X
علامت صالحان:ثبات قول، صداقت و کرامت و نشان فاجران:سفسطه،دروغ،یاوه گویی و دورویی


          ==================صاحب وبلاگ: عبدالرحمن عباسی ========= =========كارشناس ارشدتعليم و تربيت(اسلامي)

علامت صالحان:ثبات قول، صداقت و کرامت و نشان فاجران:سفسطه،دروغ،یاوه گویی و دورویی

بدیع الزمان سعید نورسی رح:

  

 متفكر، مخلص، مخلص، متکلم، فقیه، سیاستمدار و عارف برجسته کُرد

         

 یکی از مجددان راستین این عرصه مرحوم بدیع الزمان شیخ سعید نورسی ، متفکر ، مخلص ، متکلم ، فقیه ، سیاستمدار وعارف برجستهکُرد می باشد . زیرا زمانی که نورسی ظهور کرد ، ترکیه وجهان اسلام را بحرانی سخت فرا گرفته بود . جنگ جهانی ، سقوط خلافت عثمانی ، روی کار آمدن رژیم لائیک ، تلاش برای اسلام زدایی ومنع هویت اسلامی وموجب شده بود که زمینه برای سیطره افکار واندیشه های سکولاریستی وضد دینی مهیا شود .

زمانی که هر گونه جنبش دینی مارک ارتجاعی می خوردند وعلما به پای میز محاکمه می رفتند واندیشمندان دار زده می شدند وآموزشهای دینی ممنوع شده بود ومسلمانان از انجام عبادات انفرادی نیز منع شده بودند ، ودراین چنین دورانی شخصیتی کمر همت بر بست وبا تمکام وجود برای دفاع از موجودیت وکیان اسلام قیام کرد . مقایسه او با اندیشمندان اسلامی از امام محمد غزالی تا اقبال لاهوری این حقیقت را برملا می سازد که وی شخصیتی جامع الاطراف بود ونه تنها در یکی از علوم ، بلکه در همه علوم و نه بخشی از عمر ، بلکه همه عمر خود را وقف دفاع از قرآن واسلام کرده است .پیامبر گونه جز از خدا از کسی مزد واجری نخواست وهمواره به مال وجاه پشت پا زد . دین را به دنیا نفروخت . بندگی اش نه برده گونه بود ونه تاجرانه . او عارفی بود که هدفش بیرون کشیدن گلیم خود از آب بی ایمانی نبود . در میدان اندیشه ، مجاهد ، در عرصه جهاد متفکر ، در پارلمان دیدگاه سیاسی اش را برکرسی می نشانید ودر میان عشایر ، سنتهای پسندیده را توضیح ودر جامعه نکات اخلاقی را بیان می نمود .

1-                       بدیع الزمان سعید نورسی رح:

        

 یکی از مجددان راستین این عرصه مرحوم بدیع الزمان شیخ سعید نورسی ، متفکر ، مخلص ، متکلم ، فقیه ، سیاستمدار وعارف برجسته .کُرد می باشد . زیرا زمانی که نورسی ظهور کرد ، ترکیه وجهان اسلام را بحرانی سخت فرا گرفته بود . جنگ جهانی ، سقوط خلافت عثمانی ، روی کار آمدن رژیم لائیک ، تلاش برای اسلام زدایی ومنع هویت اسلامی وموجب شده بود که زمینه برای سیطره افکار واندیشه های سکولاریستی وضد دینی مهیا شود .

زمانی که هر گونه جنبش دینی مارک ارتجاعی می خوردند وعلما به پای میز محاکمه می رفتند واندیشمندان دار زده می شدند وآموزشهای دینی ممنوع شده بود ومسلمانان از انجام عبادات انفرادی نیز منع شده بودند ، ودراین چنین دورانی شخصیتی کمر همت بر بست وبا تمکام وجود برای دفاع از موجودیت وکیان اسلام قیام کرد . مقایسه او با اندیشمندان اسلامی از امام محمد غزالی تا اقبال لاهوری این حقیقت را برملا می سازد که وی شخصیتی جامع الاطراف بود ونه تنها در یکی از علوم ، بلکه در همه علوم و نه بخشی از عمر ، بلکه همه عمر خود را وقف دفاع از قرآن واسلام کرده است .پیامبر گونه جز از خدا از کسی مزد واجری نخواست وهمواره به مال وجاه پشت پا زد . دین را به دنیا نفروخت . بندگی اش نه برده گونه بود ونه تاجرانه . او عارفی بود که هدفش بیرون کشیدن گلیم خود از آب بی ایمانی نبود . در میدان اندیشه ، مجاهد ، در عرصه جهاد متفکر ، در پارلمان دیدگاه سیاسی اش را برکرسی می نشانید ودر میان عشایر ، سنتهای پسندیده را توضیح ودر جامعه نکات اخلاقی را بیان می نمود .

جهان اسلام در وضعیتی پر مخاطره قرار داشت؛از یک طرف فرزندانش -مسلمانان – عقب مانده و از طرف دیگر گرگ های هار آن را محاصره کرده بودند.انسانهای دلسوز هم چشم به آسمان دوخته و از خداوند می خواستند رهبری صادق و کار آمد را برایشان بفرستد جهان اسلامی را از سیل بی اعتقادی، الحاد و دام دشمنان نجات دهد.

در چنین شرایطی علامه سعید نورسی مشهور به بدیع الزمان در سال (۱۲۹۳ هـ ق۱۸۷۶م) در روستای نورس از نواحی بدلیس کردستان ترکیه تولد یافت .

سعید از همان کودکی دوست داشت با بزرگترها و بزرگان همنشین شود و به سخنانشان گوش فرا دهد به ویژه حضور در مجلس طلاب علوم دینی روستایشان که در شب های طولانی زمستان، در منزل پدرشان جمع می شدند را بسیا دوست داشت.

ملا نورمحمد ، استادِ سعید ، چنان شیفته اخلاق و تیزهوشی او شده بود که تصمیم گرفت از نحوه بزرگ شدن و پرورش او در خانواده اش به تحقیق و جستجو پرداخت ، ملا نورمحمد ناگزیرشد برای کسب آگاهی درباره نحوه رشد و تربیت سعید در دامان پدر و مادرش مسافت شش هفت ساعت پیاده روی کند .

رشته سخن را به ملا نور محمّد می سپاریم که چنین می گوید: وقتی به خانه سعید رسیدم از مادرش نوریه پرسیدم: این بچه سعید را چگونه پرورش داده اید؟

پاسخ داد: الحمدلله من  انسانی مسلمان و معتقد  و اهل نماز و قرآن هستم ، باید خدمت شما عرض کنم از زمانی که سعید  را در شکمم داشته ام و تاکنون ، هیچ وقت بی وضو نبوده ام ؛ البته پس از تولد او نیز سعی نموده ام همواره وضو بگیرم و سپس به او شیر بدهم .

در حالی که ملا نورمحمد  و مادر سعید  گرم سخن گفتن در باره نحوه بزرگ و تربیت شدن او بودند ناگهان صوفی میرزا پدر سعید نیز از راه رسید ، او که از چراگاه برمی گشت چهار گاو همراه داشت که دهانشان را با پارچه ای محکم بسته بود، ملانور محمّد و طلبه های همراهش از اینکه دهان گاوها را بسته می دیدند، خیلی تعجب کردند!!!

 صوفی میرزا ، پدر سعید به ملامحمد نور و همراهانش خوش آمدگویی گرمی گفت ومقدم آنها را گرامی داشت، ملامحمد نور و همراهانش که از دیدن صحنه بسته بودن دهان گاوها متحیر شده بودند قبل از هر چیزی از  صوفی میرزا علت بستن دهان گاوها را از او پرسیدند  که در جواب گفت: فاصله مزرعه ام  با خانه  دوراست ، و چون به هنگام ایاب و ذهاب  از کنار مزرعه همسایه هایم می گذرم ، ناگزیرم دهان گاوها را ببندم مبادا از گیاه و علوفه همسایگان بخورند و شیرشان آلوده شود؛ چرا که الحمدلله تاکنون  یک لقمه حرام، به خانه ام راه پیدا نکرده واز گلوی خانواده ام پایین نرفته است!

ملانور محمّد و همراهانش، نحوه پرورش و تربیت سعید کوچولو را با چشم و گوش خود دیدند و از زبان مربیانش شنیدند و فهمیدند که سعید در آغوش این چنین پدر و مادر برجسته ای پرورش یافته است ، پدر ومادری که دوری از حرام  ،  جستجوی حلال و اطاعت از اوامر الهی بزرگترین امتیازشان به شمار می آید.

 آنان با خود می گفتند واقعاً چنین پدر و مادر خداجویی لیاقت و شایستگی چنین پسر بااخلاق و باهوشی را دارند !

لقب بدیع الزمان

با اندک تأملی در زندگی ایشان می‌توان فهمید که به‌راستی تخلص بدیع الزمان برازنده‌ی وجود اوست. سعد عبدالمجید روزنامه‌نگار مصری مقیم ترکیه در همین زمینه می‌نویسد: درفراگیری و حفظ علوم مشهور بود ، آن قدر شیفته دانش بود که برای فراگیری آن به به جای جای کشورش سفر می نمود و بیش از ۹۰ کتاب از کتاب های مرجع را حفظ نموده بود.

هنوز سن ایشان به شانزده سالگی نرسیده بود که در سال ۱۸۸۲م به ماردین رفت ودر مسجد جامع آن شهر تدریس را شروع کرد وبه سؤالات مسلمانان جواب می داد .

در سال ۱۸۸۴م. حسن پاشا والی شهر وان از ایشان خواست تا پیش او برود ودر آنجا ساکن شود ، پیشنهاد اورا پذیرفت ورفت ودر خانه طاهر پاشا مقیم شد . در آنجا در مدرسه خُرخُرحدود بیست سال تدریس کرد . در این سفر که جناب ملا سعید با عده ای از علمای علم جدید مانند شیمی ، جغرافیا فیزیک و… ملاقات هایی انجام داد واحساس کرد که در این علوم مایه چندانی ندارد ، چون با آن علوم آشنا نبود وفهمید که کلام قدیمی ومَدرَسی برای عصر حاضر نارساست . این احساس ، اورا برآن داشت تاسعی کند این علوم را نیز یاد بگیرد . دراندک زمانی در علوم ریاضی ، نجوم ، شیمی ، فیزیک ، زمین شناسی ، فلسفه ، تاریخ وجغرافیا ماهر شد به حدی که بتواند متخصصین آنها را در مناظرات شکست دهد وحتی درباره آن علوم کتاب هم بنویسد به همین خاطر لقب بدیع الزمان به اواختصاص داده شد .

بعد از آنکه خبر سخنرانی گلادسون وزیر انگلیسی که در- مجلس عوام انگلستان – یک جلد قرآن را بلند کرده وگفته بود :  تا زمانی که این قرآن در دست مسلمانان باشد ، ما نمی توانیم بر آنها حکومت کنیم لذا ناچاریم این قرآن را از بین برده یا اینکه رابطه مسلمانان را با آن قطع کنیم ، به این خاطر با خود عهد نمود که تمام زندگیش را در راه نمایان ساختن عظمت قرآن صرف نماید  وعزمش را جزم نمود تا برای خدمت به قرآن یک دانشگاه اسلامی رادرشرق آنادول ، یعنی کردستان با سبک دانشگاه الأزهر مصر به نام الزهراء تأسیس کند . به این منظور در سال ۱۸۹۶ به استانبول رفت ومدت یک سال ونیم در خانه یکی از دوستانش اقامت کرد تا طرح خود را به متولیان امر تقدیم کند ومی کوشید تا شاید طرح اورا تصویب کنند ولی عاقبت با دست خالی به وان برگشت .

در سال ۱۹۰۷م به استانبول برگشت ودر هتل شکرچی اقامت گزید وبر سر در منزلش تابلویی نصب کرد با این عنوان که در اینجا “هر مشکلی حل وبه هر سؤالی جواب داده می شود بدون آنکه از کسی مزدی دریافت شود 

در سال ۱۹۱۰م استانبول را ترک وبه وان باز گشت ودر انجا کتاب های مناظرات ومحاکمات را نوشت که در سال ۱۹۱۳ م در استانبول چاپ شدند .

در سال ۱۹۱۱ به قصد دیدار با خواهرش از شام سوریه دیدن کرد ودر مسجد اموی دمشق به زبان عربی سخنرانی نمود .

خواب مبارک:

زمستان فرا رسید: زمستانی پر از برف و یخبندان. تا جای که راه ارتباطی روستاها مسدود شدو سعید درس خوان، در خانه پیش پدر و مادر ماند، اما دراین زمستان حادثه ای مهم رخ داد خوابی دید که آن را تا آخر عمرش فراموش نکرد در خواب دید که قیامت فرا زسید و تمام مردم جمع شدند. او هم خیلی دیدار پیامبر (ص )بود ولی در میان مردم و با این همه شلوغی و ازدحام چگونه و در کجا می توانست ایشان را بیابد؟ در این اوضاع در حالی که با چشم، مردم را می پاید، ناگهان به فکرش رسید که به کنار پل صراط برود چون حتماً پیامبر بزرگوار(ص)  از آنجا عبور می کند. فوراً خود را به آنجا رساند. ایستاد و منتظر شد. پیامبران عظیم الشأن صلوات الله و سلامه علیهم اجمعین از کنارش عبور کردند. او هم دست یک یک آنها را بوسید. پس از آن پیامبر (ص) تشریف آوردند. سعید هم خودش را به آغوش پیامبر (ص)  انداخت. دستهایش را بوسید و از ایشان خواست تا به او علم بدهد. پیامبر (ص)هم فرمود: علم قرآن به تو داده خواهد شد به شرطی که از هیچ فردی از افراد امتم سؤال نکنی .

موضع گیری حکیمانه :

بدیع الزمان شنید که جناب شیخ سعید پیران، چهره سرشناس کردستان هم، می خواهد با حکومت آنکارا بجنگد. جنگجویان از جناب نورسی هم خواستند تا با آنها همکاری و همراهی کند و اصلاٌ فرماندهی آنها را به عهد بگیرد و جنگ را هدایت نماید، ولی ایشان نه تنها تقاضای آنها را نپذیرفت، بلکه از آنها خواست از این کار دست بردارند . دوست و دشمن از شجاعت و غیرت نورسی آگاهی داشتند. او مردی نبود که خود را به کری بزند یا پنهان شود نه، بلکه با فراست و حکمت اسلامی و هدایت قرآن وتجربه عمر و هوشیاری و نبوغ خود، به این واقعیت رسیده بود که باید تنها از راهی که خودش انتخاب کرده برای مصلحت مسلمانان تلاش کنند. چند بار از ایشان تقاضای همکاری شد، اما باز هم این تقاضاها را قبول نکرد. چون یک انسان خبیر و هوشیار مثل او نمی خواست خون مسلمانان در راه بی فایده ای که هیچ آخر و عاقبت خوبی ندارد، ریخته شود.

تبعید:

بدیع الزمان هیچ جرم و خطایی مرتکب نشده بود، بلکه زندگی خود را با انزوا و گوشه گیری سپری می کرد. از سیاست و حقه های آن دست برداشته بود و با هیچ طریقی با دولت مخالفت نمی کرد، ولی آنها می دانستند که می خواهد کار خیلی بزرگی انجام دهد. می دانستند خیلی از مردم گوش به فرمان ایشانند. به همین خاطر خیلی از ایشان می ترسیدند و می خواستند او را از دوستداران و رفیقانش دور کنند تا شاید درخشندگیاندیشه هایش بی فروغ شود و از دستش خلاص شوند! اما رحمت واسعه الهی چنان اقتضا می نمود که او را این همه شکنجه و اذیت کنند و از خانه و کاشانه آواره نمایند. دل صاف و پاکش را همچون بگ گل پژمرده تا از دنیا دست بردارد و به راستی برای قیامت تلاش کند و دلش را به طول کامل با خدا پیوند دهد و از او غافل نماند دوای درد دلهای عصر حاضر رل پیدا کند تا انسانیت از خداشناسی و بی اعتقادی نجات یابد و نور قرآن بتواند دلها را روشنایی بخشد.

آوارگی و در به دری:

حکام به زعم خو بدیع الزمان را اذیت می کردند و با خود می گفتند بگذار غربت و بی کسی و فقر و غم غصه و پیری، سعید نورسی را محاصره کنند شاید همه اینها بر او تاثیر بگذارند و او را مجبور نمایند که از این کارها دست بردارد. این هم اندیشه بی ریشه سربازان شیطاناست. در طول تاریخ همواره چنین کرده اند و دیگر درس عبرت نمی گیرند. چون شیطان از کاری که در پیش گرفت دست بر نمی دارد و هم همواره این فیلم کهنه و تکراری دو باره پخش می کند.

دریافت گواهینامه علمی :


در سال ۱۸۸۵م برای تحصیل در مدرسه ملا امین افندی به بتلیس از آنجا به مدرسۀ علوم دینی میر حسن ولی در موکوس و از آنجا به مدرسۀ واسیان در گواش و از آنجا هم به مدرسه ای در منطقۀ بایزید در استان ارزروم رفت و در این مدرسه بود که تعلیمات زیر بنایی را آغاز نمود. در مدت سه ماه در این مدرسه، علوم دینی متداول را به پایان رسانید و از دست ملا محمد جلالی گواهینامۀ عالمی را دریافت نمود.

 بعد از چند ماه به ملاقات برادر بزرگترش ملا عبدالله که در شهر شیروان مشغول تحصیل بود رفت. برادرش از او پرسید در این ماهی که همدیگر را ندیده ایم چه کتاب هایی را خوانده ای؟ سعید جواب داد هشتاد کتاب و رساله درسی مدرسه و غیر از اینها کتابهای دیگری را هم مطالعه کرده ام. ملا عبدالله از سعید امتحان مشکل و دقیقی گرفت و کاملاً شگفت زده شد که برادرش هشت ماه قبل که شاگرد خودش بوده اکنون عالمی بلند پایه و دانشمندی کاملاً آگاه شده است. پس از آن میان ملا سعید و عالم مشهور فتح الله افندی در سیعرد ملاقات و گفتگویی صورت گرفت که سعید از امتحان و سؤالاتی که این عالم مشهور از او پرسید سر بلند بیرون آمد و هیچ یک از سؤالات او را بی جواب نگذاشت.

جنگ جهانی اول و تبعید نورسی

با شروع جنگ جهانی اول بدیع الزمان با یک دست قرآن وبا دست دیگر سلاح برداشت  ،  شب ها به دفاع می پرداخت واز طرف دیگر مشغول درس دادن وخواندن قرآن می شد تااینکه بالاخره در آن جنگ زخمی وبه اسارت دشمن در آمد ودو سال وچهار ماه و چهار روز در اسارت ماند ، پس از نجات یافتنش از اسارت دشمن به استانبول رسید ومورد استقبال مردم وخلیفه وقت قرار گرفت ودر آنجا از جانب خلیفه بدون آنکه خودش اطلاعی داشته باشد ، به عنوان عضو – دار الحکمة الإسلامیة – برگزیده شد .

بدیع الزمان به هیچ وجه تحت تأثیر استعمارگران قرار نگرفت ودر مقابل آنان زانو نزد بلکه تا به مخالفت با آنان برخاست تا اینکه چندین بار به دادگاه کشانده وبعدها تبعید شد .

در سال ۱۹۲۳ به وان برگشت ودر خرابه ای در بالای کوه ارک خدا پرستی واقعی را آغاز کرد وبه انزوا وپرورش روح وجان خود پرداخت .

در کنار این کوه بلند وسر به فلک کشیده مدت زیادی مشغول عبادت واندیشه درباره آینده اسلام ومسلمین بود همزمان شاگردان زیادی از محضر ایشان کسب فیض می کردند .

در ۲۵ شباط ۱۹۲۵ م. دسته ای سرباز به بالای کوه ارک فرستاده تا ایشان را از آنجا پایین بیاورند . او را ابتدا با ارز روم سپس به طراب زون وپس از آن به استانبول و از آنجا نیز به بوردو وپس از هفت ماه به اسپارته برده شد پس از چند ماه نگذاشتند در آنجا هم راحت باشد ودستور داده شد که به بارلا  – که در یک منطقه دور افتاده قرار داشت –  برده شد .

بدیع الزمان خدا پرست با هدفی پاک ونیتی خالص ومحبتی بی اندازه نسبت به دینش وترس فراوان از قیامت ودلسوزی نسبت به مسلمانان ، در شهر کوچک وزیبای بارلا خدا پرستی را از سر گرفت ودلش را صادقانه تسلیم خدا نمود . در این شهر که خانه محقر وکوچکی به او داده بودند استاد مدت هشت سال ونیم زندگی کرد وبیشتر رسالات نور را در آنجا نوشت وبه این صورت این اتاقک چوبی به عنوان اولین مدرسه نور به حساب می آید .

این دانشمند تلاشگر و نستوه می‌خواست دانشگاه بزرگی در شهر وان تأسیس کند که زبان و ادب کردی نیز در آن تدریس شود مقدمات را فراهم کرد و دولت عثمانی را نیز در این زمینه متقاعد ساخته بود؛ اما بروز جنگ جهانی اول موجب شد که در این کار توفیق حاصل نکند. شیخ سعید پس از تجزیه‌ی عثمانی و استقرار حکومت آتاتورک صدمات و لطمات زیادی متحمل شد. هر روز او را به گونه‌ای به پای میز محاکمه می‌کشیدند و او را به جرائمی از قبیل تجزیه‌طلبی «آشوبگری» دعوت نبوت و متهم می‌کردند. چندین بار به مناطق مختلف تبعید و بارها زندانی شد.

اولین شاگرد مدرسه نور

 

مدت زیادی شیخ در میان مردم بارلا تنها وبی کس بود وهیچ کس جرأت نمی کرد حتی به او سلام هم بکند ،  سر انجام پس از مدتی مردی بنام سلیمان ضمن ابراز وفاداری به بدیع الزمان خود را به ایشان رساند وخود را به عنوان خادم وهمکار او معرفی نمود .

سلیمان مدت هفت سال به بدیع الزمان کمک کرد ودر محضر ایشان زانوی شاگردی را به زمین زده وحلقه اتصال بدیع الزمان با مردم شد . تا اینکه در نتیجه جوانان زیادی با این عالم ربانی ارتباط پیدا نموده وحلقه درس استاد روز به روزبیشتر می شد وبارلا را به مدرسه ای بی نظیر تبدیل نمودند .شاگردان بارلا در نهایت زرنگی وتلاش ، رسالات ممنوعه استاد را مطالعه ونسخه های دیگری را از روی آنها استنساخ می نمودند ودر سراسر ترکیه پخش می کردند وبا این کار شاگردان نورسی با دستگیری وشکنجه وتبعیدروبه رو شدند .

در سال ۱۹۳۲ م . بعد از تصویب قانون ممنوعیت اذان به شیوه شرعی وعربی  وتبدیل آن به ترکی مردم واهالی مسجد کوچکی که بدیع الزمان امام جماعت آن ، اصرار داشتند که باید اذان واقامه در داخل مسجد وبه همان شیوه عربی اجراشود ، یک روز مأمورین دولتی به مسجد ریختند وجناب نورسی وهمراهانش را دستگیر وبا پای پیاده در میان برف روانه اکریدر کرده ودر آنجا زندانی نمودند .

پس از حادثه مسجد ودستگیری چند شاگرد بدیع الزمان در سال ۱۹۳۴م. اورا به شهر اسپارته منتقل نمودند در آنجا نیز اورا آرام نگذاشتند بعد از چند ماهی در سپیده دم یکی از روزهای ماه نیسان سال ۱۹۳۵ م. گروهی از مأمورین به منزل ایشان ریختند واورا دستگیر وروانه زندان اسکی شهر نمودند واورا به تنهایی به دور از شاگردانش در یک جا زندانی کردندومدت دوازده روز او و شاگردانش را از غذاخوردن محروم نمودند .

پس ازآن که بدیع الزمان یازده ماه در زندان اسکی شهر سپری کرد در بهار ۱۹۳۶م به قستمونی در شمال ترکیه تبعید شد ، نورسی مدت هفت سال را هم در این شهر به عنوان تبعید ، سپری کرد ودر این مدت رسالات دیگری نوشت .

هر چند مأموران حکومتی در این شهر هم بدیع الزمان را تحت نظارت داشتند ایشان همچنان به راه خود ادامه می داد چون که با خود عهد کرده بود که خدمت گذار ایمان وقرآن باشد ،  به همین خاطر هر چند مأموران وجاسوسانشان مراقب ایشان بودند او ازراههای گوناگون برای شاگردانش نامه می فرستادورسالات را مخفیانه به شاگردانش می رساند ؛ به دین ترتیب افرادی به عنوان پستچی پیدا شدند وپیام های نور از این طریق به صورت منظم میان شهرها وروستاها پخش می شد .

پس از هفت سال اقامت اجباری در قستمونی به زندان دنیزلی منتقل شد ومدت نه ماه درآن زندان ماند که دستاورد این زندان نوشتن رساله ثمره درخت ایمان  بود ، در اواخر ماه آب ۱۹۴۴م  حکم تبعید ایشان به امیر داغ از توابع ولایت آفیون صادرشد ، در ششم کانون اول ۱۹۴۸ بدیع الزمان وتعدادی از شاگردانش به زندان آفیون انداخته شدند ومدت بیست ماه را در آن زندان سپری نمودند که در این وقت جناب نورسی ۷۵ سال سن داشتند .

هرچند بدیع الزمان در جوی پر از بی مهری واستبداد زندگی می کرد ، باز هم از وظیفه اصلیش دست برنداشت ، بیشتر اوقات مشغول عبادت بود ، کم می خوابید وبسیار کم غذا می خورد ،  شب ها را با تسبیح ، تهلیل ، دعا ، مناجات ونماز شب سپری می نمود وهمیشه وضو داشت .

دولت لائیک وقت نقشه های زیادی برای از بین بردن جناب نورسی کشید تا اینکه هفده بار سعی شده بود که ایشان را از طریق مسموم کردن بکشد .

در سال ۱۹۵۰ حزب دمکرات در انتخابات موفق شده وحکومت را به دست گرفت وعفو عمومی اعلام نمود ،  پس از آن بدیع الزمان اولین سفر آزاد خود را به اسکی شهر اختصاص داد وبا دیدن شاگردان قدیم وجدیدش شاد وخوشحال شد . پس از آن به اسپارته رفت ومدت هفتاد روز در آنجا اقامت کرد .

پس از چاپ کتاب  پیام رهبر جوانان  توسط یکی از شاگردانش بهانه ای جدید به دست دولت افتاد لذا او را به استانبول احضار کردند تا در بیست ودوم کانون سال ۱۹۵۲ در دادگاه کل جزا آماده باشد ،  جناب نورسی پس از سه مرحله دادگاه در استانبول بی گناه شناخته شد ، پس از آن برای دیدار دوستان و شاگردان خود به امیر داغ رفت

این بار به شهر خاطراتش ، شهری که اولین مدرسه نور در آنجا تأسیس شد واولین جایی که پیام های نور در آن نوشته شد سفر کرد .

جشن رساله های نور

دادگاه آفیون در سال ۱۹۴۸ م انجمنی از علما ودانشمندان را برای تحقیق وبررسی پیام های نور واعلام نظر خود در مورد آنها تشکیل داد ، این دادگاه مدت هشت سال به طول انجامید تا با لآخره در ۲۵ مارس ۱۹۵۶ م طبق گزارش آن انجمن مبنی بر اینکه در رسالات نور هیچ گونه ضدیت با قانون اساسی وحکومت ترکیه وجود ندارد ، صادر شد . بدین ترتیب شاگردن نور آستین ها را بالا زدند وچاپخانه های استانبول ، آنکارا ، صامسون وانطالیا را برای چاپ پیام ها راه اندازی کردند ، بدیع الزمان از اینکه رسالات نور چاپ می شدند خیلی خوشحال بود و می گفت این عید وجشن رسالات نور است ، من منتظر چنین روزی بودم .

وفات نورسی

سال ۱۹۵۷ از راه رسید بدیع الزمان روز به روز پیر تر وضعیف تر می شد . در سال های آخر عمر خود در شهر اسپارته با شاگردانش زندگی می کرد ، بعضی وقت ها به بارلا وامیر داغ نیز سفر می کرد، در سال ۱۹۶۰ در ماه مارس بیماریش شدت گرفت وبعدها معلوم شد که به  ذات الریه  دچار شده است سرانجام در زندان شهر اورفه در سن ۸۶ سالگی در ۲۷ رمضان سال ۱۳۷۹ هـ. ق با جهان فانی وداع گفت. بدیع الزمان خداپرست پس از گذراندن عمری پر از محنت وشکنجه و آزار در راه ایمان واسلام ، با این جهان وداع گفت وبه محبوبی که سال های سال انتظار دیدارش را می کشید پیوست . ایشان پس از خود از متاع دنیوی ، یک ساعت ، یک عبا ، یک عمامه وبیست لیره ترکیه را به جاگذاشتند وبدون فرزند از دنیا رفتند چون که در تمام عمرش ازدواج ننمود، اما پیام های نور را به عنوان خلعت به تمام انسان ها وبه ویژه مسلمانان هدیه داد . روحش شاد وراهش پر از راهرو باد. بدیع الزمان خداپرست پس از گذراندن عمری پر از محنت و شکنجه و آزار در راه ایمان و اسلام، با این جهان وداع گفت و به محبوبی که سال های سال انتظار دیدارش را می کشید،پیوست. ایشان پس از خود از کالای دنیوی یک ساعت، یک عبا، یک عمامه و بیست لیره ترکیه را به جا گذاشتند، اما پیام های نور را به عنوان خلعت به تمام انسان ها و به ویژه مسلمانان هدیه داد تا نقشه و راه زندگی عصر حاضر را برای آن ها روشن کند و بتوانند در این وضعیت بحرانی، رضایت خداوند را جلب کنند و وظیفه اصلی انسانی خود را فراموش ننمایند.

بدیع الزمان پس از مرگ نیز کاخ مستکبران را می لرزاند

بله! در یازدهم ماه تموز سال ( ۱۹۶۰ م دو ماه پس از رحلت حضرت شیخ بدیع الزمان سعید نورسی ) فرماندار اورفه، همراه با فرمانده نظامی منطقه شرقی سوار بر یک هلی کوپتر شدند و به قونیه به خدمت جناب ملا عبدالمجید برادر بدیع الزمان رفتند و با زور ایشان را مجبور کردند تا اجازه انتقال جنازه و استخوانهای برادرش را صادر کند!!!

ملا عبدالمجید فکر می کرد که اکنون استخنوانهای برادر عزیزش خاک شده و اثری از آنها نمااند است، ولی همین که سر قبرش رفتند و کفنش را دیدند، چنین می نمود که گویی همین دیروز فوت کرده است. کفنش به همان صورتی بود که در قبر گذاشته بودند و تنها کمی کنار سرش زرد شده بود و به اندازه یک قطره آب هم خیس بود.وقتی که پزشک کفن را از سر و صورت ایشان کنار زد بر لبانش لبخندی نقش بسته بود. جنازه مبارکش را در آوردند در تابوتی گذاشتند و با هلی کوپتر به آفیون بردند. از آنجا هم به اسپارته بردند و در جایی نا معلوم دفن کردند.این بار هم که دولت بدیع الزمان را با انتقال جنازه اش آزار داد، موجب به تحقق پیوستن آرزوی خود ایشان شد که از خدای بزرگوار خواسته بود که کسی جز دسته ای از شاگردانش از محل قبرش خبر نداشته باشد.

خداوند تکمیل کننده نور و رسالت خویش است:

دولت هر کاری را که برای آزار و اذیت بدیع الزمان یا مانع تراشی در راه دعوت مبارک ایشان انجام داد، نتیجه منفی داشت. چون با وجود آن همه شکنجه و آزار و زندانی و در به دری توانست وظیفه ای را که بر دوش خود احساس می نمود، به خوبی انجام دهد و پیامهای نور را به رشته تحریر در آورد. بدبخت هایی که با بدیع الزمان مخالفت می ورزیدند، باعث انتشار حقایق ایمان شدند. آنها دین را در کشور، ممنوع اعلام کردند تا ملت مسلمان ترکیه به کلی تشنه ایمان و اسلام شوند و آغوش محبت خود را برای آن باز کنند. چنانکه گویی سالهای سال محبوبی، از او دور افتاده باشد.

درس‌هایی از زندگی ایشان:

*در زندگی عهد کرده بود حتی در اوج فقر و نداری هرگز از دیگران چیزی را طلب نکند. و این به واسطه‌ی آن بود که شبی در خواب به خدمت رسول خدا رسید فرمودند: «خداوند به تو علم و دانش می‌بخشد به شرطی که از کسی چیزی نخواهی» به همین خاطر حتی از پذیرفتن زکات و هدایا نیز امتناع می‌ورزید. و این نصیحتی است برای داعیان دین که با زبان حال به مردم بفهمانند هیچ نیاز و انتظاری از آنان ندارند و اجر و پاداششان را فقط از خدا می‌خواهند. *با دعا و زاری شبانه و خواندن نمازهای سنت و مستحب خود را از سیطره‌ی شیطان و نفس سرکش آزاد کرده بود چنانکه آمده است: در خانه‌ی والی شهر وان اقامت گزیده بود در مجاورت ایشان زنانی مشغول کار بودند پس از دو سال چون چهره‌ی آنان را ندیده بود نتوانست آن‌ها را بشناسد وقتی علت را جویا شدند فرمود: «…… عزة العلم یمنعنی من النظرغرور و عزت دانش مرا از نظر به نامحرم باز می دارد .و این درس بزرگی است برای جوانان مسلمان و صاحبان علم مخصوصاً کسانی که در کسوت مقدس علوم دینی هستند که در مقابل نامحرم دیده فرو نهند.

*هرگز از اعلان سخن حق کوتاهی نمی‌کرد چون از مرگ نمی‌ترسید. برخورد او با دادستان و دادگاه استانبول این واقعیت را ثابت می‌کند. هنگامی‌که می‌خواستند به زور لب به اعتراف بگشاید و جسد بی جان دوستان و مریدانش را به او نشان دادند در پاسخ فرمودند: «مرگی که می‌خواهید با آن مرا بترسانید من آن را گذرنامه‌ای برای ورود به قیامت و رسیدن به محضر رسول الله می‌دانم حضوری که برای آن لحظه‌شماری می‌کنم»

*نسبت به اندوختن مال دنیا و احراز پست و مقام بسیار بی‌اعتنا بود زمانی که صاحب منصب و جایگاه عالی شد و بهترین امکانات را در اختیار او نهادند، برای آینده چیزی نیاندوخت و آنچه را که از هزینه روزمره‌ی زندگی خود و خواهر زاده‌اش عبدالرحمن باقی می‌ماند را صرف چاپ و نشر کتاب‌ها و رساله‌هایش نمود.

*آرزوی دیرینه‌اش تأسیس دانشگاهی در کردستان ترکیه بود به نام زهرا تا در کنار الازهر به ترویج علوم دینی بپردازد هرچند به این مهم دست نیافت اما رساله‌ی نور او که حاوی ۱۳۰ پیام قرآنی است به منزله‌ی دانشگاهی می‌ماندکه در تمام نقاط وطنش فعال است وهم اکنون به چند زبان زنده‌ی دنیا ترجمه شده است.

از جمله آثار او عبارتند از:

۱- رچتة العوام ورچتة العلماء (صیقل الإسلام) (طبع ۱۹۱۲.

۲-الخطبة الشامیة دواء الیأس (ط. ۱۹۱۱و ۱۹۱۲).

۳- إشارات الإعجاز فی مظان الإیجاز (ط. ۱۹۱۸).

۴- «المثنوی العربی النوری» (ط. ۱۹۲۳).

۵- تعلیقات (فی علم المنطق).

۶- قیزیل إیجاز على السلم.

