X
فَاسْأَلُواْ أَهْلَ الذِّكْرِ إِن كُنتُمْ لاَ تَعْلَمُونَ ﴿43﴾بِالْبَيِّنَاتِ وَ


          ==================صاحب وبلاگ: عبدالرحمن عباسی ========= =========كارشناس ارشدتعليم و تربيت(اسلامي)

فَاسْأَلُواْ أَهْلَ الذِّكْرِ إِن كُنتُمْ لاَ تَعْلَمُونَ ﴿43﴾بِالْبَيِّنَاتِ وَ


فَاسْأَلُواْ أَهْلَ الذِّكْرِ إِن كُنتُمْ لاَ تَعْلَمُونَ ﴿43بِالْبَيِّنَاتِ وَالزُّبُرِ وَأَنزَلْنَا إِلَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَيْهِمْ وَلَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ ﴿44النحل


 غیر از این دستورات نهایی الهی دین دیگری از هیچ کسی پذیرفته نمیشود

      چون دین اسلام آسمانی است با رحلت پیامبر ص نه تنها نابود یا محدود نشد بلکه به تمام جهان رسید و این به دلیل همان ضمانت الهی است که نه تنها خداوند شریک ندارد بلکه شرک و شریک را در رسالت راه نمیدهد هرگز سخن پیامبرص مانند سخن خدا نیست و اعتبار آنها هم یکسان نیست مسلمان نمی تواند در آیه قرآن شک کند که متعلق به خداست یا پیامبرص زیرا موجب کفراست اما بایستی برای احادیث درجه و رتبه صحت تعیین کرد جون در زمان خود خلفا مسئله قرآن بخاطر اهمیتش حل و فصل شد اما چون اصحاب با پیامبرص خودمانی بودند و گفتار و اعمال رسول الله ص برایشان ملموس بود ترسی از جهت سنت نداشتند بلکه رفتار خود اصحاب بازتابی از سنت رسول الله ص بوده است و بعدها بخاطر روایات مختلف و متناقص راویان حدیث به جمع آوری و دسته بندی احادیث رسول الله ص و درجه صحت آنها پرداختند تا سنت رسول الله هم همواره زنده بماند و از کلام سایرین متمایز شود چرا که تنها مبین و مبلغ رسالت الهی خود وی میباشد و فرقه هایی که سخن دیگران را تحت عنوان معصومین همتراز با کلام رسول الله ص قرار داده اند در واقع با قراردادن شریکان رسالت تنها بطلان عقاید خود را ثابت کرده اند و گرنه به خدا و رسولش گزندی نخواهد رسید. و احکام شریعت و قوانین اسلام تا ابد تضمین شده ند و خود قرآن خط دهنده و توجیه کننده ی طالبان حق است وصیت حضرت علی ع تمسک به قرآن و سنت رسول الله ص است بطوریکه فرموده: اما وصیتی فالله لا تشرکوا به شیئاً و محمد صلی الله علیه و سلم فلا تضیعوا سنته(نهج ابلاغه جزء 3 کلام 149): وصیتم به شما این است که شریکی برای خدا قرار ندهید، این دو ستون محکم و برافراشته را بر پای دارید و این دو چراغ را روشن نگهداری کنید دیگر هیچ ایرادی بر شما نیست مادام که دست از این دو بر نداشته اید. پس در اختلافات حاصل شده باید به کتاب خدا و سنت رسولش مراجعه نماییم آنطور که حضرت علی ع میفرمایند: و روده الی الله و رسوله ما یضلعک من الخطوب و یشتبه علیک من الامور فقد قال الله سبحانه و تعالی لقوم احب ارشادهم"یا ایها الذین امنوا اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم فان تنازعتم فی شئ فردوه الی الله و الرسول" فالردّ الی الله، الاخذ بمحکم کتابه و الردّ الی الرسول الاخذ بسنت الجامعه غیر المفرقه(نهج ابلاغه جزء 4 از عهدنامه به مالک اشتر نخخعی): در کارها و امورات مشکل که درمانده شوی و امر بر تو مشتبه گردد آنها را به کتاب خدا و سنت رسول او بازگردان که خداوند سبحان برای گروهی که خواسته است هدایت کند فرمود: ای کسانیکه ایمان آورده اید از خدا و رسول خدا و اولوالامر خودتان پیروی کنید و اطاعت نمائید پس اگر در حکمی اختلاف پیدا کردید بخدا و رسولش رجوع نمائید، رجوع به خدا با محکم گرفتن از کتاب او و رجوع برسول او فراگرفتن سنت گردآورنده اوست که پراکنده نمی سازد. پس اسلام قدرت حكومت در هر زماني رادارد و تبعيت از قرآن و سنت نبي اسلام ص ضمانت اجرايي حاكميت اسلام و عزت مسلمين است.

 

       

·                     دموکراسی مشارکتی:

در دموکراسی مشارکتی یا دموکراسی مستقیم، تصمیمات به طور جمعی به‌دست افراد گرفته می‌شد. این نخستین گونهٔ دموکراسی بود که در یونان باستان یافت می‌شد. اقلیت کوچکی از جامعه که شهروند نامیده می‌شدند، برای بررسی سیاست‌ها و گرفتن تصمیمات مهم به طور منظم گردهم می‌آمدند. دموکراسی مشارکتی در جوامع امروزی، که توده مردم از حقوق سیاسی بهره‌مندند و برای همه امکان مشارکت فعالانه نیست؛ بسیار محدود است. برخی جنبه‌های دموکراسی مشارکتی هنوز هم کاربرد دارند و سازمان‌های زیادی در این گونه جوامع از این شیوه استفاده می‌کنند. برگزاری رفراندوم‌ها در سطح ملی برای مسائل مورد اختلاف؛ نمونه‌ای از دموکراسی مشارکتی است.

خلاصه «دموكراسي» واژه اي يوناني است كه از واژه دمو (به معني مردم ) و كراتوس (به معني حكومت ) است .» دموكراسي يكي از گونه هاي ممكن حكومت است كه در آن بر خلاف حكومت هاي پادشاهي و اشرافي كه حكومت در دست يك يا چند كس ، بلكه حكومت از آن همگان است يا به بيان دقيق تر ، اكثريت  يا حكومت بوسيله مردم .(هلد،14:84). پس واژه دموكراسي تاريخچه اي طولاني دارد و تقريبا‍ همواره در تعريف نوعي از حكومت به كار رفته است كه در آن قدرت سياسي در اختيار اكثريت قرار دارد . اين نوع حكومت درست در  نقطه مقابل حكومت هايي است كه در آنها يا يك فرد حاكميت را در دست دارد مانند حكومت هاي پادشاهي يا استبدادي يا اينكه قدرت سياسي در اختيار عده قليلي است مانند حكومت اشرافي يا اليگارشي. (جهان بخش،20:83). از بين تعاريف دموكراسي كه مكرر نقل ميشود ،مي توان به اين عبارت مشهور از «آبراهام لينكن»اشاره كرد :« (دموكراسي يعني) حكومت مردم، از سوي مردم و براي مردم» از سوي ديگر «جيمز برايس» در كتاب «رموكراسي نوين » ،معناي دموكراسي را در مفهوم سنتي و دقيق تر آن چنين بيان كرده است :« اين واژه بر حكومتي دلالت مي كند كه در آن اراده اكثريت شهروندان  واجد صلاحيت ،حاكم باشد .» از طرف ديگر «ژوزف شومپتر » در سال 1942 مفهوم دموكراسي را به بهترين صورت بيان دانسته است . او در بررسي راهگشاي خود تحت  عنوان «كاپيتاليسم، سوسياليسم و دموكراسي »كمبودهايي را كه در « تئوري كلاسيك دموكراسي» مشاهده ميكند بر مي شمرد . در اين تئوري دموكراسي برحسب «اراده مردم » (منبع)، در«نفع عامه» (مقصود)، تعريف شده است . شومپتر با كنار زدن جدي اين برداشت ها ، خود نظريه ديگري را تحت عنوان «تئوري ديگري درباره دموكراسي» به ميان مياورد و مي گويد : « روش دموكراتيك ترتيبات سازمان يافته ايست براي نيل به تصميمات سياسي كه در آن افراد ، از طريق انتخابات رقابت آميز و راي مردم ، به قدرت و مقام تصميم گيري مي رسند .» (به نقل از هانتينگتون ،9:81).   هانتينگتون در پيروي از اين سنت ، شومپتر، نظام سياسي را دموكراتيك مي نامند ، تا آن جا كه قدرتمداران صاحب تصميم در آن نظام از سوي مردمي آزاد كه حق راي دارند و مي توانند به درستي راي بدهند و در انتخابات مرحله اي شرافتمندانه و رقابت آميز و آزاد شركت جويند، انتخاب مي شوند . بااين تعريف دمكراسي دو بعد را در خود ميگيرد: «رقابت» و «مشاركت» چنين دموكراسي همچنين وجود آزادي هاي اجتماعي و سياسي ،مانند آزادي بيان ، آزادي اجتماعات و سازمانها را كه لازمه آزادي بحث سياسي است كه به رقابت هاي انتخاباتي كشيده مي شود ،محترم مي شمارد.

«لري دياموند» استاد دانشگاه «استنفورد» ،«دموكراسي را سيستمي از حكومت در نظر مي گيرد و براي آن مباني چهارگانه به ترتيب زير قائل است:

1-مشاركت فعالانه شهروندان در عرصه سياست و زندگي مدني .

2-برگزيدن و جايگزين كردن دولت ها توسط انتخابات آزاد و عادلانه.

3- پاسداري از حقوق اساسي كليه شهروندان.

4-حكومت قانون و اعمال بي طرفانه قوانين و فرآيندهاي آن در قبال شهروندان .»

«لري دياموند» در توضيح اصول چهارگانه اش «دموكراسي را به مثابه نظامي سياسي براي مبارزه قدرت » در نظر ميگيرد كه مردم  با توسل به دموكراسي امكان گزينش رهبران و واداشتن ايشان به پاسخگو يي درباره سياست ها و نحوه عملكرد شان را خواهند داشت . لذا تعيين نمايندگان و مقامات دولتي و محلي با تصميم مردم از طريق انتخاباتي آزاد ، قانوني و بي طرفانه ايشان را از بين احزاب رقيب مي گزينند. وي همچنين اعتقاد دارد: در كنار «حق انتخاب» مردم «حق انتقاد» از حاكمان منتخب خود را داشته و بر نحوه رهبري امور حكومت نظارت خواهند كرد. هر نامزد و حزبي مي توانند از طريق رسانه هاي جمعي طرح ها، برنامه هاي خود را به اطلاع راي دهندگان برسانند و راي دهندگان نيز بايد از امنيت و آزادي حق راي در فضايي عاري از اجبار و تهديد برخوردار باشند. به اين منظور اطمينان يافتن عدم اجبار و فساد و تقلب و دستكاري آراء مردم ناظران مستقلي مي توانند در جريان انتخابات حضور داشته باشند. در حكومت هاي دموكراتيك بر هر شهروند «حقوق بنياديني» مترتب است كه نبايد از سوي دولت مورد تعرض واقع شود . بواسطه اين حقوق هر كس در اعتقادات و بيان و نوشتن افكار خود آزاد است و هيچ كس نمي تواند سايرين را وادار به انديشيدن ،اعتقاد و يا اظهار يا نگفتن چيزي عبادت و به دين خود عمل كند .(دياموند،15:86). پس در يك ساختار سياسي دموكراتيك حاكمان با آراء مردم  به قدرت مي رسند و در واقع منشاء قدرت اند و با آراء مردم نيز از پلكان قدرت پايين مي آيند .جابه جايي حاكمان در قبال مردمي كه آنان را به قدرت رسانده اند اصلي از اصول دموكراسي مي باشد. در اين ساختار سياسي هر يك از افراد و احزاب و گروهها اين حق را دارند كه آراء و انديشه هاي خودشان را به اطلاع مردم برسانند جهت اين منظور هر گروه و حزبي تريبوني براي انتقال اهداف و آرمانها ي خود داشته باشند. تا بدون سانسور همانطور كه خود مي خواهند آراء و افكار و طرح ها و برنامه هاي خود را از اعلام كنند. همچنين افراد و گروهها از حقوق اساسي شهروندي نظير آزادي بيان ، آزادي انتقاد ، مذهب و عقيده ...... برخوردارند. در يك جمع بندي نهايي مي توان دموكراسي را شيوه اي از حكومت دانست كه در آن منشاء قدرت ملت اند و بر اساس اصول «حق انتخاب و نظارت و حاكميت قانون» بنا ميشود.

·                     شبه‌دموکراسی:

شبه دموکراسی حکومتی است که هرچند در آن مردم حکومت ندارند؛ اما برخی نهادهای دموکراتیک وجود دارند؛ اگر چه سیاست این گونه حکومت‌ها به ظاهر دموکراتیکی است ولی در عمل نهادهای دموکراتیک، خواست مردم را اجرا نمی‌کنند. و توجه به منافع عموم مردم در عمل نمایان نیست بلکه آنچه اتفاق می افتد صرفا تبلیغات و سوء استفاده از شعار دموکراسی برای سلطه پی در پی بر مردم ست. در یک جامعه دمکراتیک  طرح و طبقه بندی مردم و گروهها و مذاهب به این مفهوم که کسی یا طیفی بر سایرین امتیازی دارد محلی از اعراب ندارد پس وقتی در بعضی از کشورهای خاورمیانه قدرت تنها در دست بخشی از افراد جابه جا میشود بایستی از آنها به عنوان سلطه گران یاد کرد نه به عنوان مجریان دموکراسی واقعی.

نظر اسلام و قرآن در خصوص دموکراسی، نحوه حکومت دینی و سهم مردم از آن:

 

 

پس به [بركت] رحمت الهى با آنان نرمخو [و پرمهر] شدى و اگر تندخو و سختدل بودى قطعا از پيرامون تو پراكنده مى‏شدند پس از آنان درگذر و برايشان آمرزش بخواه و در كار[ها] با آنان مشورت كن و چون تصميم گرفتى بر خدا توكل كن زيرا خداوند توكل‏كنندگان را دوست مى‏دارد (159) آل عمران

 

فَبِمَا رَحْمَةٍ مِّنَ اللّهِ لِنتَ لَهُمْ وَلَوْ كُنتَ فَظًّا غَلِيظَ الْقَلْبِ لاَنفَضُّواْ مِنْ حَوْلِكَ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَاسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَشَاوِرْهُمْ فِي الأَمْرِ فَإِذَا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللّهِ إِنَّ اللّهَ يُحِبُّ الْمُتَوَكِّلِينَ ﴿159

 

معرفی رسالت الهی  رسول خداص  توسط آیات قرآن:

من براى شما فرستاده‏اى در خور اعتمادم (143)

 

إِنِّي لَكُمْ رَسُولٌ أَمِينٌ ﴿143 شعرا

از خدا پروا كنيد و فرمانم ببريد (144)

 

فَاتَّقُوا اللَّهَ وَأَطِيعُونِ ﴿144

و بر اين [رسالت] اجرى از شما طلب نمى‏كنم اجر من جز بر عهده پروردگار جهانيان نيست (145)

 

وَمَا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍ إِنْ أَجْرِيَ إِلَّا عَلَى رَبِّ الْعَالَمِينَ ﴿145

آيا شما را در آنچه اينجا داريد آسوده رها مى‏كنند (146)

 

أَتُتْرَكُونَ فِي مَا هَاهُنَا آمِنِينَ ﴿146

در باغها و در كنار چشمه‏ساران (147)

 

فِي جَنَّاتٍ وَعُيُونٍ ﴿147

و كشتزارها و خرمابنانى كه شكوفه‏هايشان لطيف است (148)

 

وَزُرُوعٍ وَنَخْلٍ طَلْعُهَا هَضِيمٌ ﴿148

و هنرمندانه براى خود از كوهها خانه‏هايى مى‏تراشيد (149)

 

وَتَنْحِتُونَ مِنَ الْجِبَالِ بُيُوتًا فَارِهِينَ ﴿149

از خدا پروا كنيد و فرمانم ببريد (150)

 

فَاتَّقُوا اللَّهَ وَأَطِيعُونِ ﴿150

و فرمان افراطگران را پيروى مكنيد (151)

 

وَلَا تُطِيعُوا أَمْرَ الْمُسْرِفِينَ ﴿151

آنان كه در زمين فساد مى‏كنند و اصلاح نمى‏كنند (152)

 

الَّذِينَ يُفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ وَلَا يُصْلِحُونَ ﴿152 شعرا

 

جنگ مُوته

 این جنگ، بزرگترین نبرد خونین، و عظیم‌ترین مبارزهٔ جدّی بود که مسلمانان در زمان حیات رسول‌خدا -صلى الله علیه وسلم- درگیر آن شدند، و آن مقدّمه و پیش‌درآمدی بود برای فتوحات بعدی در بلاد مسیحی‌نشین. این نبرد در ماه جمادی‌الاولی سال هشتم هجرت- مطابق با آگست یا سپتامبر 669 میلادی- روی داد.

«مؤتَه» دهکده‌ای بود در پایین دست بُلقاءِ شام، که فاصلهٔ آن تا بیت‌المقدس دو منزل راه بود.

انگیزهٔ نبرد

انگیزهٔ این نبرد آن بود که رسول‌خدا -صلى الله علیه وسلم- حارث بن عُمیر اَزْدی را با نامه‌ای از جانب خویش بسوی فرمانروای بُصری فرستادند؛ شُرحبیل بن عمرو غسّانی- که از جانب قیصر روم والی بُلقاء بود- سر راه را بر او گرفت، و او را دست بسته تحویل قیصر روم داد. و او نیز گردن حارث بن عُمیر را زد.

در آن روزگار، کشتن سفیران و فرستادگان یکی از ناهنجارترین جنایات به شمار می‌آمد، و برابر یا فراتر از اعلان جنگ به حساب می‌آمد. رسول خدا -صلى الله علیه وسلم- وقتی این گزارش‌ها به ایشان رسید، برایشان بسیار گران آمد، و لشکری را که بالغ بر سه هزار رزمندهٔ مسلمان بود بسوی آنان اعزام فرمودند . این بزرگترین سپاه اسلام بود که پیش از آن به چنین انبوهی، مگر در جنگ احزاب، سابقه نداشت.

امیران سپاه اسلام

رسول خدا -صلى الله علیه وسلم- بر این سریه، زیدبن حارثه را به عنوان فرمانده تعیین کردند، و در عین حال فرمودند:

«إن قتل زید فجعفر، وإن قتل جعفر، فعبدالله بن رواحة».

«اگر زید به قتل رسید، جعفر امیر سپاه باشد، و اگر جعفر به قتل رسید، عبدالله بن رواحه امیر سپاه گردد!»

آنحضرت برای این سه فرمانده نظامی یک لوای سفیدرنگ بستند و آن را به دست زیدبن حارثه دادند، و به آنان سفارش فرمودند که به محل قتل حارث‌بن عُمَیر بروند، و اهالی آنجا را بسوی اسلام دعوت کنند؛ اگر پذیرفتند، پذیرفتند؛ و اگر نپذیرفتند، بر علیه آنان از خداوند مددجویند و با آنان کارزار کنند؛ و نیز به آنان فرمودند:

«اغزوا باسم الله، فی سبیل‌الله، من کفر بالله! لا تغدروا، ولا تغلوا، ولا تقتلوا ولیداً ولا امرأة، ولا کبیراً فانیاً، ولا منعزلا بصومعة، ولا تقطعوا نخلاً ولا شجرة، ولا تهدموا بناء».

«بنام خدا در راه خدا با کسان که کافر به خدا شده‌‌اند بجنگید! نیرنگ نزنید؛ غارت نکنید؛ نوزادان و زنان را نکشید؛ متعرض پیران سالخورده نشوید؛ به گوشه‌گیران صومعه نشین کاری نداشته باشید؛ و متعرض نخلستان‌ها و باغستان‌ها نشوید؛ و ساختمان‌ها را تخریب نکنید!»

وداع پیامبر با سپاهیان اسلام

وقتی که سپاهیان اسلام عازم خروج از مدینه شدند، مردم همه گرد آمدند، و با فرماندهان سپاه رسول‌خدا -صلى الله علیه وسلم- وداع کردند و به آنان درود و بدرود گفتند، و در آن حال و احوال، یکی از امیران سپاه- عبدالله بن رواحه- گریست. مردم گفتند؛ علّت گریستن شما چیست؟ گفت: هان، بخدا، من نه به دنیا فریفته‌ام و نه به شما وابسته‌ام! اما، شنیدم رسول‌خدا -صلى الله علیه وسلم- آیه‌ای از کتاب خدا می‌خواندند که در آن از آتش دوزخ چنین یاد شده بود:

{وَإِن مِّنكُمْ إِلَّا وَارِدُهَا كَانَ عَلَى رَبِّكَ حَتْماً مَّقْضِیّاً}.

«و هیچیک از شما نیست که وراد آن نشود؛ این قضیه در نزد خدای تو حتمی و قطعی شده است!»

نمی‌دانم چگونه خواهم توانست پس از ورود به آتش دوزخ از آن خارج گردم؟! مسلمانان گفتند: خداوند با شما باشد؛ به سلامت بروید؛ خداوند از شما دفاع کند، و شما را پیروز و غنیمت گرفته به نزد ما بازگرداند!

