای مخالف حکومت، غیر از خوارج، قرار گرفت.[۲۵] در سالهای ۱۲۹ ق امویان از وی خواستند که مسند قضا را بپذیرد، وی در خواست هبیره را با وجود فشاری که بر وی وارد آوردند رد نمود، و به مکه فرار نمود، در سالهای پایانی حاکمیت امویان وی در مکه زیست و به گسترش آراء فقهی خود پرداخت. با پیروزی عباسیان به کوفه بازگشت و با حیله‌ای لفظی از بیعت با خلیفه سرباز زد. مخالفت خاموش ابوحنیفه، زمانی آشکار شد که در ۱۴۵ ق ابراهیم بن عبدالله حسنی از امامان زیدی در بصره برضد خلافت منصور قیام کرد و ابوحنیفه نفوذ خودرا در تأیید این قیام به کار گرفت. با سرکوب آن قیام توسط منصور رجال با نفوذی چون ابو حنیفه از تعرض مصون ماندند. در سالهای پایانی عمر ابوحنیفه، منصور پذیرفتن منصب قضا را بر وی الزام کرد، اما وی از پذیرش منصب قضا ابا ورزید. پافشاری منصور براینکه ابوحنیفه را به امور دیوانی بکشاند، ممکن است واکنشی در برابر پیشینه سیاسی وی بوده باشد.

دنبال قیام حسان بن مجالد خارجی در نزدیکی موصل، منصور که از موصلیان به خشم آمده بود، ابوحنیفه ودو فقیه دیگر از کوفیان را احضار کرد تا بر نقض عهدنامه سابق خلیفه با موصلیان مهر تأیید نهاده، اورا در سرکوب ایشان برصواب شمارند، ولی ابوحنیفه رأیی برخلاف میل خلیفه ابراز داشت وخلیفه ناچار شد که عهدنامه مزبور را پای برجا شمارد.[۲۶] درآخرین روزهای زندگانی ابوحنیفه، منصور او را به بغداد فراخواند و به دلیلی که دقیقاً روشن نیست، به حبس افکند وابوحنیفه پس از روزی چند در حبس درگذشت.[۲۷] ابو زهره معتقد است که ابوحنیفه بر اثر تازیانه‌های منصور، جان سپرد، ولی بعداً این نظریه را رد می‌کند و می‌گوید که مدت‌ها بعد در سال ۱۵۰ هجری از دنیا رفت.[۲۸][نیازمند منبع] زفربن هذیل برآن بود که ابوحنیفه رادرزندان زهر خورانیده‌اند.[۲۹] پیکر ابوحنیفه، پس از آنکه حسن بن عُماره بجلی، محدث کوفی برآن نماز گزارد، در مقبره خیزران بغداد مدفون گردید.[۳۰] برمدفن وی در ۴۵۹ق قبه ومدرسه‌ای برپا گردید واکنون محله‌ای که مقبره درآن واقع است، به نام«حی الاعظمیه»خوانده می‌شود.

آثار

·                     کتاب «مسند» در حدیث که جمع‌آوری شاگردان او است

·                     «المخارج» در فقه که روایت ابویوسف از او است.

برخی به غلط کتاب‌هائی را به او نسبت داده‌اند از جمله «فقه‌الاکبر»؛ که عقاید اصیل ابوحنیفه را نشان می‌دهد؛ «العالم و المتعلٌم»؛ «فقه‌الابسَط».

در فقه او اولین امام از ائمهٔ چهارگانهٔ اهل سنت در ترتیب زیر است.

·                     ابوحنیفه نعمان بن ثابت

·                     مالک ابن انس

·                     محمد ادریس شافعی

·                     احمد ابن حنبل

شیوخ ابوحنیفه

·                     عکرمه مولی عبدالله بن عباس متوفی ۱۰۴ هجری قمری.

·                     عطاء بن ابی رباح متوفی ۱۱۴ هجری قمری.

·                     نافع مولی ابن عمر متوفی ۱۱۷ هجری قمری.

·                     حماد بن ابی سلیمان متوفی ۱۲۰ هجری قمری.

شاگردان

از شاگردان سرشناس ابوحنیفه می‌توان از افراد زیر نام برد:

·                     زفر بن الزهیل متوفی ۱۵۸ هجری قمری.

·                     ابویوسف یعقوب بن ابراهیم الانصاری متوفی ۱۸۲ هجری قمری.

·                     محمد بن الحسن الشیبانی متوفی ۱۸۹ هجری قمری.

·                     داوود الطائی.

·                     أسد بن عمرو.

·                     الحسن بن زیاد اللؤلؤی الکوفی متوفی ۲۰۴ هجری قمری.

امام ابوحنیفه؛ بنیان گذار مدرسه ‌پیشتاز فقه اسلامی

امام اعظم ابوحنیفه یکی از علما و شخصیت‌های خوش‌نام، پرشور و تأثیرگذار تاریخ اسلام در نیمه اوّل قرن دوّم هجری است. وی در سال ۸۰ هجری/ ۶۹۹ میلادی در کوفه، پایتخت عراق، چشم به جهان گشود، و این مصادف بود با حکومت عبـدالـمـلـک بـن مـروان و زمـانی که حجّاج بن یوسف بر عراق حاکم بود. پنجاه و دو سال از عمر ایشان در حکومت امویان، و هیجده سال دیگر در حکومت عباسیان سپری شد. وقتی حجّاج صحنه سیاسـت را تــرک کــرد، او پانــزده ســالــه بـود، و در روزگـار عمر بن عبدالعزیز هنوز جوان بود. ظهور نهضت عباسیان را که مرکز آن کوفه زادگاه خود او بود، و عملاً‌ تا قبل از بنای بغداد مرکز نظامی حکومت عباسی به‌شمار می‌آمد، مشاهده کرد. مرگ ایشان به سال ۱۵۰ هجری/ ۷۶۷ میلادی در روزگار خلافت منصور، دومین خلیفه عباسی، اتّفاق افتاد.(شریف، تاریخ فلسفه در اسلام: ۱۲۵/۲).

شرحی اجمالی از زندگی امام ابوحنیفه

شرح خود امام ابوحنیفه از تحصیلاتش، نشان می‌دهد که او نخست به قرائت و تجوید قرآن پرداخته است، آن‌گاه حدیث، نحو، شعر، ادب و دیگر مباحثی را که در آن ایام مرسوم بوده، فراگرفته است. پس از آن به تعمّق در علم کلام جدلی (ملل و نحل) روی آورده، و در آن علم چنان تبحّر یافته که مردم به او به نظر مرجعی در آن علم می‌نگریسته‌اند. شاگرد او زفر بن هذیل شرح می‌دهد که استادش خود به وی گفته است که در آغاز کار چنان به علم کلام علاقه داشته است که مردم او را به انگشت نشان می‌داده‌اند. چون بصره مرکز اصلی این قبیل منازعات بوده، وی در حدود بیست بار به آن‌جا سفر کرده، و گاه بی‌وقفه در حدود شش ماه در آن‌جا اقامت داشته و سرگرم مناظره با فرق مختلف خوارج، اباضیه، صفریه، حشویه و غیره بوده است. از مطالبی که گفته شد، به‌آسانی می‌توان نتیجه گرفت که او در فلسفه، منطق، و اختلافات کلامی فرقه‌های بی‌شمار، بسیار دانشمند بوده است، چه بی‌آنها هیچ‌کس نمی‌تواند به معرکه جدال و مناقشه وارد شود. استفاده ظریفی که وی بعدها در حل مشکلات پیچیده شرعی [حقوقی] از خرد و عقل سلیم کرد و موجب شهرت جاودانه او شد، بیشتر مرهون همین آموز‌ش‌های عقلی بود که در اوایل زندگانی از راه ممارست در استدلال منطقی کسب کرده بود.(همان: ۱۲۶).

امام ابوحنیفه روزگاری دراز خود را مشغول مناقشات کلامی ساخت ولی اندک اندک نسبت‌به آن دلسرد شد و به فقه روی آورد. در این‌جا، با تمایل ذهنی‌ای که داشت، نمی‌توانست خود را به رو ش اهل‌حدیث پای‌بند کند؛ ازاین‌رو به مذهب عراقی اهل‌رأی، که مرکز آن کوفه بود، پیوست. این مذهب فقهی ریشه خود را به حضرت علی و عبدالله بن مسعود می‌رساند، که پس از آنها شاگردان‌شان شریح (م ۷۸ هـ.)، علقمه (م ۶۲ هـ.) و مسروق (م ۶۳ هـ.) رهبران معتبر آن گشتند، و کسانی چون ابراهیم نخعی (م ۹۵ هـ.) و حمّاد (م ۱۲۰ هـ.) به‌نوبه خود آن را ادامه دادند. امام ابوحنیفه پیش حمّاد به تحصیل پرداخت، و مدت هیجده سال،‌ یعنی تا دم مرگ استاد، با او معاشر و همنشین بود. ولی غالباً با استادان برجسته فقه و حدیث در حجاز ـ در مراسم حجّ ـ‌ مشورت و مباحثه می‌کرد، و بدین‌ترتیب با طرز تفکّر اهل‌حدیث نیز آشنا شد. با مرگ حمّاد، امام ابوحنیفه جانشین او شد و به مدّت سی‌ سال تمام در این مقام باقی ماند. طی این مدّت به کار ایراد خطابه و مباحثه، و صدور فتاوای شرعی مشغول بود، و کاری انجام داد که به تأسیس مذهب فقه حنفی،‌ که از نام او گرفته شده است،‌ منجر شد. در این سی سال، او در حدود شصت‌ هزار (و بنابر تخمین دیگری هشتادوسه هزار) مسئله فقهی را جواب داد که همه آنها زیر عناوین مختلف در زمان حیات خود او تألیف شد. حدود هفتصد تا هشتصد تن از شاگردان او در اطراف ممالک اسلامی پراکنده شدند و کرسی‌های مهم تدریس را پر کردند. صدور فتاوای شرعی و راهنمایی و تعلیم و تربیت توده‌ها به آنها سپرده شد و آنان مورد احترام مخلصانه توده مردم قرار گرفتند. حدود پنجاه تن از آنها پس از مرگ امام ابوحنیفه، در روزگار حکومت عباسیان، مقام قضا یافتند. قوانین شرعی‌ای که او تدوین کرد، در بخش عظیمی از جهان اسلام به‌عنوان قانون پذیرفته شد. عباسیان، سلجوقیان، عثمانیان (ترکان عثمانی) و مغولان مسلمان از آن حمایت کردند، و امروزه نیز میلیون‌ها نفر از مردم از آن پیروی می‌کنند.(همان).

امام ابوحنیفه مانند نیاکان خویش از راه بازرگانی ارتزاق می‌کرد. او در کوفه نوعی پارچه می‌ساخت که خزّ نامیده می‌شد. اندک اندک حرفه او رونق بیشتری یافت، به‌حدّی که دارای کارگاهی شد که در آن این پارچه تولید می‌شد. کار و کسب او به کوفه محدود نمی‌شد و کالاهای او در نقاط دوردست به فروش می‌رفت. شهرت فزاینده صداقت او، شرکت او را مبدّل به بانکی کرده بود که مردم پول‌های کلانی در آن‌جا به ودیعت می‌نهادند. این سپرده‌ها در وقت مرگ ایشان به پنجاه میلیون درهم بالغ می‌شد. تجربه وسیع امام ابوحنیفه در امور مالی و اقتصادی به او بصیرت عمیقی در جنبه‌های گوناگون فقه داد که به‌ندرت فقیه دیگری می‌توانست بدان دست یابد. بعدها نیز وقتی که او خود را وقف تدوین فقه اسلامی کرد، این تجربه شخصی کمک مهمی به او کرد. مدرک دیگر فهم عمیق و طرز تلقی ماهرانه او از امور علمی از این‌جا برمی‌آید که وقتی در سال ۱۴۵ هجری/ ۷۶۲ میلادی منصور عباسی ساختن شهر جدید بغداد را آغاز کرد، امام ابوحنیفه را به نظارت بر این کار برگماشت،‌ و چهار سال این کار تحت نظارت وی انجام گرفت.(همان: ۱۲۷) امام ابوحنیفه، در زندگانی خصوصی بسیار پرهیزگار بود و به صداقت و تقوا شهرت داشت. مترجمان (شرح‌حال‌نویسان) او اوقاتی را یاد می‌کنند که مردمان بی‌خبری به کارگاه او می‌آمده‌اند تا کالای خود را به قیمتی کمتر از ارزش‌ واقعی آن بفروشند؛ امام ابوحنیفه به آنان می‌گفته که قیمت کالای آنها بیشتر از آن است که آنها بر آن نهاده‌اند، و کالاها را به قیمت واقعی آنها می‌خریده است. همه معاصران او از امانت و صداقت او سخن گفته‌اند. عبدالله بن مبارک (م ۱۸۱ هـ.) عالم و عارف مشهور می‌گوید: «من باید بسیار منتظر بمانم تا کسی را پرهیزگارتر از امام ابوحنیفه ببینم. تو درباره مردی که دنیا و ثروتِ آن را بدو عرضه کردند و او آن را از خود دور کرد چه می‌دانی. او را تازیانه زدند و همچنان ثابت‌قدم ماند، و هم او بود که شئون و مقاماتی را نپذیرفت که دیگران در آرزوی آن می‌سوختند.» بنابر قول حسن بن زید، امام ابوحنیفه هرگز هدیه یا تحفه توانگران را نمی‌پذیرفت.(همان).

امام ابوحنیفه هم‌چنین بسیار بخشنده بود و در هزینه کردن، به‌ویژه برای اهل‌ علم و استادان، هرگز دریغ نمی‌ورزید. بخشی از منافع او در تمام طول سال، به ایشان اختصاص داشت، و هر چه از آن باقی می‌‌ماند میان آنان تقسیم می‌شد. او با دادن چنین کمکی به آنان همواره می‌گفت: «شاد باشید که این مال‌ها را صرف نیازهای خود می‌کنید، و برای آن هیچ کس جز خدا را سپاس مگزارید. من چیزی از خودم به شما نمی‌دهم، این موهبت الهی است، او آن را برای خاطر شما به من داده است.» گروهی از شاگردان او،‌ به‌ویژه ابویوسف، یکسره وابسته به کمک او بودند. او همه مخارج خانه ابویوسف را به‌عهده گرفته بود؛ زیرا والدین او فقیر بودند و از پسر خویش می‌خواستند که مطالعات خود را رها کند و کار دیگری پیش بگیرد تا معیشت آنان را فراهم سازد.(همان: ۱۲۸). چنین بود زندگی مردی که در نیمه اول سده دوّم هجری/ هشتم میلادی با مسائل پیچیده‌ای دست و پنجه نرم می‌کرد  که از شرایط دشوار پس از روزگار خلفای راشدین برمی‌خاست.(همان).