عوامل انسجام جامعه مسلمین در اندیشه ملا سعید نورسی

ملا سعید نورسی مصلح اجتماعی و عارف وارسته كردتبار تركیه، یكی از مشاهیر زعمای اصلاح در عصر جدید است. او به سال 1294ق 1877م در روستای «نورسی» از توابع ولایت «تبلیس» در شرق آناتولی تركیه در میان یك خانواده مذهبی و كشاورز به دنیا آمد. پدرش میرزا علی، ملقب به صوفی و مادرش دختر «ملا طاهر» و خاندان او، جملگی معروف به تقوا و پاكدامنی بودند و برادر بزرگترش «ملا عبدالله» عالم دینی پرهیزگاری به شمار می‌رفت و مورد احترام عموم بود. خاندان وی از «اشراف» یا «سادات» محسوب می‌شدند. ملا سعید نورسی در شرح حال خود كه با نام «سیره ذاتیه» و به عنوان «جلد نهم» مجموعه رسائل او كه توسط استاد احسان قاسم صالحی تنظیم شده و در قاهره به چاپ رسیده می‌گوید: «من سیدی از اهل بیت هستم. مادرم حسینی و پدرم حسنی است؛ اما بپرهیز كه مرا سید بخوانی» و در كتاب «سون شاهدلر» چاپ استانبول می‌گوید: «من منسوب به مولایم علی كرم‌الله وجهه هستم و هرچه دارم، از او دارم.» ملا سعید مراتب تحصیلی را به ترتیب در روستای خود، سپس در «تبلیس» و بعد در «شیروان» طی كرده و به درجه بالائی در كسب علوم و معارف اسلامی رسید. و آنگاه به تعلیم و تدریس در مدارس مختلف پرداخت. وی در دوران نخستین فعالیتهای خود، به مبارزات سیاسی هم روی آورد كه موجب گرفتاری‌اش گردید؛ ولی از همین فرصت استفاده كرد و در دوران تبعید و حصر و زندان به عرفان روی آورد و با تحریر «رسائل نور» به نشر معارف اسلامی پرداخت و پیدایش «جمعیت نورجی‌ها» یا «نور طلبه لری» از همان دوران آغاز شد و بر محور همین تفكر، حركت فرهنگی ـ هنری او با استناد به قرآن و حدیث ادامه یافت و در اوج سلطه سكولاریسم و تبلیغ فرهنگ لائیسم توانست جوانان مسلمانی را تربیت كند كه بعدها طلیعه داران پیشگام احزاب و حركتهای اسلامگرای تركیه شدند. یكی از مزیتهای تربیتی نورسی، دعوت به اتحاد و انسجام پیروان مذاهب اسلامی بود و در همین راستا او كتاب «سیره ذاتیه» خود را پیرو «جمال الدین حسینی و شیخ محمد عبده» می‌نامد و خواستار وحدت مسلمانان تحت عنوان «اتحاد محمدی» می‌گردد و در «اللمعات» چاپ استامبول مسلمانان را به تقریب در مذاهب اسلامی دعوت می‌كند و می‌گوید: «ای اهل سنت و جماعت و ای اهل تشیع محبان اهل بیت، از اختلاف و نزاع دور شوید كه از آن فقط دشمنان سود می‌برند. شما همگی اهل توحید هستید و رابطه مقدس اخوت، همه شما را به وحدت دعوت می‌كند.» البته وی در رسائل نور خود به آسیب‌شناسی جامعه اسلامی هم می‌پردازد و حاكمیت رذایلی چون: دروغ، كینه ورزی، جهل به روابط معنوی، انحصارطلبی و منفعت جویی و استبداد را از علل و عوامل اصلی انحطاط جامعه مسلمین می‌داند. ملا سعید به موازات آن به بررسی راههای نجات و انسجام و وحدت جامعه اسلامی می‌پردازد. دیدگاه وی در این زمینه مورد بحث و ارزیابی قرار گرفته است و البته اصول اساسی رهنمودهایش شامل اجرای جنبه‌های سازنده و مثبت در ایجاد وحدت فكری و عملی است. وی در این راستا، خواستار احیای مسئله اجتهاد به مفهوم واقعی كلمه برای كشف حقیقت و وصول به اهداف مشترك در بین پیروان مذاهب اسلامی بوده و معتقد است در دریافت علم و حق، باید به «اندیشه» نگاه كرد نه به افراد؛ یعنی باید نوع نظرات و اندیشه‌ها را ملاك داوری قرار داد، نه اعتبار ظاهری اشخاص و افراد را... و برای تكمیل این مرحله باید به مراعات آداب محاوره و گفتگو ملتزم بود تا تعصب‌های جاهلی و عدم قبول كلمه حق، از روی خود برتر بینی، باعث دور شدن از حقایق نشود. نكته اساسی دیگری هم كه از دیدگاه نورسی در تكامل اصلاحات و پذیرش مسائل واقعی نقش اساسی دارد، رعایت شرایط زمان و مكان است و بدون مراعات این شرط اصلی و اساسی، امكان تحقق اهداف مقدور نخواهد بود و باز می‌گوید: تسامح و تساهل و ضبط نفس و رعایت انصاف و عدل از اصول مثبت و ارزشمند در تحقق اهداف خواهد بود و‌گرنه با خود خواهی نمی‌توان به نتیجه مطلوب رسید.

در باره  بدیع الزمان گفته اند

عاصم الحسینی ، اورااستاد ، پیشوا وقهرمانی می داند که مرگ از او هراسناک بود .

شیخ محمّدامین قره داغی ، اورا مجاهد راستین می داند

محمّد زاهد ملاذگردی ، اورامجدد قرن چهاردهم هجری  می داند.

دکتر رمضان بوطی اورا نابغه بزرگ می داند.  دکتر محسن عبدالحمید نیز ازاوبه عنوان پیشگام اندیشه نوین اسلامی یاد می کنند .

قصیده نور که مناجات حضرت علی علیه السلام است به شرح ذیل از رسایل نور علامه نورسی استخراج شده است:

اللهم انه لیس فی السموات دورات و نجوم و محرکات سیارات و لا فی الجو سحابات و بروق مسبحات و رعدات، و لا فی الارض عمرات و حیوانات و عجایب مصنوعات، و لا فی البحار قطرات و سمکات و غرائب مخلوقات و لا فی الجبال حجرات و نباتات و مدخرات معدنیات، و لا فی الاشجار ورقات و زهرات مزینات و ثمرات، و لا فی الا جسام و الات و منظمات جهازات، و لا فی القلوب خطرات و الهامات و منورات اعتقادات الا و هی کلها علی وجوب وجودک شاهدات و علی وحدانیتک دالات و فی ملکک مسخرات فبالقدره التی سخرت بهاالارضین و السموات سخر لی نفسی و سخر لی مطلوبی و سخر لرسائل النور و لخدمه القرآن و الایمان قلوب عبادک و قلوب المخلوقات الرّوحانیات من العلویات و السّفلیات یا سمیع یا قریب یا مجیب الدّعوات. آمین، و الحمد للّه ارب العالمین. ترجمه: پروردگارا هیچ ستاره و سیاره گردنده ایی در آسمان و هیچ ابر تسبیح کننده و رعد و برقی در فضا هیچ یک از حیوانات و مصنوعات حیرت انگیز تو که عالم را پر کرده اند، هیچ قطره و هیچ ماهی و هیچ یک از آفریده های عجیب در دریا، هیچ سنگی در کوه یا گیاه یا آنچه چون معدن ذخیره شده، هیچ برگ و گل و میوه تزیین یافته بر روی درخت، هیچ یک از الات و جهازات منظم در حیوانات و هیچ خاطره و الهام و اعتقاد نورانی در قلبها، نیست که بر وجوب وجود تو و بر وحدانیتت گواهی ندهد به حق قدرتت که زمین ها و آسمان ها راتحت فرمانت در آورده است، نفسم را در کنترلم قرار ده و خواسته هایم را برآورده کن. قلب بندگانت و قلب همه مخلوقات دارای روح(چه متعالی و چه پست) را برای خدمت به قرآن و ایمان و برنامه نورانی خدا مسخر و آماده کن و به آنها را به خدمت ایمان و قرآن در آور. ای شنونده همه چیز و ای نزدیکترین به هر چیز و ای جواب دهنده ی همه دعا و فریادها. قبول باد، بدرستی سپاس ویژه پروردگار هر دو جهان ماده و ابدی است.

2-                       امام محمّد عبده رح:

    

شیخ محمد عبدُه، فقیه، حقوقدان و اصلاح گر دینی مصری و به روایت طرفدارانش از اندیشمندان مسلمان و از پیشگامان نواندیشی دینی در دنیای اسلام است.

تولد

در سال 1266 ه.ق. دردهکده ی «محله نصر» یکی از روستاهای شبراخیت  که از شهرهای استان بحیره است  نوزادی زیباروی، دیده به جهان گشود و قلب پدر و مادرش را غرق شادی نمود.
نام دل انگیز محمّد را برایش برگزیدند؛ به این امید که از راه و رسم پیامبر گرامی اسلام صل الله علیه السلام الگو بردارد و در راه شناخت و عمل به سنت نبوی قدم گذارد.

پدر و مادر

پدر وی «عبده» نام داشت و بعدها نام پدر به اسم فرزندش محمّد افزوده شد. پدر محمد مرد محترمی بود و در منطقه ای حاصلخیز، کشاورزی می کرد. محمد عبده درباره ی پدر و مادر خود چنین سخن می گوید: در چشم من، پدرم بزرگترین مرد روستا بود؛ و حتی بزرگترین مرد دنیا، زیرا دنیا در چشم من همان روستا بود. بعضی از حاکمان منطقه، وقتی به روستا می آمدند در خانه ی پدرم منزل می کردند؛ با وجود آن که افراد پولدارتر نیز در روستا بودند. به همین سبب، عقیده پیدا کردم که بلند مرتبگی به ثروت بستگی ندارد. پدرم ثابت قدم و در برخوردها محکم و بر دشمنانش سرسخت بود. و من از وی همه ی این خصوصیت ها را به ارث بردم؛ به جز شدت عمل در مقابل دشمنان را.

اما منزلت مادرم در میان زنان روستا، کمتر از منزلت پدرم در میان مردان روستا نبود. مادرم به فقیران ترحم می کرد و مهر می ورزید و همیشه خدا را شاکر بود...روزی پدر، برادران محمد را به کشاورزی فراخواند و به هر کدام قطعه زمینی اهداء کرد، تا مشغول کار شوند و برای خود درآمدی داشته باشند. اما محمد را به مدارس علوم دینی فرستاد. مرحوم مصطفی عبدالرزاق، یکی از شاگردان شیخ، می گوید: پدر محمد عبده. او را از میان برادران برگزید و به خاطر منزلتی که نزد پدر داشت. به درس خواندن وادار نمود. در این مورد آمده است: رشد شیخ محمد عبده در هنگامی بود که خانواده در راحتی نسبی به سر می برد. چون پدر شیخ محمد عبده به خاطر قساوت های حاکمان و ظلم آنان مجبور به فرار شد، در اثنای مسافرت از روستای خود، با « جنینه» مادر شیخ محمد عبده ازدواج کرد و به وطن خود « محله نصر» بازگشت و برخی از اموال از دست رفته ی خود را بازستاند. به همین خاطر، محمد عبده در زمانی به دنیا آمد و رشد نمود که پدر از لحاظ تمکن مالی در وضع خوبی به سر می برد و می توانست زمینه ی تعلیم محمد را فراهم سازد؛ در حالی که چنین موقعیتی برای دیگر برادران وی به وجود نیامد.

زندگی

او در سال ۱۲۶۶ ه. ق. در یکی از دهکده‌های مصر به نام «محله نصر» متولد شد. پدرش را عبده خطاب می‌کردند. او محمد را در سن ۱۳ سالگی برای تعلیم معارف اسلامی به جامع احمدی سپرد. اما محمد آموزه‌های آنجا را دوست نداشت و آنجا را رها کرد اما پس از مدتی به سفارش شیخ درویش، دایی پدرش، که نظرات او را می‌پسندید، دوباره به جامع احمدی بازگشت و بعد به جامع الازهر رفت. علاوه بر شیخ درویش او از محضر شیخ حسن الطویل و سید جمال الدین اسدآبادی بهره برد. همچنین به توصیه سید جمال به مطالعه علوم عقلی پرداخت و پس از آن به معلمی پرداخت. او شاگردان زیادی را تربیت نمود که از آن جمله می‌توان به محمد رشید رضا، سعد زغلول،، احمد امین، طه حسین، عبدالغادر مغربی، مصطفی عبدالرازق اشاره کرد. در سال ۱۲۹۴ ه. ق. موفق به اخذ درجه «علیم» از دانشگاه الازهر شد و سپس در همانجا مشغول تدریس علوم دینی و اخلاق گشت. سال بعد به دعوت دانشکده دارالعلوم قاهره به تدریس تاریخ پرداخت. عبده علاوه بر کار معلمی کار سیاسی هم می‌کرد و به خاطر همین کار وارد حزب وطنی مصر شد. وی همچنین بنا به پیشنهاد ریاض پاشا، وزیر خدیو پاشا، به سردبیری روزنامه الوقایع المصریه منصوب شد. در سال ۱۲۹۹ در پی مشارکت با انقلاب عرابی (احمد عرابی) برای مدت شش سال از قاهره تبعید گردید و در لبنان اقامت نمود. سپس عازم پاریس شد و در آنجا درانتشار روزنامه عروةالوثقی که نگرش ضد استعماری و ضد انگلیسی داشت، با سید جمال الدین همکاری کرد. بعد از اقامت در پاریس و لندن عازم بیروت گردید و در آنجا نیز برای وحدت اسلامی و همچنین تقریب ادیان فعالیت می‌کرد.

حفظ قرآن

ده بهار از عمر محمد گذشته بود که خواندن و نوشتن را فرا گرفت. سپس به مکتب مردی که حافظ قرآن کریم بود، رفت تا قرآن بیاموزد. وی قرائت را نزد آن حافظ قرآن تمرین نمود تا از لحاظ نکات تجویدی مشکلی نداشته باشد؛ و آن قدر این کار را ادامه داد، تا در مدت دو سال، تمام آن را حفظ کرد.
عبده، پدر محمّد، که از حفظ قرآن توسط فرزندش بسیار خرسند بود، در سال 1279 ه. ق. برای تکمیل قرائت قرآن و تجوید و فراگرفتن دیگر علوم دینی، وی را به شهر«طنطا» فرستاد، تا در مسجد احمدی این شهر به تحصیل مشغول شود. طنطا که از شهرهای قدیمی است، در استان غربی مصر واقع شده و نام قبلی آن در عصر فراعنه، طنتاثو بود. به مرور زمان به طندتا و طنتدا تغییر پیدا کرد و در سال 1205 ه. ق. به طنطا تغییر نام یافت. این شهر از سال 1215 ه.ق مرکز استان غربی، بازار بزرگ تجارت مصر و مرکز خطوط آهن و جاده های شوسه می باشد و دارای 150/000نفر جمعیت است. سید احمد البدوی از اولیاء قرن دوازدهم هجری و همچنین طنطاوی، صاحب تفسیر مشهور، از این شهر برخاسته اند. آن روزها، مسجد احمدی در شهر طنطا مرکز آموزش علوم قرآنی اعم از حفظ، تجوید و تفسیر قرآن بود. برنامه ی فعالیت های فرهنگی این مسجد هر شب بین نماز مغرب و عشاء انجام می شد و هر هفته بعد از نماز جمعه، کلاس تجوید و حفظ قرآن برگزار می گردید. و محصّلان این کلاس ها معلمان آینده ی همین کلاس ها می شدند. دایی شیخ محمد عبده به نام شیخ مجاهد نیز یکی از استادان تجوید مسجد احمدی بود.

تحصیلات حوزوی

محمد که پس از آموزش کامل قرآن و تجوید، پانزده ساله شده بود، در همان مسجد احمدی شروع به تحصیل ادبیات عرب نمود و فراگیری کتاب «شرح کفراوی» برکتاب «الأجرومیه» را آغاز کرد.
کتبی که در زمینه ی ادبیات عرب تدریس می شد، خصوصاً کتاب فوق، پیچیدگی خاصی داشت و در تألیف آن، رعایت حال تازه واردان نشده بود و از همان ابتدا، دانشجو را با اصطلاحات دشوار ادبی روبه رو می ساخت؛ به طوری که این ضعف نظام آموزشی و متون درسی مدارس علمیه، باعث ناامیدی محمد از ادامه ی تحصیل شد و مقدمات بازگشت وی را فراهم نمود. محمد با شجاعتی که در وجود خود احساس می نمود، توانست خود را از آن فشار روحی نجات دهد. وی در این باره می گوید:

در سال 1281 ه. ق. در مسجد احمدی که در طنطا واقع شده است به فراگیری دانش پرداختیم فراگرفتن «شرح کفراوی» را بر «الأجرومیه» آغاز کردم. یک سال و نیم را بر ین منوال گذراندم و هیچ نفهمیدم! زیرا روش آموزش مدرّسین بد بود. آن ها ما را با هجوم اصطلاحات نحوی یا فقهی روبرو می کردند و ما آن ها را نمی فهمیدیم؛ آن ها توجهی به فهماندن معانی اصطلاحات مزبور برای امثال ما را نداشتند! به همین جهت، ناامیدی از موفقیت مرا فراگرفت و از درس گریختم و مدت سه ماه نزد دایی هایم پنهان شدم! برادر محمد که متوجه شد وی تحصیل را رها کرده، تلاش کرد محمد را برای ادامه ی تحصیل به مسجد احمدی بازگرداند؛ اما فایده ای نداشت و سرانجام محمد لباس و وسایل خود را برداشت و به روستای محله نصر بازگشت. او برای این که تا مدتی ذهن خانواده را از این مطلب دور نگه دارد، تصمیم به ازدواج گرفت و در سال 1282 ه. ق با یکی از دختران روستای خودش ازدواج نمود.  

ادامه ی تحصیل

پدر محمّد که همه ی تلاش خود را برای تحصیلات محمد به کار گرفته بود، از این که وی درس را رها کرد و می خواست به کشاورزی بپردازد، ناراحت بود و می کوشید محمد را به محیط علم بازگرداند. شیخ محمد عبده در زندگی نامه ی خویش می نویسد:پس از آن که چهل روز از ازدواجم سپری شد، پدرم در یک روز آفتابی به سراغم آمد و مرا به رفتن به طنطا برای آموختن علم وادار کرد! هر چه دلیل آوردم و از رفتن امتناع ورزیدم، پدرم قبول نکرد. نخواستم امر پدر را اطاعت نکنم؛ مخصوصاً که دیدم پدرم اسبی را آماده ساخته تا مرا روانه کند. به ناچار سوار شدم و همراه یکی از نزدیکان که پدرم او را به ملازمت با من سفارش کرده بود، حرکت کردم. وی مردی نیرومند و قوی بود و تا ایستگاه راه آهن من را مشایعت کرد. آن روز هوا به شدت گرم بود و باد تند و سوزانی می وزید و ریگ های ریز داغ صحرا را به صورتم می زد. من که توان ادامه ی راه را نداشتم به همراهم گفتم «باید به دهکده ای برویم و در آن جا منتظر بمانیم تا هوا بهتر شود.» او از این کار خودداری کرد ولی من او را پشت سر گذاشته و اسبم را تاختم و فریادکنان به وی گفتم «من به دهکده ی کنیسه ی اورین می روم.» بیشتر ساکنان این دهکده، خانواده ی دایی های پدرم بودند.جوانان دهکده از دیدن من خوشحال شدند؛ زیرا من به سوارکاری و بازی با اسلحه در آن جا معروف بودم و آنان آرزو داشتند مدتی در میانشان بمانم تا با یکدیگر به تفریح و بازی بپردازیم. همراه سفرم نیز به آن جا آمد و تا عصر اصرار می کرد که مرا به ایستگاه راه آهن ببرد. به او گفتم «اسبت را بگیر و برگرد! من نیز فردا صبح به طنطا می روم؛ و اگر میل داری به پدرم می گویی که من به طنطا رفته ام!» وی نیز بازگشت و هر چه خواست به پدرم گفت. من در آن دهکده پانزده روز ماندم. در این مدت، ماجرایی پیش آمد که حال مرا دگرگون کرد و میل و رغبتی دیگر به سویم آمد.»  

با درویش

در دهکده ی کنیسه ی اورین که محمد به آن جا رفت، پیرمردی وارسته زندگی می کرد که محمد خضر نام داشت و به شیخ درویش معروف بود. وی که یکی از دایی های پدر محمد بود، چندین بار به صحرای لیبی و طرابلس سفر کرده بود  و از عقاید سنوسیّان تأثیر گرفته بود.

شیخ درویش مدتی نیز در استانبول از محضر سید محمد مدنی استفاده کرده بود. سید محمد مدنی والد شیخ الظافر بود که در آستانه (مرکز خلافت عثمانی) زندگی کرد و در همان جا فوت نمود. شیخ درویش، از سید محمد مدنی طریقه ی شاذلیه   را فراگرفت. او قرآن کریم و کتاب «المُوطّأ» مالک بن انس (متوفای 179 ه.ق.) را حفظ کرده بود و در همان روستا به کار کشاورزی اشتغال داشت.

درویش روزی کتابی را که سید محمد مدنی نگاشته بود، برداشت و به سراغ محمد رفت و به او گفت« چشمانم کم سو است؛ اگر می توانی قسمتی از این کتاب را برایم بخوان» محمد که از کتاب خواندن متنفر شده بود، این پیشنهاد را رد کرد و کتاب شیخ را گرفت و کنار گذاشت. پیرمرد صبور و با وقار چندین بار تقاضای خود را تکرار کرد تا این که محمد راضی شد قسمتی از آن را بخواند. وقتی چند سطر از کتاب را خواند، شیخ درویش شروع به تفسیر معانی کتاب نمود. محمد پس از ساعتی، شیخ را رها کرد و به بازی با بچه ها مشغول شد. روز دوم، پیش از غروب آفتاب، شیخ کتابش را برداشت و به سراغ محمد رفت و مثل روز قبل مقداری از آن را برای محمد تفسیر کرد. روز سوم، محمد حدود سه ساعت کتاب شیخ را خواند و او توضیح داد و احساس خستگی نکرد؛ بلکه وقتی پیرمرد برای کار کشاورزی می خواست از خانه خارج شود، کتاب را از او به امانت گرفت و شروع به مطالعه ی آن کرد و هر جا که متوجه نمی شد، علامت گذاشت تا از شیخ سؤال کند. به این ترتیب علاقه ی به خواندن کتاب دوباره در محمد زنده شد. محمد در این باره می گوید:

رسائل شیخ، مقداری از معارف صوفیّه را دربرداشت و بسیاری از سخنان ایشان در آداب نفس و ترغیب به مکارم اخلاق و تطهیر روح از پلیدی رذائل و بی میلی نسبت به امور باطل در زندگی دنیا را شامل بود. هنوز روز پنجم نیامده بود که حالم دگرگون شد و از هیچ چیز به اندازه ی اموری که قبلاً آن ها را دوست داشتم مثل بازی و تفاخر و پرداختن به کارهای باطل متنفر نبودم! در اثر مطالعه و فهم، محبوبترین کارها در نظرم به بدترین عمل مبدّل شد. و از قیافه ی جوانانی که مرا به آن چه دوست داشتم دعوت می کردند و از معاشرت با شیخ (خدا رحمتش کند) مرا بی رغبت می ساختند، بیزار گشتم؛ به طوری که قدرت تحمل و دیدن یکی از آن ها را هم نداشتم و از دیدار همگی می گریختم؛ آن سال که شخص سالم از بیماری که مبتلا به مرض مسری شده، می گریزد!!»  در حقیقت می توان شیخ درویش را نجات دهنده ی محمد از سرخوردگی و فرار از تحصیل علم دانست؛ زیرا پس از آشنایی با وی، محمد دوباره تصمیم گرفت به مسجد احمدی بازگردد و تحصیل را ادامه دهد. وی در دوران تحصیل نیز رابطه ی خود را با آن دهکده قطع ننمود.

سنوسیه

تاریخ جدید لیبی پیش از آن که متأثر از حضور ترکان عثمانی که در مجموع مدت آن نسبتاً محدود بوده است باشد، متأثر از استقرار و پرتوافکنی یک طریقه ی جدید پرقدرت به نام سنوسیه است که توسط محمد سنوسی تأسیس شد. مؤسس این سلسله فردی به نام محمد بن علی سنوسی، چهل و دومین فرزند از سلاله ی پیامبر بود که در تاریخ 22 دسامبر 1787م. مطابق با 1166 ه.ش. در « تورش» نزدیک به «مستغانم» در الجزایر به دنیا آمد. سنوسی از سال 1209 ه.ش. مدتی را در مکه شاگرد احمد بن ادریس فاسی، مؤسس طریقه های قادریه ادریسیه بود و در پی فوت وی در سال 1216 ه.ش. در منطقه ی کوه ابوقبیس واقع در نزدیکی مکه، اولین زاویه ی خود را تأسیس کرد. سنوسی، پس از چندی به برقه بازگشت و در سال 1234 ه. ش. زاویه ای در البیضاء و زاویه ای در جغبوب تأسیس کرد و در سال 1238ه.ش. در همان محل فوت نمود.  در پی مرگ سنوسی، پسر وی به نام محمّد المهدی جایش را گرفت و با تسلط بر بخش قابل توجهی از صحرای شرقی، شعباتی از طریقه را در کانم، اوآدای، و بورکو تأسیس کرد. محمد المهدی در گورو به سال 1280 ه. ش. فوت کرد،  و برادرزاده ی وی به نام محمد الشریف جانشین او شد(1259 تا 1312 ه.ش.) و به دلیل آمدن فرانسویان به چاد (کانم، و تیبستی) به کُفره نقل مکان کرد و در آن جا دست به تشکیل گروهی چریکی علیه استعمارگران اروپایی زد. محمد الشریف در پی تشکیل این گروه در سال های 1294 تا 1295ه.ش. علیه انگلیس ها در مرز مصر و علیه فرانسویان در صحرا جنگید و عاقبت در پشت دروازه های آگادِس و در جنوب تونس شکست خورد و مجبور به ترک لیبی شد. نوه ی مؤسس سنوسیه موسوم به محمد ادریس که در سال 1268ش. متولد شد، در سال 1295ش. امیر برقه شد و در سال 1301ش. توسط موسولینی اخراج گردید و به قاهره گریخت و 24 سال بعد برای به دست گرفتن قدرت به لیبی بازگشت. ایتالیایی ها در پی عهد نامه ی اُوش، جای ترک ها را گرفتند و بلافاصله پس از جنگ، تمامی کشور را زیر سلطه ی خود درآوردند؛ ولی با وجود تلاش طاقت فرسا و مقاومت طولانی سنوسی ها (عمر مختار در القصور نزدیک برقه) جنگ با تسخیر کفره در سال 1310 ش. به پایان رسید و اموال سنوسیه ضبط و زاویه های آنان به استثنای زاویه ی جغبوب تعطیل شد. در جریان جنگ جهانی دوم، امیر ادریس با اعزام نیروهای لیبیایی غرب به مصر، جانب انگلیسی ها را گرفت و« سر آنتونی ایدن» در سال 1321 ش. به سلسله ی سنوسیه قول استیفای حقوق آنان را برای سال 1325ش. داد. ادریس سه سال بعد، امیر برقه ی مستقل و در سال 1331 ش. فرمانروای کشور پادشاهی لیبی (شامل برقه، طرابلس غرب و فزّان) شد. پس از دستیابی لیبی به سرمایه ی گران قدر نفت و صدور آن توانست بودجه ی زیادی را کسب نماید. اما اوضاع سیاسی داخلی، خیلی زود دگرگون شد و ملک ادریس که در ابتدا چهره ای مردمی داشت به سبب سوء استفاده های درباریان مستبد و فاسد، اعتبار و نفوذ خود را از دست داد. تظاهرات دانشجویی و اعتصابات کارکنان نفت در سال 1346 ش. نیز نشانه ی خوبی برای ادامه ی سلطنت وی نبود. ارتش لیبی که از شکست در جنگ شش روزه   سرخورده بود، و بی تفاوتی سلطان در مورد فلسطین را نظاره می کرد، هنگامی که ادریس از ترکیه و یونان بازدید می نمود، ضربه ی آخر را وارد کرد. و با تصرف نقاط حساس کشور در سال 1348 ش. اعلام جمهوری کرد. تفکر سنوسیه که از یک قرن پیش نقش مهمی در حیات مذهبی لیبی ایفا کرده بود، با قیام سال 1348ش. تضعیف شد و حذف جامع البیضاء که مدرسه ی علمیه ی سنوسیه به شمار می رفت، ضربه ی مرگباری بر پیکره ی این طریقه وارد نمود. (25) سنوسیّان معتقدند که مسلمانان باید به همان روش مسلمانان صدر اسلام زندگی کنند و با هم متحد و یکپارچه شوند.

شاذلیه

رهبر این گروه ابی الحسن علی بن عبدالله بن عبد الجبار شاذلی است. وی از نسل امام حسن و امام حسین علیه السلام و در مذهب مالکی(یکی از مذاهب چهارگانه ی اهل سنت) فقیه بود. او در سرزمین مغر رشد نمود و مسافرت های زیادی به سرزمین های اسلامی داشت و عاقبت در سال 656 ه. ق. در کشور مصر فوت نمود و در ساحل دریای سرخ به خاک سپرده شد  قدیمی ترین طریقه در سودان شاذلیه است که در سال 849 ه.ق. توسط جزولی، مشهور به شریف حمد ابودونانه، در میان قبایل برابره رایج شد. جانشینان وی تا امروز منصب خلیفه را عهده دار بوده اند. جزیره توتی در نیل آبی، محل آرامگاه خوجلی (خواجه علی) بن عبدالرحمان (متوفی 1122ه.ش.).یکی از شخصیت های مقدس در طریقه ی شاذلیه است.

شاذلیه پیروان زیادی در مناطق مختلف دارد که به برخی از آن ها اشاره می کنیم:

1. جزایر کومور: مبلّغ این فرقه در این منطقه سعید بن محمد المعروف بود که سال 1283ش. وفات یافت. آرامگاه وی در مورونی و در زاویه ی میره رِنی قرار دارد و مورد احترام زیادی است. نزدیک به 50% مسلمانان کومور از این طریقه پیروی می کنند.

2. شمال کنیا

3. تانزانیا که دو فرقه در آن نفوذ زیادی دارند: شاذلیه و قادریه.

4. کشور مالاوی: این طریقه در این کشور که از جنوب به موزامبیک و از غرب به زامبیا محدود است، پیروان زیادی دارد. و نمایندگان این طریقه با خلیفه ی شاذلیه که در زنگبار ساکن است در ارتباطند. 

محمّد در طنطا

محمد شانزده ساله بود که در جمادی الاخر سال 1282 ه.ق به طنطا بازگشت و در مسجد احمدی با روحیه ای تازه و هدفمند به تحصیل پرداخت. البته این بار کتاب آسان تری به نام «شرح شیخ خالد» بر «اجرومیه» را تدریس می کردند. محمد عبده تقریباً چهار ماه دیگر در آن جا به فراگیری مقدمات مشغول شد و پس از آن تصمیم گرفت به دانشگاه معروف الازهر برود. بنابراین در نیمه ی شوال سال 1282 ه. ق. به قاهره مسافرت نمود. 

دانشگاه الازهر

تاریخ و قدمت این دانشگاه به حدود سال های 350 تا 360 ه. ق. بر می گردد. بنیان گذار مسجد جامع الازهر جوهر کاتب صِقِلّی غلام و سردار نیرومند المعزلدین الله (حکومت از 341 تا 365 ق) چهارمین خلیفه ی فاطمی بود. و در پی فتح مصر، شهر قاهره تحت عنوان (القاهره المعزیه) به دستور او ساخته شد. او نخستین مسجد قاهره را به نام مسجد الازهر در جنوب شرقی و سمت قبله ی قصر خلیفه در میانه ی محله ی ترک و دیلم بنا کرد. و چون خلفای فاطمی شیعه بودند، آن مسجد را به افتخار نام مبارک حضرت زهرا علیه السلام «جامع الازهر» نامید. ساختمان «جامع» از 24 جمادی الاولی سال 359 تا نهم رمضان سال 361 ه. ق به طول انجامید و تا پایان دوره ی فاطمیان، مرکز علوم مذهبی شیعیان اسماعیلی بود.

به مرور زمان، هر یک از مذاهب چهارگانه (حنفی، شافعی، حنبلی و مالکی) در جامع الازهر نماینده ی مخصوص داشتند. اما چون مذهب دربار حنفی بود، شیخ جامع الازهر به فرمان شاهانه از میان حنفیان برگزیده می شد. تغییر نظام آموزشی الازهر از سنتی به علوم جدید در کنار علوم فقهی از زمان عباس حلمی، جانشین محمد علی پاشا آغاز شد. در سال 1325 ه.ق مدرسه ی دارالعلوم وابسته به الازهر پدید آمد که توجه استادان الازهر را به تدریس تاریخ، هندسه، موسیقی و غیره جلب کرد. در این زمان، الازهر 314 مدرّس و نزدیک به ده هزار دانشجو از مذاهب چهارگانه ی اهل سنت داشت. در سال 1329 ق. الازهر به عنوان برترین نهاد آموزشی مصر اعلام شد و مدارس واقع در شهرهای طنطا، دسوق، دمیاط، اسکندریه و نیز مدرسه ی تربیت قضات (القضاء الشرعی) به تابعیت الازهر درآمد. کلیه ی امور دانشگاه الازهر به وسیله ی انجمنی به نام «مجلس الازهر الاعلی» با تشکیلات زیر اداره می شد: رئیس الازهر و معاون او، مفتی مصر، نمایندگان وزارت دادگستری و دارایی و فرهنگ و اوقاف و چهار تن از دانشمندان. این مدرسه طلاب زیادی را در حجره های خود جای می داد. کف هر حجره حصیری انداخته شده، و صندوقی نیز در گوشه ی حجره برای لباس و لحاف و غیره پیش بینی شده بود. غذای طلاب بر عهده ی خودشان بود. برنامه ی شبانه روزی طلاب این حوزه چنین بود: سحرگاهان از خواب بیدار می شدند، نماز صبح می خواندند و پس از آن در کلاس فقه که تا طلوع آفتاب ادامه داشت، شرکت می کردند. پس از اتمامِ درس صبحگاهی، به دنبال صبحانه و هر کس برای خود چیزی تدارک می دید. آن گاه طلاب تا اذان ظهر، به مطالعه ی دروس خود می پرداختند. پس از ادای نماز و خوردن ناهار، درس نحو شروع می شد و گاهی تا عصر طول می کشید. شب را نیز به استراحت می پرداختند و خود را برای کلاس صبح فردا آماده می کردند. پس از چند سال که فقه و نحو می خواندند، دروس اصول فقه و بلاغت جای فقه و نحو را می گرفت. دروس اصلی این دانشگاه همان بود که ذکر شد. البته برخی از دانش پژوهان که علاقه ی بیشتری به یادگیری داشتند. در اوقات فراغت به آموختن تفسیر، حدیث و منطق می پرداختند. 

پی نوشت ها :

1.                    الاعمال الکامله الامام الشیخ محمد عبده، ج2، ص315.

2.                   این شهر از دمنهور 15 کیلومتر فاصله دارد.

3.                  . ریحانه الادب، ج4، ص 96؛ شیخ محمد عبده: مصلح بزرگ مصر، ص9

4.                   الامام محمد عبده بین المنهج الدینی و المنهج الاجتماعی، ص 27.

5.                   ریحانه الادب، ج4.ص 96؛ شیخ محمد عبده: مصلح بزرگ مصر، ص 9.

6.                   الامام محمد عبده بین المنهج الدینی و المنهج الاجتماعی، ص 27.

7.                   الامام محمد عبده، عبدالحلیم الجندی، ص7.

8.                   دائره المعارف شهرهای جهان، ترجمه و تألیف: عبدالحسین سعیدیان، انتشارات علم و زندگی، تهران، ص 269؛ القاموس الجغرافی للبلاد المصریه، جزء 2، محمد رمزی، ص8.

9.                   شیخ محمد عبده مصلح بزرگ مصر، ص 10 12.

10.              الاعمال الکامله الامام الشیخ محمد عبده، ج2، ص 320.

11.              شیخ محمد عبده: مصلح بزرگ مصر، ص 12 14.

12.              الامام محمد عبده، عبدالحلیم الجندی، ص 7و 8؛ شیخ محمد عبده: مصلح بزرگ مصر، ص 14 18.

13.              الامام محمد عبده، عبدالحلیم الجندی، ص 9و 10؛ شیخ محمد عبده مصلح بزرگ مصر، ص19 و 20.

14.              الاعمال الکامله لامام الشیخ محمد عبده، ج2، ص315.