عبدالله بن رواحه گفت:

لکننی أسأل الرحمن مغفرة    و ضربة ذات فرغ تقذف الزبدا

او طعنة بیدی حرّان مجهزة    بحربة تنفذ الاحشاء والکبدا

حتی‌یقال اذا مروا‌علی‌جدثی    یا ارشد الله من غاز وقد رشدا

«امّا من، از خداوند رحمان طلب مغفرت می‌کنم، و طالب ضربتی عمیق از شمشیر هستم که مغز سرم و مغز استخوانهایم را متلاشی کند؛

یا زخمی از سرنیزه به دست سرنیزه افکنی ماهر و کارآمد، با نیزه‌ای که دل و روده و جگرم را بیرون بریزد؛

تا آن زمان که بر آرامگاه من بگذرند، بگویند: خدایا، چه رزمنده‌ای یافته‌ای! که واقعاً راه یافته است!»

آنگاه، مسلمانان برای بدرقهٔ فرماندهان سپاه اسلام از مدینه بیرون شدند، رسول‌خدا -صلى الله علیه وسلم- نیز آنان را بدرقه فرمودند تا به ثنیهٔالوداع (تپهٔ خداحافظی) رسیدند، و در آنجا درنگ کردند، و با سپاهیان خویش وداع کردند.

حرکت سپاه اسلام

سپاه اسلام به سمت شمال به راه افتادند و رفتند تا به مَعان در سرزمین شام، همسایهٔ شمالی اراضی حجاز، رسیدند. در آنجا نیروهای اطلاعاتی به فرماندهان سپاه خبر رسانیدند که هراکلیتوس در مآب در سرزمین بلقاء با سپاهی متشکل از یکصدهزار جنگجویان رومی فرود آمده و یکصد هزار تن از طوایف لَخم و جُذام و بَلقَین و بَهراء و بَلِی به آنان پیوسته‌اند.

تشکیل شورای مشورتی

مسلمانان هرگز در محاسبات خویش، برخورد با چنین لشکری بی‌حد و حصر را که در این سرزمین دوردست ناگهان در برابر آن قرار گرفته بودند، نیاورده بودند. آیا سپاه کوچکی که بیش از سه هزار تن رزمنده ندارد، می‌تواند بر چنین لشکری بزرگ و بی‌کران همانند دریای خروشان که دویست هزار رزمنده با خود دارد، یورش ببرد؟! مسلمانان سرگردان شدند، و در مَعان دو شب را به اندیشه در این امر گذرانیدند، و در این زمینه به بحث و مشورت و تبادل‌نظر پرداختند.

آنگاه گفتند: به رسول‌خدا -صلى الله علیه وسلم- نامه می‌نویسیم و آمار دشمن را به اطلاع ایشان می‌رسانیم. یا برای ما نیروی کمکی اعزام می‌کنند، یا فرمان خویش را به ما ابلاغ می‌فرمایند، و ما نیز اجرا خواهیم کرد.

عبدالله بن رواحه با این نظر مخالفت کرد، و سپاهیان را به کارزار تشویق کرد و گفت: ای قوم من، بخدا، این چیزی که اینک خوش ندارید، همان است که در طلب آن عزیمت کرده‌اید: شهادت! ما در برابر سپاه دشمن با تکیه بر عِدّه و عُدّه و کثرت رزمندگان نمی‌جنگیم؛ تنها تکیه‌گاه ما همین دین اسلام است که خداوند ما را به واسطهٔ آن کرامت فرموده است. بیایید به راه بیفتیم. ما احدی الحُسنَیین را در پیش داریم: یا پیروزی یا شهادت! و بالاخره، همگی اتفاق‌نظر پیدا کردند و بر اجرای پیشنهاد عبدالله بن رواحه عزم جزم کردند.

پیشروی سپاه اسلام بسوی دشمن

سپاهیان اسلام، پس از آنکه دو شب را در معان به بررسی کارها و سنجش اوضاع گذرانیده بودند، بسوی سرزمین دشمن پیش رفتند تا با لشکریان هراکلیتوس در یکی از دهکده‌های بلقاء که آن را «مَشارِف» می‌گفتند، رویاروی شدند. آنگاه، دشمن نزدیک‌تر شد، و مسلمانان در مُؤتَه موضع گرفتند، و در آنجا اردو زدند، و برای کارزار آماده شدند، و قُطبَه بن قتادهٔ عُذری را بر میمنهٔ سپاه، و عباده بن مالک انصاری را بر میسرهٔ سپاه گماردند.

آغاز نبرد و جایگزینی فرماندهان

طرفین در موته با یکدیگر رویاروی شدند، و کارزاری سخت درگرفت. سه هزار رزمندهٔ مسلمان در معرض حملات شدید دویست هزار جنگجوی رومی قرار گرفته بودند. نبردی شگفت بود که دنیای آن روز با ناباوری و سرگشتگی به آن می‌نگریست؛ اما، آنگاه که باد ایمان به وزش درآید، شگفتی‌های بسیار رُخ نماید!

زید بن حارثه «حب رسول‌الله» رایت را به دست گرفت، و با شجاعتی وصف‌ناپذیر، و شهامتی بی‌نظیر که جز در میان قهرمانان مسلمان همانند نداشت، نبرد را آغاز کرد، و آنقدر جنگید و جنگید تا در میان نیزه‌های فراوان که از سوی دشمن بر سر او می‌بارید، غوطه‌ور گردید و بی‌هوش بر زمین افتاد.

بی‌درنگ، رایت جنگ را جعفربن ابیطالب به دست گرفت، و او نیز کارزاری بی‌نظیر را آغاز کرد، تا آنکه سنگینی کارزار او را از پای درانداخت. خود را از اسب ابلق خویش بر زمین افکند و اسب را پی کرد. آنگاه به جنگیدن ادامه داد تا دست راست وی قطع شد. رایت جنگ را به دست چپ سپرد، و همچنان می‌جنگید تا دست چپ وی نیز قطع شد. رایت جنگ را با دو کتف خویش گرفت، و همچنان آن را برافراشته نگاه می‌داشت تا به قتل رسید. گویند: یک جنگجوی رومی بر او ضربتی با شمشیر وارد کرده و پیکر او را به دو نیم کرده است، و خداوند در برابر پیکر او که از دست داد، دو بال در بهشت به او پاداش داد، تا با آن دو بال به هر جا که می‌خواهد پرواز کند؛ و بهمین جهت، «جعفر طیار» نامیده شد، و همچنین «جعفر ذوالجناحین» لقب گرفت.

* بخاری از نافع روایت می‌کند که ابن عمر برای او چنین بازگفت که در آن روز، وی بر بالین جنازهٔ جعفر ساعتی درنگ کرده است و پنجاه زخم نیزه و شمشیر را برشمرده است که هیچیک از آن زخم‌ها بر گردهٔ او نبوده است!

*به روایت دیگر، ابن عُمَر گفت: در آن جنگ من همراه سپاه اسلام بودم. برای یافتن جعفربن ابیطالب به جستجو پرداختیم؛ وی را در میان کشتگان یافتیم، و در پیکر وی نَوَد و چند زخم شمشیر و جای نیزه مشاهده کردیم. عُمری به روایت از نافع، این عبارت زا افزودهاست: مشاهده کردیم و دریافتیم که همهٔ آن زخم‌ها در قسمت جلو پیکر اوست!

وقتی جعفر به دنبال این کارزار قهرمانانه و دلیرانه به قتل رسید، رایت جنگ را عبدالله بن رواحه برافراشت، و به خطْ مقدّم رفت، و همچنان بر اسب خویش سوار بود. با خویشتن به حدیث نفس پرداخت، و اندکی درنگ کرد؛ آنگاه چرخی زد و گفت:

اقسمت یا نفس لتنزلنه    کارهة أو لتطاو عنه ان اجلب الناس وشدو الرنة    مالی اراک تکرهین الجنة

«سوگند یاد کرده‌ام ای نفس، تو وارد این میدان می‌شوی؛ چه با اکراه، و چه از روی میل و رغبت؛

هرچند که مردم هیاهو به راه اندازند و ساز جنگ ساز کنند؛ چه شده است که می‌بینم بهشت را خوش نداری؟!»

آنگاه از اسب فرود آمد. یکی از عموزاده‌هایش تکهٔ گوشتی برایش آورد و گفت: با این قطعهٔ گوشت استخوانت را محکم گردان، که در این روزها مصائب بسیار دیده‌ای!؟ عبدالله آن قطعهٔ گوشت را از دست وی گرفت و گازی به آن زد؛ آنگاه آن را بسویی افکند و شمشیر برگرفت، و به خطّ مقدّم رفت، و کارزار کرد تا کشته شد.

رایت جنگ در دست یکی از شمشیرهای خدا

در آن هنگام، مردی از بنی عَجلان، به نام ثابت بن اقرم، پای پیش نهاد و رایت جنگ را برگرفت و گفت: ای جماعت مسلمانان، بر سر مردی از میان خود توافق کنید! گفتند: تو!؟ گفت: من چنین نکنم! مردم بر خالد بن ولید توافق کردن. وقتی رایت جنگ را به دست گرفت، کارزاری سخت کرد. چنانکه بخاری به روایت از خالدبن ولید آورده است که گفت: در جنگ موته، نه شمشیر در دست من از کار افتاد، و جز یک شمشیر یمانی چیزی در دست من باقی نماند. به روایت دیگر، وی گفت: در جنگ موته، نه شمشیر در دستان من خرد شدند، و تنها یک شمشیر یمانی را که داشتم در دست من صبوری کرد و باقی ماند!

در روز نبرد موته، رسول‌خدا -صلى الله علیه وسلم- از طریق وحی باخبر شدند و پیش از آنکه اخبار میدان جنگ به مردم برسد، گفتند:

«أخذ الرایة زید فأصیب؛ ثم أخذ جعفر فأصیب؛ ثم أخذ ابن رواحة فأصیب».

«رایت جنگ را زید برگرفت و مجروح شد؛ آنگاه جعفر برگرفت و مجروح شد؛ آنگاه ابن رواحه برگرفت و مجروح شد!»

وقتی سخنشان به اینجا رسید، اشک از چشمانشان پاشید و افزودند:

«حتى أخذ الرایة سیف من سیوف الله، حتى فتح‌الله علیهم».

«تا آنکه رایت جنگ را یکی از شمشیرهای خداوند برگرفت و کارزار درگرفت و خداوند فتح و پیروزی را نصیب سپاه اسلام گردانید!»

 پایان نبرد

 با آن همه شجاعت بی‌اندازه، و آن همه دلاوری و قهرمانی سرسختانه، بسیار بعید می‌نمود که این سپاه کوچک بتواند در برابر امواج خروشان آن دریای اسلحه و آن انبوه مردان جنگ آزمودهٔ سپاه روم مقاومت کند. اما، درست در همین موقع، خالد بن ولید مهارت و نبوغ خویش را در جهت رهایی بخشیدن مسلمانان از آن ورطهٔ هولناکی که در آن درافتاده بودند، نشان داد.

روایات، در اینکه سرانجام کار این نبرد به کجا انجامید بسیار مختلف‌اند. از بررسی تمام روایات، چنین برمی‌آید که خالدبن ولید در نخستین روز جنگ موفق شد تمامی روز را در برابر سپاه رومیان مقاومت کند؛ اما، دریافته بود که بشدت نیازمند به یک حیلهٔ جنگی است که ترس و هراس در دلهای رومیان بیافکند، و درنتیجه بتواند مسلمانان را از آن صحنه مرگبار بیرون ببرد، و رومیان درصدد تعقیب آنان برنیایند؛ زیرا، وی نیک می‌دانست که اگر مسلمانان پراکنده شوند، و رومیان درصدد تعقیب آنان برآیند، رها شدن از چنگال ایشان بسیار دشوار خواهد بود!

بامداد روز بعد، اوضاع لشکر را به کلی تغییر داد، و از نو به سازماندهی لشکر پرداخت: جای طلیعهٔ لشکر را با سیاهی لشکر عوض کرد؛ میمنه را میسره گردانید و میسره را میمنه گردانید. وقتی دشمنان سپاه اسلام را دیدند، آن چهره‌ها را ناآشنا یافتند، و با یکدیگر گفتند: برایشان نیروی کمکی رسیده است! سخت به وحشت افتادند. خالد نیز، پس از آنکه دو لشکر با یکدیگر رویاروی شدند، و ساعتی با هم درگیر شدند، در عین اینکه سازمان لشکر را دست ناخورده نگاه داشته بود، اندک اندک مسلمانان را به عقب می‌کشید. رومیان نیز آنان را تعقیب نمی‌کردند؛ زیرا، گمان می‌کردند که مسلمانان دارند به آنان نیرنگ می‌زنند، و می‌خواهند به یک حیلهٔ جنگی دست بزنند تا آنان را به میانهٔ صحرا بکشانند.

به این ترتیب، دشمن به سرزمین خویش بازگشت، و به فکر اجرای عملیات تعقیب نیفتاد، و مسلمانان موفق شدند با سلامت کامل از صحنهٔ نبرد کنار روند، و سرانجام به مدینه بازگردند.

کشتگان طرفین

در این جنگ، از سپاه اسلام دوازده تن کشته شدند، اما از سپاه رومیان معلوم نیست چند تن کشته شده است؛ جز آنکه تفاصیل این نبرد بر فراوانی آمار کشتگان سپاه روم دلالت دارد.

بازتاب نبرد موته

در این نبرد، هرچند مسلمانان نتوانستند به خونخواهی از شامیان و رومیان که همهٔ این تلخی‌ها را بخاطر آن چشیده بودند، دست یابند؛ اما، در جهت تثبیت اعتبار رزمی و شهرت و آوازهٔ دلاوری مسلمانان بسیار مؤثر افتاد. این اقدام جسورانهٔ مسلمانان اعراب سراسر منطقه را هراسان و سرگردان ساخت. رومیان آن روزگار بزرگ‌ترین و سهمگین‌ترین قدرت نظامی در روی زمین بودند، و اعراب چنان می‌پنداشتند که معنای درگیر شدن با سپاه روم جان باختن و با پای خویش به گور خویش رفتن است؛ این بود که رویارویی آن لشکر کوچک، سه هزار رزمنده، با آن لشکر بی‌حد و حصر و گران، دویست هزار جنگجو، آنگاه بازگشتن از چنین کارزاری بدون آنکه خسارتی قابل ذکر دیده باشند؛ همهٔ اینها از عجایب روزگار بود، و تأکید و تأییدی بود بر اینکه مسلمانان از نوعی دیگرند، و با جنگجویانی که اعراب می‌شناسند و با آنان آشنایند، تفاوت بسیار دارند، و آنان از جانب خداوند مؤید و منصورند؛ و آن مرد هم روزگارشان قطعا رسول‌خدا است! به همین جهت است که می‌بینیم قبایل سرسخت و کینه‌توزی که همواره بر سر مسلمانان می‌تاختند، بر اثر این حماسه‌آفرینی مسلمانان به اسلام روی آوردند، و بنی‌سُلیم، اشجع، غطفان، ذبیان، و فزاره و دیگران اسلام آوردند.

از سوی دیگر، این نبرد نخستین برخورد خونین میان مسلمانان و رومیان بود، و مقدمه و زمینه‌ای برای فتوحات بعدی مسلمانان در سرزمین روم، و تصرّف اراضی دوردست توسّط رزمندگان مسلمان گردید.

 منبع: خورشید نبوت؛ ترجمهٔ فارسی «الرحیق المختوم» تالیف: شیخ صفی الرحمن مبارکفوری، ترجمه: محمد علی لسانی فشارکی، نشر احسان 1388

عصر اسلام

IslamAge.com

 

زادالمعاد، ج 2.

 فتح الباری، ج 7.

صحیح البخاری، «باب غزوة مؤثَة من أرض الشام»، ج 2.

مختصر سیرة الرسول.

سیرهٔ ابن‌هشام، ج 2.

 زاد المعاد، ج 2.


سريهٔ ذات السلاسل

 

رسول‌خدا -صلى الله علیه وسلم- که در تجربهٔ تلخ موته از موضع قبایل عرب ساکن مناطق اطراف شام، مبنی بر همدستی با رومیان بر علیه مسلمانان، باخبر شدند، احساس نیاز کردند نسبت به اینکه تدبیری حکیمانه بیاندیشند تا میان شامیان و رومیان جدایی بیافکنند، و انگیزه‌ای پدید بیاورند تا زمینهٔ ائتلاف شامیان با مسلمانان فراهم گردد، و بار دیگر چنین لشکریانی انبوه بر علیه مسلمین متشکل نگردند.

 پیامبر بزرگ اسلام، برای اجرای این نقشه، عمرو بن عاص را درنظر گرفتند؛ زیرا، مادر پدر وی زنی از طایفهٔ بلی بود. آنحضرت وی را پس از پایان پذیرفتن جنگ موته در ماه جمادی‌الاولی سال هشتم هجرت بسوی اعراب شام فرستادند تا اُنس و اُلفت آنان را نسبت به مسلمانان جلب کند بعضی هم گفته‌‌اند: نیروهای اطلاعاتی خبر رسانیده بودند که جماعتی از قضاعه فراهم آمده‌اند و می‌خواهند به حومهٔ مدینه نزدیک شوند؛ پیامبراکرم -صلى الله علیه وسلم- نیز این سریه را اعزام فرمودند. این هم ممکن است که هر دو انگیزه با هم در کار بوده باشند.

 رسول‌خدا -صلى الله علیه وسلم- برای عمرو بن عاص یک لوای سفید بستند، و یک لوای سیاه نیز همراه او کردند، و او را با سپاهی بالغ بر سیصد تن از اشراف مهاجر و انصار، که سی اسب در اختیار داشتند، اعزام فرمودند، و به او دستور دادند که هنگام عزیمت به شام، از طوایف بلی و عذره بلقین که بر سر راه او قرار می‌گیرند، مدد جوید. وی شبانه سیر می‌کرد، و روزها کمین می‌نشست.

وقتی به نزدیکی اردوگاه دشمن رسید، به او خبر دادند که لشکریان دشمن فراوان‌اند. وی نیز، رافع بن مکیث جهنی را نزد رسول‌خدا -صلى الله علیه وسلم- فرستاد، و از آنحضرت نیروی کمکی درخواست کرد. پیامبراکرم -صلى الله علیه وسلم- ابوعبیده بن جراح را با دویست تن از رزمندگان مسلمان بسوی او فرستادند، و برای وی لوای جداگانه‌ای بستند، و سران مهاجر و انصار را، از جمله ابوبکر و عمر، همراه او فرستادند، و او را سفارش کردند که به عمرو بن عاص بپیوندد، و با هم کار کنند، و با یکدیگر اختلاف پیدا نکنند. وقتی نیروهای ابوعبیده به عمرو بن عاص پیوست، ابوعبیده خواست به امامت جماعت پیشاپیش لشکریان بایستد؛ عمرو بن عاص گفت: تو به عنوان نیروی کمکی برای سپاه من آمده‌ای، و امیر لشکر منم! ابوعبیده نیز از او اطاعت کرد، و همچنان عمرو بن عاص پیش‌نماز لشکریان اسلام بود.

 عمرو بن عاص به راه خویش ادامه داد تا به سرزمین قضاعه پای نهاد، و آن مناطق را درنوردید تا به واپسین اراضی آنان رسید، و در آن اراضی دوردست، با جماعتی از اعراب رویاروی شد. مسلمانان بر آنان حمله ور شدند، و آنان همگی به درون سرزمین‌هایشان گریختند و پراکنده شدند. عمرو بن عاص، عَوف بن مالک اشجعی را با پیامی از جانب خود به نزد رسول خدا -صلى الله علیه وسلم- فرستاد، و آنحضرت را از مراجعت و سلامت سپاه اسلام واخبار مربوط به نبردشان باخبر گردانید.

 «ذات سَلاسِل» یا «ذات سُلاسِل» سرزمینی است پشت وادی‌القُری که ده روز راه با مدینه فاصله دارد. ابن اسحاق یادآور شده است که مسلمانان بر سر چشمه‌ای در سرزمین جُذام فرود آمدند که آن را «سَلسَل» می‌نامیدند؛ این غزوه نیر «ذات السلاسل» نام گرفت .

 منبع: خورشید نبوت؛ ترجمهٔ فارسی «الرحیق المختوم» تالیف: شیخ صفی الرحمن مبارکفوری، ترجمه: محمد علی لسانی فشارکی، نشر احسان 1388

عصر اسلام

IslamAge.com

سیرهٔ ابن‌هشام، ج 2.

 زاد المعاد، ج 2.

 

فتح مکّه

 

اهمیت این غزوه

ابن قیم گوید: فتح مکه فتح اعظم مسلمین بود که خداوند به واسطهٔ آن دین خود و رسول‌ خود و لشکر خود و حزب خود را که حامل امانت او بودند، عزت و شوکت بخشید، و شهر خود و خانهٔ خود را که آن را مشعل هدایت برای جهانیان قرار داده بود، از چنگ کافران و مشرکان بدر آورد، این فتح چندان با عظمت بود که اهل آسمان برای آن فریاد شادباش سردادند، و خیمه‌های اعزاز و اکرام آن را بر شانه‌های بُرج جوزاء زدند، و در پرتو این فتح و پیروزی مردمان فوج‌فوج به دین خدا درآمدند، و بر اثر تابش نور این فتح بزرگ، سراسر روی زمین غرق در روشنایی و شادمانی گردید .