مدرسه ابوحنیفه  رح

همان‌طور که امام ابوحنیفه کلام پاک پروردگار یکتا، قرآن کریم، را در زمان تحصیل به‌خوبی فراگرفته و آن را هضم و عمیقاً درک کرده بود، از سخنان گهربار پیامبر اسلام ـ صلّی‌الله علیه وسلّم ـ نیز بهره‌‌های فراوان یافته بود. متأسفانه برخی از کوته‌فکران و ساده‌اندیشان بر ثروت حدیثی امام اعظم خورده می‌گیرند! اینان در حقیقت با فضای علمی کوفه و تاریخ عراق آشنایی ندارند. این منطقه شاهد بزرگ‌ترین حرکت علمی در آن زمان بود. بسیاری از دانشمندان صحابه چون عبدالله بن مسعود، عمار بن یاسر، سعد بن أبی‌وقّاص، مغیره، حذیفه، علی بن أبی‌طالب و ابن‌عباس رضی‌الله‌عنهم و از جمله کسانی بودند که حلقه‌های علمی پرباری را در این سامان بنیان نهادند. کوچک‌ترین دانشجوی آن روزگار کوفه در سینه‌اش صدها حدیث پیامبر اکرم ـ صلّی‌الله علیه وسلّم ـ را حفظ داشت، پس چگونه می‌تواند بر نامورترین فقیهان و عالمان آن زمان تازید و بر علم و دانش او نسبت‌به حدیث نبوی ایراد گرفت؟!کم بودن روایت‌های حدیث از ایشان نشانه شدّت ورع و پرهیزگاری ایشان است. امام در مقابل روایت‌هایی که بدو می‌رسید بسیار حسّاس بود، به‌خصوص در آن فضای پرتنش سیاسی که گروه‌هایی برای آرمان‌ها و اهداف خود از حدیث  دلیل‌تراشی می‌کردند. فضای عراق غیر از فضای مدینه منوّره بود. جامعه مدینه هنوز رنگ‌و‌بوی اصیل و بومی خود را تا مدت‌ها دارا بود؛ ازاین‌رو امام مالک به‌سادگی با تکیه بر قرآن و صریح حدیث پیامبر اکرم و آثار آن‌جناب ـ صلّی‌الله علیه وسلّم ـ‌ مدرسه فقهی خود را رونق داد. ولی در جامعه عراق که ساختار آن ترکیبی بود از‌ فرهنگ دینی اسلامی و بقایای تمدن‌های قدیم، در کنار فضای به‌هم‌ریخته سیاسی، نمی‌شد این‌گونه فقهی عمیق به جامعه تقدیم کرد. امام اعظم بر عقل و سازگاری آن با فطرت و عادات جامعه که زاییده تفکّر و اندیشه انسان‌های بسیاری است، زیاد تکیه می‌کرد؛ ازاین‌رو مدرسه ابوحنیفه عرف و عادات مردم را به‌عنوان پایه‌ای از پایه‌های استواری که قانون اسلامی می‌تواند به آن تکیه کند، معر‌فی می‌کند. این روحیه باز برخورد با واقعیت‌ها و مشارکت صریح عقل در سبک و سنگین کردن اندیشه‌های فقهی به مذهب حنفی این قدرت و توان را داد تا با پیشرفت دانش بشری در هر زمان و مکانی بتواند همراهی کرده، برای مشکلات فقهی جهان معاصر نیز راهکارها و راه‌حل‌های مناسبی ارائه کند. ابوحنیفه در ثوابت بسیار دقیق و حسّاس است؛ مثلاً در قضایای عبادی چون نقض وضو از خون زخم، وجوب پاکی لباس و جای، و اموری از این قبیل بسیار شدید و ظاهرگرا است، در حالی که در مورد مسائل جدید سعی می‌کند با واقع و حقیقت جامعه نوعی تلاقی و هماهنگی ایجاد نماید. در حقیقت مذهب حنفی سعی دارد نوعی تناسب با فطرت انسان و طبیعت جوامع بشری برقرار کند، و در پی راه‌حل‌هایی برای برطرف ساختن موانع و مشکلات جامعه می‌باشد؛ ازاین‌رو به تساهل در احکام و قوانین و فتواهایش اهمیت به‌سزایی می‌دهد؛ عِقاب‌ها و حدها را با وجود کوچک‌ترین شبهه‌ای اجرا نمی‌کند. او در حقیقت همان‌طور که در فتواهایش به احکام چشم دوخته، حکمت تشریع را نیز مدنظر دارد.

نگارش فقه اسلامی

با طلوع فجر صادق در جزیره عرب، انقلاب فرهنگی بسیار گسترده‌ای در آن صحرای عقب‌مانده صورت گرفت و با گذشت زمان این انقلاب همه جهان را دربرگرفت. با فروآمدن آیات قرآن کریم، شاگردان مدرسه رسالت آنها را یادداشت می‌کردند، و هنگامی که اسلوب و شیوه معجزه‌آسای قرآنی در اذهان عمومی به‌صورت بسیار واضح و روشن نقش بست، پیامبر خدا ـ صلّی‌الله علیه وسلّم ـ آنها را به نوشتن سخنان گهربارش تشویق کرد. و با انس گرفتن جهان با نگارش و تدوین، بشر در پی ثبت همه آنچه بدان دست می‌یازید در همه زمینه‌های علم و دانش شد، و بدین‌وسیله اسلامی که بشریت را از پستی و رذالت شرک و بت‌پرستی نجات داده بود، از تاریکی‌های جهالت و نادانی نیز رهایی بخشید.

اسلوب تدریس امام اعظم را می‌توان از ابتکارات علمی بسیار پیشرفته دانش بشری تلقّی نمود. ایشان قضایای فقهی را در بین شاگردانش به بحث و پژوهش می‌گذاشت، سپس آرا و اندیشه‌ها و نتایج مختلف آنها را در جلسات علمی با آنان مورد مباحثه و نقد و بررسی قرار می‌داد، و گاه این حلقات بحث و مجادله علمی بین او و شاگردانش تا بیش از یک ماه به طول می‌انجامید و در نهایت وقتی همه بر رأیی اتّفاق می‌کردند، امام به برخی از شاگردانش امر می‌کرد که آن‌ را ثبت کنند.(الخوارزمی، جامع مسانید الإمام الأعظم: ۳۳/۱).

بدین‌صورت ابتدای نگارش فقه اسلامی در نیمه اوّل قرن دوّم از مدرسه امام ابوحنیفه نشأت گرفت. البته این شیوه نگارش و ابتدای تألیف متناسب با فضای حلقه‌های علمی بود و همه ابواب فقه را با ترتیب معهود امروز دربر نمی‌گرفت. پس از آن تاریخ امام محمّد بن حسن شیبانی (۱۳۱ـ ۱۸۹هـ.) از جمله شاگردان مدرسه امام اعظم قضایای فقهی را به‌صورت بسیار جامع در کتاب‌هایش که بنا به برخی روایات به هزار باب و یا کتاب می‌رسید به رشته تحریر درآورد، و بدین‌صورت او را می‌توان اوّلین شخصی نامید که فقه اسلامی را تألیف و تدوین نموده است.(کبری‌زاده، مفتاح‌السعاده: ۱۲۶/۲). مهم‌ترین کتاب‌هایی که امام محمّد در تدوین فقه به صورت علمی و دقیق برجای نهاده عبارت‌اند از:

۱ـ «المبسوط» که احیاناً به آن «الأصل» نیز می‌گویند؛ اوّلین کتابی است در تاریخ بشر که همه ابواب فقهی را دربرگرفته است و در مدرسه امام اعظم از جایگاه خاصی برخوردار است. کسی در مذهب حنفی به رتبه اجتهاد نمی‌رسید مگر بعد از حفظ این کتاب. عالم جلیل‌القدر، ابوالوفاء افغانی، پژوهشی بر این کتاب انجام داده و آن را در ۶ جلد در هند به چاپ رسانده است.

۲ـ الجامع الصغیر؛ کتابی است در فروع فقهی که در آن ۱۵۳۲ مسئله فقهی بدون ذکر ادلّه آن جمع‌آروی شده است. این مسائل در هامش کتاب «الخراج» چاپ بولاق ذکر شده است.
۳ـ الجامع الکبیر؛ این کتاب نیز که ابوالوفاء افغانی آن را تحقیق کرده از باارزش‌ترین 
کتاب‌های امام محمّد است. اسلوب ایشان در این کتاب بسیار ظریف و دقیق است؛ ازاین‌رو فهم آن نیاز به شرح دارد.

۴ـ السیر الصغیر و الکبیر؛ در این دو اثر امام روابط بین مسلمانان و غیرمسلمانان را در حالت جنگ و صلح و قضایای مربوط به این موارد از جمله: اسیران،‌ معاهدات،‌ مجرمان جنگی، حفاظت پیک‌ها و سفیران‌ و را مورد بحث و بررسی قرار داده است. گرچه اصل این کتاب‌ها به ما نرسیده است ولی شرح آنها در دسترس است. کتاب «السیر الصغیر» را امام سرخسی در جزء دهم کتابش «المبسوط» شرح داده است. و همچنین کتاب «السیر الکبیر» را نیز شرح داده که در حیدرآباد دکن هند در سال ۱۳۳۶هـ.ق. در ۴ جلد به چاپ رسیده است. ۵ـ الزیادات؛ کتابی است که برخی از مسائلی را که در کتاب‌های پیشین نیامده مورد بحث قرار داده است، و کتاب به‌صورت مخطوط در یک جلد در «دارالکتب المصریه» نگهداری می‌شود. و کتاب‌های بسیار دیگری که از اهمیت کمتری برخوردارند چون: «الرقیات»، «الجرجانیات»، «الکیسانیات»، «الهارونیات»، «النوادر»، «الآثار»، «الحجّه»، «الموطأ»، «زیادات‌الزیادات» و «الأکتساب فی الرزق المستطاب». همه کسانی که از آن زمان تا به امروز در فقه امام اعظم کتابی نگاشته‌اند، از دریای علم امام محمّد که چکیده‌ای است از اقیانوس علم استادش امام ابوحنیفه، بهره‌ها برده‌اند. و کتاب‌های اصولی که بعدها در باب قواعد و مرامنامه‌های فقهی نگاشته شد، کتاب‌های امام محمّد را پایه و اساس تحقیق و بررسی‌ها و اندیشه‌های خویش قرار دادند. جمله مشهوری که در برخی از کتاب‌های فقهی آمده که «علم فقه را شاگرد پیامبر اکرم ـ صلّی‌الله علیه وسلّم ـ عبدالله بن مسعود کاشت، علقمه آن را آبیاری کرد، نخعی آن را درو کرد، حماد دانه را از خوشه جدا کرد، ابوحنیفه آن را آسیاب نمود، ابویوسف خمیر کرد‌ و محمّد از آن نان پخت و دیگران از نان او می‌خورند!» تصویری است از جایگاه امام محمّد در باب تدوین فقه اسلامی. امام محمّد بن ادریس شافعی، مؤسس مدرسه فقهی شافعی، از شاگردان امام محمّد بن حسن شیبانی است و در تألیفاتش تماماً از اسلوب استادش در ترتیب و تبویب و طرح قضایای فرعی و استفاده از مصطلحات فقهی پیروی می‌کند. همچنین اوائل تألیف فقهی در مذهب مالکی نیز از نوشته‌های امام محمّد تأثیر پذیرفته است. کتاب «الموطأ» امام مالک در حقیقت در شمار کتب حدیث است،‌ و کتاب «مدوّنه الإمام سحنون»، مصدر فقه مدرسه امام مالک به‌شمار می‌آید. این کتاب شامل فقه امام مالک و شاگردانش می‌باشد که اصل آن را اسد بن فرات جمع‌آروی کرده است. اسد بن فرات به نصیحت امام مالک به عراق رفت و در درس‌های امام محمّد شرکت کرد. ترتیب و تبویب کتاب «مدوّنه» از کتاب «الأصل» امام محمّد تأثیر پذیرفته است چنان‌که موارد تشابه بسیاری را می‌توان در «مدوّنه» با کتاب‌های امام محمّد یافت. از آن‌جاکه «مدوّنه» اساس تألیف فقهی در مدرسه فقهی مالکی است، تألیف فقهی در این مدرسه به‌صورت مستقیم بازتابی است از آثار امام محمّد. همچنین از آن‌جاکه امام احمد بن حنبل، مؤسس مدرسه فقهی حنبلی، از شاگردان امام شافعی، شاگرد امام محمّد، می‌باشد، به‌طور غیرمستقیم او و شاگردانش در تدوین و شکل‌دهی مدرسه فقهی خود، از امام محمّد بن حسن شیبانی بهره‌ها برده‌اند. از آنچه گذشت، می‌توان به عظمت و جایگاه امام اعظم ابوحنیفه در امر تربیت شاگردانی بزرگ و بسیار تأثیرگذار پی برد. اگر امام اعظم همّت خود را صرف تألیف و نوشتن بسیار نکرد در واقع به علّت اشتغال در سنگر مهم‌تری به نام «رجال‌سازی» و «شخصیت‌پروری» بود. ایشان مردانی چون امام محمّد را در مدرسه خود تربیت کرد که ستون فقرات فقه اسلامی به‌شمار می‌آید. امام محمّد نقش محور اصلی تألیف در فقه اسلامی را ایفا نمود و بدین‌صورت آنچه امروز به‌عنوان «فقه مقارن» شناخته می‌شود، استمراری است از کتاب‌های الموطأ و الحجه ایشان، و نقش ایشان در تقارب و نزدیکی مدرسه‌های فقهی نقشی بسیار به‌سزا و حائز اهمیت است.(الدوسوقی، تدوین الفقه‌الحنفی و أثره فی تدوین فقه‌المذاهب).