15.              الامام محمد عبده و منهجه فی التفسیر، ص 28.

16.              درباره ی این گروه تحت عنوان «سنوسیه» توضیح داده شده است.

17.              شیخ محمد ظافر از نسل امام حسن (ع) است و در مذهب مالکی فقیه بود. (الامام محمد عبده، عبدالحلیم الجندی، ص9.)

18.              پیرامون شاذلیه نیز در آخر همین عنوان بحث می شود.

19.              الامام محمد عبده، عبد الحلیم الجندی، ص10 و 11؛ الامام محمد عبده بین المنهج الدینی و المنهج الدینی و المنهج الاجتماعی، ص 34؛ شیخ محمد عبده مصلح بزرگ مصر، ص 21 23.

20.              الامام محمد عبده، عبد الحلیم الجندی، ص 10 و 11؛ و شیخ محمد عبده: مصلح بزرگ مصر، ص 27.

21.             «زاویه» به مراکزی که محل تدریس علوم و تبلیغ فرقه های مذهبی است؛ می گویند.

22.              وی که به سنوسی الخطابی الحسنی الادریسی شهرت داشت و مؤسس و پیشوای سنوسیه ی اول بود، آثاری نیز داشت؛ از جمله: الکواکب الدریه فی الوائل الکتب الاثریه. (1202 1276 ه. ق).

23.              وی دعوی مهدویت کرد و جنبش او در برقه (در مغرب مصر واقع در لیبی کنونی) و صحرای الجزایر پیروان زیادی یافت و به سودان نیز سرایت کرد. سرانجام پس از مزاحمت هایی برای انگلیس ها با اشتغال لیبی توسط نیروهای ایتالیا در سال 1329 نیروی سنوسیان نیز درهم شکست.(سیری در اندیشه سیاسی عرب، ص8).

24.              جنگ اعراب با اسرائیل که سال 1346 ش. رخ داد، شش روز بیشتر طول نکشید و منجر به شکست اعراب شد.

25.              تاریخ مسلمانان آفریقا، ص 60 62.

26.              الامام محمد عبده، عبدالحلیم الجندی، ص 9.

27.              مسلمانان آفریقا، ص 428.

28.              همان، ص520، 566، 624،584.

29.              الامام محمد عبده، عبدالحلیم الجندی، ص 11؛ الامام محمد عبده بین المنهج الدینی و المنهج الاجتماعی، ص 36.

30.              تاریخ مصر و خاندان محمد علی بزرگ، علی جواهر کلام، چاپ خودکار ایران، سال 1320ش. ص 197؛ و دائره المعارف بزرگ اسلامی، ج 8، ص63.

31.              دائره المعارف بزرگ اسلامی، ج8، ص 63 69.

32.              تاریخ مصر و خاندان محمد علی بزرگ، علی جواهر کلام، چاپ خودکار ایران، سال 1320 ش. ص 197؛ و دائره المعارف بزرگ اسلامی، ج8، ص 63 69.

33.              زعماء الاصلاح فی العصر الحدیث، ص 287.

 

3-                       علی عبدالرازق: فقیه، حقوقدان و اصلاح طلب مسلمان(درود خدا بر وی باد)

 

شیخ علی عبدالرازق، فقیه، حقوقدان و از اصلاح طلبان مسلمان است. شهرت کتاب او «الاسلام و اصول الحکم» مرزهای مصر را درنوردید طوری که او را با نام صاحب کتاب «الاسلام و اصول الحکم» می شناسند.

 

زندگینامه

علی عبدالرازق متولد سال ۱۸۸۸ در روستایی از توابع «المینا» در کشور مصر است. او در کودکی قرآن را حفظ کرد. خانواده اش از عالمان دینی بودند و به همین جهت عبدالرازق هم تحصیلات خود را در دانشگاه الازهر قاهره ادامه داد. پس از اتمام تحصیلات، او در سال ۱۹۱۵ به کشور انگلستان سفر کرد و در ۱۹۱۵ به مصر بازگشت. از ۱۹۱۵ تا ۱۹۲۵ در سمت قاضی شرع و الازهر مشغول بود تا اینکه به خاطر تألیف کتاب جنجالی «الاسلام و اصول الحکم» به دادگاه ویژه علمای الازهر فرا خوانده شد.

گفته شده که از زمان ورود صنعت چاپ به مصر، هیچ کتابی جنجالی تر از «الاسلام و اصول الحکم» به چاپ نرسیده است. هیئت ۲۴نفره علمای طراز اول الازهر پس از جلسه محاکمه با حضور شیخ علی عبدالرازق، او را محکوم کرده و کتابش را مخالف با دین اسلام تشخیص دادند. پس از اخراج از دانشگاه الازهر، عبدالرازق به لندن بازگشت و در دانشگاه آکسفورد مشغول تحصیل شد. او طی این سالها ضمن دیدار از کشورهای آفریقایی مقالاتی را در نشریه «السیاسة» مصر منتشر می کرد. نهایتاً بعد از اتمام جنگ جهانی دوم و در زمانی که برادرش شیخ مصطفی عبدالرازق جزء شیوخ طراز اول دانشگاه الازهر بود، هیأت علمای دانشگاه الازهر رأی دادگاه سال ۱۹۲۵ را فسخ و تمام مناصب شرعی او اعاده کرد. اما عبدالرازق بعد از آن به کسوت فقیهان بازنگشت و به دانشگاه قاهره رفت و مدتی هم در سمت رییس دانشگاه قاهره باقی بود. او در این فاصله تحقیقات خود را روی موضوع حجیت «اجماع» در فقه متمرکز کرد و در نقد آن با استفاده از آرای فقیه بزرگ قرن سوم، ابراهیم بن سیار معتزلی، کتابی را تحت عنوان «الاجماع فی الشریعة الاسلامیة» به چاپ رساند.

او همچنین با سخنرانی در انجمن علمی عالی عربی، وابسته به دانشگاه اول عربی که [زمانی]زیرنظر شیخ محمد عبده بود درباره آنچه در کتابش تدوین کرده بود به مقایسه پیوند فکری موجود بین تفکر خودش و امام محمد عبده پرداخت.

نهایتاً در ۲۳ سپتامبر ۱۹۶۶ بدون آنکه تحقیقاتش به اتمام برسد و آنچه را که آرزو داشت به نتیجه برساند در حالی که هنوز زوایای پنهان کتابش را آشکار نکرده بود درگذشت.

آراء و نظریات

عبدالرازق در کتاب خود، با الهام گیری از تعالیم شیخ محمد عبده که در کتاب «الاسلام والنصرانیة بین العلم و المدنیة» متجلی شد و همچنین با استفاده از متون قرآن، و تراث اسلامی درصدد اثبات این نکته است که اسلام هیچگاه بر شکل خاصی از حکومت تأکید نکرده و پدیده ای به نام خلافت اسلامی هیچ ربطی به ماهیت دین اسلام ندارد. بسیاری معتقدند شیخ علی عبدالرازق در کتابش، نظریات استاد خود امام محمد عبده را با وضوح بیشتری بیان می کند. انتشار کتاب او به خصوص پس از زوال امپراتوری عثمانی در ترکیه و الغای خلافت، شوک سنگینی را به طیف فقیهان سنتی وارد کرد و حتی فقهای برجسته دانشگاه الازهر چون شیخ عبدالوهاب خلّاف، علی‌رغم نزدیکی افکار با عبدالرازق از اظهار نظر در چنین جوی خودداری کردند. یکی از سرسخت ترین معاندان او شیخ رشید رضا بود. رشید رضا بر عکس استاد خود شیخ محمد عبده، از طرز تلقی سنتی ـ تقلیدی دفاع کرده و درباره کتاب عبدالرازق چنین نوشت:

«بر بزرگان مصر جایز نیست که نسبت به این (کتاب) ساکت بمانند.. مؤلف رجالی از میان آنهاست. پس بر آنان واجب است که حکم اسلام را درباره این کتاب آشکار سازند. اگر در این رابطه کوتاهی صورت پذیرد، ممکن است یارانِ او سکوت آنان را، یا مجوزی برای کتاب و یا ناتوانی در مواجهه ی ایشان با کتاب تلقی کنند»

عبدالرازق در کتاب خود به تفصیل، نظرات عنوان شده رشید رضا در کتاب «الخلافة او الامامة العظمی» را به چالش کشید.

همچنین عبدالرازق فصل مختصری از کتابش را به اجماع اختصاص داد و بعدها در کتاب دیگر خود، به طور کامل به نقد مبانی حجیت اجماع در فقه پرداخت. دیدگاههای عبدالرازق درباره اجماع مورد توجه فقیه بزرگ و رییس دانشگاه الازهر شیخ محمود شلتوت قرار گرفت. شیخ شلتوت هم در کتاب معروفش «الاسلام عقیدة وشریعة» تحقیق اجماع نظری را امری غیرممکن برمی شمارد.

علی عبدالرزاق و اسلام سياسي یا رابطه دین و سیاست از دیدگاه وی؟

نقش علی عبدالرزاق در ترويج سکولاریزم در جهان اسلام چيست؟اندیشه‌ی سياسي او و امام خمینی (ره) چه تفاوتي دارد؟

عبدالرزاق تنها به بخشی از آیات توجه کرده است و آن‌ها را براساس دیدگاه خود تفسیر و تأویل کرد و با دقت و ژرف‌نگری در سایر آیات به‌روشنی اثبات می‌شود که خداوند متعال به پیامبر اسلام،ولایت در رهبری سیاسی جامعه را نیز عنایت کرده است/در اندیشه‌ی عبدالرزاق، نقش دین در ساحت سیاسی زندگی بشر فوق‌العاده حداقلی تبیین می‌شود و رسول اکرم (ص) بر اساس یک قرارداد مدنی،به تشکیل حکومت دست برد.در مقابل،آیت ا... خمینی،انتظاری حداکثری از نقش دین در سیاست دارند و دایره‌ی شمول آن را از شخص نبی‌اکرم نیز فراتر می‌داند و بر اساس نظریه ولایت فقیه آن را به روحانیون و فقهای تشیع یا همان «عالم عادل» توسعه می‌دهند.


پیوند میان دین و سیاست از جمله مباحث مهم نظری است که به خصوص در دو قرن اخیر در کانون توجهات اندیشمندان مسلمان قرار گرفته است و موجب طیف‌بندی مهم و جدی در میان اندیشمندان مسلمان شده است.

در یک سوی این طیف، اندیشمندانی قرار دارند که قائل به جدایی کامل نهاد دین از سیاست هستند و بر این باورند که نهاد دین در مقام تشریع امور اجتماعی نیست؛ بلکه شأن دین و رسول خدا، صرفاً معنوی است. در مقابل آن نیز گروهی دیگر از اندیشمندان قرار می‌گیرند که سخن از لزوم و وجوب برآمدن حکومت از نهاد دین را مطرح می‌سازند. اما در این میان اندیشه‌های علی عبدالرزاق به‌عنوان یکی از سرآمدان نظریه‌ی سکولاریزم در اسلام و امام خمینی (ره)، به‌عنوان نظریه‌پرداز حکومت و مؤسس دینی، بسیار حائز اهمیت است که در ذیل تلاش می‌شود تا به تقابل میان این دو اندیشمند پرداخته شود.

ورود سکولاریزم به جهان اسلام

نگاهی گذرا به تاریخ زندگی مسلمانان از صدر اسلام تا دوران معاصر، نشان میدهد که مسلمانان در گذر سدهها، نظامهای سیاسی خاصی داشتند که اساس آن بر احکام و شریعت اسلام استوار بود. در این نظامها، اقتدار و حاکمیت از آن خداوند بود و خلفا، حکام و پادشاهان (حداقل در ظاهر) مجبور به اجرای قوانین اسلام بودند. در واقع، مسلمانان تا پیش از برخورد با اندیشههای سیاسی مدرن، مفهومی معادل سکولار و سکولاریسم نداشتند.

اما در دوران معاصر و پس از آنکه مسلمانان با تحولات دوران مدرنیته در غرب آشنا شدند، خواه و ناخواه این مسئله برای آنان مطرح شد که آیا ایشان نیز باید مانند مسیحیان رابطه‌‌‌ی دین و سیاست را قطع نمایند. مروری بر اندیشههای متفکران مسلمان در این خصوص، نشان میدهد که آن‌ها در پاسخ به این جریان به دو دسته‌ی کلی تقسیم شدهاند. دسته‌ی اول معتقدند که اسلام آیین همه‌ی نسلهای حاضر و آینده‌ی بشر است و در آن همه‌ی اصول مورد نیاز زندگی بشر از جمله اصول مربوط به حکومت بیان شده است. دسته‌ی دوم طرفداران اجرای نظریه‌ی سکولاریسم در جهان اسلام بوده و کوشش کردهاند اسلام را نیز مانند مسیحیت از عرصه‌ی سیاست دور نمایند.

علی عبدالرزاق؛ از سردمداران سکولاریزم در اسلام

علی عبدالرزاق مصری (متوفی 1345 ش) از مهم‌ترین نمایندگان طرفدار جدایی دین از سیاست در میان اندیشمندان اهل سنت بود که نظرات خود را به‌صراحت در کتاب «اسلام و اصول الحکم» بیان کرد. وی، علاوه بر نفی نظریه‌ی وجوب خلافت، از جدایی دین از سیاست و ضرورت نداشتن برپایی حکومت اسلامی سخن گفته است.

به‌نظر او، خلافت پایه‌ی دینی ندارد، حتی خلیفه‌ی اول نیز در فرآیندی سیاسی روی کار آمد و سپس به حکومت خود وصفی دینی داد، خلفای بعد هم در نشر این آموزه، که خلافت واجب دینی است، با هدف افزودن بر سیطره و قدرت خود، کوشیدند. به نظر او، منابع فقهی و دریافت عقلی تنها بر لزوم حکومت دلالت دارند، نه وجوب خلافت؛ حتی کارهای سیاسی پیامبر مثل گرفتن جزیه، قضاوت و جهاد از باب حفظ حکومت نوخاسته در مدینه بود و به رسالت آن حضرت ارتباط نداشت. حکومت برای پیامبر، وسیله و امکانی برای تثبیت دین و دعوت به حق بود و ولایت او بر مؤمنان از باب رسالت بود نه از باب حاکمیت. به‌نظر علی عبدالرازق، اسلام عرصه‌ی سیاست را به انسان‌ها واگذار کرده است تا با کاربرد عقل و بر پایه‌ِی جدیدترین دستاوردهای عقلی و استوارترین تجارب ملل، شکل حکومت را با توجه به وضع خود تعیین کنند.

در بررسی آرای عبدالرزاق، باید دقت داشت که جدایی دین از سیاست در نگاه وی به معنای عدم پذیرش شأن سیاسی از سوی پیامبر اسلام نبود، بلکه به نظر می‌رسد عبدالرزاق از نگاه لیبرال‌مآبانه به این موضوع می‌نگریست و وجوب خلافت را زیر سؤال می‌برد.

عبدالرزاق مصری معتقد نبود دین از سیاست جداست یا پیامبر حاکم نبوده است. او معتقد بود که حضرت محمد (ص) براساس قرارداد مدنی به حکمرانی رسید نه براساس امدادهای غیبی و در این رابطه تصریح می‌کند: «بدان که رسالت غیر از سلطنت است و شق دیگر بین این دو شکل متصور نیست؛ چرا که رسالت مقام خاص خود را داراست و سلطنت مقام دیگری را می‌طلبد، همچنان که سلطان نمی‌تواند نبی باشد خداوند متعال از رسول‌الله (ص) نیز نخواسته است که سلطان باشد

البته عبدالرزاق معتقد است که «شکی نیست که در حکومت نبوی مواردی وجود دارد که شبیه به مظاهر حکومت سیاسی است» یعنی او حکومت پیامبر را می‌پذیرد، اما آن را از جنس حکومت‌های مدنی می‌داند نه تئوکراسی: «زعامت پیامبر یک زعامت دینی بود که از طریق رسالت شکل گرفته بود که با وفات او پایان یافت... رهبری بعد از پیامبر متصل به رسالت و قائم به دین نبوده است و نمی‌توان آن را چیزی بیشتر یا کمتر از رهبری مدنی یا سیاسی تلقی نمود.» در واقع، از نظر عبدالرزاق پیامبر دو شأن مستقل داشته است: اول، رسالت الهی و پیامبری و دوم، حکومت مدنی و حکمرانی سیاسی و در واقع عبدالرزاق هم وجود حکومت اسلامی را قبول دارد.

عبدالرزاق تنها به بخشی از آیات توجه کرده است و آن‌ها را براساس دیدگاه خود تفسیر و تأویل کرد و با دقت و ژرف‌نگری در سایر آیات به‌روشنی اثبات می‌شود که خداوند متعال به پیامبر اسلام، ولایت در رهبری سیاسی جامعه را نیز عنایت کرده است.


رسالت پیامبر اسلام؛ معنوی یا سیاسی

از نظر علی عبدالرازق، رسالت پیامبر اسلام رسالتی کاملاً اخلاقی و معنوی است. او نیامده که دولتی سیاسی تشکیل دهد، بلکه آمده بود تا به اعتلای اخلاقی و معنوی جامعه و بشریت همت گمارد. او می‌گوید اقتدار پیامبر، اقتداری معنوی بود که در مقابل اقتدار شاهان قرار می‌گیرد. اقتدار شاهان مبتنی بر زور و اقتدار پیامبر مبتنی بر جذبه‌ی معنوی رسالت و لازمه‌ی پیامبری بوده است، چنان‌که قرآن کریم نیز بر این امر گواهی می‌دهد.

وی در ادامه به بررسی آیاتی می‌پردازد که به مؤمنان دستور اطاعت بی‌چون و چرا از پیامبر را داده و از نظر سنت‌گرایان دلایلی محکم بر وجوب تشکیل حکومت توسط پیامبر و اقتدار سیاسی اوست؛ آیاتی نظیر:

1. «پیامبر به مؤمنان از خودشان سزاوارتر [و نزدیک‌تر] است.» (احزاب، 6)

2. «و هیچ مرد و زن مؤمنی را نرسد که چون خدا و فرستاده‌اش به کاری فرمان دهد، برای آنان در کارشان اختیاری باشد و هر کس خدا و فرستاده‌اش را نافرمانی کند، قطعاً دچار گمراهی آشکار گردیده است.» (احزاب، 36)

نویسنده برای مقابله با نظر مخالفانش، که این آیات را دلایلی بر وجوب تن دادن به دولت نبوی از نظر خداوند می‌شمارند، استدلال می‌کند که اقتدار مورد نظر این آیات صرفاً معنوی بوده است و از حد ابلاغ پیام فراتر نمی‌رود. او، برای اثبات ادعای خود، به آیاتی اشاره می‌کند که در آن‌ها تأکید شده که رسول خدا نگهبان بر مردم نبوده است و سیطره‌ای بر آنان ندارد.

وی در اثبات این ادعای خود آیات ذیل را بر می‌شمارد:

1. «هر کس از پیامبر فرمان ببرد، در حقیقت خدا را فرمان برده و هر کس روی گردان شود، ما تو را برایش نگهبان نفرستادیم.» (نساء، 80)

2. «و قوم تو آن [قرآن] را دروغ شمردند در‌حالی‌که آن بر حق است. بگو من بر شما نگهبان نیستم. برای هر خبری هنگام [وقوع] است و به‌زودی خواهید دانست.» (انعام، 66 و 67)

3. «و تو را برای ایشان نگهبان نفرستادیم.» (اسراء، 54) و...

الغای خلافت

شاید بتوان خلافت را مهم ترین قربانی برخورد اسلام با فکر دموکراسی غربی دانست . برچیده شدن خلافت در سال ۱۹۲۴ شکافهایی عمیق میان مسلمانان ایجاد کرد و میراث نوگرایی دینی سید جمال و عبده را یکسره در خطر نابودی قرار داد . البته نمی توان ادعا کرد که پس از فروپاشی خلافت سنت گرایی یکسره به محاق رفت ، اما آرزوی حکومت جهانی اسلامی و تشکیل امت واحده که مهمترین محمل کوشش پاسداران سنت بود ، به رویایی دور تبدیل شد . الغای خلاف را باید اتفاق مهمی درحیات مسلمانان و روشنفکران اسلامی دانست ، اتفاقی که به گمان برخی ازنویسندگان ، اندیشه سیاسی اسلامی را از آسمان به زمین کشاند .

به نظر نصرحامد ابوزید الغای خلافت ، مسلمانان را به واکنش های احساسی واداشت چرا که خلافت در نزد آنان معنایی نمادین داشت و از این پس احساس کردند لخت و عور و بی دفاع شده اند . هرچند وی اعتقاد دارد از میان رفتن خلافت لااقل در مصر با استقبال روبرو شد چرا که مصریان یک خلیفه ترک را شایسته حکومت بر کل مسلمانان نمی دانستند . (bidad.payan.com ) در برابر این اتفاق مهم ، نخبگان مسلمان دو دسته شدند گروهی همچون رشید رضا به محکوم کردن آن پرداخته اعلام کردند خلافت جزء واجبات اسلام بوده است و از احیای آن دفاع کردند . در سوی مقابل اما کسانی مانند علی عبدالرازق قرار داشتند که از برچیده شدن خلافت ابراز خشنودی می کردند .

ابوزید ظهور اسلام گرایان تندرو و تشکیل اخوان المسلمین در سال ۱۹۲۸ توسط حسن البنا را نیز از عوارض الغای خلافت می داند . در جریان کشمکش بر سر خلافت بود که مصطفی کمال ( آتاتورک ) اظهار داشت ؛ پیامبر ما به اصحابش فرمود که ملل عالم را به اسلام دعوت کنند نه اینکه در صدد حکومت بر آنان برآیند ، چرا که چنین امری ناشدنی است . وی در ادامه گفت که پس از خلفای راشدین ، دنیای اسلام دارای خلیفه ای واحد نبوده است و خلیفه هرگز قدرتی را که پاپ بر کاتولیک ها دارد ، نداشته است . او مساله اتحاد اسلام را که منتقدین عرفی سازی مطرح می کردند ، انتزاعی و غیر واقعی خوانده و می گوید چنین فکری هرگز به واقعیت در نیامده است . (عنایت ، ۱۳۸۰: ۱۰۲ ۱۰۱) نانیلو شرق شناس ایتالیایی کشمکش میان ناسیونالیسم ترک و اتحاد اسلامی را نیز در الغای خلافت موثر می داند ، تعارض میان فکر ایجاد یک کشور متجدد و دموکرات با فکر ایجاد یک خلافت اسلامی که همه ملل اسلامی را زیر چتر خود جای دهد .

همه اینها به اضافه فساد و ناتوانی دستگاه خلافت عثمانی ، مصطفی کمال و مجلس ملی ترکیه را به برچیدن خلافت و ایجاد جمهوری واداشت . مجلس ملی ترکیه برای توجیه تصمیم خود برای الغای خلافت ، سند مهمی را منتشر کرد که گر چه نویسندگانش هیچگاه معلوم نگردیدند اما حاوی استدلال های بسیار نیرومندی بود . نویسندگان سند استدلال کردند که « خلافت هرگز ریاست الهی نبوده است و صرفا نهادی مفید بوده که برای اداره هر چه بهتر امور مسلمین طرح و تاسیس شده بود و خلافت راستین فقط در سی سال بعد از وفات پیامبر دوام آورده و اینکه آنچه در بخش اعظم تاریخ اسلام برقرار بوده ، خلافت مجعولی بوده که فقط به ضرب زور بر سر پا مانده بود و با ناتوانی خلافت از برآوردن اهدافی که از آن انتظار می رود ، اکنون مسلمانان مخیرند هر نوع حکومتی که با اوضاع و احوال و نیازهایشان متناسب است برای خود برگزینند . » (همان ، ۱۰۵) مشابه این استدلال یک سال بعد به گونه ای قویتر و روشن تر در کتاب معروف عبدالرازق نمود پیدا کرد .

از نظروی ایرادی ندارد که در مباحث سیاسی از ارزشهای مذهبی استفاده گردد اما شخصا با این که دین تنها منبع تصمیم گیری های سیاسی باشد مخالف بود . اظهارات او در چنین فضای التهاب آلودی که پس از الغای خلافت به وجود آمده بود ، به طور طبیعی با واکنش خشم آلود سنت گرایان مواجه گردید . علی عبدالرازق ( ۱۹۶۶ ۱۸۸۸ ) در مصر علیا در خانواده ای لیبرال به دنیا آمد . وی تحصیلات متوسطه و عالی خود را در الازهر گذراند اما در عین حال در دانشگاه نوبنیاد مصر ، در درس های ادبیات نانیلو و درس تاریخ فلسفه سانتی لانا شرکت جست . در سال ۱۹۱۲ به انگلستان رفت تا در دانشگاه آکسفورد اقتصاد و علوم سیاسی بخواند ، اما با شروع جنگ اول جهانی مجبور شد تحصیلاتش را نیمه کاره رها کرده به مصر بازگردد .وی که برخی او را پدر سکولاریزم در دنیای اسلام می دانند ، کتاب مهم و جنجال برانگیزش اسلام و اصول الحکم ( اسلام و مبانی قدرت ) را در سال ۱۹۲۵ منتشر کرد . (en.wikipedia.org ) همانگونه که پیشتر آمد ، عبدالرازق پس از چاپ کتابش در اثر حکم علمای الازهر از سمت قضاوت محروم شد .

الازهر کیفر خواستی در هفت مورد برای او تنظیم کرد که هیات محاکمه کننده پس از شنیدن دفاعیاتش وی را در همه موارد اتهامی مجرم شناخت . اگر چه درخواست تجدید نظر عبدالرازق رد شد اما دادگاه بعدها به او تخفیف داد و از اعلام ارتدادش گذشت و او را تنها از عنوان سنتی شیخ محروم کرد . البته عبدالرازق بعد ها در اثر ملایم تر شدن فضای سیاسی مصر به برخی مناصب خود بازگشت ، ابتدا به عنوان عضو مجلس علیا انتخاب شد ، سپس در کابینه نقراشی در ۱۹۴۶ و پس از قتل وی در کابینه عبدالحاجی در ۱۹۴۷ به وزارت اوقاف منصوب گردید . عبدالرازق در جریان مجادله بر سر کتابش در تاریخ ۳۰ سپتامبر ۱۹۲۵ در روزنامه السیاسه ارگان حزب لیبرال دموکرات خطاب به پیامبر اسلام نوشت : « ای فرستاده خداوند ، آنها از تو شاه ساخته اند ، تو را رئیس دولت اعلام کرده اند ، زیرا اینها تنها نشانه های بزرگی و اشرافیت اند که اذهان آنها می شناسد . » ( فیلالی انصاری ، ۱۳۸۰ : ۶۵) پس از آن تا لحظه مرگش در ۲۳ سپتامبر ۱۹۶۶ در سن ۷۸ سالگی به سکوت فرو رفت .

وجوب خلافت

علی عبدالرازق کتاب اسلام و مبانی قدرت را در یک پیشگفتار و سه دفتر تنظیم کرده که هر دفتر دارای سه فصل می باشد . در ابتدای هر فصل فهرست مطالبی که در آن فصل مورد بررسی قرار می گیرد آمده است . این شیوه نگارش تا آن زمان در میان اعراب ، نو و ابتکاری بود. او در دفتر اول به بررسی مساله خلافت و وجوب آن می پردازد . نویسنده در ابتدا از ریشه لغوی خلافت شروع می کند و در ادامه به توضیح مفهوم خلافت آنگونه که بین نویسندگان مسلمان شایع است پرداخته و نظر ابن خلدون را به عنوان دیدگاهی رایج نقل می کند . او می نویسد از نظر ابن خلدون خلافت منصبی است که دین و دنیا را شامل شده و هر دو گستره را زیر چتر خویش می گیرد و به دیگر سخن ، خلیفه کسی است که علاوه بر اداره امور دنیوی و مادی مسلمین ، قوانین شرعی را نیز در جامعه اجرا و پیاده می کند .

عبدالرازق پس از بررسی نظرات مختلف پیرامون خلافت به این نتیجه می رسد که از نظر غالب پدید آورندگان مسلمان ، خلیفه نماینده رسول الله بوده و با همین عنوان حق دارد که مدیریت عمومی امور امت را بر عهده گیرد . (عبدالرازق ، ۱۳۸۲ : ۷۱) سپس نویسنده به یکی از اساسی ترین پرسش های اندیشه سیاسی می رسد و این سوال را طرح می کند که از نظر مسلمانان منشا قدرت خلیفه کجاست ؟ مردم چرا و بر مبنای چه حکمی باید به فرمان وی تن دهند ؟ و به زبان امروزی از منشا مشروعیت خلافت می پرسد . او در بررسی های خود دو نظر عمده را در مورد منشا اقتدار خلیفه در میان مسلمانان شناسایی می کند . نظر اول که به اعتراف وی نظری غالب در میان متفکران مسلمان است ، این است که خلیفه قدرت و اقتدارش را از خداوند می گیرد . وی برای توضیح این باور برای نمونه به خطبه ابوجعفر منصور که در مکه ایراد گردید اشاره می کند که طی آن منصور خود را نماینده تام الاختیار خداوند بر روی زمین می خواند : « ای مردم من قدرت خداوند بر روی زمینم . من با اتکا ، الهام و تایید او شما را هدایت می کنم . همچنین من پاسدار خزانه اش هستم که بنا به خواست او آن را اداره می کنم ، مواهب را مطابق خواست او تنظیم می کنم .

خداوند مرا بسیار سخاوتمند یا بسیار ملاحظه کار گرداند تا ارزاق او را بنا به خواست او تقسیم کنم . » (همان ، ۷۲) نویسنده در ادامه کتاب آموزه دومی را نیز در باب منشا خلافت تشخیص می دهد . بر اساس این آموزه منشا خلافت امت است و مردم در تعیین خلیفه نقش موثر دارند . در اینجا نیز او شاهد مثالی از صدر اسلام آورده ، از شخصی به نام حطیئه نام می برد که به عمر بن خطاب گفته بود : « تو امامی هستی که پس از یار غار پیامبر ، مردم زمام امور را به دست تو سپردند . » (همان ، ۷۸)

در ادامه ، نویسنده به یکی از بحث انگیزترین مباحث کتاب که واکنش های بسیاری را برانگیخت ، می رسد ، او مدعی می شود که نه در کتاب و نه در سنت هیچ سخنی دال بر وجوب نصب امام ، وجود ندارد و معتقد است که هیچ یک از علما که گمان می کردند نصب امام واجب است ، نتوانستند از کتاب یا سنت دلیلی بیاورند و درست به همین دلیل آنها گاه به دعوی اجماع توسل می جستند و گاه به قیاسات منطقی و احکام عقلی . از نظر وی با توسل به اجماع نیز نمی توان به وجوب خلافت رسید و اضافه می کند که اجماع به معنای موافقت اهالی حل و عقد یا کل مردم ، جز در مورد چهار خلیفه نخستین صورت نبسته است و در بقیه موارد خلافت همراه با زور و سرکوب حفظ شده است و دقیقا به دلیل زور و سرکوب و تقدیس خلفا بوده که علوم سیاسی در میان مسلمانان رشد نکرده است .

نویسنده می افزاید اگر در تاریخ در مورد خلفا اجماعی بوده ، عمدتا « اجماع سکوت » بوده است که نمی تواند مبنایی برای حکم شرعی باشد . وی برای بیان بهتر منظور خویش از ماجرای به تخت نشستن فیصل فرزند شریف حسین توسط انگلیسی ها در عراق یاد می کند ومی گوید اشغال گران تعیین او را اینگونه توجیه کردند که وی انتخاب اهالی حل و عقد بوده است . عبد الرازق می نویسد چنین اجماعی همان قدر ارزش دارد که اجماعی که معاویه برای جانشینی یزید به زور از روسای قبایل طلب کرد . ( عنایت ، ۱۳۸۰ :۱۱۸) در ادامه سخن لازم است اشاره شود درست است که عبدالرازق وجوب خلافت را از نظر قرآن و سنت رد می کند ، اما بر ضرورت حکومت در کتاب به عنوان وسیله ای برای اداره امور مسلمین تاکید می گذارد . وی با استناد به آیات «و بعضی را به بعضی دیگر فضیلت دادیم تا بعضی از مردم ، بعضی دیگر را بکار گیرند » ( زخرف ۳۲ ) و یا « ای پیامبر بین مردم بر وفق حکم و کتاب الهی حکومت کن و از هوا و هوس آنها پیروی نکن » ( مائده ۴۸ ) اعلام می کند که قرآن ضرورت وجود حکومت برای بشر را پذیرفته اما این به آن معنا نیست که حکومت از اصول اساسی و ضروریات اسلام است .

از لابلای سخنان عبدالرازق می توان دریافت که ایشان به نظریه حق الهی در اندیشه سیاسی قایل نبوده بلکه به اندیشه قرارداد اجتماعی متمایل است . اگر چنین باشد می توان از ایشان پرسید چرا در تشخیص نوع حکومت ، دین و سنت را کنار می گذارد و آن را کاری عرفی و وظیفه عقل می شمارد اما در اثبات وجوب حکومت به نصوص دینی متوسل می شود و از استدلال عقلی پرهیز می کند ؟ به هر حال پاسخ این تناقض و آشفتگی روش شناختی را نمی توان در متن وی پیدا کرد .

نویسنده در سراسر کتاب ، خود را در مواجهه با مخالفان سنت گرای خویش دیده و سعی می کند به مجادله با ادعای آنان برخیزد . به همین خاطر به بررسی احادیثی از پیامبر اسلام می پردازد که در آن کلمه امام یا ارجاع به امام در آن آمده است و سنت گرایان آن را دلیلی از سنت بر وجوب خلافت می شمارند ، احادیثی نظیر :

۱) امامان از قریشند .

۲) کسی که می میرد و در بیعت با امامی نیست ، به مرگ جاهلیت مرده است .

۳) تو باید همراه جماعت مسلمان باشی .

۴) کسی که با امامی بیعت کرده و در عمل و احساس نسبت به او متعهد شده است ، باید در حد امکان از او اطاعت کند ، اگر دیگری با او به نزاع برخاست ، گردنش را بزنید .

۵) از کسانی که بعد از من می آیند ، پیروی کنید : ( ابوبکر ، عمر و . . . )

عبدالرازق گرچه در صحت و محتوای این روایات مناقشه نمی کند ، اما در رد نظر سنت گرایان استدلال جالبی را فراپیش می نهد . او می گوید به میان آوردن کلمات امام و امامت در این احادیث به معنای وجوب آن نیست . چنان که عیسی بن مریم زمانی که گفت کار قیصر را به قیصر واگذار، مرادش این نبود که حکومت قیصر مبنایی در شریعت خداوند دارد . این دلیل بر آن نیست که او قائل بوده حکومت جزیی از دین مسیحیت است . اگر خداوند به ما امر کرده که به تعهداتمان در قبال مشرکان احترام بگذاریم به معنای آن نیست که خدا شرک را تصدیق می کند .

وی در ادامه می پرسد : « آیا ما شرعا موظف نیستیم که با گدایان سخاوتمند باشیم ، به فقرا احترام بگذاریم و به یکدیگر احسان و رحمت کنیم ؟ پس آیا آدم عاقلی می تواند از آن نتیجه بگیرد که بر ما شرعا واجب است که در بین خودمان فقرا و مساکین داشته باشیم . خداوند برای ما از بردگی سخن گفته است او ما را امر کرده که بردگان را آزاد سازیم و با آنها به خوبی رفتار کنیم . . . و این دلیل بر این نیست که بردگی در دین واجب یا خواستنی است . طلاق ، قرض ، خرید ، فروش و رهن . . . در کتاب خداوند بسیار ذکر شده اند و احکام مشخصی دارند با وجود این از آن نتیجه نمی شود که آنها در دین واجب اند یا اینکه شان خاصی نزد خداوند دارند . » (عبدالرازق ، ۱۳۸۲: ۸۹ ) در مجموع مدعای نویسنده در مورد خلافت را می توان در سه نکته خلاصه کرد اول اینکه قرآن و سنت به عنوان دو منبع عمده قوانین اسلامی ( شریعت ) خلافت را نه رد می کنند و نه تایید ، بنابراین مسلمانان می توانند آن نظامی را برگزینند که بیشترین منفعت و سعادت را برایشان در بردارد . دوم اینکه اجماع واقعی در مورد خلافت درمیان مسلمانان هیچگاه شکل نگرفته و سوم اینکه تاریخ خلافت نشان می دهد این نهاد غالبا بدبختی و فاجعه برای مسلمانان در پی داشته است.