انگیزهٔ این غزوه

در فصل مربوط به قرارداد صلح حُدیبیه که یکی از بندهای آن صلحنامه ناظر به این مسئله بود که هرکس دوست داشته باشد هم عهد و هم پیمان محمد گردد، همانند وی در قرارداد صلح حدیبیه داخل خواهد گردید، و هر کس نیز دوست داشته باشد هم عهد و هم پیمان قریش گردد، همانند آنان در آن قرارداد صلح داخل خواهد شد، و هر قبیله‌ای که به یکی از دو طرف قرارداد ملحق گردد، جزئی از آن طرف به حساب خواهد آمد، و هرگونه تعدی و تجاوز نسبت به آن قبیله‌های پیوسته به قرارداد، به مثابهٔ تعدی و تجاوز نسبت به خود آن طرف قرارداد خواهد بود.

 

برحسب همین بند از صلحنامه، قبیلهٔ خُزاعه هم عهد رسول‌خدا -صلى الله علیه وسلم- شدند، و بنی‌بکر هم عهد قریش گردیدند، و بر اثر پیوستن این دو قبیله به طرفین قرارداد صلح حدیبیه، هر دو قبیله از ناحیهٔ یکدیگر آسوده خاطر شدند. پیش از آن، این دو قبیله در دوران جاهلیت دشمنی داشتند و روابطشان دچار نابسامانی شده بود. وقتی اسلام آمد، و این قرارداد صلح منعقد گردید، و این دو قبیله از جانب یکدیگر ایمن شدند، بنی‌بکر این فرصت را غنیمت شمردند، و در پی آن برآمدند که برای خونخواهی‌های قدیم قیام کنند. لَوفَل بن معاویهٔ دیلی با جماعتی از بنی‌بکر در ماه شعبان سال هشتم هجرت عازم نبرد شدند، و شبانه بر خزاعه غافلگیرانه یورش بردند.

قبیلهٔ خزاعه در کنار چشمه‌ای بنام «وَتیر» منزل کرده بودند. بنی‌بکر عده‌ای از مردان آنان را کشتند، و با یکدیگر درگیر شدند، و کارزار درگرفت. قریش نیز به بنی‌بکر اسلحه رسانیدند، و عده‌ای از مردان قریش با سوءاستفاده از تاریکی شب به حمایت از بنی‌بکر جنگیدند، تا وقتیکه مردم خزاعه به حرم امن الهی پناهنده شدند. وقتی به آنجا رفتند، بنی‌بکر به نوفل گفتند: ما داخل حَرَم امن الهی شده‌ایم! خدایت را پاس دار! خدایت را پاس دار! نَوفَل سخن بزرگی بر زبان آورد؛ گفت: امروز دیگر خدایی در کار نیست؛ ای بنی‌بکر! به خوانخواهی خویش بپردازید! به جان خویشم سوگند است که شما در منطقهٔ حَرَم دزدی می‌کنید؛ آنوقت به احترام حرم از خونخواهی عزیزان خویش می‌خواهید خودداری کنید؟!

 از سوی دیگر، مردم خزاعه وقتی وارد مکه شدند، به خانهٔ بُدیل بن ورقاء خزاعی، و نیز به خانهٔ یکی از موالی خویش که او را رافع می‌گفتند، پناه بردند.

عمروبن سالم خزاعی شتابان به راه افتاد، و بر حضرت رسول‌اکرم -صلى الله علیه وسلم- در مدینه وارد شد و در برابر آنحضرت ایستاد. آنحضرت در مسجد در میان جماعت انبوه مردم نشسته بودند. عمرو گفت:

یا رب انی ناشد محمدا          وحلفنا حلف ابیه الا تلدا

قد کنتم ولدا و کنا والدا           تمة اسلمنا ولم ننزع یدا

فانصر-هداک الله- نصرا ابدا     وادع عبادالله یأتوا مددا

فیهم رسول‌الله قد تجردا        ابیض مثل البدر یسمو صعدا

ان سیم خسفاً وجهه تَربّدا        فی فیلق کالبحر یجری مزبدا

ان قریشاً اخلفوک الموعدا        ونقضوا میثاقَکَ المؤکدا

وجعلوا لی فی کداء رصدا        وزعموا ان لست ادعوا احدا

وهم اذل و اقل عددا    هم بیتونا فی الوتیر هجدا

وقتلونا رکعاً و سُجدا

«ای خدای من، من محمد را یادآور می‌شوم، و پیمان ما و پیمان پدران پیشن او را؛ شما فرزند بودید و ما پدر؛ با وجود این، اسلام آوردیم و دست از یاری شما نکشیدیم؛

اینک- خداوند هادی شما باشد- ما را نصرتی قاطع دهید، و بندگان خدا را فراخوانید تا به مدد ما بیایند؛

در میان آنان رسول خدا هست که حاضر به جنگ است، و او همانند ماه شب چهاردهم نورانی است و به قله‌های کمال صعود می‌کند؛

اگر کوچکترین احساس اهانت و تجاوزی به او دست بدهد، چهره‌اش دگرگون می‌شود، و با لشکری چون دریای مواج و خروشان حرکت می‌کند؛

قریشیان با شما خُلف وعده کردند، و پیمان مؤکّد شما را شکستند؛

و برای من در ناحیه کداء کمین نشسته‌اند، و پنداشته‌اند که من هیچکس را فرا نخواهم خواند!

اینان، با آنکه نه در شرافت قبیلگی و نه در عدّه و عُده به پای ما نمی‌رسند، در ناحیه وَتیر شبانه بر ما شبیخون زدند؛

و ما را در حال رکوع و سجود از دم تیغ گذرانیدند!»

رسول‌خدا -صلى الله علیه وسلم- فرمودند: «نُصِرتَ یا عَمروبن سالِم» نصرت الهی شامل حال تو شد ای عمرو بن سالم! آنگاه، قطعهٔ ابری بر روی آسمان ظاهر شد؛ پیامبر اکرم -صلى الله علیه وسلم- فرمودند: «ان هذه السحابة لتستهل بنصر بنی کعب»  این قطعهٔ ابر مژدهٔ نصرت بنی‌کعب را به همراه آورده است!

آنگاه بدیل بن ورقاء خزاعی به اتفاق جماعتی از مردم خزاعه عزیمت کردند، و بر رسول‌خدا -صلى الله علیه وسلم- در مدینه وارد شدند، و برای آنحضرت بازگفتند که عده‌ای از آنان به قتل رسیده‌اند، و بنی‌بکر بر علیه آنان از قریش مدد گرفته‌‌اند، و سپس به مکه بازگشتند.

 

 ملاقات ابوسفیان با پیامبر

بی‌شک، کاری که قریشیان و هم‌پیمانان ایشان کردند، نیرنگ محض، و نقض صریح پیمان صلح حدیبیه بود، و به هیچ روی، قابل توجیه نبود. به همین جهت، خیلی زود قریش احساس کردند که نیرنگ زده‌اند، و از بابت پیامدهای هولناک نیرنگشان دچار خوف و هراس شدند، و یک شورای مشورتی ترتیب دادند، و مقرّر کردند که ابوسفیان پیشوای قریش را به نمایندگی از سوی طوایف قریش بفرستند تا قرارداد صلح را تجدید کند. رسول‌خدا -صلى الله علیه وسلم- پیشاپیش برای اصحابشان بازگفته بودند که قریشیان برای کارسازی نیرنگشان چه خواهند کرد؛ و فرموده بودند:

«كأنکم بأبی سفیان قد جاءکم لیشد العقد ویزید فی المدة».

«گویا می‌بینم که ابوسفیان آمده است تا قرارداد صلح را استوار سازد و بر مدت قرارداد بیافزاید!؟»

ابوسفیان، همانگونه که قریشیان مقرر داشته بودند، بسوی مدینه حرکت کرد تا با رسول‌خدا -صلى الله علیه وسلم- ملاقات کند و قرارداد صلح را تجدید کند. در میان راه، بدیل بن ورقاء را در ناحیهٔ عُسفان دید که از مدینه بازمی‌گشت؛ گفت: از کجا می‌آیی ای بُدیل؟! حدس زده بود که وی نزد نبی‌اکرم -صلى الله علیه وسلم- بوده است. بدیل گفت: در این کرانهٔ دریا و میانهٔ این دشت سری به مردمان خزاعه زدم!؟ ابوسفیان گفت: می‌خواهی بگویی که نزد محمد نرفته‌ای؟! گفت: نه!؟ وقتی که بدیل بسوی مکه به راه افتاد، ابوسفیان با خود گفت: اگر به مدینه رفته باشد، اشتری که وی بر آن سوار بوده حتماً بهنگام چرا هسته‌های خرمای مدینه را بلعیده است!؟ به جایی که بُدیل ناقه‌اش را خوابانیده بود رفت و پشکل شتر او را برگرفت و خرد کرد، و در آن هستهٔ خرما مشاهده کرد؛ و گفت: به خداوند سوگند می‌خورم که بُدیل به نزد محمد رفته بوده است!؟

ابوسفیان وارد مدینه شد، و بر دخترش امّ‌حبیبه وارد شد. وقتی رفت تا روی زیرانداز رسول‌خدا -صلى الله علیه وسلم- بنشیند، دخترش آنرا جمع کرد. ابوسفیان گفت: دخترجان! دریغ کردی که من بر روی این زیرانداز بنشینم؟ یا این زیرانداز برای تو باارزش‌تر از من بود؟! گفت: تنها بخاطر اینکه این زیرانداز از آن رسول‌خدا -صلى الله علیه وسلم- است و تو مردی مُشرک و نجس هستی! ابوسفیان گفت: بخدا، پس از دور شدنت از من، تو را شرّی دامنگیر شده است!؟

آنگاه، از خانهٔ دخترش بیرون شد و به نزد رسول‌خدا -صلى الله علیه وسلم- رفت و با آنحضرت سخن گفت. پیامبراکرم -صلى الله علیه وسلم- هیچ پاسخی به او ندادند. سپس به سراغ ابوبکر رفت و با او صحبت کرد تا وی با رسول‌خدا -صلى الله علیه وسلم- سخنی بگوید. گفت: من چنین نکنم! پس از وی، به سراغ عمربن خطاب رفت و با او سخن گفت، عمر گفت: من شفاعت شما را نزد رسول‌خدا -صلى الله علیه وسلم- بکنم!؟ بخدا، اگر هیچ کس را بجز مشتی از مورچگان در اختیار نداشتم، با همان مورچگان به جهاد با شما می‌پرداختم!

از آنجا بیرون شدو بر علی‌بن ابی‌طالب وارد شد. فاطمه و حسن نزد وی بودند، و پسربچه‌ای نیز میان دست و بال آنان می‌خزید. گفت: ای علی، تو از همهٔ این مردم با من خویشاوندتری؛ من برای حاجتی آمده‌ام، هرگز مباد همانگونه که آمده‌ام دست خالی بازگردم!؟ شفاعت مرا نزد محمد بکن! علی گفت: وای بر تو ای اباسفیان! رسول خدا -صلى الله علیه وسلم- وقتی بر کاری عزم جزم کنند، ما نمی توانیم در آن‌باره با ایشان سخنی بگوییم! روی به فاطمه کرد و گفت: امکان دارد که به این پسرت بگویی که مردم را امان بدهد، و سرور عرب‌نژادان تا پایان روزگار گردد!؟ فاطمه گفت: بخدا، این پسر من به سنی نرسیده است که بتواند کسی را امان بدهد؛ وانگهی هیچکس بر علیه رسول‌خدا -صلى الله علیه وسلم- کسی را امان نخواهد داد!

دنیا در برابر دیدگان ابوسفیان تیره و تار شد. درنهایت بی‌تابی و پریشانی و ناامیدی و درماندگی گفت: یا اباالحسن! من در وضعی قرار گرفته‌‌ام که کار بر من دشوار شده است؛ نسبت به من خیرخواهی کن! علی گفت: بخدا، فکر نمی‌کنم چیزی یا کسی بتواند به داد تو برسد؛ اما، تو سروَر بنی‌کِنانه هستی؛ برخیز و در میان مردم برو و از آنان بخواه که تو را پناه بدهند؛ آنگاه به سرزمین خویش بازگرد! گفت: آنوقت فکر می‌کنی که این کار گره از کار من بگشاید؟! گفت: نه بخدا، گمان نمی‌کنم، اما بجز این نیز راهی به نظرم نمی‌رسد! ابوسفیان به مسجد رفت و در میان مردم ایستاد و گفت: ایهاالناس، من به شما مردم پناهنده شده‌ام! آنگاه بر اشترش سوار شد و رفت.

وقتی ابوسفیان بر قریش وارد شد، گفتند: چه خبر؟! گفت: نزد محمد رفتم و با او سخن گفتم؛ اما، بخدا او هیچ پاسخی به من نداد! نزد ابن ابی‌قُحافه رفتم؛ از او هم خیری ندیدم. سپس نزد عمربن خطاب رفتم؛ او را نزدیکترین دشمن یافتم! پس از وی، نزد علی رفتم، او را نرم‌ترین اشخاص یافتم؛ او به من یک نظر مشورتی داد و من به نظر او عمل کردم؛ اما، نمی‌دانم انجام دادن آن کار گرهی از کارم باز می‌کند یا نه؟! گفتند: به تو گفت که چه کار کنی؟ گفت: به من گفت که نزد مردم بروم و به آنان پناهنده شوم؛ من نیز چنین کردم! گفتند: آنوقت آیا محمد آن پناهندگی را تأیید کرد؟ گفت: نه! گفتند: وای بر تو، آن مرد فقط تو را دست انداخته بوده است؟! ابوسفیان گفت: نه بخدا، راه چارهٔ دیگری جز این نیافتم!؟

آماده باش رزمی همراه با استتار اطلاعات

از گزارش طبرانی چنین برمی‌آید که رسول‌خدا -صلى الله علیه وسلم- سه روز پیش از آنکه خبر پیمان‌شکنی قریش به ایشان برسد، به عایشه دستور دادند تا جهاز سفر را برای ایشان مهیا گرداند، و هیچکس از این امر باخبر نشود. ابوبکر بر عایشه وارد شد و گفت: بخدا، الآن وقت جنگیدن با بنی‌الاصفر (رومیان) نیست؛ رسول خدا ارادهٔ عزیمت به کجا را فرموده‌اند؟! گفت: بخدا، من از هیچ چیز خبر ندارم! بامداد روز سوم عمرو بن سالم خزاعی به اتفاق چهل سوار به مدینه آمد و آن رجز را خواند: «یا رب انی ناشد محمدا...» و مردم از پیمان‌شکنی قریش باخبر شدند. پس از عمرو، بدیل آمد؛ آنگاه ابوسفیان آمد، و مردم از صحّت خبر یقین حاصل کردند. رسول‌خدا -صلى الله علیه وسلم- نیز مسلمانان را امر فرمودند که جهاز سفر مهیا کنند، و به آنان اعلام کردند که رهسپار مکّه خواهند شد، و گفتند:

«اللهم خذ العیون والأخبار عن قریش حتى نبغتها فی بلادها».

«بار خدایا، خبرچینان و اخبار و اطلاعات را از قریش بازدار، تا ناگهان در سرزمینشان غافلگیرشان سازیم!؟»

همچنین، از باب مزید اطمینان، درجهت مخفی ساختن عزیمت به مکه و رد گم کردن برای دشمن، رسول‌خدا -صلى الله علیه وسلم- سریه‌ای را متشکل از هشتاد نفر رزمنده به فرماندهی ابوقتاده بن رَبَعی بسوی بطن اِضًم- فیمابین ذی خشب و ذی‌المُرؤه- در فاصلهٔ سه برید تا مدینه، در آغاز ماه رمضان سال هشتم هجرت، اعزام فرمودند، تا مردم گمان کنند که آنحضرت عازم آن ناحیه هستند، و خبرها از حرکت و چند و چون آن سریه به گوش همگان برسد. این سریهٔ طبق نقشه‌ای که رسول‌خدا -صلى الله علیه وسلم- برای مأموریت آن مقرر داشته بودند، به مسیر خود ادامه داد. وقتی به آنجایی که مأمور شده بود رسید، رزمندگان خبر یافتند که رسول‌خدا -صلى الله علیه وسلم- بسوی مکه عزیمت فرموده‌اند؛ راه خود را بسوی آن حضرت گردانیدند و رفتند تا به ایشان پیوستند.

حاطب ابن ابی بَلتَعه نامه‌ای به قریش نوشت تا طی آن نامه خبر حرکت رسول‌خدا -صلى الله علیه وسلم- را بسوی آنان به گوششان برساند. نامه را به زنی داد، و برای وی دستمزد و جایزه‌ای تعیین کرد، تا آن نامه را به قریش برساند. آن زن نیز نامه را لابلای گیسوان بافته‌اش پنهان کرد، و به راه افتاد. از آسمان به پیامبراکرم -صلى الله علیه وسلم- خبر رسید که حاطب چنین کاری کرده است. آنحضرت علی و مقداد و زبیر بن عوّام و ابومُرثد غَنَوی را فرستادند، و گفتند:

«انطلقوا حتى تأتوا روضة خاخ، فإن بها ظعینة معها کتاب إلى قریش».

«بروید تا به روضه خاخ برسید، در آنجا زنی را در زی سفر خواهید یافت که حامل نامه‌ای به سوی قریش است!»

آن سه تن به راه افتادند، و شتابان اسب می‌تاختند، تا به آن مکان رسیدند، و آن زن را یافتند. ابتدا با او مدارا کردند. و گفتند: نامه‌ای به همراه داری؟ گفت: نامه‌ای همراه من نیست! توشهٔ سفرش را کاویدند؛ چیزی نیافتند. علی گفت: به خداوند سوگند می‌خورم که نه رسول‌خدا -صلى الله علیه وسلم- دروغ گفته‌اند، و نه ما دروغ گفته‌‌ایم! بخدا،نامه را تحویل می‌دهی، یا اینکه تو را برهنه خواهیم ساخت!؟ آن زن وقتی جدیت و اصرار علی را مشاهده کرد، گفت: تنهایم بگذار! تنهایش گذاشت، گیسوان بافته‌اش را گشود و نامه را از میان آنها درآورد و به آنان تحویل داد. نامه را نزد رسول‌خدا -صلى الله علیه وسلم- آوردند؛ دیدند که در آن نامه آمده است: «من حاطبِ بن ابی بَلتَعَه اِلی قریش...» و طی آن قریش را از عزیمت رسول‌خدا -صلى الله علیه وسلم- باخبر گردانیده است.

حضرت رسول‌اکرم -صلى الله علیه وسلم- به دنبال حاطب فرستادند. به او گفتند: «ما هذا یا حاطب؟» این چیست، ای حاطب؟! گفت: ای رسول خدا، دربارهٔ من شتاب روا مدارید؛ بخدا، من به خدا و رسول ایمان دارم؛ نه مُرتد شده‌ام و نه دین و آیین خود را تغییر داده‌ام، در عین حال، در میان آنان خویشاوندانی که مرا حمایت کنند ندارم؛ در حالی که این اطرافیان شما همه خویشاوندانی دارند که از آنان حمایت کنند!؟ من خواستم، از آنجا که من خویشاوندی را ندارم، دستی با آنان داده باشم که به واسطهٔ آن بستگان مرا در مکه مورد حمایت قرار دهند.

عمربن خطاب گفت: ای رسول خدا، اجازه بفرمایید گردنش را بزنم! وی به خدا و رسول خیانت کرده و نفاق ورزیده است! رسول خدا -صلى الله علیه وسلم- گفت:

«إنه قد شهد بدرا؛ و ما یدریک یا عمر؟ لعل الله قد اطلع على أهل بدر فقال: اعملوا ما شئتم، فقد غفرت لکم».

«وی در جنگ بدر شرکت داشته است؛ و چه می‌دانی ای عمر؟ شاید خداوند به اهل بدر اظهار لطفی کرده باشد و گفته باشد: هرچه خواهید بکنید که من شما را آمرزیده‌ام!»

اشک از چشمان عمر پاشید و گفت: خدا و رسول دانایند!»

به این ترتیب، خداوند جاسوسان را دستگیر کرد و چشم‌ها را بست، و هیچ خبری از اخبار آماده باش رزمی مسلمانان و عزیمت آنان برای جنگ و نبرد به گوش قریش نرسید.

حرکت سپاه اسلام بسوی مکه

ده روز از ماه مبارک رمضان سال هشتم هجرت گذشته بود که رسول خدا -صلى الله علیه وسلم- مدینه را به سوی مکه ترک کردند، در حالیکه ده هزار تن از یاران آنحضرت همراه ایشان بودند، و ابورُهم غِفاری را در مدینه جانشین خود گردانیدند.