اصول فقه

از آن‌جاکه اجتهاد در مدرسه امام اعظم جایگاه عمده‌ا‌ی داشت، نیاز به معیارهایی برای استنباط قوانین و مرام‌های شرعی از اصول و قواعد ثابت شریعت به‌شدّت احساس می‌شد. دانشمندان اسلامی با استناد به این معیارها در طول تاریخ توانسته‌اند به‌سادگی راه‌حل‌هایی برای قضایا و مشکلات و چالش‌های هر مرحله از تاریخ بیابند. از این معیارها و قواعد در نگارش و تدوین شریعت اسلامی به نام «اصول فقه» یاد می‌شود. بسیاری از پژوهشگران اسلامی اوّلین بنیان‌گذار علم «اصول فقه» را امام محمّد بن ادریس شافعی می‌دانند. به‌طور مثال علامه ابن‌خلدون در مقدمه مشهورش ‌می‌گوید: «شافعی اوّلین کسی است که در اصول فقه قلم زد و کتاب نامدارش را به تحریر درآورد، و پس از او فقیهان حنفی در این باب کتاب‌ها نگاشتند.»(مقدمه ابن‌خلدون: ۱۰۶۴) البته درست همین سخن را پیش از او امام فخرالدین رازی در کتاب «مناقب الإمام شافعی» نیز آورده است. او بر این اعتقاد است که «مردم بر این اتّفاق نظر دارند که امام شافعی اوّلین کسی است که در اصول فقه کتاب نگاشته است.»(رازی، مناقب الشافعی) و همچنین امام أسنوی عبدالرحیم بن حسن، امام شافعی را مبتکر این علم معرفی می‌کند.(أسنوی، التمهید فی تخریج الفروع علی الأصول: ۴۵) و هم‌زمان با او امام بدرالدین محمّد بن‌ عبدالله الزرکشی نیز در کتاب مشهورش «البحر المحیط»، کتاب «الرساله» و برخی دیگر از نوشته‌های امام شافعی را اوّلین کتاب‌های اصول فقه می‌داند.(زرکشی، البحر المحیط: ۱۰/۱) شاید این سخن از این جهت که کتاب امام شافعی اوّلین کتاب مدوّنی است که در آن علم اصول فقه به‌صورت بسیار پخته و معیاری ذکر شده و تاریخ آن را برای ما نگاه داشته است، درست باشد؛ امّا این سخن که امام شافعی مبتکر علم اصول فقه ‌باشد با وجود مدرسه‌های فقهی پیشتازی چون مدرسه ابوحنیفه غیرقابل تصوّر است. چگونه مدرسه‌ای را با توان استنباط و با عمق وجود در متن جامعه و حل مشکلات آن بدون تکیه بر علم اصول فقه می‌توان تصوّر کرد؟ با مراجعه به کتاب‌های تاریخ علم و فهرست برخی از کتاب‌هایی که در زمان‌های قدیم نگاشته شده است، این حیرت‌زدگی به‌کلّی برطرف می‌شود. کتاب‌هایی چون «الفهرست» ابن‌ندیم، «مفتاح‌السعاده» طاش کبری‌زاده و «کشف‌الظنون» حاجی خلیفه به ما نشان می‌دهد که امام ابوحنیفه و شاگردانش ابویوسف و محمّد بن حسن قبل از امام شافعی در اصول فقه کتاب‌هایی نگاشته‌اند که همراه با هزاران کتابی که در حوادث بنیان‌کن و یورش‌های ویران‌گری چون حمله مغول به سرزمین‌های اسلامی از بین رفتند، ضایع شده‌اند. شیخ ابوالوفاء افغانی در مقدمه تحقیقش بر اصول سرخسی می‌گوید: تا جایی‌که ما می‌دانیم اوّلین کسی که در علم اصول کتابی نگاشته سراج‌الأمّت امام ابوحنیفه نعمان ـ رضی‌الله‌عنه ـ است که در کتاب «الرأی» روش‌های استنباط احکام را شرح داده است. پس از او دو یارش امام ابویوسف یعقوب بن ابراهیم انصاری و امام ربّانی محمّد بن حسن شیبانی ـ رحمها الله ـ و سپس امام محمّد بن ادریس شافعی ـ رحمه‌الله ـ کتاب‌هایی نگاشته‌اند.(مقدمه أصول السرخسی: ۳/۱)خبر کتاب «الرأی» سید فقیهان عراق، امام ابوحنیفه، را حافظ ابوالعوام عبدالله بن محمّد السعدی شاگرد امام طحاوی در کتاب «فضایل أبی‌حنیفه و أصحابه» آورده است، و خبر کتاب امام ابویوسف در اصول فقه را در کتاب «تاریخ بغداد» اثر تاریخ‌نگار مشهور خطیب بغدادی شافعی می‌یابیم، و ابن‌ندیم در فهرستش خبر می‌دهد که فقه و اصول ابویوسف را معلّی بن منصور روایت کرده است، و از جمله مؤلفات امام محمّد کتاب «اصول فقه» او را برشمرده است. (کوثری، بلوغ الأمانی: ۱۸) با استناد به آنچه ذکرش گذشت می‌توان گفت، کسانی که امام شافعی را بنیان‌گذار علم اصول فقه و اوّلین کسی که در این زمینه قلم زده است، معرفی کرده‌اند، یا از آثار پیش از ایشان در این زمینه اطّلاع نداشته‌اند و یا این‌که منظورشان این بوده که کتاب امام شافعی قدیمی‌ترین کتاب در اصول فقه است که محفوظ مانده و تاریخ آن را برای نسل‌های آینده امّت اسلامی به ارمغان آورده است و کتاب‌های دیگری که در این زمینه نگاشته شده است، همچون کتاب‌های امام ابوحنیفه و شاگردانش از بین رفته و به ما جز نام‌های آنها چیزی نرسیده است. در ادامه به‌اجمال به برخی از کتاب‌های «اصول فقه» که در مدرسه فقهی امام ابوحنیفه نگاشته شده است اشاره می‌کنیم تا اهمیت این علم در مدرسه امام فقهیان و میزان اهتمام به آن برای خوانندگان گرامی روشن‌ترگردد. کتاب «الرساله» امام شافعی نقش بسیار به‌سزایی را در حرکت تألیفی علم اصول بازی کرد. همان‌طور که شاگردان او به شرح و تأیید آن پرداختند، فقهای حنفی با دیدی ناقدانه پیگیر مباحث این کتاب شدند. امام شافعی برخی از اصول فقهی احناف چون «استحسان» و «شروط قبول خبر آحاد» و «اجماع سکوتی» و مسائلی از این قبیل را مورد انتقاد قرار داده است؛ ازاین‌رو، برخی از فقهای احناف چون شاگردان امام محمّد بن حسن شیبانی سعی کردند انتقادات امام شافعی را پاسخ دهند. عیسی بن ابان، فقیه نامدار عراق و قاضی بصره، از جمله شاگردان امام محمّد و از معاصران امام شافعی بود. ایشان کتاب‌های «الحجج الکبیر» و «الرد علی المریسی و الشافعی فی شروط قبول الأخبار» را در این باب نوشته‌اند، و در دیگر آثار خود چون «الحجج الصغیر»، «اجتهاد الرأی» و «إثبات القیاس» ملاحظات بسیار دقیقی را در اصول فقه مطرح کرده‌اند. امام ابوالحسن علی بن موسی قمی از فقیهان نامدار احناف است که کتاب‌های بسیار ارزنده‌ای تألیف کرده‌ و در آنها مسائل اصولی را مورد بحث و بررسی قرار داده است. از جمله آثار ایشان می‌توان از کتاب‌های «إثبات القیاس»، «خبر الواحد»، «الإجتهاد»، «احکام القرآن» و «ما خالف فیه الشافعی العراقیین فی أحکام القرآن» نام برد. هم‌زمان با ابوالحسن قمی، ابوسعید البزدعی کتاب «مسائل الخلاف» و ابومنصور ماتریدی کتاب‌های «مآخذ الشرایع» و «الجدل» را در باب اصول فقه نگاشتند. ابوالحسن کرخی، شاگرد ابوسعید البرذعی، در عرصه اصول فقه نامی بزرگ و شخصیتی تأثیرگذار است و می‌توان گفت همه اصولی‌هایی که بعد از او آمده‌اند،‌ چه حنفی‌ها و چه دیگران، از آرای او بهره‌ها برده‌اند. آرای اصولی کرخی را دکتر حسین خلف الجبوری در کتابی با عنوان «الأقوال الأصلیه للإمام أبی‌الحسن الکرخی» جمع‌آوری کرده است. شاگرد کرخی حسن بن علی ـ ابوعبدالله بصری ـ است که کتابی با عنوان «أصول فقه» در هشت جلد تألیف کرده است.(جبوری، الأقوال الأصلیه للأمام الکرخی: ۲۴) امام جصّاص رازی بارزترین شاگردان امام کرخی است که پس از او امامت فقه احناف را برعهده گرفت. ایشان کتاب بسیار مهمی در اصول به نام «الفصول فی الأصول» نگاشتند و آن را مقدمه‌ای قرار دادند برای کتاب بزرگشان «أحکام القرآن». متخصّصان علم اصول کتاب «الفصول فی الأصول» را مهم‌ترین کتاب اصولی بعد از کتاب «الرساله» امام شافعی به‌شمار ‌آورده‌اند. در قرن پنجم هجری شخصیت‌های بارزی در عرصه علم نمایان شدند؛ عبدالله بن عمر ابوزید الدبّوسی از جمله این شخصیت‌های علمی است که کتاب‌های بسیاری را در فقه و علم‌الخلاف نوشته است از جمله کتاب «تقویم الأدلّه» که اثر نامدار ایشان در باب فقه است. قاضی ابوعبدالله حسن بن علی صیمری حنفی، استاد خطیب بغدادی نویسنده تاریخ بغداد، نیز از نام‌های نامی قرن پنجم هجری است که کتاب «مسائل الخلاف فی أصول الفقه» از جمله آثار ایشان است. امام ابوالحسن علی بن محمّد بزدوی از دیگر شخصیت‌های مشهور این قرن است که کتاب «کنز الوصول الی معرفه الأصول» مشهورترین کتاب اصولی نزد احناف را نگاشته است. امام ابوبکر محمّد بن احمد سرخسی نیز از چهره‌های برجسته قرن پنجم است که کتاب مشهورش «اصول السرخسی» را با اسلوبی بسیار ساده و روان نوشته است. امّا در قرن ششم، فقهای احناف بیشتر روی یادگارهای پیشینیان چون کتاب بزدوی و اصول سرخسی متمرکز شدند و آنها را شرح دادند و یا تعلیقاتی بر آنها نوشتند. در این قرن جز دو کتاب مهم به کتابخانه حنفی چیز قابل ملاحظه‌ای اضافه نشد، و آن دو کتاب عبارت‌اند از: «میزان الأصول فی نتایج العقول» نوشته امام ابوبکر سمرقندی و «بذل النظر فی ‌الأصول أو المیزان فی أصول الفقه» اثر امام علاءالدین إسمندی سمرقندی. از دیگر کتاب‌های فقهای‌ احناف در علم اصول می‌توان از این کتاب‌ها نام برد: «بدیع النظام الجامع بین أصول البزدوی و الأحکام» اثر امام مظفرالدین احمد بن علی البعلبکی مشهور به ابن‌ساعاتی، و «منارالأنوار» اثر امام حافظ‌الدین نسفی ابوالبرکات عبدالله بن احمد که این کتاب از اقبال شدیدی برخوردار شد و شاید تاکنون بیش از پنجاه شرح و حاشیه و اختصار بر آن نوشته شده است. همچنین «التنقیح» اثر صدرالشریعه عبیدالله بن محمود بخاری، و «التحریر فی أصول الفقه» اثر ابوعبدالله کمال‌الدین محمّد بن عبدالواحد سیواسی مشهور به ابن‌هُمام، و «مسلم الثبوت» اثر علامه محب‌الله بن عبدالشکور هندی. البته صدها کتاب در شرح و تلخیص این کتاب‌ها در طول سده‌های بعدی نوشته شده است که اشاره به آنها از توان این نوشتار خارج است.

نتایج بحث

مهم‌ترین نکاتی که این بحث بدان رسیده عبارت‌اند از:

۱ـ امام ابوحنیفه فقیه و اندیشمندی است از متن جامعه که با روح تحوّل و اصلاح‌طلبی هم‌گام است.

۲ـ امام محمّد بن حسن شیبانی از شاگردان امام اعظم اوّلین کسی است که فقه مدرسه حنفی را به صورتی بسیار دقیق و پیشرفته تدوین کرد، و کتاب‌های ایشان نقش ستون فقرات را برای هر آنچه در فقه مذاهب اسلامی پس از ایشان نوشته شد، دارد. و مدرسه حنفی با محوریت ایشان اوّلین مدرسه‌ای است که فقه مقارن را مطرح کرد و نقشی اساسی در نزدیکی دیدگاه‌های مذاهب اسلامی داشت.

۳ـ امام اعظم و شاگردانش،‌ امام ابویوسف و امام محمّد، اوّلین کسانی هستند که در «اصول فقه» کتاب نوشتند، ولی کتاب‌هایشان در جریان حوادث تاریخی ضایع شد، و از آن‌جا که کتاب «الرساله» امام شافعی قدیمی‌ترین کتاب موجود در اصول فقه به‌شمار می‌آید،‌ پژوهشگران و تاریخ‌نگاران از امام شافعی به عنوان بنیان‌گذار علم اصول فقه و اوّلین کسی که در این زمینه کتابی نگاشته است، نام برده‌اند.

منابع

ü                  احمد پاکتچی، «ابوحنیفه»، دائرةالمعارف بزرگ اسلامی

ü                  دکتر: فؤاد، عبدالنبی، محمد. (اَللُؤلُؤ وَالمُرجان) ، دار احیاء الکتب العربیة، چاپ دمشق، سال انتشار ۱۹۵۵ میلادی به (عربی).

ü                  دکتر: الشکعة، مصطفی. (الأئمة الأربعة) ، دارالکتاب اللبنانی، چاپ بیروت، سال انتشار ۱۹۸۵ میلادی به (عربی).

ü                  فهرست ابن ندیم

ü                  کردری، مناقب الامام الاعظم

ü                  خطیب بغدادی، تاریخ بغداد، جلد ۱۳.

ü                  ابن‌خلدون، عبدالرحمن؛ مقدمه ابن‌خلدون.

ü                  ابن‌کثیر، عمادالدین؛ البدایه و النهایه.

ü                   أسنوی، عبدالرحیم؛ التمهید فی تخریج الفروع علی الأصول؛ طبع رابع، بیروت: مؤسسه الرساله، ۱۹۷۸م./۱۴۰۷هـ.

ü                  الجبوری، حسین خلف؛ الأقوال الأصلیه للأمام الکرخی؛ ۱۴۰۹هـ.

ü                  الخوارزمی، ابوالمؤید محمّد بن محمود؛ جامع مسانید الإمام الأعظم؛ طبع هند.