اقتدار پیامبر ، دینی نه دنیوی

از نظر علی عبدالرازق رسالت پیامبر اسلام ، رسالتی کاملا اخلاقی و معنوی است . او نیامده که دولتی سیاسی تشکیل دهد بلکه آمده بود تا به اعتلای اخلاقی و معنوی جامعه و بشریت همت گمارد . او می گوید اقتدار پیامبر ، اقتداری معنوی بود که در مقابل اقتدار شاهان قرار می گیرد . اقتدار شاهان مبتنی بر زور و اقتدار پیامبر مبتنی بر جذبه معنوی رسالت و لازمه پیامبری بوده است ، چنانکه قرآن کریم نیز بر این امر گواهی می دهد :

و ما هیچ پیامبری را نفرستادیم مگر آنکه به توفیق الهی از او اطاعت کنند . ( نسا ۶۴( و پیش از تو پیامبرانی به استهزا گرفته شدند ، پس آنچه را که ریشخند می کردند گریبانگیر ریشخند کنندگان گردید . بگو در زمین بگردید ، آنگاه بنگرید که فرجام تکذیب کنندگان چه بوده است . ( انعام ۱۰ و ۹(

و قطعا فرمان ما درباره بندگان فرستاده ما از پیش [ چنین ] رفته است ، که آنان [ بر دشمنان خودشان ] حتما پیروز خواهند شد و سپاه ما هر آینه غالب آیندگانند . ( صافات ۱۷۳ – ۱۷۱ )

نویسنده در ادامه به بررسی آیاتی می پردازد که به مومنان دستور اطاعت بی چون و چرا از پیامبر را داده و از نظر سنت گرایان دلایلی محکم بر وجوب تشکیل حکومت توسط پیامبر و اقتدار سیاسی او می باشد ، آیاتی نظیر :

پیامبر به مومنان از خودشان سزاوارتر [ و نزدیکتر ] است . ( احزاب ۶ )

و هیچ مرد و زن مومنی را نرسد که چون خدا و فرستاده اش به کاری فرمان دهد ، برای آنان در کارشان اختیاری باشد و هر کس خدا و فرستاده اش را نافرمانی کند قطعا دچار گمراهی آشکار گردیده است . ( احزاب ۳۶ )

نویسنده برای مقابله با نظر مخالفانش که این آیات را دلایلی بر وجوب تن دادن به دولت نبوی از نظر خداوند می شمارند ، استدلال می کند که اقتدار مورد نظر این آیات صرفا معنوی بوده و از حد ابلاغ پیام فراتر نمی رود . او برای اثبات ادعای خود به آیات فراوانی اشاره می کند که در آنها تاکید شده که رسول خدا نگهبان بر مردم نبوده و سیطره ای بر آنان ندارد .

هر کس از پیامبر فرمان ببرد ، در حقیقت خدا را فرمان برده و هر کس روی گردان شود ، ما ترا برایش نگهبان نفرستادیم . ( نسا ۸۰ )

و قوم تو آن [ قرآن ] را دروغ شمردند در حالی که آن بر حق است . بگو من بر شما نگهبان نیستم . برای هر خبری هنگام [ وقوع ] است و به زودی خواهید دانست . ( انعام ۶۷ – ۶۶ )

و ترا برای ایشان نگهبان نفرستادیم . ( اسراء ۵۴ )

ای مردم حق از جانب پروردگارتان برای شما آمده است . پس هر که هدایت یابد به سود خودش هدایت می یابد و هرکه گمراه گردد به زیان خود گمراه می شود و من بر شما نگهبان نیستم . ( یونس ۱۰۸ )

ای پیامبر ما تو را [ به سمت ] گواه و بشارت گر فرستادیم و دعوت کننده به سوی خدا به فرمان او و چراغی تابناک . ( احزاب ۴۶ – ۴۵ )

و ما تو را جز [ به سمت ] بشارت گر و هشدار دهنده برای تمام مردم ، نفرستادیم لیکن بیشتر مردم نمی دانند . ( نساء ۲۸ )

رفیق شما هیچ دیوانگی ندارد ، او شما را از عذاب سختی که در پیش است ، جز هشدار دهنده ای بیش نیست . ( سباء ۴۶ )

و بر ما وظیفه ای جز رسانیدن آشکار پیام نیست . ( یس ۱۷ )

بگو : من هشدار دهنده ای هستم و جز خدای قهار معبود دیگری نیست . ( ص ۶۵ )

وی پس از ذکر این آیات که نشان از تسلط قابل اعتنایش به کتاب نیز دارد ، می افزاید : « جست و جوی نشانه ای آشکار یا پنهان در قرآن کریم که موید کسانی باشد که معتقدند دین اسلام ویژگی های سیاسی دارد ، بیهوده است . » ( همان ، ۱۵۱ ) البته خواننده هوشیار با نگاهی دقیق تر در می یابد که این بخش از استدلال های عبدالرازق قابل مناقشه است چرا که اکثر آیاتی که وی شاهد مثال می آورد مکی هستند و به زمانی بر می گردند که پیامبر هنوز در مکه و زیر فشار مخالفان بوده و مساله تشکیل دولت ، اساسا مطرح نبوده است . اما حتی اگر این اشکال را هم بپذیریم ، این پرسش عبدالرازق در برابر دیدگان ما خود نمایی می کند که چرا در قرآن مستقیما به وجوب خلافت و تشکیل دولت نبوی اشاره ای نشده و آیا این امر بر اساس آیه « و ما فرطنا فی الکتاب من شیء » ( ما هیچ چیزی را در کتاب فروگذار نکرده ایم . انعام ۳۸ ) حیرت آور نیست ؟

در همین راستا نویسنده دیگر مصری محمد سعید عشماوی که او نیز تحت تاثیر نوع نگاه عبدالرازق بوده ، این سوال را پیش می کشد که چرا کلمه شریعت و مشتقات آن که بنیاد گرایان از آن به حکومت اسلامی تعبیر می کنند ، فقط چهار بار و کلمه رحمت و مشتقات آن ۷۹ بار در قرآن ذکر شده اند . ( عشماوی ، ۱۳۸۲ : ۴۳ ) آیا تاکید بیشتر بر مسائل اخلاقی در قرآن ، ادعای شریعت خواهان مبنی بر وجوب حکومت دینی را زیر سوال نمی برد ؟ به عنوان نکته ای حاشیه ای بد نیست اشاره شود که عشماوی براثر ابراز چنین دیدگاههایی ، همانند برخی دیگر از دگر اندیشان مصری چون نجیب محفوظ ، برنده جایزه ادبی نوبل ، چنان در معرض حملات شدید سنت گرایان قرار گرفت که مجبور شد برای در امان ماندن از خشم و گزند مخالفان ، برای ادامه زندگی از محافظ شخصی استفاده کند . (دکمجیان ،۱۳۷۷ : ۳۳۰ )

دولت نبوی

در ادامه بحث ، عبدالرازق در کتاب کوچک اما تاثیر گذارش به برخی از کارویژه های حکومتی در عمل پیامبر اسلام اشاره کرده و می گوید درست است که پیامبر ، علی ، عمر بن خطاب ، معاذ بن جبل و ابو موسی اشعری را به عنوان قاضی به تناوب به برخی از نقاط نو مسلمان اعزام می کرد و یا به جمع آوری زکات و غنایم و توزیع آنها می پرداخت ، اما فرستادن قاضی و یا کسانی که به جمع آوری خمس و زکات بپردازند آنچنان گسترده نبوده که بتوانیم از آن تعبیر به نظام قضائی که مختص حکومت است ، بنماییم و در ادامه می نویسد : « محقق بی طرف می تواند نتیجه بگیرد که پیامبر برای اداره امور و حفظ نظم در سرزمین هایی که خداوند به اطاعتش در آورده ، هرگز والیانی تعیین نکرده است .

از این موضوع فقط می توان نتیجه گرفت که پیامبر گاه به برخی افراد وکالت هایی می داده است ، از قبیل فرماندهی سپاه ، مدیریت اموال ، امامت نماز ، آموزش قرآن یا دعوت به اسلام . این وکالتها به هیچ وجه تداوم یا استمرار نداشته اند ، چنانکه از نمونه های انتصابات به مناسبت ماموریت ها یا لشکرکشی های نظامی ( سریه ها ) یا جانشین شدن در مدینه در غیاب پیامبر، وقتی به غزوات می رفت ، ملاحظه می شود . » (عبدالرازق ،۱۳۸۲ : ۱۱۹) نویسنده می افزاید دیگر کارکردهای مقوم یک دولت که در ساده ترین حکومت ها نیز یافت می شود از قبیل اداره مالیه و حفظ نظم ، آنقدر قابل توجه نیست که بتوان گفت در زمان پیامبر نظام حکومت نبوی وجود داشته است .

عبدالرازق اگر چه تاکید می کند که پیامبر برخی افراد چون عمر بن حزم در نجران ، خالد بن سعید بن عاص را در نجران ، رمع و زبید و عامر بن شهر را در همدان ، ابن بازام را در صنعا ، ابو موسی اشعری را در قارب و یعلی بن امیه را در جَنَد به عنوان والی منصوب کرد اما همانگونه که گفته شد این انتصابات را دارای چنان تداوم و گستردگی نمی داند که بتوان از آن به عنوان حکومت و اعمال حاکمیت تعبیر کرد ، چرا که از نظر وی با وجود اینکه اغلب سیره نویسان سعی وافری در ضبط نام کارگزاران و والیان داشتند وقتی به دوره پیامبر می رسیم از نام کارگزاران خبری نیست و سخن سیره نویسان مبهم می شود .

علاوه بر آن وی از کسانی که با آوردن این موارد مدعی تشکیل دولت نبوی اند ، می پرسد : « اگر پیامبر دولتی تاسیس کرد به چه دلیل این دولت فاقد اکثر ارکان دولت هر قدرت دنیوی بوده ؟ چرا او به اتباع خود اصول کشور داری اش و قواعد مراجعه به آرای عمومی را توضیح نداده است ؟ به چه دلیل [ علما ] موفق به شناخت شیوه این دولت در نصب قاضیان و والیان نشده اند ؟ » ( همان ،۱۳۰ ) عبدالرازق در ادامه مدعای پیشین در دفاعیه خویش برابر علمای الازهر ، مجددا تاکید کرده بود که اگر در سیره پیامبر عمل حکومتی و جلوه هایی از قدرت دولتی و یا شاهی می بینیم ، نباید دچار شک و تردید شویم ، بلکه این شوون صرفا ابزاری هستند همانند دیگر ابزارها که رسول خدا برای تثبیت دعوت دینی خویش به کار گرفته است . ( همان ، ۱۹۰) وی در مورد عمل پیامبر که اقدام به جهاد ، گردآوری زکات و قضاوت میان مسلمین می نمود و دستگاهی بنیاد کرد که بعدها حکومت اسلامی نامیده شد ، می گوید : حکومت و تن دادن به اقتدار چیزی است که از آن گریزی نبوده و اسلام نیز آن را پذیرفته است و در حقیقت این امور به پیامبر تحمیل شد یعنی ایشان برای اداره امور مجبور به انجام غزوات ، گردآوری زکات و . . . بودند ، اما این اقدام حضرت محمد (ص) به وظیفه پیامبری و رسالت ایشان مربوط نمی شود و برای اداره شوون دنیوی مسلمین انجام می گرفت ، به این جهت خارج از دایره رسالت ایشان بوده است که اگر جز این بود در قرآن آن همه بر وظیفه اندرز گویی و راهنمایی پیامبر تاکید نمی شد . ( عنایت ، ۱۳۷۶ : ۱۸۸ ۱۸۷) او در ادامه نتیجه می گیرد که اگر چه تن دادن به حکومت از نظر قرآن پذیرفته شده است اما در مورد شکل این حکومت چیزی در قرآن نیامده ، بنابراین مسلمانان در انتخاب شکل حکومت آزادند و می توانند با بحث و بررسی و به مقتضای زمانه ، هر نوع حکومتی را که می خواهند برگزینند .

وی در پایان کتابش با عباراتی پر طنین می نویسد : « هیچ چیز مسلمانان را از آن باز نمی دارد که در علوم اجتماعی و سیاسی از ملت های دیگر پیشی گیرند و آن نظام عتیقی که مایه خواری و زبونی آنان شده است ، از میان بردارند و آیین کشور داری نظام حکومت خویش را بر بنیاد تازه ترین نتایج خرد آدمی و استوارترین اصولی که به حکم تجارب ملت ها ، بهترین اصول قدرت شناخته شده است . بر پا کنند . » (عبدالرازق ،۱۳۸۲ :۱۸۱)

عبدالرازق و شیعه

نویسنده در بخشی از کتاب به کوتاهی و صرفا در چند سطر ادعای شیعه که قائل به جانشینی علی (ع) داماد پیامبر بوده ، را رد می کند و با استفاده از نظرات ابن خلدون نصوصی که شیعه برای ابرام ادعای خویش به آن استناد می کند را بی اعتبار می شمارد . ( همان ، ۱۶۶)

منتقدان و پیروان

همانگونه که پیشتر آمد کتاب اسلام و اصول الحکم ( اسلام و مبانی قدرت ) تالیف شیخ علی عبدالرزاق با توفانی از اعتراضات خشم آلود مخالفان رو به رو شد بخصوص که سال قبل از آن (۱۹۲۴) بساط خلافت برچیده شده و ضربه سنگینی به سنت گرایان وارد آمده بود . بلافاصله پس از انتشار کتاب ، محکمه اختصاصی علمای الازهر نویسنده را متهم کرد که مسلمانان را به برپایی نظامی بلشویکی فراخوانده است . زمینه این اتهام آن بود که عبدالرزاق گفته بود اسلام ، مسلمانان را به بر پایی نوع خاصی از حکومت مجبور نساخته و آنها می توانند خود با سنجه عقل و خرد به انتخاب شکل حکومت خویش بپردازند . حال این حکومت هر شکل که می خواهد داشته باشد ؛ مطلقه ، مقیده ، پادشاهی ، جمهوری ، مشروطه ، استبدادی یا شورایی ، دموکراتیک ، سوسیالیست یا بلشویست . منتقدان این اشاره به بلشویسم را بر جسته کردند و محکمه اختصاصی الازهر در مورد وی چنین اظهار داشت : « او – علی عبدالرازق – علاوه بر انکار بنیاد دینی نظام حکومت اسلامی و قیام بر ضد اجماع مکرر مسلمانان درباره شیوه حکومت خود ، به آنان اجازه تاسیس حکومت بلشویک داده است . » (عنایت ،۱۳۸۰ : ۱۲۱)

نویسنده در پاسخ به این اتهامات نوشت که اسلام را صرفا یک آیین معنوی که در مسایل سیاسی و اجتماعی رهنمودی ندارد ، نمی داند اما دوباره بر تمایز دین و حکومت تاکید کرده و به استناد این حدیث نبوی که « انا اعلم بامور دینکم و انتم اعلم بامور دنیاکم » گفت که مردم در امر مدیریت اجتماعی به عقل و تجربه ارجاع داده شده اند . ( فراستخواه ، ۱۳۸۸ : ۲۱۳ ) واکنش ها به کتاب عبدالرازق به همین جا ختم نشد و محکمه دیگری مرکب از بیست و چهار تن از علمای طراز اول الازهر در ۱۲ اوت ۱۹۲۵ به استناد قانون شماره ۱۰ سال ۱۹۱۱ که الازهر را به مجازات مقدمان بر ضد حرمت علما مکلف می کرد ، عبدالرزاق را از گواهینامه الازهر و منصب قضا محروم کرد . وی بلافاصله طی مصاحبه ای اعلام کرد که حکم صادره علیه خود را به استناد ضرورت آزادی افکار مصرح در قانون اساسی مصر غیر قانونی می داند و اضافه می کند : « رای دادگاه مرا از هیات علمای الازهر اخراج کرد ولی باید دانست این هیات بیش از اینکه هیاتی دینی باشد هیات علمی مربوط به الازهر است . پس من از نظر ایمان و اخلاص ، کمتر از علمایی که حکم به اخراج من داده اند ، نیستم . » (همان ، ۲۱۴ )

عبدالرازق به این پاسخ اکتفا نکرد و در سپتامبر ۱۹۲۵ در مقاله ای تحریک آمیز در روزنامه السیاسه رای دادگاه را به ریشخند گرفته و نوشت : « ما از اینکه از زمره علمای الازهر اخراج شده ایم با خوشی استقبال می کنیم و مثل کسانی که از آزار و اذیت ، رهایی می یابند می گوییم الحمدالله الذی اذهب عنا الاذی و عافانا » ( همان ) کتاب در حوزه رسانه ای نیز با بحث و مشاجرات بسیار همراه شد از جمله یکی از منتقدان عبدالرازق به نام شیخ محمد بخیت نوشت : « معنی سخن او آشکارا این است که نظام ابوبکر و خلفای راشدین دیگر امروز به درد نمی خورد و کهنه شده است زیرا با علوم سیاسی و اجتماعی ( امروزی ) ارتباط ندارد و فرآورده های اندیشه های مردمان ، بهتر از آن است .

این سخن در حکم نفی اصول حکومت اسلامی و تاسیسات پیامبر خداست ، حکومتی که چون از نور الهی فیض گرفته است هیچ نظامی بهتر و کاملتر از آن نیست . » (عنایت ، ۱۳۷۶ : ۱۹۰) نویسنده دیگر، محمد عماره مدعی شد که کتاب اسلام و اصول الحکم نه به وسیله عبدالرازق بلکه به وسیله طه حسین نگاشته شده است . (فیلالی انصاری ،۱۳۸۰ :۶۷ ) البته باید افزود که مخالفت با نویسنده ، قلمرو زبان عربی را درنوردید و به فارسی زبانان نیز کشیده شد . از جمله می توان به محقق ایرانی محمد رضا حکیمی اشاره کرد که در نقدی به عبدالرازق او را بی اطلاع از منابع شیعه دانسته و نوشت : « چنین دستگیر می شود که استاد علی عبدالرازق ، مانند بسیاری از فاضلان و مولفان عصرهای متاخر اهل سنت در مصر و دیگر سرزمین ها ، از کتب و منابع شیعه آگاه نبوده و مآخذ عظیم این فرهنگ وسیع را نخوانده است . » (عنایت ، ۱۳۷۶ : ۲۸۵) او در ادامه سیاهه ای از منابعی را ارایه می کند که به زعم وی عبدالرازق برای شناخت شیعه باید به آنها مراجعه کند .

نکته مثبت کار حکیمی این است که وی نه تنها در حسن نیت عبدالرازق مناقشه نمی کند بلکه برادران ازهری را بخاطر عدم تحمل نظرات وی سرزنش نیز می کند . اما در عین حال به رد تلاش وی برای سکولار سازی اسلام پرداخته و از موضع یک شیعه به تکرار نظر هم کیشان خود مبنی بر جانشینی علی

( ع ) توسط پیامبر اسلام مبادرت می کند و می گوید شیعه و عالمان از جان گذشته آن همواره حکومت امام معصوم عادل ، و در هنگام نبود او ، حکومت مسانخ آن را پیشنهاد می کند . شاید مهم ترین بخش سخن حکیمی آنجایی باشد که وی استفاده عبدالرازق از آیات قرآن برای اثبات اینکه پیامبر هیچ سیطره ای بر مردم ندارد را به نقد کشیده و می افزاید این آیات در واقع به اصل ایمان اشاره دارند . « یعنی پیامبراکرم ، خدا را به یادها می آورد و این اصل فطری ( خداشناسی ، توجه به خدا ) را تذکار می دهد ، نه اینکه اصل این علم و ایمان را او در نفوس بیافریند و ایجاد کند . این است معنای عدم سلطه و سیطره بر نفوس ، نه نفی حکومت دینی پیامبر » (همان ،۲۸۴)

در مجموع نمی توان نقد حکیمی را شامل نکات بدیعی دانست . دیگر محقق ایرانی که در این زمینه اظهاراتی داشته ، آیت الله عمید زنجانی است . وی در نقد عبدالرازق با لحنی شعارگونه می گوید انکار دهها آیه و صدها روایت معتبر و نفی عرف سیاسی مسلمانان و سیره سیاسی پیامبر اسلام در تشکیل دولت اسلامی ، هدایت و فرماندهی بالغ بر ۷۲ غزوه و بسیج بیش از ۴۰ سریه و ارسال ده ها هیات نمایندگی با ماموریت های سیاسی ، اقتصادی و حتی جنگی ، سخنی در خور شان یک محقق نیست . البته لازم به توضیح است که عبدالرازق انجام این اعمال و برخی کارهای دیگر که جزء کارویژه های حکومتهاست را انکار نکرد بلکه او گفت که اولا عمده مولفه های تشکیل دهنده دولت در اعمال پیامبر اسلام غایب بوده و ثانیا انجام این اعمال مربوط به رسالت ایشان نبوده است .

عمید زنجانی سپس در ادامه نقد خود به نکته جالب و قابل توجهی اشاره می کند . وی می گوید : « در اندیشه علی عبدالرازق ، تصور خاصی از سیاست و دولت به مفهوم رایج زمان وجود داشته است که دارای عناصر مشخص و نهادهای معین و مشخصات ویژه دنیای سیاست روز بوده است و از آنجا که این خصوصیات را در قرآن و سنت و عمل پیامبر اسلام (ص) نمی یافته و همچنین در رسالت دین ویژگی ها و شاخص هایی می دیده است که در سیاست به مفهوم روز یافت نمی شود ، ناگزیر رابطه آن دو را نفی کرده است . » (عمید زنجانی ، ۱۳۸۷ : ۷۲ ) این منتقد در ادامه مدعی می شود اعتقاد جمعی از علمای اهل سنت به خلفا و تبرئه حکام و سلاطین ، عبدالرازق را به عنوان یک عالم سنی بر آن داشته است تا به جای محکوم کردن خلفای جور به رد حکومت اسلامی بپردازد .

البته این ادعای آقای عمید زنجانی چندان دقیق به نظر نمی آید . تاجایی که ما می دانیم اغلب علمای اهل سنت خلافت خلفای راشدین را به عنوان جانشینان پیامبر اسلام قابل قبول می دانند اما حکومت حکام و سلاطین بعدی را دارای حجیت و قداست نمی شمارند . مقصود فراستخواه نیز از دیگر محققانی است که به عبدالرازق پرداخته است . وی جدا کردن دین از حکومت را در دنیای اسلامی بی سابقه نمی داند و آن را به مصلحان پیشین نسبت می دهد . او معتقد است این اندیشه در گفتارهای سید جمال ، عبده و کواکبی به گونه کمرنگی وجود دارد . از نظر فراستخواه رویکرد سکولاریستی نتیجه و میوه اندیشه سیاسی اهل سنت است چنانکه اغلب این مردمان « پس از پیامبر (ص) خلافت را کم و بیش امری دنیوی می دانستند و خلیفه را تنها از این جهت جانشین رسول خدا تلقی می کردند و نه از جهت وظیفه رسالت و نبوت .

زیرا که آن را خاتمه یافته تلقی می کردند . » ( فراستخواه ، ۱۳۸۸ : ۲۰۶ ) البته این فرض فراستخواه چندان هم دقیق نیست ، چرا که همانگونه که پیشتر در همین نوشتار آمد ، از نظر غالب نویسندگان مسلمان از جمله ابن خلدون ، امر خلافت مدیریت دین و دنیای مسلمین را توامان در بر می گیرد . این محقق شرایط تاریخی که عبدالرازق در آن می زیسته را نیز بی تاثیر در طرح وی نمی داند . شکست امپراتوری عثمانی در جنگ جهانی اول و برچیدن بساط خلافت بدست تجدد خواهان جوان ترک در سال ۱۹۲۴ زمینه را برای طرح جدایی دین از سیاست هموار کرد .

عبدالرازق گرچه در دنیای اسلام منتقدان سرسختی داشته اما پیروانی هم یافته است . روشنفکران دیگری در قرن بیستم در سرزمین های اسلامی پیدا شدند که تلاش وی درسکولارسازی دین را پی گرفتند . عبدو فیلالی انصاری متفکرمراکشی که خود را شاگرد دائمی عبدالرازق می داند جزء همین گروه از روشنفکران است . وی معتقد است عبدالرازق نخستین کسی بود که در دنیای اسلام با نگاهی انتقادی به تاریخ صدر اسلام نگریسته و اعلام نمود ساخت نظم سیاسی توسط مسلمانان صدر اسلام بر اساس یک وظیفه دینی نبود بلکه کاری مربوط به دنیای آنها بوده است . فیلالی در ادامه تلاش خود برای عرفی کردن اسلام سعی می کند شریعت را ازاسلام جدا کرده و آن را پدیده ای تاریخی و ساخته برخی مسلمین و نه جزء لاینفک دین نشان دهد . او می گوید شریعت که به ادعای شریعت خواهان ، به عنوان قانونی جامع باید بر همه جنبه های زندگی مسلمانان حاکم باشد ۲۰۰ سال پس از وفات پیامبر و عمدتا توسط محمد ابن ادریس شافعی پدید آمد .

اسلام اولیه فقط در مورد حدود و محدودیت های وضع شده ازجانب خداوند سخن می گفت مثل این که مردم را نکشید یا زنان را اسیر نکنید و بر همین اساس قضات مسلمان به وضع قانون در جامعه اسلامی پرداختند اما شافعی از این فراتر رفت و با استفاده از حدود در قرآن به وضع قوانینی برای تمام جنبه های زندگی مسلمانان پرداخت . (www.unesco.org ) می توان به این نتیجه رسید که از نظر فیلالی شریعت امری مربوط به مسلمانی است و جزء ذات اسلام نیست . عبدالکریم سروش متفکر ایرانی را نیزمی توان از جمله متاثران از افکارعبدالرازق دانست . سروش در یکی از سخنرانی های خود در اردوی سالانه انجمن اسلامی دانشجویان تربیت معلم ، اسلام را دینی سکولار خوانده و برای تبین نظرخود به چهار سطح از سکولاریسم اشاره کرده است . وی در معنای اول سکولاریسم را دنیا گرایی و بهره بردارای از منافع دنیوی دانسته و می افزاید از آنجایی که اسلام با زهد و ترک دنیا مخالف است پس می توان گفت در این ساحت سکولار است .

سروش سطح دوم سکولاریسم را نفی دخالت روحانیت می خواند و می افزاید در اسلام هیچ عمل و قانونی نداریم که اجرای آن مستلزم حضورروحانی باشد ، گرچه ممکن است در عمل چنین اعمالی در میان مسلمانان دیده شود اما در تئوری چنین چیزی نداریم . در اینجا می توان ردپای آرای مارتین لوتر را در سخنان سروش مشاهده کرد که اصل خود کشیشی و نفی واسطه بودن کلیسا میان انسان و خدا را به میان کشید . هر چند در ایران پیش از دکتر سروش ، مرحوم شریعتی نیز چنین چیزی را گفته بود .

سروش در سطح سوم که از نظر من مهمترین قسمت بحث هم هست به سکولاریسم سیاسی پرداخته و آن را جدا کردن دین از حکومت و نه سیاست می داند چرا که جدا کردن دین از سیاست به زعم وی نه مطلوب است و نه شدنی . وی در ادامه ، جدایی دین از حکومت را جدایی حقوقی می داند به این معنا که « حکومت و حاکمان نمی توانند حق حاکمیت را از دین و دینداری برگیرند و روحانی بودن هیچ کس حقی برای حکومت او بر دیگران ایجاد نمی کند . » (drsoroush.ILNA.html) و از این طریق به نفی ولایت و حکومت فقها می رسد .

سروش در این بخش از آرای خود به روشنی متاثر از آرای عبدالرازق است چرا که وی نیزحاکمیت سیاسی پیامبر را جدای از وظیفه پیامبری و نبوت وی می دانست و معتقد بود حکومت پیامبر الزامی دنیایی بود و ارتباطی با دین نداشت . سروش در ادامه بحث خود به سطح چهارم سکولاریسم رسیده آن را سکولاریسم فلسفی می داند .وی معتقد است فلسفه اسلامی سکولاراست اما عرفان اسلامی کاملا غیر سکولار می باشد زیرا عرفان همه جهان را زیر اسماء الهی می داند . سروش گرچه جمع اسلام و سکولاریسم را ممکن و شدنی می یابد اما زمانی که به تشیع می رسد دچار تردید های جدی می شود . از نظر وی جمع میان تشیع و دموکراسی به دلیل حضور دو مفهوم ولایت و مهدویت در اندیشه سیاسی شیعه بسیار دشوار است . (drsoroush. LectureInParis.html)

بدون تردید کتاب کم حجم عبدالرازق جزء مهم ترین آثار اندیشه سیاسی اسلامی در یک قرن اخیر است . به هر صورت اگر بحث های موافق و مخالف بر سر آراء وی و در کل ، نظرات دگراندیشانه در فضایی آرام تر و به دور از جنجال صورت می پذیرفت چه بسا می توانست موجب رشد اندیشه سیاسی در میان مسلمانان گردد اما متاسفانه نقد ها و مشاجرات در مسیر صحیحی قرار نگرفت . از نظر برخی محققان از جمله حمید عنایت کنار نهادن احتیاط و در نظر نگرفتن حساسیت های محیطی از سوی کسی چون عبدالرازق از یک طرف و برخورد شدید سنت خواهان از طرف دیگر باعث گردید تا سالیان متمادی چهره برجسته ای در حوزه نوگرایی دینی ظهور نکند و البته در این میان ، عوارضی چون گسترش صهیونیسم و نقش مزورانه و منفی غرب در کشورهای اسلامی ، کار را به نفع بنیاد گرایان چرخاند تا نو خواهان هر چه بیشتر به محاق سکوت گرفتار آیند .

رواج تفکر جدایی دین از سیاست

 
برخی از دیدگاه‌های تجددخواهانه در جهان اسلام بر تفکیک حکومت از دین و واگذاریِ انتخاب نوع حکومت به مردم متمرکز بودند، این گرایش که در میان نخستین تجددخواهان مصری گرایشِ غالب بود در میان اندیشمندان کشورهای دیگر نیز پیروانی یافت.

به نظر آنها، عوامل رشد و پیشرفت در اسلام وجود دارد، ولی مسلمانان از آن غافل مانده‌اند.

تجددخواهان با سلطه استعماری قدرت‌های اروپایی مخالف بودند و مسلمانان را به مبارزه با آن فرامی‌خواندند؛ اما از سوی دیگر، تنها راه رفع ناکامی‌های کشورهای اسلامی را پیروی از شیوه حکومت‌های غربی می‌دانستند.


دیدگاه رفاعه رافع طهطاوی

رفاعه رافع طهطاوی (متوفی ۱۲۹۰)، از نخستین تجددخواهان مصری، پس از سفر به‌ فرانسه کتاب تخلیص الآبریز الی تلخیص باریز را درباره شکل حکومت در فرانسه نوشت.

وی که برای علمای دین در حکومت نقش مهمی قائل بود، نخستین اندیشمند عرب است که به ضرورت پیروی حکومت از قانون و نظارت کامل بر رعایت حقوق مردم تأکید کرده است، او با برشمردن حقوق مردم، قاطعانه از لزوم آگاهی مردم از این حقوق سخن می‌گفت.


دیدگاه علی عبدالرازق

علی عبدالرازق (متوفی ۱۳۴۵ش)، دیگر اندیشمند مصری، علاوه بر نفی نظریه وجوب خلافت، از جدایی دین از سیاست و ضرورت نداشتن برپایی حکومت اسلامی سخن گفته است.


به‌نظر او، خلافت پایه دینی ندارد حتی خلیفه اول نیز در فرایندی سیاسی روی کار آمد و سپس به

حکومت خود وصفی دینی داد، خلفای بعد هم در نشر این آموزه که خلافت واجب دینی است، با هدف افزودن بر سیطره و قدرت خود، کوشیدند، به نظر او منابع فقهی و دریافت عقلی تنها بر لزوم حکومت دلالت دارند نه وجوب خلافت.


حتی کارهای سیاسی پیامبر مثل گرفتن جزیه، قضاوت و جهاد از باب حفظ حکومت نوخاسته در مدینه بود و به رسالت آن حضرت ارتباط نداشت، حکومت برای پیامبر، وسیله و امکانی برای تثبیت دین و دعوت به حق بود و ولایت او بر مؤمنان از باب رسالت بود نه از باب حاکمیت

 . 
به‌نظر علی عبدالرازق، اسلام عرصه سیاست را به‌انسان‌ها واگذار کرده است تا با کاربرد عقل و بر پایه جدیدترین دستاوردهای عقلی و استوارترین تجارب ملل، شکل حکومت را با توجه به وضع خود تعیین کنند.

 
از دیگر اندیشمندان عرفی‌گرا می‌توان به فرج فوده، محمداحمد خلف‌اللّه و فؤاد زکریا اشاره کرد، ناسیونالیست‌ها و گروه‌های سکولار در مصر نیز از دیگر حامیان عبدالرازق به‌شمار می‌روند.


آنها حاکمیت را تنها از آنِ مردم می‌دانند و بر آن‌اند که دیدگاه عبدالرازق با اندیشه‌های جدید درباره مبانی حاکمیت سازگارست.


آرای عبدالرازق را بسیاری از متفکران اهل‌سنّت نقد کرده‌اند.


دیدگاه خیرالدین پاشا تونسی


در تونس خیرالدین پاشا تونسی و ابن‌ابی‌الضَّیاف از متفکران سیاسیِ پیش‌گام به ‌شمار می‌روند.


خیرالدین تونسی در کتاب اقوم المسالک فی معرفة احوال الممالک به بیان عواقب وخیم استبداد [۱۵] و عوامل موفقیت غرب یعنی توجه به ارزش‌هایی مانند عدل، مشورت و حسن تدبیر [۱۶]

 پرداخته است
وی به لزوم همکاری میان عالمان دین و اهل سیاست تأکید کرده [۱۷] و اجرای سیاست‌های غربی را فقط در مواردی می‌پذیرد که با شریعت هماهنگ است.

 

 دیدگاه ابن‌ابی‌الضیاف


ابن‌ابی‌الضّیاف از میان سه نوع حکومتِ استبداد، جمهوری و مشروطه، حکومت مشروطه را از آن رو که مقید به قانونِ مصوب مجلس است، پذیرفته است.


وی به شورش در برابر حکومت ستمگر و استبدادی اعتقاد نداشت، زیرا به گسترش ترس و وحشت و ریخته شدن خون انسان‌ها می‌انجامد.


به نظر او، عالمان دین می‌توانند با روش امر به معروف و نهی از منکر و نصایح صادقانه، با حاکمان تعامل داشته باشند.


 دیدگاه ابن‌بادیس


ابن‌بادیس، متفکر الجزایری اوایل قرن چهاردهم، در برابر طرفداران جنبش خلافت به نکوهش خلافت پرداخت و در عین حال، بر آن بود که از بین رفتن خلافت عثمانی به معنای برچیده شدن حکومت اسلامی نیست، بلکه به معنای از میان رفتن سایه‌ای بی‌ثمر است که مسلمانان بی‌دلیل مجذوب آن بودند. او در مقابله با استعمار فرانسه، با شعار بازگشت به اسلام، جنبشی را در الجزایر پایه‌گذاری کرد که مبدأ تشکیل جمعیت‌العلماء المسلمین شد.  او در پی ایجاد تشکلی شورایی، فراگیر در جهان اسلام با عنوان جماعةالمسلمین بود، ولی با مرگ وی در ۱۳۱۹ش/۱۹۴۰ و سپس انحلال جمعیت‌العلماء در ۱۹۵۶، اندیشه‌هایش به فراموشی سپرده شد.