وقتی پیامبراکرم -صلى الله علیه وسلم- به جُحفه، یا اندکی فراتر از آن، رسیدند، به عباس بن عبدالمطلب برخورد کردند که با اهل و عیال خویش اسلام آورده و مهاجرت آغاز کرده بود. همچنین، وقتی آنحضرت به اَبواء رسیدند، پسرعمویشان ابوسفیان بن حارث و پسر عمهٔ خود عبدالله بن امیه را دیدند، و از آن دو، بخاطر آزارهای سخت و هجوهای تلخ که پیش از آن از آندو دیده بودند، اعراض کردند. اُمّ سَلَمه به آنحضرت گفت: چنین نباشد که پسرعمو و پسرعمهٔ شما در ارتباط باشما بدبخت‌ترین مردم گردند! علی به ابوسفیان بن حارث گفت: از سمت روبه‌رو به نزد رسول‌خدا -صلى الله علیه وسلم- برو، به ایشان همان سخنی را که برادران یوسف به یوسف گفتند، بگوی:

{قَالُواْ تَاللّهِ لَقَدْ آثَرَكَ اللّهُ عَلَیْنَا وَإِن كُنَّا لَخَاطِئِینَ}.

«به خدا سوگند، خداوند تو را بر ما ترجیح نهاده است، و ما بی‌شک در اشتباه بوده‌‌ایم!؟»

در آن صورت، رسول‌خدا -صلى الله علیه وسلم- حاضر نخواهند شد که کسی نیکو سخن‌تر از آنحضرت باشد! ابوسفیان نیز چنین کرد. رسول‌خدا -صلى الله علیه وسلم- هم در جواب او فرمودند:

{قَالَ لاَ تَثْرَیبَ عَلَیْكُمُ الْیَوْمَ یَغْفِرُ اللّهُ لَكُمْ وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ}.

«... امروز بر شما هیچ سرزنش و نکوهشی نست؛ خداوند شما را می‌آمرزد و او مهربانترین مهربانان است!»

ابوسفیان نیز در پاسخ آنحضرت ابیاتی را انشاء کرد که از آنجمله است:

لعمرک انی حین احمل رایة    لتغلب خیل اللات خیل محمد

لکالمدلج الحیران اظلم لیله    فهذا اوانی حین اهدی فاهتدی

هدانی هاد غیر نفسی ودلنی    علی الله من طردته کل مطرد

«به جان تو سوگند، من آن هنگام که رایتی را بر دوش می‌کشیدم تا سپاه لات بر سپاه محمد پیروز گردند؛

بدرستی، حال آن مسافری را داشتم که دچار تاریکی شب شده است و راه را از چاه بازنمی‌شناسند؛ اما اینک وقت آن است که مرا هدایت کنند، و من نیز هدایت شوم؛ مرا هدایت کننده‌ای بجز نفس خودم هدایت کرد، و همان کسی مرا دلالت به راه خداوند کرد که من او را از هر دری رانده بودم!؟»

رسول خدا -صلى الله علیه وسلم- دستی بر سینهٔ وی زدند و گفتند: «انت طردتنی کل مطرد؟» «تو مرا از هر دری راندی؟!».

سپاه اسلام در مَرُّالظَّهران

حضرت رسول اکرم -صلى الله علیه وسلم- به سیر خود ادامه دادند، و همچنان روزه‌دار بودند؛ مسلمانان نیز روزه‌دار بودند؛ تا وقتی که به کُدید، چشمهٔ آبی میان عُسفان و قُدَید، رسیدند. در آنجا روزهٔ خود را گشودند؛ مسلمانان نیز همراه آنحضرت افطار کردند.  آنگاه به مسیر خویش ادامه دادند تا در ناحیهٔ مرّالظهران- به لشکریانشان دستور دادند آتش روشن کنند. مسلمانان  نیز ده هزار آتش روشن کردند، و پیامبراکرم -صلى الله علیه وسلم- در آن شب ریاست پاسداران سپاه را بر عهدهٔ عمربن خطاب -رضی الله عنه- قرار دادند.

ابوسفیان در محضر پیامبر

عبّاس، پس از آنکه مسلمانان در ناحیهٔ مرّالظهران منزل کردند، استر سفیدرنگ رسول‌خدا -صلى الله علیه وسلم- را سوار شد و به جستجو پرداخت، به امید آنکه هیزم‌شکنی یا بیابانگردی را بیابد که به قریش خبر برساند، تا پیش از آنکه پیامبراکرم -صلى الله علیه وسلم- وارد مکه شوند، آنان از مکه خارج شوند و از رسول‌خدا -صلى الله علیه وسلم- امان بطلبند. از سوی دیگر، خداوند اخبار مربوط به حرکت و عزیمت پیامبر اکرم -صلى الله علیه وسلم- و سپاه اسلام را از قریشیان مکتوم داشته بود، و آنان هراسان و چشم انتظار به سر می‌بردند، و ابوسفیان پیوسته سراسیمه از مکه بیرون می‌آمد تا از اخبار مطلع گردد. در آن اثنا نیز، ابوسفیان و حکیم بن حِزام و بُدیل بن وَرقاء از مکّه بیرون شده بودند، و در جستجوی اخبار بودند.

عبّاس گوید: بخدا، من سوار بر استر رسول‌خدا -صلى الله علیه وسلم- این سوی و آن سوی می‌رفتم که صدای صحبت ابوسفیان را با بُدیل بن وَرقاء شنیدم که بازمی‌گشتند، و ابوسفیان گفت: تا به امشب این همه آتش و این چنین لشکری ندیده بودم!؟ گوید: بُدَیل می‌گفت: اینان بخدا قبیلهٔ خزاعه هستند؛ که سخت بر جنگ تحریک شده‌‌اند! و ابوسفیان گفت: خُزاعه کمتر و کِهتر از آن‌اند که این آتشها و این لشکریان را داشته باشند!

عباس گوید: صدایش را بازشناختم. گفتم: ابا حنظله!؟ صدای مرا شناخت و گفت: اَبَاالفضل؟ گفتم: نعم! گفت: چه کار داری، پدر و مادرم به فدایت؟! گفت: این رسول‌خدا -صلى الله علیه وسلم- هستند که با مسلمانان بسوی شما عزیمت کرده‌‌اند. بخدا، فردا وای بحال قریش خواهد بود! گفت: پدر و مادرم به فدایت، چاره چه می‌اندیشی؟! گفتم: بخدا، اگر بر تو دست یابد گردنت را می‌زند! بر پشت این استر سوار شو، تا تو را به نزد رسول‌خدا -صلى الله علیه وسلم- ببرم و برای تو از ایشان امان بطلبم! پشت سر من سوار شد و آن دو تن همراهانش بازگشتند.

گوید: وی را با خود بردم. از کنار آتش هر یک از مسلمانان می‌گذشتم، می‌گفتند: کیستی؟! و هنگامی که استر رسول‌خدا -صلى الله علیه وسلم- را می‌دیدند که من بر آن سوارم، می‌گفتند: عموی رسول‌خدا -صلى الله علیه وسلم- سوار بر استر آنحضرت! تا آنکه از کنار آتش عمربن خطاب گذشتیم: گفت: کیستی؟! او به سوی من آمد. وقتی ابوسفیان را بر پشت مرکب من دید، گفت: ابوسفیان! دشمن خدا! سپاس و ستایش خداوندی را که تو را بدون آنکه عهد و پیمانی در کار باشد در اختیار ما قرار داد! سپس شتابان عازم محضر رسول‌خدا -صلى الله علیه وسلم- شد.

من استر را تاختم و سبقت گرفتم؛ آنگاه خویشتن را از استر به زیر افکندم و بر رسول‌خدا -صلى الله علیه وسلم- وارد شدم. عمر نیز داخل شد و گفت: ای رسول‌خدا، این ابوسفیان است؛ به من اجازه بدهید تا گردن او را بزنم؟ گوید: گفتم: ای رسول خدا، من به او پناه داده‌ام! آنگاه نزدیک رسول‌خدا -صلى الله علیه وسلم- نشستم و سر مبارک آنحضرت را در میان دو دست گرفتم و گفتم: بخدا، امشب هیچکس جز من با وی هم سخن نخواهد شد! و هنگامی که عمر دربارهٔ وی بیش از حد پافشاری کرد، گفتم: آرام باش، عمر! بخدا، اگر مردی از بنی‌عدّی بن‌کعب بود چنین نمی‌گفتی! گفت: آرام باش، عبّاس! بخدا که اسلام آوردن تو برای من محبوب‌تر از اسلام آوردن خطّاب بود، اگر اسلام می‌آورد؛ و هیچ دلیلی نداشت بجر آنکه من دریافتم که اسلام آوردن تو را رسول‌خدا -صلى الله علیه وسلم- بیش از اسلام آوردن خطّاب دوست می‌داشت!؟

رسول خدا -صلى الله علیه وسلم- فرمودند:

«اذهب به یا عباس رحلک، فإذا أصبحت فأتنی به».

«او را نزد خودت ببر- ای عباس- و همینکه بامداد فرا رسید، او را به نزد من بیاور!

بامدادان او را به نزد رسول‌خدا -صلى الله علیه وسلم- بردم. وقتی وی را دیدند، گفتند:

«ویحک یا أباسفیان! ألم یأن لک أن تعلم أن لااله‌الاالله؟!»

«وای بر تو ای اباسفیان! هنوز وقت آن نرسیده است که دریابی که خدایی جز خدای یکتا نیست؟!»

گفت: پدر و مادرم به فدای شما باد، چه‌قدر بردبار و کریم و خویشاوند و دوست هستید! گمان می‌کنم که اگر غیر از خدای یکتا خدایی جز او بود تاکنون گِرِهی از کار من گشوده بود!؟

رسول خدا -صلى الله علیه وسلم- گفتند:

«ویحک یا أباسفیان! ألم یأن لک أن تعلم أنی رسول‌الله؟!»

«وای بر تو ای اباسفیان! هنوز وقت آن نرسیده است که دریابی که من رسول خدا هستم؟!»

گفت: پدر و مادرم به فدای شما باد، چه قدر بُردبار و کریم و خویشاوند دوست هستید! در این مورد که گفتید، هنوز هم در اندرون من چیزهایی باقیست! عباس گفت: وای بر تو، مسلمان شو، و شهادت بده که جز خدای یکتا خدایی نیست، و محمد رسول‌خدا است، پیش از آنکه گردنت رابزنند!؟ ابوسفیان نیز اسلام آورد، و شهادتین بر زبان جاری کرد.

عباس گفت: ای رسول‌خدا، ابوسفیان مردی است که دوست دارد به چیزی فخر و مباهات کند؛ برای او امتیازی قائل شوید! گفتند:

«نعم. من دخل دار أبی سفیان فهو آمن؛ ومن أغلق علیه بابه فهو آمن؛ ومن دخل المسجد الحرام فهو آمن».

«باشد. هرکس به خانه ابوسفیان وارد شود، در امان است؛ و هر کس که در بر روی خویش ببندد، در امان است؛ و هر کس به مسجدالحرام وارد شود، در امان است!»

عزیمت سپاه اسلام به سوی مکه

بامداد همان روز، یعنی بامداد روز سه‌شنبه هفدهم ماه رمضان سال هشتم هجرت، رسول‌خدا -صلى الله علیه وسلم- مَرُّالظَّهران را به سوی مکّه ترک کردند، و به عباس دستور دادند ابوسفیان را در تنگه‌ای در آن ناحیه در دامنهٔ کوه نگاه دارد تا لشکریان خدا از برابرش بگذرند، و آنان را ببیند. عباس نیز چنان کرد. قبایل، یکی پس از دیگری با رایت‌های مخصوص خودشان از برابر ابوسفیان می‌گذشتند. هرگاه یکی از آن قبایل از برابر وی می‌گذشت، ابوسفیان به عباس می‌گفت: اینان کیان‌اند؟! می‌گفت: مثلاً- سُلَیم! ابوسفیان می‌گفت: من با سُلیم چه کرده بودم؟! قبیلهٔ دیگری از برابر می‌گذشت، می‌گفت: ای عباس، اینان دیگر چه کسان‌اند؟ عباس می‌گفت: مُزینَه! ابوسفیان می‌گفت: من با مُزینه چه کرده بودم؟! تا همهٔ قبایل آمدند و گذشتند.. بدون استثنا، هر قبیله‌ای که بر او می‌گذشت، نام آن را از عباس می‌پرسید، و چون عباس پاسخ می‌داد، می‌گفت: من با بنی‌فلان چه کرده بودم؟! تا نوبت به رسول‌خدا -صلى الله علیه وسلم- رسید که با لوای خضراء خویش به اتفاق مهاجر و انصار از برابر او بگذرند، در حالیکه سراپا غرق در آهن و اسلحه بودند! گفت: سبحان‌الله! ای عباس، اینان چه کسانند؟! عباس پاسخ داد: این رسول‌خدا هستند به اتفاق مهاجران و انصار! ابوسفیان گفت: هیچکس را تاب و طاقت رویارویی با اینان نیست! آنگاه گفت: بخدا، ای اباالفضل، فرمانروایی و پادشاهی برادرزاده‌ات خیلی باشکوه و باعظمت شده است؟! عباس گفت: یا اباسفیان، این پیامبری است! ابوسفیان گفت: پس در اینصورت پیامبری هم خوب است!

رایت انصار در دست سعدبن عُباده بود. وقتی از برابر ابوسفیان گذشت، به او گفت: امروز روز کارزار و کشتار است! امروز همه حرمت‌ها شکسته می‌شود! امروز خداوند قریش را خوار گردانید! وقتی رسول‌خدا -صلى الله علیه وسلم- برابر ابوسفیان رسیدند، گفت: ای رسول‌خدا، نشنیدید که سعد چه گفت؟ فرمودند: «و ما قالَ؟» مگر چه گفت؟! ابوسفیان گفت: چنین و چنان گفت! عثمان و عبدالرحمان بن عوف گفتند: ای رسول‌خدا، ایمن از آن نیستیم که سعد قریش را به کینه‌توزی واندارد!؟

رسول خدا -صلى الله علیه وسلم- فرمودند:

«بل الیوم یوم تعظم فیه الکعبة؟ الیوم یوم أعزالله فیه قریشاً».

«برعکس؛ امروز روزی است که در آن کعبه را بزرگ خواهند داشت! امروز روزی است که خداوند در آن قریش را عزیز گردانیده است!»

آنگاه نزد سعد فرستادند و لواء انصار را از او بازستاندند و به پسرش قیس دادند؛ منظورشان آن بود که لواء انصار از خانوادهٔ سعد بیرون نرود. بنا به قولی نیز، لواء انصار را از آن پس به دست زُبیر دادند.

حملهٔ ناگهانی سپاه اسلام به قریش

وقتی رسول‌خدا -صلى الله علیه وسلم- از برابر ابوسفیان گذشتند و رفتند، عباس به او گفت: هرچه زودتر بسوی قوم خود بشتاب! ابوسفیان شتابان تاخت تا به مکه وارد شد، و با صدای بلند فریاد زد: ای جماعت قریش، اینک این محمد است که با لشکری مقاومت‌ناپذیر بسوی شما آمده است! اینک هرکس به خانهٔ ابوسفیان وارد شود در امان است! همسرش هند بنت عُتبه از جای برخاست و موهای سبیل وی را گرفت و کشید و گفت: بیایید بکشید این مشک روغن چربوی پاکوتاه را! واقعاً چه سرکرده و رئیس قبیلهٔ زشت و وحشتناکی!؟

ابوسفیان گفت: وای بر شما! این زن شما را به خودتان مغرور نگرداند! او با لشکریانی به سوی شما آمده است که شما تابی رویارویی با آن را ندارید؟! اینک هرکس به خانهٔ ابوسفیان درآید درامان است! گفتند: خدا تو را بکشد؟ خانهٔ تو چه دردی می‌تواند از ما دوا کند؟! گفت: و هرکس که درِ خانه‌اش را بر روی خویش ببندد در امان است!؟ و هر آنکس که به مسجدالحرام وارد شود در امان است!؟ مردم فوراً از اطراف وی پراکنده شدند تا به خانه‌های خودشان و به مسجدالحرام پناه ببرند. عده‌ای از اراذل و اوباش را نیز فراهم ساختند و گفتند: این جماعت را جلو می‌اندازیم؛ اگر امتیازی نصیب قریش شد که ما با آنان هستیم؛ و اگر کشته شدند هرچه از ما بخواهند خواهیم داد!؟

سبک مغزان قریش و ابلهانشان در اطراف عکرمه‌بن ابی‌جهل و صفوان‌بن اُمیه و سهیل بن عمرو در خَندَمه گرد آمدند تا با مسلمانان بجنگند. مردی از بنی‌بکر، به نام حِماس بن قیس، در میان آنان بود که پیش از این رویداد به آماده کردن اسلحه‌اش پرداخته بود. همسرش به او گفت: این اسلحه‌ای را که می‌بینم برای چه آماده می‌سازی!؟ گفت: برای محمد و یارانش! زن گفت: بخدا، در برابر محمد و یارانش هیچ چیز نمی‌تواند مقاومت بکند! آن مرد گفت: بخدا، امیدوارم که بعضی از آنان را به خدمت برای تو بگیرم!؟ آنگاه گفت:

ان یقبلوا الیوم خمالی علمه   هذا سلاح کامل و اله

 و ذو غرارین سریع السلة

 «اگر امروز روی آوردند، من هیچ بهانه‌ای ندارم (و هیچ باکی نیز)؛ این یک اسلحه کامل است، همراه با نیزه‌ای بالا بلند، و یک شمشیر دو دم که به سرعت از نیام بیرون کشیده می‌شود!»

این مرد یکی از آن اعرابی بود که در خندمه گرد آمده بودند.

سپاه اسلام در ذی طُوی

از سوی دیگر، رسول خدا -صلى الله علیه وسلم- پیش رفتند تا به ذی‌طُوی رسیدند. هنگام طی مسیر، از روی تواضع به درگاه خدا، به خاطر اکرام خداوند به ایشان از بابت این فتح، سرشان را به زیر افکندند، به گونه‌ای که موهای محاسن ایشان جهاز اشترشان را لمس می‌کرد. در ناحیهٔ ذی‌طوی، پیامبراکرم -صلى الله علیه وسلم- سپاهشان را تقسیم کردند. خالدبن ولید فرماندهی جناح راست را بر عهده داشت که سُلیم و غفار و مُزینه و جُهَینه و چندین قبیلهٔ دیگر از قبایل عرب را دربرمی‌گرفت. حضرت رسول‌اکرم -صلى الله علیه وسلم- به او دستور فرمودند از پایین شهر مکه وارد شود، و به او گفتند:

«إن عرض لکم أحد من قریش فاحصدوهم حصداً حتى توافونی على الصفا».

«اگر افرادی از قریش بر سر راه شما قرار گرفتند، آنان را از دم درو کنید، تا پای کوه صفا به من برسید!»

زبیر بن عوام فرماندهی جناح چپ را برعهده داشت. رایت رسول‌اکرم -صلى الله علیه وسلم- نیز همراه او بود. پیامبراکرم -صلى الله علیه وسلم- به او دستور دادند از بالای شهر مکه، از کداء، وارد شود، و رایت خویش را برفراز تپهٔ حجون بر زمین بکوبد، و از آنجا به جایی نرود تا آنحضرت به او و همراهانش برسند.

ابوعبیده نیز فرمانده رزمندگان پیاده و بی‌اسلحه بود. آنحضرت به او دستور دادند میانهٔ وادی مکه را پیش بگیرد و از آنجا به مکه سرازیر شود تا به محضر رسول‌خدا -صلى الله علیه وسلم- برسد.

ورود سپاه اسلام به مکه

هر قسمت از سپاه اسلام از همان راهی که مأمور شده بودند عازم مکه شدند. خالد و همراهانش با هر یک از مشرکان که برخورد کردند او را از سر راه برداشتند. از همراهان خالد نیز، کُرز بن جابر فِهری و خُنیس بن خالدبن ربیعه که از لشکر دور مانده بودند، و راه دیگری بجز راه عزیمت خالدبن ولید را پیش گرفته بودند، هر دو کشته شدند. آن سبک مغزان و ابلهان قریش را نیز، خالدبن ولید با آنان برخورد کرد، و در خَندَمه کارزاری مختصر با آنان داشت، و از مشرکان دوازده نفر کشته شد. مشرکان فراهم آمده در خَندَمه سرکوب شدند و گریختند. حِماس بن قیس نیز که برای کارزار با مسلمانان اسلحه فراهم می‌کرد، گریخت و به خانه‌اش بازگشت و به همسرش گفت: درِ خانه را بر روی من ببند!

همسرش گفت: پس آن حرف و سخن‌هایت کجا رفت؟! در پاسخ همسرش گفت:

انک لو شهدت یوم الخندمه    اذفر صفوان و فر عکرمه

و استقبلتنا بالسیوف المسلمه    یقطعن کل ساعد و جمجمه

ضرباً فلا یسمع الا غمغمه    لهم نهیت خلفنا و همهمه

 لم تنطفی فی اللوم ادنی کلمة!