ü                  ۶٫ الدوسوقی، محمّد؛ «تدوین الفقه الحنقی و أثره فی تدوین فقه المذاهب»، ‌مجله الدراسات الإسلامیه؛ ۲۰۰۲م.

ü                  رازی، فخرالدین؛ مناقب الشافعی (نسخه مخطوط)؛ به نقل از مجله الدراسات الأسلامیه، ۲۰۰۲م.

ü                  الزرکشی، بدرالدین؛ البحر المحیط؛ وزارت اوقاف کویت.

ü                  سرخسی، ابوبکر محمّد بن احمد؛ مقدمه أصول السرخسی؛ حیدرآباد هند: لجنه إحیاء المعارف النعمانیه.

ü                   شریف، میان‌محمّد (سرویراستار)؛ تاریخ فلسفه در اسلام (فصل سی‌وچهارم، مبحث «ابوحنیفه و ابویوسف»، به قلم سید ابوالأعلی مودودی، ترجمه دکتر علی‌اصغر حلبی)؛ ترجمه فارسی زیر نظر دکتر نصرالله پورجوادی؛ چاپ اوّل، تهران: مرکز نشر دانشگاهی، ۱۳۶۵٫

ü                   شهرستانی، عبدالکریم؛ الملل و النحل.

ü                  کبری‌زاده، طاش؛ مفتاح السعاده؛ طبع هند.

ü                   الکردری، ابن‌البزّاز؛ مناقب الإمام الأعظم؛ حیدرآباد هند: دایره‌المعارف، ۱۳۲۱هـ./ ۱۹۰۳م.

1-          امام شافعی رحمه الله رح

ابوعبدالله، محمد بن ادریس بن عثمان بن شافع بن سائب بن عبید بن عبد یزید بن هاشم بن عبدالمطلب بن عبد مناف. 

مادر او فاطمه بنت عبدالله بن الحسن المثنّی بن الحسن (1) بن علی بن ابی طالب از قبیله “ازد” است. وی در سال 150 هجری، سال فوت ابوحنیفه(رح) در شهر غزّه به دنیا آمد خاقانی شروانی میگوید:

 اول شب بوحنیفه درگذشت **** شافعی، آخر شب از مادر بزاد

شافعی در سال 198 یا 199 به مصر رفت و در روز جمعه آخرین روز ماه رجب سال 204 در مصر فوت کرد و در مقبره “قرافه الصغری” در عصر آن روز دفن گردید. تاریخ زندگانی امام شافعی(رح) به روایت ابوبکر محمد بن المنذر، “مناقب شافعی رازی”، “شذورات الذهب” ا بن عماد،وفیات الآعیان” ا بن خلّکان و “رحله الامام الشافعی”، مُنیر ادهم و تحقیقات محمد زهری النجار مصحّح کتاب “الام” امام شافعی، چنین است:

پدر امام شافعی، فقیری حجازی بود که از مکه به شام هجرت کرد و در “غزه” و “عسقلان” اقامت گزید و مدتی پس از به دنیا آمدن شافعی درگذشت و مادرش سرپرستی او را به عهده گرفت. مادرش در دو سالگی او را از غزه به مکه برد و در نزدیکی حرم سکونت اختیار کرد، شافعی در سن 7 یا 9 سالگی همه قرآن را حفظ نمود و به فراگیری علوم لغت و تشخیص لهجه های عربی پرداخت، آنگاه به تعلم فقه و تفسیر قرآن و حدیث روی آورد. و قرآن را از اسماعیل بن قسطنطین و حدیث را از سفیان بن عیینه، مسلم بن خالد الزنجی، سعیدبن سالم القداح، داود بن عبدالرحمن العطار و عبدالمجید عبدالعزیز بن ابی رواد آموخت.

مسلم بن خالد، مفتی مکه در سن 15 سالگی به او اجازه فتوا داد. سپس به مدینه رفت و مدت 8 ماه در محضر امام مالک، تفسیر، کلام و حدیث را فراگرفت و از ابراهیم سعد الانصاری، عبدالعزیز بن محمد الدراوردی، ابراهیم بن ابی یحیی الاسامی، محمد بن سعید بن ابی فدیک و عبدالله بن نافع الصائغ علم حدیث را یاد گرفت.

امام شافعی تا امام مالک زنده بود، ملازم وی بود و آنگاه که مالک زندگانی را بدرود گفت؛ در سال 195 به بغداد رفت و دو سال در آنجا ماند بعد بر حسب لزوم به مکه روی نهاد و در سال 198 به بغداد بازگشت. در عراق حدیث، فقه و علوم قرآنی را، وکیع بن الجراح، ابواسامه حماد بن اسامه الکوفی، اسماعیل بن علیه و عبدالوهاب بن عبدالمجید البصری به او آموختند. امام(رح) در اثناء اقامت خود در عراق با محمد حسن شیبانی شاگرد ابوحنیفه آشنایی یافت و از او فقه را به روش فقهای عراق فراگرفت و بدین ترتیب خصوصیات اهل حدیث و اهل رأی هر دو در او جمع شد و آنگاه در این روش، تصرفاتی به عمل آورد و قواعدی به وجود آورد.

امام شافعی در یمن، حدیث و فقه را از مطرف بن مازن، هشام بن یوسف قاضی “صنعاء”، عمرو بن ابی سلمه، مُصاحب الاوزاعی و یحیی بن حسان، مُصاحب اللیث بن سعد فراگرفت. بنابراین استادانش 19 نفر بودند؛ پنج نفر از مکه، شش نفر از مدینه، چهار نفر از یمن و چهار نفر از عراق. از شاگردان امام شافعی، احمد بن حنبل، حسن بن محمد، صباح زعفرانی، حسین بن علی کرابیسی، ابوثور ابراهیم بن خالد کلبی ابوابراهیم اسماعیل بن یحیی مزنی، ابومحمد ربیع بن سلیمان مرادی، ربیع بن سلیمان جیزی، ابویعقوب یوسف بن یحیی بُوَیْطی، ابوحفص حرمله بن یحیی، ابویوسف یونس بن عبدالاعلی، محمد بن عبدالله بن عبدالحکم مصری، عبدالله بن زبیر حمیدی و موسی بن ابی الاجارود را میتوان نام برد.

امام شافعی(رح) گرچه از محضر استادان خویش به تعلم پرداخت هیچگاه آزادی فکر و استقلال رأی را از دست نداد چنانکه در آغاز ورود به مدینه و کسب فیض از محضر امام مالک، “موطّا”ی مالک را حفظ کرد و آن را برای مردم میخواند و مینوشت.

محوریت اندیشه امام شافعی بر کتاب و سنت است. آنگاه که در مدینه بود از مکتب حدیث امام مالک نهایت بهرهمندی یافت و در همه علوم اسلامی و فقاهت صاحب نظر شد و زمانی که به بغداد آمد با محمد حسن شیبانی شاگرد توانای ابوحنیفه آشنا گردید و به نسخه پردازی مطالب پرداخت و از محضر وی تلمذ کرد و با آراء و عقاید اهل رأی و قیاس بیشتر آشنا شد و با امام ابویوسف شاگرد دیگر ابوحنیفه که از برجستگان مکتب حنفی است باب مراوده را گشود و میگویند یک بار شتر از آثار آنان را با خود به ارمغان برد.

امام شافعی پس از وفات امام مالک به یمن رفت و گروه کثیری از علما و مردم به محضرش رسیدند و در صنعاء به تعلیم و تعلم پرداخت و از مطرف بن مازن و هشام بن یوسف قاضی صنعاء و چند نفر دیگر به تکمیل علوم پرداخت و در آنجا به شهرت رسید. حاسدان که نمی توانستند علوّ مقام و تسلط علمی امام را ببینند او را متهم کردند که رهبر نهضت سیاسی علویان است و از خلافت عبدالله محض بن حسن مثنی بن امام حسن حمایت می کند و جریان به هارون الرشید خلیفه عباسی گزارش گردید. هارون یکی از فرماندهان خود را برای تحقیق درباره چگونگی قضیه به یمن فرستاد. نیرنگ حاسدان کارگر شد و نماینده خلیفه، نامه ای به هارون نوشت و او را از خطر شافعی و علویان آگاه کرد و درباره امام شافعی اظهار داشت: کاری که او با زبان میکند هیچگاه رزمنده مجاهد نمی تواند با شمشیر و نیزه انجام دهد! هارون سخت خشمگین شد و دستور داد که علویان را به بغداد آورند در حالی که پاهای امام شافعی را به زنجیر بسته بودند شافعی با درایت و حسن خلق و کلام بلیغ از آن مهلکه نجات یافت. شافعی که دیدگاه خلیفه را دید ناچار شد که به مکه مسافرت کند و خود را از توطئه حاسدان و کارگزاران حکومتی نجات دهد و در سال 180 به مکه رسید و 17 سال در آنجا به انتشار عقاید و آراء خود پرداخت و حاجیان سرزمین های اسلامی را با اجتهاد خویش آشنا کرد. آنان نیز نظریات و عقاید شافعی را در سرزمین هایشان، به مردم رسانیدند و آوازه امام، حوزه ممالک اسلامی را فراگرفت.

در این میان، در سال 182 ابویوسف و در سال 188 محمد بن حسن شیبانی درگذشتند و در سال 193 هارون الرشید نیز از جهان رخت بربست و مأمون به جای او به خلافت نشست و ظاهراً به دفاع از علویان پرداخت و نسبت به آنان مهربانی کرد. امام شافعی فرصت را غنیمت شمرد و بار دیگر به بغداد آمد و یک ماه در آنجا به تدریس و تعلیم و تربیت سرگرم شد و از 20 حلقه درسی علمی، همه به حضور امام آمدند و تنها سه حلقه باقی ماند.

شافعی که از بسیاری از توطئه ها باخبر بود، صلاح را در این دید که از مرکز خلافت دور شود و در 28 شوال 198 همراه حاکم جدید مصر عباس بن موسی به مصر وارد شد.

شافعی هنگامی که از بغداد بیرون میآمد، عده کثیری از جمله احمد بن حنبل به مشایعت او آمده بودند، شافعی دست او راگرفت و گفت:

لقد اصحبت نفسی تتوق الی مصر **** و من دونها أرض المهامه و القفر

و والله لا ادری العزّ و الغنی **** اساق الیها أم اساق إلی القبر

شافعی احساس کرده بود که در مصر می میرد و همانجا مدفون میگردد. ا بن حنبل از مشایعت بازگشت و به مردم گفت: “لقد کان الفقه قفلاً ففتحه الله بالشّافعی”(2) با شافعی گروه کثیری از جمله ربیع بن سلیمان مرادی و عبدالله بن زبیر حمیدی همراه بودند.

امام در جامعه عمروعاص حیات علمی خود را شروع کرد.

شیخ ابراهیم بیجوری میگوید: امام شافعی هنگامی که به بغداد عزیمت نمود مذهب قدیم خود را بنا نهاد و آنگاه به مکه بازگشت و بار دیگر به بغداد عزیمت نمود و یک ماه ماند و به مصر عزیمت کرد و در مسجد جامع عمروعاص مذهب جدید خود را بنا نمود.

شیخ بن حجر هیثمی گفته است: “مذهب قدیم امام شافعی آن است که قبل از ورود به مصر آن را گفته و در کتاب “حجه” تألیف نموده است.

مبنای عمل، مذهب جدید است و جز در بیست یا سی و چند مسأله، عمل به مذهب قدیم شافعی جایز نیست”. آن حضرت گفته است: “هر گاه حدیث صحیح بدون معارضی را یافتید، آن حدیث، مذهب من است”. خطیب شربینی گفته است: “مذهب قدیم آن است که امام شافعی آن را در بغداد گفته و در کتاب “حجه” تألیف نموده است و جمعی مانند احمدبن حنبل، زعفرانی و کرابیسی آن را روایت کرده اند و امام شافعی از آن مذهب پشیمان گردیده و گفته است: “حلال نمیکنم کسی را که مسایل آن مذهب را به نام من روایت کند”.

مذهب جدید شافعی آن است که در مصر آن را گفته و کتابی را در آن تألیف نموده است و بُوَیطی، مُزنی، ربیع، حرمله وآن را نقل کردهاند”. (3)

مذهب قدیم در کتاب “حجه” بر مبنای اجتهادات امام مالک است. امام از سال 189 به بعد یعنی ده سال قبل از ورود به مصر به اجتهادات جدید خود پرداخت و مذهب مستقل خود را پایه گذاری کرد.

در ریحانه الادب از قول ا بن ندیم تألیفات امام شافعی، متجاوز از صد کتاب است و در معجم الادبا، صد و چهل و اندی به شمار آورده است. کتاب “حجه” همان کتاب “زعفران” است که امام آن را درباره سهو در نماز نوشت. از کتابهای مشهور دیگر امام “الرساله” در اصول فقه “جماع العلم” در حجیت سنت در شریعت، “املاء الصغیر”، “الامالی الکبری”، “مختصر المُزنی”، “مختصر البُوَیطی”، “احکام القرآن”، “اختلاف الحدیث”، “ابطال الاستحسان” است. اعتقاد شافعی به تحقیق و تبیین حقایق بیشتر از آن است که به تصور آید. با آن همه علاقه شدیدی که به امام مالک داشت پس از رسیدن به درجات علمی و تبحر در فقاهت و اجتهاد مطلق به نقد و بررسی آراء و نظرات امام مالک پرداخت و کتاب “خلاف مالک” را نوشت و در آن گفت که: رأی با حدیث قابل جمع بندی نیستند. و به احترام مالک تا یک سال از انتشار کتاب خودداری کرد. همچنین بر آراء ابوحنیفه و اوزاعی نقد نوشت و می پنداشت که مکتب مالک، به علت افراط در اخذ احادیث و نحله ابوحنیفه، به علت زیاده روی در رأی و قیاس، هر دو جوابگو نخواهند بود. و امام مذهب خود را بر مبنای میانه روی و ارتباط بین فقه مدینه و فقه عراق بنا نهاد.

امروزه قسمتی از مردم آفریقا و اکثر مردم شام، عراق، مصر، شافعی مذهبند و بسیار از اهل تسنن ایران به ویژه مردم کردستان تابع مذهب آن امام همام اند.(4)

امام شافعی در جستجوی کسب علم و دانش:

در نزد بادیه نشینان و در طلب علم بزرگ شد و به فراگرفتن اصطلاحات و اشعار آنان، و حفظ قرآن و در همان کودکی پرداخت.