تأملی کوتاه بر دیدگاه عبدالرزاق

 اما باید توجه داشت که عبدالرزاق تنها به بخشی از آیات توجه کرده بود و آن‌ها را بر اساس دیدگاه خود تفسیر و تأویل کرد و با دقت و ژرف‌نگری در سایر آیات به‌روشنی اثبات می‌شود وی میگوید حکمرانی پیامبر اسلام در مدینه غیر از وظیفه رسالت ایشان بوده و به دنیای مسلمانان مربوط بوده است . چنان که آن حضرت در جنگ و صلح و کار حکومت گری با اصحاب مشورت می کرد . اگر این اعمال مصداق حکومت دینی و نظام الهی بود ، دیگر لزومی ندشت تا رسول خدا امر الهی را به مشورت با اصحاب بگذارد . به علاوه عبدالرازق تاکید می کند هیچ یک از بزرگان صدر اسلام ، منصب رهبری مسلمین را منصبی الهی و دینی نمی دانستند و هرگز نافرمانی از دستورات خلیفه را مخالفت با امر الهی نمی پنداشتند چنان که سعد بن عباده از بیعت با ابوبکر سر پیچید و مسلمانان نیز وی را کافر ندانستند چرا که از نظر آنان این منازعه مربوط به امری دنیوی یعنی حکومت بوده است .بزرگترین کمکی که عبدالرازق به دموکراسی در جوامع مسلمان کرد در مورد منشا مشروعیت اتفاق افتاد. او در واقع سیاست را از آسمان به زمین کشید و گفت که حکومت مشروعیتش را نه از دین که از حکومت شوندگان می گیرد و دین اسلام هیچ شکل خاصی از حکومت را به عنوان حکومت دینی بر پیروان خود واجب نساخته است. بنابراین تعیین شکل و نوع حکومت به خرد و مصلحت مردمان وابسته است و کاری به نصوص دینی ندارد. به بیان امروزی می توان علی عبدالرازق را یک سکولار سیاسی دانست اما نباید فراموش کرد که او به هیچ وجه یک دنیاگرای فلسفی نیست زیرا از متن وی چنین استنباط نمی شود که جهان را فاقد ساحت قدسی می دانست.

با یک بررسی همه‌جانبه در آیات قرآن، درمی‌یابیم که آیات الهی، اگرچه یک تعریف حقوقی از دولت، ارائه نمی‌دهد، ولی ولایت و حکومت پیامبر (صلی الله علیه و آله) را محدود نمی‌نماید؛ آیاتی که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را «مبشر» یا «مصیطر» می‌نامد، درصدد محدود کردن دیگر اختیارات او نیست؛ زیرا در بررسی آیات باید به چهار گروه دیگر از آیات الهی توجه نمود:

1. آیاتی که دلالت می‌کنند پیامبر (صلی الله علیه و آله) دارای ولایت بوده است (رجوع شود به: بقره، 251؛ حج، 40 و 41؛ حدید، 25؛ نساء، 60؛ شعرا، 151 و 152).

2. آیاتی که امر به جهاد و مبارزه‌ی مسلحانه با کافران می‌نماید و بدیهی است که نمی‌توان انکار کرد که تشکیل لشگر جنگی و رهبری آن‌ها در جنگ‌ها و آمادگی دفاعی و بسیاری از مسائل مربوط به مبارزه‌ی مسلحانه جزء بزرگ‌ترین مظاهر دولت و حکومت است (رجوع شود به توبه،‌73، 42 و 25؛ تحریم، 31؛ نساء، 94؛ حج، 78؛ مائده، 57؛ صاد، 11؛ فرقان، 52 و...).

3. آیات بسیاری که به صورت مطلق و بدون هیچ قیدی اطاعت از رسول و اولی الامر را واجب می‌داند (رجوع شود به مائده، 55؛ احزاب، 71، 36 و 6؛ صاد، 80، 59، 52 و 13؛ نور، 56 و 54؛ آل عمران، 23 و 132؛ فتح، 17؛ انفال، 1، 20 و 46؛ محمد، 32؛ مجادله، 13؛ تغابن، 12).



منابع و مصادر:

 

  

Ø                 حمیدرضا شریعتمداری، سکولاریزم در جهان عرب.

Ø                 سمیر ابوحمدان، رفاعة رافع الطهطاوی رائد التحدیث الاوروبی فی مصر، ج۱ ، بیروت.

Ø                 على عبدالرزاق، الاسلام و اصول الحكم : بحث فى الخلافة و الحكومة فى الاسلام، نقد و تعلیق ممدوح حقى،  بیروت ۱۹۷۸.

Ø                  الهلال، سال ۳۳، ش ۱۰، ذیقعده ۱۳۴۳،.

Ø                 المقتطف، ج۶۷، ش ۳، محرّم ۱۳۴۴،.

Ø                 علی عبدالرزاق، الاسلام و اصول الحکم: بحث فی الخلافة و الحکومة فی الاسلام، نقد و تعلیق ممدوح حقی، ج۱،  بیروت ۱۹۷۸.

Ø                 محمد ضیاءالدین رَیس، الاسلام و الخلافة فی العصر الحدیث: نقد کتاب الاسلام و اصول الحکم، ج۱،  قاهره (۱۹۷۶).

Ø                 عبدالرزاق احمد سنَّهوری، فقه الخلافة و تطورها لتصبح عصبة امم شرقیة، ج۱، ترجمته عن الفرنسیة نادیه عبدالرزاق سنَّهوری، چاپ توفیق محمد شاوی، (قاهره) ۱۹۸۹.

Ø                  محمد عماره، الاسلام بین التنویر و التزویر، ج۱، قاهره ۱۴۲۳/۲۰۰۲.

Ø                 خیرالدین تونسی، اقوم المسالک فی معرفة احوال الممالک، ج۱، چاپ منصف شنوفی، تونس ۲۰۰۰.

Ø                 ابن‌ابی‌الضَّیاف، اتحاف اهل الزمان باخبار ملوک تونس و عهدالامان، ج۱، چاپ محمد شمّام، تونس ۱۹۹۰.

Ø                  ابن ‌بادیس، کتاب آثار ابن‌بادیس، ج۲، جزء۱، چاپ عمار طالبی، بیروت۱۴۰۳/۱۹۸۳.

Ø                 مظفر نامدار، «مدخلی بر جنبشهای اسلامی معاصر»، ج۱، در تأملات سیاسی در تاریخ تفکر اسلامی، ج۳، به‌اهتمام موسی نجفی، تهران: پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، ۱۳۷۷ش.

Ø                 دانشنامه جهان اسلام، بنیاد دائرة المعارف اسلامی، برگرفته از مقاله «حکومت در اسلام»، شماره۶۳۹۴.   

Ø                 علی‌اکبر کمالی اردکانی، جمهوری اسلامی و چالشهای فراروی اندیشه‌ی سیاسی شیعه، مجله‌ی پژوهشی دانشگاه امام صادق (علیه السلام)، شماره‌ی 22.

Ø                 پیدایش سکولاریسم در جهان اسلام: www.wikifeqh.ir.

Ø                 اسلام یا اسلام‌گرایی؟ خدمت‌ها و بدعت‌های اسلام‌گرایی، مجله‌ی مهرنامه، شماره‌ی 10، فروردین 1390.

Ø                 حسن فکوهی، نظری بر اندیشه‌ی سیاسی علی عبدالرازق: anthropology.ir.

Ø                 محمدعلی قاسمی، نقد و بررسی تفکر جدایی دین از سیاست، فصلنامه‌ی رواق اندیشه، شماره‌ی 21.

Ø                 دکتر آیت مظفری، چرایی نگاه متضاد به رابطه‌ی دین و سیاست نزد عبدالرازق مصری و امام خمینی، فصلنامه‌ی علمی‌پژوهشی مطالعات انقلاب اسلامی، سال چهارم، شماره‌ی 15، زمستان 1387.

Ø                 اسلام و مبانی حکومت/ترجمه: محترم رحمانی، محمدتقی محمدی/نشر سراهی

Ø                 الاجماع فی الشریعة الاسلامیة

Ø                 الاسلام عقیدة وشریعة

Ø                 شرابی ، هشام ، روشنفکران عرب و غرب ، ترجمه عبدالرحمن عالم ، چ۱ ، تهران ، دفتر مطالعات سیاسی و بین المللی وزارت خارجه ، ۱۳۶۸

Ø                 عنایت ، حمید ، سیری در اندیشه سیاسی عرب ، ‌چ۵ ،‌ تهران ، امیر کبیر ،‌۱۳۷۶

Ø                 عنایت ،‌حمید ،‌ اندیشه سیاسی در اسلام معاصر ، ترجمه بهاالدین خرمشاهی ، چ۴ ،‌ تهران ،‌ خوارزمی ، ۱۳۸۰

Ø                 ولترینگ ، رابرت ، ریشه های محبوبیت اسلام گرایان ، ترجمه سعید گلکار، فصلنامه خاورمیانه ، سال دوازدهم ، شماره ۲ (تابستان ۱۳۸۴ )

Ø                 فیلالی انصاری ،‌ عبدو ،‌ اسلام و لائیسته ،‌ ترجمه امیر رضایی ، چ۱ ، تهران ، قصیده سرا ،‌ ۱۳۸۰

Ø                 عبدالرازق ، علی ، اسلام و مبانی قدرت ، ترجمه امیر رضایی ، چ۲ ، تهران ،‌ قصیده سرا ،‌ ۱۳۸۲

Ø                  عشماوی ، محمد سعید ، اسلام گرایی یا اسلام ، ترجمه امیر رضایی ، چ۱ ، تهران ، قصیده سرا ، ۱۳۸۲

Ø                 دکمجیان ،‌ هرایر ، جنبشهای اسلامی معاصر در جهان عرب ، ‌ترجمه حمید احمدی ، چ۳ ، تهران ، کیهان ، ۱۳۷۷

Ø                  فراستخواه ، مقصود ، سر آغاز نو اندیشی معاصر ، چ۴ ، تهران ، شرکت سهامی انتشار ، ۱۳۸۸

Ø                  عمید زنجانی ، عبا سعلی ، مبانی اندیشه سیاسی اسلام ، تهران ، پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی ، ۱۳۸۷

Ø                  میر سپاسی ، علی ، تاملی در مدرنیته ایرانی ، مترجم جلال توکلیان ، چ ۲ ، تهران ، طرح نو ، ۱۳۸۵

Ø                 میرسپاسی ، علی ، روشنفکران ایران : روایت های یاس و امید ، مترجم عباس مخبر ، چ۳ ، تهران ، نشر توسعه ، ۱۳۸۶

Ø                 هاشمی، محمد منصور، هویت‌اندیشان و میراث فکری احمد فردید ، تهران، چ ۲، کویر ، ۱۳۸۴

سایتها

Ø   http://www.bashgah.net/pages-۲۲۲۳۹.html

Ø   http://www.ub.edu/astrolabio/Articulos۳/ARTICULOEliane.pdf

Ø   http://bidad.payan.com/۲۰۰۶/۰۵/post_۷.php

Ø   http://en.wikipedia.org/wiki/Ali_abd_al-Raziq

Ø   http://www.unesco.org/courier/۲۰۰۱_۱۱/uk/culture.htm

Ø   http://www.drsoroush.com/Persian/News_Archive/F-NWS-۱۳۸۳۰۶۰۱-ILNA.html

Ø   http://www.drsoroush.com/persian/News_Archive/P-News-۱۳۸۴-۰۵-۱۰- LectureInParis.html

 

 

4-                        شرح حال عالم متقی و دعوتگر قرآنی امام حسن البنا(رح)

امام شهید و دعوتگر طریق قرآن و سنت رسول الله (ص) حسن‌البنا

 

 

زادروز

۱۴ اکتبر ۱۹۰۶ میلادی
محمودیه، مصر

درگذشت

۱۲ فوریه ۱۹۴۹ میلادی (۴۲ سال)
قاهره

از دانشگاه

دارلعلوم

 

 جنبش : اخوان المسلمین

 


حَسن بَنّا (به عربی: حسن البنا) (۱۹۰۶ میلادی - ۱۲ فوریه ۱۹۴۹ میلادی) و بنیانگذار جماعت اخوان المسلمین و نخستین مرشد عام آن در سال ۱۹۲۸ در مصر است. وی در سال ۱۹۴۹ میلادی توسط عوامل دولت مصر ترور شد. حسن البنا تأثیر بسیار عمیقی بر اندیشه های اسلامی در قرن بیستم گذاشت. از او با عنوان امام شهید یاد می شود. ایشان با توکل بر خداوند رهبر جنبش اسلامی میشود که با تربیت نسل جوان الگوی مناسبی برای جهان اسلام قرار میگیرد اما دشمنان دین و قرآن به شیوه های مختلف در صدد تضعیف و نابودی آن بوده و هستند تا بتوانند قدرت مادی خویش را به کمک عالمان کشش صفت مسیحی حفظ نمایند اما قرآن وعده داده است که خواست خداوند جهانیان بر خیالات گرگ صفتان برتری می یابد گرچه برای منکران و ظالمان و ملحدان ناخوشایند باشد. اینکه دین با سیاست یکی نیست دلیلی نمیشود تا عده ای چماق قدرت را به دست گیرند و در روز روشن حقوق عده ای مسلمان را پایمال نموده و آنها را به خاک و خون بکشند همان طور حاکم مسلمان بایستی حقوق انسانهای غیرمسلمان را حفظ نماید و ظلم نکند تا نابود نشود حاکم غیرمسلمان هم در صورتی دوام می آورد که حقوق همه انسانها اعم از مسلمان و غیر مسلمان را حفظ نماید.

زندگی‌نامه

حسن البنا به سال ۱۹۰۶ در دهکده محمودیه در دلتای رود نیل از نواحی بحیره مصر چشم به جهان گشود. او در خانواده‌ای مذهبی پرورش یافت، پس از اتمام دورهٔ تحصیلات در دانشسرای مقدماتی معلمان، در شانزده سالگی به قاهره رفت تا در دارالعلوم که مؤسس آن محمد عبده بود تحصیل کند. در آنجا وی به عضویت انجمن مکارم اخلاق الاسلامی و همچنین انجمن جوانان مسلمان در آمد. حسن بنا در ۱۹۲۷، معلم دولتی شهر اسماعیلیه شد و در مارس ۱۹۲۸، جمعیت اخوان‌المسلمین را با شش عضو طرفدار و شاگردان محلی تشکیل داد.

شهید حسن‌البنا تا حد زیادی به تحصیلات خارج از برنامه درسی علاقه داشت و پیوسته از كتابخانه پدرش و كتابخانه نخستین معلمش «شیخ محمد زهران» استفاده می‌كرد و در زمینه‌های مختلف از جمله قرآن، حدیث، سیره، آموزش و پرورش، روانشناسی، جامعه‌شناسی، داستانهای ملی و غیره مطالعات وسیعی داشتند. در آن شرایط شخصیتش استوارتر شده و اندیشه و ادراك او رشد بسیاری پیدا كرده بود. دامنه معلومات و آگاهی‌هایش بسیار گسترده‌تر شده و با مشكلاتی كه مصر و جامعه‌های اسلامی به آن دست به گریبان بودند بیشتر آشنا گردید. چون امام با درك عمیق به خطرناكی برنامة گسترش مسیحیت كه آلت دست استعمار است پی‌برده بود برای مقابله با آن سعی فرمود با علمای دانشگاه الازهر تماس و رابطه برقرار كند، بخصوص علمایی كه غیرت و شهامت ایمانی و اسلامی داشتند. او با علامه احمد تیمور پاشا نیز رابطه برقرار نمود و ضمن بحثها و مشورتهایی تصمیم گرفتند كه برای مقابله با هجوم بیشتر مسیحیت مقدمات چاپ و انتشار مجله‌ای را فراهم كنند و نام «فتح» را برای مجله انتخاب كردند.

همچنین از علمای الازهر كمیته‌ای را برای پاسخگویی به افكار انحرافی و حملات كشیشان تشكیل دادند و با تلاش امام شهید كمیته به تمام نیرنگها وتقلبات دشمنان اسلام پاسخ می‌داد و نیرنگها و فریبكاری آنها را برای مردم افشا می‌نمود. چند واهی نگذشته بود كه به لطف خداوند شهرها از لوث وجود مبلغین مسیحی پاك گردید.

بعد از فراغت از دارالعلوم در شهر اسماعیلیه كه بر كانال سویس واقع است بحیث معلم مقرر گردید.

وقتى با آنجا رفت روش و اسلوب بررسى شده اى را در كار دعوت آغاز نمود. با مردم در هوتل ها و كافى ها تماس میگرفت بعد ایشان را بمسجد مى آورد. و سعى فراوان نمود تا از اختلافات آن زمان كه میان اجتماع مردم وجود داشت موفقانه عبوركند.

تاسیس اخوان المسلمین:

سرانجام در ماه ذالقعده 1928 میلادی شش تن از كارگران مصری شاغل در مرکز نظامی انگلیسی‌ها كه تحت تأثیر درسها و سخنرانیهای امام قرار گرفته بودند به دیدار وی آمدند و آنها در حالیكه صدایشان پر از قدرت بود و چشمهایشان برق می‌زد و سیمایشان نشانه‌ای از ایمان و تصمیم داشت گفتند: «ما آنچه كه می‌بایست بشنویم شنیدیم و تحت تأثیر واقع شدیم ولی راه عملی برای احیای عزت اسلام و صلاح مسلمین را نمی‌دانیم.

ما از زندگی ذلت‌بار و قید و بندهای تحمیلی به ستوه آمده‌ایم ما چیزی به جز خون جوشان كه در رگهای ما جاری است و روح سرشار از ایمان و پولهای اندكی كه قوت فرزندان ما است نداریم كه تقدیم كنیم ولی راه عمل را آنطور كه تو می‌دانی ما نمی‌دانیم و طریقه خدمت به میهن، دین و امت را مانند تو نیاموخته‌ایم و ما اكنون می‌خواهیم آنچه را كه داریم تقدیم تو كنیم تا دین خود را در برابر خدا ادا كرده باشیم و تو در برابر خدا مسول ما باشی و مسولیت عمل ما را به عهده بگیری، چنین گروهی كه مخلصانه و برای رضایت خدا و دین خدا حاضر باشد جان خود را فدا كند مسلماً شایسته پیروزی است گرچه آنها كم باشند.»

امام شهید (رح) خودش در ادامه این سخنان می‌فرماید: این گفته مخلصانه تأثیر زیادی بر من گذاشت و نتوانستم از زیر بار مسئولیتی كه بر عهده من گذاشتند شانه خالی كنم چون خودم در همین راستا عمل می‌كردم و مردم را برای آن دعوت می‌كردم و با تأثیری عمیق به آنها گفتم:«خداوند اجر شما را بدهد و این نیت صالح شما را مبارك دارد و همه ما را برای انجام عمل صالح توفیق دهد عملی كه هم رضایت خدا را فراهم كند و هم به نفع مردم باشد.

ما باید كار كنیم و توفیقمان از خداست. ما در برابر خدا به عنوان سربازان دعوت اسلامی بیعت كنیم نا راه نجات وطن و عزت امتمان را بیابیم. و همگی بیعت كردند و قسم خوردیم كه مانند برادر در راه اسلام عمل و مجاهدت كنیم. یكنفر از حاضرین گفت: چه اسمی بر خودمان اطلاق كنیم؟! من گفتم: چون ما برادرانی هستیم در خدمت اسلام، بنابراین ما «اخوان‌المسلمین» هستیم. و بدین ترتیب بزرگترین جنبش و حركت اسلامی معاصر توسط امام شهید و یارانش در آن روز پایه‌گذاری شد و اولین هسته اخوان المسلمین با شركت آن شش نفر بوجود آمد.

امام حسن البنا در همان جا (اسماعیلیه) بساختن موسسات براى اخوان المسلمین آغاز كرد، یك مسجد و یك خانه براى تنظیم اخوان المسلمین سپس معهد اسلامى حرا و نیز مدرسه امهات المومنین را تعمیر نمود. و بدینترتیب دعوت اسلامى در قریه ها و شهر هاى همجوار انتشار یافت.

انگلیس هم به خطر امام پی برد و به وزارت معارف دستور داد او را به قاهره منتقل كنند، تا بیشتر تحت نظر و مراقبت نیروها و سازمانهای آنها باشد. امام این انتقال را فرصت مناسبی برای انتشار دعوت و برنامه‌های خود دانست و به همین خاطر دایره فعالیتهایش را وسعت بخشید و از این رهگذر هم دعوتش با استقبال همگانی روبرو شد و در میان اقشار مختلف مردم یاران هم‌مسیر و همراهان زیادی پیدا كرد لزا در سال 1932 امام حسن البنا به قاهره میرود و به رفتنش مركز اخوان المسلمین نیز از اسماعیلیه به قاهره منتقل میشود. و كار دعوت را در آنجا بشدت پیش میبرد. و در زون ها و ولایات مختلف با برادران هم عقیده خود بگردش آغاز میكنند، و بایشان عملاً روش موثر اخلاق دعوتگر را مى آموزاند، این عمل خود را پیهم ادامه میدهد تا اینكه تمام سرزمین مصر را دعوت اخوان المسلمین فرا میگیرد.

امام حسن البنا در ساحهء تنویر افكار و مطبوعات نیز توجه نموده به نشر مجلهء هفته وار(اخوان المسلمون) پرداخت. بعداً مجله (النذیر) را منتشر ساخت و برخى از رساله هاى خویش را بچاپ رساند.

او گرچه به چاپ و نشر علاقه مند بود ولى كار نظم و تربیه عملى برادران و دعوت در اطراف و اكناف كشور آنقدر اورا بخود مشغول نگهداشت كه فرصت بیشتر براى تالیف و نگارش نیافت. و در نتیجهء این تلاشهاى مخلصانه تا امروز تنظیم اخوان المسلمین سر حلقهء تنظیمها و حركتهاى اسلامى در جهان است.

امام حسن البنا خیلى میكوشید تا این حركت جوان اسلامى در محدودهء كشور باقى نماند، بلكه بمقتضاى دعوت اسلامى،در جهانى شدنش سعى نمود. و در سالهاى چهل و چند این دعوت توانست تمام جهان عربى را فراگیرد. و بعداَ به سایر كشور هاى اسلامى نفوذ كرد.

مرد که امت به گردش جمع می شد:

 

امام حسن البنا به هر جا و هر كشور نماینده گان و مبلغین خود را میفرستاد واز مناطق مختلف جهان مخصوصا احوال مسلمانان معلومات واقعى را بدست مى آورد. و بهمین علت قاهره مركز تجمع و ملاقاتهاى شخصیتهاى اسلامى گردید، شخصیتهاى آزادى خواه شمال افریقا آزادگان یمن زعماى فكرى هند، پاكستان و افغانستان و سایر شخصیتهاى فكری و آزادمنش سودان، سوریه، عراق و فلسطین در مركز عام اخوان المسلمین در قاهره با هم ملاقات و تبادل فكر مینمودند.

بخصوص قضیه فلسطین توجه خاص امام حسن البنا را بخود معطوف ساخته بود و بخطر یهودیها بنظر عمیق مینگریست.

آرى! اخوان المسلمین از آغازقضیهء فلسطین در سال 1936 داعیان آگاهى و آزادى بودند. و زمانى كه لشكر هاى عرب در سال 1938 به فلسطین داخل مى شدند در جبهه غربى از طرف مصر و جبهه شرق از طرف سوریه بشكل گروه داوطلب و رضا كارانه داخل میدان جنگ گردیدند و بهترین نمونه اى از جانبازى و فداكارى را از خود به یاد گار گذاشتند.

اما بمجرد باز گشت از جبهه جهاد در فلسطین دولت هاى غربى به حكومت مصر اوامر صادر نمودند تا تنظیم اخوان المسلمین را منحل اعلان نموده و شخصیتهاى بارز آن را گرفتار نمایند و ببند كشند.

این در زمان نكبت و ذلت بار امضاى آتش بست بود. ولى شخص امام حسن البنا را به محبس نبردند به خاطریكه در مورد فیصله طور دیگرى بود، كه او باید ترور شود!

شهادت امام:

این بزرگ مرد را چگونه به دیار دوست بردند؟

 

در دل شب در حالیکه زمین و زمان زیر خیمه‌ی سکون در خواب آرامش ساکت و بی‌صدا خوابیده‌اند ستونی از عرابه‌های پلیس به حرکت در آمده و به یکی از خیابانهای حلمیه‌ی شهر قاهره می‌رسد، خودروها توقف می‌کنند، سربازان مسلح از آن پیاده و دورادور خیابان را به محاصره‌ی خود در می‌آورند، و نگهبانی تشدید می‌شود، آن هم در اطراف خانه‌ای کوچک در وسط خیابان، یکی از آن خودروهای پلیس به سمت این خانه پیش می‌رود، گروهی سرباز جسدی بی‌جان را از خودرو برداشته و با سرعت به طرف خانه می‌برند، دروازه را می‌زنند، پیرمردی که بیش از نود سال داشت دروازه را باز می‌کند، تعدادی از افسران داخل خانه شده تا از نبودن کسانی دیگر مطمئن شوند، جسد را به داخل می‌برند، اخطارهای جدی به پیرمرد می‌دهند: صدا نباشد، عزا نباشد، حتی نباید کسانی که در تجهیز میت تخصص دارند حاضر شوند، تنها خودت و اعضای خانواده‌ات، در ساعت 9 صبح باید دفن شود.

آن پیرمرد پدر متوفی بود، علیرغم این فاجعه‌ی بزرگ و با وجود پیری شروع به آماده کردن پسرش برای دفن می‌کند، پدر پیر، خونی را که بر اثر گلوله‌ها جسد را در خود پیچیده بود‌ پاک می‌کرد.

صبح فرا می‌رسد سر وقت افسران بازمی‌گردند، هر چه زودتر پسرت را بیار و دفن کن، پدر نودساله فریاد می‌کشد: چگونه می‌توانم آن را حمل کنم؟ باید سربازان او را حمل کنند، افسران قبول نمی‌کنند، ناچار باید اعضای خانواده آن را حمل کنند. متوفی چند دختر و یک پسر کوچک داشت.

جسد را خانواده‌اش، همسرش و دخترانش بر دوش گرفته و به راه‌ می‌افتند، تشییع کنندگان عبارتند از: تنها پدر پیر شهید که لرزان لرزان به دنبال جنازه به راه می‌افتد، و هر کس جرأت تشییع جنازه را به خود بدهد عاقبتش زندان است. جنازه وارد مسجد می‌شود تا بر آن نماز میت خوانده شود، می‌بینند مسجد هم خالی از خادم و غیره است، پدر پیر، خود نماز میت را به امامت شروع می‌کند مأمومین تنها زن و دختران شهید هستند، سپس بلند شده و جنازه را به سوی قبرستان برده و دفن می‌کنند، خانواده در میان حراست شدید به خانه باز می‌گردد، این، جنازه‌ی امام شهید حسن البنّا بود، بسیاری از همسایه‌ها را دستگیر می‌کنند آن هم نه به خاطر چیزی بلکه بخاطر گفتن تسلیت به این خانواده، محاصره‌ی خانه طول می‌کشد تا مبادا کسانی برای ادای تسلیت به خانه سر بزند. نه تنها خانه محاصره است بلکه آرامگاه‌ شهید نیز در محاصره قرار گرفته است، تا مبادا مردم جسد او را بیرون آورده و جنایت بر ملا گردد، بلکه از این هم بیشتر، نیروهای پلیس در مساجد مستقر شدند تا بعد از ادای هر نمازی درِ مسجد را ببندند و کسی جرأت نکند بر میت نماز بخواند.

از سوی دیگر شاه مصر، مراسم سال‌روز تولدش را یک روز به تأخیر انداخت تا با هم پیاله‌هایش شهادت این مرد را جشن بگیرند.

این روال علمی و فرهنگی امام حسن البنا پیش می‌رفت و در دل قشرهای گوناگون مردم و حتی كشورهای خارجی مؤثر می‌افتاد تا اینكه خفاشان كور و كوردلان نابینا تاب دیدن درخشش عالمتاب دعوت او را نداشتند و بارها با ایجاد موانع و مشكلات متعدد در مسیرش سعی در به زانو در آوردن او را داشتند و آنگاه كه فهمیدند حسن البنا بیدی نیست كه به این بادها بلرزد به آخرین حربه خود یعنی حذف نامردانه او از صحنه كار و تلاش اسلامی و اجتماعی پناه بردند و او را در ساعت هشت بعدازظهر دوازدهم فبروری سال 1949 میلادی به وسیله تیرهایی كه از یكی از ماشینهای سازمان امنیت مصر به سوی ایشان شلیك شد ترور كردند و حسن‌البنای گرامی در بیمارستان پس از دو ساعت خونریزی جان به جان آفرین تسلیم كرد.

این ها برایش مهم بودند:

•    امام حسن البنا تاكید مینمود كه باید همه تلاشها در جهت بنیانگذارى نسل با ایمانى كه از اسلام شناخت سالم و برداشت صحیح داشته باشد مبذول گردد. و باید بدانند كه اسلام هم دین است و هم دولت، هم عبادت است و هم جهاد، و شریعت است متین و محكم كه تمام جوانب زندگى بشر را در ساحه هاى مختلف تربیوى، اجتماعى، اقتصادى و سیاسى رونق و استحكام بخشیده است.

•    دعوت امام حسن البنا در حالى كه مسلمانان آن زمان برخى در بى خبرى و برخى دیگرى در اختلافات ذات البینى مصروف بودند و براى بررسى امت اسلامى جز آثار سیدجمال الدین افغان، محمد عبده و محمدرشیدرضا چیزى قابل ملاحظهء دیگرى وجود نداشت در جهت آگانیدن مردم بحقیقت جهان شمولى اسلام و اینكه اسلام متكفل تمام بخش هاى زندگى انسان است رول بسزاى را بازى نمود و بحیث احیاى مجدد در ساحهء تفكیر اسلامى بشمار میرود.

•    حسن‌ البنّا در اسماعیلیه‌ معلّم‌ مدرسه‌ بود و خانه‌اش‌ محلّ رفت‌ و آمد جوانانی‌ بود كه‌ به‌ اندیشه‌ و شخصیّت‌ وی‌ علاقه‌ داشتند. حسن‌ البنّا تنها به‌ مسجد اكتفا نمی‌كرد، بلكه‌ به‌ میان‌ مردم‌ و قهوه‌خانه‌ها می‌رفت‌ و با آنها حرف‌ می‌زد. محور اندیشه‌ و سخنانشان‌ خدمت‌ به‌ اسلام‌ و مسلمانان‌ بود.

•    «بنا» پیرامون قضیه‌ی نهضتی که به مدت دو قرن مسلمین را به خود مشغول کرده و در پی چاره‌جویی و پیروزی بر آن بودند، دارای افکار تیزبینانه‌ای بودند و موفقیت در این نهضت را رهین دو مسئله می‌دانستند: یکی قیام رهایی‌بخش ملت‌های مسلمان برای رهایی از قیود استعمار و تقلید و تبعیت کور از اروپا و دیگری، دستیابی به پیشرفت‌های علمی که رسیدن به آن بر مسلمانان واجب است. در این‌باره می‌گویند: «تا روزی که خود را از قید و بند دخالت بیگانه رها نسازیم احوال ما مسلمین اصلاح نخواهد شد.» و در پیامی دیگر می‌گویند: «امت اسلامی نمی‌تواند بدون دستیابی به دستاوردهای علمی قیام کرده و افکار خود را حاکم کند.»

•    او شخصیت زن را از مهمترین مسائل اجتماعی دانسته و در بدو تأسیس جماعت اخوان بخشی از جماعت را به نام «الاخوات المسلمات» تشکیل داد و تأکید او بر این بود: اسلام تمامی حقوق شخصی و اجتماعی و سیاسی زن را برای او قائل ولی هم‌زمان با آن، ضوابط و مقرراتی را برای بهره‌مندی از آن حقوق وضع کرده است.

تألیفات او:

به غیر از مجموعه مقالاتی که تحت عنوان: «رسائل الإمام شهید حسن البنا» (پیام بیداری) گردآوری شده‌اند، کتب و تألیفاتی دیگر از وی باقی نمانده‌ است، ولی این مجموعه در کل، مرجعی اساسی برای آشنایی با نگرش و برنامه‌ی جماعت اخوان است و از او نوشته‌های دیگری نیز به جا مانده است که چندین مرتبه زیر عنوان «مذاکرات الدعوة و الداعیة» (خاطرات امام حسن البنا ترجمه‌ی ایرج کرمانی) به چاپ رسیده است. هم‌چنین او دارای تعداد زیادی مقالات و بحث‌های کوتاه بوده که در روزنامه‌ها و مناسبت‌های مختلف اخوان در دهه‌های سی و چهل به اضافه‌ی مجله فتح اسلامی که برای اولین بار زیر عنوان «الدعوة إلی الله» نوشته شد، منتشر شده است.


شخصیت شهید حسن‌البنا (رح) از نگاه بزرگان دعوت:

•    دكتر یوسف قرضاوی می‌فرماید:

«او حسن‌البنا و مسئولیت او عبارت بود از بیدار كردن امت اسلامی از خواب سنگینی كه او را فرا گرفته بود و برانگیختن مردم و هوشیار و رها كردن آن‌ها از قید و بند جمود و ایستایی به عبارت دیگر مسئولیت احیای اندیشه و وجدان امت و به كار گرفتن انرژی‌های متراكم از طریق بازسازی اسلام

این سوال را یكی از روزنامه‌نگاران همراه با شخصیت‌های دیگر با استاد حسن‌البنا در میان نهاده بود كه تو كی هستی؟ او در پاسخ روزنامه‌نگار فرموده بود «من جهانگردی هستم كه در جستجوی حقیقتم! انسانی هستم كه همراه با چراغی در میان انسان‌ها به دنبال انسانیتم»

حسن البنا راد مردی موفق و حكیم و زیر نظارت خداوند تربیت شده بود. دوستان و پیروان او را به شدت دوست می‌داشتند و به بهترین صورت به او احترام می‌گذاشتند.»

•   استاد محمد غزالی (رح) می‌فرماید:

«من و بسیاری دیگر او را به عنوان مجدد و احیاگر قرن چهاردهم هجری می‌شناسیم. ایشان برخی اصول و مبانی را بیان فرموده كه میان افراد متفرق وحدت ایجاد می‌كند و چهره‌ی غبار آلوده اهداف پاك و مسلمانان را به كتاب پرورگار دست پیامبرشان باز می‌گرداند. اسباب انحراف و عقب‌ماندگی و خامی را با دستان نوازشگر و چشمانی تیزبین كه در گذشته گریبان گیرشان گردیده معلوم می‌نماید

- حسن البنا از تجارب رهبرانی كه پیش از او بوده‌اند به خوبی استفاده نموده است

- او به تلاوت قرآن عادت داشت و آن را با صدای دل‌انگیز تلاوت می‌نمود و همچون طبری و قرطبی به خوبی با تفسیر قرآن آشنا بود. بر فهم سخت‌ترین مفاهیم قرآنی توانایی فوق‌العاده‌ای داشت و همان معانی را با عباراتی ساده برای مردم بیان می‌كرد

- امام حسن البنا در زمینه بالا بردن توان فكری مردم بسیار تواناتر از همه بود. امام حسن البنا بر تاریخ اسلام اشراف داشت و عوامل جذر و مد را در مراحل مختلفش مورد بررسی قرار داده بود.

در مورد شرایط و اوضاع و احوال معاصر دنیای اسلام دارای معلومات و تحقیقاتی گسترده بود و به خوبی با توطئه‌های اشغال‌گران بیگانه علیه اسلام آشنایی داشت.

- آن مرد پرهیزگار و بزرگوار در سكوتی عجیب به شهر و روستاهای مصر مسافرت می‌كرد و فكر می‌كنم او از میان چهار هزار روستای مصر از سه هزار روستای آن دیدار كرده بود.

•   شهید سید قطب (رح) می‌فرماید:

«گاهی اوقات احساس می‌شود كه امور تصادفی و زود گذر قضیه‌ای مقدور و حكمتی تدبیر شده در كتابی مسطورند. نام و لقب حسن البنا در ظاهر نام و لقبی تصادفی و عادی جلوه می‌نماید! اما چه كسی با قاطعیت می‌تواند مدعی شود به راستی جز تصادف چیز دیگری در كار نیست؟ در حالی كه بنا و سازندگی آن، آن هم حُسن بنا و فراتر از آن نبوغ در بناء در این مرد حقیقی انكار ناپذیر وجود داشته است!؟

- عرصه اندیشه‌ی اسلامی مبلغان و دعوتگران بسیاری را تجربه كرده است، اما سر و صدا با سازندگی و بنا بسیار متفاوت می‌باشد

- هزار و یك سخنرانی و رساله‌ی گفته و نوشته شده از این شهید بزرگوار نمی‌توانست همچون آن قطره خون پاك ریخته شده در نفوس و شخصیت اخوان شور و حرارت ایجاد كند!