 «تو، اگر واقعه خندمه را از نزدیک دیده بودی، آنگاه که صفوان گریخت، و عکرمه فرار کرد؛

و مسلمانان با شمشیرهایشان به پیشباز ما آمدند، و دست و پای‌ها و جمجمه‌های ما را از دم تیغهایشان می‌گذرانیدند؛

آنچنان زد و خوردی در گرفته بود که جز صدای قهرمانان و غُرّش شیران رزمنده که از پشت سر شنیده می‌شد، و صدای نفس‌های دلاوران چیزی به گوش نمی‌رسید؛

حتی یک کلمه در باب سرزنش و نکوهش بر زبان نمی‌آوردی!؟»

خالدبن ولید وارد مکه شد، و از این سوی به آن سوی می‌رفت، تا آنکه پای کوه صفا به حضرت رسول‌اکرم -صلى الله علیه وسلم- رسید.

زبیر بن عوام نیز به پیش رفت تا رایت رسول‌خدا -صلى الله علیه وسلم- را بر فراز تپهٔ حَجون- در محل مسجد فتح- بر زمین کوبید، و در آنجا برای آنحضرت قبّه‌ای سرپا کرد، و همانجا ماند تا رسول‌خدا -صلى الله علیه وسلم- به نزد او آمدند.

ورود پیامبر به مسجدالحرام

رسول خدا -صلى الله علیه وسلم- به پا خاستند و وارد مسجدالحرام شدند. مهاجر و انصار پیشاپیش و پشت سر و اطراف آنحضرت در حرکت بودند. بسوی حجرالاسود رفتند و آن را استلام فرمودند. آنگاه خانهٔ خدا را طواف کردند. با کمانی که در دست داشتند، به بت‌های جایگزین شده در پیرامون خانهٔ خدا- که سیصد و شصت بُت بودند- می‌زدند و می‌گفتند:

{جَاء الْحَقُّ وَزَهَقَ الْبَاطِلُ إِنَّ الْبَاطِلَ كَانَ زَهُوقاً}.

«حق آمد و باطل رخت بربست و رفت، که باطل همواره از میان رفتنی است!»

{جَاء الْحَقُّ وَمَا یُبْدِئُ الْبَاطِلُ وَمَا یُعِیدُ}.

«حق آمده است، و باطل نه آغازی دارد، نه انجامی!»

بت‌ها یکی پس از دیگری به روی درمی‌افتادند.

حضرت رسول‌اکرم -صلى الله علیه وسلم- به هنگام فتح مکّه سوار بر ناقهٔ خویش طواف کردند، و به هنگام طواف مُحرِم نیز نبودند. این بود که فقط به طواف اکتفا کردند، و چون از طواف خانهٔ کعبه فراغت یافتند، عثمان بن طلحه را فراخواندند، و کلید کعبه را از او گرفتند. آنگاه دستور دادند درِ خانهٔ کعبه را بگشایند؛ آنحضرت در داخل خانهٔ خدا شمایل‌هایی مشاهده کردند؛ از جمله در اندرون کعبه تصویر ابراهیم و اسماعیل -علیهما السلام- را مشاهده کردند که در حال استقسام با اَزلام بودند. فرمودند:

«قاتلهم الله؛ والله ما استقسما بها قط».

«خدا بکشدشان! بخدا، هرگز ابراهیم و اسماعیل استقسام با اَزلام نکرده‌اند!»

همچنین، در داخل کعبه کبوتری را دیدند که با چوب عیدان ساخته شده بود؛ آنحضرت با دست خودشان آن را شکستند. تصویرهای داخل کعبه را نیز دستور دادند محو کنند.

نماز گزاردن پیامبر در خانهٔ کعبه و ایراد خطابه در برابر قریش

آنگاه درِ خانهٔ کعبه را بر روی خود بستند. اُسامه و بلال نیز نزد آنحضرت بودند. روی به سوی دیواری که روبروی در خانه کعبه بود کردند و در فاصلهٔ سه ذراع تا آن دیوار ایستادند، به گونه‌ای که از شش رُکن کعبه، دو رکن در سمت راست ایشان، یک رکن در سمت چپ ایشان، و سه رکن پشت سر ایشان قرار گرفت، و نمازگزاردند. آنگاه، درون کعبه قدری قدم زدند، و در نقاط مختلف آن الله‌اکبر و لااله‌الاالله گفتند. قریشیان در مسجدالحرام تجمع کرده و صف در صف ایستاده بودند و منتظر بودند که ببینند آن حضرت چه می‌کنند؟! حضرت رسول‌اکرم -صلى الله علیه وسلم- دو طرف چارچوب در خانهٔ کعبه را با دست گرفتند و خطاب به قریشیان که زیر آستانهٔ در کعبه جای داشتند، چنین فرمودند:

«لا اله‌الاالله، وحده لا شریک له. صدق وعده، ونصر عبده، وهزم الاحزاب وحده. ألا کل مأثرة أو مال أو دم فهو تحت قدمی هاتین، إلا سدانة البیت، وسقایة الحاج، ألا وقتل الخطأ شبه العمد ففیه الدیة مغلظة: مائة من الابل، أربعون منها فی بطونها أولادها».

«بجز خدای یکتا خدایی نیست، خداوندی که او را همتا و شریک نیست. به وعده‌اش وفا کرد؛ بنده‌اش را نصرت داد؛ و همه دستجات دشمن را شکست داد. او یکتا و تنهاست. هان، هرگونه امتیاز قبیلگی یا طلب مال یا خونخواهی زیر این دو پای من است، بجز سِدانت بیت‌الله‌الحرام و سقایت حاجیان! هان، قتل غیر عمد- با تازیانه و عصا- همانند قتل عمد است، و دیه آن مضاعف است: یکصد شتر که چهل تای آنها بچه شتر در شکم داشته باشند!»

«یا معشر قریش، إن الله قد أذهب عنکم نخوة الجاهلیة وتعظمها بالاباء. الناس من آدم، وآدم من تراب».

«ای جماعت قریشیان، خداوند نخوت جاهلیت و تفاخر و مفاخرت، به پدران و نیاکان را از شما دور ساخته است. مردم همه از آدم‌اند، و آدم هم از خاک!»

آنگاه، این آیه را تلاوت فرمودند:

{یَا أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْنَاكُم مِّن ذَكَرٍ وَأُنثَى وَجَعَلْنَاكُمْ شُعُوباً وَقَبَائِلَ لِتَعَارَفُوا إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِندَ اللَّهِ أَتْقَاكُمْ إِنَّ اللَّهَ عَلِیمٌ خَبِیرٌ}.

«هان ای مردم، ما شما همه را از دو انسان نر و ماده آفریده‌ایم و شما را به تیره‌ها و طایفه‌های گوناگون منسوب گردانیده‌ایم؛ تا بتوانید یکدیگر را شناسایی کنید؛ گرامی‌ترین شما نزد خداوند پارساترین شما است؛ خداوند به همه چیز دانا و از همه حال باخبر است!»

پس از آن، فرمودند:

«یا معشر قریش، ما ترون أنی فاعل بکم؟!»

«فکر می‌کنید من با شما چه رفتاری بکنم؟!»

گفتند: رفتار نیک! برادر کریم ما و برادرزادهٔ کریم ما هستید؟ پیامبراکرم -صلى الله علیه وسلم- نیز فرمودند:

«فإنی أقول لکم کما قال یوسف لإخوته: لا تثریب علیکم الیوم!»

«من هم به شما همان را می‌گویم که یوسف به برادرانش گفت: هیچ دردسر و نگرانی امروز برای شما نخواهد بود!»

«اذهبوا فانتم الطلقاء»

«بروید که شما هم آزادید!»

بازگردانیدن کلید خانهٔ کعبه به کلیددار سابق آن

آنگاه، رسول‌خدا -صلى الله علیه وسلم- در مسجدالحرام نشستند. علی در حالیکه کلید کعبه در دست پیامبراکرم -صلى الله علیه وسلم- بود، نزد ایشان به پاخاست و گفت: ای رسول‌خدا، پرده‌دار و سدانت کعبه را با سقایت حاجیان برای ما درنظر بگیرید. خداوند بر شما درود فرستد! به روایت دیگر، کسی که این درخواست را از آنحضرت کرد، عباس بود.

رسول‌خدا -صلى الله علیه وسلم- فرمودند: «این عثمان بنُ طَلحة؟» عثمان بن طلحه کجاست؟ وی را نزد آنحضرت فراخواندند، آنحضرت به او فرمودند: «هاکَ مفتاحَک یا عثمان!» بفرما، این کلید تو، ای عثمان؟! «الیوم یوم برّ ووَفاء» امروز روز نیکی و وفاداری است!؟ بنا به روایت ابن سعد در طبقات آمده است که حضرت رسول‌اکرم -صلى الله علیه وسلم- وقتی که کلید کعبه را به او بازگردانیدند، به او گفتند:

«خذوها خالدة تالدة، لا ینـزعها منکم إلا ظالم. یا عثمان، إن الله استأمنکم على بیته، فکلوا ممّا یصل إلیکم من هذا البیت بالمعروف».

«آن را برگیر برای همیشه و جاودانه! بجز ستمگران هیچکس این سِمَت کلیدداری را از شما سلب نمی‌کند. ای عثمان، خداوند شما را بر خانهٔ خویش امین قرار داده است؛ شما نیز هر آنچه در پرتو حرمت این خانه به شما می‌رسد، در حدّ متعارف استفاده کنید؟!»

اَذان گویی بِلال بر بام کعبه

وقت نماز فرا رسید. رسول‌خدا -صلى الله علیه وسلم- دستور دادند بلال بالا برود و برفراز کعبه اذان گوید: ابوسفیان بن حرب و عتّاب بن اُسید و حارث بن هشام در جوار کعبه نشسته بودند. عتّاب گفت: خدا در حق پدرم اُسید کرامت کرد که زنده نماند تا صدای این اذان را بشنود، و از شنیدن آن به خشم آید! حارث گفت: هان بخدا، اگر می‌دانستم که وی بر حق است از او پیروی می‌کردم؟! ابوسفیان گفت: هان بخدا، من هیچ چیز نمی‌گویم؛ اگر چیزی بگویم همین سنگریزه‌ها برای او خبر می‌برند! پیامبراکرم -صلى الله علیه وسلم- بر سر آنان فراز آمدند و گفتند: «قد علمت الّذی قلتم» از همهٔ آن سخنانی که با یکدیگر گفتید باخبر شدم! و همهٔ آن سخنانشان را برایشان بازگفتند.

حارث و عتّاب گفتند: شهادت می‌دهیم که شما رسول‌خدا هستید! بخدا، احدی نزد ما نبود که بگوییم از این گفتگوی ما باخبر شده و به شما رسانیده باشد؟!

نماز فتح یا نماز شکر

در روز فتح مکه، رسول‌خدا -صلى الله علیه وسلم- به خانهٔ امّ هانی دختر ابوطالب رفتند، و هشت رکعت نماز در خانهٔ وی گزاردند. وقت چاشت و نزدیک ظهر بود. بعضی پنداشتند که آنحضرت نماز ظهر به جای آورده‌اند؛ اما این نماز فتح بود. امّ هانی دو تن از خویشاوندان سببی‌اش را امان داد. رسول‌خدا -صلى الله علیه وسلم- نیز فرمودند: «قد أجرنا من أجرت یا أم هانی» به کسانی که تو ای اُمّ هانی امان داده‌ای امان دادیم!؟ برادرش علی بن ابی‌طالب قصد داست آندو را به قتل برساند. اُمّ هانی در خانه‌اش را به روی آندو بست، و از حضرت رسول‌اکرم -صلى الله علیه وسلم- دربارهٔ آندو کسب تکلیف کرد، و آنحضرت چنان فرمودند.

حُکمِ اعدام جنایت پیشگان

در روز فتح مکه، رسول‌خدا -صلى الله علیه وسلم- خون 9 تن از سران مکه را که از بزرگترین تبهکاران و جنایتکاران به حساب می‌آمدند، هَدَر اعلام کردند، و دستور دادند آنان را بکشند، حتی اگر کنار پردهٔ خانهٔ کعبه دستگیر شوند، و آن نه تن عبارت بودند از: عبدالعُزّی بن خَطَل؛ عبدالله بن سعدبن اَبی سَرح؛ عِکرَمه بن ابی‌جهل؛ حارث‌بن نُفَیل بن وهْب؛ مَقیس‌بن صُبابه؛ هَبّار بن اَسوَد؛ دو کنیزک آوازخوان از آنِ ابن‌خَطَل که اشعار حاکی از هجو پیامبراکرم -صلى الله علیه وسلم- را به آواز می‌خواندند، و ساره کنیزک آزاد شدهٔ متعلق به یکی از فرزندان عبدالمطلب، همان زنی که نامهٔ حاطب‌بن ابی بَلتَعه نزد او پیدا شده بود.

ابن ابی سَرح را، عثمان نزد پیامبراکرم -صلى الله علیه وسلم- بُرد، و شفاعت او را کرد. نبی‌اکرم -صلى الله علیه وسلم- نیز خون وی را محترم اعلام کردند و اسلام وی را پذیرفتند؛ البته پس از انکه مدتی درنگ کردند، به امید آنکه یکی از صحابهٔ آنحضرت او را به قتل برساند. ابن ابی سرح پیش از آن اسلام آورده بود و مهاجرت نیز کرده بود، اما بعدها مرتدّ شده بود و به مکه بازگشته بود.

عِکرمه بن ابی‌جهل، به یمن گریخت. همسرش برای او از پیغمبراکرم -صلى الله علیه وسلم- امان طلبید. پیغمبراکرم -صلى الله علیه وسلم- نیز او را امان دادند. همسرش به دنبال او رفت. عِکرَمه با همسرش به مدینه بازگشت و مسلمانی نیک گردید.

ابن خَطَل، به پرده‌های کعبه درآویخته بود. شخصی به نزد پیغمبر اکرم -صلى الله علیه وسلم- آمد و این خبر را به آن حضرت داد. پیغمبراکرم -صلى الله علیه وسلم- گفتند: «اُقتُلْهُ» او را بکش! آن شخص نیز بازگشت و او را کشت.

مَقیس بن صُبابه را، نُمیله بن عبدالله به قتل رسانید. مقیس پیش از آن اسلام آورده بود، آنگاه بر مردی از انصار حمله برده و او را کشته بود؛ سپس مرتد شده بود و به مشرکان پیوسته بود.

حارث، همان کسی بود که در مکه بسیار رسول‌خدا -صلى الله علیه وسلم- را آزار و شکنجه می‌داد، و علی او را کشت.

هَبّاربن اَسوَد، همان کسی بود که بهنگام مهاجرت، متعرض زینب دختر رسول‌خدا -صلى الله علیه وسلم- شده، و او را به عمد بر روی تخته‌سنگی غلطانیده بود، و جنین وی سقط شده بود. هبّار در روز فتح مکه گریخت؛ بعدها اسلام آورد، و مسلمانی نیک گردید.

از آن دو کنیزک آوازخوان، یکی به قتل رسید، و برای دیگری امان طلبیدند، و اسلام آورد. همچنین، برای ساره امان طلبیدند و او نیز اسلام آورد.

بنا به گزارش ابن حجر عسقلانی، ابومعشر نام حارث‌بن طلاطل خزاعی را در دریف کسانی که پیامبراکرم -صلى الله علیه وسلم- خون آنان را هدر اعلام کرده بودند، یاد کرده است که علی وی را به قتل رسانید. حاکم نیشابوری نیز، کعب بن زُهیر را در زمرهٔ کسانی که خونشان هدر اعلام شده بود، یاد کرده است که داستانش مشهور است، و بعدها آمد و اسلام آورد و قصیده‌ای در مدح رسول‌خدا -صلى الله علیه وسلم- سرود.

همچنین، ابن اسحاق وحشی‌بن حرب، و هند بنت عُتبه همسر ابوسفیان را که اسلام آورد، و اَرنَب کنیز آزاد شدهٔ ابن خَطَل و امّ سعد را که هر دو کشته شدند، نام برده است، با این ترتیب، تعداد این افراد بر هشت مرد و شش زن بالغ می‌گردد. در عین حال، احتمال دارد که اَرنَب و اُمّ سعد همان دو کنیزک آوازخوان بوده باشند که پیش‌تر یاد شدند، و نامشان به اختلاف ثبت شده باشد، یا خلط نام و کُنیه و لقب پیش آمده باشد.

مسلمان شدن صَفوان بن اُمیه و فَضاله بن عُمَیر

صفوان بن امیه از جمله کسانی که خونشان هدر اعلام شده بود، نبود؛ اما، از آنجا که یکی از بزرگان و سران و رهبران قریش بود، بر جان خویش ترسید و گریخت. عمیر بن وهب جمحی از رسول‌خدا -صلى الله علیه وسلم- برای او امان طلبید. رسو‌ل‌خدا -صلى الله علیه وسلم- به او امان دادند، و عمامه‌ای را که بهنگام ورود به مکه بر سر داشتند به او مرحمت کردند. عمیر، زمانی که صفوان می‌خواست از جدّه به یمن به سفر دریایی برود، به او رسید و او را بازگردانید.

به رسول‌خدا -صلى الله علیه وسلم- گفت: اجعلنی بِالخیار شَهرین! دو ماه به من مهلت بدهید تا راه خودم را انتخاب کنم! پیامبراکرم -صلى الله علیه وسلم- فرمودند: «أنت بالخیار أربعة أشهُر» تو را چهار ماه مهلت می‌دهم که راه خودت را انتخاب کنی!؟ پس از آن، صفوان اسلام آورد؛ همسری نیز داشت که پیش از او اسلام آورده بود؛ پیامبراکرم -صلى الله علیه وسلم- نیز همان ازدواج پیشین آندو را تأیید فرمودند.

فضاله مردی جسور بود. به هنگام طواف کعبه به سراغ رسول‌خدا -صلى الله علیه وسلم- آمد تا آنحضرت را به قتل برساند. آنحضرت به وی اعلام کردند که از قصدی که دارد باخبرند، و او اسلام آورد.

هراس انصار از اقامت پیامبر در مکّه

وقتی فتح مکه برای رسول‌خدا -صلى الله علیه وسلم- مسلم گردید و تمامیت پذیرفت؛ شهر مکه زادگاه و وطن آنحضرت بود، و بهمین جهت، انصار با یکدیگر گفتند: فکر می‌کنید رسول‌خدا -صلى الله علیه وسلم- اکنون که شهر خودشان و زادگاه خودشان را خداوند برایشان فتح کرده است، در مکه بمانند؟! در همان اثنا، پیامبراکرم -صلى الله علیه وسلم- بر سر کوه صفا دست به دعا برداشته بودند و به درگاه خداوند نیایش می‌کردند. وقتی از دعایشان فراغت یافتند، گفتند: «ماذا قُلتُم؟» چه می‌گفتید؟! گفتند: هیچ چیز، ای رسول‌خدا!؟ اصرار فراوان کردند تا به آنحضرت بازگفتند. رسول‌خدا -صلى الله علیه وسلم- فرمودند:

«معاذالله! المحیا محیاکم، والممات مماتکم».

«پناه به خدا! من با شما زندگی خواهم کرد، و در میان شما خواهم مرد!؟»

عملکرد و رهنمودهای پیامبر پس از فتح مکّه

رسول‌خدا -صلى الله علیه وسلم- پس از فتح مکه مدت 19 روز در مکهٔ مکرمه ماندند، و به تثبیت و تحکیم شعائر اسلام پرداختند، و پیوسته مردمان را در طریق هدایت و پارسایی ارشاد می‌فرمودند. در همین ایام، ابو اُسید خزاعی را فرمودند تا نشانه‌های محدودهٔ حرم امن الهی را تجدید کند، و سریه‌های متعددی برای دعوت کردن طوایف و قبایل بسوی اسلام و درهم شکستن بت‌های مشهور مستقر در اطراف مکه اعزام فرمودند، و منادی آنحضرت در سراسر مکه مکرمه ندا در داد: هر آنکه به خدای یکتا و رسول او ایمان دارد، در خانهٔ خویش بُتی را باقی نگذارد مگر آنکه آن را خرد کند!

 منبع: خورشید نبوت؛ ترجمهٔ فارسی «الرحیق المختوم» تالیف: شیخ صفی الرحمن مبارکفوری، ترجمه: محمد علی لسانی فشارکی، نشر احسان 1388

عصر اسلام

IslamAge.com

 زاد المعاد، ج 2.

سیرهٔ ابن‌هشام، ج 2.

صحیح البخاری، ج 1.

 سیرهٔ ابن‌هشام، ج 4.

 دلائل النبوهٔ، بیهقی، ج 5.

 مُسند امام احمد ج 1.

مجمع الزوائد هیثمی  ج 6.

 فتح الباری، ج 8.

حضرت فاطمه زهراء رضی الله عنها: 

دختر رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم 

،همسر خلیفه چهارم علی بن ابی طالب رضی الله عنه 

ومادر خانم خلیفه دوم عمر فاروق رضی الله عنه .  

  نام : فاطمه رضی الله عنها . 

لقب : زهراء. 

کنیت أم أبیها . 

محل ولادت : مکه مکرمه . 

زمان ولادت : ( یکم بعثت یا پنج سال قبل از بعثت) .

نام پدر : محمد رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم . 

نام مادر: أم المؤمنین خدیجه بنت خویلد رضی الله عنه. 

نام شوهر: خلیفه چهارم علی بن ابی طالب رضی الله عنه . 

 

نام پسران :  

1 - حسین رضی الله عنه . 