خودش می گوید: هیچ مال و ثروتی نداشتم، و در همان اوان جوانی شروع به فراگرفتن دانش نمودم، به دیوان می رفتم و از حضور در آنجا نهایت استفاده را برده و به نوشتن (احادیث) می پرداختم.

-موطا را در سن ده سالگی حفظ کرد.

-درهمان کودکی تیراندازی را دوست می داشت و از همسالانش پیشی می جست. چنانکه از ده تیر، نه تا را به هدف می زد.

-در سن بیست سالگی در طلب علم به مسافرت رفت.

-می گوید: تمام لذت و خوشی من در علم و دانش است.

-می گوید: من یتیم بودم و تحت سرپرستی مادرم و او هم پولی نداشت که به معلم بدهد و معلم به جای آن به این راضی می شد که وقتی او نبود به امور بچه ها بپردازم و به او کمک کنم.

-می گوید: من بر روی استخوان های کتف می نوشتم.

-می گوید: وقتی موطاء را حفظ نموده بودم نزد امام مالک رفته و گفتم: می خواهم آن را بشنوم.

-شب را به سه بخش تقسیم کرده بود: یک سوم برای نوشتن، یک سوم برای نماز گزاردن و یک سوم دیگر برای خواب.

ستایش علما از وی:

-علمای هم عصر وی او را مصداق این حدیث می دانند: ((إِنَّ الله یَبْعَثُ إِلى هذِهِ الأُمَّهِ عَلَى رَأْسِ کُلِّ مائَهِ سَنَهٍ مَنْ یُجَدِّدُ لَها دینَها)) یعنی: «خداوند برای این امت بر سر هر یک صد سال کسی را برمی انگیزد تا این دین را تازه می گرداند.» [أخرجه أبو داود، وصححه الحافظ وابن باز[

-امام احمد می گوید: می بینیم که در سر اولین یکصد سال عمر بن عبدالعزیز، و در سر دومین یکصد سال شافعی آمده است.

-عبدالله فرزند امام احمد از پدرش می پرسد: پدرجان شافعی چگونه مردی بود، که من بسیار می شنوم که تو او را دعا می گویی؟ پدرم گفت: پسرم شافعی خورشید جهان بود و آسودگی مردمان.

-یکی از دانشمندان می گوید: اگر شافعی درباره ی این ستون سنگی با کسی مناظره می نمود و می‌گفت از چوب است حتماً چیره می شد.

-می گوید: مرا در بغداد به لقب ( ناصر الحدیث ) یعنی یاریگر حدیث می‌خواندند.

چکیده ای از سخنان امام شافعی:

- فراگیری علم از گزاردن نماز نفل بهتر است.

- به برخی از علمای حدیث می گفت: شما چون داروخانه‌اید و ما پزشکانیم.

- آنکه قرآن بیاموزد ارج او بسیار گردد، و آنکه در فقه سخن بگوید نیرویش پرورش یابد و آنکه حدیث بنگارد برهانش نیرو بگیرد و آنکه به سخنوری و علم زبان توجه کند ذوق وی حساس و نرم گردد و کسی که متوجه ریاضیات و علم حساب گردد رای و نظرش محکم شود و آنکه خویش را باز ندارد علم وی سودی برایش نخواهد داشت.

- ریاکاری در دین قلب را سخت کرده و کینه و دشمنی به بار می آورد.

-ربیع گوید: درباره‌ی اصحاب رسول خدا صلى الله علیه و سلم باطل مگویید که فردا طرف دعوای شما همانا پیامبر خدا صلى الله علیه و سلم خواهد بود.

-خوش داشتم که مردم همه‌ی این علم را خودشان می‌دانستند تا چیزی از آن به من منسوب نمی‌گشت.

- با کسی مناظره ننموده ام جز به قصد خیرخواهی.

- هرچه گفته باشم و خلاف دلیل باشد، سخن مرا به دیوار بکوبید.

- علم بر دو گونه است: علم دین که همان فقه است و علم دنیا که همان علم طب است و باقی همه زحمت و رنج بیهوده است. درباره ی علم طب می‌گوید: یک سوم علم ها را تباه کرده و به یهود و نصارى وانهادند.

-خویش را وقف عبادت نما پیش از آنکه سرپرستی برعهده ات بیافتد، چون وقتی سرپرستی را پذیرفتی نخواهی توانست که در عبادت غرقه شوی.

-کسی در این کار به کمال نرسد مگر آنکه فقر او را صدمه رساند و وی آن را بر هر چیز ترجیح دهد.

- اهدافی دست نیافتنی مردم را راضى ساخته و راهی برای به سلامت جستن ندارند، بکوش تا پایبند آن باشی که ترا سود می رساند.

- دانش آنی است که سود بخشد نه آنکه تنها حفظ گردد.

- اگر بدانم آبِ خنک، جوانمردی از من کم کند نخواهم نوشیدش.

- دانا کسی است که دانایی اش او را از هرچه ناپسندیده است بربندد.

-سیاست مردمان از سیاست حیوانات نیز بدتر است.

سایر موارد:

-برخی در نکوهش امام شافعی سخن گفته اند. ذهبی می گوید: برخی مردمان در کاستن قدر وی کوشیدند ولی جز بلند گردانیدن قدر و منزلتش تاثیری نداشت. به نظر منصفان در سخنان رقیبانش انحراف وجود دارد . کم تر کسی است که در امامت بر وی پیشی گیرد و پاسخ مخالفان را نداد مگر آنکه آنان را از نظری که داشتند بازگردانید.

عبادت و تقوى:

-ابن نصر می گوید: ما هرگاه که می خواستیم بگرییم به هم می گفتیم: این پسر را بیاورید تا برای ما قرآن تلاوت نماید. وقتی می آوردیمش و قرآن را آغاز می نمود چنان می شد که مردم نزد او بر زمین می‌افتادند و از نیکویی صدای او داد و فریاد گریه‌ی مردمان بسیار می‌شد.

-ربیع می گوید: شافعی در سن پانزده سالگی فتوا می داد و تا هنگام مرگ شب ها را زنده می‌داشت.

اخلاق وی:

-یونس صدفی می گوید: کسی را داناتر از شافعی ندیده ام. یک روز بر سر مسأله ای با وی مناظره نمودم و سپس از هم جدا شدیم، دفعه‌ی بعد که مرا دید دستم را گرفت و گفت: ای ابا موسى بهتر نیست که ما همچنان با هم برادر باشیم حتی اگر بر سر موضوعی با هم توافق نداشته باشیم؟

ذهبی می گوید: این نشانگر کمال دانایی و درک درونی امام شافعی است؛ که مناظره‌گران همواره در اختلاف هستند.

-گویند: شافعی به خاطر شدت سخاوتی که داشت چیزی از دارائی‌اش را برای خود نگه نمی‌داشت. حتی گاهی همسرش زیورآلات دخترانش را می‌فروخت.

تألیفات ایشان:

۱-کتاب “الرساله”، و سبب نگارش آن:

سبب نگارش این بود که عبدالرحمن بن مهدی به امام شافعی نامه ای نوشت و از وی خواست تا برای او کتابی را در خصوص معانی قرآن بنگارد و تمام احادیث و اجماع را در آن گرد آورد. امام شافعی در دوران جوانی خویش این کتاب الرساله” را نوشت.

۲-ایشان دیوان شعری داشت که شاگردانش آن را گردآوری نمودند.

وفات ایشان:

در آخرین روز ماه رجب سال (۲۰۴) و در عمر (۵۴) سالگی چشم از جهان فرو بست، رحمه الله.

ــــــــــــــــــ

(1) در مقدمه کتاب “الام” پسر امام حسین معرفی شده است در حالی که امام حسن پدر حسن مثنی است و امام حسین پسری به نام حسن نداشته است پسران امام حسین عبارتند از علی اکبر، علی اصغر، جعفر، عبدالله و عمر به تاریخ حبیب السیر، جلد 2، ص 61 به نقل از شیخ مفید.

(2) در حقیقت باب فقه بسته بود و خداوند آن را به وسیله شافعی باز کرد.

(3) تحفه المحتاج، ابن حجر هیثمی، ج 1، ص 53.

(4) پژوهشی دربارهامامان اهل سنّت،تألیف  فریدون سپهری

 

2-         امام احمد بن حنبل رح  :

زندگینامه امام احمد حنبل رح

ابوعبدالله احمد بن محمد بن حنبل متکلم و فقیه مسلمان، شاگرد شافعی در ۷۸۰ میلادی [ ۱۶۴ ه‍. ق ] در بغداد زاده شد؛ پدر و مادرش از اعراب ساکن مرو بودند. نام کامل وی (احمد بن محمد بن حنبل بن هلال بن اسد بن ادریس بن عبدالله الشیبانی المروزی البغدادی). سفرهای زیادی کرد؛ در بغداد برآمد، و در ۸۵۵ [ ۲۴۱ ه. ق ] در همان جا درگذشت. مکتب فقه حنبلی، یکی از فرق اربعهٴ سنت، پس از مرگ وی به وسیلهٴ شاگردانش ایجاد شد. این مکتب جریان متقابلی بود که تفسیر تحت‌اللفظی قرآن و احادیث، و تقلیل ارزش قیاس و اجماع را مورد توجه قرار می‌داد. احمد بن حنبل مسند را تألیف کرد، که مجموعه‌ای بود بالغ بر ۳۰٬۰۰۰ حدیث. این احادیث نه به ترتیب موضوعی، بلکه برحسب اسامی صحابه‌ای که بدیشان استناد شده، تنظیم شده‌است. این بهترین و بزرگ‌ترین مجموعه در نوع خودش است. ابوحنیفه، مالک بن انس، شافعی و احمد بن حنبل را، که مؤسسان فرق اربعهٴ سنت بودند، ائمهٴ اربعه می‌نامند. فرقهٴ حنبلی، جز در ایجاد دردسر و مشکل‌سازی ناموفق‌ترین این فرقه‌ها بود. مذهب حنبلی، اکنون جز در میان وهابیان عربستان مرکزی قدرتی ندارد.

او در زمینه برسی راوی بسیار سخت گیر بوده.تا جایی که ابو حنیفه را هم تضعیف کرده[۱]

عطار نیشابوری در تذکرة الاولیا او را در زمره مشایخ طریقت آورده و تجلیل بسیار از وی کرده است.

·                     ابوحنیفه نعمان بن ثابت.

·                     مالک ابن انس.

·                     محمد ادریس شافعی.

·                     احمد ابن حنبل.

پیروان احمد ابن حنبل به حنبلی مشهورند.

تألیفات

·                     المسند.

·                     التفسیر.

·                     الناسخ.

·                     المنسوخ.

·                     حدیث شعبه.

·                     المقدم والمؤخر فی القرآن.

·                     جوابات القرآن.

·                     المناسک الکبیر.

·                     المناسک الصغیر.

·                     المصدر.

·                     کتاب السنة.

·                     کتاب الورع.

·                     کتاب مسائل الامام احمد.

·                     رسالة الرد علی الجهمیة.

شیوخ ابن حنبل

·                     القاضی ابویوسف متوفی ۱۸۲هجری قمری.

·                     هشیم بن بشیر ابی حازم الواسطی متوفی ۱۸۳ هجری قمری.

·                     سفیان بن عیینة متوفی ۱۹۸هجری قمری.

·                     محمد ادریس شافعی متوفی ۲۰۴هجری قمری.

·                     عبدالرزاق بن همام متوفی ۲۱۱ هجری قمری.

·                     الولید بن مسم.

·                     عبدالرحمان بن مهران.

·                     یحیی القطان.

شاگردان

از مشهورترین شاگران احمد بن حنبل:

·                     احمد بن محمد بن هانی الأثرم متوفی ۲۶۰هجری قمری.

·                     ابوبکر احمد بن محمد بن هانی البغدادی متوفی ۲۷۳هجری قمری.

·                     عبدالملک بن عبدالحمید بن مهران المیمونی متوفی ۲۷۴هجری قمری.

·                     احمد بن محمد بن الحجاج المروزی متوفی ۲۷۵هجری قمری.

·                     عبدالله بن احمد بن حنبل متوفی ۲۹۰هجری قمری.

ــ امام احمد ــ رحمه الله ــ در جستجوي علم و دانش بزرگ مي شد. فراگيريحديث را در سن ده سالگي آغاز نمود. به قصد دانش و علم آموزي بار سفر را دربيست سالگي بربست و عده اي از علما را ملاقات کرد، از جمله: امام شافعي درمكه، يحيى قطَّان و يزيد بن هارون در بصره.

به همراه يحيى بن مُعين از عراق بسوي يمن عزيمت نمود، وقتي به مکه رسيدند،عبد الرزاق صنعاني، يکي از علماي يمن ديدار کردند و يحيى بن معين به اماماحمد گفت: اين هم امام اي احمد، ديگر نيازي نيست که به يمن سفر کنيم. اماماحمد پاسخ داد: من نيت کردم که به قصد يمن مسافرت کنم. سپس عبدالرزاق بهيمن بازگشت و آن دو نيز به او پيوستند. امام احمد به مدت ده ماه را در يمنماند و سپس با پاي پياده به سوي عراق بازگشت. وقتي بازگشت آثار خستگي سفر را در وي ديدند و به او گفتند: چه برسرت آمدهاست؟ و امام احمد پاسخ داد: اين حال و روز در برابر بهره اي که ازعبدالرزاق برگرفتيم چيزي به شمار نمي آيد.

* از بلندي همت امام احمد همين بس که در مورد وقتي کودکي بيش نبود ميگويد: پيش آمده است که براي کسب حديث صبح خيلي زود و پيش از نماز صبحخواسته ام که به مسجد بروم و مادرم لباسم را گرفته و گفته است: صبر کن تامؤذن اذان را بگويد.ستايش ساير علمـا از امـام احمـد:

*عبد الرزاق استاد امام احمد: هرگز کسي را داناتر(به احکام شرعي) و پارساتر از احمد نديده ام.

* گفته شده: اگر کسي را ديديد که امام احمد را دوست مي دارد، بدانيد که او طرفدار و صاحب سنت است.

* امام شافعي که يکي از اساتيد امام احمد بود مي گويد: از بغداد بيرونآمدم و در آن کسي را بهتر يا داناتر و عالم تر به علم دين از احمد بن حنبلبرجاي خود نگذاشتم.

* يحيى بن معين: مردم دوست دارند مانند احمد بن حنبل شوند! به خدا، هرگز. کار ما يا هيچ کس ديگر نيست که بتواند که چون احمد بوده يا بر طريقه ي ويتاب آوريم.