•   استاد علامه ابوالحسن ندوی می‌فرماید:

«او در مجالس و محافل دانشجویی به سخنان دانشجویان گوش فرا می‌داد. گاهی از شهر اسكندریه و سواحل و تفریح‌گاه‌های آن دیدن می‌نمود. با گروه‌های گردشگر علمی، ورزشی و مسابقات مختلف همراه می‌گردید. از انتشار كتاب‌های قصه و رمانی كه توسط ناشران مصری چاپ و منتشر می‌شد اطلاع می‌یافت. او همه‌ی اوقات با مسائل روز زندگی و مشكلات و امور مردم در ارتباط بود و جریان و اوضاع را به دقت زیر نظر داشت

- نبوغ او در دو جهت خاص بیشتر متبلور بود، كه از میان راعیان و پیشوایان و مصلحان تنها افراد كمی از آنها برخوردارند:

اول: دل‌مشغولی، ایمان استوار و فداكاری برای نهضتی داشت كه خود آن را بنیان‌گذاری نموده بود. این موضوع در واقع شرط اساسی و ویژگی اصلی دعوتگران و مصلحان است كه خداوند خیر و منافع بسیاری را به وسیله‌ی ایشان در میان مردم گسترش می‌بخشد.

دوم: تأثیرگذاری عمیق بر روی اندیشه و رفتار دوستان و شاگردان خود و پیروزی شگفت برانگیزش در میدان تربیت وساختن انسان»

•    استاد عبدالسلام یاسین می‌فرماید:

«- بیعت و پیمان او با دوستانش بیعتی هماهنگ‌كننده میان قرآن و شمشیر بود، بیعتی كه بخشی از میراث سنتی تصرف و قسمتی از تنظیم و سازماندهی معاصر را به همراه داشت

- استاد حسن البنا از نگرش وسیع و دیدگاه جامع‌الأطراف برخوردار بود و در مورد مسائل بسیاری صاحب‌نظر به شمار می‌آمد. دارای شخصیتی متین و محترم و جامع بود

- استاد عبدالسلام یاسین بر شرط یا مسئولیت بیست و ششم از شروطی كه امام بنا برای گرفتن بیعت قرار داده توجه بیشتر نشان می‌دهد كه در آن می‌گوید: «مدام حضور و نظارت خداوند را به خاطر داشته باش و دنیای پس از مرگ را یادآوری كن! خود را برای آن آماده بنما! مراحل سیر به سوی خداوند را با عزم و اراده طی كن! خود را از طریق عبادات نافله پیش از پیش به او نزدیك بگردان! از جمله از طریق نماز شب و حداقل سه روز روزه در ماه و ذكر و یا قلبی و زبانی بسیار و دعاهای مأثور را در هر حال و شرایط برنامه خود قرار بده»

استاد یاسین می‌گوید: این شروط بسیار ارزشمند هستند اگر كسی خود را ملزم به مراعاتشان بنماید بدون تردید از پرهیزكاران خواهد شد

آنچه بیان گردید گواهی و اظهار نظر چهار تن از بزرگان اندیشه و عمل اسلامی بود كه برای شناخت منزلت مرحوم حسن البنا كفایت می‌كند. محمد غزالی نبوغ و توانایی شگفت انگیز و در عرصه دعوت و فرهنگسازی و سید قطب نبوغ او را در سازماندهی و ایجاد تشكل و ندوی و یاسین نبوغش را در تربیت و بارآوردن و سازندگی می‌دانند. به راستی او در همه عرصه‌های سه گانه و در دعوت و تربیت و تنظیم كه این ویژگی‌ها دعوت و نهضت او را از دیگر دعوتها متمایز می‌سازد، دعوتی كه در تبلور دستاوردهای فكری و دعوی و تربوی و تنظیمی او به شمار می‌آیند امام، پیشوا و پیش‌گام بود.

برگزیده‌ای از سخنان و رهنمودهای امام شهید (رح):

1- با مردم همانند درخت باشید، وقتیكه به طرفش سنگ پرتاب كنند او با میوه جوابشان را می‌دهد.

2- برادرم! تو برای دو هدف مبارزه می‌كنی، پیروزی و ادای وظیفه.

3- خیلی‌ها می‌توانند حرف بزنند یعنی خود را مجاهد و مبارز معرفی كنند اما در میان همه اینها فقط عده كمی می‌توانند در این راه ثابت قدم بمانند و باز از میان ثابت ماندگان فقط عده كمی استطاعت مبارزه را دارند و سرانجام از میان مبارزین نیز تعداد اندكی قادرند زیر شكنجه‌ها و سختیهای هنگام مبارزه را تحمل كنند و پس از طی مراحل مجاهدانی واراسته باقی می‌مانند كه كمتر مرتكب اشتباه می‌شوند.

4- زیباترین قدرتها قدرتی است كه در راه حق بكار گرفته شود و زشت‌ترین ضعفها ضعفی است كه در مقابل باطل باشد.

5- ما در مورد آنچه كه با یكدیگر به توافق رسیده‌ایم همكاری نموده و در مورد اختلافات نیز عذر یكدیگر را می‌پذیریم.

6- «تاریخ در موضوعات مهم و با ارزش قضاوت خواهد كرد و برای ارج اعمال بزرگ و با ارزش فرصت میسر خواهد شد. جهان در انتظار دعوت شماست. دعوتیكه هدایت، موفقیت، صلح و سلام است تا در اثر آن از همة رنج‌ها نجات و رهایی یابید. در رهبری ملت‌ها و زعامت توده‌ها نوبت شماست، خداوند این ایام را بین مردمان می‌گرداند و این فرصت را برای همه فراهم می‌آورد، شما از خداوند چیزی را آرزو كنید كه دیگران آن را آرزو ندارند پس امروز آماده شوید و عمل كنید، ممكن است كه فردا به سبب ضعف و ناتوانی قدرت كار و عمل را نداشته باشید.

7- ای برادر: بهترین وقت مناجات و راز و نیاز زمان خلوت تو با خداست و آن موقعی است كه شب پرده‌های سیاه خود را بر روی زمین می‌كشد و ستارگان غایب می‌شوند و مردم در خواب فرو می‌روند ولی خلوت‌گزینان بیدارند و با حضور قلب پروردگارشان را یاد می‌كنند پس در آن لحظات عجز و ناتوانی خود را ببین پروردگارت را به بزرگی یاد كن از ترس هیبتش گریه كن تا دلت آرام گیرد. به مراقبت او آگاه باش و در دعا اصرار كن، در استغفار بكوش و احتیاجاتت را به ذاتی عرضه كن كه از هیچ چیز در نمی‌ماند.

8- تمام دنیا سرگردان و پریشان است و تمام نظامهای موجود، از علاج درد آن عاجز و ناتوانند، غیر از اسلام [پس] بسم‌الله! برای نجات آنها بپاخیزید چرا كه همه دنیا در انتظار یك منجی است و هیچ مكتب و نظامی غیر از اسلام، كه شما اكنون مشعلدار روشنایی و نوید دهنده آن هستید، نمی‌توانید جهان را نجات دهد.

9- برادران بشنوید: به خدا سوگند نمی‌توانیم به آرزوهایمان برسیم مگر آنكه با خدا صادق باشیم. بدانید كه مجموعه‌ای از مؤمنین صادق می‌توانند در میان استعمارگران تزلزل و وحشت ایجاد كنند كه هیچ وسیله مخرب نمی‌تواند آنان را به تزلزل وا دارد. نه سیاست و نه گفتگو هیچكدام ما را به مقصد نمی‌رسانند بلكه آنروز ما را به مقصدی می‌رسیم كه عزم صادقانه كنیم و بگوییم مرگ در راه خدا از والاترین آروزهای ماست. آری آنروز روز خوشبختی است. ما هرگز مثل آنان نمی‌گوئیم: یا مرگ یا استقلال . زیرا این سخنی است كه در خیابان گفته می‌شود و در خیابان هم خاموش می‌گردد. ولی فریادی كه از مسجد برخیزد هرگز به خاموشی نمی‌گراید مگر هنگام رسیدن به بهشت ان‌شاءالله و در این شرایط این است وصیت من به شما: كه به همت خود را بر ارتباط با خدا گرد آورید، همواره به مناجات خدا بنشینید و بسیار دعا كنید و متفرق نشوید به خواست خدا به حق خود خواهیم رسید.

10- با قوانین و سنت‌های حاكم بر هستی رویارویی نكنید، زیرا مغلوب می‌شوید بلكه سعی كنید از قوت و شدت آنها بگیرید! انرژی‌های متراكم آنها را جهت بدهید! برخی از آنها را در مقابل بعضی دیگر به كار بگیرید و در انتظار زمان پیروزی باشید، زمانی كه چندان دور نخواهد بود.

11- برادران! نا امید نشوید چون ناامیدی از اخلاق مسلمان نیست و حقایق امروز، رؤیاهای دیروز و رؤیاهای امروز، حقایق فردا خواهند بود و هنوز وقت زیاد است و عناصر سلامت علی‌رغم طغیان مظاهر فساد، در جانهای مردمتان بزرگ و نیرومند باقی مانده است و اصولاً ضعیف تا آخر عمر خود ضعیف نمی‌ماند و نیروی نیرومندتر نیز تا ابد پاینده نیست

پدر شیخ حسن‌البنا یکی از علمای الازهر و معروف به شیخ احمد الساعاتی بود. این شیخ، فقیه و حدیث‌شناس معروفی بود، ولی برای امرار معاش خود، در اوقات فراغت به تعمیر ساعت می‌پرداخت و به همین دلیل به "ساعاتی" معروف شده بود. در کنار او شخصی به نام حاج محمد سلطان هم مغازه آموزش تعمیر ساعت داشت که شاگردان بسیاری را تعلیم داد. یکی از این شاگردان وی "حسن‌البنا" بود. مغازه او و شیخ احمد، مرکز تجمع و رفت‌وآمد "سلفی‌ها" - به شمار می‌رفت و می‌گویند که سید جمال‌الدین اسدآبادی در مدت اقامت خود در قاهره، از جمله افرادی بود که اغلب در این محل حضور می‌یافت و به سخن گفتن می‌پرداخت و به همین دلیل، علی‌رغم فاصله زمانی، بعضی‌ها مدعی هستند که حسن‌البنا از طریق حاج سلطان و پدر خود با افکار سید آشنا شده و راه جدیدی را در پیش گرفته است. خود شیخ حسن‌البنا در کتاب خاطراتش به نام "مذکره الدعوه و الداعیه" تصریح میکند که راه او "استمرار راه جمال‌الدین و محمد عبده" است.

عباس محمود عقاد" نویسنده و ادیب مصری در ژانویه ی ۱۹۴۶در مطلبی با عنوان "فتنه ی اسراییلی" که در روزنامه ی "الاساس" مصر چاپ شد رازی از اخوان المسلمین مصر فاش نمود که شاید بر همگان پوشیده بود. وی در مقاله‌ی خود نوشته بود: موسس اخوان المسلمین مصر "حسن البنا" یک یهودی است، پدر و مادر او یهودی هستند و وی اصلاً مصری نیست بلکه با شعله ور شدن آتش جنگ جهانی اول از مراکش به مصر آمده و گروه‌های یهودی مصر از او حمایت نموده و خدمات در اختیار او قرار داده‌اند، و پدرش را در بخش راه آهن این کشور مشغول کرده‌اند. وی می‌افزاید: نام اصلی وی "حسن احمد عبدالرحمن" است، پدرش به دستور گروه‌های یهودی کلمه‌ی "البناء" که معادل همان "MASON" است را به نام وی اضافه نموده است. وی مقیم منطقه‌ی "البحیره" در مصر بوده است که یکی از بزرگترین مناطق یهودی‌نشین کشور است و ضریح «ابوحصیره» نیز در آن وجود دارد، ضریحی که یهودی‌ها امروز نیز آن را زیارت می‌کنند. (مجله بنیاد وحدت، ش 91) ص 5).

امام حسن البنا از زبان پسرش:

 یازدهم فوریه ۱۹۴۹بهمن ۱۳۲۷روز غمباری در تاریخ محسوب می شود روزی که شهید امام حسن البنا در برابر جمعیت جوانان مسلمان واقع در خیابان ملکه نازلی رامسیس کنونی در قلب قاهره به رگبار گلوله بسته شد و خونین بال به سوی معشوق ‍پر گشود .

بسیاری در باره ی این واقعه و به خصوص در مورد امام حسن البناء بنیانگذار جماعت اخوان المسلمین و ویژگیهای منحصر به فرد او نوشتند . مطبو عات نیز بارها و بارها به این حادثه و پیچیدگیهای آن پرداختند .لذا بر آن شدم تا در پنجاهمین سال وقوع این حادثه ی دلخراش از زاویه ی انسانی بپردازم به همین جهت به سراغ نزدیک ترین بستگان امام شهید یعنی فرزند او سیف البنا رفتم .

در مطلع سخن از او این سؤال را کردم آیا پدرت در آخرین روز های حیات خود احساس خطر کرده بود :؟

در جواب گفت :بله ایشان دو اخطار دریافت کرده بود ،اولی از مکرم عبید «سیاستمدار برجسته ی مصری »بود که به پدرم گفته بود :شیخ حسن مواظب خودت باش تو کشته خواهی شد .

و اخطار و هشدار دوم از طرف همسر برادرش «عبدالرحمن البنا » که از خانوادهی معروف و با نفوذی بود عنوان شده بود این خانم به پدرم اطلاع داده بود که دولت در صدد قتل وی می باشد .!

همچنین مادر بزرگ مادری ام در خواب دیده بود که پدرم به شهادت می رسد و این مطلب را به اطلاع ما رساند .

از او پرسیدم :آیا ساعتهای واپسین پدرت را به یاد می آوری ؟

جوابم داد :عادی بود و هیچ گونه علایمی از نگرانی در او دیده نمی شد ، به یاد دارم که ساعت سه بعد از ظهر بود که محی الدین اللیشی رئیس بخش جوانان جمعیت جوانان مسلمان نزد پدرم آمد و به وی اطلاع داد محمد الناغی که حلقه وصل بین پدرم و دولت بود می خواهد امشب در برابر جمعیت شما را ملاقات کند .

علاوه بر آقای ناغی مصطفی مرعی که از وکلای بسیار مشهور بود در امر وساطت میان پدرم و دولت فعال بود.

البته گروه دیگری شامل صالح حرب و محمد زکی علی نیز کار میانجیگری را پیگیر بودند .پدرم سر قرار حاضر شد و همانجا به لقای معبود شتافت .

در اینجا سیف نا دو مطلب ناگفته را عنوان می کند ،نخست این که پدرش خود را برای عزیمت به مزرعه ی شیخ عبدالله النبراوی و گذراندن چند صباحی در آنجا مهیا می نمود چون به این نتیجه رسیده بود که مذاکره با دولت بی فایده است و قصد متوقف کردن این مذاکرات بی ثمر را داشت .

از سوی دیگر شهربانی منزل شهید را کاملاًبه محاصره در آورده بود و هر که به دیدار ایشان می آمد به سلامت نمی گذشت که بازداشت می شد .به همین خاطر شهید تصمیم به دوری موقت گرفته بود .

سیف البنا می گوید :پدرم علیرغم این شرایط بسیار دشوار پیشنهاد خروج غیر قانونی را نپذیرفت .

از وی پرسیدم خودت چگونه از حادثه باخبر شدی ؟

در جوابم گفت :از کتابخانه بر می گشتم ،صاحب گاراژ نزدیک منزلمان مرا دید و خطاب به من گفت آیا گوش به رادیو داده ام که من گفتم خیر با شنیدن پاسخ من او به سکوت رفت و من حس کردم مسئله ای غیر عادی در بین هست .به منزل که رسیدم رادیو اعلام کرد که به پدرم تیر اندازی شده است و ایشان مورد هدف قرار گرفته و من از این خبر هولناک مطلع شدم پس از آن هم کسب اطلاع کردم که ایشان فوت کرده اند .

خاطراتی از حادثه:

سیف البناء صحبت خود را چنین ادامه داد :در ابتدا دولت از تسلیم پیکر پدرم خود داری کرد اما پدر بزرگم نزد استاندار قاهره رفت و با او با لحن تندی سخن گفت و پس از کلی کلنجار و جر و بحث سر انجام استاندار زیر بار رفت و پیکر پدرم شب دیر وقت به منزلمان رسید .

فرزند امام شهید چنین اضافه می کند به مراه پدر بزرگم شاهد غسل  او بودم و جای گلوله ها را در بدن مطهر ایشان دیدم که در حین غسل دادن از آنها همچنان خون جاری می شد این صحنه هیچ گاه از خاطرم نخواهد رفت.

از او پرسیدم وقتی پدرت شهید شد چند سال داشتی ؟

پاسخم داد من متولد ۲۲نوامبر سال ۱۹۳۴هستم و به عبارتی وقتی پدرم به شهادت رسید پانزده سال داشتم به یاد دارم من با عقل کوچکم وقتی برای جان پدرم احساس خطر کردم لوازمی ابتدای برای دفاع و ححمایت از ایشان تهیه دیدم و پدرم از من تشکر کرد .

به او گفتم باز گردیم به مسئله ی جنازه گفته شد زنان نعش را حمل کردند چون مردان از نزدیک شدن به جنازه منع شده بودند !!.

سیف البنا در جواب گفت :این درست نیست ما در مسجد بر روی نعش نماز خواندیم و پدر بزرگم امامت جماعت را بر عهده داشت افراد خانواده به همراه حاضران جنازه را به آرامگاه خانوادگی در مقبره امام شافعی به خاک سپردند .

بله همچنین گفته شد که مکرم عبید نیز در تشیع جنازه شرکت کرد که این خود درست نیست بلکه او ژس از مراسم آمد تا تسلیت گفته باشد .

آیا امام راحل از خود وصیتی بر جای گذاشت ؟ نه چنین نکرد لیکن قبل از مرگ خود من و خواهر بزرگم را فرا خواند و چیزی شبیه و در حد وصیت را به ما را توصیه کرد .

کوشیدیم به آنچه پدر به فرزند خود گفته آگاهی پیدا کنم که این تلاش نا کام ماند .

و سر انجام ژس از آنکه اطمینان یافت که این حرف خصو صی و غیر قابل انتشار خواهد ماند اطلاعاتی را به من داد .

وقتی از سیف البنا در باره ی قاتلان پدرش پرسیدیم پاسخی که شنیدیم غافلگیر کننده بود .

او به من گفت که معتقد است قاتلان حقیقی سوای آن عده ای هستند که پس از این واقعه دستگیر شدند. توطئه محلی نبوده است بلکه بیگانگان ، آمریکائیها و انگلیسیها ورای آن قرار داشتند .

سؤال :اینها چه منافعی در ارتکاب این عمل دنبال می کردند ؟

پاسخ داد :منافع روشنی دارند و آن اینکه رهبران مردمی را حذف و صحنه ی سیاسی را در مصر و جهان عرب به طور تام و تمام بازسازی و آرایش مجددی به عمل آورند از این رو پدرم ترور شد و بیش از یک با ربه جان نحاش پاشا سوء قصد شد و نز احمد حسین هم شدیداًمورد ستم و جفا قرار گرفت .خداوند همه ی آنان را رحمت کند .

سیف البنا ادامه می دهد اسنادی که خودم در لندن رؤیت کردم ثابت می کرد که خروج احمد السکری «قائم مقام اخوان »از جماعت اخوان المسلمین با نقشه ی بیگانگان و به منظور تضعیف جماعت صورت گرفته است بنا بر این نباید تعجب کنید که دستهای بیگانه در پس توطئه ترور پدرم باشند به او گفتم :

ولی گفته می شد که کشتن پدرت در پاسخ به ترور نقراشی توسط یکی از اعضای اخوان المسلمین صورت گرفت .

پاسخ داد نقراشی :مورد نفرت همه ی جوانان بود و نه تنها اخوان

او بود که با وحشیگری مافوق حتی انگلیسیها با جوانان رفتار کرد .

این شخص با قبول آتش بس اول که نیروهای عربی ژیروزی را رقم زده و به چند کیلومتری تل آویو رسیده بودند در حق مصر و آرمان فلسطین خیانت بزرگی مرتکب شد .این خیانت ژیشه به این حد اکتفا نکرد بلکه اقدام به دستگیری و بازداشت مجاهدان حاضر در جنگ کرد و به همین خاطر به سرنوشتی دچار شد که همگان برایش پیشبینی کرده بودند .

از او جویا شدم که پدرت در روز جشن تولد ملک فاروق به شهادت نایل آمد

این برای شما چه معنای می تواند داشته باشد ؟

در جوابم گفت :تعبیر و مفهوم خاصی ندارد .بعید می دانم که ملک فاروق در این قضیه دست داشته باشد چرا که از اخوان می ترسید و برای عرش خود از آنان هراس داشت .او می دانست که چنین جنایتی موجب خشم مردم می شود .لذا او از این قضیه بری می باشد به علاوه او این مطلب را شخصاًبه اخوان خاطر نشان کرده است .

حکایت های انسانی:

عروج اما حسن البنا خلاء قابل توجهی در خانواده ی کوچک امام حسن البناء بر جای گذاشت .

دو فرزند این مرحوم پیش از او به لقاءالله پیوسته بودند .محمد حسام الدین بر اثر حصبه در سن هفت سالگی در گذشت .سیف البنا ادامه می دهد و می گوید :شگفت اینکه مادرم گفته بود فرشته ای را در خواب دیدم با لباس سفید و عمامه ای سبز که به من گفت پسرم پس از پانزده روز خواهد مرد و من همان موقع از پدرم خواستم قبری را خریداری نماید و همان شد و به رغم این که دکتر ابراهیم گفته بود که حال کودک رو به بهبودی است اما وی در همان تاریخ که مادر ذکر کرده بود فوت کرد .

همین وضعیت برای صفای دو ساله تکرار شد و همان فرشته ی نیکی به خواب مادر می آید و به او خبر می دهد که دخترت صفا چهار روز دیگر خواهد مرد پدر با شنیدن این خبر با عجله به عکاسی رفت تا از خواهر کوچکم عکس بگیرد !!

در اینجا بود که سیف البناء را با یک سؤال غافلگیر کردم و گفتم :پدر شما سخت مشغول دعوت و کار تبلیغی خود بود مگر برای شما منظورم خانواده ی کوچکش وقتی هم پیدا می کرد ؟

بدون درنگ پاسخ داد :البته دلیل آن هم این بود که ایشان دارای خصوصیات بی نظیری بود ایشان نسبت به وقت بسیار حساس بود از آنجا که او فردی مؤثر و دوست داشتنی بود فرمانش را به جان می خریدی و نمی توانستی به او دروغ بگوی .آنچه من و شما در یک ساعت انجام میدهیم ایشان در نصف این زمان آن را انجام می داد .او انسانی با موهبت های خارق العاده ای بود هیچگاه مرا کتک نزد چنانچه خطای مرتکب می شدم به پیچاندن گوش من اکتفا می کرد تازه بعدش به من می گفت: گو شت چطور است .

از جمله دلایل توجه او به خانواده اش آنگونه که سیف البنا نقل می کند این که وی برای هر کدام از فرزندان خود از همان بدو تولد پرونده ای درست می کرد و در آن گواهی های بهداشتی و تحصیلاتی را قرار می داد حتی تاریخ واکسیناسیون را در آن قید می کرد .

سیف البنا فرزند دوم خانواده و دارای پنج خواهر می باشد خواهر کوچک وی پس از مرگ پدر به دنیا آمد .

از دیگر موارد توجه پدر به خانه و خانواده اینکه ایشان مایحتاج منزل را در دفتر یاداشت شخصی اش قید می کرد و ماهانه خرید می نمود .

از سیف البنا پرسیدم آیا از پدر راحلت نقل قولی و یا خاطره ای در ذهن داری ؟

در پاسخ گفت ما از سلاله پیامبر(ص) هستیم ولی پدر به شدت با اظهار و انتشار این مطلب مخالفت می کرد و نمی خواست مردم بدانند که او از خاندان نبوت و کرامت می باشد .

برای او همین بس که مردم نسبت به پایبندی به تعالیم پروردگارشان متقاعد باشند .

به یاد دارم در حین مصاحبه با مجله ی المصور بود که برای ادای فریضه ی نماز فرصت خواست عکاس مجله از ایشان در هنگام نماز عکس گرفت .ولی پدرم از آنها خواست این عکس را منتشر نکنند و خدمت شان گفت: که نماز امری شخصی است یک بار نیز زنگ تلفن به صدا در آمد و منشی پدرم «عبد القاسم »از جا بر خواست و گوشی را به پدرم داد در این لحظه عکاس عکسی را گرفت در اینجا پدرم با اعتراض گفت :مردم از این عکس برداشت نادرست خواهند کرد ما همه برادریم و در راه خدا و در بین ما فرمانده و سرباز وجود ندارد .

میراث برجای مانده:

سؤال آخرم در باره ی میراث امام شهید و آثار بر جای مانده از ایشان و منزلی که در آن اقامت داشت بود .

سیف البنا در جواب گفت :منزلکان را دولت از بین برد تا آثار پدرم را محو کند !!

منزل ما در منطقه الحلمیه نو و در خیابان سنگر الخازن شماره ۱۵قرار داشت شش اتاق و یک سالن بزرگ داشت پس از آن به خانه ای کوچکتر در محله ی بانو زینب نقل مکان کردیم .

بحمد الله موفق شدم منزلی را که امام شهید فرزانه در آن به دنیا آمده بودو در استان بحیره واقع است خریداری کرده و به بشکرانهد ی پروردگار توفیق آن را پیدا کردم که همه ی آثار پدر را از نخستین مقاله اش در مجله ی الفتح به مدیر مسؤلی نجیب الدین خطیب تحت عنوان دعوت به سوی خدا در سال ۱۹۲۸گرفته تا آخرین مطلب ایشان با نام محنت که در تاریخ سوم دسامبر ۱۹۴۸به رشته ی تحریر در آمده است جمع آوری نماییم .

این عناوین به خوبی مراحلی را که دعوت جمعیت اخوان المسلمین از آن گذر کرده نشان می دهد .

تمامی این مقالات در کامپیوترتنظیم و تصنیف شده و در آینده کتاب های با هدف معرفی جمعیت امام حسن البنا و آشنای جهانیان با اندیشهای این مرد بزرگ منتشر خواهد شد .

در پایان به سیف البنا عرض می کنم دست مریزاد که تلاش کردی آثار پدرت را حفظ و نگهداری کنی  .

منابع

  1. دانشنامهٔ جهان اسلام، مدخل «البنا»
  2. عسگر قهرمان‌پور، ماهنامه مهرنامه، سال دوم، شماره دهم، فروردین ۱۳۹۰.
  3.  مجله صدای فلسطین شماره ۲۰.

4.      (http://www.rajanews.com/detail.asp?id=79036

 

 

5-                        شیخ محمد الغزالی رح:

 شیخ محمد غزالی، از بزرگترین فقهای معاصر و در کنار حسن البنا از رهبران و داعیان اصلی جریان اخوان المسلمین بود. با ابوحامد محمد غزالی که قبلا مطرح شده اشتباه نشود.

زندگینامه

غزالی متولد ۲۲ سپتامبر۱۹۱۷ در محافظة البحیرة کشور مصر است. پدرش احمد سقا، به سبب علاقه خاصی که به امام محمد غزالی داشت، نام پسر را محمد غزالی نامید. غزالی در همان اوایل کودکی قرآن را حفظ کرد و پس از اتمام دوره دبیرستان در مدرسه دینی اسکندریه، در سال ۱۹۳۷ به دانشکده اصول دین، جامعة الازهر قاهره پیوست.

غزالی پس از اتمام تحصیلات، به یکی از داعیان اصلی اخوان المسلمین تبدیل شد و حتی مدتی سردبیر مجله آنها بود و در همین زمان، نخستین کتاب خود با نام «الاسلام و الاوضاع الاقتصادیة» را به چاپ رساند و طولی نکشید که تبدیل به مؤلفی پرکار و فقیهی مشهور شد. بعد از ترور حسن البنا در سال۱۹۴۸، غزالی حدود یک سال را در زندان گذرانید.

پس از به قدرت رسیدن انور سادات، غزالی با دستور شخص سادات، به معاونت وزارت اوقاف رسید. او در این مدت با سخنرانی در مساجد مختلف و به خصوص در مسجد عمروعاص قاهره، خیل عظیمی از جوانان را شیفته خود کرد. اما با شروع اعتراضهای غزالی، انور سادات تمام مناصب حکومتی را از او پس گرفته و بعد از افزایش فشارها، نهایتاً به دعوت دانشگاه ام‌القری در مکه، به عربستان سفر کرد. بعد از هفت سال قید ممنوع‌الورود بودن او به مصر برداشته شد و غزالی مجدداً مدتی را به عنوان معاونت وزرات اوقاف، مصر سپری کرد و سپس به دانشکده الهیات قطر پیوست.

غزالی همواره حضوری پررنگ در مجامع اسلامی و تبلیغی داشت و از سال ۱۹۸۴ به عنوان ریاست دانشگاه «امیر عبدالقادر» الجزایر، به دروس تفسیر قرآن پرداخت ضمن اینکه مقام افتای دانشگاه را هم به عهده داشت. او در همین موقع، برنامه‌های هفتگی تلویزیونی را در الجزایر اجرا کرد که با استقبال کم نظیری مواجه شد.

بعد از پنج سال اقامت در الجزایر، غزالی ناچار شد به خاطر شرایط نامناسب جسمی، الجزایر را ترک کند. او نشان لیاقت را که بزرگترین نشان الجزایر بود از دست رییس جمهور وقت، «شاذلی بن جدید» دریافت کرد.

بعد از بازگشت به مصر، غزالی از سوی دکتر «طه جابر علوانی» به ریاست شورای علمی «مؤسسه اندیشه اسلامی» دعوت شد و او در کنار برخی از بزرگترین اندیشمندان مصر مثل جابر العلوانی، محمد سلیم عوا، شیخ علی جمعة، دکتر محمد عماره و.. شروع به فعالیت کرد.

در خلال همین سالهای واپسین عمر، شخصیت علمی او مورد تقدیر کشورهای مصر، عربستان، قطر، مالزی و.. قرار گرفت. او در سال ۱۹۹۵ در پنجاهمین سالگرد تأسیس سازمان ملل متحد در آمریکا شرکت کرد. نهایتاً در ۹ مارس ۱۹۹۶ در عربستان دچار حمله قلبی شد و در سن ۷۹سالگی درگذشت.

افکار و عقاید

غزالی به عنوان یکی از رهبران اخوان المسلمین از معدود فقهایی است که مرتباً در حال تجدید نظر در آرای پیشین، و اتخاذ مواضع جدید بود. او با تألیف بیش از ۵۰ اثر در حوزه اسلام شناسی، یکی از تأثیرگذارترین شخصیتهای دینی قرن بیستم به شمار می‌رود.

غزالی در ابتدا، ضمن تحصیل در الازهر از محضر بزرگانی چون شیخ شلتوت، بهره مند شد و سپس روش اصلاحی خود را با تبلیغ و دعوت آمیخت. زمانه غزالی با حوادثی چون، جنگ شش روزه و نفوذ جریانهای تندروی سلفی  است. از این رو او به عنوان یکی از داعیان اندیشه تقریب تلاشهای بسیاری را انجام داد. اما پس از گذشت دهها سال، او متوجه شد که اصلاحات موضعی، گره از بدبختی امت اسلام نمی‌گشاید و راه چاره را در بازگشت به قرآن، و شکستن رویه تقلید و تقدیس اشخاص و نامها، دید. این روش، همان دیدگاهی بود که حدود یک قرن قبل تر، با ظهور امام محمد عبده به وجود آمد لکن با حمایتهای تلویحی غرب، مدرسه اصلاحی عبده به انحراف و نابودی کشانده شد هرچند معدود کسانی چون شیخ شلتوت و یا شیخ علی عبدالرازق سعی در ادامه مدرسه فکری استاد خود در الازهر داشتند، لکن هجمه سنگین جریانهای صوفیه و به خصوص سلفیه مانع تداوم این مدرسه اصلاحی شد.

غزالی، ریشه انحرافات از اسلام صحیح را در دوری از قرآن و سنت نبوی است.

غزالی ضمن شکوایه از این رویه غلط می‌نویسد: «أن المسلمون الآن اتخذوا هذا القرآن مهجورا فهم لایعکفون علی دراساته و لا یستقصون دلالاته: همانا مسلمین در این عصر قرآن را مهجور کرده‌اند آنها به مطالعات قرآنی روی نمی‌آورند و در راه کشف معانی قرآن تلاشی نمی‌کنند»(نظرات فی القرآن ص۱۵۳ نهضة مصر ط۶)

تغییر اندیشه‌های غزالی

دهها سال تجربه و تدریس در مصر، سعودی، الجزایر، قطر و.. غزالی را به این نتیجه رساند که راه نجات امت اسلامی از گمراهی و عقب افتادگی در بازگشت به قرآن و ترک خرافات ضد قرآنی است. او ضمن تقدیر از مدرسه اصلاحی امام محمد عبده از نابودی منهج قرآن محور عبده اظهار ناراحتی کرده و می‌نویسد: «ثم هناک جراءة علی شتم رجالاتنا الکبار، حتی کادت أذکی مدرسة فی العصر الحدیث تختفی تحت وطأة الإنکار والجحود، أعنی مدرسة "المنار" التی صالحت بین السلف والخلف، والعقل والنقل، والاجتهاد والتقلید، ورسمت أهدافا واضحة للنهوض بالعقل الإسلامی، والطب لأمة علیلة!!: کار به جایی رسیده که مردان بزرگ مورد طعن قرار می‌گیرند طوریکه نزدیک بود روشنگرانه ترین مدرسه فکری معاصر زیر لگد تعصب و نفهمی پایمال شود منظورم مدرسه «المنار» است که بین سلف و خلف، عقل و نقل، اجتهاد و تقلید مصالحه کرد و اهداف واضحی را برای قیام مجدد عقل اسلامی ترسیم نمود و به مثابه پزشکی بود برای امت مریض!!. »(تراثنا الفکری فی میزان العقل و الشرع/فصل۳ ص۵۳ دارالشروق)

غزالی تحت تأثیر افکار روشنگرانه امام محمد عبده در اواخر عمر، روش اصلاحی خود را شجاعانه ابراز کرد. هرچند مورد هجمه‌ها و افترائات سنگین جریانهای متعصب وهابیت و سلفیه قرار گرفت. او در سال ۱۹۸۹ با تألیف کتاب جنجالی «السنة النبویة بین اهل الفقه و اهل الحدیث»(ترجمه شده با عنوان نگرشی نو در فهم احادیث نبوی) رسماً با تفکر ظنی/حدیثی خداحافظی کرد و پا در مسیر شاگردان معنوی عبده چون محمود ابوریة، علی عبدالرازق، شلتوت، احمد صبحی منصور و.. گذاشت.