2 حسن رضی الله عنه . 

3 محسن رضی الله عنه . 

 

نام دختران : 

1 زینب رضی الله عنها . 

 2 أم کلثوم رضی الله عنها. 

 

 نام دامادها :  

1 خلیفه دوم عمر فاروق رضی الله عنه همسر ام کلثوم 

 رضی الله عنها. 

2 عبدالله بن جعفر طیاررضی الله عنهما شوهر زینب  

رضی الله عنها. 

 

زمان ازدواج (نامزد دار شدن) : بعد از جنگ بدر.  

عمر زمان ازدواج : پانزده سال و پنج ماه. 

زمان عروسی : هفت ونیم ماه بعد اززمان ازدواج.  

مهریه : زره حطمیه که قیمتش چهار صد درهم بوده است . 

جهزیه که رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم به ایشان داده اند:   

یک چهادرریشه دار، یک زیر انداز داخلش لیف بوده ،یک  

آسیاب دستی و دو کوزه . 

کسانی که ایشان رابعد از وفات غسل داده اند: أسماء بنت  

عمیس زن ابوبکر صدیق رضی الله عنهما و علی بن ابی طالب 

 و سلمی رضی الله عنهما. 

کسی که نماز جنازه ایشان را امامت داده: علی بن ابی طالب  

رضی الله عنه . 

زمان وفات : سال یازدهم هجری . 

زمان دفن : شب سه شنبه سوم رمضان سال یازدهم هجری . 

محل دفن : مدینه منوره قبرستان بقیع .

 

شناسنامه ام المومنین حضرت حفصة رضی الله عنها:

دختر عمر بن الخطاب رضی الله عنه

وهمسررسول الله صلی الله علیه وآله وسلم 

نام : حفصه رضی الله عنها .

محل ولادت : مکه مکرمه .

تاریخ ولادت : پنج سال قبل از بعثت رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم .

نام شوهر اول : خنیس بن حذافة السهمی رضی الله عنه .

عمرزمان وفات شوهر اول : بیست سال .

نام آخرین شوهر : محمد رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم .

سال ازدواج با رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم: سال سوم هجری .

مدت زندگی با رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم : حدودا هفت سال .

نام پدر: ابوحفص الفاروق عمر بن الخطاب رضی الله عنه .

نام مادرحقیقی : زینب بنت مظعون رضی الله عنه .

نام مادران ناتنی (زن بابا):

1 - ملیکه (ام کلثوم) دختر جرول .

2 - قریبه دختر ابو امیه مخزومی.

3 - أم حکیم دختر حارث .

4 - جمیله دختر عاصم بن ثابت.

5 - عاتکه دختر زید بن عمرو.

6 - ام کلثوم دختر علی بن ابی طالب .

7 - لهیة زنی از یمن (بعضی گویند ام ولدبوده است) .

8 - فکیهة (ام ولد بوده) .

سلسله نسب پدری: ابوحفص الفاروق عمر بن الخطاب بن نفیل بن عبد العزى بن ریاح بن عبد الله بن قرط بن رزاح بن عدی بن کعب بن لؤی  بن غالب  بن فهر بن مالک بن النضر بن کنانة بن خزیمة بن مدرکة بن إلیاس بن مضر بن نزار بن معد بن عدنان.

سلسله نسب مادری: زینب بنت مظعون بن وهب بن حبیب بن حذافة بن جمح بن عمرو بن هصیص بن کعب بن لؤی بن غالب بن فهر بن مالک بن النضر بن کنانة بن خزیمة بن مدرکة بن إلیاس بن مضر بن نزار بن معد بن عدنان.

نام برادران :

1- زید اکبررضی الله عنه.

2 - زید اصغر رضی الله عنه.

3 - عاصم رضی الله عنه.

4 - عبدالله رضی الله عنه.

5 - عبدالرحمن اکبر رضی الله عنه.

6 - أبوشحمه عبدالرحمن اوسط رضی الله عنه.

7 - عبدالرحمن اصغر رضی الله عنه.

8 - عبیدالله رضی الله عنه.

9 - عیاض رضی الله عنه.

نام خواهران :

1 - رقیه رضی الله عنها.

2 - زینب رضی الله عنها.

3 - فاطمه رضی الله عنها.

سال وفات : چهل و یک هجری قمری .

کل عمر: پنجاه و نه سال .

 محل وفات : مدینه .

کسی که نماز جنازه ایشان را امامت داده اند :  حاکم وقت مدینه مروان بن الحکم .

کسانی برای گذاشتن جنازه ایشان وارد قبرایشان شدند :

1     - عبد الله بن عمر رضی الله عنه .

 2 - عاصم بن عمر رضی الله عنه .

 3 - حمزة بن عبد الله بن عمر رضی الله عنه .

 4 - عبید الله بن عبد الله بن عمر رضی الله عنه .

محل دفن : مدینه منوره قبرستان بقیع.

عائشه رضی‌الله‌عنها همسر گرامی پیامبر اسلام(ص) و مادر مؤمنان جهان اسلام در دنیا و آخرت:

بالاترین افتخاری که برای حضرت عایشه می‌توان ذکر کرد این است که بنابر تصریح احادیث و روایات صحیح، حضرت عایشه رضی‌الله‌عنها در هر دو جهان به شرف همسری سرور کائنات، محبوب رب‌ العالمین حضرت محمد صلی‌الله‌علیه‌وسلم نایل شده است.

تولد و پرورش

 بعد از بعثت پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وسلم در خانه‌ای مملو از صدق و صفا و ایمان، خانه‌ای که قبل از دیگران پرتوهای آفتاب نبوت بر آن تابید و نور توحید و یکتاپرستی در آن ظاهر شد، در سال چهارم بعثت دختری دیده به جهان گشود که نامش را "عایشه" گذاشتند.

آری! قبل از اینکه عایشه متولد بشود، پدر و مادرش در زمرۀ یاران و عاشقان خدا و  رسولش قرار گرفته بودند و همین امرسبب شد تا این طفل معصوم، آلوده شرک و بت‌پرستی نگردد، بلکه درهمان لحظه تولد، نور توحید در قلبش جای گیرد و در زیر آفتاب صداقت و ایمان رشد و نمو کند.

پدر حضرت عایشه رضی‌الله‌عنهما، حضرت ابوبکر صدیق می‌باشد. ابوبکر رضی‌الله‌عنه قبل از مسلمان شدنش به صفاتی از قبیل؛ شجاعت، امانت‌داری، خوش اخلاقی، صداقت و همزیستی مسالمت‌آمیز مشهور بود.مردان قبایل مختلف نزد وی می‌آمدند و به خاطر علم فراوان، آگاهی دقیق و اخلاق پسندیده‌اش با او انس می‌گرفتند. وی بعد از اینکه مسلمان شد و حلاوت ایمان را چشید مردم را به طرف اسلام دعوت می‌داد که عده کثیری از بزرگان مکه در اثر دعوت ایشان به دین اسلام مشرف شدند.مادر حضرت عایشه، ام رومان رضی‌الله‌عنهما از زنان محترم و با شرافت مکه بود. او نیز اسلام عزیز را با جان و دل قبول کرده و محبت خاصی با پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وسلم داشت و برای نصرت مسلمانان تلاشهای زیادی نمود. به طوری که روزی پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وسلم برقبر ام رومان گذر کرد و بعد از دعای رحمت و مغفرت برای وی، فرمودند: خدایا بر تو پوشیده نیست که ام رومان در راه تو و نصرت پیامبرت چه سختی‌هایی را تحمل نمود.

دختری که از پدری همچون ابوبکر صدیق، کسی که سفر و حضر، شب و روز، صبح و شام او را به عنوان یاور و همراه رسول‌الله صلی‌الله‌علیه‌وسلم می‌شناختند، ابوبکری که به شیخ صحابه، دوست و محبوب رسول‌الله صلی‌الله‌علیه‌وسلم، متخلّق به اخلاق پیامبر و جزو اولین افرادی که در اسلام داخل شدند، متصف است و مادری همچون "ام رومان" که نمونه بارزی از یک زن وفادار، شجاع و باتقواست، متولد شده باشد بی‌شک آینده‌ای بسیار درخشان و نورانی را درپیش خواهد داشت.

خواستگاری مبارک

حضرت خدیجه رضی‌الله‌عنها  نخستین همسر پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وسلم بود. او زنی باوفا و راستین بود. وی از بهترین یاوران پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وسلم به شمار می‌رفت که سرمایه، مقام و نیروهای معنوی و جسمی خود را در راه اسلام و حمایت از پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وسلم صرف نمود.

اما این همسر باوفا و با ایمان در سال دهم بعثت دارفانی را وداع گفت و به دیدار خداوند متعال شتافت. با رحلت وی مسلمانان مادری مهربان  و پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وسلم همسری دلسوز و دعاگو را از دست دادند به طوری که پیامبراین سال را"عام الحزن" (سال غم) نامید.

خدیجه تحمل غم‌هایی که پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وسلم در راه دعوت برداشت می‌کرد را برایش آسان می‌کرد. اما پس از خدیجه کسی نبود که این خلأ را پر کند و تنهایی و سکوتی که پس از خدیجه به وجود آمده بود را بزداید. تمام اشیایی که در اطراف پیامبر مشاهده می‌شد، یاد و خاطره خدیجه و جهاد و عشق او را برای پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وسلم تازه می‌نمود. در چنین وضعیتی کسی جرأت نمی‌کرد با آن‌حضرت صلی‌الله‌علیه‌وسلم در مورد ازدواج صحبت کند، تا اینکه خوله دختر حکیم، همسر حضرت عثمان بن مظعون این طلسم را شکست و مسأله ازدواج آن حضرت صلی‌الله‌علیه‌وسلم با حضرت عایشه رضی‌الله‌عنها را به ایشان پیشنهاد کرد.

خلاصه بعد از مدت کوتاهی، ازدواج  مبارک صورت گرفت و چنان سعادتی نصیب حضرت عایشه شد که مانند آن هرگز نصیب هیچ زنی تا قیامت نخواهد شد. به راستی که این عقد و نکاح، فیصلۀ خداوندی بود. چنان که در صحیح بخاری حدیث شماره [5125] و صحیح مسلم حدیث شماره [6283] روایتی آمده که روزی آن حضرت صلی‌الله‌علیه‌وسلم به حضرت عایشه رضی‌الله‌عنها فرمودند: تو را دو بار در خواب دیدم که در پارچه‌ای ابریشمی بودی و فرشته‌ای (جبرئیل) به من می‌گفت: این همسر تو هست. پارچه را که کنار می‌زدم، چهره تو را می‌دیدم. با خود می‌گفتم: اگر از طرف خداوند باشد حتماً عملی می‌شود.پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وسلم در وجود عایشه کوچک - از نظر سنی- خصوصیات بارزی همچون زیرکی فوق‌العاده، شخصیتی دارای صفات والا یافته بود. او (پیامبر) با فراست نبوی، در عایشه صدیقه استعدادهایی را کشف نموده بود که می‌توانست از او یک همسر خوب و شایسته برای پیامبر خدا بسازد.روزها به سرعت سپری می‌شد. عایشه به عقد و نکاح پیامبر خدا درآمده بود اما هنوز در خانه پدرش بود. عایشه در مقابل چشم و دل پیامبر خدا، بزرگ و بزرگتر می‌شد و قلب کوچکش در کنار آیات ملکوتی الهی، گسترده و گسترده‌تر می‌گردید. مشاهده آزار و اذیت مشرکان و بی‌احترامی و جسارت به مقام شامخ نبوت توسط دشمنان اسلام، روح حساس عایشه را سخت آشفته و پریشان اما نیرومند و مقتدر می‌ساخت. او مهمترین اتفاق تاریخ و حساس‌ترین لحظه زندگی پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وسلم یعنی هجرت را از نزدیک نظاره‌گر بود. او هرگز فراموش نمی‌کند آن روزی را که پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وسلم به خانه آنها آمد و ابوبکر صدیق رضی‌الله‌عنه را از ماجرای هجرت و مصاحبت ابوبکر رضی‌الله‌عنه باخودش آگاه کرد و ابوبکر از شدت خوشحالی، اشک از دیدگانش جاری شد. او تمام این صحنه‌ها را با زیرکی و فراست خود مشاهده می‌کرد و از آنها برای آینده‌اش درس می‌گرفت و تربیت می‌شد. 

از بوستان صداقت به گلستان نبوت 

در سال دوم هجری حضرت عایشه رضی‌الله‌عنها وارد خانه نبوت شد و بزرگترین شرافت ممکن را نصیب خود ساخت. او اینک همسر بنده برگزیده خدا، محبوب‌ترین انسان در نزد خالق و مخلوق یعنی حضرت محمد صلی‌الله‌علیه‌وسلم می‌باشد. عایشه رضی‌الله‌عنها به خانه پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وسلم رفت و در سایه وحی مراحل تربیتی خود را به کمال رسانید. فکر و اندیشه‌اش شکل گرفت و رفته رفته این تکامل به اوج خود رسید تا اینکه در نهایت خداوند متعال با صراحت اعلام فرمود:

«النبی اولی بالمومنین من انفسهم و ازواجه امهاتهم» اینجا بود که عایشه در کنار دیگر همسران پیامبر، به عنوان مادر مومنان جهان معرفی می‌شود. مومنان آنانی هستند که باور و اعتقادشان به مبدأ هستی و یگانه مطلق از مظاهر و قالب‌ها فراتر رفته و به باطنی‌ترین و ژرف‌ترین لایه‌های دلشان نفوذ یافته است و عشق به خدا و رسول و قرآن را بزرگترین سرمایه خود می‌دانند. عایشه مادر چنین افرادی است.

خلاصه اینکه، عایشه صدیقه در خانه پیامبر از سعادت و خوش‌بختی غیر قابل وصفی برخوردار بود. مظهر این خوش بختی، آرامش روحی و روانی‌ای بود که عایشه رضی‌الله‌عنها احساس می‌کرد و او را در مقابل تمام مصائب و سختی‌های زندگی ثابت قدم می‌گردانید. او در کنار پیامبر با فقر و تنگدستی زندگی می‌کرد و شب را روی حصیر می‌خوابید. قلب وی هرگز دنبال متاع دنیوی نبود بلکه تنها چیزی که برایش اهمیت داشت زندگی محبت‌آمیز در زیر یک سقف با پیامبر خدا صلی‌الله‌علیه‌وسلم و حصول رضایت و خوشنودی پروردگار مهربان بود.

محبت رسول خدا با حضرت عایشه 

حضرت عایشه رضی‌الله‌عنها به خاطر دیانت، لیاقت و ذکاوتی که داشت بین زنان پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وسلم از مقام و منزلت خاصی برخوردار بود. پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وسلم او را بسیار دوست داشت و محبت وی در قلب پیامبر جای داشت؛ همان قلب پاکی که غیر از چیزهای پسندیده و پاک در آن راه نداشت. روزی حضرت عمرو بن عاص رضی‌الله‌عنه از آن‌حضرت صلی‌الله‌علیه‌وسلم پرسید: ای رسول خدا! چه کسی را از همه بیشتر دوست دارید؟ پیامبر فرمودند: «عایشه را». عمرو رضی‌الله‌عنه عرض کرد: سؤال من در مورد مردان بود. آن حضرت فرمودند: «پدرعایشه (ابوبکر صدیق) را».

عایشه فقط الله و رسول را می‌خواهد

رسول اکرم صلی‌الله‌علیه‌وسلم زندگی بسیار ساده و زاهدانه‌ای داشتند. ماهها می‌گذشت اما آتشی برای پختن غذا در منزل ایشان روشن نمی‌شد. فشار گرسنگی بر اهل خانه سایه افکنده بود. طبیعت بشری، فتوحات اسلامی و خزانه بیت المال باعث شد تا همسران پیامبر اندکی تمنای راحتی و دنیا در وجودشان بیاید. درهمین زمان بود که آیات 28 و 29 سوره احزاب نازل شد و خداوند متعال به پیامبر دستور داد که به همسرانت بگو یا مال و متاع دنیا را انتخاب کنند یا الله و سول و روز آخرت را .

آن‌حضرت صلی‌الله‌علیه‌وسلم برای امتثال فرمان الهی، ابتدا نزد حضرت عایشه رضی‌الله‌عنها رفتند و این آیات را تلاوت کرده و او را مختار قرار داد و قبل از اینکه حضرت عایشه رضی‌الله‌عنها جوابی بدهد پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وسلم فرمودند: «ای عایشه! عجله نکن، برو با پدر و مادرت مشوره کن». حضرت عایشه رضی‌الله‌عنها در جواب پیامبر عرض کرد: آیا برای چنین کاری از پدر و مادرم اجازه بگیرم؟! البته که من خدا و رسول و زندگی آخرت را می‌خواهم. قلب رسول اکرم صلی‌الله‌علیه‌وسلم با شنیدن این کلمات شاد شد و آثار خوشحالی بر چهره مبارک هویدا گشت. سایر همسران پیامبر نیز همین جواب حضرت عایشه رضی‌الله‌عنها را تقدیم آن‌حضرت کردند و به این صورت، دنیا و متعلقات آن را فدای رضای خدا و رسول و همراهی پیامبر نمودند.

عایشه عالمی بزرگ و مجتهدی توانا

حضرت عايشه رضی‌الله‌عنها دارای هوش و ذکاوت بالایی بود. این هوش و ذکاوت وقتی تحت توجه پیامبر خدا صلی‌الله‌علیه‌وسلم قرار گرفت از عایشه صدیقه، عالمی توانا و منبع فیاض حکمتها ساخت تا جایی که رسول اکرم صلی‌الله‌علیه‌وسلم درشأن وی فرمودند: «خذوا نصف دینکم عن هذه الحمیرا». نصف دین خود را از این حمیرا(عایشه) بگیرید.

بعد از وفات پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وسلم، حضرت عایشه رضی‌الله‌عنها مرجع علمی برای مرد و زن، پیر و جوان، عالم و عموم مردم بود‌. بزرگان صحابه وقتی با مشکلی مواجه می‌شدند به ایشان مراجعه می‌کردند. حضرت ابوموسی اشعری رضی‌الله‌عنه می‌فرماید: هر مشکلی برای ما (اصحاب پیامبر) پیش می‌آمد و به عایشه مراجعه می‌کردیم، حتماً برای مشکل خود راه‌حلی می‌یافتیم. امام زهری که یکی از بزرگان تابعین می‌باشد می‌گوید: کانت عائشة أعلم الناس یسألها الاکابر من اصحاب رسول الله صلی‌الله‌علیه‌وسلم. عایشه از عالم‌ترین مردمان بود که بزرگان صحابه  مسائل را از ایشان می‌پرسیدند.

عایشه کاتب و جامع قرآن 

حضرت عایشه صدیقه رضی‌الله‌عنها از جمله کسانی است که به دلیل حافظه قوی، بسیاری از آیات قرآن را حفظ کرده بود. می‌توان گفت که بسیاری از سوره‌های طولانی قرآن که در نیمه‌های شب نازل می‌شد، در حجره عایشه بوده و اولین کسی که آن را از پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وسلم می‌شنید ایشان بودند؛ همین امر سبب شد تا بعدها خلفای راشدین برای جمع‌آوری قرآن مجید از محضر حضرت عایشه رضی‌الله‌عنها نیز استفاده نمایند. لذا آنانی که حضرت عایشه رضی‌الله‌عنها را قبول نداشته و به ایشان اطمینان ندارند، لزوماً نباید بخشی از قرآن را قبول داشته و به آیات آن اطمینان داشته باشند و قبول نکردن قرآن و عدم اطمینان به آیات آن، مسلّم است که انسان مسلمان را به سوی کدام وادی سوق می دهد!!!

عایشه صدیقه رضی‌الله‌عنها با وجود اینکه مدت زمان کوتاهی را با آن‌حضرت صلی‌الله‌علیه‌وسلم زندگی نمود اما بسیاری از مسائل فقهی، حدیث و دیگر مسایل را از ایشان فرا گرفت. او دارای حافظه‌ای قوی بود و هرحدیثی را که از آن‌حضرت صلی‌الله‌علیه‌وسلم می‌شنید، حفظ می‌کرد و بدون هیچ نقصی آن را برای اصحاب بازگو می‌فرمود. حضرت عایشه در صداقت، علم، امانت در روایت و آگاهی در مسایل عبادات مشهور بود. وی حدود 2210 حدیث از پیامبر روایت کرده است و یکی از هفت نفری است که بیش از هزار حدیث را از پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وسلم نقل کرده‌اند.

افتخارات منحصر به فرد حضرت عایشه

خلاصه اینکه فضایل حضرت عایشه رضی‌الله‌عنها چنان زیادند که در یک صفحه و یک مقاله جای نمی‌گیرند و هرگز نمی‌توان تمام آنان را یکی یکی ذکر کرد. لذا در این قسمت به بعضی از فضایلی که مختص حضرت عایشه بوده‌اند اشاره می‌کنیم که این افتخارات عبارتند از:

1- عایشه همسر پیامبر در دنیا و آخرت

بالاترین افتخاری که برای حضرت عایشه می‌توان ذکرکرد این است که بنا بر تصریح احادیث و روایات صحیح، حضرت عایشه رضی‌الله‌عنها در هر دو جهان به شرف همسری سرور کائنات، محبوب رب‌ العالمین حضرت محمد صلی‌الله‌علیه‌وسلم نایل شده است.