* امام احمد يک ميليون حديث؛ مجموعه ي روايات واسانيد و طرق آن ها، را ازبر داشت.

* در مورد حفظ احاديث توسط امام احمد، به پسرش مي گويد: حديث را بر منبخوان و من اسانيد آن را به تو خواهم گفت، يا اسانيد را بگو تا حديث را بهتو بگويم.

عفت نفس امام احمد:

* وقتي که براي کسب علم به مسافرت مي رفت هيچ پولي نداشت. از طريق حملکالا بر شتران و الاغ از اين جا و آنجا درهم درهم پول جمع مي کرد تابواسطه ي آن گذران نموده و صبح ها بتواند به کسب دانش پرداخته و از سوال وگدايي از ديگران بدور بماند و عفت نفس خويش را حفظ نمايد.

 (عفت نفس و کسب علم

اکراه امـام احمد از آوازه و ستايش:

* يکبار عمويش نزد او آمد و امام احمد اندوهگين بود. عمويش پرسيد: ترا چهشده است؟ امام احمد پاسخ داد: خوشا آنکه خداوند او را گمنام گردانيد. ( يعني شهرت و آوازه نداشته و جز خدا کسي او را نشناسد).

* همچنين گفته است: مي خواهم که در ميان کوه هاي مکه باشم تا کسي مرا نشناسد.
*
و هرگاه که در راهي مي رفت خوش نداشت کسي دنبال او بيايد.

عمل به علم:

* امام احمد مي گويد حديثي را ننگاشته ام مگر آنکه بدان عمل نموده باشم. تا آنجا که پيامبر صلى الله عليه و سلم حجامت نموده و مزد حجام را دادهبود و امام احمد نيز حجامت کرد و مزد حجام را پرداخت نمود.

اخلاق و آداب امـام احمـد:

* در محضر درس امام پانصد هزار طالب علم حاضر مي شدند. پانصد نفر به نگارشعلوم پرداخته و بقيه به ادب و اخلاق و سلوک وي مي نگريستند.

* يحيى بن معين مي گويد: کسي از همچون احمد نديده ام، پنجاه سال با اوبوديم و نديديم به خاطر تمام خير و نيکي هايي که داشت بر ما فخر نمايد.

* امام احمد به فقرا مي رسيد. فردي بردبار بود و در وي عجله راهي نداشت. بسيار فروتن بود و طمأنينه و وقارش مايه ي بلندي مقامش بود.

* مردي به امام احمد گفت: جزاك الله عن الإسلام خيراً. يعني: «خداونداسلام را بواسطه ي تو بي نياز کند.» امام احمد پاسخ داد: بلکه خداوند مرابه واسطه ي اسلام بي نياز کند. من که هستم؟ من چه هستم؟

* امام احمد بسيار صاحب شرم، بخشتده ترين کس و با ادب و خوشرفتارترين مردمبود. از او جز اظهارنظر در مورد احاديث و ذکر صالحان چيزيي شنيده نمي شد. آرامش و وقاري خاص و گفتاري نيکو داشت.

عبادت امام احمـد بن حنبل:

در شبانه روز سيصد رکعت نماز مي گزارد. پس از آنکه زنداني شد و او را مضروب ساختند، نمي توانست بيشتر از يکصد و پنجاه رکعت بگزارد.

* هر هفته يکبار قرآن را ختم مي کرد.

* کسي مي گفت: من احمد بن حنبل را زماني که پسربچه اي بود مي شناختم و او شب ها را با نماز زنده مي داشت.

* عبادت و زهد و خوف ايشان چنان بود که چون از مرگ سخن مي گفت از ذکر و ياد آن نفسش بند مي آمد.

* امام مي گفت: خوف خورد و نوش را از من بازمي دارد و زمانيکه مرگ را به ياد مي آورم تمام مسائل دنيا براي من آسان و ناچيز مي شود.

* روزهاي دوشنبه و پنجشنبه و ايام البيض را روزه مي گرفت، و زمانيکهتنگدست و بي چيز از زندان بازگشت، تا هنگام مرگ روزه را ملازم وهمراه بود.

* دوبار با پاي پياده به سفر حج رفت.

* در بيماري منتهي به وفاتش، خون بسياري از او رفت. طبيبي که او را معالجه مي کرد، گفت: خوف قلب اين مرد را شکافته است.گوشه هايي از زندگاني او:

* امام احمد بن حنبل به يکي از پسران امام شافعي برخورد و به او گفت: پدرت يکي از شش کسي است که وقت سحر برايشان دعا مي کنم.

* از امام احمد پرسيدند:

چه ميزان حديث کافي است تا از فرد فتوا گرفته شود؟ يکصد هزار؟

امام گفت: خير.

فرد پرسيد: دويست هزار حديث ؟

امام پاسخ داد: خير.

پرسيد: سيصد هزار حديث ؟

امام گفت: خير.

فرد پرسيد: چهارصدهزار حديث؟

پاسخ داد: خير.

آن شخص پرسيد: پانصد هزار حديث؟

امام پاسخ داد: اميدوارم.

زندگي مشترک ايشان:

وقتي ايشان ازدواج نمود، چهل سال سن داشت. در مورد همسرش مي گويد: بيست سال باهم بوديم و ميان ما بر سر يک کلمه هم اختلاف نيافتاد.

فتنه اي که امام در برابرش ايستادگي نمود:

وقتي مأمون مردم را برگفته ي مخلوق بودن قرآن گرد مي آورد، بسياري از علماو قضات با اکراه به حرف وي گردن نهادند ولي امام احمد و چند نفر معدودپيوسته پرچم سنت و دفاع از اعتقاد اهل سنت و جماعت را افراشته نگاه داشتند.

ابوجعفر انباري تعريف مي کند که: وقتي امام احمد بن حنبل به سوي مأمونبرده شد، من از آن آگاه شده و از فرات عبور کرده و او را ديدم که در خان (كاروانسرا) نشسته بود. بر او سلام نمودم و او گفت: يا اباجعفر، به زحمتافتادي؟ گفتم: اين زحمت نيست.به او گفتم: اي شما که اکنون بزرگ اين مردم هستيد، مردم از شما پيروي ميکنند. قسم به خدا که چنانچه سخن اينان را اجابت نمايي مردم بسياري بهتبعيت از شما اجابت مي کنند و اگر اجابت نکني، مردم بسياري امتناع خواهندنمود. با اين حال اگر اين مرد هم شما را نکشد، به هر حال خواهي مرد و ازمرگ گريزي نيست. پس از خدا بترس و چيزي از سخنشان را مپذير.آنگاه امام احمد به گريه افتاد و مي گفت: ما شاء الله، ما شاء الله. سپسامام احمد به سوي مأمون برده شد و به او گفتند که خليفه در صورت نپذيرفتنسخنش؛ که قرآن مخلوق است، ايشان را به کشتن تهديد کرده است. امام احمد روينياز و دعا به سوي خداوند کرده و از او خواست تا او را با خليفه روبرونسازد. در همين زمان و در مسيرش قبل از رسيدن به خليفه خبر مرگ مأمون بهاو رسيد. امام را به بغداد بازگردانده و در آنجا به زندان افکندند. بعد ازآن معتصم به خلافت رسيد و او نيز امام احمد را آزار داد.

از جمله مطالبي که در مورد بازجويي معتصم بيان مي شود، آن است که معتصمامام احمد را احضار کرد و بر درگاهش مثل روز عيد مردم بسياري گرآمده بودندو در مجلسش بساطي را انداخته و يک کرسي نيز قرار داده بودند تا بر آنبنشيند. سپس گفت: احمد بن حنبل را بياوريد. او را آوردند و وقتي مقابل اوايستاد بر او سلام نمود و گفت: اي احمد، سخن بگو و نترس. امام احمد پاسخداد: والله که بر تو وارد شدم درحاليکه به اندازه ي ذره اي ترس در قلبمنيست. معتصم گفت: در مورد قرآن چه مي گويي؟

فرمود: كلام خداوند قديم و غير مخلوق است، خداوند متعال مي فرمايد: { وَإنْ أَحَدٌ مِنَ الْمُشْرِكينَ اسْتَجَارَكَ فَأَجِرْهُ حَتَّى يَسْمَعَكَلامَ اللهِ } يعني: «و اگر يكى از مشركان از تو پناه خواست پناهش ده تاكلام خدا را بشنود...» [توبه: 6]

معتصم پرسيد: آيا دليل ديگري جز اين داري ؟ گفت: آري، فرمايش پروردگارمتعال که: { الرَّحْمَنْ * عَلَّمَ القُرْآنْ }. [رحمن: 1، 2 ] يعني: « [خداى] رحمان * قرآن را ياد داد.»، و نفرموده است: "الرحمن خلق القرآن" يعني: خداي رحمن که قرآن را بيافريد و فرموده ي باري تعالى که:

{ يس * والقُـرْآنِ الْحَكِيم } [ يس: 1، 2 ] يعني: «يس[/ياسين]* سوگند به قرآنحكيم.»، و نفرموده است: "يس والقرآن المخلوق".معتصم گفت: او را به زندان بياندازيد. مردم همگي پراکنده گشتند.

براي فرداي همانروز معتصم باز بر كرسي خويش نشست و گفت: احمد بن حنبل رابياوريد. مردم جمع شدند و در بغداد غلغله افتاد. او را آوردند و مقابلمعتصم قرار دادند و شمشيرها را از غلاف بيرون کشيدند و نيزه ها را به سمتشگرفته و سپرها را به تن کرده و تازيانه ها را آماده ساخته بودند. معتصم ازاو خواست تا نظرش را در مورد قرآن بيان کند؟

گفت: مي گويم که آن مخلوق نيست.

معتصم فقها وقضات بسياري را به مدت سه روز براي مناظره با وي در حضور خودگردآورده بود. امام احمد با آنان مناظره مي نمود و دلايل قاطعي را بر آنانعرضه کرده و مي فرمود: من کسي هستم که علم و دانشي را آموخته ام و در آنچنين چيزي را نديده ام. براي من چيزي از کتاب خدا و سنت رسول خدا ــ صلىالله عليه و سلم ــ بياوريد تا من نيز آن را بپذيرم.

هرچه با وي مناظره کردند و او را به مخلوق بودن قرآن وادار مي ساختند ميگفت: چگونه چيزي را که گفته نشده بگويم(بپذيرم)؟ معتصم گفت:

احمد بر ماچيره گشت.

از جمله متعصبين و مخالفين امام احمد، محمد بن عبد الملك زيات وزير معتصم،و احمد بن دُواد قاضي، و بشر مريسي بودند. اين افراد از معتزله بودند کهبه مخلوق بودن قرآن اعتقاد داشتند. ابن دُواد و بشربه خليفه گفتند: او رابکش تا از دستش آسوده گرديم. اين شخص کافر گمراه کننده است.

خليفه پاسخ داد: من چنين عهد کرده ام که او را با شمشير نکشم و دستور بهقتل او بوسيله ي شمشير را نيز ندهم. گفتند: با شلاق او را بزنيد.

معتصم بهامام گفت: قسم به خويشاونديم با رسول الله ــ صلَّى الله عليه وسلم ــ کهيا ترا شلاق خواهم زد و يا سخن مرا خواهي پذيرفت. اين گفته ي او نيز امامرا نترسانيد. معتصم گفت: دو نفر از جلادان حاضر شوند. معتصم به يکي ازآنان گفت: با چند شلاق او را از پاي در مي آوري؟

گفت: با ده ضربه. گفت: او را ببريد. لباس هاي امام را از تنش بيرون آورده و دستانش را با ريسمان هايي تازه محکم ساختند. وقتي شلاق ها را آوردند معتصم آن ها را بررسي کرده و گفت: اين ها را عوضکنيد. و آنگاه به جلادها گفت: پيش آييد. وقتي ضربه شلاق را بر امام احمدفرود آوردند، گفت: بسم الله. با ضربه ي دوم گفت: لا حول ولا قوةً إلاَّبالله. با ضربه ي سوم گفت: قرآن كلام خداوند و غير مخلوق است. با چهارمينضربه گفت: { قُلْ لَنْ يُصِيبَنَا إلاَّ مَا كَتَبَ اللهُ لَنَا } يعني: « بگو جز آنچه خدا براى ما مقرر داشته هرگز به ما نمى‏رسد ...» [توبه: 51]
همينگونه يکي از مردان پيش آمده و دو ضربه شلاق بر او مي زد، معتصم نيز اورا تشويق مي کرد تا محکم تر تازيانه بزنند و سپس آن مرد کنار رفته و ديگريمي آمد و دو ضربه ي ديگر تازيانه مي زد. وقتي نوزده ضربه شلاق واردآوردند، معتصم برخاست و نزد امام رفته و گفت:

 اي احمد، براي چه خود را بهکشتن مي دهي؟ قسم به خدا که من دلسوز تو هستم.

امام احمد مي گويد: با قبضه ي شمشيرش بر من مي زد و مي گفت: تو مي خواهيبر همه ي اينان چيره شوي و حرف خودت را به کرسي بنشاني؟ بعضي از حاضران ميگفتند: واي بر تو! خليفه بر سرت ايستاده است. ديگري مي گفت: اميرالمؤمنين، خونش بر گردن من بگذار تا او را بکشم. کساني مي گفتند: يااميرالمؤمنين، او روزه است و تو در آفتاب ايستاده اي. بار ديگر به من گفت: واي بر تو اي احمد، اکنون چه مي گويي ؟ من نيز گفتم: چيزي از کتاب خدا وسنت رسول الله ــ صلَّى الله عليه وسلم ــ برايم بياوريد تا بدان گردن نهم.اينبار خليفه برگشت سرجايش و به جلا گفت: پيش بيا. و او را تشويق کرد تا کتک و تازيانه شکنجه اش کند.

امام احمد تعريف مي کند: بيهوش شدم. سپس به هوش آمدم و ديدم که بندها رااز من گشاده اند و برايم شرابي اوردند و گفتند: بنوش و استفراغ کن. گفتم: نمي خواهم روزه ام را بشکنم. آنگه مرا به منزل اسحاق بن ابراهيم بردند،براي نماز ظهر آماده شده و ابن سماعه پيش افتاد و نماز گزارد. وقتي ازنماز فارغ شد به من گفت: مناز گزاردي و خون در جامه هايت جاري است. پاسخشدادم: حضرت عمر ــ رضي الله عنه ــ نيز نماز مي گزارد و از او خون مي رفت.