السنة النبویة بین اهل الفقه و اهل الحدیث

غزالی در این کتاب ضمن ارجاع به تفکر متقدمان اهل حدیث، در اینکه هیچ یکی از محدثان معصوم از خطا و اشتباه نیست، نقدهای جدی را بر احادیث جعلی وارد شده در صحیح بخاری و صحیح مسلم وارد می‌کند. تمامی این نقدها از ناحیه تعارض این احادیث با قرآن کریم و عقل بر می‌خیزد. برای مثال او از اینکه امام محمد عبده احادیث کذب جادوشدن پیامبر(ص) وارد شده در صحیح بخاری را، تکذیب می‌کند، اظهار مسرت کرده و از اینکه عبده به این سبب، مورد اتهام متعصبان و مقلدان جاهل قرار گرفته، اظهار ناراحتی می‌کند: «وقد سرنی ان الشیخ محمد عبده رفض هذا الحدیث، وساءنی أن الرجل الضخم اتهم فی دینه لهذا الموقف المعظم لقدر الرسول!!: خوشحال شدم که شیخ محمد عبده، این حدیث را رد کرده‌است و اینکه چنین شخصیت بزرگی به خاطر رد این حدیث و در دفاع از جایگاه رسول(ص)، متهم به بی دینی شده مرا نارحت کرد»(السنة النبویة بین اهل الفقه و اهل الحدیث/الغناء)(نگرشی نو در فهم احادیث نبوی/موسیقی و آوازخوانی ص۱۱۰ ـ نشراحسان)

غزالی در این کتاب به درستی، سخن بزرگان فقهای اصولی مذاهب اربعه در ظنی بودن اخبار آحاد را نقل و تأیید می‌کند. او در این کتاب با استاد احمد امین هم نظر است که متأسفانه محدثین به جای توجه به نقد متن حدیث، تمام همت خود را صرف نقد سند آن کرده‌اند(فجر الاسلام صص۲۱۷،۲۱۸) و اینکه علم جرح و تعدیل راویان، ظنی بوده و بر اساس درگیریهای مذهبی و فرقه‌ای قرار دارد از این رو محدثان در جرح و تعدیل کمتر راوی به اتفاق می‌رسند(ضحی الإسلام۲/۱۱۸،۱۱۷)

غزالی می‌نویسد: «والقول بأن حدیث الآحاد یفید الیقین کما یفیده المتواتر ضرب من المجازفة المرفوضة عقلا ونقلا: این سخن که حدیث آحاد به مانند متواتر مفید یقین است، نوعی گزافه گویی مردود بوده و فاقد ریشه عقلی و نقلی است»(السنة النبویة.. /الغناء)(نگرشی نو در فهم احادیث نبوی/ص۱۰۸)

غزالی در ادامه به نقل از شیخ رشید رضا می‌نویسد: «التفرقة بین ما ثبت بنص القرآن من الأحکام، وما ثبت بروایات الآحاد وأقیسة الفقهاء ضروریة، فإن من یجحد ما جاء فی القرآن الکریم بحکم بکفره، ومن یجحد غیره ینظر فی عذره! فما من إمام مجتهد إلا وقد قال أقوالا مخالفة لبعض الأحادیث الصحیحة لأسباب یعذر بها، وتبعه الناس علی ذلک: فرق گذاردن میان احکامی که با متن قرآن ثابت شده‌اند با آنچه از طریق خبر واحد و قیاس فقیهان به ثبوت رسیده، امری ضروری است زیرا کسی که منکر احکام بیان شده در قرآن باشد، حکم به کفر او داده می‌شود اما کسی که منکر غیر آن باشد، معذور شمرده می‌شود. بسیاری از امامان، بنا بر علل و عواملی قابل قبول، دیدگاههایی مخالف با برخی از احادیث صحیح داشته‌اند و بسیاری از مردم در این زمینه از آنها پیروی کرده‌اند»(السنة النبویة.. /الغناء)(نگرشی نو در فهم احادیث نبوی/ص۱۰۹)

کتاب «السنة النبویة بین اهل الفقه و اهل الحدیث» در عرض مدت کوتاهی به چندین چاپ رسید به طوری که در حال حاضر این کتاب از چاپ یازدهم هم گذشته‌است.

تراثنا الفکری فی میزان العقل و الشرع

پس از انتشار کتاب «السنة النبویة بین اهل الفقه و اهل الحدیث»، حملات بسیاری بر غزالی وارد شد. حتی او را به انکار سنت متهم کردند. اما دو سال بعد و در سال ۱۹۹۱، غزالی بدون عقب نشینی از مواضع قبلی خود، این بار ضمن انتشار کتاب «تراثنا الفکری فی میزان العقل و الشرع»(ترجمه شده با عنوان ارزیابی میراث فکری مسلمانان/نشر احسان) با استدلالات قویتری، سخنان خود را تکرار کرده و قبای شک و ظن و گمان را بر تن احادیث کرد. او در فصل هفتم کتاب خود با عنوان «اعادة کتابة التاریخ»، ضمن تقدیر و تحسین از مرتبه علمی دکتر احمد صبحی منصور ـ استاد اخراجی الازهرـ یکی از مقالات او را تحت عنوان «لیس هلاکو وحده»(هلاکو تنها نیست) که در باب تبارشناسی قسمتی از تاریخ مسلمانان است نقل می‌کند. در واقع غزالی در اواخر عمر خود با تغییر نگرشهای تقلیدی، در تألیفات متأخرش به روشنی از لزوم بازگشت به قرآن و تطبیق هرچیزی خارج از قرآن با معیارهای قطعی قرآن سخن گفت. او در کتاب «کیف نتعامل مع القرآن» نوشت: «فعوضاً ان نجعل من السلف الصالح قدوة فی الاجتهاد جعلنا منهم نماذج للتقلید. ان المدارسة فی الحقیقة هی المحاولة لکسر هذا الطوق: به جای اینکه ما سلف صالح را در رویکرد اجتهادیشان الگو قرار دهیم خود آنها را تمثال تقلید کرده ایم. پژوهش حقیقی یعنی اراده شکستن این بند تقلید»(ص8 نهضة مصر)(ص7 دارالقلم قاهرة)[۱]

غزالی در جای دیگری ایجاد فضای تنگ برای مصلحان و متفکرین دینی را ظالمانه و عملی یزیدی معرفی می کند. او می نویسد: «فی العصر الذی انا منه الآن رأیت خیرة قادة الفکر الإسلامی إما ماتوا مظلومین او مضطهدین او مضیقا علیهم خنادق.. جمال الدین الافغانی مثلاً کانت عیشته سیئة کذلک الشیخ محمد عبده، والکواکبی.. کل من رأیت من اخواننا الذین لهم فکر و یریدون العمل هنا و هناک لا یعاملون الا معاملة قطاع الطرق و الأمة مسئولة عن هذا. وما قیمة ان یقال ان الناس قلوبهم مع الحسین و سیوفهم مع یزید؟ ما یعنینی ان الشعب یحبنی و اذا کان سیترکنی اقتل؟: در عصری که من در آن قرار دارم می بینم که بهترین رهبران تفکر اسلامی یا مظلومانه فوت می کنند یا تحت فشار و اضطهاد عقیدتی هستند یا اینکه فضا بر آنها تنگ می شود.. مثلاً جمال الدین افغانی زندگی سختی داشت همچنین شیخ محمد عبده و عبدالرحمن کواکبی و.. تمام برادارن اهل تفکر و اندیشه در اینجا و آنجا چنان با آنها برخورد می شود که انگار راهزن و دزد سرگردنه هستند. امت در قبال این برخوردها مسئول است. چه ارزشی دارد که گفته شود قلوب مردم با حسین ولی شمشیرهایشان با یزید است؟ چه به درد من می خورد که مردم مرا دوست بدارند لکن تنهایم بگذارند که کشته شوم؟»(کیف نتعامل مع القرآن143،144 ـ دارالقلم)[۲](صص151،152 نهضة مصر)

اشارات معنادار غزالی به اضطهاد نواندیشان و متفکران مسلمان توسط سلفیه و وهابیت مصادیق عینی چون امام محمد عبده، شیخ علی عبدالرازق، شیخ احمد صبحی منصورو.. دارد. البته خود غزالی و سایر استادان معنویش مثل شیخ محمود شلتوت به گمراهی و اهل هوا بودن متهم شدند. ناصر الدین البانی محدث معاصر سلفی بارها غزالی را مردی جاهل، منحرف و ضد سنت می خواند[۳][۴][۵]

غزالی در کتاب «تراثناالفکری» با اساطیر خواندن روایاتی در باب مصحف عبدالله بن مسعود و فقدان معوذتین در آن، و همچنین محال دانستن اصطلاح جعلی نسخ تلاوت که از ابداعات عصر عباسی برای توجیه بسیاری از احکام خرافی است نهایتاً می نویسد: «کعب الأحبار ناقل لخرافات قومه، ولا وزن له، ومن العجب أن ینخدع أبو هریرة به: کعب الاحبار ناقل خرافات قومش بود و بسیار عجیب است که ابو هریره فریفته او شد»(تراثنا الفکری ص140 دارالقلم)(ص148 دارالشروق القاهرة)

غزالی در فصل نهم این کتاب تحت عنوان «فی هامش السنة»(پیرامون سنت) به نکات بسیار مهمی اشاره کرده، و سنت عملی نبوی را از احادیث آحاد تفکیک می‌کند. غزالی در ادامه با ذکر فتوای الازهر، درباره انکار حدیث، از خود و شیخ احمد صبحی منصور دفاع به عمل می‌آورد.

غزالی در این کتاب ضمن محکومیت تعصب جاهلانه داعیان سلفیت در تقدیس احادیث دروغین و ضد قرآنی می‌نویسد: «إن العقیدة ـ فی المنطق الإسلامی ـ لاتثبت إلّا من نص قطعی الدلالة و الثبوت، و هذه المرویات الآحادیة یقبلها من یقبلها و یأباها من یأباها: همانا عقیده در منطق اسلامی، به جز با نص قطعی الدلالت و ثبوت ثابت نمی‌شود و اخبار آحاد می‌تواند مورد قبول یا رد قرار گیرد»(تراثنا الفکری/فصل دوم/ص۴۰ دارالشروق)

غزالی در جای دیگری از مصادره اسلام توسط داعیان سلفیه، ابراز نگرانی کرده و می‌نویسد: «والمفاهیم العصریة التی یتمناها توفیق الحکیم هی هی حقائق الإسلام الذی جاء به الوحی قبل أن یتجرأ علیه أدعیاء السلفیة، ویقدموه للناس شراباً مُرّاً، یورث المرض والتخلّف والهزائم. والواقع أن أعداء الإسلام ـ کما رأیت ـ یفتحون الأبواب للسلفیة الحدیثة، حتی إذا أدرک الناس فحواها ثارت علی الإسلام ثائرتهم، وقرروا الابتعاد عنه، وفضلوا علیه کل نحلة أخری:

مفاهیم معاصری که موفقیت حکیم طلب می‌کند، همان حقایق اسلام است که قبل از اینکه داعیان سلفیه نسبت به آن جسارت بورزند و نوشیدنی تلخی را به مردم بنوشانند و مرض و تخلف و بحران و شکست بیافرینند، توسط وحی الهی ابلاغ شده بود. در واقع دشمنان اسلام ـ چنانکه دیدید ـ فضا را برای سلفیه معاصر هموار کردند تا وقتی که مردم محتوای سلفیت را شناختند [به واسطه زشتی این محتوا که با نام اسلام تبلیغ می‌شود] بتوانند علیه اسلام قیام کنند و دوری از اسلام را تثبیت کرده و هر نحله عقیدتی را بر اسلام تفضیل دهند»(تراثنا الفکری/فصل سوم ص۵۰)(بنا به دلایلی، قسمتهایی از این کتاب به فارسی ترجمه نشده‌است)

غزالی بارها در کتب متأخر خود به سلفیه حمله کرده و با تحلیلی هوشمندانه آنها را مورد حمایت پنهان غرب معرفی می کند تا بدین وسیله چهره اسلام در دنیا مشوه شود و مردم از اسلام گریزان شود(کتاب: سر تأخر العرب و المسلمین) او می نویسد: «أدعیاء السلفیة لا تصلح الارض معهم و لا بهم: داعیان سلفیت کسانی هستند که نه دنیا با وجود آنها اصلاح می شود و نه می توانند دنیا را اصلاح کنند»(سر تأخر العرب والمسلمین ص55 ـ نهضةمصر) او در همین کتاب از بزرگترین رهبر معاصر سلفیه مصر شیخ «حامد الفقی» نقل می کند که ابوحنیفه را بخاطر مواضع سرسختانه اش در قبال احادیث، تکفیر کرده است: «زعیم السلفیة الأسبق فی مصر حامد الفقی حلف بالله أن اباحنیفة کافر و لایزال رجال ممن سمعوا الیمین الفاجرة احیاء: رهبر سابق سلفیه مصر شیخ حامد الفقی، به خدا قسم خورد که ابوحنیفه کافر است! و هنوز کسانی که این سوگند پلید را شنیده اند و شاهد ان بودند فوت نکرده اند»(سر تأخر العرب و المسلمین ص52) البته این سخن مربوط به اواخر دهه هشتاد میلادی می باشد.

غزالی در فصل نهم کتاب «تراثنا الفکری» با الهام از نوشته‌های فقهای اصولی حنفی مثل فخرالاسلام بزدوی و همچنین با وامگیری از مطالب شیخ شلتوت در کتاب برجسته «الاسلام عقیدة و شریعة»، احادیث آحاد را به ترازوی نقد عقل و شرع می‌برد و نهایتاً می‌نویسد: «وضابط التواتر أن یبلغ الرواة حدا من الکثرة تحیل العادة معه تواطؤهم علی الکذب، ولابد أن یکون ذلک متحققا فی جمیع طبقاته: أوله ومنتهاه ووسطه.. و هو عند التحقیق روایة الکافة عن الکافة. ویقول بعض علماء الأصول: الخبرالمتواتر هو الذی اتصل بک من رسول الله صلی الله علیه وسلم، اتصالا بلاشبهة.. و لایتوهم تواطؤهم علی الکذب، لکثرتهم وعدالتهم وتغایر أماکنهم، ویدوم هذا فی وسطه وآخره مثل: القرآن والصلوات الخمس، وأعداد الرکعات، ومقادیر الزکوات. الآحاد لا تفید الیقین: هذا هو التواتر الذی یوجب الیقین بثبوت الخبر عن رسول الله، صلی الله علیه وسلم.. فی اتصاله بالرسول شبهة، فلا یفید الیقین. إلی هذا ذهب أهل العلم، ومنهم الأئمة الأربعة: مالک وأبو حنیفة والشافعی وأحمد فی إحدی الروایتین عنه، وقد جاء فی الروایة الأخری خلاف ذلک: معیار تواتر این است که راویان به درجه‌ای از کثرت برسند که توافق آنها بر کذب محال باشد و این ضابطه می‌بایستی در جمیع طبقات راویان لحاظ شود اول و آخر و میانه.. در نظر اهل تحقیق تواتر به روایتی اطلاق می‌شود که گروهی از گروهی نقل کنند و بعضی از علمای اصول می گویند خبر متواتر آن است که اتصال آن به رسول الله(ص) بلاشبهه باشد.. و به خاطر کثرت راویان و عدالت آنها و اختلاف مکانهایشان، احتمال توافق بر کذب آن محال باشد و این رویه باید در سرتاسر سلسله راویان برقرار باشد مانند قرآن کریم و نمازهای پنجگانه و مقادیر زکات. اما خبر آحاد هرگز مفید یقین نیست بلکه این تواتر است که قطعیت صدور خبر را از رسول الله(ص) می رساند.. در اتصال خبر واحد به رسول الله(ص) شبهه وجود دارد بنابراین یقین آور نیست و نظر اهل علم هم، چنین است از جمله ائمه اربعه مالک و ابوحنیفه و شافعی و در یکی از دو روایت منسوب به احمد حنبل هم چنین نظری از او نقل شده و در روایت دیگر خلاف آن»(تراثنا الفکری/ الفصل التاسع علی هامش السنة صص۱۶۹،۱۷۰)

مرحوم شیخ شلتوت نیز، همین عبارات را درباره تواتر آورده‌است(الإسلام عقیدة وشریعة ص۵۹) شیخ غزالی در ادامه با تفکیک قائل شدن بین سند صحیح و حدیث صحیح، صرف داشتن سند صحیح برای حدیث را ملاک ندانسته و با اشاره به نقد متن حدیث می‌نویسد: «الحدیث الصحیح الآحادی لیس مقطوعا بصحته سواء أکان فی الصحیحین أو غیرهما: [متن]حدیث [با سند]صحیح، قطعیتی ندارد فرقی هم ندارد در صحیحین[بخاری و مسلم] باشد یا نه»(تراثنا الفکری/الفصل التاسع علی هامش السنة صص۱۷۳،۱۷۴)

غزالی در پایان فصل نهم کتاب خود، نهایتاً چنین نتیجه گیری می‌کند: «والخلاصة أن السنة لاتکون إلا بیانا للقرآن.. و یستحیل أن تتضمن معنی أو حکما یخالف القرآن الکریم: خلاصه اینکه سنت چیزی جز بیان بیان قرآن نیست.. و محال است که شامل حکم یا معنایی مخالف قرآن کریم باشد»(تراثنا الفکری/ص۱۸۲)(این قسمتهای کتاب به فارسی ترجمه نشده‌است)

همچنین او در جای دیگری می نویسد: «اما الحدیث فما حاجتکم إلیه؟ لا یفید عقیدة و لایکلف بعمل و ما یسألکم الله عنه یوم القیامة: اما حاجت شما به حدیث چیست؟ حدیث نمی‌تواند در حوزه عقاید مفید بیفتد و در اعمال هم الزام آور نیست و در روز قیامت هم از حدیث پرسش نمی‌شود[بلکه از قرآن سؤال می شود]»(سر تأخر العرب و المسلمین ص102) و یا می گوید: «ما یحتاج المسلم فی حیاته إلّا إلی بضع عشرات من احادیث الآحاد: مسلمان در زندگی خود به چند ده حدیث خبر واحد بیشتر نیاز ندارد»(سر تأخر العرب والمسلمین ص101)

رابطه با شیخ احمد صبحی منصور

بعد از مشکلاتی که جریان وهابیت برای شاگردان معنوی امام محمد عبده پیش آورد، دکتر احمد صبحی منصور نیز نهایتاً به همین سرنوشت دچار و از دانشگاه الازهر اخراج شد. او از رابطه اش با شیخ غزالی چنین می‌گوید:

«شیخ غزالی در دادگاهی که گویی طاغوت سلفی برای محاکمه مقتول بنا کرده بود و نه قاتل، از قتل فوده دفاع کرد. قبل از این جریان، رابطه خوبی بین من و غزالی در جریان بود. پیش تر، او در مجالسی که دوستان من هم حاضر بودند دائماً به من حمله می‌کرد. دوستانم گفتند که غزالی مقاله‌ای تحت عنوان «اغلمة العلم» در ذم من نوشته لکن کوشش دوستان مشترک باعث شد تا او بعضی از کتب و مقالات منتشر شده من در نشریات مصری را مطالعه کند. این چنین بود که نظر غزالی درباره من تغییر کرد و حتی به من گفتند که او آینده خوبی را برای الازهر متصور بوده و امید داشته که با حل شدن مشکلات بین من و شیوخ الازهر، من دوباره به الازهر بازگردم و بتوانم مجدداً حرکت اجتهادی امام محمد عبده را احیا کنم. البته شیخ عبدالله المشد رییس لجنة الفتوی الازهر هم چنین نظری داشت و او جزء آخرین نسل از شیوخ بزرگوار الازهر بود. غزالی با تأیید بسیاری از نظرات من در کتاب مشهور و جنجالی «السُنَّة النبویة بین اهل الفقه و اهل الحدیث» رابطه اش را با من توثیق کرد و در صدد بود تا بستر را برای آرای فقهی من در الازهر آماده کند. من نیز مراتب تقدیر و تحیت خود را به او ابلاغ کرده و رساله دکترای یکی از محققین دارالعلوم تحت عنوان «علم الحدیث در قرن ششم هجری» را برای غزالی فرستادم. در آن موقع شیخ غزالی یکی از اعضای هیئت داوران بود. او از حجم رساله و عنوان آن وحشت کرد و توسط یکی از دوستان مشترک ـ که اکنون به رحمت خدا رفته ـ رساله را برای من بازپس فرستاد تا در آن ملاحظاتی را اعمال کنم. شیخ غزالی بعدها به بهترین شکلی از من تقدیر کرد. او در کتاب «تراثنا الفکری فی میزان الشرع و العقل» صریحاً از من نام برده و مرا مورد تمجید قرار داد. او یکی از مقالات قدیمی من را در سیاق کتابش مکتوب کرد همچنان که فتوای انکار حدیث را که مخصوصا از مرحوم شیخ عبدالله المشد رییس لجنة الفتوی الازهر گرفته بود در دفاع از من ذکر و در کتابش انتشار داد. این فتوا می‌بایستی از طرف شخص مهمی انتشار و مورد توثیق علنی قرار می‌گرفت و مرحوم غزالی با نشر این فتوا در کتاب «تراثنا الفکری» عهده دار این کار شد. من منتظر فرصتی بودم تا مراتب تشکر و قدردانی خود را به او اعلام کنم اما با ماجرای شهادت دادگاه فرج فوده تمام تلاشهای شیوخ بزرگوار در نزدیکی بین من و شیخ غزالی نابود شد»

هرچند در این باره روایت دیگری از دکتر محمد عماره وجود دارد که نشان می‌دهد شیخ غزالی هیچگاه در دادگاه، مرحوم دکتر فرج فوده را تکفیر نکرده‌است.

غزالی درباره شیخ احمد صبحی منصور می‌نویسد: «کتب الدکتور أحمد صبحی منصور هذا الفصل النفیس فی النقد الذاتی للتاریخ الاسلامی، ننقله عنه مقدرین للفکر الذکی الذی أملاه: دکتر احمد صبحی منصور این فصل گرانبها را در نقد ذاتی تاریخ اسلامی نوشته که ما آن را نقل کرده و خوشفکری و هوشمندی نویسنده اش را تحسین می‌کنیم»(تراثنا الفکری فی میزان الشرع و العقل/ فصل هفتم ص۱۰۸ ـ دارالشروق القاهرة ط۵)

احمد صبحی منصور در مصاحبه سال۲۰۱ با نشریه مصری «الیوم السابع» درباره شخصیت غزالی می‌نویسد: «شیخ غزالی از ویژگی یک محقق برخوردار بود و به همین خاطر حاضر بود تا نظر جدیدی را بپذیرد ولو اینکه این نظر جدید از زبان پژوهشگری خارج شود که سن و سال فرزند او را داشته باشد. این ویژگی از خصوصیات نادری است که در میان شیوخ دینی بسیار به ندرت دیده می‌شود لکن مرحوم غزالی چنین شخصیتی داشت.. شیخ غزالی بعد از نیم قرن تألیف اسلامیات، در حالی درگذشت که روش انتقادی خود را در تفصیلات و جزییات متمرکز کرده بود اما او دست روی اساس و ریشه موضوع نگذاشت. ریشه مشکلات در تناقض بین قرآن کریم و بین آن چیزی است که مسلمانان بعدها مکتوب کردند و این تراث مکتوب بشری را به زور و افترا و تحت عنوان حدیث، به وحی الهی غیر قابل خدشه منتسب کردند. بعد از اینکه شیخ غزالی مطالبی را از من مطالعه کرد و بعد از ایجاد تحول فکری در اواخر عمرش، لحن و سیاق مکتوبات او تغییر کرد. برای مثال در موضوع نسخ قرآن، او به وضوح در مفهوم نسخ تراثی به معنای الغای احکام قرآن، تشکیک و نظر مرا در باب اینکه در قرآن نسخی اتفاق نیفتاده قبول کرد(نک: نظرات فی القرآن/حول النسخ) و اینکه نسخ به معنای کتابت و اثبات است و نه الغای احکام قرآن کریم. سپس او در کتاب مشهور «السنة النبویة بین اهل الفقه و اهل الحدیث» صراحتاً به احادیث صحیحین حمله کرد و به همین خاطر به او لقب «منکر السنة» دادند. شیخ غزالی هم در پاسخ کتاب «تراثنا الفکری فی میزان الشرع» را نوشت و در آن کتاب با تمجید از من و اعلان فتوای رییس لجنة الفتوی الازهر دال بر اینکه منکر استقلال حدیث در ایجاب و تحریم، کافر نیست از خود دفاع کرد. شخصیت شیخ غزالی با بسیاری از بزرگان فعلی الازهر، فرق داشت و این تفاوت فقط به سبب آزاداندیشی و تقلید ستیزی او نبود. آزاداندیشی که باعث شد شخصی بعد از پنجاه سال تألیف و تحقیق و داشتن شهرت و زعامت فکری، افکار غلط گذشته خود را تصحیح کند. اما فرق بزرگ مرحوم غزالی با هم کسوتان فعلیش در الازهر در این بود که او حاضر نبود تا شخصیت علمی و دین خود را با حاکمان داخل یا خارج مصر معامله کند. متأسفانه اغلب شیوخ الازهر علی‌رغم اختلافات فکری با هم، از خدمتگذاران وهابیت سعودی و رژیم حسنی مبارک هستند.»

نص عربی فتوای الازهر

بین یدی فتوی أصدرها الأزهر الشریف حسما لفتن شدیدة أشعلها فتیة أغرار، بإسم إقامة السنة و تحت عنوان السلفیة.. و قد توسعت الفتوی فی شرح الأحکام و الأدلة، حتی تسدّ الطرق أمام أصحاب الشغب و الغرض..

السید الأستاذ رئیس لجنة الفتوی ـ الأزهر الشریف

السلام علیکم ورحمة الله وبرکاته وبعد

فهل من أنکر استقلال السنة بإثبات الإیجاب والتحریم یعد کافراً أم لا؟ نرجو الإفادة بالرأی مع الاستدلال. وشکراً.

بسم الله الرحمن الرحیم

والصلاة والسلام علی سیدنا محمد وعلی آله وصحبه والتابعین

وبعد

تنقسم الأحکام عند الجمهور إلی خمسة أقسام:

۱ـ الواجب: وهو ما یثبت طلبه من المکلف بنص صریح قطعی الثبوت وقطعی الدلالة. (بمعنی أن له معنی واحداً فلا یختلف فی معناه المجتهدون) من کتاب الله أو سنة رسوله المتواترة.

۲ـ الحرام: هو ما طلب الشارع من المکلف ترکه بدلیل قطعی الثبوت وقطعی الدلالة من کتاب الله أو سنة رسوله المتواترة.

۳ـ المندوب: ما طلب الشارع فعله طلباً غیر حتم ولا جازم یثاب علی فعله ولا یعاقب علی ترکه.

۴ـ المکروه: ما طلب الشارع ترکه طلباً غیر حتم ویثاب علی ترکه ولا یعاقب علی فعله.

۵ـ المباح: ما خیر المکلف بین فعله وترکه، أو لم یرد دلیل فیه بالتحریم.

وتنقسم السنة إلی متواترة وآحادیة:

فالمتواترة ما رواها جمع عن جمع یستحیل أو یبعد أن یتفقوا علی الکذب.

قال الحازمی فی شروط الأئمة الخمسة ص ۳۷: «و إثبات التواتر فی الحدیث عسر جداً»

وقال الشاطبی فی الجزء الأول من الاعتصام ص ۱۳۵: «أعوز أن یوجد حدیث عن رسول الله متواتر»

واختلاف علماء السنة علی ثبوته وعدده، یری الجمهور أن من أنکر استقلال السنة المتواترة بإثبات واجب أو محرم فقد کفرـ أقول: أغلب السنن العملیة المتواترة..

والسنة الأحادیة: هی ما رواه عدد دون المتواتر عن النبی صلی الله علیه وسلم. وقد اختلف العلماء فی استقلال السنة الأحادیة بإثبات واجب أو محرم.

فذهب الشافعیة ومن تبعهم إلی أن من أنکر ذلک فی الأحکام العملیة کالصلاة والصوم والحج والزکاة فهو کافر، ومن أنکر ذلک فی الأحکام العلمیة کالإلهیات والرسالات، وأخبار الآخرة والغیبیات، فهو غیر کافر، لأن الأحکام العلمیة لا تثبت إلا بدلیل قطعی من کتاب الله وسنة رسوله المتواترة.

وذهب الحنفیة ومن تبعهم إلی أن السنة الآحادیة لا تستقل بإثبات واجب أو محرم سواء أکان الواجب علمیاً أو عملیاً وعلیه فلا یکفر منکرها، وإلی هذا ذهب علماء أصول الفقه الحنفیة فقال البزدوی: «دعوی علم الیقین بحدیث الآحاد باطلة لأن خبر الآحاد محتمل لا محالة ولا یقین مع احتمال ومن أنکر ذلک فقد سفه نفسه وأضل عقله»

وبهذا أخذ الإمام محمد عبده والشیخ محمود شلتوت و الشیخ محمود أبو دقیقة وغیرهم.

ویقول المرحوم الإمام محمد عبده: «القرآن الکریم هو الدلیل الوحید الذی یعتمد علیه الإسلام فی دعوته أما ما عداه مما ورد فی الأحادیث سواء صح سندها أو اشتهر أم ضعف فلیس مما یوجب القطع» کما ذکر الشیخ شلتوت فی کتابه «الإسلام شریعة وعقیدة» قوله: «إن الظن یلحق السنة من جهة الورود (السند) ومن جهة الدلالة (المعنی) کالشبهة فی اتصاله والاحتمال فی دلالته»

ویری الإمام الشاطبی فی کتابه «الموافقات» أن السنة لا تستقل بإثبات الواجب والمحرم لأن وظیفتها فقط تخصیص علم القرآن وتقیید مطلقه وتفسیر مجمله ویجب أن یکون ذلک بالأحادیث المتواترة لا الآحادیة.

یؤید آراء من سبق ذکرهم ما جاء فی صحیح البخاری، باب‌الوصیة(وصیة الرسول صلی الله علیه وسلم قبل وفاته): عن طلحة بن مصرف قال: «سألت عبد الله بن أبی أوفی: هل أوصی رسول الله قال: لا. قلت کیف وقد کتب علی الناس الوصیة أو أمروا بها ولم یوصی قال: أوصی بکتاب الله» قال ابن حجر فی شرح الحدیث «أی التمسک به والعمل بمقتضاه إشارة إلی قوله: ترکت فیکم ما إن تمسکتم به لن تضلوا: کتاب الله»

واقتصر علی الوصیة بکتاب الله لکونه فی تبیان کل شیء إما بطریق النص أو بطریق الاستنباط فإذا اتبع الناس ما فی الکتاب عملوا بکل ما أمرهم به.

وحدیث سلمان الفارسی عن النبی صلی الله علیه وسلم «الحلال ما أحله الله فی کتابه والحرام ما حرمه الله فی کتابه وما سکت عنه فهو عفو لکم»

وأجاب الشاطبی عما أورده الجمهور علیه من قوله تعالی: «وأطیعوا الله وأطیعوا الرسول وأولی الأمر منکم»(النساء:۵۹) بأن المراد من وجوب طاعة الرسول إنما هو تخصیصه للعام وتقییده للمطلق وتفسیره للمجمل وذلک بالحدیث المتواتر.

وإن کل ما جاء به النبی یجب أن یکون من القرآن لقول عائشة رضی الله عنها عن النبی صلی الله علیه وسلم: «کان خلقه القرآن»، وأن معنی قوله تعالی: «ونزلنا علیک الکتاب تبیاناً لکل شیء»(النحل:۸۹)، أن السنة داخلة فیه فی الجملة، وأکد الشاطبی ذلک بقوله تعالی: «ما فرطنا فی الکتاب من شیء»(الأنعام:۳۸) وقد رد علی ما استدل به الجمهور مما روی عن النبی صلی الله علیه وسلم قوله: «یوشک أحدکم أن یقول: هذا کتاب الله، ما کان من حلال فیه أحللناه، وما کان من حرام حرمناه، إلا من بلغه منی حدیث فکذب به فقد کذب الله ورسوله»، بأن من بین رواة هذا الحدیث «زید ابن الحباب» وهو کثیر الخطأ، ولذلک لم یرو عنه الشیخان حدیثاً واحداً.

وجاء بمسلم الثبوت والتحریر:

«خبر الواحد لا یفید الیقین لا فرق فی ذلک بین أحادیث الصحیحین وغیرهما»

ومما سبق یتضح أن الإیجاب والتحریم لا یثبتان إلا بالدلیل الیقینی القطعی الثبوت والدلالة، وهذا بالنسبة للسنة لا یتحقق إلا بالأحادیث المتواترة، وحیث أنها تکاد تکون غیر معلومة لعدم اتفاق العلماء علیها فإن السنة لا تستقل بإثبات الإیجاب والتحریم ـ إلا أن تکون فعلیة أو تضاف إلی القرآن الکریم ـ.

وعلی هذا فمن أنکر استقلال السنة بإثبات الإیجاب والتحریم فهو منکر لشیء اختلف فیه الأئمة، ولا یعد مما علم من الدین بالضرورة فلا یعد کافراً..

شیخ عبدالله المشد ـ رئیس لجنة الفتوی بالأزهر الشریف ـ ۱/۲/۱۹۹۰))(تراثنا الفکری فی میزان الشرع والعقل، فصل التاسع: فی هامش السنة/صص۱۷۵ ـ ۱۷۹)

ترجمه فارسی فتوای الازهر

غزالی می‌نویسد: «فتوای محکمی در اختیار دارم که الازهر شریف در مقابل فتنه‌های شدیدی که جوانان احساساتی تحت عناوین اقامه سنت و سلفیه بر می‌انگیزند صادر کرده‌است. این فتوا متکفل شرح احکام و دلایل آن بوده و راه را بر آشوبگران و مغرضان می‌بندد.

استاد محترم رییس لجنة فتوای الازهر شریف

سلام علیکم. آیا کسی که استقلال حدیث به عنوان منبعی برای تشریع حلال و حرام را منکر باشد کافر است یا نه؟ لطفاً با استدلال فتوای خود را بیان کنید. سپاس.

بسم الله الرحمن الرحیم والصلاة والسلام علی سیدنا محمد وعلی آله وصحبه والتابعین وبعد..

احکام نزد جمهور فقها به پنج دسته تقسیم می‌شوند:

۱ـ واجب: و آن چیزی است که با نص صریح و دلالت روشن از مکلفین خواسته شده (به این معنا که فقط یک دلالت را در بر دارد و مجتهدان در معنایش اختلافی ندارند) که بر آمده از قرآن کریم یا سنت متواتر نبوی است.

۲ـ حرام: و آن چیزی است که شارع با نص قطعی الثبوت و دلالت واضحِ برآمده از قرآن کریم یا سنت متواتر نبوی، خواستار ترک آن از مکلف شده‌است.

۳ـ مندوب: چیزی است که شارع به صورت غیرواجب از مکلفین خواسته و شخص بابت انجام آن مأجور است لکن به خاطر ترک این اعمال عقابی ندارد.

۴ـ مکروه: چیزی است که شارع به صورت قطع حرام نکرده بلکه عدم انجام آن ثواب دارد ولی شخص عامل به فعل مکروه عقابی هم ندارد.

۵ـ مباح: چیزی است که شخص بین انجام دادن و یا انجام ندادن آن مخیّر است یا به دیگر سخن نصی بر تحریم آن وجود ندارد.

حدیث نیز به دو دسته متواتر و خبر آحاد تقسیم می‌شود.

متواتر چیزی است که جمعی از جمعی روایت کنند و اینکه این جمع همگی بر کذب متفق شوند بعید باشد. الحازمی محدث در کتاب «شروط الائمة الخمسة» ص۳۷ می‌نویسد: «اثبات تواتر در حدیث حقیقتاً مشکل است»

و شاطبی در جزء اول صفحه۱۳۵ کتاب «الإعتصام» می‌گوید: «بسیار نادر است که حدیثی از رسول الله به درجه تواتر برسد» علی‌رغم اختلاف علما در اثبات حدیث متواتر و تعداد آن، رأی جمهور بر آن است که منکر استقلال حدیث متواتر در اثبات واجبات یا محرمات کافر است. من می‌گویم که اغلب سنتهای عملی متواترند[مثل نماز و حج]

اما حدیث آحاد آن است که راویان آن از رسول الله(ص) به تواتر نرسند.

علما اختلاف دارند که آیا حدیث آحاد(خبر واحد) می‌تواند مستقلاً منبع اثبات حرام و حلال باشد یا نه.

نظر شافعیان و پیروان آنها بر این است که منکر استقلال اخبار آحاد در احکام عملی مثل نماز، روزه، حج و زکات کافر بوده ولی منکر احادیث آحاد باب کیفیت خداشناسی، کتابهای آسمانی، اخبار آخر الزمان و غیبیات کافر نیست چرا که این گونه احکام باید با دلیل قطعی از قرآن کریم یا حدیث متواتر اثبات شوند.