2- نزول وحی درشأن عایشه

تهمت منافقان به مادر مومنان

 

 إِنَّ الَّذِینَ یُحِبُّونَ أَنْ تَشِیعَ الْفَاحِشَهُ فِی الَّذِینَ آمَنُوا لَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ فِی الدُّنْیَا وَالْآخِرَهِ (النور:19) آنان كه دوست دارند تا فاش شود تهمت بدكاری در بین ایمان آورنده گان برای آنها در دنیا و آخرت عذابی درد ناك است .بنابراین برائت و پاکدامنی حضرت عایشه رضی‌الله‌عنها به وسیله وحی ازبالای هفت آسمان نازل شد و مسلمانان تا قیامت این آیات را در نماز و غیر نماز تلاوت می کنند و با هر بار تلاوت، در مقابل هر حرفی، ده ثواب به تلاوت کننده داده می‌شود.

3- مبتلا نشدن به شرک و بت پرستی

عایشه صدیقه رضی‌الله‌عنها از لحظه‌ای که چشم به جهان گشود در خانواده‌ای مسلمان به دنیا آمد و از ابتدای طفولیت با نام "الله" جل‌جلاله آشنا گردید و از شرک و بت‌پرستی محفوظ ماند و هیچ‌گاه برای غیر خدا سر تعظیم فرود نیاورد.

4- آوردن سیمای حضرت عایشه توسط جبرئیل

قبل از ازدواج پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وسلم با حضرت عایشه رضی‌الله‌عنها، حضرت جبرئیل صورت و سیمای حضرت عایشه را در خواب به آن‌حضرت صلی‌الله‌علیه‌وسلم نشان می‌دهد و اعلام می‌کند که این سیمای شخصی است که در آینده همسر تو خواهد بود.

5 - حضور درخانه وحی

حضرت عایشه درخانه‌ای زندگی می‌کرد که فرشتگان الهی آن را احاطه کرده بودند و بارها وحی در آنجا نازل می‌شد، در حالی که حضرت عایشه صلی‌الله‌علیه‌وسلم در کنار آن‌حضرت صلی‌الله‌علیه‌وسلم نشسته بود.

6- مادر مومنان جهان

طبق تصریح آیه قرآن کریم ازواج پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وسلم، مادر مومنان هستند. پس به عبارت دیگر تمام مومنان تا قیامت، فرزندان این محبوبۀ رسول خدا محسوب می‌شوند. و بر هر انسان با حیا و غیرتی لازم است که احترام و مقام والای مادر خود را حفظ نماید.

7- غروب خورشید نبوت درحجرۀ عایشه

رسول اکرم صلی‌الله‌علیه‌وسلم در روزهای آخر حیات خود در حجره حضرت عایشه رضی‌الله‌عنها اقامت گزید و با کسب رضایت دیگر همسران، ایام مریضی را درخانه عایشه صدیقه گذرانید و هنگامی که روح مطهر ایشان به عالم ملکوت پرواز کرد، سر مبارکش در آغوش حضرت عایشه صدیقه قرار داشت.

8- اتاق عایشه مدفن رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وسلم

جسد مبارک پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وسلم در همان اتاقی که رحلت فرمودند دفن گردید و این افتخار نصیب حضرت عایشه رضی‌الله‌عنها شد که رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وسلم تا قیامت میهمان حجرۀ عایشه باشد و هر روز و شب هزاران عاشق شیفته در مقابل درب حجره آن بانوی بزرگوار اسلام، با ادب و احترام  ایستاده و  بر پیامبر خدا صلی‌الله‌علیه‌وسلم درود فرستاده و برای دو یار در پهلو خوابیده آن حضرت صلی‌الله‌علیه‌وسلم (ابوبکر و عمر) ادای احترام می‌کنند.

وفات حضرت عایشه رضی‌الله‌عنها

زمانی که پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وسلم رحلت فرمودند، حضرت عایشه رضی‌الله‌عنها در اوج جوانی قرار داشت.  بعد از رحلت آن حضرت صلی‌الله‌علیه‌وسلم ام المومنین عایشه صدیقه حدود چهل سال را در فراق ایشان سپری کرد و در این مدت به نشر دین و تعلیم روش زندگی پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وسلم به امت پرداخت و شبانه‌روز خویش را وقف خدمات دینی نمود ولی همواره آروزی ملاقات و رسیدن به پیامبر خدا صلی‌الله‌علیه‌وسلم را در سر می‌پرورانید و برای آن، لحظه شماری می‌کرد. تا اینکه بالاخره انتظار به سر آمد و لحظه ملاقات، آن هم بعد از مدت مدیدی فرا رسید و خداوند ایشان را به همسر گرامی‌اش (پیامبراکرم صلی‌الله‌علیه‌وسلم) و پدر بزرگوارش (ابوبکرصدیق رضی‌الله‌عنه) ملحق نمود.

آری! حضرت عایشه صدیقه بعد از اینکه نیم قرن، امت اسلامی را از علوم و معارف خود مستفیض گردانید و روش عملی زندگی پیامبر را به امت تعلیم داد، درسال 58هـ روز دوشنبه هفدهم ماه رمضان درسن 68سالگی دارفانی را وداع گفت و به دیار باقی شتافت. 

نمازجنازه این بانوی بزرگ اسلام،همسر رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وسلم ومادرمومنان جهان،توسط حضرت ابوهریره (ض)خوانده شد وجسد مبارکش به خاک سپرده شد

 

 

 

خلافت رسول الله(ص)

رسول خدا(ص) اسوه کامل امت اسلام بود گرچه حضرتش در مناسبات مختلف نقاط قوت یاران ممتازش را برای امت بعد از خود بیان می کردند اما اگر در قید حیات برای امور جنگی یا اداره مدینه در غیاب خویش افراد مختلف را بعنوان جانشین تعیین میکردند:

اسامی جانشینان رسول اکرم(ص) در مدینه هنگام تشریف فرمایی ایشان در مبارزه و جنگ و جهاد:

 

نام غزوه

فرد جانشین نبی(ص)

نام غزوه

فرد جانشین نبی(ص)

 

 

ودان

سعدبن عباده

تبوک

علی بن ابیطالب

 

 

بواط

سعدبن معاذ

خیبر

سباع ابن عرفطه

 

 

بدراول

زیدبن حارثه

عمره القضا

عوف بن اضبط دیلی

 

 

العشیره

ابوسلمه بن عبداسد

فتح مکه

ابورهم کلثوم بن حصین

 

 

بدرکبری

عثمان بن عفان

.....

ابن خلف غفاری

 

 

سوبق

بشیربن عبدالمنذر

حنین

عتاب ابن اسید ابن ابی العیص

 

 

غطفان

عثمان بن عفان

بنی النضیر

......

 

 

احد

عبدالله بن ام مکتوم

حجه الوداع

ابودجانه ساعدی

 

 

ذات الرقاع

ابوذر غفاری

بدراخیر

عبدالله ابن رواحه

 

 

دومه الجندل

سباع بن عرفطه غفاری

بنی مصطلق

زیدبن حارثه

 

 

بنی قریظه

عبدالله بن ام مکتوم

بنی الحیان

عبدالله بن ام مکتوم

 

 

ذی قرد

عبدالله بن ام مکتوم

حدیبیه

عبدالله بن ام مکتوم

 

 

اما در هنگام رحلت کس یا کسانی را بعنوان حاکم سیاسی تعیین نکرد و فقط به تعیین ابوبکر(رض) بعنوان پیشنماز و امام جماعت در به جا آوردن نمازهای پنجگانه واجب یومیه در طول مدت بیماری تعیین کرده بود. هنگامی که پیامبر ص از دنیا رفت و بزرگترین و ناگوارترین مصیبت به مسلمانان روی آورد تا جایی که اين حادثه عقل‌ها را سست گردانید: یکی وفاتش را انکار می‌کرد، یکی با دلسردی در جای خود نشسته بود، و دیگری متحیر و سرگشته مانده بود.آنان آن قدر گریه و زاری می‌کردند که با همان حالت بر پهلو می‌خفتند. آنان در حالت مشابه قیامت افتاده بودند. گویی که آن، قیامت صغری برگرفته از قیامت کبری بود. اکثر بادیه‌نشینان از دین اسلام برگشتند و دلاورانشان خوار و دل شکسته گشتند. امادر این هنگام ابوبکر صدیق(ص) با قلبی استوار و دلی شجاع پابرجا بود و ناشکیبایی و بی‌تابی نکرد و سست و ضعیف دل نشد. به راستی خداوند صبر و یقین را در وجود او جمع کرده بود. ، او وفات پیامبر(ص) را به مسلمانان اعلام کرد .وآیه 144آل عمران را برای آنها خواند و با قرائت آن وداع رسول الله را به یارانش تفهیم نمود آیه 144 سوره آل عمران:

و محمد جز فرستاده‏اى كه پيش از او [هم] پيامبرانى [آمده و] گذشتند نيست آيا اگر او بميرد يا كشته شود از عقيده خود برمى‏گرديد و هر كس از عقيده خود بازگردد هرگز هيچ زيانى به خدا نمى‏رساند و به زودى خداوند سپاسگزاران را پاداش مى‏دهد (144)

 

وَمَا مُحَمَّدٌ إِلاَّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَفَإِن مَّاتَ أَوْ قُتِلَ انقَلَبْتُمْ عَلَى أَعْقَابِكُمْ وَمَن يَنقَلِبْ عَلَىَ عَقِبَيْهِ فَلَن يَضُرَّ اللّهَ شَيْئًا وَسَيَجْزِي اللّهُ الشَّاكِرِينَ ﴿144

سپس برایشان خطبه خواند. و آنان را ثابت قدم و پابرجا و استوار ساخت و آنان را دلداری و دلگرمی داد و آنان را امیدوار و تشویق کرد. انس گوید: «ابوبکر(رض) برای ما خطبه خواند و ما وما ضعیف ونامید شده بودیم.. مدام ما را امیدوار و تشویق می‌کرد تا اینکه همانند شیر، شجاع و دلیر شدیم.» ابوبکر بامشورت صحابه شروع به آماده کردن لشکر اسامه کرد.

سیری کوتاه بر زندگی‌نامه خلیفه اول حضرت ابوبکر صدیق رضی الله عنه:

«خداوند مرا به سوی شما مبعوث کرد شما گفتید تو دروغ می‌گویی، اما ابوبکر گفت: راست می‌گوید و مرا با جان و مالش یاری داد

رسول‌خدا صلی الله علیه و سلم

هیچ کسی را به اسلام دعوت ندادم مگر ابتدا در پذیرفتن دعوتم دچار تردید و شک می‌شد به جز ابوبکر، هنگامی‌که او را دعوت دادم چهره‌اش را برنگرداند و در حقانیت اسلام شک نکرد.

این چنین ابوبکرخیلی زود از جاهلیت به اسلام روی آورد.

از سخنان ابوبکر صدیق:

 کسی که بدون توشه وارد قبر شود، مانند کسی است که بدون کشتی وارد دریا شود .

ابوبکر رضی الله عنه چه کسی بود؟

ابوبکر صدیق  یارغار پیامبر است که پس از مسلمان شدن همیشه در سفر و در غیر سفر تا دم وفات آن حضرت، درخدمت ایشان بوده و هیچ گاه ازاو جدا نشد. به علت زیبایی چهره‌اش او را «عتیق» لقب داده بودند. نسب او در مره بن کعب به پیامبر می رسد، نامش عبدالله بن ابی‌قحافه قریشی است.

صفات ابوبکر صدیق

امت اسلامی به اجماع او را صدیق نامیده‌اند چون او راستگویی را همواره بر خود لازم گرفته بود، و نیز بلا فاصله رسالت پیامبر صلی الله علیه و سلم را تصدیق نمود، هرگز اشتباه و دروغی از او سر نزده که کسی آن را به یاد داشته باشد.

حمایت از رسول خدا صلی الله علیه و سلم

روزی پیامبردر کعبه نماز می‌خواند، عقبه بن ابی‌معیط نزدیک وی آمد و چادرش را به گردن پیامبر پیچید و داشت او را خفه می‌کرد، ابوبکر صدیق، عقبه را از کنار پیامبر دور نمود و او را سرزنش کرد و گفت: «آیا می‌خواهی مردی را بکشی که می‌گوید پروردگار من الله است. در حالی که از طرف پروردگارتان دلایل روشنی ارائه کرده است.

در صبح روز «اسرا» که پیامبر از معراج برگشته بود، مشرکین نزد ابوبکر آمدند و گفتند: آیا می‌دانی دوست تو چه می‌گوید، او می‌گوید که: دیشب به بیت‌المقدس برده شده است( با تعجب(.

ابوبکر از آن‌ها پرسید: آیا محمد چنین گفته است؟ مشرکین گفتند: بله. ابوبکر قبل از این‌که پیامبر را ببیند و از او اخبار «اسرا و معراج» را بشنود گفت: او راست گفته است من او را در چیزی بالاتر از این که او می‌گوید: اخبار آسمانی صبح و شام به او می‌رسد تصدیق می‌کنم.

ابوبکر  بزرگوار وسخاوت‌مند بود و از آن‌جا که اموال خود را به کثرت صدقه می‌کرد خداوند در قرآن آیه‌ای در مورد ایشان نازل فرمود:﴿وَسَیُجَنَّبُهَا الْأَتْقَى * الَّذِی یُؤْتِی مَالَهُ یَتَزَکَّى (الشمس: ۱۷- ۱۸). «و نجات می‌یابد از آتش دوزخ کسی‌که بیش‌تر از همه پرهیزکار است. و مال خود را در راه خدا می‌دهد تا تزکیه شود

از فضایل ابوبکر رضی الله عنه:

 الف:  آیاتی از قرآن که شان و مقام حضرت ابوبکر صدیق رض را شایسته به مسلمانان معرفی میکند:

1-آیه 40 سوره توبه: إِلاَّ تَنصُرُوهُ فَقَدْ نَصَرَهُ اللّهُ إِذْ أَخْرَجَهُ الَّذِينَ كَفَرُواْ ثَانِيَ اثْنَيْنِ إِذْ هُمَا فِي الْغَارِ إِذْ يَقُولُ لِصَاحِبِهِ لاَ تَحْزَنْ إِنَّ اللّهَ مَعَنَا فَأَنزَلَ اللّهُ سَكِينَتَهُ عَلَيْهِ وَأَيَّدَهُ بِجُنُودٍ لَّمْ تَرَوْهَا وَجَعَلَ كَلِمَةَ الَّذِينَ كَفَرُواْ السُّفْلَى وَكَلِمَةُ اللّهِ هِيَ الْعُلْيَا وَاللّهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ ﴿40 . گر او [پيامبر] را يارى نكنيد قطعا خدا او را يارى كرد هنگامى كه كسانى كه كفر ورزيدند او را [از مكه] بيرون كردند و او نفر دوم از دو تن بود آنگاه كه در غار [ثور] بودند وقتى به همراه خود مى‏گفت اندوه مدار كه خدا با ماست پس خدا آرامش خود را بر او فرو فرستاد و او را با سپاهيانى كه آنها را نمى‏ديديد تاييد كرد و كلمه كسانى را كه كفر ورزيدند پست‏تر گردانيد و كلمه خداست كه برتر است و خدا شكست‏ناپذير حكيم است (40).  مگر بزرگی و شرافتی والاتر و برتر از آن هست که در شرایطی سخت جان محمد(ص) در خطر است بطوریکه به جهت امنیت یارانش هم نباید اطرافش باشند با این وصف همراهی یار دلسوزی چون ابوبکر(رض) در این سفر خطیر و زندگی در غار مطلوب نبی اکرم(ص) بود.

 

2-آیات 17 تا 21 سوره لیل:

 

 

و پاك‏رفتارتر[ين مردم] از آن دور داشته خواهد شد (17)

 

وَسَيُجَنَّبُهَا الْأَتْقَى ﴿17

همان كه مال خود را مى‏دهد [براى آنكه] پاك شود (18)

 

الَّذِي يُؤْتِي مَالَهُ يَتَزَكَّى ﴿18

و هيچ كس را به قصد پاداش‏يافتن نعمت نمى‏بخشد (19)

 

وَمَا لِأَحَدٍ عِندَهُ مِن نِّعْمَةٍ تُجْزَى ﴿19

جز خواستن رضاى پروردگارش كه بسى برتر است [منظورى ندارد] (20)

 

إِلَّا ابْتِغَاء وَجْهِ رَبِّهِ الْأَعْلَى ﴿20

و قطعا بزودى خشنود خواهد شد (21)

 

وَلَسَوْفَ يَرْضَى ﴿21

قسمتهای زیادی ازشمال آفریقا، بدست او فتح شد. که بعدا به آن اشاره می کنیم. بعد از مرگ عمرو عاص در سال 43 هجری پسرش عبدالله به مدت دو سال حاکم مصر شد سپس برادر معاویه، عتبة بن ابی سفیان حاکم مصر شد و در سال 47 هجری معاویة بن حُدَیج حاکمیت یافت.

فتوحات اسلامی در زمان معاویه

از زمان خلفای راشدین قسمتهای وسیعی از جهان آن روز به ممالک اسلامی ضمیمه شد و معاویه کار فتوحات را ادامه داد . معاویه فتوحات خارجی را نظام مند کرد و سرزمین های فتح شده را برای حکومت اسلامی تثبیت کرد. فتوحات در زمان معاویه به گستردگی زمان خلفای راشدین نبود اما معاویه در تثبیت پیش نیازهای فتوحات بسیار کوشید.

 فتوحات شرق:

معاویه قبایل بسیاری از اعراب را به داخل ایران و به خصوص به خراسان منتقل کرد و با این کار سعی داشت که اسلام را در ایران تثبیت کند. پس از روی کار آمدن معاویه

لاهور، بادغیس، هرات و بلخ در شرق فتح شد. در زمان زیاد بن ابیه مسلمانان کابل را فتح کردند. بعد از مرگ زیاد بن ابیه، عبیدالله بن زیاد ابتدا حاکم خراسان شد. و از رود سیحون گذشت و به بیکند رسید. معاویه عبیدالله را والی بصره کرد وسعید بن عثمان بن عفان بر معاویه شکایت کرد: که تو از نام پدر من به این مقام رسیده ای و اکنون حکومت خراسان را به من بده وسرانجام معاویه راضی شد. و سعید بن عثمان در جنگی که میان مسلمین و گروه های متحد شده ی سُغد، ترک و کشّ و نَسَف، در گرفت پیروزی درخشانی کسب کرد پس از آن سعید بن عثمان بخارا و سمرقند را تجدید فتح کرد، شهر تِرمَذ را فتح نمود.

 

نبرد با رومیان

معاویه بیشتر تمرکز خود را برای جنگ با رومیان متمرکز کرده بود.چون روم هنوز امپراتوری قدرتمندی بود و با توجه به نزدیک بودن دمشق به روم شرقی، هر دو کشور احساس خطر می کردند. معاویه در شام ناوگان دریایی برای مسلمین ایجاد کرده بود (از زمان خلفای راشدین) و جنگ با روم از سال 42 هجری آغاز شد مسلمین دائماً در تابستان و زمستان به روم لشگر می کشیدند. و این جریان تا سال 50 هجری ادامه داشت.

معاویه در سال 50 هجری سپاهی گران را روانۀ روم کرد و فرمانده سپاه، سفیان بن عوف بود وصحابی پیامبر همچون ابوایوب انصاری و ابن عباس هم در این جنگ حضور داشتند. معاویه یزید را هم به اجبار به این جنگ فرستاد.

مسلمین در آسیای صغیر تا پای دیوار قسطنطنیه (استامبول امروزی) پیشروی کردند و شهر را محاصره کردند. بین مسلمین و رومیان جنگ در گرفت و مسلمین پس از مدتی به ناچار دست از محاصره برداشتند و برگشتند. در این جنگ ابو ایوب انصاری به شهادت رسید. و در پای دیوار شهر قسطنطنیه دفن شد.

اما جنگ با روم در این سال پایان نیافت و مسلمین در قالب جنگ های تابستانه و زمستانه به فتوحات ادامه دادند و درسال 52 هجری «رودس» و«خیوس» را فتح کردند.

در سال 54 مسلمین دوباره قسطنطنیه را به قصد تسخیر، محاصره کردند و این بار ناوگان دریایی مسلمین از سمت دریا هم شهر را محاصره کردند و راه دریایی را به رومیان بستند. و این جنگ ها 7 سال طول کشید(تا سال 60 هجری)و بعد از مرگ معاویه، یزید دستور عقب نشینی صادر کرد.

حقیقت این است که عوامل متعددی مسلمانان را وا داشت که دست از محاصره قسطنطنیه بردارند از بارزترین آنها می توان عوامل زیر را بر شمرد:

استواری حصار شهر

بدی آب و هوا

جریانات شدید آبی که کشتی ها را از حصار دور می کرد

استفاده رومی ها از منجبیق

مستحکم نبودن محاصرۀ خشکی

عوامل داخلی وابسته به هردو حکومت اسلامی و رومی سر انجام مسلمین و رومیان یک صلح نامۀ سی ساله را امضا کردند.