وقتي که واثق پس از معتصم به قدرت رسيد، به امام احمد بن حنبل هيچ گونهتعرضي ننمود جز آنکه فرستاده اي بسويش روانه کرد که: درهيچ شهري با منساکن مشو، و گفته اند: به او فرمان داد تا از خانه اش خارج نشود. اماماحمد هربار در مکاني مخفي مي گرديد. سپس در منزلش ماندگار شد و چندين ماهدر آن جا پنهان شد تا زمان فوت واثق.

پس از واثق نوبت خلافت متوکل شد. متوکل عقيده ي خلاف مأمون و معتصم داشت وآنان را بخاطر عقيده يشان در مورد آفريده بودن قرآن طعن و تکذيب مي نمود. و از جدال و مناظره نهى کرده و متخلفان را مجازات مي نمود. او به بيانروايت احاديث فرمان داده و خداوند بواسطه ي او سنت پيامبر صلي الله عليه وسلم را آشکار ساخت و بدعت را ميراند و آن همه غم و اندوه را از روي مردمبرداشت و تاريک و ظلمت آن زمان را نوراني کرد. متوکل تمام کساني را کهبخاطر امتناع از قائل شدن به مخلوق بودن قرآن اسير بودند آزاد ساخت و آنعذاب و بدبختي را از زندگي مردم رفع نمود.

* يکي از جلادان پس از توبه اش گفته است: من امام احمد را هشتاد ضربه شلاق زدم که اگر آن را بر فيل وارد مي آوردم هلاک مي شد.در آخر بايد بگوييم که خداوند رحم کند بر اين امام بزرگوار، امام احمد بنحنبل، را که در فلاکت و درد با صبر و در شادي و سرور با شکر، بردباري نمودو مانند يک کوه استوار چنين بر موضع ايماني اش ايستادگي کرد و نمونه ايبراي ثبات و استواري بر حق را برايمان به جا نهاد.

داستانی زیبا از امام احمد بن حنبل(رح) و نانوا

 امام احمد بن حنبل(رح) قصد داشت که شبی را در مسجد سپری کند، اما نگهبان مسجد مانع او شد و به اواجازه نداد که شب را در مسجد بماند، امام احمد بسیار اصرار کرد اما فایده ای نداشت، امام به او گفت درهمین جای پایم، می خوابم، و همانجا نشست تا بخوابد، اما نگهبان مسجد شروع کرد به کشیدن امام احمد ، تا او را از مسجد بیرون کند.

امام احمد فردی موقر بود که نشانه های پیری و بزرگسالی در او نمایان شده بود، هنگامی که نانوا او را در این حالت دید که نگهبان مسجد با او به بدی برخورد می کند، پیش او رفت و به او پیشنهاد کرد که شب را پیش او بماند، امام احمد نیز پذیرفت و همراه نانوا به منزل او رفت.نانوا آن شب بسیار امام احمد را اکرام گرفت و برایش طعامی آورد که سیر شود، و سپس رفت تا برای فردا خمیر آماده کند، مرد نانوا هنگام آماده کردن خمیر مدام در حال استغفار بود، و مدت زیادی به همین گونه گذشت، امام احمد حنبل بسیار از کار نانوا تعجب کرد، هنگامی که صبح فرا رسید امام احمد از نانوا در مورد استغفاری بسیار که شب می کرد از او پرسید.نانوا نیز جواب داد که؛ او همیشه هنگام آماده کردن خمیر به استغفار مشغول است، امام احمد نیز از او پرسید:آیا برای این استغفارت ثمره ای دیده ای، امام احمد خود از ثمرات استغفار، فضل، و فواید آن به خوبی مطلع بود، نانوا گفت: بله ، به خداوند سوگند تا بحال هیچ دعایی نکرده ام الا مستجاب شده است، به جز یک دعا ، امام احمد از او پرسید: آن دعا چیست؟ نانوا گفت: دعا کرده ام که قبل از آنکه بمیرم به خدمت امام احمد بن حنبل نایل شوم، امام احمد نیز گفت: من احمد بن حنبل هستم، به خدا سوگند که تمام این کشمکش ها فقط برای براورده شدن این دعای تو بوده است.

سیرت نویسان در مورد احمد حنبل مینویسند:

امام احمد یکی از فقيهى كثيرالسفر بود و براى فراگفتن علوم اسلامى و حديث، به مراکز بس مشهور عملی آن زمان یعنی شهر شام (دمشق امروز)، حجاز (عربستان سعودی امروز)، يمن، كوفه و بصره (یکی از شهر های عراق امروز) سفر كرده است.

 مشهور ترین کتاب این امام مشهور عالم اسلام بنام « مسند احمد حنبل - رح» در جهان اسلام شهرت دارد. مسند احمد بن حنبل مجموعاً در شش جلـد جمعبندی گردیده است. مسند امام احمد از جمله گرانقدرترين و سودمندترين کتب حدیث بشمار رفته، محدثان پيشين و کنوني شهادت میدهند: که اين کتاب جامع ترين و گسترده ترين کتاب حديث و سنت مي باشد که فرد مسلمان براي مسائل دين و دنيايش به آن ضرورت دارد.

 ابن كثير مي گويد‏:‏

«هيچ کتاب مسندي به پاي ‏» «‏مسند احمد‏»‏ در کثرت مطالب و نيکويي نگارش و اسلوب نمي رسد. حنبل مي گويد ‏:‏ « پدرم من، صالح و عبدالله را يک جا جمع نمود و مسند را بر ما خواند و کسي کسي جز ما آن را نمي شنيد.»

همچنين مي افزید: «اين كتابي است که آن را از ميان هفتصد و پنجاه هزار حديث گردآورده ام و هرگاه مسلمانان در مورد حديثي از رسول الله -صلّى الله عليه وسلّم- دچار اختلاف شوند به آن مراجعه نمايند، چنانچه آن را در آن جا يافتند خوب است، درغير اينصورت دليل و حجتي به حساب نمي آيد.»

اما ذهبي‏ مي گويد:‏ «اين گفته ي ايشان بطور عام و کلي مي باشد، وگرنه ما احاديث قوي را در ‏« ‏صحيحين‏» ‏ و « ‏سنن‏ » ‏ داريم و ديگر بخش ها داريم که در مسند يافت نمي شوند.

 ‏ فرزند امام احمد، عبدالله، اضافاتي را به ان افزوده است که جزو روايات پدرش نبوده اند و به زوائد عبدالله شهرت دارند. همچنين ابوبكر قطيع، که از عبدالله و او از پدرش روايت کرده است، خود اضافاتي را بدان افزوده است که جزو نوشته هاي عبدالله و پدرش نيستند.

 ‏ تعداد احاديث مسند با احتساب موارد تکراري به حدود(‏40000‏) چهل هزار حديث و بدون احتساب موارد تکراري به (30000) سي هزار حديث مي رسد. او علاوه بر كتاب مسند خود، كتابهاى ديگرى دربارۂ ناسخ و منسوخ و تفسير قرآن عظیم الشأن و دیګر مسایل اسلامی برشته تحریر درآورده است.

شیخ ابن قيم (رح) فتاوى امام حنبل (رح) را در بيست مجلد گردآورى نموده است. ویکی از معتبر ترین کتابی فتوای در جهان اسلام بشمار میرود.

امام احمد بن حنبل (رح) در مورد زندگی خویش مینویسد: هیچ از یادم نمی رود زمانیکه طفل خورد سال بود م، دریکی از روز ها صبح وقت پیش از نماز صبح براي کسب حديث میخواستم به مسجد بروم، مادرم مرا صدا زد و از لباسم محکم گرفت وبرایم گفت: صبر کن تا مؤذن اذان را بگويد.

 شیخ عبد الرزاق (رح) یکی از استادان امام احمد (رح) مینویسد:

هرگز کسي را داناتر(به احکام شرعي) و پارساتر از احمد نـديـده ام.

در تواریخ آمده است:

اگر کسي را دیدی که امام احمد را دوست مي دارد، بدانيد که او طرفدار و صاحب سنت است.

امام شافعي (رح) که يکي از استادان امام احمد(رح) بود مینویسد:

از بغداد بيرون آمدم و در آن کسي را بهتر يا داناتر و عالم تر به علم ديـن از احمد بن حنبل (رح)برجاي خود نگذاشتم.

يحيى بن معين میگوید:

مردم دوست دارند مانند احمد بن حنبل (رح) شونـد! به خدا، هرگز. کار ما يا هيچ کس ديگر نيست که بتواند که چون احمد بوده يا بر طريقه ي وی تاب آوريم..

مطابق روایات محدثین: امام احمد يک ميليون حديث؛ مجموعه ي روايات واسانيد و طرق آن ها، را ازحفظ داشت.

وصایایی ده گانـﮥ امام حنبل (رح)به پسرش

یابني:
إنّك لن تنال السعادة في بيتك إلا بعشر خصال تمنحها لزوجك فاحفظها عني واحرص عليها:

 ای پسر کم:

البته توهیچ وقت در خانه ات به سعادت وپیروزی نایل نمی شوی مگر به رعایت ده خصلت که به زوجه (زن) ات می بخشی. این خصلت ها را حفظ کن حرص وتلاش بورز به آن.

أما الأولى والثانية:

 فإنّ النّساء يحببن الدلال ويحببن التصريح بالحب، فلا تبخل على زوجتك بذلك،فإن بخلت جعلت بينك وبينها حجابًا من الجفوة ونقصًا في المودة.

اول ودوم:

البته زن پیام آوران نکاح واظهار محبت شوهر را دوست دارد، بر بخشش این دو بخل مکن، اگر بخل کردی درمیان خودت ووی حجاب ازبی وفائ ونقصان از دوستی را ایجاد کرده ای.

وأما الثالثة:

فإن النساء يكرهنَ الرجل الشديد الحازم ويستخدمن الرجل الضعيف اللين فاجعل لكل صفة مكانها فإنه أدعى للحب وأجلب للطمأنينة.

سوم:
البته زنان مرد سخت گیر وخشن را بد می پندارند به مردان ضعیف ونرم خوی خدمت مینمایند، برای هرکدام از آن صفات، جایگاهی اورابساز، البته این عمل زیاد جذب کننده محبت و جالب برای اطمینان قلب می باشد.

وأما الرابعة:

 فإنّ النساء يُحببن من الزوج ما يحب الزوج منهنّ من طيب الكلام وحسن المنظر ونظافة الثياب وطيب الرائحة فكن في كل أحوالك كذلك.

چهارم:
البته زنان از شوهران خود چیزی را دوست دارند ومیخواهند که، شوهران از زنان نیز میخواهند ودوست دارند. مثلا زیبای، حسن سخن، نظافت وپاکی لباس، خوش بویی، ودر همه احوال مواصفات فوق را رعایت کن.

أما الخامسة:

فإنّ البيت مملكة الأنثى وفيه تشعر أنّها متربعة على عرشها وأنها سيدة فيه، فإيّاك أن تهدم هذه المملكة التي تعيشها، وإياك أن تحاول أن تزيحها عن عرشها هذا، فإنّك إن فعلت نازعتها ملكها، وليس لملكٍ أشدّ عداوةً ممن ينازعه ملكه وإن أظهر لُـہ غير ذلك.

پنجم:
البته خانه ملک زنان است، چنین می پندارند که در تخت مملکت خود چهارزانو نشسته اند، البته ایشان رئیس مملکت اند، می ترسانم و منع میکنم تورا از اینکه منهدم بسازی جایگاهی را که ایشان در آن زندگی مینمایند، از زایل کردن عرش وی خود داری بکن. اگر اقدام به زوال ملک آن کردی البته به آن منازعت و جنگ و جدل کرده ای، هیچ منازعتی از دید دشمنی سخت تر از منازعت ملک نیست.

 أما السادسة:

فإنّ المرأة تحب أن تكسب زوجها ولا تخسر أهلها، فإيّاك أن تجعل نفسك مع أهلها في ميزان واحد، فإمّا أنت وإمّا أهلها، فهي وإن اختارتك على أهلها فإنّها ستبقى في كمدٍ تُنقل عَدْواه إلى حياتك اليومية.

ششم:
زن دوست دارد که شوهر کسب و کار کند تا اهلش به فقر و ذلت مواجه نگردد. من می ترسانم تو را از اینکه خود را با سایر اعضای فامیل در یک پله ترازو مساویانه تول کنی، یعنی جایگاه شوهر در کسب و کار درامد اقتصادی و سایر امور زندگی نسبت به دیگران بیشتر بوده باشد، در صورتیکه تو با همه اهلت در تاثیرات امور زندگی مساوی بوده باشی با وجود زن تو را بالای همه اهل خانواده خود ترجیح داده و حیات خود را با تو سپری نمود. در این صورت زن را به مشقت و تکلیف افگنده ای، تا روزیکه زنده است به تو عداوت خواهد کرد.

 والسابعة:
إنّ المرأة خُلِقت مِن ضِلعٍ أعوج وهذا سرّ الجمال فيها، وسرُّ الجذب إليها وليس هذا عيبًا فيها «فالحاجب زيّنه العِوَجُ»، فلا تحمل عليها إن هي أخطأت حملةً لا هوادة فيهاتحاول تقييم المعوج فتكسرها وكسرها طلاقها، ولا تتركها إن هي أخطأت حتى يزداد اعوجاجها وتتقوقع على نفسها فلا تلين لك بعد ذلك ولا تسمع إليك، ولكن كن دائما معها بين بين.

هفتم:
البته زن از قبرغه کج آفریده شده است، این اسرار زیبای و کشش که در او نهفته است، این کجی براو عیب محسوب نمیگردد، چنانچه زیبای ابرو در کج بودن آن نهفته است، اگر زن درکارمحوله اش خطا کرد، وی را بخاطر راست کردن بر مشقت و فشار مجبور نساز، اگر چنین کردی وی را شکستی، شکست وی طلاق است.

زن را بخاطر اشتباه اش از خود دور نساز و ترک مکن، اگر چنین کردی در کجی هایش افزودی، وی بر نفس خود اتکا میکند، با تو نرمی نمیکند، سخنانت را گوش نمینماید، راه اعتدال را در حق آن اختیار کن.

 أما الثامنة:

فإنّ النّساء جُبلن على كُفر العشير وجُحدان المعروف، فإن أحسنت لإحداهنّ دهرًا ثم أسأت إليها مرة قالت: ما وجدت منك خيرًا قط، فلا يحملنّك هذا الخلق على أن تكرهها وتنفر منها، فإنّك إن كرهت منها هذا الخلق رضيت منها غيره.