اما حنفیه و پیروان آنها حدیث آحاد را چه در احکام و چه غیر احکام واجد استقلال تشریعی نمی‌دانند و منکر حدیث را نیز کافر نمی‌دانند. نظر علمای اصولی حنفی هم بر همین است. برای مثال البَزدَوی می‌نویسد: «ادعای علم یقینی به احادیث آحاد، ادعایی باطل است چرا که خبر آحاد توأم با احتمال است و کذب و صدق آن احتمالی بوده و هر کس که ادعای یقینی بودن خبر آحاد کند سفیه شده و عقلش زائل است» امام محمد عبده، شیخ محمود شلتوت و شیخ محمود ابودقیقة و دیگران نیز بر همین رأی هستند و مرحوم امام محمد عبده می‌گوید: «قرآن کریم تنها دلیل یگانه‌ای است که اسلام دعوت خود را بر آن استوار کرده‌است ولی هر چیزی به جز قرآن اعم از احادیث با سند صحیح یا مشهور یا ضعیف، هیچ کدام موجب قطعیت و یقین نیست»

همچنان که شیخ شلتوت هم در کتاب «الإسلام شریعة و عقیدة» می‌گوید: «حدیث به جهت ورود(یعنی سند آن) و از جهت دلالت(یعنی معنی آن) با ظن توأم است چرا که در اتصال حدیث به نبی(ص) و معنای درست آن شبهه وجود دارد»

امام شاطبی در کتاب «الموافقات» می‌گوید که حدیث در اثبات واجب و حرام نقشی نداشته چرا که وظیفه آن فقط تخصیص عام قرآن و تقیید مطلق آن و تفسیر مجمل آن است و تازه چنین وظیفه‌ای هم بر عهده احادیث متواتر است و نه اخبار آحاد.

حتی حدیثی که در صحیح بخاری آمده مؤید آرای فوق است. در «باب‌الوصیة» صحیح بخاری حدیث «وصیة الرسول قبل وفاته» از طلحة بن مصرف نقل شده: «از عبدالله بن ابی اوفی سؤال کردم که آیا پیامبر(ص) وصیت کرد؟ گفت: نه. گفتم: چگونه ممکن است در حالی که وصیت کردن واجب است.. او جواب داد: پیامبر(ص) به کتاب خدا وصیت کرد»[صحیح بخاری احادیث ۲۵۸۹،۴۱۹۱،۴۷۳۴، صحیح مسلم۱۶۳۴] ابن حجر در شرح این حدیث آورده که منظور [از وصیت به کتاب الله]، تمسک و عمل بر طبق قرآن است و شاید هم به این سخن پیامبر(ص) اشاره دارد که فرمود: «در میان شما چیزی را ترک کردم که اگر به آن تمسک جویید هرگز گمراه نمی‌شوید و آن کتاب خداست»[(صحیح مسلم/کتاب الحج: باب حجة النبی)، (سنن ابوداود/کتاب المناسک: باب صفة حجة النبی۱۰۹۵)، (سنن ابن ماجه/کتاب المناسک: باب حجة رسول الله ۳۰۷۴)، (المستدرک علی الصحیحین ۶۲۷۲)]

و پیامبر(ص) به وصیت به کتاب الهی بسنده کرد چرا که تبیان کل شیء است خواه با نص صریح خواه با استنباط از آن. بنابراین اگر مردمان به هر آنچه که در قرآن آمده عمل کنند در واقع به تمام فرامین آن عمل کرده‌اند.

و همچنین حدیث نقل شده از سلمان فارسی: «حلال آن چیزی است که خداوند در کتابش حلال کرده و حرام چیزی است که خداوند در کتابش حرام کرده و هر چیزی که در قرآن درباره آن سخنی گفته نشده بر شما عفو شده‌است»[(سنن ابی داود به نقل از ابن عباس باب «باب ما لم یذکر تحریمه» حدیث۳۸۰۰)، (سنن الترمذی باب «بَابُ مَا جَاءَ فی لُبسِ الفراءِ» حدیث۱۷۸۰به نقل از سلمان فارسی)، (سنن ابن ماجه باب «باب أکل الجبن والسمن» حدیث۳۳۶۷ به نقل از سلمان فارسی)، (المستدرک علی الصحیحین حاکم نیشابوری حدیث ۳۴۱۹ به نقل از ابی الدرداء که ذهبی در تعلیق خود آن را صحیح می داند ـ المستدرک علی الصحیحین ۲/۴۰۶ دارالکتب العلمیة ط۱ همراه با تعلیقات امام الذهبی)، (مستدرک حاکم حدیث۳۲۳۶به نقل از ابن عباس که ذهبی آن را بر شرط بخاری و مسلم صحیح می داند(۲/۳۴۷))، (مستدرک حاکم حدیث۷۱۱۵ به نقل از سلمان فارسی)، (مستدرک حاکم حدیث۷۱۱۳ به نقل از ابن عباس که ذهبی هم اسنادش را صحیح می داند(۴/۱۲۸))]

شاطبی در مورد آنچه جمهور درباره آیه «وأطیعوا الله وأطیعوا الرسول وأولی الأمر منکم»(النساء۵۹) می گویند بر این رأی است که مراد از وجوب اطاعت رسول تخصیص عام و تقیید مطلق و تفسیر مجمل است و این کار هم با احادیث متواتر انجام می‌شود.

و هر آنچه که نبی(ص) آورده باید منطبق بر قرآن باشد چون عائشة رضی الله عنها از پیامبر(ص) نقل می‌کرد که خلقی قرآنی داشته‌است[اشاره به حدیثی است که مسلم در صحیح خود از ام‌المؤمنین عائشة روایت می‌کند: «فقلت: یا أم المؤمنین! أنبئینی عن خلق رسول الله صلی الله علیه وسلم. قالت: ألست تقرأ القرآن؟ قلت: بلی. قالت: فإن خلق نبی الله صلی الله علیه وسلم کان القرآن: گفتم ای مادر مؤمنان از سلوک و رفتار رسول الله(ص) برای من بگو. ام‌المؤمنین گفت آیا تو قرآن می‌خوانی؟ گفتم بله. گفت همانا خلق نبی علیه السلام قرآنی بود»(صحیح مسلم/کتاب صلاة المسافرین/باب جامع صلاة اللیل.. ۷۴۶)]

و معنای قول خداوند: «ونزلنا علیک الکتاب تبیاناً لکل شیء»(النحل۸۹) نشان می‌دهد که سنت فی الجمله در قرآن داخل است و شاطبی برای این سخن به این آیه تأکیدکرده: «ما فرطنا فی الکتاب من شیء: ما هیچ چیزی را در قرآن فروگذار نکرده‌ایم»(الأنعام۳۸)

و حدیثی که جمهور به آن استدلال کرده‌اند مردود است و آن حدیث این است: «به زودی زمانی می‌آید که یکی از شما بگوید این کتاب خداست و هرچه در آن حلال است حلال می‌کنیم و حرامش را حرام. آگاه باشید کسی که حدیث من به او برسد و آن را تکذیب کند پس خدا و رسولش را تکذیب کرده‌است» در بین راویان این حدیث «زید بن الحباب» قرار دارد که کثیرالخطا بوده[میزان الإعتدال فی نقد الرجال ج۲ ش۲۹۹۷] و بخاری و مسلم هم از او حدیث منحصر به فردی را نقل نکرده‌اند.

در «مسلّم الثبوت و التحریر»[«مسلم الثبوت» یکی از کتب مرجع اصول فقه تألیف فقیه معروف هند محب الله بن عبد الشکور البهاری(۱۷۰۷م). کتاب «مسلم الثبوت» توسط فقهای بعدی نیز مورد شرح و تعلیق قرار گرفته‌است.] هم آمده: «خبر واحد نمی‌تواند یقین آور باشد و در این مورد فرقی بین کتاب بخاری و مسلم با بقیه کتب وجود ندارد»

از آنچه که گذشت معلوم شد که تحریم یا تحلیل به جز با دلیل یقینی قطعی الثبوت و دلالت واضح، ثابت نمی‌شود و این مورد فقط بر احادیث متواتر منطبق است و چون به علت اختلاف علما، احادیث متواتر نامشخص هستند بنابراین سنت(حدیث) نمی‌تواند منبع مستقل تشریع وجوب و تحریم باشد مگر سنت فعلی به اضافه قرآن کریم.

نتیجتاً منکر استقلال حدیث در ثبوت وجوب یا تحریم، در واقع منکر چیزی است که ائمه بر سر آن اختلاف دارند و او چیزی از ضروریات دین را انکار نکرده‌است پس کافر نیست.

۱/۲/۱۹۹۰ عبدالله المشد رییس لجنة الفتوی الازهر))

فتوای فوق علاوه بر انتشار در کتاب شیخ غزالی در روزنامه الأحرار مصر مورخ ۵/۸/۱۹۹۳ نیز چاپ شده و نص آن را دکتر احمد صبحی منصور در کتاب «حدالردة» آورده‌است.

6-                       عالم و مفسربزرگ قرآن و شهید بزرگوارنهضت اخوان سید قطب رح:

سید قطب را می‌توان مهم‌ترین ایدئولوگ و پرکارترین نویسنده اخوان المسلمین دانست که با نوشتن بیش از بیست و چهار کتاب و صدها مقاله تاثیری شگرف بر افکار جوانان مسلمان مصر داشت. نقطه حرکت او انتقاد و برش از متفکرین مدرنیست اسلامی (افغانی، عبده ) است. سید قطب معتقد بود اینان در فرآیند یافتن پاسخ به غرب، خود از طریق اصلاحات آموزشی، مذهبی و روشنفکری به سوی غرب تمایل یافته و بدین روی به یافتن توجیهی اسلامی برای پیروی از غرب برآمده اند. سید قطب هم چنین از نوگرایان اسلامی به خاطر آن که هیچ گونه تلاشی برای تشکیل سازمان‌های سیاسی توده‌ای و حرکت انقلابی از خود نشان نداده‌اند و به نقش جهاد کم بها داده و تنها خود را در حوزه تادیب نفس محدود ساخته‌اند به شدت انتقاد کرد و از لزوم جهاد در راه خدا و مبارزه با دشمنان خدا سخن راند (از این رو سید قطب همواره از محبوبیت خاصی در میان عناصر رادیکال اخوان المسلمین و اعضای گروه‌هایی همچون “الجهاد” و “التکفیر و الهجره” برخوردار بوده است.) سید قطب نظام‌های اجتماعی را به دو بخش تقسیم می‌کند: نظام جاهلی و نظام اسلامی.5 جاهلیه برای او نه دوره‌ای از تاریخ، بلکه وضعیتی است که هر زمان که جامعه از راه اسلامی عدول کند به وجود می‌آید. او سرمایه داری و کمونیسم را دو بخش از نظام جاهلیه می‌دانست که هر یک در حل مشکلات جوامع مسلمان شکست خورده اند. بدین ترتیب او نیز همانند معدودی و حسن بنا مسلمانان را به یک تجدید زندگی اسلامی فرا می‌خواند. خداوند شخصیت توانمند و مؤثری به سید بخشیده بود، چنانکه دیگران به واسطه مشاهده ی برجستگیها، فضایل و منش والایش ‌، خود را به پاسداشت احترام و تکریم وی موظف میدیدند.

سید قطب، اندیشمند مبارز مصری در طول نیم قرن حیات خود توانست بیش از پانصد مقاله و پنجاه کتاب در موضوعات مختلف ادبی، اسلامی، اجتماعی و سیاسی بنویسد و بعضی از آنها را بارها به زبانهای گوناگون به چاپ برساند.

با دقت در آثار سید قطب، نوعی تغییر در آثار وی مشاهده می شود. به این معنی که وی اول کتابهای ادبی می نگاشته و کم کم وارد حوزه ی حرکت اسلامی شده است.

شخصیت سید قطب در زندان و بازتابش در “فی ظلال”

خداوند شخصیت توانمند و مؤثری به سید بخشیده بود، چنانکه دیگران به واسطه مشاهده ی برجستگیها، فضایل و منش والایش ‌، خود را به پاسداشت احترام و تکریم وی موظف میدیدند.

سید در دوران زندان مورد احترام همه زندانیان بود، چه اخوانی و چه غیر اخوانی، حتی زندانیان عادی هم با دیده احترام به وی مینگریستند، با وی مشورت میکردند و داوری و نظرش را میپذیرفتند. و در صورتیکه مشکلی میانشان پیش میآمد، برای حل آن به سید مراجعه میکردند و به حکم وی رضایت میدادند. زندانبان ها هم سید قطب را حرمت می نهادند، گهگاه نسبت به وی تسامح میورزید و قوانین و ضوابط زندان را در مورد وی چندان سخت اعمال نمی کردند.

مدیر و پزشک زندان سید قطب را دوست میداشتند، بنا بر این با وی به نیکی رفتار میکردند و در حد توان، لوازم آسایش او را فراهم میساختند. شماری از اعضای اخوان هم در اطرافش بودند، به وی خدمت میکردند و پیگیر آسایش او بودند.

سید با همراهان خود در زندان_ حتی اگر زندانبان هم بودند_ با اخلاق اسلامی والایی برخورد میکرد و از همین طریق قلبشان را بدست آورده بود در بسیاری موارد از او کمک و راهنمایی می خواستند. سید قطب را «قاضی زندان» مینامیدند، حتی مدیر زندان، «حلوانی» میگفت: «مدیر واقعی زندان، سید قطب است».

برادر عبدالحلیم خفاجی در تایید این واقعیت میگوید:«با تصویب قرار انتقال زندانیان اخوانی از طرّه به زندان واحات در سال ۱۹۵۵ م سید قطب با قامت بلند، گردن بالا، سیمایی موقر جدی و نگاههای پر مهر و گرایش برای ملاقات و خدا حافظی به میان ما آمد. او یگانه کسی بود که بدون پرداخت رشوه به زندانبان ها و تنها به پشتوانه احترام و محبوبیتی که هم در میان ماموران زندان و هم در میان زندانیها داشت، توانست در میان ما حضور یابد.

سید قطب نسبت به برادران هم بند خود، سخاوت و کرم بسیاری میورزید، چنانکه مرغ بریان یا غاز سرخ شده ای را که معمولا در ایام ملاقات توسط خانواده اش برای وی برده می شد،‌ دست نخورده و نچشیده برمیداشت، در آستانه در می ایستاد، برادرانش را در طبقه اول صدا میزد و آن ارمغان را به آنها میبخشید تا در میان خود تقسیم کنند!

همچنین هنگامی که در سال ۱۹۵۴ م زندانی شد، هم اتاقی وی برادر،« مصطفی عالم»، به عارضه شکاف مفاصل دچار شده و یگانه راه علاجش هم این بود که دست کم شش ماه در حالت خوابیده بر روی پشت، باقی بماند. در این مدت بنا به نقل خود مصطفی عالم ‌، سید قطب بود که به وی خدمت میکرد و با ارایه خدمات پرستاری، اجازه نمیداد که در تنگنای مشکلات روحی و جسمی قرار گیرد.

دایره بخشندگی و دست و دل بازی سید در زندان، حتی حیوانات آنجا را هم شامل میشد. چنانچه بنا به نقل دستگیر شدگان، در داخل زندان گربه ای پیر وجود داشت که سید این گربه را مورد عنایت قرار میداد و به آن غذا میداد، وقتی راز توجه به این گربه فرتوت و بد ریخت را از او جویا شدند، در پاسخ گفت: در شأن ما نیست که جوانیش را بگیریم اما در پیری به آن رحم نکنیم!

 سیدقطب در زندان، کتاب می نویسد:

سید در زندان واقعاً پدیده ای بدیع و شگفت آور بود، نه انزوا گزید، نه دغدغه ها، خستگی ها، بیماریها و دردهایش وی را از فعالیت باز داشتند، و نه مضطرب و نومید با اعصابی خرد شده به کنج تنهایی خزید! بلکه با تکیه به ایمان خود بر تمام مشکلات و موانع فرارویش فایق آمد، در این آزمایش شکیبایی ورزید و به این مقدر الهی رضایت داد!

 آری، سید در زندان هم به تأمل و تفکر پرداخت و هم به پژوهش و فعالیت و دعوتگری. در همانجا شروع به نوشتن کرد، مباحث مهمی را کاوید و مهمترین، جدی ترین، پر شورترین و قویترین آثار خود را که به واسطه آنها به پیشوای اندیشه اسلامی معاصر تبدیل شد، در خلال دوران زندان تألیف کرد. این تألیفات عبارتند از: تکمیل تفسیر «فی ظلال» و بازنگری و تنقیح سه جلد نخست آن در چاپ بعدی، اسلام آیین فطرت، آینده در قلمرو اسلام، فاجعه تمدن و رسالت اسلام، ویژگیهای ایدئولوژی اسلامی، مؤلفه های اندیشه اسلامی، و نشانه های راه.

 خداوند چنین مقدر فرموده بود که اندیشه های سید قطب در سطح وسیعی انتشار یابد، لذا اسباب این کار را برایش میسر ساخت، موانع را از مسیرش برداشت و راه را برایش هموار فرمود. به عنوان نمونه ای از این سبب سای های الهی میتوان به ماجرای چاپ «فی ضلال» اشاره کرد. سید پیش از زندان با انتشارات «دارُ إحیاءِ الکتبِ العربیّهِ» قرار داد بسته بود که هر ماه دو جزء از این تفسیر را در اختیار ناشر بگذارد، اما به علت بازداشت شدن نتوانست به این وعده اش وفا کند و این در حالی بود که هجده جزء از «فی ضلال» را منتشر کرده بود.

 ناشر هم علیه دولت، شکایت و مبلغ ده هزار جُنَیه خسارت طلب کرد. دولت هم به جای پرداخت غرامت به ناشر، به سید اجازه داد که در زندان تفسیرش را کامل کند و شیخ محمد غزالی را مامور کرد تا به عنوان ناظر دینی، نوشته های سید را پیش از چاپ مطالعه کند!

دولت مصر به همین بهانه یعنی دادن اجازه نگارش به سید، تبلیغات داخلی و خارجی جماعت اخوان مبنی بر اعمال شکنجه هولناک بر روی زندانیان اخوانی را نادرست و بی پایه میخواند و به عنوان دستاویزی برای تبرئه خود از آن بهره برداری میکرد.

 استاد محمد قطب در این باره واقعه شگفت آوری برایم نقل کرد: وقتی عبدالناصر در دهه پنجاه- زمانی که سید در «طره» زندانی بود- از پاکستان دیدار کرده بود، علمای پاکستان نزد وی رفته و او را به خاطر حبس علامه مسلمان، سید قطب ملامت کرده و توقف شکنجه و آزادی وی را خواستار شده بودند. عبدالناصر هم زندانی بودن و شکنجه شدن سید را انکار کرده و به آنان گفته بود سید در خانه خود و کاملاً از آزادی برخوردار است، مگر نه اینکه او در قاهره آثار اسلامی خود را منتشر میکند و در پاکستان به دست آنها میرسد! عقل نمیپذیرد که کسی در زندان بتواند کتاب منتشر کند!!

برخی از این علما دروغهای عبدالناصر را بیان کرده بودند، اما یکی از آنها به قصد اطمینان یابی از گفته های جناب رییس جمهور و تحقیق در باره آزادی یا زندانی بودن سید تلگرافی برای برادرش محمد قطب فرستاده بود که محمد هم بنا به گفته خود [به علت ملاحظات سیاسی] نتوانسته بود به سوال وی پاسخ دهد!

دولت به سیاستمداران خود در خارج از کشور هم سفارش کرده بود که در پاسخ به سوال هایی که در مورد سید قطب از آنها به عمل می آید، به همان شیوه پریزدنت عبدالناصر عمل کنند!!

 سید در زندان، برخی از کتابهای قدیمی و جدید مانند منابع را در اختیار داشت که تعدادی از آنها متعلق به کتابخانه رسمی زندان بودند و بقیه را هم خانواده اش در فرصتهای ملاقات برایش آورده بودند. وی برادران زندانی را به مطالعه این کتابها تشویق میکرد، چنانکه خود در اشاره به نمونه ای از این امر، میگوید: «روزنه ای برای از سرگیری تفکر و تأمل و مطالعه کتابهایی در مورد این اندیشه فرا رویش میگشودم. کتابهایی که خود تعدادی از آنها را برایش نام میبردم و برخی را خود از کتابخانه زندان تهیه کرده بودم».

 بازتاب زندگی دوران زندان سید قطب در تفسیر «فی ظلال»

بی گمان زندگی در زندان، سخت و طاقت فر ساست، به ویژه برای کسی که مورد ستم واقع شده و در آنجا تحت شکنجه و آزار قرار گیرد!

اما سید قطب خوب میدانست چگونه از عمر خود در زندان استفاده کند و آنرا در خدمت تقویت ایمان و دانش خود قرار دهد. او زنگی در زندان را به«خلوت» با قرآن تبدیل کرد و در این خلوت، به تدبر و تأمل در این کتاب آسمانی پرداخت. بر فهم معانی آن همت گماشت و در سایه آن آرمید و از نعمت زندگی با قرآن بهره مند گشت و در مقدمه فی ظلال، در این باره چنین گفت: «زندگی در سایه قرآن نعمتی بزرگ است، نعمتی که تنها راه درک آن، تجربه کردن آن است. نعمتی که به عمر، ارزش و برکت میبخشد و آن را پالوده و پاکیزه میکند

و خدا را شکر که بر من منت نهاد مدتی در سایه قرآن زندگی کنم، در آن مدت نعمت هایی از قرآن چشیدم که هیچگاه در عمرم احساس نکرده بودم و همین نعمتی را که به عمر ارزش و برکت میبخشد و آن را پاکیزه مینماید هم در آن مدت چشیدم».

درست که سید به ظاهر در زندان تنها بود و نمیتوانست با افراد خارج از زندان تماس بگیرد، اما در حقیقت نه تنها بود، نه به واسطه درد و دلواپسی، اندوهناک و محزون بود و نه مبتلا به عقده های روانی و بیماریهای عصبی آنگونه که برخی به مردم القا میکنند و میپندارند که فرآورده های فکری او در فی ظلال و دیگر کتابهایش، نتیجه عقده ها و ناراحتی های روانی است!- نه تنها چنین نبود بلکه سید در زندان در اوج خوشبختی، اُنس و آرامش قرار داشت، زیرا همدم و همراز قرآن بود و با قرآن میزیست: «این چنین بعد از همراهی و هم نشینی طولانی با قرآن و همدلی و همگرایی طولانی بر اساس ویژگیها، روشها و رویکرد های قرآن پسندانه با بند بند آیات آن، دوباره به تلقی، زندگی و تعامل با این کتاب آسمانی پرداختم!

بر اثر این همدلی روشمند، به سبب تنوع الگو ها در سوره های قرآن به آرامش میرسیدم، به سبب همگرایی شخصی عمیق، احساس اُنس و آسایش و به سبب نا همگونی ویژگیها، رویکرد ها و مطلع ها احساس کامیابی درونی میکردم.

همه آن عبارات و آیات با من دوست بودند همه صمیمی همه همراز همه محبوب و همه کام بخش و امید بخش ! قلب در نزد همه آنها به انواع فعالیت های دلنشین، انواع کامیابی های جدید، انواع آهنگها و تمتعات روح پرور و عاطفه نواز دست میافت که آن را از لذتی خاص و فضایی بی نظیر بهره مند میساختند.

همدلی و همرازی با یک سوره از آغاز تا پایان آن درست همچون رفتن به یک سفر است سفری در عوالم و مناظر گوناگون، در میان رویا ها و حقایق، در میان انواع گزارش ها و الهامات! و همچون فرو رفتن در ژرفای جانها و کشف جلوه های هستی».

سید، گهگاه در فی ظلال به زندگی خود در زندان اشاره کرده است:

 خواب آرام به هنگام تنگنا

در تفسیر آیه مبارکه:«إذْ یُغَشَّیکُمُ النُّعاسَ أَمَنْهً مِنْهُ»، از این نعاس یا خواب آرام به عنوان نیرویی الهی برای رزمندگان بدر و نقش آرامبخش آن سخن میگوید. سپس به خوابی از همین نوع که در زندان به وی دست داد، اشاره میکند:«این آیات را مرور میکردم و اخبار این خواب آرام را میخواندم و آن را همچون حادثه ای تلقی میکردم که عملاً رخ داده و سرّ آن، فقط نزد خداست و او خبر چنین رخدادی را بر ایمان بازگو میکند.

بعد ها یک بار در میان سختی و تنگنا افتادم و به هنگام غروب، لحظاتی احساس نوعی بن بست نامعلوم و دلهره هراس آور بر درونم سایه افکند اما ناگهان به مدت چند دقیقه خوابی آرام مرا فرا گرفت و بیدار شدم در حالی که به انسانی جدید غیر از انسان قبلی تبدیل شده بودم: کاملا آسوده، با قلبی آرام و غرق در میان آرامش یقینی و عمیق این اتفاق چگونه رخ داده بود؟! نمیدانم! اما بعد از این ماجرا بود که داستان بدر و احد را لمس و درک کردم».

  نگاهی به تفسیر «سید قطب‌» از قرآن‌کریم

 قرآن‌، ‌کتاب اسلام و ستون پایدار و بنیاد استوار آن است‌. خدای تبارک و تـعالی ایـن‌کتاب را راهنمای پرهیزکاران قرارداده و در پرتو آن جهان را از تاریکی به سوی روشنایی برده است‌.

قرآن‌، نخستین پـایه‌ی شـریعت اسلامی و نـظام حکیمانه آن در سیاست و حکومت و اداره‌ي مـملکت است‌، نـظامی‌که صلاح مسلمانان جـهان و همه‌ی جهانیان در زندگی امروز و فردا و در هر مکان و زمان بدان بستگی دارد.

این‌کتاب الهی‌که باطلی در آن نـیست زیـرا ازجانب خدای علیم و حکیم است‌، ‌کتابی است‌که حضرت رسول - ‌چنانکه حضرت علی عليه السلام نقل می‌کند- درباره‌ی آن فرموده است‌: (فتنه‌ها برپا خواهد شـد همچون پاره‌های ظلماني شب‌که راه گریز از آن‌کتاب الله تعالي است‌.) در این کتاب سرگذشت گذ‌شتگان و سرنوشت آیندگان و داوری میان مـردمان آمـده‌است‌، فصول آن بیهوده نیست‌، جباری‌که آن راکناره می‌نهد به دست خدا از میان می‌رود، وکسی‌که از غیر آن هدایت خواهد گمراه می‌شود. کسی که حکم بر اساس آن‌کند، عدالت‌کرده و آن‌کس‌که بر وفق آن عمل‌کند پاداش نیک می‏بیند و هـرکس‌که مردمان را بد‌ان دعوت‌کند آنان را به سوی صراط مسـتقیم دعوت كرده ‌است‌.

از فجر اسلام تاکنون مسلمانان نسبت به این‌کتاب عنایت تمام ورزیده و همه‌ی جوانب و جنبه‌های آن را مورد بحث و فحص و مطالعه و درس قرار داده‌انـد. گروهی به بیان ناسخ و منسوخ آن پرداخته وگروهی دیگر انگیزه‌های نزول بسیاری از آیات آن را روشـن  ساخته‌اند. کسانی وجوه اعجاز آن را بیان‌ کرده و کسانی دیگــر ويـژگیهای فـصاحت و بـلاغت و صـور بـیان معجزه‌آسای آن را برشمرده‌اند. کسانی هم جنبه‌های نحوی و لغوی آن را مشخص نموده‌اند.

بدین‌گونه، مفسرانی که در این کتاب آسمانی دقیق شده‌اند، به نحوی از انحاء جنبه‌ای از جـنبه‌های آن را مورد تجزیه و تحلیل قرارداده‌اند. البته اینان همه به شرح و بسط قرآن پرداخته‌اند، هرگروه از ایشـان بر حسب برداشتها و دیدگاههایشان در زندگی و هدفهایی که دنبال کرده‌اند این‌کتاب الهی را به نحو ویژه‌ی خود، تعبیر و تفسیر کرده‌اند.

گروهی در تفسیر قرآن‌، آنـچه راکـه از حـضرت رسول اکرم صلي الله عليه واله و سلم‌ ‌و صـحابه‌ی مکرم او به یـادگار مانده‌است‌، ملاک و قیاس قرار داده‌اند. گروهی دیگر هم این را در نـظرگرفته‌اند و هـم (تـفسیر بالرای‌) کـرده‌اند یعنی اسـتنباط خود را هم در داوری و اظهارنظر، ملحوظ داشته‌اند.گروهی نیز همة همّت خود را بر این‌ گماشته‌اند که آ‌نچه از عقاید علم کلام در مذهب اهل سنت و معتزله وجود دارد، در قرآن بیابند و گروهی دیگر در تایید مسلكي فلسفی یـا عرفانی‌، تاییداتی در قرآن یافته‌اند وکسانی هم در ایـن دوران بر آن شده‌اند که قرآن را کتابی جامع و در بردارنده‌ی همه‌ی آنچه انسـانیت از مـعارف و علوم دانسـته و می‌داند و خواهد دانست معرفی‌کنند و حتی در امریکا یک نفر مصری در سالهای اخیر، کوشیده‌است تـا به توسط مغزالکترونیک راز حروفی راکه در مطلع بعضی از سوره‌های قرآن آمده‌است بازیابد.

امروزه جوانان اسلام به آنچه دیرینیان در این باره نوشته‌اند، بسنده نمی‌کنند و خواستهای خود را در آنها نمی‏یابند. این احساس با ظـهور جماعتهای اسلامی جدیدکه نسلی نو از مومنان جوان را پرورش داده‌اند و در آنان شعو‌ر اسلامی نیرومندی پدید آورده‌اند، در این روزها در سراسر جهان اسلامی بازتاب گسترده‌ای يافته‌است‌.

نسل نوین اسلامی‌، مطالعه‌ی ‌کتاب الله و سـنت رسول‌الله را با شیوه‌ای نو آغاز کرده ‌است و در این راه‌، زاد سـفر و تـوشه‌ی طریق را از نـظرهای عمیق و رهبریهای دقیق دانشمندان معاصر اسلامی و اسلام شناسان دل اگاه امروزکه قادر به درک علمی رموز قرآن هستند، بازیافته است‌. ایـنان قرآن را در پرتو روشنايي دین و دانش و در سایه‌ی ایـمان آگاهانه و ایقان عارفانه‌ی خود فهمیده و فهمانده‌اند و آنچه راکه شـایان بحث و فحص است از لحـاظ اجتماعی و اقتصادی و سیاسی و قضايی و اداری‌، تعبیر و تـفسیر کرده‌اند تا آنجاکه در پرتو این تفسیرهای نوین‌، به راستی و به حق‌، ممکن و میسرگشته‌است‌که امروز حکم خدا و شریعت قرآن را در جهان با زبان و بیان جدید و با استدلال علمی نـوینی پـیام دهند، و نـدا برآورند تا در اصلاح‌کار جهان و صلاح حال جهانیان‌، عملا و نظرا مفید و موثر افتد.

یکی از این دانشمندان دل‌آگاه و اسلام شناسان دانا و توانای جهان معاصرکه جوانان امروز اسلامی را در راه فهم قرآن و تعمّق و تبحر در ان و افاده و استفاده‌ی از ان یاری و مددکاری کرده‌است‌، (سید قطب‌) است که دعوتگر معاصر اسلامی و پژوهشگر معروف مصری و نویسنده و شاعر و صاحبدل و صـاحب قـلم مـقتدر تازی زبان در جهان عربی و اسلامی است‌که در میان کتاب‌های ارزنده‌یی‌که در جهان ادب به ویژه در مکتب قرآن واسلام نوشته است‌، تفسیر معروف او ‌(في ظلال القرآن‌) یا (در سایه‌ی قرآن‌) است‌که خود در مقدمه‌ی آن چنین می‌نویسد:

(... ممکن است گروهي از خوانندگان‌، این سایه‌ها را نوعی از تفسیر قرآن تعبیرکنند وگروهی دیگر آن را عرضه داشت مبادی و اصول عمومي اسلام چنانکه در قرآن آمده است‌، بیابند. ودسته‌ی سوم آن راکو‌ششی برای شرح آن دستور الهی در زندگی فردی و اجتماعی وبیان حکمت آن دستوربشناسند. امّا من قصد هیچ یک از این کارها را نداشته‌ام جز ایـنکه خواسـته‌ام اندیشه‌های خود را هنگام برخورداری از سایه‌های قرآن یادداشت‌کنم‌. تنها قصد من آن بوده‌است‌که در این‌کار، در بحثهای لغوی یاکلامی و یا فقهی خود را مستغرق نگردانم تا میان قرآن و روح من‌، روح من و قرآن حجابی پدید نیاید، من غیر از آنچه نص قرآنی‌، اندیشه‌های روحانی یا اجتماعی و یا انسانی را الهام می‌کند، چیزی بدان نیفزوده‌ام و همچنین کوشیده‌ام آن زیبا هنری شگفت راکه از ایـن‌کـتاب معجزه‌آسا احساس‌کرده‌ام و هنجار موسیقی آن را در تـناسب و تناسق تعبیر و تصویرش بیان‌کنم ...)

بدینگونه (سید قطب‌) روش خود را در تـفسیر قرآن تشریح می‌کند. بنابراین تفسیر او تفسیر جدیدی است و سوای آن است‌که تاکنون مرسوم بوده‌است‌. زیرا تفسیرهای معروف قرآن در بحثهای لغوی و فقهی وکلامی و فلسفی و جزآن ییوسته راه افراط و تفریط پوییده با همه‌ی اهمیت و ارزشمندی تاریخی‌که دارند، ما را از آنچه قرآن از لحاظ احکام اقتصادی و اجتماعی و سیاسی در بردارد به خو‌بی و به زبان روشن‌، آگاه نمی‌سازند. اما تفسیر (سید قطب‌)، با روش نوینی که دارد، آسانترین راه و ساده‌ترین شیوه برای فـهم قرآن است به ویژه برای نسل جوان و افراد درس‌خوانـده‌ی امروزکه با شیوه‌ی تفسیرهای قدیم قرآن آشنا نیستند، تفسیر او بهترین‌کلید درک قرآن بشمار می‌رود. نسل درس‌خوانده‌ی امروز می‌خواهد مسـتقیمآ و بطور روشن وارد اصل موضوع و قصد و غرض عمده‌ی مطلب شود و دیگر حاضر نیست‌که بدین مـنظور از راههای دشوار و دور بگذرد و مرکب او الفاظ وکلمات نامانوس و مهجور باشد. این نسل، حوصلهی (تمحک لغوی) و (تعدد اسباب نزول) و (تضارب اقوال فقها) را پیرامون حکم واحد، و دلیل هر یک از آنـها نـدارد زیرا در این صورت خود را در سنگلاخ صعبالعبوری مییابدکه پس از تحمّل رنج فراوان و عرقریختنها و خون دل خوردنها تازه آیا به معنی برسد یا نرسد!

این اجحافی در حق تفسیرهای سابق نیست. و اگر جد و جهد آن مفسران و امانت علمی ویژهيي که خاص استادان آن شیوهی دیرینه بودهاست، وجود نداشت. امروز ما این مراجع عظیم و اسفار وسیع را نداشتیم و بدیهی استکه اسلوب ادبی روزگارانکه این آثار در دامن آنها پدید آمدهاست، تاثیر بسیار درکیفیت آنـها داشتهاست. اما کوشش در روشنگریهای نوین و رعایت روح ادبی عصر جدید در تفسیرهای معاصر قرآن مبین که از اسلامشناسان ایـن روزگار می‏بینیم بدست استادانی مانند (سید قطب) و پـیشتر از او (رشید رضا) در تفسیر (المنار) که نقلی از درسهای شیخ محمد عبده به شمار میآید، آغازگردید و دریغکهکار بزرگ او به پایان نرسید و تنها دوازده جزء قرآن را در برگرفت ولی دیگران مانند (شیخ مراغی) و (مـحمد فریدوجدی) آن را ادامه دادهاند. مقصود این است که هدف این مفسران، احساس آنان به ضرورت تـقریب معنی و تبسیط آن به شیوهی مطلوب و مرغوب برای اذهان جوان بودهاست. (سید قطب) در تفسیر قرآن، مفسری موفق است. اندیشهی روشن و ذهن دقیق او عمق آیات کریمه را دریافته است و نیز با روشنی و دقت تمام، خواننده را در جریان مفاهیم قرآن قرارداده است.

تفسیر (في ظلالالقرآن) در سی جزء - به عدد اجزاء قرآنکریم - و در حجم متوسط چاپ شدهاست و تاکنون چندین بار تجدید چاپ گردیده و در دهها هزار نسخه در جهان اسلامی توزیع گشتهاست... چاپهای مکرر این تفسیر، مانند دیگر آثار سید قطب نشـانهی استقبال درخشانی است که به طورکلی در جهان اسلامی کشورهای تازه زبان ازکتابهای او شـدهاست زیرا آنچه این نویسندهی دانشـند و شهید نوشتهاست، حاصل اندیشهی تند و صفای ر