وقرار شد حکومت اسلامی سالانه سه هزار قطعه طلا به رومیان جزیه بپردازد.

 

فتوحات در شمال آفریقا

فتوحات در شمال آفریقا و مصر برای حکومت اسلامی بسیار مهم بود علاوه بر اینکه قصد داشتند از نفوذ روم در آن منطقه بکاهند.کلاً میتوان نواحی شمال آفریقا را به 4 دسته تقسیم کرد:

1.بَرقَه و طرابلس

2. اقلیم افریقیه:تونس امروزی که به مغرب ادنی معروف است.

3. مغرب اوسط: الجزایر امروزی

4. مغرب اقصی: کشور مغرب امروزی

 

در اوایل زمان معاویه فتوحات در شمال آفریقا تقریباً متوقف بود اما در سال 43 توسط معاویة بن حُدَیج سکونی از سرگرفته شد و او تا جنوب قرطاجنّه پیشروی کرد. و بعد توانست جزیرۀ جربه را فتح کند.

اما از زمانی که عُقبة بن نافع استاندار شمال آفریقا شد فتوحات اسلامی، بسیار جدی و پرشتاب پیش رفت. عُقبه ابتدا شهر قیروان را تاسیس نمود و این شهر پایگاه مرکزی مسلمین در فتوحات شمال آفریقا شد. و فتوحاتی را در مغرب ادنی بدست آورد. معاویه در سال 55 هجری عُقبه را عزل کرد و ابومهاجر دینار انصاری را جایگزین او کرد. منقول است که ابومهاجر، برخوردِ خوبی با عقبة بن نافع نداشت و عقبه از این برخورد رنجیده خاطر شد و به دمشق رفت و معاویه از او پوزش خواست.

فتوحات در شمال آفریقا قربانیان زیادی را از بربرها گرفت. ابو مهاجر به پایگاه مرکزی رومیان در شمال آفریقا حمله برد. و آنجا را تسخیر کرد و سپس شهر میله را در وسط مغرب ادنی تسخیر کرد.

از مهمترین جنگ های شمال آفریقا در آن زمان می توان به جنگ با قبیلۀ «اوربای بربر» اشاره کرد. فرمانده این قبیله کسیلة بن لمزم بود . مردم این قبیله در مغرب میانه و اقصی زندگی می کردند.

کسیله سپاه خود را در تلمسان جمع کرد و به انتظار ابومهاجر نشست. جنگ بسیار سختی بین دو طرف در گرفت و مسلمین پیروز شدند وکسیله دستگیر شد. او را نزد ابو مهاجر بردند وابو مهاجر با او به خوبی رفتار کرد و در مسلمان شدن او امید داشت و همینطور هم شد. با مسلمان شدن کسیله، تمام قبیله او مسلمان شدند ودر جنگ های بعدی به مسلمین کمک کردند وقتی یزید خلیفه شد. ابو مهاجر را برکنار کرد و دوباره عُقبة بن نافع  را حاکم شمال آفریقا کرد. می گویند او، ابومهاجر را دستگیر کرد تا اینکه هر دو توسط کسیله کشته شدند.

 

نهادهای حکومتی درزمان معاویه

از مهمترین کارهای معاویه برای ادارۀ بهتر مملکت اسلامی، تشکیل نهادهای جدید حکومتی بود. او کارهای عمربن خطاب را در این زمینه ادامه داد کما اینکه بعد از او عبدالملک بن مروان این اصلاحات را پی گرفت.

دیوان مالیه: همانطور که از نام آن بر می آید مسائل مالی حکومت را نظارت می کرد و شاید چیزی شبیه وزارت اقتصادی امروز بود.

 

دیوان خاتم: فسلفۀدیوان خاتم این بود که نامه های حکومتی بدون مهر نباشند؛ از جعل نامه ها جلوگیری شود وکسی به غیر از خلیفه از اسرار حکومتی آگاه نگردد.

 

دیوان برید: دیوان برید تلفیقی از ادارۀ پست و اطلاعات امروزی بودوظیفۀ دیوان برید انتقال نامه ها و احکام حکومتی در تمام نقاط مملکت اسلامی بود اما در خلال این کار برای خلیفه جاسوسی می کردند و از نقاط مختلف گزارش تهیه می کردند. معاویه دیوان برید را راه اندازی کرد و راههای برید را توسعه داد و درمیان راه ها چاپارخانه درست کرد.

خطای اجتهادی معاويه -رضي الله عنه-

معاويه -رضي الله عنه- در دوران حکومت خويش چندين بار با لغزش های اجتهادی مواجه شده است که همين موارد سبب شده اند تا حکومتش با خلافت راشده تفاوت داشته باشد و دوران حکومتش را ((ملوکيت)) بنامند. اما آيا او به خاطر اين خطا و لغزش ها گناهکار می باشد؟ علامه تقی عثمانی می فرمايد: در احاديث صحيحه مذکور است که مجتهد اگر به حق (و حقيقت) برسد، برايش مزد و پاداش دو برابر خواهد بود و اگر اشتباه کند (باز هم) يک اجر خواهد برد و شکی نيست که معاويه -رضي الله عنه- مجتهد بوده، بنابراين اگر اشتباهی هم کرده باشد، نزد خداوند اجر و ثواب دارد. و اين امر برايش قابل اعتراض و ملامت نيست.[1] ((اما اين امر را (لغزش اجتهادی) در مورد افراد بعدی (يزيد) نمی توان بکار برد. زيرا آنها اصلاً اهل اجتهاد نبوده اند، بلکه از آنها فاسق وگناهکار علنی بودند و از هيچ نظر آنها را نمی توان جزء خلفاء به شمارآورد. و آنها صرفاً در ليست ملوک داخل اند.))[2] يکی از اين لغزش های بزرگ، انتخاب نمودن پسرش يزيد، به عنوان جانشين خويش بود. اين پيشنهاد از طرف اصحاب گرانقدر رسول و تابعين به شدت مورد انتقاد قرار گرفت و اکثر بزرگان اصحاب و حضرت ام المؤمنين عايشه صديقه -رضی الله عنها- آن را رد کردند.

 

يك حادثه ي بزرگ بر خلافت اسلامي

با وجود آن باز هم اسم ((يزيد)) جهت خلافت برده می شود، حتی چهل نفر از اهالی کوفه خدمت اميرمعاويه -رضي الله عنه- آمده (يا فرستاده می شوند) و به ايشان پيشنهاد می دهند که شايسته است شما يزيد را بعد از خود به عنوان خليفه انتخاب نماييد. زيرا به نظر ما، شخصی پسنديده تر و نسبت به سياست و امور مملکتی ماهرتر از او، وجود ندارد، لذا هم اکنون از مردم برای او، بيعت خلافت گرفته شود. حضرت امير معاويه -رضي الله عنه- کمی تأمل نموده و در اين مورد از افراد بخصوصی مشورت می نمآيد. بعضی از آنها رای توافق می دهند، بهر حال سرانجام، جهت بيعت خلافت يزيد تصميم گيری می شود.

بيعت با يزيد

معلوم نيست چه کسانی در شام و عراق حرف بيعت يزيد را پخش کردند و اين حرف، بين مردم شايع گرديد که اهل شام، عراق، کوفه و بصره به بيعت با يزيد اتفاق کرده اند. مردم حجاز چشم به اهل بيت دوخته بودند، خصوصاً به حضرت حسين بن علی -رضی الله عنهما- که او را بعد از امير معاويه -رضي الله عنه- مستحق خلافت می فهميدند و در اين مورد منتظر رأی حضرت حسين، حضرت عبدالله بن عمر، حضرت عبدالله بن ابی بکر، حضرت عبدالله بن زبير و حضرت عبدالله بن عباس (رضوان الله عليهم اجمعين) بودند.

اسامی شهداء کربلاء    

 این اسامی بزرگ مردانی است که در جنگ کربلاء به همراه امام حسین رضی الله عنه به شهادت رسیدند خداوند جنت الفردوس را نصیبشان گرداند . و ما را از پیروان منهج عدالتخواهانه آنها قرار دهد نه از دکانداران کاسب ثروت و مقام با نام و اعتبار پاک آنان نزد خداوند. آمین یا رب العالمین.

1- ابوعبدالله حسین بن علی بن ابی طالب رضی الله عنهما.
2- ابوبکرفرزند حسن بن علی بن ابی طالب رحمه الله.
3- عثمان فرزند علی بن ابی طالب
  رحمه الله.   
4- ابو ثمامه صائدی
 رحمه الله .
5- ابو عمرو نهشلی ( یا : خثعمی )
 رحمه الله .
6- اسلم ترکی
  رحمه الله.
7- امیة بن سعد طائی
 رحمه الله .
8- انس بن حارث کاهلی
  رحمه الله.
9- بریربن خضیر همدانی
  رحمه الله.
10- جابر بن حارث سلمانی
  رحمه الله.
11- جابر بن حجاج تیمی
  رحمه الله.
12- جبلة بن علی شیبانی
 رحمه الله .
13- جعفر بن عقیل بن ابی طالب
  رحمه الله.
14- جعفر بن علی بن ابی طالب
  رحمه الله.
15- جنادة بن کعب انصاری
  رحمه الله.
16- جندب بن حجیر خولانی
  رحمه الله.
17- جون(غلام سیاه ابوذر غفاری)
 رحمه الله .
18- حبیب بن مظاهر
  رحمه الله.
19 - حجاج بن مسروق جعفی
 رحمه الله .
20- حر بن یزید ریاحی
  رحمه الله.
21- حلاس بن عمر راسبی
  رحمه الله.
22- حنظلة بن اسعد شبامی
  رحمه الله.
23- زاهر ، مولی عمرو بن حمق
  رحمه الله.
24- زهیر بن قین بجلی  رحمه الله.
25- سالم بن عمرو
  رحمه الله.
26- سعید بن عبدالله حنفی
 رحمه الله .
27- سلمان بن مضارب بجلی
  رحمه الله.
28- سوار بن منعم
  رحمه الله.
29- سوید بن عمرو خثعمی
  رحمه الله.
30- سیف بن حارث بن سریع جابری
  رحمه الله.
31- سیف بن مالک عبدی
  رحمه الله.
32- شوذب ، (غلام شاکر بن عبدالله همدانی)
 رحمه الله .
33- ضرغامة بن مالک
  رحمه الله.
34- عابس بن ابی شبیب شاکری
 رحمه الله .  
35- عامر بن حسان بن شریح طائی
  رحمه الله.  
36- عامر بن مسلم عبدی
  رحمه الله.  
37- عباس بن علی بن ابی طالب
  رحمه الله.  
38- عبدالرحمن بن عبدالله ارحبی
  رحمه الله.  
39- عبدالرحمن بن عبد ربه انصاری خزرجی
  رحمه الله.
40 -عبدالرحمن بن عروه غفاری
 رحمه الله .

41 - عبدالله بن عروه غفاری رحمه الله .  
42- عبدالرحمن بن عقیل بن ابی طالب
  رحمه الله.   
43- عبدالله بن حسن بن علی بن ابی طالب
  رحمه الله.  
44 عبدالله الاکبر بن عقیل بن ابی طالب
  رحمه الله.  

45 عبدالله الاصغر بن عقیل بن ابی طالب  رحمه الله.   
46 - عبدالله بن علی بن ابی طالب
 رحمه الله .  
47- عبدالله بن عمیر کلبی  رحمه الله.  
48- عبدالله بن مسلم بن عقیل
  رحمه الله.   
49- ابراهیم بن حصین ازدی
  رحمه الله.
50- علی اصغر(فرزند امام حسین)
  رحمه الله.   
51- علی اکبر(فرزند امام حسین)
  رحمه الله.  
52- عمار بن حسان طائی
 رحمه الله .
53- عمرو بن جناده انصاری
  رحمه الله.  
54- عمرو بن قرظه انصاری
 رحمه الله .  
55- عون بن جعفر بن ابی طالب ( جعفر طیار )
  رحمه الله .  
56- عون بن عبدالله بن جعفر
  رحمه الله.
57- عون بن علی بن ابی طالب
  رحمه الله.
58- قاسط بن زهیر تغلبی
 رحمه الله .
59- قاسم فرزند (امام حسن مجتبی)
 رحمه الله .
60- مالک بن عبدالله جابری
  رحمه الله.
61- مجمع بن عبدالله عائذی
  رحمه الله.
62- محمد بن عبدالله بن جعفر
 رحمه الله .
63- مسعود بن حجاج
  رحمه الله.  
64- مسلم بن عوسجه اسدی
  رحمه الله.
65- مسلم بن کثیر ازدی
  رحمه الله.
66- منجح بن سهم (غلام امام حسین)
  رحمه الله.
67- نافع بن هلال
  رحمه الله.
68- نعیم بن عجلان انصاری
  رحمه الله.
69 - وهب بن عبدالله کلبی
 رحمه الله .
70- هفهاف بن منهد راسبی
  رحمه الله.
71- یزیدبن ثبیط ( ثبیت ) عبدی
  رحمه الله.
72- یزید بن مغفل جعفی
 رحمه الله .  

شیخ عبدالله علایی

شیخ عبداللّه علایلی از علمای سنی لبنان درباره قیام امام حسین علیه السلام می نویسد: «برای همه متفکران مسلمانِ آن روزگار، ثابت شده بود که یزید با توجّه به اخلاق خاص و تربیت مشخص آن چنانی، شایستگی در دست گرفتن زمام جامعه اسلامی را ندارد. برای هیچ مسلمانی سکوت در آن موقعیّت هرگز جایز نبود و وظیفه آنان مخالفت و اعتراض آشکار بود. در این صورت قیام حسین علیه السلام در حقیقت اعلام نامزدی خود برای حکومت نبود؛ بلکه ذاتا و بیش از هرچیز این کار اعتراض به ولایت یزید به شمار می رود.

توفیق ابوعلم

توفیق ابوعلم، از علمای معروف اهل سنت مصر، در تحلیل نهضت عاشورا و قیام امام حسین علیه السلام می نویسد: «... امام حسین علیه السلام قصد کربلا کرد تا از یک سو دست به قیام بزند و از سوی دیگر از بیعت با یزید خودداری کند. هرچند برای او روشن بود که این قیام و امتناع از بیعت با یزید منجر به قتل او خواهد شد؛ زیرا اگر او با یزید بیعت می کرد یزید در صدد به وجود آوردن تغییرات اساسی در دین اسلام بر می آمد و بدعت های زیادی را بنا می نهاد. به همین دلیل است که گفته اند: حسین خود و خانواده و فرزندانش را فدای جدش کرد و ارکان حکومت بنی امیه هم جز با قتل او متزلزل نمی شد... بنابراین حسین برای طلب دنیا و مقام و... قیام نکرد؛ بلکه می خواست احکام خدا را به اجرا درآورد».

خالد محمّد خالد

خالد محمّد خالد، از علمای اهل سنت مصر، قیام امام حسین را صرفا برای حفظ دین اسلام معرفی کرده، می نویسند: «امام حسین علیه السلام برای حفظ دین دست به فداکاری زد. از آن جا که اسلام پایان بخش و در یک کلمه عصاره همه ادیان است، لذا حفظ آن هم از اهم کارهایی است که مؤمنان باید بدان اهتمام بورزند. تلاش های صادقانه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم و ائمه اطهار علیه السلام و اولیای بزرگوار همه و همه برای حفظ این دین بوده است. بنابراین موضوعِ قیام عاشورا نیز حفظ دین بود؛ چرا که در آن زمان نیاز زیادی به حفظ دین احساس می شد... پس امام علیه السلام برای انجام دادن امور عاطفی یا حتی کمک به دیگران فداکاری نکرد؛ بلکه هدف اصلی او فداکاری برای حفظ دین خدا بود».

محمدعلی جناح

محمدعلی جناح، رهبر فقید پاکستان، می گوید: «هیچ نمونه ای از شجاعت، بهتر از آنچه امام حسین نشان داد در عالم پیدا نمی شود. به عقیده من تمام مسلمین باید از شهیدی که خود را در سرزمین عراق قربان کرد، پیروی نمایند».

عباس محمود العقّاد

عباس محمود العقّاد نویسنده و ادیب بزرگ مصری، می نویسد: «جنبش حسین از بی نظیرترین جنبش های تاریخی است که تا کنون در زمینه دعوت های دینی یا نهضت های سیاسی پدیدار گشته است... دولت اموی پس از این جنبش به قدر عمر یک انسان طبیعی دوام نیافت و از شهادت حسین تا انقراض آنان بیش از شصت و اندی سال نگذشت».

عبدالرحمن شرقاوی

عبدالرحمان شرقاوی نویسنده مصری می نویسد: «حسین علیه السلام شهید راه دین و آزادگی است. نه تنها شیعیان باید به نام حسین ببالند، بلکه تمام آزادمردان دنیا باید به این نام شریف افتخار کنند».

عبدالحمید جُودَة السَّحار

عبدالحمید جودة السّحار، نویسنده مصری، می گوید: «حسین علیه السلام نمی توانست با یزید بیعت کند و به حکومت او تن بدهد، زیرا در آن صورت بر فسق و فجور صحه می گذاشت و ارکان ظلم و طغیان را محکم می کرد ونسبت به فرمان روایی باطل تمکین می نمود. امام حسین به این کار راضی نمی شد، گرچه اهل و عیالش به اسارت افتند و خود و یارانش کشته شوند».

العُبَیدی

العُبَیدی مفتی موصل می گوید: «فاجعه کربلا در تاریخ بشر نادره ای است، هم چنان که مسببّین آن نیز نادره اند... حسین بن علی علیه السلام سنت دفاع از حقِ مظلوم و مصالحِ عموم را بنا بر فرمان خداوند در قرآن وظیفه خویش دید و در انجام دادن آن تسامحی نورزید. هستی خود را در چنین قربانگاه بزرگی فدا کرد و بدین سبب نزد پروردگار «سرور شهیدان» محسوب شد و در تاریخ پیشوای اصلاح طلبان به شمار رفت. آری، به آنچه خواسته بود رسید و بلکه به برتر از آن کامیاب گردید».

سید قطب رح

سید قطب می نویسد: «ثمره نهضت حسین علیه السلام پیروزی بود یا شکست؟ در دایره و مقیاس کوچک ثمره این حرکت جز شکست چیزی نبود، ولی در عالم واقع حرکتی پرفروغ و در مقیاس بزرگ و وسیع پیروزی بود. هیچ شهیدی در سراسر زمین مانند حسین علیه السلام نیست که احساسات و قلب ها را قبضه کند و نسل ها را به غیرت و فداکاری بکشاند. چه بسیار از کسانی که اگر هزار سال هم می زیستند امکان نداشت عقیده و دعوتشان را گسترش دهند. ولی حسین علیه السلام عقیده و دعوتش را با شهادتش به کرسی نشاند. هیچ خطابه ای نتوانست قلب ها را به سوی خود سوق دهد و میلیون ها نفر را به سوی اعمال بزرگ بکشاند، مگر خطبه آخرِ حسین علیه السلام که با خون خود آن را امضا کرد و برای همیشه موجب حرکت و تحول مردم در خط طولانی تاریخ گردید».

محمد اقبال لاهوری رح

اقبال لاهوری (متوفای 1938 م) فلسفه عاشورا را در حریّت بخشی می داند. از دید اقبال، قیام امام حسین علیه السلام و یارانش برای حفظ آزادگی و گریز از بندگی طاغوت و غیر خدا و اثبات بندگی نسبت به خدا و برخوردار ساختن دیگران از آزادی در سایه تعبد الهی بود

 

 

 

 

معاویة بن یزید بن معاویه بن ابوسفیان رح

 

معاویة بن یزید بن معاویه بن ابی سفیان، معروف به معاویه دوم و مکنی به ابو لیلی است. او سومین خلیفه از خلفای بنی امیه است که پس از پدرش یزید در صفر 64 ه. ق به خلافت رسید.


وی به بیانی سه ماه و به بیانی دیگر چهل روز خلافت کرد و پس از آن بر منبر رفت و کناره گیری خود را از خلافت اعلام داشت و گفت ای مردم، جد من معاویه به منازعه با کسی پرداخت که در خویشاوندی به پیامبر نزدیک بود و در اسلام نیز پیشتر از او بود ( علی بن ابیطالب ). او اولین مسلمان، اولین مؤمن و پسر عموی رسول خدا و پدر اهل بیت خاتم رسولان بود.

او سپس با ذکر برخی از کردارهای جدّ و پدرش گفت که: من حکومت بر شما را عهده دار نمی شوم، مروان بن حکم به او گفت: همچون عمر بن خطاب، شورایی معین کن.  اما او گفت: هیچ مسئولیتی را در این مورد نخواهد پذیرفت.

معاویه دوم پس از مدت کمی از دنیا رفت و بسیاری عقیده دارند که وی را مسموم کردند.  سن او در این هنگام 21 سال و 18 ماه بود. با مرگ او تزلزل موقتی در دستگاه امویان روی داد که این خلاء بلافاصله توسط مروان بن حکم پُر شد و از آن پس تا پایان حکومت آنان، مروانیان حاکم بودند

برچسب ها :

1395/5/23 ,19:56 | ديدگاه | نسخه قابل چاپ