هشتم:
البته در سرشت خلقت زن کفران و ناسپاسی شوهر خمیر مایه شده است، این صفت آشکار است، اگر با یکی اینها زمان متمادی نیکی نمای، با اندک خطا و کمبودی که از تو دید میگوید، من هرگز از تو نیکی ندیده ام. این صفت زن تو را وادار بر این نسازد که وی را به چشم اهانت و نفرت بنگری، زیرا این خصلت تو را خفه سازد، صفت دیگرش تورا خوش خواهد ساخت.

أما التاسعة:

فإنّ المرأة تمر بحالات من الضعف الجسدي والتعب النفسي، حتى إنّ الله سبحانه وتعالى أسقط عنها مجموعةً من الفرائض التي افترضها في هذه الحالات فقد أسقط عنها الصلاة نهائيًا في هذه الحالات وأنسأ لها الصيام خلالهما حتى تعود صحتها ويعتدل مزاجها، فكن معها في هذه الأحوال ربانيا كماخفف الله سبحانه وتعالى عنها فرائضه أن تخفف عنها طلباتك وأوامرك.

نهم:
البته زن روزگار حیات خود را به ضعف جسمی و تکالیف نفسی سپری مینماید، چناچه پروردگار عالم، در حین مواجه شدن زن بر چنین تکالیف، مجموعه از فرایض و واجبات که بروی لازم گردانده است، ساقط میسازد، مثلآ نماز و روزه را از وی ساقط مینماید تا وقتیکه بر صحت خود برگردد. تو نیز زن را در چنین حالات معذور بدار قسمکه پروردگارش معذور داشته است.

أما العاشرة:

 فاعلم أن المرأة أسيرة عندك، فارحم أسرها وتجاوز عن ضعفها تكن لك خير متاع وخير شريك
دهم:
بدان زن نزد تو شباهت اسیر را دارد، بر اسیر خود رحم کن از ناتوانی هایش در گذر اگر چنین کردی زن بزرگترین سرمایه و بهترین شریک زندگی ات خواهد بود.

است.

امام شافعي (رح) که يکي از استادان امام احمد(رح) بود مینویسد:

از بغداد بيرون آمدم و در آن کسي را بهتر يا داناتر و عالم تر به علم ديـن از احمد بن حنبل (رح)برجاي خود نگذاشتم.

يحيى بن معين میگوید:

مردم دوست دارند مانند احمد بن حنبل (رح) شونـد! به خدا، هرگز. کار ما يا هيچ کس ديگر نيست که بتواند که چون احمد بوده يا بر طريقه ي وی تاب آوريم..

مطابق روایات محدثین: امام احمد يک ميليون حديث؛ مجموعه ي روايات واسانيد و طرق آن ها، را ازحفظ داشت.

وصایایی ده گانـﮥ امام حنبل (رح)به پسرش

یابني:
إنّك لن تنال السعادة في بيتك إلا بعشر خصال تمنحها لزوجك فاحفظها عني واحرص عليها:

 ای پسر کم:

البته توهیچ وقت در خانه ات به سعادت وپیروزی نایل نمی شوی مگر به رعایت ده خصلت که به زوجه (زن) ات می بخشی. این خصلت ها را حفظ کن حرص وتلاش بورز به آن.

أما الأولى والثانية:

 فإنّ النّساء يحببن الدلال ويحببن التصريح بالحب، فلا تبخل على زوجتك بذلك،فإن بخلت جعلت بينك وبينها حجابًا من الجفوة ونقصًا في المودة.

اول ودوم:

البته زن پیام آوران نکاح واظهار محبت شوهر را دوست دارد، بر بخشش این دو بخل مکن، اگر بخل کردی درمیان خودت ووی حجاب ازبی وفائ ونقصان از دوستی را ایجاد کرده ای.

وأما الثالثة:

فإن النساء يكرهنَ الرجل الشديد الحازم ويستخدمن الرجل الضعيف اللين فاجعل لكل صفة مكانها فإنه أدعى للحب وأجلب للطمأنينة.

سوم:
البته زنان مرد سخت گیر وخشن را بد می پندارند به مردان ضعیف ونرم خوی خدمت مینمایند، برای هرکدام از آن صفات، جایگاهی اورابساز، البته این عمل زیاد جذب کننده محبت و جالب برای اطمینان قلب می باشد.

وأما الرابعة:

 فإنّ النساء يُحببن من الزوج ما يحب الزوج منهنّ من طيب الكلام وحسن المنظر ونظافة الثياب وطيب الرائحة فكن في كل أحوالك كذلك.

چهارم:
البته زنان از شوهران خود چیزی را دوست دارند ومیخواهند که، شوهران از زنان نیز میخواهند ودوست دارند. مثلا زیبای، حسن سخن، نظافت وپاکی لباس، خوش بویی، ودر همه احوال مواصفات فوق را رعایت کن.

أما الخامسة:

فإنّ البيت مملكة الأنثى وفيه تشعر أنّها متربعة على عرشها وأنها سيدة فيه، فإيّاك أن تهدم هذه المملكة التي تعيشها، وإياك أن تحاول أن تزيحها عن عرشها هذا، فإنّك إن فعلت نازعتها ملكها، وليس لملكٍ أشدّ عداوةً ممن ينازعه ملكه وإن أظهر لُـہ غير ذلك.

پنجم:
البته خانه ملک زنان است، چنین می پندارند که در تخت مملکت خود چهارزانو نشسته اند، البته ایشان رئیس مملکت اند، می ترسانم و منع میکنم تورا از اینکه منهدم بسازی جایگاهی را که ایشان در آن زندگی مینمایند، از زایل کردن عرش وی خود داری بکن. اگر اقدام به زوال ملک آن کردی البته به آن منازعت و جنگ و جدل کرده ای، هیچ منازعتی از دید دشمنی سخت تر از منازعت ملک نیست.

 أما السادسة:

فإنّ المرأة تحب أن تكسب زوجها ولا تخسر أهلها، فإيّاك أن تجعل نفسك مع أهلها في ميزان واحد، فإمّا أنت وإمّا أهلها، فهي وإن اختارتك على أهلها فإنّها ستبقى في كمدٍ تُنقل عَدْواه إلى حياتك اليومية.

ششم:
زن دوست دارد که شوهر کسب و کار کند تا اهلش به فقر و ذلت مواجه نگردد. من می ترسانم تو را از اینکه خود را با سایر اعضای فامیل در یک پله ترازو مساویانه تول کنی، یعنی جایگاه شوهر در کسب و کار درامد اقتصادی و سایر امور زندگی نسبت به دیگران بیشتر بوده باشد، در صورتیکه تو با همه اهلت در تاثیرات امور زندگی مساوی بوده باشی با وجود زن تو را بالای همه اهل خانواده خود ترجیح داده و حیات خود را با تو سپری نمود. در این صورت زن را به مشقت و تکلیف افگنده ای، تا روزیکه زنده است به تو عداوت خواهد کرد.

 والسابعة:
إنّ المرأة خُلِقت مِن ضِلعٍ أعوج وهذا سرّ الجمال فيها، وسرُّ الجذب إليها وليس هذا عيبًا فيها «فالحاجب زيّنه العِوَجُ»، فلا تحمل عليها إن هي أخطأت حملةً لا هوادة فيهاتحاول تقييم المعوج فتكسرها وكسرها طلاقها، ولا تتركها إن هي أخطأت حتى يزداد اعوجاجها وتتقوقع على نفسها فلا تلين لك بعد ذلك ولا تسمع إليك، ولكن كن دائما معها بين بين.

هفتم:
البته زن از قبرغه کج آفریده شده است، این اسرار زیبای و کشش که در او نهفته است، این کجی براو عیب محسوب نمیگردد، چنانچه زیبای ابرو در کج بودن آن نهفته است، اگر زن درکارمحوله اش خطا کرد، وی را بخاطر راست کردن بر مشقت و فشار مجبور نساز، اگر چنین کردی وی را شکستی، شکست وی طلاق است.

زن را بخاطر اشتباه اش از خود دور نساز و ترک مکن، اگر چنین کردی در کجی هایش افزودی، وی بر نفس خود اتکا میکند، با تو نرمی نمیکند، سخنانت را گوش نمینماید، راه اعتدال را در حق آن اختیار کن.

 أما الثامنة:

فإنّ النّساء جُبلن على كُفر العشير وجُحدان المعروف، فإن أحسنت لإحداهنّ دهرًا ثم أسأت إليها مرة قالت: ما وجدت منك خيرًا قط، فلا يحملنّك هذا الخلق على أن تكرهها وتنفر منها، فإنّك إن كرهت منها هذا الخلق رضيت منها غيره.

هشتم:
البته در سرشت خلقت زن کفران و ناسپاسی شوهر خمیر مایه شده است، این صفت آشکار است، اگر با یکی اینها زمان متمادی نیکی نمای، با اندک خطا و کمبودی که از تو دید میگوید، من هرگز از تو نیکی ندیده ام. این صفت زن تو را وادار بر این نسازد که وی را به چشم اهانت و نفرت بنگری، زیرا این خصلت تو را خفه سازد، صفت دیگرش تورا خوش خواهد ساخت.

أما التاسعة:

فإنّ المرأة تمر بحالات من الضعف الجسدي والتعب النفسي، حتى إنّ الله سبحانه وتعالى أسقط عنها مجموعةً من الفرائض التي افترضها في هذه الحالات فقد أسقط عنها الصلاة نهائيًا في هذه الحالات وأنسأ لها الصيام خلالهما حتى تعود صحتها ويعتدل مزاجها، فكن معها في هذه الأحوال ربانيا كماخفف الله سبحانه وتعالى عنها فرائضه أن تخفف عنها طلباتك وأوامرك.

نهم:
البته زن روزگار حیات خود را به ضعف جسمی و تکالیف نفسی سپری مینماید، چناچه پروردگار عالم، در حین مواجه شدن زن بر چنین تکالیف، مجموعه از فرایض و واجبات که بروی لازم گردانده است، ساقط میسازد، مثلآ نماز و روزه را از وی ساقط مینماید تا وقتیکه بر صحت خود برگردد. تو نیز زن را در چنین حالات معذور بدار قسمکه پروردگارش معذور داشته است.

أما العاشرة:

 فاعلم أن المرأة أسيرة عندك، فارحم أسرها وتجاوز عن ضعفها تكن لك خير متاع وخير شريك
دهم:

بدان زن نزد تو شباهت اسیر را دارد، بر اسیر خود رحم کن از ناتوانی هایش در گذر اگر چنین کردی زن بزرگترین سرمایه و بهترین شریک زندگی ات خواهد بود. امام احمد بن حنبل (رحمه الله) (۱۶۴-۲۴۱ هجری) در شهر بغداد متولد گرديد و در همان شهر از جهان فانی به جهان ابدیت پیوست.

نکته:

مناظره امام شافعی رح با امام احمد حنبل رح بر سر مسئله ترک نماز که باعث کفر شخص ترک کننده میشود یا فسق وی را موجب میگردد:

امام شافعی رح که در نسب به خلفای راشدین(ابوبکر و علی درود خدا بر آنها باد) میرسد در راه کسب علم بسیار کوشید و پس از  چندین سال کسب علم باز هم در کسوت شاگردی  به محضر بزرگانی چون امام مالک رح در آمده بود و امام احمد رحمه الله شاگرد وی بوده است با این حال امام شافعی رح اختلاف نظر زیادی با اساتید خود هم داشت زیرا بینش و بصیرت امام شافعی رح در حل و فصل مسائل فوق العاده بود و نسبت به سه امام بزرگوار دیگر که مذهب فقهی مدون داشتند انتقاد داشت زیرا آن بزرگان بجز ادله روشن قرآن و سنت رسول الله و قیاس و اجماع از منابع و ادله ای دیگر تحت عنوان عرف ، استحسان، مصالح مرسله و سد ذرایع بهره جسته اند که از نظر امام شافعی رح مستقیم یا غیرمستقیم منبع دینی یا الهی نیستند واحکام استنباط شده از آنها عقلی و عرفی است نه دینی. علاوه بر این موارد امام شافعی رح شنیده بود که امام احمد رح کسی را که اقدام به ترک نماز نموده است حکم کفر داده است، اما امام شافعی معتقد به فسق شخص تارک نماز بود از اینرو امام احمد را به مناظره حول این مسئله فرا خواند و از وی سوال نمود شخصی که خواندن نماز را ترک کرده چه حکمی درد؟ امام احمد رح میفرماید کافر است. سپس امام شافعی رح فرمود اگر چنین شخص تارک نمازی کافر است چگونه مسلمان میگردد؟ امام احمد رح گفت با گفتن شهادتین(اشهد ان لا اله الا الله و محمد رسول الله)، امام شافعی رح گفت شخص مذکور نماز را ترک کرده است نه جمله شهادتین را که بر آن استمرار دارد، سپس امام احمد رح گفت پس باید نماز را بجای آورد. امام شافعی رح گفت نماز کافر درست نیست و اقدام به نماز به تنهایی موجب مسلمان شدن نخواهد بود و نتیجه بحث بدانجا کشید که اگر کسی نماز را ترک کرد کافر شده و راه برگشتی ندارد و مسلمان شدنش محال است اما عملا اینگونه نیست و کافر فرض کردن تارک نماز امری نادرست و باطل است در اینجاست که امام احمد رح به ایراد حکمش پی برده و تسیلیم رای امام شافعی رح میشود. این دو امام یا دو استاد در علوم مختلف اسلامی تبحر کامل داشته اند. جالب است بدانیم امام احمد رح چهار پسر و یک دختر داشته است، و از آنجائیکه دخترش در کسب علم و تقوی بر پسرانش پیشی گرفته و توانسته مسائل فقهی زنان را حل و فصل نماید مایه مباهات امام احمد رح بوده است و از اینجاست که آرزو میکند ای کاش بجای این چهار پسر یک دختر دیگری داشتم. نه مثل زنان و مردان کم خرد این زمان که صاحب یک دختر میشوند و دل و درونشان نگران میشود کاش پسر بود و از اینرو برای صاحب پسرشدن روند بچه داری را ادامه میدهند و گاها تا هفت یا هشت دختر دیگر را صاحب میشوند اما از پسر خیالی آنها خبری نیست، زیرا بیخبرند که رسول خداص فرموده هر زن و شوهری سه دختر را تربیت کنند و درست به شوهر بدهند بهشت آنها تضمین است و اصحاب سوال میکنند اگر دو دختر داشته باشند چه؟ پیامبر فرموده برای دو تا هم بهشت تضمین است و سوال نمودند یک دختر چه اجری دارد؟ پیامبر بزرگ فرمود برای یک دختر هم مادا